This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشنهاد می کنیم این ویدئوی خیلی خوب را حتما ببینید:
کدامیک از زوجین برای رابطه جنسی پیشقدم می شوند و چرا این موضوع اینقدر مهم است؟
ترجمه و صدا: ایمان فانی
❤️🍀 @filsofak
کدامیک از زوجین برای رابطه جنسی پیشقدم می شوند و چرا این موضوع اینقدر مهم است؟
ترجمه و صدا: ایمان فانی
❤️🍀 @filsofak
تا زمانیکه ذهن درگیر مقایسه است، عشق وجود ندارد. می دانید علت مقایسه، سنجش و قضاوت چیست؟ این است که شخص می خواهد نقطه ضعفی پیدا کند؛ خواه در دیگران و یا در خویشتن خود. به هر حال، آنجا که سنجش و مقایسه است، عشق نیست!
پدر و مادر زمانیکه نسبت به فرزندان خود عشق دارند، آنها را با بچه های دیگر مقایسه نمی کنند؛ زیرا آنها واقعیت وجودی فرزندان خود را دوست دارند. اما شما خود را با یک شخص یا با یک چیز بهتر مقایسه می کنید؛ با یک شخص غنی تر مقایسه می کنید؛ زیرا نسبت به خودتان، به اصالت خودتان توجه واقعی عمیق ندارید. همین مقایسه، عشق را در شما نابود می کند، خفه می کند و آن را زایل می نماید!
#کریشنا_مورتی
عشق و تنهایی
❤️🍀 @filsofak
پدر و مادر زمانیکه نسبت به فرزندان خود عشق دارند، آنها را با بچه های دیگر مقایسه نمی کنند؛ زیرا آنها واقعیت وجودی فرزندان خود را دوست دارند. اما شما خود را با یک شخص یا با یک چیز بهتر مقایسه می کنید؛ با یک شخص غنی تر مقایسه می کنید؛ زیرا نسبت به خودتان، به اصالت خودتان توجه واقعی عمیق ندارید. همین مقایسه، عشق را در شما نابود می کند، خفه می کند و آن را زایل می نماید!
#کریشنا_مورتی
عشق و تنهایی
❤️🍀 @filsofak
همه ما نابینائیم،
هر کداممان به نوعی
آدم های خسیس نابینا هستند چون فقط طلا را می بینند،
آدم های ولخرج نابینا هستند چون امروزشان را می بینند، آدمهای کلاهبردار نابینا هستند، چون خدا را نمی بینند،
آدم های شرافتمند نابینا هستند، چون کلاهبردارها را نمی بینند، خود من هم نابینا هستم چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما گوشهایی شنوا ندارید.
مردی که میخندد
#ویکتور_هوگو
❤️🍀 @filsofak
هر کداممان به نوعی
آدم های خسیس نابینا هستند چون فقط طلا را می بینند،
آدم های ولخرج نابینا هستند چون امروزشان را می بینند، آدمهای کلاهبردار نابینا هستند، چون خدا را نمی بینند،
آدم های شرافتمند نابینا هستند، چون کلاهبردارها را نمی بینند، خود من هم نابینا هستم چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما گوشهایی شنوا ندارید.
مردی که میخندد
#ویکتور_هوگو
❤️🍀 @filsofak
پست جدید در اینیستاگرام آپلود شد.
زحمت براش کشیدم.
به دست مجردان برسد.
به سوالات انتخاب همسر پاسخ دادم.
https://www.instagram.com/p/B3z2_uoDlM1/?igshid=k2z2cr2x88pb
❤️🍀 @filsofak
زحمت براش کشیدم.
به دست مجردان برسد.
