📝 کانال فلسفه اخلاق:
«سرم شلوغ است»، «خیلی گرفتارم»، «به خدا اصلاً وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متنِ زندگیِ مدرن به خود و دیگران میگوییم. ما در غالبِ موارد، بسیار کمتر از آنچه وامینماییم، گرفتاریم. اما در زندگیِ مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرتِ مشغله و کمبودِ وقت، نشانهٔ اهمیت و منزلتِ فردی و اجتماعیِ فرد است. وقتی که به دیگری میگوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلاً وقت ندارم» ته دلمان غَنج میزند. پنهانی احساس غرور میکنیم. زندگیِ مدرن به ما القاء میکند که انسانِ مفید باید تمامِ لحظههای روزش را برنامهریزی کند و هر لحظهاش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعاتِ استراحت و فراغتِ فرد هم باید به دقت برنامهریزی شود تا کارآیی او را در ساعاتِ اشتغال بالا ببرد. زندگیِ مدرن زندگیِ سرعت و اشتغالِ مداوم است و کسی که در میانهٔ این کوران، آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدِ ارزش و مایهٔ عذابِ وجدان تبدیل کرده است. «بیکار بودن» و «وقتِ آزاد داشتن» رفته رفته مایهٔ شرم شده است.
زندگیِ مدرن البته به طورِ طبیعی برای ما مشغله میآفریند، اما خودِ ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش میکنیم زندگیمان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بیکار ماندن» یا «وقتِ آزاد داشتن» احساسِ گناه میکنیم و غالباً آن را نشانهٔ برنامهریزیِ بد یا اتلافِ وقت میدانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح میدهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفنِ یک دوست پاسخ ندهیم.تظاهر به گرفتاری و کثرتِمشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگنمایی شده است یا شیوهای که در پشتِ آن، احساسِ گناهمان را از «بیکار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوب است که گهگاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همهٔ آدمهای گرفتار، مهم نیستند. بیکاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالبِ موارد سرچشمهٔ خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچوقت وقت ندارند، غالباً آدمهای بینظم و پریشانی هستند که ناتوانیشان را در تنظیمِ مناسباتِ انسانی، در پسِ تظاهر به گرفتاری پنهان میکنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقتتان را برای دوستی با او تلف نکنید.
دکتر آرش نراقی
استاد فلسفه و دین
کالج موروین پنسیلوانیا
🍀❤️ @filsofak
«سرم شلوغ است»، «خیلی گرفتارم»، «به خدا اصلاً وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متنِ زندگیِ مدرن به خود و دیگران میگوییم. ما در غالبِ موارد، بسیار کمتر از آنچه وامینماییم، گرفتاریم. اما در زندگیِ مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرتِ مشغله و کمبودِ وقت، نشانهٔ اهمیت و منزلتِ فردی و اجتماعیِ فرد است. وقتی که به دیگری میگوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلاً وقت ندارم» ته دلمان غَنج میزند. پنهانی احساس غرور میکنیم. زندگیِ مدرن به ما القاء میکند که انسانِ مفید باید تمامِ لحظههای روزش را برنامهریزی کند و هر لحظهاش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعاتِ استراحت و فراغتِ فرد هم باید به دقت برنامهریزی شود تا کارآیی او را در ساعاتِ اشتغال بالا ببرد. زندگیِ مدرن زندگیِ سرعت و اشتغالِ مداوم است و کسی که در میانهٔ این کوران، آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدِ ارزش و مایهٔ عذابِ وجدان تبدیل کرده است. «بیکار بودن» و «وقتِ آزاد داشتن» رفته رفته مایهٔ شرم شده است.
زندگیِ مدرن البته به طورِ طبیعی برای ما مشغله میآفریند، اما خودِ ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش میکنیم زندگیمان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بیکار ماندن» یا «وقتِ آزاد داشتن» احساسِ گناه میکنیم و غالباً آن را نشانهٔ برنامهریزیِ بد یا اتلافِ وقت میدانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح میدهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفنِ یک دوست پاسخ ندهیم.تظاهر به گرفتاری و کثرتِمشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگنمایی شده است یا شیوهای که در پشتِ آن، احساسِ گناهمان را از «بیکار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوب است که گهگاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همهٔ آدمهای گرفتار، مهم نیستند. بیکاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالبِ موارد سرچشمهٔ خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچوقت وقت ندارند، غالباً آدمهای بینظم و پریشانی هستند که ناتوانیشان را در تنظیمِ مناسباتِ انسانی، در پسِ تظاهر به گرفتاری پنهان میکنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقتتان را برای دوستی با او تلف نکنید.
دکتر آرش نراقی
استاد فلسفه و دین
کالج موروین پنسیلوانیا
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
#کودکان_کار 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
😔
📌 چه باید کرد؟
.
.
📝 داستانک: «از دور دیدمش...!»
#مصطفی_سلیمانی
.
.
از دور دیدمش. براش باقلا خریدم. رفتم نزدیکش. خوابش برده بود. سرش رویِ دفتر بود. دستِ چپش مداد بود و دست راستش بسته فال حافظ. تویِ خواب تندتند نفس می زد و به حالتی که انگار گیر افتاده باشد، همه اش تکرار می کرد: «تو رو خدا جمشید...!» کنجکاو شدم. آرام مثلِ مامانم صداش کردم: «آقا پسر! باقلا می خوري؟»
از خواب پرید. زیپ گرمکنش را بالا کشید. تا من را دید، باقلا را از دستم گرفت. کلاهِ پشمی اش را در آورد. موهایِ بلندِ نامرتّبش را با دست هاش به پشت انداخت و به تندی باقلاها را با پوست، لابه لای نفس ها، جویده و نجویده، قورت می داد. سرش را پایین گرفته بود و هرازگاهی زیرچشمی نگاهم می کرد.
- «یواش تر، می پره گلوت ها.»
- «اوهوم!»
- «داشتی خواب می دیدی... همش می گفتی جمشید...»
- «جمشید؟! جمشیدو از کجا می شناسی؟! کی ديديش؟ مگه هنو تهرانه؟» - «من چه می دونم! تو جمشید جمشید می گفتي!»
پاهاش را جمع کرد و خودش را چسباند به دیوار: «چیکار داری؟ از طرف جمشید اومدی؟! آقا تو رو خدا برو! برو دیگه...»
أبروهاش را درهم کشید و ظرفِ باقلا را انداخت کناری.
