#متن_زیبا و خواندنی
"خدای مَمَلی"
آقای مهاجرانی وزیر ارشاد آقای خاتمی، زاده روستای مهاجران از توابع اراک است، ایشان قلم شیرینی دارند و کتابی دارد به نام حاج آخوند که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای
از کتاب «حاج آخوند » تحت عنوان "خدای مملی"
《حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به «حاج آخوند».
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش میگذشت
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه ما بود و هم معلم، خوب درس میداد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت :
بچه ها، امروز ما میخواهیم درباره خدا صحبت کنیم، فرقی ندارد ارمنی باشید و یا مسلمان، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف میزنیم، حالا خیال کنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با خدا حرف بزنید.
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه می خواهد؟
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت :
حاج آخوند، حاج آخوند، اجازه من بگویم؟
حاج آخوند گفت: بگو پسرم!
مملی گالشهای پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد، مملی چشمانش را بست و گفت:
خداجان، همه زمینهای دنیا مال خودته. پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و ده هست، چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان، تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها نان خالی میخوریم، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!
خداجان، گاو و گوسفندم نداریم.
اگر جهان خانم به ما شیر نمیداد ،خواهرم گرسنه میماند و میمرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیدهایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد.
کلاس ساکت ساکت بود، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میکرد، بعضی بچهها گریه میکردند.
حاج آخوند آهسته گفت: حرف بزن پسرم، با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
مملی گفت: اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت :
بارک اله پسرم، با خدا باید همین جور حرف زد.
کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدریاش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود، به خانواده مملی بخشید. 》
و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک مملی با هم بخونیم،
خدای مملی به اختلاسگران بفهمان این ملت دیگر رمق ندارد. لطفا انصاف داشته باشید🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند چه رسد تولید کنند و رونق اقتصادی بیافرینند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن عدالت در بین مردم کم ارزش تر از آزادی از دست مستکبر خارجی نیست،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم با بگیر ببند درست نمیشود بلکه با آزادی نقد و اقتصادی شفاف و بدون رانت حل میشود،🤲
خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو قانون اساسی را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان من لا معاشَ له لا معادَ َله کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد،🤲
خدای مملی اخلاق محمد (ص ) و شیوه زندگی و حکومت علی (ع) را بار دیگر به مسئولین ما یادآوری کن،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند
انحصار در فهم دین، کمر اندیشه ورزی را شکسته،🤲
خدای مملی به مملی ها بیاموز که تقصیر خدای آسمان نیست بلکه مقصر خدایان زمین هستند که پدرت کار ندارد، زمین و گاو ندارد،🤲
خدای مملی۰۰۰
خدای مملی۰۰۰
❤️🍀 @filsofak
"خدای مَمَلی"
آقای مهاجرانی وزیر ارشاد آقای خاتمی، زاده روستای مهاجران از توابع اراک است، ایشان قلم شیرینی دارند و کتابی دارد به نام حاج آخوند که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای
از کتاب «حاج آخوند » تحت عنوان "خدای مملی"
《حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به «حاج آخوند».
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش میگذشت
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه ما بود و هم معلم، خوب درس میداد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت :
بچه ها، امروز ما میخواهیم درباره خدا صحبت کنیم، فرقی ندارد ارمنی باشید و یا مسلمان، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف میزنیم، حالا خیال کنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با خدا حرف بزنید.
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه می خواهد؟
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت :
حاج آخوند، حاج آخوند، اجازه من بگویم؟
حاج آخوند گفت: بگو پسرم!
مملی گالشهای پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد، مملی چشمانش را بست و گفت:
خداجان، همه زمینهای دنیا مال خودته. پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و ده هست، چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان، تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها نان خالی میخوریم، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!
خداجان، گاو و گوسفندم نداریم.
اگر جهان خانم به ما شیر نمیداد ،خواهرم گرسنه میماند و میمرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیدهایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد.
کلاس ساکت ساکت بود، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میکرد، بعضی بچهها گریه میکردند.
حاج آخوند آهسته گفت: حرف بزن پسرم، با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
مملی گفت: اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت :
بارک اله پسرم، با خدا باید همین جور حرف زد.
کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدریاش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود، به خانواده مملی بخشید. 》
و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک مملی با هم بخونیم،
خدای مملی به اختلاسگران بفهمان این ملت دیگر رمق ندارد. لطفا انصاف داشته باشید🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند چه رسد تولید کنند و رونق اقتصادی بیافرینند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن عدالت در بین مردم کم ارزش تر از آزادی از دست مستکبر خارجی نیست،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم با بگیر ببند درست نمیشود بلکه با آزادی نقد و اقتصادی شفاف و بدون رانت حل میشود،🤲
خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو قانون اساسی را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان من لا معاشَ له لا معادَ َله کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد،🤲
خدای مملی اخلاق محمد (ص ) و شیوه زندگی و حکومت علی (ع) را بار دیگر به مسئولین ما یادآوری کن،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند
انحصار در فهم دین، کمر اندیشه ورزی را شکسته،🤲
خدای مملی به مملی ها بیاموز که تقصیر خدای آسمان نیست بلکه مقصر خدایان زمین هستند که پدرت کار ندارد، زمین و گاو ندارد،🤲
خدای مملی۰۰۰
خدای مملی۰۰۰
❤️🍀 @filsofak
زندگی چنان ساخته نشده که شما بتوانید به همه خواستههایتان برسید، بنابراین چارهای جز گزینش ندارید.
