فلسفه اخلاق
Photo
کارگاه یکروزه زندگی پیشرو
جلسه اول: زندگی بدون خشم
برگزار شده در تاریخ ۱۴ دیماه|تهران
❤️🍀 @filsofak
جلسه اول: زندگی بدون خشم
برگزار شده در تاریخ ۱۴ دیماه|تهران
❤️🍀 @filsofak
اصلا باید آدمها را قبل از دلتنگی دید،
قبل از اینکه حسّشان مثلِ یک حبابِ بادکنکی شود و به یک تلنگری بند باشد،
قبل از اینکه در وجودشان چیزی شبیه به لایههایِ غبار رویِ اثاثیهی خانهی قدیمی بنشیند...
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
قبل از اینکه حسّشان مثلِ یک حبابِ بادکنکی شود و به یک تلنگری بند باشد،
قبل از اینکه در وجودشان چیزی شبیه به لایههایِ غبار رویِ اثاثیهی خانهی قدیمی بنشیند...
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
📚 ما آمادگی زیادی داریم که حرفهایی را به عنوان حقیقت به خاطر بسپاریم حتی پس از آنکه اعتبار آنها مخدوش شده و از بین رفته است. مثلا، اگر شایعهای پخش شود که فلان سیاستمدار مشهور یک بار موقع سخنرانی انتخاباتی غش کرده است، و بعد معلوم شود این داستان جعلی بوده است، درصد چشمگیری از مردم همچنان آن را به عنوان واقعیت به یاد میسپارند – حتی اگر پیش از شنیدن این داستان جعلی، نخست کذب و بطلان آن به اطلاعشان رسیده باشد. در روانشناسی این را «تاثیر حقیقت موهوم» مینامند. آشنایی اعتبار میآورد.
🔰 #برشی_از_کتاب
دروغ اراده آزاد اثر سام هریس
❤️🍀 @filsofak
🔰 #برشی_از_کتاب
دروغ اراده آزاد اثر سام هریس
❤️🍀 @filsofak
پست جدید در اینستاگرام آپلود شد🍀
https://www.instagram.com/p/BsYFcBEn2Om/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1ox8qrnzwlvrr
🍀❤️ @filsofak
https://www.instagram.com/p/BsYFcBEn2Om/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1ox8qrnzwlvrr
🍀❤️ @filsofak
Instagram
مصطفیسلیمانی|مشاورخانواده
👺 کارگاه زندگی پیشرو با عنوان زندگی بدون خشم! جلسه بعد کدام شهر باشد؟ . . . 📝 منبرک: (دفنِ انتقام) . فاصلهمان به اندازه یک میز کامپیوتری بود. هر دو قیافهمان شبیه سگهای درنده شده بود. هر دو بلنده شده و دستهایمان را محکم روی میز فشار میدادیم. هر دو مثل…
فلسفه اخلاق
پست جدید در اینستاگرام آپلود شد🍀 https://www.instagram.com/p/BsYFcBEn2Om/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1ox8qrnzwlvrr 🍀❤️ @filsofak
📝 منبرک: (دفنِ انتقام)
.
فاصلهمان به اندازه یک میز کامپیوتری بود. هر دو قیافهمان شبیه سگهای درنده شده بود. هر دو بلنده شده و دستهایمان را محکم روی میز فشار میدادیم. هر دو مثل خروس جنگی همدیگر را با اخم نگاه میکردیم. رنگ صورتهایمان مثل لبو قرمز شده بود. من قاطی کرده بودم و آماده برای انفجار. جرقهاش را هم او زد. عینکش را پرت کرد. دهانش را حسابی باز کرد و یک فحش نخراشیده داد. فحشش کلافهام کرد. خرده کالباسی که ناهار با هم خورده بودیم از دهانش به صورتم پرت شد. دهانم را باز کردم چیزی بگویم؛ سکه یک پولش کنم تا نتواند از خجالت جُم بخورد؛ تا حساب کار دستش بیاید. فکر نکند بچه گیر آورده؛ فکر نکند چون مسئولیتی دارد، هر غلطی میتواند بکند؛ فکر نکند چون ما زیر دست او هستیم، میتواند داد و هوار راه بیندازد و کسی هم جلودارش نباشد! دلم میخواست دک و پوزش را بیاورم پایین تا خودش را جمع و جور کند. لامصب مغزم سریع خودش را بهم اثبات کرد و کلمه مورد نظرم را پیدا کرد.
اصلاً نمیدانم معنای این کلمه چه بود. تا بحال به زبانم نیامده بود. ولی میدانستم از آن کلماتی است که تا فیهاخالدونش را میسوزاند. گفتنش مساوی بود با نیست و نابود شدن طرفم.