خواستم حرف را عوض کنم و چیزی بپرانم. پرسیدم: «بچه کجایی؟»
باقیمانده باقلا در دهانش را ملچ مولوچ کرد و چیزی گفت که نفهمیدم.
آهسته رفتم روی ترازو: «چند کیلوأم؟» در حالی که گوشه ناخنش را می جوید، نگاهی به ترازو کرد: «63 کیلو»
- «اسمت چیه؟»
- «لیلا»
- «لیلا که اسم دخترونه ست!»
- «منم دخترم دیگه. دختر ندیدی تا حالا؟»
- «پس چرا گرمکُن و کلاه و کتونیِ پسرونه پوشیدی؟ ها؟»
- «مُدلم اینجوریه.... جمشید مگه نگفته بهت؟! تو واقعن فک کردی من پسرم؟ از صدام نفهمیدی ینی؟»
- «جمشید کیه؟ آخه أدایِ پسرا رو در میاری...» حالا که خوب نگاه می کنم، انگشت های باريک و صورت لاغرش دخترانه است. با این حال قیافه اش برایِ پسر بودن، زیادی خوب است.
سردم شد. لب هام لرزید. دست کردم در جیبم: «چقد می شه؟»
- «چی؟»
- «پولِ ترازو دیگه!»
آبِ بینی اش را بالا کشید: «قابل نداره! اولش فک کردم اون نامرد فرستادتت.»
- «برا چی؟»
مکثی کرد و یکدفعه چشم هاش تنگ شد و بغض کرد. حرفش نیامد.
دست هاش می لرزید. با شنیدن اسم جمشید یک چیزهایی حدس زدم ولی مطمئن نبودم...
گفتم: «چیزی شده؟!»
سرش را پایین انداخت. گفت: «همّش تقصیر همون بی پدرمادره! تهدیدم می کنه... ازم فیلم گرفته... آدرس خونمون رو هم داره... اگه مامانم بفهمه، دق می کنه... مریضه حسابی...»
آن لحظه چیزی برایِ گفتن نداشتم!
رفتم. بعد از چند قدم برگشتم از دور دیدمش...
🍀❤️ @filsofak
😔
📌 چه باید کرد؟
.
.
📝 داستانک: «از دور دیدمش...!»
#مصطفی_سلیمانی
.
.
از دور دیدمش. براش باقلا خریدم. رفتم نزدیکش. خوابش برده بود. سرش رویِ دفتر بود. دستِ چپش مداد بود و دست راستش بسته فال حافظ. تویِ خواب تندتند نفس می زد و به حالتی که انگار گیر افتاده باشد، همه اش تکرار می کرد: «تو رو خدا جمشید...!» کنجکاو شدم. آرام مثلِ مامانم صداش کردم: «آقا پسر! باقلا می خوري؟»
از خواب پرید. زیپ گرمکنش را بالا کشید. تا من را دید، باقلا را از دستم گرفت. کلاهِ پشمی اش را در آورد. موهایِ بلندِ نامرتّبش را با دست هاش به پشت انداخت و به تندی باقلاها را با پوست، لابه لای نفس ها، جویده و نجویده، قورت می داد. سرش را پایین گرفته بود و هرازگاهی زیرچشمی نگاهم می کرد.
- «یواش تر، می پره گلوت ها.»
- «اوهوم!»
- «داشتی خواب می دیدی... همش می گفتی جمشید...»
- «جمشید؟! جمشیدو از کجا می شناسی؟! کی ديديش؟ مگه هنو تهرانه؟» - «من چه می دونم! تو جمشید جمشید می گفتي!»
پاهاش را جمع کرد و خودش را چسباند به دیوار: «چیکار داری؟ از طرف جمشید اومدی؟! آقا تو رو خدا برو! برو دیگه...»
أبروهاش را درهم کشید و ظرفِ باقلا را انداخت کناری.
خواستم حرف را عوض کنم و چیزی بپرانم. پرسیدم: «بچه کجایی؟»
باقیمانده باقلا در دهانش را ملچ مولوچ کرد و چیزی گفت که نفهمیدم.
آهسته رفتم روی ترازو: «چند کیلوأم؟» در حالی که گوشه ناخنش را می جوید، نگاهی به ترازو کرد: «63 کیلو»
- «اسمت چیه؟»
- «لیلا»
- «لیلا که اسم دخترونه ست!»
- «منم دخترم دیگه. دختر ندیدی تا حالا؟»
- «پس چرا گرمکُن و کلاه و کتونیِ پسرونه پوشیدی؟ ها؟»
- «مُدلم اینجوریه.... جمشید مگه نگفته بهت؟! تو واقعن فک کردی من پسرم؟ از صدام نفهمیدی ینی؟»
- «جمشید کیه؟ آخه أدایِ پسرا رو در میاری...» حالا که خوب نگاه می کنم، انگشت های باريک و صورت لاغرش دخترانه است. با این حال قیافه اش برایِ پسر بودن، زیادی خوب است.
سردم شد. لب هام لرزید. دست کردم در جیبم: «چقد می شه؟»
- «چی؟»
- «پولِ ترازو دیگه!»
آبِ بینی اش را بالا کشید: «قابل نداره! اولش فک کردم اون نامرد فرستادتت.»
- «برا چی؟»
مکثی کرد و یکدفعه چشم هاش تنگ شد و بغض کرد. حرفش نیامد.
دست هاش می لرزید. با شنیدن اسم جمشید یک چیزهایی حدس زدم ولی مطمئن نبودم...
گفتم: «چیزی شده؟!»
سرش را پایین انداخت. گفت: «همّش تقصیر همون بی پدرمادره! تهدیدم می کنه... ازم فیلم گرفته... آدرس خونمون رو هم داره... اگه مامانم بفهمه، دق می کنه... مریضه حسابی...»
آن لحظه چیزی برایِ گفتن نداشتم!
رفتم. بعد از چند قدم برگشتم از دور دیدمش...
🍀❤️ @filsofak
از ارسطو پرسیدند در زندگی دشوارترین کارها چیست؟
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند آسانترین کار چیست؟
گفت: اینکه دیگری را نصیحت کنند.
🏋👉 @filsofak
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند آسانترین کار چیست؟
گفت: اینکه دیگری را نصیحت کنند.
🏋👉 @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
💢اصلاح چه زمانی انجام میگیرد؟
زمانی که اندیشههای شایسته و هدفهای مقدس و کارگزاران شایسته در کنار هم قرار گیرند؛ کارگزارانی که جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزنند و جز به فرمان خدا یا فرمان کسی که از سوی خداوند است یا جز در راستای حق و مصلحت عمومی عطا و بخشش نمیکنند.