✍ مصطفی ملکیان
🔹 فلاسفه قدیم میگفتند عالم طبیعت عالم تزاحم است. اگر بخواهید به یک چیز برسید باید از چند چیز بگذرید. این بحث از ارسطو آغاز شد. در زندگی برای رسیدن به هر چیزی باید هزینه بدهید و هزینهاش این است که از چند چیز دیگر باید صرف نظر بکند تا به آن یک چیز برسید. چیزها همه با هم قابل جمع نیست. عارفان میگفتند زندگی بر ریاضت مبتنی شده است. ریاضت یا Sacrifise این است که اگر میخواهی به چیزی برسی باید از چند چیز بگذری. همه را نمیتوانی با هم به دست آوری.
🔹بخشی از اضطرابهای ما بهخاطر یک گمان باطل است که فکر میکنیم همه چیز را میشود در زندگی داشت و نمیدانیم آدمها اگر به چیزی به عنوان هدف رسیدهاند به این خاطر است که چند چیز را از هدفبودن خلع کردهاند. میتوانید به یک هدف برسید و در نتیجه آن به چند هدف فرعی هم برسید. باید بین هدف و نتیجه فرق گذاشت. آدمها در زندگیشان وقتی موفقند که تعداد اهداف زندگیشان را مدام کمتر و کمتر میکنند. کرکگور میگفت آدم موفق کسی است که فقط و فقط یک هدف در زندگیاش داشته باشد. هر هدفی که میخواهد باشد. بقیه هدفها میتوانند به عنوان نتایج رسیدن به آن هدف به دست بیایند ولی نمیتوانند اهدافی در عرض آن هدف اصلی باشند.
🔹ممکن است کسی فقط هدفش علم باشد، ممکن است بعدها که یک عالم تراز اول میشود از این طریق به ثروتی هم دست پیدا کند یا حیثیت اجتماعی بیاید اما آنها نتایج فرعی یا Byproduct های هدفش بودهاند. اما اگر از روز اول میخواست هم علم هم حیثیت اجتماعی و هم شهرت را هدف قرار میداد، نمیتوانست به آنها برسد. هرچه تعداد اهداف را کمتر کنیم موفقتریم. اگر به آن هدف یا اهداف رسیدیم نتایجی هم بر آن مترتب میشود که میتوان آنها را هم داشت.
🔹 اما ما یک توهمی داریم که به همه اهدافمان میتوانیم برسیم. کرکگور کتابی دارد به اسم خلوص قلب یا دل صافی. عنوان کاملش این است که دل صافی یا خلوص قلب یعنی در همه زندگی فقط یک چیز را خواستن. در این کتاب میخواهد اثبات کند که اضطراب وجودی سرنوشت کسانی است که در زندگی بیش از یک چیز میخواهند. اگر نخواهیم این سخن را هم بپذیریم، اینکه اهداف عدیده داشته باشیم و اضطرابمان افزایش مییابد به این دلیل است که از خود انتظاری داریم که برآوردهشدنی نیست.
🔹 آدم نمیتواند به همه چیز برسد، چارهای ندارد جز اینکه دست به گزینش بزند. در نظام ارزشی خودمان ببینیم چه چیزهایی را نباید فدا کنیم و بقیه را باید فدای آن بکنیم. به زبان سادهتر و روانشناسانهتر ما را در زندگی چنان نساختهاند که به بتوانیم به چیزی اهمیت ندهیم، اما چنان هم نساختهاند که بتوانیم به همه چیز اهمیت دهیم. چارهای نیست جز اینکه یکی دو چیز در زندگی برایمان مهم باشد و باقی را رها کنیم. فرض کنیم بخواهم معلم خوبی باشم و بخواهم وقت شما را ضایع نکنم، محتوای خوب ارائه کنم و با شاگردان عادلانه رفتار کنم به چیزهای دیگری نمیتوانم توجه کنم. اگر مدام به آستینم فوت کنم یعنی دغدغه معلمی در من قوی نیست. نمیتوان همه کار را با هم جمع کرد. نباید از خودم توقع زاید داشته باشم.
❤️🍀 @filsofak
✍ مصطفی ملکیان
🔹 فلاسفه قدیم میگفتند عالم طبیعت عالم تزاحم است. اگر بخواهید به یک چیز برسید باید از چند چیز بگذرید. این بحث از ارسطو آغاز شد. در زندگی برای رسیدن به هر چیزی باید هزینه بدهید و هزینهاش این است که از چند چیز دیگر باید صرف نظر بکند تا به آن یک چیز برسید. چیزها همه با هم قابل جمع نیست. عارفان میگفتند زندگی بر ریاضت مبتنی شده است. ریاضت یا Sacrifise این است که اگر میخواهی به چیزی برسی باید از چند چیز بگذری. همه را نمیتوانی با هم به دست آوری.
🔹بخشی از اضطرابهای ما بهخاطر یک گمان باطل است که فکر میکنیم همه چیز را میشود در زندگی داشت و نمیدانیم آدمها اگر به چیزی به عنوان هدف رسیدهاند به این خاطر است که چند چیز را از هدفبودن خلع کردهاند. میتوانید به یک هدف برسید و در نتیجه آن به چند هدف فرعی هم برسید. باید بین هدف و نتیجه فرق گذاشت. آدمها در زندگیشان وقتی موفقند که تعداد اهداف زندگیشان را مدام کمتر و کمتر میکنند. کرکگور میگفت آدم موفق کسی است که فقط و فقط یک هدف در زندگیاش داشته باشد. هر هدفی که میخواهد باشد. بقیه هدفها میتوانند به عنوان نتایج رسیدن به آن هدف به دست بیایند ولی نمیتوانند اهدافی در عرض آن هدف اصلی باشند.