مثل مار زخمی دور خودم میپیچیدم. دهانم را چرخاندم ولی دوباره بستم. چیزی نگفتم. به اندازه یک لیوان، آبِ دهان قورت دادم. یک چیزی مثل تهدیگِ سوخته که تیزیاش گلویم را بخراشد از گلویم رفت پایین! زهرش کاری بود، ولی شد.
اولش نفسم تند بود ولی بعدش آرام شد. آرامشی که خودش را مثل خون در کل سلولهایم جا کرد. او نشست روی صندلیاش. سرش را چند باری این طرف و آن طرف کرد و مشتی روی میز کوبید.
صورتم را با دستمال کاغذی پاک کردم. پشت مانیتور رفتم و نگاهش نکردم. شروع کردم به نوشتن:
«خوب شد خودم را برای این بیشعور خراب نکردم!»
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
.
فاصلهمان به اندازه یک میز کامپیوتری بود. هر دو قیافهمان شبیه سگهای درنده شده بود. هر دو بلنده شده و دستهایمان را محکم روی میز فشار میدادیم. هر دو مثل خروس جنگی همدیگر را با اخم نگاه میکردیم. رنگ صورتهایمان مثل لبو قرمز شده بود. من قاطی کرده بودم و آماده برای انفجار. جرقهاش را هم او زد. عینکش را پرت کرد. دهانش را حسابی باز کرد و یک فحش نخراشیده داد. فحشش کلافهام کرد. خرده کالباسی که ناهار با هم خورده بودیم از دهانش به صورتم پرت شد. دهانم را باز کردم چیزی بگویم؛ سکه یک پولش کنم تا نتواند از خجالت جُم بخورد؛ تا حساب کار دستش بیاید. فکر نکند بچه گیر آورده؛ فکر نکند چون مسئولیتی دارد، هر غلطی میتواند بکند؛ فکر نکند چون ما زیر دست او هستیم، میتواند داد و هوار راه بیندازد و کسی هم جلودارش نباشد! دلم میخواست دک و پوزش را بیاورم پایین تا خودش را جمع و جور کند. لامصب مغزم سریع خودش را بهم اثبات کرد و کلمه مورد نظرم را پیدا کرد.
اصلاً نمیدانم معنای این کلمه چه بود. تا بحال به زبانم نیامده بود. ولی میدانستم از آن کلماتی است که تا فیهاخالدونش را میسوزاند. گفتنش مساوی بود با نیست و نابود شدن طرفم.
مثل مار زخمی دور خودم میپیچیدم. دهانم را چرخاندم ولی دوباره بستم. چیزی نگفتم. به اندازه یک لیوان، آبِ دهان قورت دادم. یک چیزی مثل تهدیگِ سوخته که تیزیاش گلویم را بخراشد از گلویم رفت پایین! زهرش کاری بود، ولی شد.
اولش نفسم تند بود ولی بعدش آرام شد. آرامشی که خودش را مثل خون در کل سلولهایم جا کرد. او نشست روی صندلیاش. سرش را چند باری این طرف و آن طرف کرد و مشتی روی میز کوبید.
صورتم را با دستمال کاغذی پاک کردم. پشت مانیتور رفتم و نگاهش نکردم. شروع کردم به نوشتن:
«خوب شد خودم را برای این بیشعور خراب نکردم!»
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
32-35.pdf
2.3 MB
مجله خانههایروشن۵۶
سردبیر: #مصطفی_سلیمانی
نشریه حریم امام شماره ۳۵۱
موضوع: #انتخاب_همسر (۳)
انتشارش دهید.
🍀❤️ @filsofak
سردبیر: #مصطفی_سلیمانی
نشریه حریم امام شماره ۳۵۱
موضوع: #انتخاب_همسر (۳)
انتشارش دهید.
🍀❤️ @filsofak
بلوغ دردناک است ، وداع با دوران کودکی دردناک است ، کامل شدن دردناک است ، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...
#شل_سیلورستاین /قطعه گمشده
❤️🍀 @filsofak
#شل_سیلورستاین /قطعه گمشده
❤️🍀 @filsofak
از منظر #کانت برای استقرار قانون اخلاقی نباید از هیچ کس دیگری به جز انسان اطاعت کرد؛ این خود انسان است که واضع و مجری قانون اخلاقی است که از #خرد_ناب عملی او نشأت گرفته است، حال اگر برای اخلاقی عمل کردن به چیز دیگری به جز انسان متوسل شویم ولو این چیز دیگر خدا باشد، بدین ترتیب ما تحت فرمان دیگری قرار گرفتهایم و بنابراین عمل ما اخلاقی نیست و ما دیگر به معنای اخلاقی #آزاد نیستیم.
#آیزایا_برلین، چهار مقاله درباره آزادی، ۱۳۸۰، محمدعلی موحد
❤️🍀 @filsofak
#آیزایا_برلین، چهار مقاله درباره آزادی، ۱۳۸۰، محمدعلی موحد
❤️🍀 @filsofak