به سوالات انتخاب همسر پاسخ دادم.
https://www.instagram.com/p/B3z2_uoDlM1/?igshid=k2z2cr2x88pb
❤️🍀 @filsofak
Instagram
مصطفیسلیمانی|مشاورخانواده
پاسخ به سوالات انتخاب همسر(۱) (خیلی از دوستان ندیدند، تگشان کنید)🎈 برای پاسخ به تکتکِ این سوالات وقت گذاشتم. سعی کردم مهمترین سوالات رو که خیلیها پرسیده بودند، پاسخ دهم. امیدوارم به درد بخورد!😊🤗⚘ در مورد هر کدامشان نکته یا تکمله یا تبصرهای دارید با…
آدم ها آنطور که بزرگ شده اند، فکر میکنند!
کسی که تفکرش باتو متفاوت است،
دشمنت نیست؛
انسان دیگریست!
🍀❤️ @filsofak
کسی که تفکرش باتو متفاوت است،
دشمنت نیست؛
انسان دیگریست!
🍀❤️ @filsofak
Vaziri Amir Hasanak
Mahmoud Dowlatabadi
📗 داستان حسنک از کتاب تاریخ_بیهقی
🎙 با صدای محمود_دولت_آبادي
⏳ اول آبان، روز بزرگداشت بیهقی است. بیهقی را پدر نثر فارسی میدانند.
❤️🍀 @filsofak
🎙 با صدای محمود_دولت_آبادي
⏳ اول آبان، روز بزرگداشت بیهقی است. بیهقی را پدر نثر فارسی میدانند.
❤️🍀 @filsofak
🌀 مهربانی
هرکس که بتواند نسبت به انسانی رنجدیده، شفقت و مهربانی بیشائبه نشان دهد، یقیناً واجدِ عشق به خدا و ایمان است.
(سیمون وی)
؛🔻
شفقت یا نیکخواهی به زبان ساده به معنای کمک کردن به دیگری است؛ یعنی آنچه را که خودم میخواهم و میتوانستم از آن استفاده کنم، به دیگران هم میبخشم.
این کمک کردن به دیگری دو مرحله دارد و باید دقت کنیم که این دو مرحله به موازات هم پیش برود.
گاهی من باید به دیگری کمک کنم تا «خوبی» زندگی او بیشتر شود و گاهی باید به دیگری کمک کنم که «خوشی» زندگی او افزایش پیدا کند. در واقع این خوبی و خوشی دو نوع کمکی است که میتوانم به همنوعان خودم داشته باشم.
به عبارت دیگر، کاری کنم که او با درد و رنج کمتر و حتی المقدور با لذت بیشتری زندگی کند.
"مصطفی ملکیان"
❤️🍀 @filsofak
هرکس که بتواند نسبت به انسانی رنجدیده، شفقت و مهربانی بیشائبه نشان دهد، یقیناً واجدِ عشق به خدا و ایمان است.
(سیمون وی)
؛🔻
شفقت یا نیکخواهی به زبان ساده به معنای کمک کردن به دیگری است؛ یعنی آنچه را که خودم میخواهم و میتوانستم از آن استفاده کنم، به دیگران هم میبخشم.
این کمک کردن به دیگری دو مرحله دارد و باید دقت کنیم که این دو مرحله به موازات هم پیش برود.
گاهی من باید به دیگری کمک کنم تا «خوبی» زندگی او بیشتر شود و گاهی باید به دیگری کمک کنم که «خوشی» زندگی او افزایش پیدا کند. در واقع این خوبی و خوشی دو نوع کمکی است که میتوانم به همنوعان خودم داشته باشم.
به عبارت دیگر، کاری کنم که او با درد و رنج کمتر و حتی المقدور با لذت بیشتری زندگی کند.
"مصطفی ملکیان"
❤️🍀 @filsofak
اگر بخواهی به هر چیزی که به تو گفته میشود واکنشی عاطفی نشان بدهی، به رنج بردن ادامه خواهی داد.
قدرت حقیقی در عقب رفتن و مشاهدهگر بودن است. قدرت در خودداری است. اگر اجازه بدهی کلماتِ دیگران تو را کنترل کند، هرچیز دیگری هم تو را زیر سلطه خواهد گرفت. نفس بکش و بگذار بگذرد.