🔹ممکن است کسی فقط هدفش علم باشد، ممکن است بعدها که یک عالم تراز اول میشود از این طریق به ثروتی هم دست پیدا کند یا حیثیت اجتماعی بیاید اما آنها نتایج فرعی یا Byproduct های هدفش بودهاند. اما اگر از روز اول میخواست هم علم هم حیثیت اجتماعی و هم شهرت را هدف قرار میداد، نمیتوانست به آنها برسد. هرچه تعداد اهداف را کمتر کنیم موفقتریم. اگر به آن هدف یا اهداف رسیدیم نتایجی هم بر آن مترتب میشود که میتوان آنها را هم داشت.
🔹 اما ما یک توهمی داریم که به همه اهدافمان میتوانیم برسیم. کرکگور کتابی دارد به اسم خلوص قلب یا دل صافی. عنوان کاملش این است که دل صافی یا خلوص قلب یعنی در همه زندگی فقط یک چیز را خواستن. در این کتاب میخواهد اثبات کند که اضطراب وجودی سرنوشت کسانی است که در زندگی بیش از یک چیز میخواهند. اگر نخواهیم این سخن را هم بپذیریم، اینکه اهداف عدیده داشته باشیم و اضطرابمان افزایش مییابد به این دلیل است که از خود انتظاری داریم که برآوردهشدنی نیست.
🔹 آدم نمیتواند به همه چیز برسد، چارهای ندارد جز اینکه دست به گزینش بزند. در نظام ارزشی خودمان ببینیم چه چیزهایی را نباید فدا کنیم و بقیه را باید فدای آن بکنیم. به زبان سادهتر و روانشناسانهتر ما را در زندگی چنان نساختهاند که به بتوانیم به چیزی اهمیت ندهیم، اما چنان هم نساختهاند که بتوانیم به همه چیز اهمیت دهیم. چارهای نیست جز اینکه یکی دو چیز در زندگی برایمان مهم باشد و باقی را رها کنیم. فرض کنیم بخواهم معلم خوبی باشم و بخواهم وقت شما را ضایع نکنم، محتوای خوب ارائه کنم و با شاگردان عادلانه رفتار کنم به چیزهای دیگری نمیتوانم توجه کنم. اگر مدام به آستینم فوت کنم یعنی دغدغه معلمی در من قوی نیست. نمیتوان همه کار را با هم جمع کرد. نباید از خودم توقع زاید داشته باشم.
❤️🍀 @filsofak
💠آدم های خوش شانس و بدشانس
🖌ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر
🔹چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
🔹آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند. نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
🔹به هر دو گروه افراد خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
🔹مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را مختل می کند. در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند. افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند. آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند.
1⃣اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2⃣ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3⃣ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است.
4⃣رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.
🔹در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
🔹 بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم. چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند: به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
❤️🍀 @filsofak
🖌ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر
🔹چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
🔹آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند. نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
🔹به هر دو گروه افراد خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
🔹مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را مختل می کند. در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند. افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند. آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند.
1⃣اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2⃣ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3⃣ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است.
4⃣رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.
🔹در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
🔹 بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم. چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند: به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
❤️🍀 @filsofak
انّا لله و انّا الیه راجعون!
.
.
بلندش کردم. نفس میزد. دستش را طوری به سمتم دراز کرد که فهمیدم باید بگیرمش.
مثلا خواستم روحیهاش را تقویت کنم؛ با شوخی گفتم: "دایی جان، چیزی نشده، زود خوب میشی. قراره ناهار بیای خونه ما."
سرش را بیحال تکانی داد:
"ایندفعه فرق داره مصطفا، موندنی نیستم!" دستش هنوز توی دستم بود که پرستار گفت: "آقا فاصله بگیر، نوار قلب بگیرم."
نمیدانم چه شد که قلب من هم دوست نداشت بزند. دوست نداشت درون سینهام جا خوش کند. انگار میدانست که نباید دنیا را جدی بگیرد. نباید به خندههای دیشبش دل خوش کند. نباید به خاطرات گفتنش چشم بدوزد.
.
همه چیزِ این دنیا تمام شدنی است و فقط خاطرات، احساسات و عواطف است که میتواند کمی از تلخیِ دنیا را کمرنگ کند.
.
پسرم میثم، همینطور که سرش روی بالش است، طوری نگاهم میکند که یعنی بغض دارد. گفتم: "چی میخوای بگی؟"
دستش را زیر سرش نود درجه میکند و میگوید:
"من یهکم میترسم از اینکه تو و مامان یه روزی بمیرید. اصلا از مرگ میترسم!"
من هم خنده تلخی کردم و خواستم قلمبهسلمبه حرفی تحویلش دهم:
"قربونت برم بابایی! مرگ خیلی خوبه. مرگ آغوش پر مهر خداست. همه یه روزی باید برن پیش خدا."