امام موسی صدر، کتاب انسان آسمان
انسانیت پارسا پیشه، بند ۲۳۹
#اصلاح #اندیشه
#هدف #حق #بخشش
🍀❤️ @filsofak
💢اصلاح چه زمانی انجام میگیرد؟
زمانی که اندیشههای شایسته و هدفهای مقدس و کارگزاران شایسته در کنار هم قرار گیرند؛ کارگزارانی که جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزنند و جز به فرمان خدا یا فرمان کسی که از سوی خداوند است یا جز در راستای حق و مصلحت عمومی عطا و بخشش نمیکنند.
امام موسی صدر، کتاب انسان آسمان
انسانیت پارسا پیشه، بند ۲۳۹
#اصلاح #اندیشه
#هدف #حق #بخشش
🍀❤️ @filsofak
🔺کتاب جدید
🔹 قانون اخلاق بر پایه نقد عقل به عقل
🔹علی عابدی شاهرودی
🔹نشر کتاب طاها
🔹اسفند 95
🍀❤️ @filsofak
🔹 قانون اخلاق بر پایه نقد عقل به عقل
🔹علی عابدی شاهرودی
🔹نشر کتاب طاها
🔹اسفند 95
🍀❤️ @filsofak
💕اگر به ظالم رو بدهی و بگذاری که یک انگشت به حق تو تجاوز کند، به هزار انگشت هم اکتفا نخواهدکرد!
این خود ما انسان ها هستیم که می بایست حریم خود را بزرگ در نظر بگیریم.
#چارلز_دیکنز
🍀❤️ @filsofak
این خود ما انسان ها هستیم که می بایست حریم خود را بزرگ در نظر بگیریم.
#چارلز_دیکنز
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
♦️غلبه بر قدرت خواستن
به عقیده ی نیچه نهیلیسم دارای یک پیش شرط است و آن "خواست" است، اینکه "خواست" در هر رخدادی در جستجوی معنا است، نیچه از معنا، هدف را می فهمد. خواست انسانی، همواره نیازمند یک هدف است و همه ی این ارزش ها (هدف، وحدت، حقیقت) توسط متافیزیک (اراده ی خواستن) وضع شده اند. اراده ی ما به واسطه ی مقولات هدف، وحدت و حقیقت در جهان، ارزش انباشت کرد و چون این مقولات را خواست قدرت برانگیخته، به هیچی آن می رسیم و اکنون جهان بی ارزش به چشم می آید.
خلاصه سخن نیچه به این ترتیب است که، به دلیل ترس از هیچی و هیچی را بر "هیچ نخواستن" ترجیح دادن، "خواست" ناچار به خواست چیزی، است(غایت، هدف، ارزش). اما به دلیل اینکه جوهر چیزها با اراده ی خواست قدرت، هیچ است، به تدریج این درک حاصل می آید که، هستی فاقد معنا است و این درک خود را در ایده آلترین شکل در زهد، یعنی هیچی را خواستن، رخ می نماید، نه هیچ نخواستن! این خواست هیچی (نهیلیسم) فرایند بی ارزش شدن همه ی ارزش ها است.
همه ی ارزشها کاذب اند یعنی ذاتی نیستند، اما برای گسترش و حفظ اراده ی خواستن ضروری هستند. به عبارتی دیگر "خواست"، این ارزش ها را به خاطر خود وضع می کند، به همین دلیل خواست وابسته به چشم اندازی است یعنی هر چیزی، همیشه از منظر قدرتی است. هایدگر متأثر از نیچه، گوش سپردن به ندای هستی، نخواستن و خواست هستی سخن می گوید.
راه حل متافیزیکی، واکنش نشان دادن و خلق کردن یک دنیای حقیقی در ورای دنیای "شدن" است، اما بالاخره آن جهان حقیقی متافیزیک، افسانه است و متافیزیک هیچی هستی را می بیند. از سوی دیگر راه حل نیچه تایید همین زندگی، و آنچه هست، تنها زندگی یعنی گذر چیزها(شدن) است. پس آنچه باید تایید شود، یک موجود، ارزش، یا هدفی خاص نیست، بلکه خود شدن است که باید مورد تایید قرار گیرد.
نیچه در بخش چهار غروب بت ها، با زیر عنوان تاریخ یک خطا توصیف می کند، که چگونه، با گذر از شش مرحله، متافیزیک، جهان حقیقی را بالاخره افسانه می کند:
۱) مرحله ی نخست، جهان حقیقی برای انسان، با فضیلت، قابل دستیابی است. (از دوران پیشاسقراط تا اوج آن، که در سقراط متبلور می شود)
۲) در مرحله ی دوم این جهان به دست نیامدنی است، اما به انسان با فصیلت وعده داده می شود. (از دوران پساسقراطی که با اندیشه های افلاطون و ارسطو به اوج خود می رسد)
۳) در سومین مرحله جهان حقیقی، حتی وعده دادنی نیز نیست، بلکه اندیشیدن به آن تسلادهنده و انقیادآور (بنیاد ده) است.( که با ظهور مسیحیت به اوج خود می رسد)
۴) در مرحله ی چهارم جهان حقیقی، ناشناخته می شود و اندیشیدن به آن هم، تسلادهنده و انقیادآور نیز نیست.( که با زوال مسیحیت و آغاز عصر دکارتی آغاز می شود، که اوج آن در سوبژکتویسیم دکارتی-کانتی متبلور می شود.)
۵) در پنجمین مرحله دیگر برای هیچ چیز خوب نیست، ایده ای است بی فایده، که سطحی شده است. در نتیجه این ایده، به کل نفی می شود، به هیچی می رسد، پس بگذارید از میان برداریم. (که با ظهور پوزیتویسم منطقی و فلسفه تحلیلی، به اوج خود می رسد)
۶) در مرحله ی ششم جهان حقیقی را ما از میان برداشتیم، حال چه جهانی باقی می ماند؟ آیا جهان ظاهری باقی مانده؟ نه! به همراه جهان حقیقی، جهان ظاهری را نیز ویران کردیم!
نیچه از غلبه بر قدرت خواستن، سخن راند و محصول آن را ظهور ابرانسان دانست، ابرانسانی که به مقام هیچ نخواستن، نه! که خود نیز خواست، است بلکه، "نخواستن" حتی هیچ! می رسد، مقامی که در سنت عرفان اسلامی از آن به مقام رضا یاد کرده اند.