#وارن_بافت
❤️🍀 @filsofak
قدرت حقیقی در عقب رفتن و مشاهدهگر بودن است. قدرت در خودداری است. اگر اجازه بدهی کلماتِ دیگران تو را کنترل کند، هرچیز دیگری هم تو را زیر سلطه خواهد گرفت. نفس بکش و بگذار بگذرد.
#وارن_بافت
❤️🍀 @filsofak
معلم فیزیکی داشتیم که گاهی حرف های عجیبی میزد. مخصوصاً وقتی لبی تر کرده بود.
یه بار گفت شب ها قبل از خواب سعی کنید سه دقیقه خودتون رو جای چیز دیگه ای بذارید.
میگفت سه دقیقه خیلی زیاده اما با تمرکز و تمرین زیاد، میشه این کار رو کرد.
مثلاً جای یه برگ درخت توی یه جنگل تاریک.
یا جای یه سنگ وسط بیابون.
یا جای یه پیر مرد آبزیپو که نیمساعت طول میکشه تا کفش های لعنتیش رو بپوشه.
جای یه قدیس، یه روسپی، یه گربه...
میگفت اگه مدتی این کار رو انجام بدید """حس میکنید انگار دنیا داره توی روحتون نفس میکشه…"""
#مصطفی_مستور
#بهترین_شکل_ممکن
❤️🍀 @filsofak
یه بار گفت شب ها قبل از خواب سعی کنید سه دقیقه خودتون رو جای چیز دیگه ای بذارید.
میگفت سه دقیقه خیلی زیاده اما با تمرکز و تمرین زیاد، میشه این کار رو کرد.
مثلاً جای یه برگ درخت توی یه جنگل تاریک.
یا جای یه سنگ وسط بیابون.
یا جای یه پیر مرد آبزیپو که نیمساعت طول میکشه تا کفش های لعنتیش رو بپوشه.
جای یه قدیس، یه روسپی، یه گربه...
میگفت اگه مدتی این کار رو انجام بدید """حس میکنید انگار دنیا داره توی روحتون نفس میکشه…"""
#مصطفی_مستور
#بهترین_شکل_ممکن
❤️🍀 @filsofak
خواندن این که "شنهای ساحل نرم است" برای من کافی نیست،
میخواهم پاهای برهنهام آن را حس کند؛ معرفتی که قبل آن احساسی نباشد، برایم بیهوده است.
#آندره_ژید
❤️🍀 @filsofak
میخواهم پاهای برهنهام آن را حس کند؛ معرفتی که قبل آن احساسی نباشد، برایم بیهوده است.
#آندره_ژید
❤️🍀 @filsofak
Evergreen_Dan Gibson
@HosseinSharifiMusic
شبها خیال پر می کشد
به آن سوی رویاها...
(میم_ت)
آهنگ همیشه سبز
موسیقی آرامشبخش شبانه
اثر زیبای Dan Gibson
❤️🍀 @filsofak
به آن سوی رویاها...
(میم_ت)
آهنگ همیشه سبز
موسیقی آرامشبخش شبانه
اثر زیبای Dan Gibson
❤️🍀 @filsofak
مهمترین چیز در زندگی چیست؟
اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا.
اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما.
و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها.
ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟
فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند.
ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم
ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
#یوستین_گاردر
#دنیای_سوفی
❤️🍀 @filsofak
اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا.
اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما.
و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها.
ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟
فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند.
ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم
ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
#یوستین_گاردر
#دنیای_سوفی
❤️🍀 @filsofak
#متن_زیبا و خواندنی
"خدای مَمَلی"
آقای مهاجرانی وزیر ارشاد آقای خاتمی، زاده روستای مهاجران از توابع اراک است، ایشان قلم شیرینی دارند و کتابی دارد به نام حاج آخوند که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای
از کتاب «حاج آخوند » تحت عنوان "خدای مملی"
《حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به «حاج آخوند».