جملهام تمام نشده گفت:
"اون دنیا بازم با همدیگهایم؟"
بغضم را خفه کردم:
"آره بابا. اون دنیا هر کی، هر کیو دوست داشته باشه، پیششه! آدمایی که همو دوست دارند، زود همدیگه رو پیدا میکنن!"
فکر کنم فهمید بغضم را. سرش را برگرداند روی بالش. من هم همینطور ذهنم درگیر دنیای بیوفا و دو روزه است...
#مصطفی_سلیمانی .
.
.
پانویس:
داییِ مرحومم با خانوادهاش مهمان ما بودند که به خاطر بیماریِ قلبیاش از دنیا خداحافظی کرد.(اذان مغرب. باران رحمت. شهادت امام رضا. کنار بیبی حضرت معصومه. ماه صفر)
۱۳۹۸/۸/۷.
خدای مهربان همه گذشتهگان را قرین رحمتش کند.
❤️🍀 @filsofak
.
.
بلندش کردم. نفس میزد. دستش را طوری به سمتم دراز کرد که فهمیدم باید بگیرمش.
مثلا خواستم روحیهاش را تقویت کنم؛ با شوخی گفتم: "دایی جان، چیزی نشده، زود خوب میشی. قراره ناهار بیای خونه ما."
سرش را بیحال تکانی داد:
"ایندفعه فرق داره مصطفا، موندنی نیستم!" دستش هنوز توی دستم بود که پرستار گفت: "آقا فاصله بگیر، نوار قلب بگیرم."
نمیدانم چه شد که قلب من هم دوست نداشت بزند. دوست نداشت درون سینهام جا خوش کند. انگار میدانست که نباید دنیا را جدی بگیرد. نباید به خندههای دیشبش دل خوش کند. نباید به خاطرات گفتنش چشم بدوزد.
.
همه چیزِ این دنیا تمام شدنی است و فقط خاطرات، احساسات و عواطف است که میتواند کمی از تلخیِ دنیا را کمرنگ کند.
.
پسرم میثم، همینطور که سرش روی بالش است، طوری نگاهم میکند که یعنی بغض دارد. گفتم: "چی میخوای بگی؟"
دستش را زیر سرش نود درجه میکند و میگوید:
"من یهکم میترسم از اینکه تو و مامان یه روزی بمیرید. اصلا از مرگ میترسم!"
من هم خنده تلخی کردم و خواستم قلمبهسلمبه حرفی تحویلش دهم:
"قربونت برم بابایی! مرگ خیلی خوبه. مرگ آغوش پر مهر خداست. همه یه روزی باید برن پیش خدا."
جملهام تمام نشده گفت:
"اون دنیا بازم با همدیگهایم؟"
بغضم را خفه کردم:
"آره بابا. اون دنیا هر کی، هر کیو دوست داشته باشه، پیششه! آدمایی که همو دوست دارند، زود همدیگه رو پیدا میکنن!"
فکر کنم فهمید بغضم را. سرش را برگرداند روی بالش. من هم همینطور ذهنم درگیر دنیای بیوفا و دو روزه است...
#مصطفی_سلیمانی .
.
.
پانویس:
داییِ مرحومم با خانوادهاش مهمان ما بودند که به خاطر بیماریِ قلبیاش از دنیا خداحافظی کرد.(اذان مغرب. باران رحمت. شهادت امام رضا. کنار بیبی حضرت معصومه. ماه صفر)
۱۳۹۸/۸/۷.
خدای مهربان همه گذشتهگان را قرین رحمتش کند.
❤️🍀 @filsofak
تجربه من در زندگى اندک است، ولى به من مىآموزد که هيچکس صاحب هيچ چيز نيست. همه چيز تنها نوعى توهم است و اين توهم در مسايل مادى و معنوى وجود دارد، اگر کسى چيزى را که در شُرف رسيدن به آن باشد را از دست بدهد، در نهايت مى آموزد که هيچ چيز به او تعلق ندارد.
پس بهتر است به گونهاى زندگى کنم که انگار همين امروز نخستين يا آخرين روز زندگى من است!
پائولو کوئلیو
🍀❤️ @filsofak
پس بهتر است به گونهاى زندگى کنم که انگار همين امروز نخستين يا آخرين روز زندگى من است!
پائولو کوئلیو
🍀❤️ @filsofak
#فرزندپروری
شكل گيري شخصيت كودك در هر سن و وظايف والدين:
🔸تولد تا ١سالگي: سن شكل گيري دلبستگي و احساس ايمني
وظيفه والدين: پاسخگوي حساس بودن به نيازها و گريه كودك
🔸٢-١ سالگي سن شكل گيري حس استقلال
وظيفه والدين: دادن فرصت اكتشاف و تحرك؛ صحبت كردن زياد با كودك و توصيف اعمال كودك ؛ استفاده از تكنيك پرت كردن حواس براي تربيت كودك
🔸 ٤-٢ سالگي سن دوستيابي ورود به گروه و يادگيري زبان
وظيفه والدين: اقتدار؛ الگوي خوب بودن؛ اعطاي وظايف به كودك؛ خوب گوش دادن به كودك و احساساتش
🔸١٢-٥ سالگي سن شكل گيري هويت كودك؛ شكل گيري عزت نفس و يادگيري ارزشها و هنجارها
وظايف والدين: اقتدار؛ الگوي خوب بودن؛ ياد دادن مهارت حل مساله؛ نظارت بر كودك و دوستي هاي او؛ ايجاد رابطه خوب با كودك
❤️🍀 @filsofak
شكل گيري شخصيت كودك در هر سن و وظايف والدين:
🔸تولد تا ١سالگي: سن شكل گيري دلبستگي و احساس ايمني
وظيفه والدين: پاسخگوي حساس بودن به نيازها و گريه كودك
🔸٢-١ سالگي سن شكل گيري حس استقلال
وظيفه والدين: دادن فرصت اكتشاف و تحرك؛ صحبت كردن زياد با كودك و توصيف اعمال كودك ؛ استفاده از تكنيك پرت كردن حواس براي تربيت كودك
🔸 ٤-٢ سالگي سن دوستيابي ورود به گروه و يادگيري زبان
وظيفه والدين: اقتدار؛ الگوي خوب بودن؛ اعطاي وظايف به كودك؛ خوب گوش دادن به كودك و احساساتش
🔸١٢-٥ سالگي سن شكل گيري هويت كودك؛ شكل گيري عزت نفس و يادگيري ارزشها و هنجارها
وظايف والدين: اقتدار؛ الگوي خوب بودن؛ ياد دادن مهارت حل مساله؛ نظارت بر كودك و دوستي هاي او؛ ايجاد رابطه خوب با كودك
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درد زایمان شدیدترین درد در نوروفیزیولوژی حسی است.