نیچه، فرایند شدن را تنها بنیاد، و هدف را، خود همین فرایند، می داند. نیچه، متافیزیک را به مرزی ترین امکان خود رساند، اما نتوانست تصویری از منظر ابرانسان ارائه دهد، ارائه جهانی از منظر نخواستن هیچ و در پایان ایستگاه متافیزیک با وعده ی ظهور ابرانسان ایستاد.
🍀❤️ @filsofak
♦️غلبه بر قدرت خواستن
به عقیده ی نیچه نهیلیسم دارای یک پیش شرط است و آن "خواست" است، اینکه "خواست" در هر رخدادی در جستجوی معنا است، نیچه از معنا، هدف را می فهمد. خواست انسانی، همواره نیازمند یک هدف است و همه ی این ارزش ها (هدف، وحدت، حقیقت) توسط متافیزیک (اراده ی خواستن) وضع شده اند. اراده ی ما به واسطه ی مقولات هدف، وحدت و حقیقت در جهان، ارزش انباشت کرد و چون این مقولات را خواست قدرت برانگیخته، به هیچی آن می رسیم و اکنون جهان بی ارزش به چشم می آید.
خلاصه سخن نیچه به این ترتیب است که، به دلیل ترس از هیچی و هیچی را بر "هیچ نخواستن" ترجیح دادن، "خواست" ناچار به خواست چیزی، است(غایت، هدف، ارزش). اما به دلیل اینکه جوهر چیزها با اراده ی خواست قدرت، هیچ است، به تدریج این درک حاصل می آید که، هستی فاقد معنا است و این درک خود را در ایده آلترین شکل در زهد، یعنی هیچی را خواستن، رخ می نماید، نه هیچ نخواستن! این خواست هیچی (نهیلیسم) فرایند بی ارزش شدن همه ی ارزش ها است.
همه ی ارزشها کاذب اند یعنی ذاتی نیستند، اما برای گسترش و حفظ اراده ی خواستن ضروری هستند. به عبارتی دیگر "خواست"، این ارزش ها را به خاطر خود وضع می کند، به همین دلیل خواست وابسته به چشم اندازی است یعنی هر چیزی، همیشه از منظر قدرتی است. هایدگر متأثر از نیچه، گوش سپردن به ندای هستی، نخواستن و خواست هستی سخن می گوید.
راه حل متافیزیکی، واکنش نشان دادن و خلق کردن یک دنیای حقیقی در ورای دنیای "شدن" است، اما بالاخره آن جهان حقیقی متافیزیک، افسانه است و متافیزیک هیچی هستی را می بیند. از سوی دیگر راه حل نیچه تایید همین زندگی، و آنچه هست، تنها زندگی یعنی گذر چیزها(شدن) است. پس آنچه باید تایید شود، یک موجود، ارزش، یا هدفی خاص نیست، بلکه خود شدن است که باید مورد تایید قرار گیرد.
نیچه در بخش چهار غروب بت ها، با زیر عنوان تاریخ یک خطا توصیف می کند، که چگونه، با گذر از شش مرحله، متافیزیک، جهان حقیقی را بالاخره افسانه می کند:
۱) مرحله ی نخست، جهان حقیقی برای انسان، با فضیلت، قابل دستیابی است. (از دوران پیشاسقراط تا اوج آن، که در سقراط متبلور می شود)
۲) در مرحله ی دوم این جهان به دست نیامدنی است، اما به انسان با فصیلت وعده داده می شود. (از دوران پساسقراطی که با اندیشه های افلاطون و ارسطو به اوج خود می رسد)
۳) در سومین مرحله جهان حقیقی، حتی وعده دادنی نیز نیست، بلکه اندیشیدن به آن تسلادهنده و انقیادآور (بنیاد ده) است.( که با ظهور مسیحیت به اوج خود می رسد)
۴) در مرحله ی چهارم جهان حقیقی، ناشناخته می شود و اندیشیدن به آن هم، تسلادهنده و انقیادآور نیز نیست.( که با زوال مسیحیت و آغاز عصر دکارتی آغاز می شود، که اوج آن در سوبژکتویسیم دکارتی-کانتی متبلور می شود.)
۵) در پنجمین مرحله دیگر برای هیچ چیز خوب نیست، ایده ای است بی فایده، که سطحی شده است. در نتیجه این ایده، به کل نفی می شود، به هیچی می رسد، پس بگذارید از میان برداریم. (که با ظهور پوزیتویسم منطقی و فلسفه تحلیلی، به اوج خود می رسد)
۶) در مرحله ی ششم جهان حقیقی را ما از میان برداشتیم، حال چه جهانی باقی می ماند؟ آیا جهان ظاهری باقی مانده؟ نه! به همراه جهان حقیقی، جهان ظاهری را نیز ویران کردیم!
نیچه از غلبه بر قدرت خواستن، سخن راند و محصول آن را ظهور ابرانسان دانست، ابرانسانی که به مقام هیچ نخواستن، نه! که خود نیز خواست، است بلکه، "نخواستن" حتی هیچ! می رسد، مقامی که در سنت عرفان اسلامی از آن به مقام رضا یاد کرده اند.
نیچه، فرایند شدن را تنها بنیاد، و هدف را، خود همین فرایند، می داند. نیچه، متافیزیک را به مرزی ترین امکان خود رساند، اما نتوانست تصویری از منظر ابرانسان ارائه دهد، ارائه جهانی از منظر نخواستن هیچ و در پایان ایستگاه متافیزیک با وعده ی ظهور ابرانسان ایستاد.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
چرا داد می زنیم؟
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
هنگامى که عشقشان به یکدیگر خیلی بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها برای حرفهای معمولى با هم حرف نمیزنند
و از نگاه هم خیلی چیزها را میفهمند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
🍀❤️ @filsofak
چرا داد می زنیم؟
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
هنگامى که عشقشان به یکدیگر خیلی بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها برای حرفهای معمولى با هم حرف نمیزنند
و از نگاه هم خیلی چیزها را میفهمند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد. شعار روشنگری اين است : Sapere Aude «در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی وبزدلی دلايلی هستند بر اين که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طبیعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از يوغ قيمومت ديگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغير میمانند؛ و نيز به همين دلايل است که چرا برای ديگران چنان آسان است که خود را قيم آنان کنند.