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش میگذشت
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه ما بود و هم معلم، خوب درس میداد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت :
بچه ها، امروز ما میخواهیم درباره خدا صحبت کنیم، فرقی ندارد ارمنی باشید و یا مسلمان، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف میزنیم، حالا خیال کنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با خدا حرف بزنید.
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه می خواهد؟
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت :
حاج آخوند، حاج آخوند، اجازه من بگویم؟
حاج آخوند گفت: بگو پسرم!
مملی گالشهای پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد، مملی چشمانش را بست و گفت:
خداجان، همه زمینهای دنیا مال خودته. پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و ده هست، چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان، تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها نان خالی میخوریم، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!
خداجان، گاو و گوسفندم نداریم.
اگر جهان خانم به ما شیر نمیداد ،خواهرم گرسنه میماند و میمرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیدهایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد.
کلاس ساکت ساکت بود، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میکرد، بعضی بچهها گریه میکردند.
حاج آخوند آهسته گفت: حرف بزن پسرم، با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
مملی گفت: اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت :
بارک اله پسرم، با خدا باید همین جور حرف زد.
کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدریاش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود، به خانواده مملی بخشید. 》
و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک مملی با هم بخونیم،
خدای مملی به اختلاسگران بفهمان این ملت دیگر رمق ندارد. لطفا انصاف داشته باشید🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند چه رسد تولید کنند و رونق اقتصادی بیافرینند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن عدالت در بین مردم کم ارزش تر از آزادی از دست مستکبر خارجی نیست،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم با بگیر ببند درست نمیشود بلکه با آزادی نقد و اقتصادی شفاف و بدون رانت حل میشود،🤲
خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو قانون اساسی را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان من لا معاشَ له لا معادَ َله کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد،🤲
خدای مملی اخلاق محمد (ص ) و شیوه زندگی و حکومت علی (ع) را بار دیگر به مسئولین ما یادآوری کن،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند
انحصار در فهم دین، کمر اندیشه ورزی را شکسته،🤲
خدای مملی به مملی ها بیاموز که تقصیر خدای آسمان نیست بلکه مقصر خدایان زمین هستند که پدرت کار ندارد، زمین و گاو ندارد،🤲
خدای مملی۰۰۰
خدای مملی۰۰۰
❤️🍀 @filsofak
"خدای مَمَلی"
آقای مهاجرانی وزیر ارشاد آقای خاتمی، زاده روستای مهاجران از توابع اراک است، ایشان قلم شیرینی دارند و کتابی دارد به نام حاج آخوند که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای
از کتاب «حاج آخوند » تحت عنوان "خدای مملی"
《حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به «حاج آخوند».
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش میگذشت
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه ما بود و هم معلم، خوب درس میداد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت :
بچه ها، امروز ما میخواهیم درباره خدا صحبت کنیم، فرقی ندارد ارمنی باشید و یا مسلمان، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف میزنیم، حالا خیال کنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با خدا حرف بزنید.
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه می خواهد؟
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت :
حاج آخوند، حاج آخوند، اجازه من بگویم؟
حاج آخوند گفت: بگو پسرم!
مملی گالشهای پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد، مملی چشمانش را بست و گفت:
خداجان، همه زمینهای دنیا مال خودته. پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و ده هست، چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان، تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها نان خالی میخوریم، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!
خداجان، گاو و گوسفندم نداریم.
اگر جهان خانم به ما شیر نمیداد ،خواهرم گرسنه میماند و میمرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیدهایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد.
کلاس ساکت ساکت بود، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میکرد، بعضی بچهها گریه میکردند.
حاج آخوند آهسته گفت: حرف بزن پسرم، با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
مملی گفت: اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت :
بارک اله پسرم، با خدا باید همین جور حرف زد.
کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدریاش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود، به خانواده مملی بخشید. 》
و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک مملی با هم بخونیم،
خدای مملی به اختلاسگران بفهمان این ملت دیگر رمق ندارد. لطفا انصاف داشته باشید🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند چه رسد تولید کنند و رونق اقتصادی بیافرینند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن عدالت در بین مردم کم ارزش تر از آزادی از دست مستکبر خارجی نیست،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم با بگیر ببند درست نمیشود بلکه با آزادی نقد و اقتصادی شفاف و بدون رانت حل میشود،🤲
خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو قانون اساسی را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان من لا معاشَ له لا معادَ َله کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد،🤲
خدای مملی اخلاق محمد (ص ) و شیوه زندگی و حکومت علی (ع) را بار دیگر به مسئولین ما یادآوری کن،🤲
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند
انحصار در فهم دین، کمر اندیشه ورزی را شکسته،🤲
خدای مملی به مملی ها بیاموز که تقصیر خدای آسمان نیست بلکه مقصر خدایان زمین هستند که پدرت کار ندارد، زمین و گاو ندارد،🤲
خدای مملی۰۰۰
خدای مملی۰۰۰
❤️🍀 @filsofak
زندگی چنان ساخته نشده که شما بتوانید به همه خواستههایتان برسید، بنابراین چارهای جز گزینش ندارید.
✍ مصطفی ملکیان
🔹 فلاسفه قدیم میگفتند عالم طبیعت عالم تزاحم است. اگر بخواهید به یک چیز برسید باید از چند چیز بگذرید. این بحث از ارسطو آغاز شد. در زندگی برای رسیدن به هر چیزی باید هزینه بدهید و هزینهاش این است که از چند چیز دیگر باید صرف نظر بکند تا به آن یک چیز برسید. چیزها همه با هم قابل جمع نیست. عارفان میگفتند زندگی بر ریاضت مبتنی شده است. ریاضت یا Sacrifise این است که اگر میخواهی به چیزی برسی باید از چند چیز بگذری. همه را نمیتوانی با هم به دست آوری.
🔹بخشی از اضطرابهای ما بهخاطر یک گمان باطل است که فکر میکنیم همه چیز را میشود در زندگی داشت و نمیدانیم آدمها اگر به چیزی به عنوان هدف رسیدهاند به این خاطر است که چند چیز را از هدفبودن خلع کردهاند. میتوانید به یک هدف برسید و در نتیجه آن به چند هدف فرعی هم برسید. باید بین هدف و نتیجه فرق گذاشت. آدمها در زندگیشان وقتی موفقند که تعداد اهداف زندگیشان را مدام کمتر و کمتر میکنند. کرکگور میگفت آدم موفق کسی است که فقط و فقط یک هدف در زندگیاش داشته باشد. هر هدفی که میخواهد باشد. بقیه هدفها میتوانند به عنوان نتایج رسیدن به آن هدف به دست بیایند ولی نمیتوانند اهدافی در عرض آن هدف اصلی باشند.
🔹ممکن است کسی فقط هدفش علم باشد، ممکن است بعدها که یک عالم تراز اول میشود از این طریق به ثروتی هم دست پیدا کند یا حیثیت اجتماعی بیاید اما آنها نتایج فرعی یا Byproduct های هدفش بودهاند. اما اگر از روز اول میخواست هم علم هم حیثیت اجتماعی و هم شهرت را هدف قرار میداد، نمیتوانست به آنها برسد. هرچه تعداد اهداف را کمتر کنیم موفقتریم. اگر به آن هدف یا اهداف رسیدیم نتایجی هم بر آن مترتب میشود که میتوان آنها را هم داشت.
🔹 اما ما یک توهمی داریم که به همه اهدافمان میتوانیم برسیم. کرکگور کتابی دارد به اسم خلوص قلب یا دل صافی. عنوان کاملش این است که دل صافی یا خلوص قلب یعنی در همه زندگی فقط یک چیز را خواستن. در این کتاب میخواهد اثبات کند که اضطراب وجودی سرنوشت کسانی است که در زندگی بیش از یک چیز میخواهند. اگر نخواهیم این سخن را هم بپذیریم، اینکه اهداف عدیده داشته باشیم و اضطرابمان افزایش مییابد به این دلیل است که از خود انتظاری داریم که برآوردهشدنی نیست.
🔹 آدم نمیتواند به همه چیز برسد، چارهای ندارد جز اینکه دست به گزینش بزند. در نظام ارزشی خودمان ببینیم چه چیزهایی را نباید فدا کنیم و بقیه را باید فدای آن بکنیم. به زبان سادهتر و روانشناسانهتر ما را در زندگی چنان نساختهاند که به بتوانیم به چیزی اهمیت ندهیم، اما چنان هم نساختهاند که بتوانیم به همه چیز اهمیت دهیم. چارهای نیست جز اینکه یکی دو چیز در زندگی برایمان مهم باشد و باقی را رها کنیم. فرض کنیم بخواهم معلم خوبی باشم و بخواهم وقت شما را ضایع نکنم، محتوای خوب ارائه کنم و با شاگردان عادلانه رفتار کنم به چیزهای دیگری نمیتوانم توجه کنم. اگر مدام به آستینم فوت کنم یعنی دغدغه معلمی در من قوی نیست. نمیتوان همه کار را با هم جمع کرد. نباید از خودم توقع زاید داشته باشم.
❤️🍀 @filsofak
✍ مصطفی ملکیان
🔹 فلاسفه قدیم میگفتند عالم طبیعت عالم تزاحم است. اگر بخواهید به یک چیز برسید باید از چند چیز بگذرید. این بحث از ارسطو آغاز شد. در زندگی برای رسیدن به هر چیزی باید هزینه بدهید و هزینهاش این است که از چند چیز دیگر باید صرف نظر بکند تا به آن یک چیز برسید. چیزها همه با هم قابل جمع نیست. عارفان میگفتند زندگی بر ریاضت مبتنی شده است. ریاضت یا Sacrifise این است که اگر میخواهی به چیزی برسی باید از چند چیز بگذری. همه را نمیتوانی با هم به دست آوری.
🔹بخشی از اضطرابهای ما بهخاطر یک گمان باطل است که فکر میکنیم همه چیز را میشود در زندگی داشت و نمیدانیم آدمها اگر به چیزی به عنوان هدف رسیدهاند به این خاطر است که چند چیز را از هدفبودن خلع کردهاند. میتوانید به یک هدف برسید و در نتیجه آن به چند هدف فرعی هم برسید. باید بین هدف و نتیجه فرق گذاشت. آدمها در زندگیشان وقتی موفقند که تعداد اهداف زندگیشان را مدام کمتر و کمتر میکنند. کرکگور میگفت آدم موفق کسی است که فقط و فقط یک هدف در زندگیاش داشته باشد. هر هدفی که میخواهد باشد. بقیه هدفها میتوانند به عنوان نتایج رسیدن به آن هدف به دست بیایند ولی نمیتوانند اهدافی در عرض آن هدف اصلی باشند.
🔹ممکن است کسی فقط هدفش علم باشد، ممکن است بعدها که یک عالم تراز اول میشود از این طریق به ثروتی هم دست پیدا کند یا حیثیت اجتماعی بیاید اما آنها نتایج فرعی یا Byproduct های هدفش بودهاند. اما اگر از روز اول میخواست هم علم هم حیثیت اجتماعی و هم شهرت را هدف قرار میداد، نمیتوانست به آنها برسد. هرچه تعداد اهداف را کمتر کنیم موفقتریم. اگر به آن هدف یا اهداف رسیدیم نتایجی هم بر آن مترتب میشود که میتوان آنها را هم داشت.
🔹 اما ما یک توهمی داریم که به همه اهدافمان میتوانیم برسیم. کرکگور کتابی دارد به اسم خلوص قلب یا دل صافی. عنوان کاملش این است که دل صافی یا خلوص قلب یعنی در همه زندگی فقط یک چیز را خواستن. در این کتاب میخواهد اثبات کند که اضطراب وجودی سرنوشت کسانی است که در زندگی بیش از یک چیز میخواهند. اگر نخواهیم این سخن را هم بپذیریم، اینکه اهداف عدیده داشته باشیم و اضطرابمان افزایش مییابد به این دلیل است که از خود انتظاری داریم که برآوردهشدنی نیست.
🔹 آدم نمیتواند به همه چیز برسد، چارهای ندارد جز اینکه دست به گزینش بزند. در نظام ارزشی خودمان ببینیم چه چیزهایی را نباید فدا کنیم و بقیه را باید فدای آن بکنیم. به زبان سادهتر و روانشناسانهتر ما را در زندگی چنان نساختهاند که به بتوانیم به چیزی اهمیت ندهیم، اما چنان هم نساختهاند که بتوانیم به همه چیز اهمیت دهیم. چارهای نیست جز اینکه یکی دو چیز در زندگی برایمان مهم باشد و باقی را رها کنیم. فرض کنیم بخواهم معلم خوبی باشم و بخواهم وقت شما را ضایع نکنم، محتوای خوب ارائه کنم و با شاگردان عادلانه رفتار کنم به چیزهای دیگری نمیتوانم توجه کنم. اگر مدام به آستینم فوت کنم یعنی دغدغه معلمی در من قوی نیست. نمیتوان همه کار را با هم جمع کرد. نباید از خودم توقع زاید داشته باشم.
❤️🍀 @filsofak
💠آدم های خوش شانس و بدشانس
🖌ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر
🔹چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
🔹آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند. نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
🔹به هر دو گروه افراد خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
🔹مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را مختل می کند. در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند. افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند. آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند.
1⃣اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2⃣ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3⃣ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است.
4⃣رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.
🔹در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
🔹 بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم. چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند: به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
❤️🍀 @filsofak
🖌ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر
🔹چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
🔹آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند. نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
🔹به هر دو گروه افراد خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
🔹مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را مختل می کند. در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند. افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند. آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند.
1⃣اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2⃣ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3⃣ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است.
4⃣رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.
🔹در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
🔹 بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم. چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند: به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
❤️🍀 @filsofak
انّا لله و انّا الیه راجعون!
.
.
بلندش کردم. نفس میزد. دستش را طوری به سمتم دراز کرد که فهمیدم باید بگیرمش.
مثلا خواستم روحیهاش را تقویت کنم؛ با شوخی گفتم: "دایی جان، چیزی نشده، زود خوب میشی. قراره ناهار بیای خونه ما."
سرش را بیحال تکانی داد:
"ایندفعه فرق داره مصطفا، موندنی نیستم!" دستش هنوز توی دستم بود که پرستار گفت: "آقا فاصله بگیر، نوار قلب بگیرم."
نمیدانم چه شد که قلب من هم دوست نداشت بزند. دوست نداشت درون سینهام جا خوش کند. انگار میدانست که نباید دنیا را جدی بگیرد. نباید به خندههای دیشبش دل خوش کند. نباید به خاطرات گفتنش چشم بدوزد.
.
همه چیزِ این دنیا تمام شدنی است و فقط خاطرات، احساسات و عواطف است که میتواند کمی از تلخیِ دنیا را کمرنگ کند.
.
پسرم میثم، همینطور که سرش روی بالش است، طوری نگاهم میکند که یعنی بغض دارد. گفتم: "چی میخوای بگی؟"
دستش را زیر سرش نود درجه میکند و میگوید:
"من یهکم میترسم از اینکه تو و مامان یه روزی بمیرید. اصلا از مرگ میترسم!"
من هم خنده تلخی کردم و خواستم قلمبهسلمبه حرفی تحویلش دهم:
"قربونت برم بابایی! مرگ خیلی خوبه. مرگ آغوش پر مهر خداست. همه یه روزی باید برن پیش خدا."
جملهام تمام نشده گفت:
"اون دنیا بازم با همدیگهایم؟"
بغضم را خفه کردم:
"آره بابا. اون دنیا هر کی، هر کیو دوست داشته باشه، پیششه! آدمایی که همو دوست دارند، زود همدیگه رو پیدا میکنن!"
فکر کنم فهمید بغضم را. سرش را برگرداند روی بالش. من هم همینطور ذهنم درگیر دنیای بیوفا و دو روزه است...
#مصطفی_سلیمانی .
.
.
پانویس:
داییِ مرحومم با خانوادهاش مهمان ما بودند که به خاطر بیماریِ قلبیاش از دنیا خداحافظی کرد.(اذان مغرب. باران رحمت. شهادت امام رضا. کنار بیبی حضرت معصومه. ماه صفر)
۱۳۹۸/۸/۷.
خدای مهربان همه گذشتهگان را قرین رحمتش کند.
❤️🍀 @filsofak
.
.
بلندش کردم. نفس میزد. دستش را طوری به سمتم دراز کرد که فهمیدم باید بگیرمش.
مثلا خواستم روحیهاش را تقویت کنم؛ با شوخی گفتم: "دایی جان، چیزی نشده، زود خوب میشی. قراره ناهار بیای خونه ما."
سرش را بیحال تکانی داد:
"ایندفعه فرق داره مصطفا، موندنی نیستم!" دستش هنوز توی دستم بود که پرستار گفت: "آقا فاصله بگیر، نوار قلب بگیرم."
نمیدانم چه شد که قلب من هم دوست نداشت بزند. دوست نداشت درون سینهام جا خوش کند. انگار میدانست که نباید دنیا را جدی بگیرد. نباید به خندههای دیشبش دل خوش کند. نباید به خاطرات گفتنش چشم بدوزد.
.
همه چیزِ این دنیا تمام شدنی است و فقط خاطرات، احساسات و عواطف است که میتواند کمی از تلخیِ دنیا را کمرنگ کند.
.
پسرم میثم، همینطور که سرش روی بالش است، طوری نگاهم میکند که یعنی بغض دارد. گفتم: "چی میخوای بگی؟"
دستش را زیر سرش نود درجه میکند و میگوید:
"من یهکم میترسم از اینکه تو و مامان یه روزی بمیرید. اصلا از مرگ میترسم!"
من هم خنده تلخی کردم و خواستم قلمبهسلمبه حرفی تحویلش دهم:
"قربونت برم بابایی! مرگ خیلی خوبه. مرگ آغوش پر مهر خداست. همه یه روزی باید برن پیش خدا."
جملهام تمام نشده گفت:
"اون دنیا بازم با همدیگهایم؟"
بغضم را خفه کردم:
"آره بابا. اون دنیا هر کی، هر کیو دوست داشته باشه، پیششه! آدمایی که همو دوست دارند، زود همدیگه رو پیدا میکنن!"
فکر کنم فهمید بغضم را. سرش را برگرداند روی بالش. من هم همینطور ذهنم درگیر دنیای بیوفا و دو روزه است...
#مصطفی_سلیمانی .
.
.
پانویس:
داییِ مرحومم با خانوادهاش مهمان ما بودند که به خاطر بیماریِ قلبیاش از دنیا خداحافظی کرد.(اذان مغرب. باران رحمت. شهادت امام رضا. کنار بیبی حضرت معصومه. ماه صفر)
۱۳۹۸/۸/۷.
خدای مهربان همه گذشتهگان را قرین رحمتش کند.
❤️🍀 @filsofak