شرکت سونی رنج مادر برای بچه دار شدن را شبیه سازی کرده است...
❤️🍀 @filsofak
شرکت سونی رنج مادر برای بچه دار شدن را شبیه سازی کرده است...
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بینایی نوزاد از بدو تولد تا ۱۲ ماهگی...
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak
🔰ترس از #مرگ و زندگی #نزیسته
🔹از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم: «دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟» پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد.
🔹وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم: «چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟» فورا پاسخ داد: «همه کارهایی که انجام نداده ام.» پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دو جانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نزیسته.
🔹به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است: «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.» همانطور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تأکید کرده است: «برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جای نگذار.» و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم ... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
📚#خیرهبهخورشید
🖌#اروین_یالوم
❤️🍀 @filsofak
🔹از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم: «دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟» پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد.
🔹وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم: «چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟» فورا پاسخ داد: «همه کارهایی که انجام نداده ام.» پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دو جانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نزیسته.
🔹به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است: «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.» همانطور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تأکید کرده است: «برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جای نگذار.» و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم ... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
📚#خیرهبهخورشید
🖌#اروین_یالوم
❤️🍀 @filsofak
💠شخصیت بزرگسال ما
✳️اگر بتوانیم تجسم کنیم که ذهن ما مثل یک صحنه تئاتر تاریک است که یک میکروفون در محوطه روشن آن قرار دارد میتوانیم شاهد چهار شخصیت در درون ذهن خود باشیم که به جلو صحنه می آیند و در برابر میکروفون قرار میگیرند.
1⃣ یک بخش از وجود ما همیشه مضطرب و نگران است و وقتی جلوی میکروفون میآید از زمین و زمان گله میکند و مینالد.
2⃣ یک قسمت از ذهن و هویت ما وقتی میکروفون را به دست میگیرد اولین کاری که میکند سرزنش و خودزنی است. این بخش از ذهن ما همیشه ما را خطاکار میداند و از اشتباهات و تصمیمات غلط ما حرف میزند.
3⃣ بخش افسرده وجود ما هم وقتی جلو میکروفون قرار میگیرد زندگی را یک اشتباه بزرگ میخواند. این گوشه از هویت ما، ناامید است و سرنوشت سیاهی را برای ما رقم میزند و حتی ما را لایق زندگی هم نمیداند.
4⃣ بخش بزرگسالِ شخصیت ما هم هست که معمولا در تاریکترین صحنه ذهن نشسته است و ما زیاد از آن با خبر نیستیم. بخشی که همیشه نادیده میگیریم و برای به صحنه آمدن تشویقش نمیکنیم. این بخش معمولا ساکت و بی سر و صدا است و نگاهش به زندگی با شخصیت های مضطرب، سرزنشکار و افسرده درون ما فرق دارد. شخصیت بزرگسال درون ما، میداند که گذشت زمان از هیجانها و اضطرابها میکاهد. میداند که همیشه یک راه جدید یا رفتار جدید هست که باعث میشود از بن بست ها عبور کنیم.
✳️اگر در صحنه تئاتر زندگی یاد بگیریم که به قسمت بزرگسال و منطقی ذهن مان فرصت حرف زدن بدهیم به مرور این بخش هوشمند، از تاریکی و عمق صحنه بیرون می آید و هر بار فرصت بیشتری مییابد که در زندگی و و سرنوشت ما نقش داشته باشد.
❤️🍀 @filsofak
✳️اگر بتوانیم تجسم کنیم که ذهن ما مثل یک صحنه تئاتر تاریک است که یک میکروفون در محوطه روشن آن قرار دارد میتوانیم شاهد چهار شخصیت در درون ذهن خود باشیم که به جلو صحنه می آیند و در برابر میکروفون قرار میگیرند.
1⃣ یک بخش از وجود ما همیشه مضطرب و نگران است و وقتی جلوی میکروفون میآید از زمین و زمان گله میکند و مینالد.
2⃣ یک قسمت از ذهن و هویت ما وقتی میکروفون را به دست میگیرد اولین کاری که میکند سرزنش و خودزنی است. این بخش از ذهن ما همیشه ما را خطاکار میداند و از اشتباهات و تصمیمات غلط ما حرف میزند.