چه راحت است صغير بودن! [آدم صغير پيش خود چنين استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشيشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگويد که چه چيزهايی بخورم و چه چيزهايی نخورم و... در اين صورت نيازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتياجی ندارم که بينديشم؛ تا وقتی پول دارم ديگران جور مرا میکشند. قيمهايی که از سر خيرخواهي، سرپرستی انسانهای صغير را بر عهده گرفته اند زود در میيابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطيف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسيار خطرناک میدانند.
قيمها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که اين زبان بستههای مطيع و سر به راه بدون يوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر میدارند که مبادا اين يوغ را از گردن خود بيفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهديد خواهد کرد. اما اين خطر واقعاً چندان بزرگ نيست؛ زيرا پس از آن که آنان چند بار بر زمين خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا میگيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده میکند که ديگر نمیکوشند تا بر پای خود بايستند و بی کمک ديگران گام بردارند.
از اين رو برای فرد دشوار است که از صغيربودن که فطرت او شده است خود را بيرون آورد. او از صغيربودن خويش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زيرا تاکنون هيچ کس اجازهی چنين کاری را به او نداده است.
قوانين و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانيکی برای استفاده (يا بيشتر سوء استفادهی) عقلانی از مواهب طبيعی بشرند، بندهايی هستند که صغيربودن فرد را دائمی میکنند. حتی اگر کسی بتواند اين بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پريدن از روی گودالی بسيار باريک مردد است، چون که او به اين نوع آزادی خو نگرفته است، در نتيجه فقط معدودی از انسانها موفق شده اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بيرون آيند و راهی مطمئن در پيش گيرند.
ایمانوئل_کانت | روشنگری چیست
ترجمه ی یدالله موقن
🍀❤️ @filsofak
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد. شعار روشنگری اين است : Sapere Aude «در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی وبزدلی دلايلی هستند بر اين که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طبیعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از يوغ قيمومت ديگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغير میمانند؛ و نيز به همين دلايل است که چرا برای ديگران چنان آسان است که خود را قيم آنان کنند.
چه راحت است صغير بودن! [آدم صغير پيش خود چنين استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشيشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگويد که چه چيزهايی بخورم و چه چيزهايی نخورم و... در اين صورت نيازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتياجی ندارم که بينديشم؛ تا وقتی پول دارم ديگران جور مرا میکشند. قيمهايی که از سر خيرخواهي، سرپرستی انسانهای صغير را بر عهده گرفته اند زود در میيابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطيف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسيار خطرناک میدانند.
قيمها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که اين زبان بستههای مطيع و سر به راه بدون يوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر میدارند که مبادا اين يوغ را از گردن خود بيفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهديد خواهد کرد. اما اين خطر واقعاً چندان بزرگ نيست؛ زيرا پس از آن که آنان چند بار بر زمين خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا میگيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده میکند که ديگر نمیکوشند تا بر پای خود بايستند و بی کمک ديگران گام بردارند.
از اين رو برای فرد دشوار است که از صغيربودن که فطرت او شده است خود را بيرون آورد. او از صغيربودن خويش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زيرا تاکنون هيچ کس اجازهی چنين کاری را به او نداده است.
قوانين و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانيکی برای استفاده (يا بيشتر سوء استفادهی) عقلانی از مواهب طبيعی بشرند، بندهايی هستند که صغيربودن فرد را دائمی میکنند. حتی اگر کسی بتواند اين بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پريدن از روی گودالی بسيار باريک مردد است، چون که او به اين نوع آزادی خو نگرفته است، در نتيجه فقط معدودی از انسانها موفق شده اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بيرون آيند و راهی مطمئن در پيش گيرند.
ایمانوئل_کانت | روشنگری چیست
ترجمه ی یدالله موقن
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارزش دیدن داره
عمرا این کلیپ کلی رو تا بحال کسی ندیده، ببینید سلطان رینگ جهان چطوری با مردم با سالمندان برخورد میکنه بدون هیچ غرور و تکبری،برا همینه تمام دنیا دوستش دارن (علی کلی)
🍀❤️ @filsofak
عمرا این کلیپ کلی رو تا بحال کسی ندیده، ببینید سلطان رینگ جهان چطوری با مردم با سالمندان برخورد میکنه بدون هیچ غرور و تکبری،برا همینه تمام دنیا دوستش دارن (علی کلی)
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از زیباترین فیلم های حیات وحش که به من و تو می آموزد
تقلا کن
زخمی شو
درد بکش
اما تسلیم نشو
🍀❤️ @filsofak
تقلا کن
زخمی شو
درد بکش
اما تسلیم نشو
🍀❤️ @filsofak
هر کسی به اندازه ی
ضربه هایی که خورده است
تنهایی اش را، محکم تر بغل کرده است..!
☑️ آلبر کامو
🌿 @filsofak
ضربه هایی که خورده است
تنهایی اش را، محکم تر بغل کرده است..!
☑️ آلبر کامو
🌿 @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
💥هرچه ایده آرمانی تر باشد ویرانگرتر است
🔹تمدن اسلامی در سال های پس از ۶-۱۸۵۵ دو تجربه تلخ دید: یک این که به منتهی الیه استبداد و بی نظمی رسید و همه نظام های سیاسی آن مستبد و همه جوامع آن نیز بی نظم شد.
دوم این که از چهار نقطه هند شرقی، استانبول، آذربایجان و قاهره مورد هجوم غرب قرار گرفت، اما این هجوم ها با حمله مغول و صلیبی ها تفاوت داشت و مهاجمان امروز، ایده جدید داشتند یعنی پشت شمشیر خود، دستاورد جدیدی داشتند و مسأله این بود که آیا ما مسلمان ها می توانیم آن ایده یعنی علم و نظم جدید را داشته باشیم و چه کار باید کرد؟
🔹به نظر سیدجمال الدین اسدآبادی مسلمانان امروز مسیر زندگی را گم کردند و نمی دانند چه باید بکنند. انسانی که جهت زندگی را گم کرد، کم کم علم، پول و نیز اخلاق خود را گم می کند و آن وقت در مسیر توحش نیز قرار می گیرد. بعد از این گم شدن، ارتباط مسلمان ها با سنت، قطع شد و احساس کردند سنت، مفید نیست چون اگر مفید بود تا به حال کمکی کرده بود.
از سوی دیگر نتوانستند رابطه خود را با غرب برقرار کنند و تا ابد هم نمی توانند چون یک انسان خاورمیانه ای، خاورمیانه ای است و غربی نمی شود. در بهترین حالت، این انسان خاورمیانه ای، غربی نما خواهد شد پس چاره ای ندارد جز این که راه خود را بیابد.