3⃣ بخش افسرده وجود ما هم وقتی جلو میکروفون قرار میگیرد زندگی را یک اشتباه بزرگ میخواند. این گوشه از هویت ما، ناامید است و سرنوشت سیاهی را برای ما رقم میزند و حتی ما را لایق زندگی هم نمیداند.
4⃣ بخش بزرگسالِ شخصیت ما هم هست که معمولا در تاریکترین صحنه ذهن نشسته است و ما زیاد از آن با خبر نیستیم. بخشی که همیشه نادیده میگیریم و برای به صحنه آمدن تشویقش نمیکنیم. این بخش معمولا ساکت و بی سر و صدا است و نگاهش به زندگی با شخصیت های مضطرب، سرزنشکار و افسرده درون ما فرق دارد. شخصیت بزرگسال درون ما، میداند که گذشت زمان از هیجانها و اضطرابها میکاهد. میداند که همیشه یک راه جدید یا رفتار جدید هست که باعث میشود از بن بست ها عبور کنیم.
✳️اگر در صحنه تئاتر زندگی یاد بگیریم که به قسمت بزرگسال و منطقی ذهن مان فرصت حرف زدن بدهیم به مرور این بخش هوشمند، از تاریکی و عمق صحنه بیرون می آید و هر بار فرصت بیشتری مییابد که در زندگی و و سرنوشت ما نقش داشته باشد.
❤️🍀 @filsofak
🔹اگر بعدی از وجودمان را نپذیریم، آدم هایی که وارد زندگیمان می شوند دقیقا همان بعد را به نمایش می گذارند.
✅جهان دائما میخواد به ما نشان دهد که ما واقعا که هستیم.
🖌دبی فورد
❤️🍀 @filsofak
✅جهان دائما میخواد به ما نشان دهد که ما واقعا که هستیم.
🖌دبی فورد
❤️🍀 @filsofak
💠خاطرات دردناک گذشته
🔹همه ما کم و بیش خاطرات آزاردهنده و دردناکی را از گذشته با خود به یدک می کشیم که رنج ناشی از یادآوری آنها بارها و بارها ما را بر آن داشته تا همواره در پی یافتن مرهم معجزه آسایی برآییم تا شاید بواسطه آن بتوانیم این خاطرات دردناک را برای همیشه از صفحه ذهنمان محو کنیم. اما واقعیت آن است که رد پای وقایع زندگی در ذهن و روان ما پاک شدنی نبوده و برای همیشه نقش خود را در تار و پود شبکه های عصبی مغزی ما حک کرده اند.
🔹باید بدانیم که ذهن ما برای مقابله با خاطرات ناخوشایند و دردناک دو راه دارد:
1⃣اول اینکه به نادیده گرفتن، سرکوب کردن و واپس رانی آن خاطرات بپردازد. پر واضح است که این روش هیچگاه به محو خاطرات دردناک منجر نشده و تنها موجب میگردد که فرد آنها را نادیده بگیرد. به این میماند که شما آشغال های فرش خانه خود را به زیر فرش جارو کنید. در این صورت موجودیت آن آشغال ها از بین نرفته و فقط از حیطه دید شما پنهان مانده اند. در این حالت خاطرات سرکوب شده که از در بیرون شده اند بار دیگر با سماجت از پنجره و پشت بام به درون ما راه پیدا کرده و به اشکال گوناگون خود را در فضای ذهنی و بدنی ما نشان میدهند. مانند رویاها و کابوس های شبانه، دردهای روان تنی، حس های مبهم بدنی و احساسات سردرگم و کلافه کننده که خود ما از ماهیت آنها بی خبریم. این روش در واقع پاک کردن صورت مساله بوده و به حل مساله هیچ کمکی نمی کند.
2⃣روش دیگر، مواجهه با خاطرات و تلاش برای پذیرفتن و در آغوش کشیدن آنهاست. در این روش ما به جای اجتناب، به ملاقات خاطرات دردناک خود رفته و با شفقت و بردباری به پردازش مجدد آنها و هضم کردنشان می پردازیم. این مواجهه شفابخش موجب می گردد که خاطرات گذشته در فایل مناسب خود و در قفسه خاطرات گذشته جای گیرند طوری که دیگر به "زمان حال" نفوذ نکنند. در این صورت خاطرات دردناک به مثابه محل زخمی بر روی پوست هستند که هر چند جای آن از بین رفتنی نیست اما دیگر مانند روزهای اول عفونی و پر از خونابه نخواهند بود.
❤️🍀 @filsofak
🔹همه ما کم و بیش خاطرات آزاردهنده و دردناکی را از گذشته با خود به یدک می کشیم که رنج ناشی از یادآوری آنها بارها و بارها ما را بر آن داشته تا همواره در پی یافتن مرهم معجزه آسایی برآییم تا شاید بواسطه آن بتوانیم این خاطرات دردناک را برای همیشه از صفحه ذهنمان محو کنیم. اما واقعیت آن است که رد پای وقایع زندگی در ذهن و روان ما پاک شدنی نبوده و برای همیشه نقش خود را در تار و پود شبکه های عصبی مغزی ما حک کرده اند.
🔹باید بدانیم که ذهن ما برای مقابله با خاطرات ناخوشایند و دردناک دو راه دارد:
1⃣اول اینکه به نادیده گرفتن، سرکوب کردن و واپس رانی آن خاطرات بپردازد. پر واضح است که این روش هیچگاه به محو خاطرات دردناک منجر نشده و تنها موجب میگردد که فرد آنها را نادیده بگیرد. به این میماند که شما آشغال های فرش خانه خود را به زیر فرش جارو کنید. در این صورت موجودیت آن آشغال ها از بین نرفته و فقط از حیطه دید شما پنهان مانده اند. در این حالت خاطرات سرکوب شده که از در بیرون شده اند بار دیگر با سماجت از پنجره و پشت بام به درون ما راه پیدا کرده و به اشکال گوناگون خود را در فضای ذهنی و بدنی ما نشان میدهند. مانند رویاها و کابوس های شبانه، دردهای روان تنی، حس های مبهم بدنی و احساسات سردرگم و کلافه کننده که خود ما از ماهیت آنها بی خبریم. این روش در واقع پاک کردن صورت مساله بوده و به حل مساله هیچ کمکی نمی کند.
2⃣روش دیگر، مواجهه با خاطرات و تلاش برای پذیرفتن و در آغوش کشیدن آنهاست. در این روش ما به جای اجتناب، به ملاقات خاطرات دردناک خود رفته و با شفقت و بردباری به پردازش مجدد آنها و هضم کردنشان می پردازیم. این مواجهه شفابخش موجب می گردد که خاطرات گذشته در فایل مناسب خود و در قفسه خاطرات گذشته جای گیرند طوری که دیگر به "زمان حال" نفوذ نکنند. در این صورت خاطرات دردناک به مثابه محل زخمی بر روی پوست هستند که هر چند جای آن از بین رفتنی نیست اما دیگر مانند روزهای اول عفونی و پر از خونابه نخواهند بود.
❤️🍀 @filsofak
"معاشرت باید سه ویژگی برابری جویی، ثبات و تعهد را داشته باشد."
باید توجه داشت که انسان به معنای واقعی کلمه، تنها است و عمیقترین معنای تنهایی، تنهایی اگزیستانسیال است و این تنهایی یک واقعیت انکارناپذیر است. تنهایی چهارده معنای مختلف دارد که عمیقترین معنای آنکه همه فیلسوفان و روان شناسان وجودی و اعماق، آن را اصل مسلم و از وجوه تراژیک زندگی میدانند همین تنهایی اگزیستانسیال است. فارغ از این تنهایی که گریز و گزیری از آن نیست و اکنون مراد ما نیست نوعی دیگر از تنهایی در زندگی وجود دارد که اضطرابآور است و ما باید این تنهایی را از بین ببریم.
هر انسانی بهنوعی همنشینی و معاشرت نیاز دارد که قدما از آن به مصاحبت تعبیر میکردند. این دسته از معاشرتها اگر سه ویژگی را داشته باشند بسیار به کاهش اضطراب و دلنگرانی کمک میکنند زیرا احساس تنهایی ما را رفع میکنند. ویژگی اول این معاشرتها این است که در ارتباطات بین طرفین برابری جویی باشد و طرف مقابل از موضع برتر برخورد نداشته باشد، زیرا اگر در رابطه برابری نباشد آهستهآهسته احساس حرمت و عزتنفس در یکی از طرفین از بین میرود و فرد دچار احساس تحقیر و بیاعتنایی میشود و درنتیجه آسیب این نوع معاشرت که در آن عزتنفس آدمی محفوظ نمیماند بیشتر از فواید آن است.
ویژگی دوم این است که در باب ثبات این ارتباط، نوعی اطمینان عقلانی وجود داشته باشد و بتوان ثباتی را برای این ارتباط پیشبینی کرد. ارتباطاتی که دوام ندارند به رفع تنهایی انسان و درنتیجه کاهش اضطراب و رنج او کمک نمیکنند، در اینجا منظور لزوما ارتباطات عاشقانه نیست؛ بلکه معاشرت بهصورت کلی را شامل میشود.
سومین ویژگی این است که در معاشرت تعهد وجود داشته باشد؛ یعنی طرف مقابل نوعی الزام نسبت به دیگری در خود احساس کند و درواقع تا حدی درد و رنج و شادی دیگری را درد و رنج و شادی خود احساس کند. در روان شناسی به این دسته از معاشرتها که سه ویژگی برابری جویی، ثبات و تعهد را دارا است و فرد آگاهانه آن را انتخاب میکند، معاشرتهای گزیده میگویند و معاشرتهای گزیده در کاهش اضطراب خیلی مؤثر است و به دلیل اینکه رعایت این سه شرط در دوستیها دشوار است، معمولاً تعداد معاشرتهای برگزیده محدود است.
در باب اهمیت معاشرتهای برگزیده به این نکته اشاره کنم که تحقیقات خانم الیزابت کوبلر راس که به او روان شناس مرگ می گویند و به مدت چهل سال یک تیم را برای روانشناسی افراد در حال احتضار (افرادی که به صورت سابجکتیو یقین دارند که از بستر بیماری زنده نخواهند برخاست) مدیریت میکرد نشان داد افراد در حال احتضار، از مرگ پیش روی خود بشدت هراسان هستند و نیز عاطفه های منفی فراوانی نسبت به زندگی پشت سر گذاشته خود دارند و پنج عامل در این هراس و عاطفه های منفی تأثیر گذار است که عامل سوم، نداشتن معاشرت های برگزیده است.