🔹برخی متفکران این دوره راه هایی پیشنهاد کردند. در این میان دو فکر در میان مسلمان ها پیدا شد که چه باید کرد؟ تفکر احیاگری(اندیشه رشید رضا که الهام بخش اخوان و تشکل های بعدی سلفی و اخوانی به شمار می رود) ، و نواندیشی دینی که این تفکر نوگرا به دنبال تأسیس دولت های مسلمان ملی بود.
🔹در این راستا مشکلاتی پیدا شد. یکی این که دولت های نظامی در جهان اسلام حاکم شد که به شدت ضد دموکراسی و شکست خورده هستند و به هیچ وجه اجازه دموکراتیک بودن چرخش قدرت را نمی دهند. بنابراین پروژه ساخت دولت های ملی مسلمان با معضلی به نام انسداد روبه روست. تجربه مصر در این راستا بسیار مهم بود. اندیشه شبیه سیل است، از جایی که جلوی آن گرفته شود، از جای دیگری بیرون می زند و ویرانگر هم می شود. اگر نتوان شبکه بزرگی برای مهار جنبش های اسلامی داشت، چهره ویرانگر خود را نشان خواهد داد.
🔹غرب نیز اگر می خواهد مسأله حل شود باید به جای فشار و دادن اسلحه، کمک کند که دولت های نظامی به قواعد دموکراتیک تن دهند. اگر این منطقه، دموکراتیک نباشد، هیچ جای جهان امن نخواهد بود. به دلیل این که فرایند دموکراتیزاسیون جهان اسلام بسته شد، نیروها نتوانستند اندیشه خود را از راه مسالمت آمیز پیش برند و ایده ای که مدت ها توسط مرحوم رشید رضا و دیگران پیدا شده بود، سر از مبارزه مسلحانه درآوردند.
🔹در متفکرانی مثل رشید رضا دو ایده تحت عنوان طرح درست حکومت و جماعت صالح یا سازمان درست برای حکومت وجود داشت. ایده درست و جماعت با پشتکار، فلسفه تاسیس اخوان است. به ایده ها اجازه داده نشد وارد تجربه شود تا خود ایده پردازان خطاهای آن را ببینند و اصلاح کنند و در شرایط انسداد، آرمانی ماند و هر چه ایده آرمانی تر باشد ویرانگرتر است.
در بخشی از کتاب «مدیریت هرج و مرج» گفته شده است که با شرایط فعلی، مسلمانان تا هزار سال هم نمی توانند از طریق فرایند دموکراتیک به نتیجه برسند. بنابراین دو حالت باقی می ماند یا فعالیت خود را آغاز می کنند و به اتهام خرابکاری و کودتا و توطئه تا ابد در زندان می پوسند یا تا اندازه ای بیرون می مانند تا مأیوس و ناامید شوند و در کمال یأس می میرند. پس تنها راه، لوله تفنگ است. این مسیر منطقی این دعواهاست. باید به قضیه دوباره فکر کرد، درست است عملیات نظامی برای مهار، مهم است اما فرض کنیم باران شدید و سیلابی در جریان است و جلوی آن را سد بسته ایم و اجازه نداده ایم در ساختارها و شبکه ها جریان پیدا کند، با چقدر نیرو می توان این کار را انجام داد؟ به نظر می رسد موج بعدی این خشونت مذهبی، ویرانگرتر از این که هست، برخواهد گشت؛ اگر به این مساله توجه جدی نکنیم. در حال حاضر، فناوری خشونت را از آن چه هست مهار ناپذیرتر می کند، یکبار هم به قضیه از این زوایه نگاه کنیم؛ غیر از «داعش چیست؟» این نیز مهم است که داعش به وجود آمد و چرا بعد نیز به وجود خواهد آمد. این بحث، مسوولیت اخلاقی محققان ماست که به عقب برگردند که از کجا این بیماری در جامعه پیدا می شود؟
دکتر فیرحی، نشست «آموزه ها و آینده ی داعش» به بهانه رونمایی از کتاب «داعش حقیقی؛ حقیقت داعش»، دیپلماسی ایرانی، 17 دی 1395
🍀❤️ @filsofak
💥هرچه ایده آرمانی تر باشد ویرانگرتر است
🔹تمدن اسلامی در سال های پس از ۶-۱۸۵۵ دو تجربه تلخ دید: یک این که به منتهی الیه استبداد و بی نظمی رسید و همه نظام های سیاسی آن مستبد و همه جوامع آن نیز بی نظم شد.
دوم این که از چهار نقطه هند شرقی، استانبول، آذربایجان و قاهره مورد هجوم غرب قرار گرفت، اما این هجوم ها با حمله مغول و صلیبی ها تفاوت داشت و مهاجمان امروز، ایده جدید داشتند یعنی پشت شمشیر خود، دستاورد جدیدی داشتند و مسأله این بود که آیا ما مسلمان ها می توانیم آن ایده یعنی علم و نظم جدید را داشته باشیم و چه کار باید کرد؟
🔹به نظر سیدجمال الدین اسدآبادی مسلمانان امروز مسیر زندگی را گم کردند و نمی دانند چه باید بکنند. انسانی که جهت زندگی را گم کرد، کم کم علم، پول و نیز اخلاق خود را گم می کند و آن وقت در مسیر توحش نیز قرار می گیرد. بعد از این گم شدن، ارتباط مسلمان ها با سنت، قطع شد و احساس کردند سنت، مفید نیست چون اگر مفید بود تا به حال کمکی کرده بود.
از سوی دیگر نتوانستند رابطه خود را با غرب برقرار کنند و تا ابد هم نمی توانند چون یک انسان خاورمیانه ای، خاورمیانه ای است و غربی نمی شود. در بهترین حالت، این انسان خاورمیانه ای، غربی نما خواهد شد پس چاره ای ندارد جز این که راه خود را بیابد.
🔹برخی متفکران این دوره راه هایی پیشنهاد کردند. در این میان دو فکر در میان مسلمان ها پیدا شد که چه باید کرد؟ تفکر احیاگری(اندیشه رشید رضا که الهام بخش اخوان و تشکل های بعدی سلفی و اخوانی به شمار می رود) ، و نواندیشی دینی که این تفکر نوگرا به دنبال تأسیس دولت های مسلمان ملی بود.
🔹در این راستا مشکلاتی پیدا شد. یکی این که دولت های نظامی در جهان اسلام حاکم شد که به شدت ضد دموکراسی و شکست خورده هستند و به هیچ وجه اجازه دموکراتیک بودن چرخش قدرت را نمی دهند. بنابراین پروژه ساخت دولت های ملی مسلمان با معضلی به نام انسداد روبه روست. تجربه مصر در این راستا بسیار مهم بود. اندیشه شبیه سیل است، از جایی که جلوی آن گرفته شود، از جای دیگری بیرون می زند و ویرانگر هم می شود. اگر نتوان شبکه بزرگی برای مهار جنبش های اسلامی داشت، چهره ویرانگر خود را نشان خواهد داد.
🔹غرب نیز اگر می خواهد مسأله حل شود باید به جای فشار و دادن اسلحه، کمک کند که دولت های نظامی به قواعد دموکراتیک تن دهند. اگر این منطقه، دموکراتیک نباشد، هیچ جای جهان امن نخواهد بود. به دلیل این که فرایند دموکراتیزاسیون جهان اسلام بسته شد، نیروها نتوانستند اندیشه خود را از راه مسالمت آمیز پیش برند و ایده ای که مدت ها توسط مرحوم رشید رضا و دیگران پیدا شده بود، سر از مبارزه مسلحانه درآوردند.
🔹در متفکرانی مثل رشید رضا دو ایده تحت عنوان طرح درست حکومت و جماعت صالح یا سازمان درست برای حکومت وجود داشت. ایده درست و جماعت با پشتکار، فلسفه تاسیس اخوان است. به ایده ها اجازه داده نشد وارد تجربه شود تا خود ایده پردازان خطاهای آن را ببینند و اصلاح کنند و در شرایط انسداد، آرمانی ماند و هر چه ایده آرمانی تر باشد ویرانگرتر است.
در بخشی از کتاب «مدیریت هرج و مرج» گفته شده است که با شرایط فعلی، مسلمانان تا هزار سال هم نمی توانند از طریق فرایند دموکراتیک به نتیجه برسند. بنابراین دو حالت باقی می ماند یا فعالیت خود را آغاز می کنند و به اتهام خرابکاری و کودتا و توطئه تا ابد در زندان می پوسند یا تا اندازه ای بیرون می مانند تا مأیوس و ناامید شوند و در کمال یأس می میرند. پس تنها راه، لوله تفنگ است. این مسیر منطقی این دعواهاست. باید به قضیه دوباره فکر کرد، درست است عملیات نظامی برای مهار، مهم است اما فرض کنیم باران شدید و سیلابی در جریان است و جلوی آن را سد بسته ایم و اجازه نداده ایم در ساختارها و شبکه ها جریان پیدا کند، با چقدر نیرو می توان این کار را انجام داد؟ به نظر می رسد موج بعدی این خشونت مذهبی، ویرانگرتر از این که هست، برخواهد گشت؛ اگر به این مساله توجه جدی نکنیم. در حال حاضر، فناوری خشونت را از آن چه هست مهار ناپذیرتر می کند، یکبار هم به قضیه از این زوایه نگاه کنیم؛ غیر از «داعش چیست؟» این نیز مهم است که داعش به وجود آمد و چرا بعد نیز به وجود خواهد آمد. این بحث، مسوولیت اخلاقی محققان ماست که به عقب برگردند که از کجا این بیماری در جامعه پیدا می شود؟
دکتر فیرحی، نشست «آموزه ها و آینده ی داعش» به بهانه رونمایی از کتاب «داعش حقیقی؛ حقیقت داعش»، دیپلماسی ایرانی، 17 دی 1395
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
بانوی الجار ثم الدار
بانوی سجاده و خطبه
بانوی خانه و عرش
بانوی محراب و کوچه
بانوی دستاس و فدک
بانوی سیاست و مناجات
زهرای علی و فاطمه ی محمد
دختری از جنس سیب
حوریه ای در لباس انسان
پیامبری برای بعد از پایان پیامبری
خضری در کنار علی
مأمور بفریاد آنگه که علی مأمور بسکوت است.
در حال خطابه آنگه که علی زانو در بغل گرفته
امام باطن برای یاری امام ظاهر
فقه عاجز از چرایی گریه های شبانه اش
حق الناس متحیر از اعتراض همسایه هایش
فاطمه استثناءی برای درک معرفت
بمیزان فقه و شریعت نمیاید
علیٰ حبّه چراغی که به خانه رواست به مسجد و غذای سفره اش را به مسکینا و یتیما و اسیرا می دهد.
عروسیش دقیقا شبی است که لباس عروسیش را به فقیری بدهد.
بزرگی و خانمی اش زمانی است که کارِ منزلش را با خادمه اش تقسیم کند.
@mohammadtorkashvand
🍀❤️ @filsofak
بانوی الجار ثم الدار
بانوی سجاده و خطبه
بانوی خانه و عرش
بانوی محراب و کوچه
بانوی دستاس و فدک
بانوی سیاست و مناجات
زهرای علی و فاطمه ی محمد
دختری از جنس سیب
حوریه ای در لباس انسان
پیامبری برای بعد از پایان پیامبری
خضری در کنار علی
مأمور بفریاد آنگه که علی مأمور بسکوت است.
در حال خطابه آنگه که علی زانو در بغل گرفته
امام باطن برای یاری امام ظاهر
فقه عاجز از چرایی گریه های شبانه اش
حق الناس متحیر از اعتراض همسایه هایش
فاطمه استثناءی برای درک معرفت
بمیزان فقه و شریعت نمیاید
علیٰ حبّه چراغی که به خانه رواست به مسجد و غذای سفره اش را به مسکینا و یتیما و اسیرا می دهد.
عروسیش دقیقا شبی است که لباس عروسیش را به فقیری بدهد.
بزرگی و خانمی اش زمانی است که کارِ منزلش را با خادمه اش تقسیم کند.
@mohammadtorkashvand
🍀❤️ @filsofak
تصویری از الویس پریسلی در سال 1958 در هنگام سربازی. او هیچ وقت نجنگید و تنها راننده جیپ بود. او در دوران سربازی نیز آلبوم روانه بازار کرد. منبع: Getty Image
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
پست آخرم در اينيستاگرام 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
💓
📌 یک سوال:
حسّت به دین اسلام چیه؟
بد، چرا؟
خوب، چرا؟
.
.
📝 منبرک: (اسلام زیباست، اگر بگذارند!)
.
.
🌸 همیشه برایم سوال بوده چطور برخی به خودشان اجازه می دهند اینقدر اسلام را خشن و غیر معقول جلوه دهند؟! اسلامی که تمام حسّش به محبت و عاطفه است. تمام انرژی اش بر پایه اخلاق و گذشت است!
لابد می پرسی: "همین اسلام را می گویی یا از چیز دیگری سخن می گويي؟!" آری، اسلام را می گویم، همین اسلام خودمان.
نه زورگویی، نه آدم کشی،
نه تبعیض، نه نیرنگ نه ظلم، نه بی عدالتی، نه سرکوبی
و نه هیچ چیز دیگر که موجب آزرده خاطر شدن انسان و انسانیت بشود.
.
.
🌸 همه اش زیبایی،
همه اش اخلاق...
همانجا که پیامبر با صدای رسا گفت: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ؛ بهراستی که من مبعوث شدم تا شرافتهای اخلاقی را کامل و تمام کنم [و به مردم بیاموزم]»
آرامش موج می زند در این دین.
بله آرامش،
همان چیزی که سال هاست
بشر برای رسیدن به آن دست به هرکاری می زند.
همان چیزی که ما حاضریم همه چیزمان را بدهیم تا به آن برسیم.
اما افسوس
که از راهی نادرست به دنبال آنیم و به بیراهه می رویم و روز به روز از آن دورتر می شویم.
.
.
🌸 کاش می گذاشتند با زیبایی های اسلام آشنا شویم.
کاش سلیقه های شخصی و مطابق با هوس خودشان را برایمان چماق نمی کردند.
اسلام ما دین قشنگیست.
اگر آنرا به معنای راستین عمل کنیم، به آرامش می رسیم و جامعه ای پایدار خواهیم داشت.
اسلام ما، کلامش و اصلش و همه چیزش خداست.
خدایی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.
پس کلامش وقواعدش و و آنچه برای من و تو می خواهد جز زیبایی نیست!
اسلام ما اجبار ندارد، انتقادها را می شنود، توصیه به مشورت می کند و ما را به تفکر دعوت می کند.
برای تمام سوالات من و تو پاسخ قانع کننده دارد،
اما به شرطی که گوش های ما شنوا باشد.
.
.
🌸 اسلام ما دین عشق است و عقل است و محبت.
همانجا که امام صادقش فرمود: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ؛ آیا دین چیزی غیر از محبّت است؟!» اسلام ما تمام دغدغه اش، سعادت من و توست.
فقط اندکی تأملِ بدون جهت گیری در قرآن و روایات و آموزه های دینی اسلام ناب،
ما را شیفته ی خودش می کند.
خدا کند برخی متولیان و مدعيان امور دینی بگذارند تا بیشتر ببینیم زیبایی هایش را...
#مصطفیسلیمانی
______________________________
پ ن:
۱. عکس نوشت:
تعدادی از کتاب های خوبم در زمینه خشونت و خشم.
#عکاسجنابخودمان
۲. پنجشنبه می توانست
زیباترین روز هفته باشد
تا اینکه چشمهای تو،
از تقویم روی دیوار
کم شد..
و پنجشنبهها،
پر شد از نبودنت...
#علیسیدصالحی
🍀❤️ @filsofak
💓
📌 یک سوال:
حسّت به دین اسلام چیه؟
بد، چرا؟
خوب، چرا؟
.
.
📝 منبرک: (اسلام زیباست، اگر بگذارند!)
.
.
🌸 همیشه برایم سوال بوده چطور برخی به خودشان اجازه می دهند اینقدر اسلام را خشن و غیر معقول جلوه دهند؟! اسلامی که تمام حسّش به محبت و عاطفه است. تمام انرژی اش بر پایه اخلاق و گذشت است!
لابد می پرسی: "همین اسلام را می گویی یا از چیز دیگری سخن می گويي؟!" آری، اسلام را می گویم، همین اسلام خودمان.
نه زورگویی، نه آدم کشی،
نه تبعیض، نه نیرنگ نه ظلم، نه بی عدالتی، نه سرکوبی
و نه هیچ چیز دیگر که موجب آزرده خاطر شدن انسان و انسانیت بشود.
.
.
🌸 همه اش زیبایی،
همه اش اخلاق...
همانجا که پیامبر با صدای رسا گفت: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ؛ بهراستی که من مبعوث شدم تا شرافتهای اخلاقی را کامل و تمام کنم [و به مردم بیاموزم]»
آرامش موج می زند در این دین.
بله آرامش،
همان چیزی که سال هاست
بشر برای رسیدن به آن دست به هرکاری می زند.
همان چیزی که ما حاضریم همه چیزمان را بدهیم تا به آن برسیم.
اما افسوس
که از راهی نادرست به دنبال آنیم و به بیراهه می رویم و روز به روز از آن دورتر می شویم.
.
.
🌸 کاش می گذاشتند با زیبایی های اسلام آشنا شویم.
کاش سلیقه های شخصی و مطابق با هوس خودشان را برایمان چماق نمی کردند.
اسلام ما دین قشنگیست.
اگر آنرا به معنای راستین عمل کنیم، به آرامش می رسیم و جامعه ای پایدار خواهیم داشت.
اسلام ما، کلامش و اصلش و همه چیزش خداست.
خدایی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.
پس کلامش وقواعدش و و آنچه برای من و تو می خواهد جز زیبایی نیست!
اسلام ما اجبار ندارد، انتقادها را می شنود، توصیه به مشورت می کند و ما را به تفکر دعوت می کند.
برای تمام سوالات من و تو پاسخ قانع کننده دارد،
اما به شرطی که گوش های ما شنوا باشد.
.
.
🌸 اسلام ما دین عشق است و عقل است و محبت.
همانجا که امام صادقش فرمود: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ؛ آیا دین چیزی غیر از محبّت است؟!» اسلام ما تمام دغدغه اش، سعادت من و توست.
فقط اندکی تأملِ بدون جهت گیری در قرآن و روایات و آموزه های دینی اسلام ناب،
ما را شیفته ی خودش می کند.
خدا کند برخی متولیان و مدعيان امور دینی بگذارند تا بیشتر ببینیم زیبایی هایش را...
#مصطفیسلیمانی
______________________________
پ ن:
۱. عکس نوشت:
تعدادی از کتاب های خوبم در زمینه خشونت و خشم.
#عکاسجنابخودمان
۲. پنجشنبه می توانست
زیباترین روز هفته باشد
تا اینکه چشمهای تو،
از تقویم روی دیوار
کم شد..
و پنجشنبهها،
پر شد از نبودنت...
#علیسیدصالحی
🍀❤️ @filsofak