مصطفی ملکیان
❤️🍀 @filsofak
باید توجه داشت که انسان به معنای واقعی کلمه، تنها است و عمیقترین معنای تنهایی، تنهایی اگزیستانسیال است و این تنهایی یک واقعیت انکارناپذیر است. تنهایی چهارده معنای مختلف دارد که عمیقترین معنای آنکه همه فیلسوفان و روان شناسان وجودی و اعماق، آن را اصل مسلم و از وجوه تراژیک زندگی میدانند همین تنهایی اگزیستانسیال است. فارغ از این تنهایی که گریز و گزیری از آن نیست و اکنون مراد ما نیست نوعی دیگر از تنهایی در زندگی وجود دارد که اضطرابآور است و ما باید این تنهایی را از بین ببریم.
هر انسانی بهنوعی همنشینی و معاشرت نیاز دارد که قدما از آن به مصاحبت تعبیر میکردند. این دسته از معاشرتها اگر سه ویژگی را داشته باشند بسیار به کاهش اضطراب و دلنگرانی کمک میکنند زیرا احساس تنهایی ما را رفع میکنند. ویژگی اول این معاشرتها این است که در ارتباطات بین طرفین برابری جویی باشد و طرف مقابل از موضع برتر برخورد نداشته باشد، زیرا اگر در رابطه برابری نباشد آهستهآهسته احساس حرمت و عزتنفس در یکی از طرفین از بین میرود و فرد دچار احساس تحقیر و بیاعتنایی میشود و درنتیجه آسیب این نوع معاشرت که در آن عزتنفس آدمی محفوظ نمیماند بیشتر از فواید آن است.
ویژگی دوم این است که در باب ثبات این ارتباط، نوعی اطمینان عقلانی وجود داشته باشد و بتوان ثباتی را برای این ارتباط پیشبینی کرد. ارتباطاتی که دوام ندارند به رفع تنهایی انسان و درنتیجه کاهش اضطراب و رنج او کمک نمیکنند، در اینجا منظور لزوما ارتباطات عاشقانه نیست؛ بلکه معاشرت بهصورت کلی را شامل میشود.
سومین ویژگی این است که در معاشرت تعهد وجود داشته باشد؛ یعنی طرف مقابل نوعی الزام نسبت به دیگری در خود احساس کند و درواقع تا حدی درد و رنج و شادی دیگری را درد و رنج و شادی خود احساس کند. در روان شناسی به این دسته از معاشرتها که سه ویژگی برابری جویی، ثبات و تعهد را دارا است و فرد آگاهانه آن را انتخاب میکند، معاشرتهای گزیده میگویند و معاشرتهای گزیده در کاهش اضطراب خیلی مؤثر است و به دلیل اینکه رعایت این سه شرط در دوستیها دشوار است، معمولاً تعداد معاشرتهای برگزیده محدود است.
در باب اهمیت معاشرتهای برگزیده به این نکته اشاره کنم که تحقیقات خانم الیزابت کوبلر راس که به او روان شناس مرگ می گویند و به مدت چهل سال یک تیم را برای روانشناسی افراد در حال احتضار (افرادی که به صورت سابجکتیو یقین دارند که از بستر بیماری زنده نخواهند برخاست) مدیریت میکرد نشان داد افراد در حال احتضار، از مرگ پیش روی خود بشدت هراسان هستند و نیز عاطفه های منفی فراوانی نسبت به زندگی پشت سر گذاشته خود دارند و پنج عامل در این هراس و عاطفه های منفی تأثیر گذار است که عامل سوم، نداشتن معاشرت های برگزیده است.
مصطفی ملکیان
❤️🍀 @filsofak
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم، چرا که میدانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد.
اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم، چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر؛ هر قدر که به غم میدان بدهی میدان میطلبد و باز هم بیشتر و بیشتر...
" نادر ابراهیمی "
" چهل نامۀ کوتاه به همسرم "
❤️🍀 @filsofak
اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم، چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر؛ هر قدر که به غم میدان بدهی میدان میطلبد و باز هم بیشتر و بیشتر...
" نادر ابراهیمی "
" چهل نامۀ کوتاه به همسرم "
❤️🍀 @filsofak
چون فرهنگ ما مردم ایران طوری است که همیشه گناه را به گردن دیگران میاندازیم و حتی برای یک لحظه تصور این که ممکن است تقصیر خودمان باشد به مُخَیّلهمان خطور نمیکند، و چون برای یافتن راه حل مشکلات، همیشه به دنبال کوتاهترین آن -حتی اگر بیمعنیترین هم باشد– میگردیم، پس آسانترین راه این است که علت اصلی را موقعیت جغرافیایی معرفی کنیم و چون بهحق، قابل تغییر نیست، پس باید عقبافتادگی را مثل یک نقص عضو بپذیریم.
تنها مشکلی که باقی میماند این است که چطور میتوانیم با کیاست و سیاست و فریب یا در حقیقت با کلک و دروغ و تقلب خود را بین قدرتها حفظ کنیم.
" علی محمدایزدی "
" چرا عقب ماندهایم "
❤️🍀 @filsofak
تنها مشکلی که باقی میماند این است که چطور میتوانیم با کیاست و سیاست و فریب یا در حقیقت با کلک و دروغ و تقلب خود را بین قدرتها حفظ کنیم.
" علی محمدایزدی "
" چرا عقب ماندهایم "
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این سگ آموزش دیده وقتی کودک دارای اتیسم دچار حمله عصبی میشه و احتمال داره به خودش آسیب بزنه، متوجه میشه و خودش رو تو بغل بچه میاندازه تا ازش محافظت کنه👌🏻
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak