📝 کانال فلسفه اخلاق:
بعضی از چیز ها
تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند
و انسان
برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند
مثل عشق
سیاست
و مهاجرت...
من بر آسمان خراش ها
پرنده های مهاجر زیادی دیده ام
که چشم هایشان پر از اشک بود!
#سايبر_هاكا
🍀❤️ @filsofak
بعضی از چیز ها
تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند
و انسان
برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند
مثل عشق
سیاست
و مهاجرت...
من بر آسمان خراش ها
پرنده های مهاجر زیادی دیده ام
که چشم هایشان پر از اشک بود!
#سايبر_هاكا
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from 🧡 قلب نارنجی فرشته 🧡
توی یکی از جوکهای خوب دنیا، معلم از فریبرز میپرسد «دوست داری تو آینده چه کاره بشی؟» فریبرز میگوید «میخوام حسابی کار کنم و پول در بیارم و خونه و ماشین بخرم و زن بگیرم و با هم عشق و حال کنیم» معلم همان سوال را از اکبر میپرسد. اکبر میگوید «من میخوام زن فریبرز شم»
این جوک را بخاطر داشته باشید تا موضوع مهمی را برایتان تعریف کنم. تقریبا ماهی نیست که من پیامی از خانمها درباره شرایط بد زندگیشان دریافت نکنم. از اینکه شوهرها مرتب کتکشان می زنند و تحقیرشان میکنند. که همین اینترنت دزدکی را با سیم کارتی میآیند که یواشکی خریده اند وگرنه حق حرف زدن با خانوادهشان را هم ندارند. حتا خانمی نوشته بود که قرار بوده با شوهر و دوستهایشان به رستوران بروند. موقع رفتن، شوهر به زن میگوید اگر نمیتواند دنگ غذایش را بدهد، حق ندارد همراهشان شود.
فهم آدمی که در آن لحظه ریخته است، از توان من بیشتر است. در بیشتر مواقع، حتا شهامت بیشتر دانستن را هم ندارم. اما یکبار که جرات کردم و از یکیشان پرسیدم مگر شوهرش بی پول است؟ گفت که اتفاقن سهامدار شرکت بزرگی است. بعد برایم تعریف کرد که موقع خواستگاری، وقتی دیده که مرد پول کافی دارد، فکر کرده میتواند خیلی زود عاشقش شود. برای همین به رفتارهای ابتدای ازدواج توجه نکرده و خشونتش را پای مردانگی اش گذاشته. هر وقت هم اعتراضی کرده، خانوادهاش گفتهاند که جایی برای بازگشت او ندارند. گفته اند که برایش بچه بیاورد تا مرد پابند زندگیاش شود و همین بچه، حالا بندی شده دور گردن خودش. نه میتواند جدا شود که تحمل دوری از فرزند را ندارد و نه میتواند این زندگی بدون عشق را بگذراند. برایم نوشت که یکبار خودکشی کرده و بعد از آن، با خواندن داستانی از من، ترسیده که بچهاش طعم بیمادری را بچشد؛ وگرنه دیگر چیزی از این دنیا نمیخواهد.
حالا شاید لازم است یکبار هم، من از شما خواهش کنم زن فریبرزها نشوید. نه اینکه همه فریبرزها بد باشند. نه اینکه زندگی مشترک، فقط عشق است. نه اینکه پول چیز بدیست که نیست. اما اگر تصویرتان از آینده، عکس قاب شده اکبریست زن فریبرز، بَزَک کرده؛ با چهار بچه قد و نیم قد، بدانید که از همین حالا همه چیز را باختهاید.
خودتان باشید رفقای من. بهترین ورژن از خودتان. به جای اینکه با شوهرکردن، خانم دکتر و خانم مهندس شوید، خودتان درس بخوانید. برای فرار از سختی های خانه پدر و مادر، برای بدست آورنِ بی زحمت پول، برای سربلندی در فامیل، بله را به فریبرزها و احسان ها و مرتضاها و دیگران نگویید. شما را به حرمت همین کلمات، اکبر نباشید.
#مرتضی_برزگر
#قلب_نارنجی_فرشته
❄️ یادداشت ها و داستان های مرتضی برزگر ❄️
📱Instagram: morteza.barzegar
💻fb.com/morteza.barzegar1360
📢Telegram Channel: @MortezaBarzegarNotes
این جوک را بخاطر داشته باشید تا موضوع مهمی را برایتان تعریف کنم. تقریبا ماهی نیست که من پیامی از خانمها درباره شرایط بد زندگیشان دریافت نکنم. از اینکه شوهرها مرتب کتکشان می زنند و تحقیرشان میکنند. که همین اینترنت دزدکی را با سیم کارتی میآیند که یواشکی خریده اند وگرنه حق حرف زدن با خانوادهشان را هم ندارند. حتا خانمی نوشته بود که قرار بوده با شوهر و دوستهایشان به رستوران بروند. موقع رفتن، شوهر به زن میگوید اگر نمیتواند دنگ غذایش را بدهد، حق ندارد همراهشان شود.
فهم آدمی که در آن لحظه ریخته است، از توان من بیشتر است. در بیشتر مواقع، حتا شهامت بیشتر دانستن را هم ندارم. اما یکبار که جرات کردم و از یکیشان پرسیدم مگر شوهرش بی پول است؟ گفت که اتفاقن سهامدار شرکت بزرگی است. بعد برایم تعریف کرد که موقع خواستگاری، وقتی دیده که مرد پول کافی دارد، فکر کرده میتواند خیلی زود عاشقش شود. برای همین به رفتارهای ابتدای ازدواج توجه نکرده و خشونتش را پای مردانگی اش گذاشته. هر وقت هم اعتراضی کرده، خانوادهاش گفتهاند که جایی برای بازگشت او ندارند. گفته اند که برایش بچه بیاورد تا مرد پابند زندگیاش شود و همین بچه، حالا بندی شده دور گردن خودش. نه میتواند جدا شود که تحمل دوری از فرزند را ندارد و نه میتواند این زندگی بدون عشق را بگذراند. برایم نوشت که یکبار خودکشی کرده و بعد از آن، با خواندن داستانی از من، ترسیده که بچهاش طعم بیمادری را بچشد؛ وگرنه دیگر چیزی از این دنیا نمیخواهد.
حالا شاید لازم است یکبار هم، من از شما خواهش کنم زن فریبرزها نشوید. نه اینکه همه فریبرزها بد باشند. نه اینکه زندگی مشترک، فقط عشق است. نه اینکه پول چیز بدیست که نیست. اما اگر تصویرتان از آینده، عکس قاب شده اکبریست زن فریبرز، بَزَک کرده؛ با چهار بچه قد و نیم قد، بدانید که از همین حالا همه چیز را باختهاید.
خودتان باشید رفقای من. بهترین ورژن از خودتان. به جای اینکه با شوهرکردن، خانم دکتر و خانم مهندس شوید، خودتان درس بخوانید. برای فرار از سختی های خانه پدر و مادر، برای بدست آورنِ بی زحمت پول، برای سربلندی در فامیل، بله را به فریبرزها و احسان ها و مرتضاها و دیگران نگویید. شما را به حرمت همین کلمات، اکبر نباشید.
#مرتضی_برزگر
#قلب_نارنجی_فرشته
❄️ یادداشت ها و داستان های مرتضی برزگر ❄️
📱Instagram: morteza.barzegar
💻fb.com/morteza.barzegar1360
📢Telegram Channel: @MortezaBarzegarNotes
📝 کانال فلسفه اخلاق:
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.
قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.
پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند.
چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم.
اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.
🍀❤️ @filsofak
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.
قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.
پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند.
چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم.
اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
💕خنداندن افراد
موجب
فراموشی مشکلاتشان میشود
چه انسان نیکوکاریست
آن کس
که فراموشی را
به دیگران هدیه میدهد...
🖊ویکتور هوگو
🍀❤️ @filsofak
💕خنداندن افراد
موجب
فراموشی مشکلاتشان میشود
چه انسان نیکوکاریست
آن کس
که فراموشی را
به دیگران هدیه میدهد...
🖊ویکتور هوگو
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
برای مردم تفکر همچون باری طاقت فرساست. بنابراین همان قدری که کار حرفه ای شان ایجاب میکند می اندیشند و همانقدری که برای تفریحاتِ مختلفشان لازم است و نیز برای گفتگو و بازی، که ازین رو باید طوری ترتیب داده شوند که آنها بتوانند با حداقل اندیشه ی ممکن کارشان را پیش ببرند ولی اگر در اوقات فراغتشان چنین تسهیلاتی نداشته باشند به جای اینکه کتابی به دست بگیرند و قدرت اندیشه شان را محک بزنند، ساعت ها کنار پنجره ولو میشوند و به پیش پا افتاده ترین اتفاقات چشم می دوزند و به این ترتیب واقعا برایمان میشوند مصداق این سخن آریوستو که: «چه رقت آورند ساعاتِ بیکاریِ نادانان!»
متعلقات و ملحقات/ #آرتور_شوپنهاور
🍀❤️ @filsofak
برای مردم تفکر همچون باری طاقت فرساست. بنابراین همان قدری که کار حرفه ای شان ایجاب میکند می اندیشند و همانقدری که برای تفریحاتِ مختلفشان لازم است و نیز برای گفتگو و بازی، که ازین رو باید طوری ترتیب داده شوند که آنها بتوانند با حداقل اندیشه ی ممکن کارشان را پیش ببرند ولی اگر در اوقات فراغتشان چنین تسهیلاتی نداشته باشند به جای اینکه کتابی به دست بگیرند و قدرت اندیشه شان را محک بزنند، ساعت ها کنار پنجره ولو میشوند و به پیش پا افتاده ترین اتفاقات چشم می دوزند و به این ترتیب واقعا برایمان میشوند مصداق این سخن آریوستو که: «چه رقت آورند ساعاتِ بیکاریِ نادانان!»
متعلقات و ملحقات/ #آرتور_شوپنهاور
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
وقتی نابغه ی حقیقی در دنیا پیدا شود،
می توانید او را از این نشانه بشناسید:
تمام ابلهان،
علیه اش متحد می شوند...
✏️جان کندی تول
اتحادیه ابلهان
🍀❤️ @filsofak
وقتی نابغه ی حقیقی در دنیا پیدا شود،
می توانید او را از این نشانه بشناسید:
تمام ابلهان،
علیه اش متحد می شوند...
✏️جان کندی تول
اتحادیه ابلهان
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
از دانشتان برای صحبت کردن بهره جویید؛ برای به نمایش گذاشتن دانشتان صحبت نکنید. فرهنگ را نباید بسان پرونده ای پنداریم که از میانش معلم وار سندی برای ارائه به جامعه بر می گیریم، بلکه باید فرهنگ را گستره ی توانایی های فراگیری و ادراکی خود بدانیم.
مطالعه و بررسی و تفکر و تعمق اما پیرامون موضوع های متعدد، ذهن را بارور می کند. ذهنی که در برابر نظریه هایی که می شنود واکنش نشان می دهد و درباره هر یک از آنها بینش جدید و خاصی کسب می کند.
| کتاب: آموزشگفتار | پلژاگو
🍀❤️ @filsofak
از دانشتان برای صحبت کردن بهره جویید؛ برای به نمایش گذاشتن دانشتان صحبت نکنید. فرهنگ را نباید بسان پرونده ای پنداریم که از میانش معلم وار سندی برای ارائه به جامعه بر می گیریم، بلکه باید فرهنگ را گستره ی توانایی های فراگیری و ادراکی خود بدانیم.
مطالعه و بررسی و تفکر و تعمق اما پیرامون موضوع های متعدد، ذهن را بارور می کند. ذهنی که در برابر نظریه هایی که می شنود واکنش نشان می دهد و درباره هر یک از آنها بینش جدید و خاصی کسب می کند.
| کتاب: آموزشگفتار | پلژاگو
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
متن سخنان اصغر فرهادی که در غیاب او توسط انوشه انصاری در مراسم اسکار قرائت شد
افتخار بزرگیست که برای دومین بار این جایزه با ارزش را دریافت میکنم. از اعضای آکادمی، گروهم در ایران، تهیهکنندهام الکساندر ماله-گی و پخشکنندگانم کوهن مدیا و آمازون تشکر میکنم. همچنین سپاسگزارم از همبستگی دیگر کاندیداهای بهترین فیلم خارجی.
متاسفم که امشب در کنار شما نیستم، من به احترام مردم کشورم و شش کشور دیگر که با قانون غیرانسانی منع ورود مهاجران مورد بیاحترامی واقع شدند به آمریکا نیامدم.
تقسیمبندی جهان به ما و دشمنان ما توسط سیاستمداران افراطی، باعث ترس میشود، ترسی که توجیهیست دروغین برای خشونتها و جنگها. جنگهایی که مانع بزرگی بودهاند برای رسیدن به دموکراسی و رعایت حقوق بشر در کشورهایی که مورد تهاجم واقع شدهاند.
سینماگران میتوانند با چرخش دوربینهایشان به مشترکات انسانی، کلیشههایی که از ملیتها و ادیان مختلف ساخته شده است را بشکنند و زمینه همدردی و به دنبال آن همبستگی مردمان جهان را فراهم کنند. همدردی چیزیست که ما امروز بیشتر از هر زمان به آن نیازمندیم.
🍀❤️ @filsofak
متن سخنان اصغر فرهادی که در غیاب او توسط انوشه انصاری در مراسم اسکار قرائت شد
افتخار بزرگیست که برای دومین بار این جایزه با ارزش را دریافت میکنم. از اعضای آکادمی، گروهم در ایران، تهیهکنندهام الکساندر ماله-گی و پخشکنندگانم کوهن مدیا و آمازون تشکر میکنم. همچنین سپاسگزارم از همبستگی دیگر کاندیداهای بهترین فیلم خارجی.
متاسفم که امشب در کنار شما نیستم، من به احترام مردم کشورم و شش کشور دیگر که با قانون غیرانسانی منع ورود مهاجران مورد بیاحترامی واقع شدند به آمریکا نیامدم.
تقسیمبندی جهان به ما و دشمنان ما توسط سیاستمداران افراطی، باعث ترس میشود، ترسی که توجیهیست دروغین برای خشونتها و جنگها. جنگهایی که مانع بزرگی بودهاند برای رسیدن به دموکراسی و رعایت حقوق بشر در کشورهایی که مورد تهاجم واقع شدهاند.
سینماگران میتوانند با چرخش دوربینهایشان به مشترکات انسانی، کلیشههایی که از ملیتها و ادیان مختلف ساخته شده است را بشکنند و زمینه همدردی و به دنبال آن همبستگی مردمان جهان را فراهم کنند. همدردی چیزیست که ما امروز بیشتر از هر زمان به آن نیازمندیم.
🍀❤️ @filsofak
انسان محصول شرایطيست كه در ان بلوغ و بالندگی می یابد. پس خود را از هیچ انسانی "برتر" و در عین حال "حقیرتر" مپندار.
«کارل مارکس»
🍀❤️ @filsofak
«کارل مارکس»
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
«سرم شلوغ است»، «خیلی گرفتارم»، «به خدا اصلاً وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متنِ زندگیِ مدرن به خود و دیگران میگوییم. ما در غالبِ موارد، بسیار کمتر از آنچه وامینماییم، گرفتاریم. اما در زندگیِ مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرتِ مشغله و کمبودِ وقت، نشانهٔ اهمیت و منزلتِ فردی و اجتماعیِ فرد است. وقتی که به دیگری میگوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلاً وقت ندارم» ته دلمان غَنج میزند. پنهانی احساس غرور میکنیم. زندگیِ مدرن به ما القاء میکند که انسانِ مفید باید تمامِ لحظههای روزش را برنامهریزی کند و هر لحظهاش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعاتِ استراحت و فراغتِ فرد هم باید به دقت برنامهریزی شود تا کارآیی او را در ساعاتِ اشتغال بالا ببرد. زندگیِ مدرن زندگیِ سرعت و اشتغالِ مداوم است و کسی که در میانهٔ این کوران، آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدِ ارزش و مایهٔ عذابِ وجدان تبدیل کرده است. «بیکار بودن» و «وقتِ آزاد داشتن» رفته رفته مایهٔ شرم شده است.
زندگیِ مدرن البته به طورِ طبیعی برای ما مشغله میآفریند، اما خودِ ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش میکنیم زندگیمان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بیکار ماندن» یا «وقتِ آزاد داشتن» احساسِ گناه میکنیم و غالباً آن را نشانهٔ برنامهریزیِ بد یا اتلافِ وقت میدانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح میدهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفنِ یک دوست پاسخ ندهیم.تظاهر به گرفتاری و کثرتِمشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگنمایی شده است یا شیوهای که در پشتِ آن، احساسِ گناهمان را از «بیکار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوب است که گهگاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همهٔ آدمهای گرفتار، مهم نیستند. بیکاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالبِ موارد سرچشمهٔ خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچوقت وقت ندارند، غالباً آدمهای بینظم و پریشانی هستند که ناتوانیشان را در تنظیمِ مناسباتِ انسانی، در پسِ تظاهر به گرفتاری پنهان میکنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقتتان را برای دوستی با او تلف نکنید.
دکتر آرش نراقی
استاد فلسفه و دین
کالج موروین پنسیلوانیا
🍀❤️ @filsofak
«سرم شلوغ است»، «خیلی گرفتارم»، «به خدا اصلاً وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متنِ زندگیِ مدرن به خود و دیگران میگوییم. ما در غالبِ موارد، بسیار کمتر از آنچه وامینماییم، گرفتاریم. اما در زندگیِ مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرتِ مشغله و کمبودِ وقت، نشانهٔ اهمیت و منزلتِ فردی و اجتماعیِ فرد است. وقتی که به دیگری میگوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلاً وقت ندارم» ته دلمان غَنج میزند. پنهانی احساس غرور میکنیم. زندگیِ مدرن به ما القاء میکند که انسانِ مفید باید تمامِ لحظههای روزش را برنامهریزی کند و هر لحظهاش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعاتِ استراحت و فراغتِ فرد هم باید به دقت برنامهریزی شود تا کارآیی او را در ساعاتِ اشتغال بالا ببرد. زندگیِ مدرن زندگیِ سرعت و اشتغالِ مداوم است و کسی که در میانهٔ این کوران، آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدِ ارزش و مایهٔ عذابِ وجدان تبدیل کرده است. «بیکار بودن» و «وقتِ آزاد داشتن» رفته رفته مایهٔ شرم شده است.
زندگیِ مدرن البته به طورِ طبیعی برای ما مشغله میآفریند، اما خودِ ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش میکنیم زندگیمان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بیکار ماندن» یا «وقتِ آزاد داشتن» احساسِ گناه میکنیم و غالباً آن را نشانهٔ برنامهریزیِ بد یا اتلافِ وقت میدانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح میدهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفنِ یک دوست پاسخ ندهیم.تظاهر به گرفتاری و کثرتِمشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگنمایی شده است یا شیوهای که در پشتِ آن، احساسِ گناهمان را از «بیکار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوب است که گهگاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همهٔ آدمهای گرفتار، مهم نیستند. بیکاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالبِ موارد سرچشمهٔ خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچوقت وقت ندارند، غالباً آدمهای بینظم و پریشانی هستند که ناتوانیشان را در تنظیمِ مناسباتِ انسانی، در پسِ تظاهر به گرفتاری پنهان میکنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقتتان را برای دوستی با او تلف نکنید.
دکتر آرش نراقی
استاد فلسفه و دین
کالج موروین پنسیلوانیا
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
#کودکان_کار 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
😔
📌 چه باید کرد؟
.
.
📝 داستانک: «از دور دیدمش...!»
#مصطفی_سلیمانی
.
.
از دور دیدمش. براش باقلا خریدم. رفتم نزدیکش. خوابش برده بود. سرش رویِ دفتر بود. دستِ چپش مداد بود و دست راستش بسته فال حافظ. تویِ خواب تندتند نفس می زد و به حالتی که انگار گیر افتاده باشد، همه اش تکرار می کرد: «تو رو خدا جمشید...!» کنجکاو شدم. آرام مثلِ مامانم صداش کردم: «آقا پسر! باقلا می خوري؟»
از خواب پرید. زیپ گرمکنش را بالا کشید. تا من را دید، باقلا را از دستم گرفت. کلاهِ پشمی اش را در آورد. موهایِ بلندِ نامرتّبش را با دست هاش به پشت انداخت و به تندی باقلاها را با پوست، لابه لای نفس ها، جویده و نجویده، قورت می داد. سرش را پایین گرفته بود و هرازگاهی زیرچشمی نگاهم می کرد.
- «یواش تر، می پره گلوت ها.»
- «اوهوم!»
- «داشتی خواب می دیدی... همش می گفتی جمشید...»
- «جمشید؟! جمشیدو از کجا می شناسی؟! کی ديديش؟ مگه هنو تهرانه؟» - «من چه می دونم! تو جمشید جمشید می گفتي!»
پاهاش را جمع کرد و خودش را چسباند به دیوار: «چیکار داری؟ از طرف جمشید اومدی؟! آقا تو رو خدا برو! برو دیگه...»
أبروهاش را درهم کشید و ظرفِ باقلا را انداخت کناری.
خواستم حرف را عوض کنم و چیزی بپرانم. پرسیدم: «بچه کجایی؟»
باقیمانده باقلا در دهانش را ملچ مولوچ کرد و چیزی گفت که نفهمیدم.
آهسته رفتم روی ترازو: «چند کیلوأم؟» در حالی که گوشه ناخنش را می جوید، نگاهی به ترازو کرد: «63 کیلو»
- «اسمت چیه؟»
- «لیلا»
- «لیلا که اسم دخترونه ست!»
- «منم دخترم دیگه. دختر ندیدی تا حالا؟»
- «پس چرا گرمکُن و کلاه و کتونیِ پسرونه پوشیدی؟ ها؟»
- «مُدلم اینجوریه.... جمشید مگه نگفته بهت؟! تو واقعن فک کردی من پسرم؟ از صدام نفهمیدی ینی؟»
- «جمشید کیه؟ آخه أدایِ پسرا رو در میاری...» حالا که خوب نگاه می کنم، انگشت های باريک و صورت لاغرش دخترانه است. با این حال قیافه اش برایِ پسر بودن، زیادی خوب است.
سردم شد. لب هام لرزید. دست کردم در جیبم: «چقد می شه؟»
- «چی؟»
- «پولِ ترازو دیگه!»
آبِ بینی اش را بالا کشید: «قابل نداره! اولش فک کردم اون نامرد فرستادتت.»
- «برا چی؟»
مکثی کرد و یکدفعه چشم هاش تنگ شد و بغض کرد. حرفش نیامد.
دست هاش می لرزید. با شنیدن اسم جمشید یک چیزهایی حدس زدم ولی مطمئن نبودم...
گفتم: «چیزی شده؟!»
سرش را پایین انداخت. گفت: «همّش تقصیر همون بی پدرمادره! تهدیدم می کنه... ازم فیلم گرفته... آدرس خونمون رو هم داره... اگه مامانم بفهمه، دق می کنه... مریضه حسابی...»
آن لحظه چیزی برایِ گفتن نداشتم!
رفتم. بعد از چند قدم برگشتم از دور دیدمش...
🍀❤️ @filsofak
😔
📌 چه باید کرد؟
.
.
📝 داستانک: «از دور دیدمش...!»
#مصطفی_سلیمانی
.
.
از دور دیدمش. براش باقلا خریدم. رفتم نزدیکش. خوابش برده بود. سرش رویِ دفتر بود. دستِ چپش مداد بود و دست راستش بسته فال حافظ. تویِ خواب تندتند نفس می زد و به حالتی که انگار گیر افتاده باشد، همه اش تکرار می کرد: «تو رو خدا جمشید...!» کنجکاو شدم. آرام مثلِ مامانم صداش کردم: «آقا پسر! باقلا می خوري؟»
از خواب پرید. زیپ گرمکنش را بالا کشید. تا من را دید، باقلا را از دستم گرفت. کلاهِ پشمی اش را در آورد. موهایِ بلندِ نامرتّبش را با دست هاش به پشت انداخت و به تندی باقلاها را با پوست، لابه لای نفس ها، جویده و نجویده، قورت می داد. سرش را پایین گرفته بود و هرازگاهی زیرچشمی نگاهم می کرد.
- «یواش تر، می پره گلوت ها.»
- «اوهوم!»
- «داشتی خواب می دیدی... همش می گفتی جمشید...»
- «جمشید؟! جمشیدو از کجا می شناسی؟! کی ديديش؟ مگه هنو تهرانه؟» - «من چه می دونم! تو جمشید جمشید می گفتي!»
پاهاش را جمع کرد و خودش را چسباند به دیوار: «چیکار داری؟ از طرف جمشید اومدی؟! آقا تو رو خدا برو! برو دیگه...»
أبروهاش را درهم کشید و ظرفِ باقلا را انداخت کناری.
خواستم حرف را عوض کنم و چیزی بپرانم. پرسیدم: «بچه کجایی؟»
باقیمانده باقلا در دهانش را ملچ مولوچ کرد و چیزی گفت که نفهمیدم.
آهسته رفتم روی ترازو: «چند کیلوأم؟» در حالی که گوشه ناخنش را می جوید، نگاهی به ترازو کرد: «63 کیلو»
- «اسمت چیه؟»
- «لیلا»
- «لیلا که اسم دخترونه ست!»
- «منم دخترم دیگه. دختر ندیدی تا حالا؟»
- «پس چرا گرمکُن و کلاه و کتونیِ پسرونه پوشیدی؟ ها؟»
- «مُدلم اینجوریه.... جمشید مگه نگفته بهت؟! تو واقعن فک کردی من پسرم؟ از صدام نفهمیدی ینی؟»
- «جمشید کیه؟ آخه أدایِ پسرا رو در میاری...» حالا که خوب نگاه می کنم، انگشت های باريک و صورت لاغرش دخترانه است. با این حال قیافه اش برایِ پسر بودن، زیادی خوب است.
سردم شد. لب هام لرزید. دست کردم در جیبم: «چقد می شه؟»
- «چی؟»
- «پولِ ترازو دیگه!»
آبِ بینی اش را بالا کشید: «قابل نداره! اولش فک کردم اون نامرد فرستادتت.»
- «برا چی؟»
مکثی کرد و یکدفعه چشم هاش تنگ شد و بغض کرد. حرفش نیامد.
دست هاش می لرزید. با شنیدن اسم جمشید یک چیزهایی حدس زدم ولی مطمئن نبودم...
گفتم: «چیزی شده؟!»
سرش را پایین انداخت. گفت: «همّش تقصیر همون بی پدرمادره! تهدیدم می کنه... ازم فیلم گرفته... آدرس خونمون رو هم داره... اگه مامانم بفهمه، دق می کنه... مریضه حسابی...»
آن لحظه چیزی برایِ گفتن نداشتم!
رفتم. بعد از چند قدم برگشتم از دور دیدمش...
🍀❤️ @filsofak
از ارسطو پرسیدند در زندگی دشوارترین کارها چیست؟
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند آسانترین کار چیست؟
گفت: اینکه دیگری را نصیحت کنند.
🏋👉 @filsofak
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند آسانترین کار چیست؟
گفت: اینکه دیگری را نصیحت کنند.
🏋👉 @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
💢اصلاح چه زمانی انجام میگیرد؟
زمانی که اندیشههای شایسته و هدفهای مقدس و کارگزاران شایسته در کنار هم قرار گیرند؛ کارگزارانی که جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزنند و جز به فرمان خدا یا فرمان کسی که از سوی خداوند است یا جز در راستای حق و مصلحت عمومی عطا و بخشش نمیکنند.
امام موسی صدر، کتاب انسان آسمان
انسانیت پارسا پیشه، بند ۲۳۹
#اصلاح #اندیشه
#هدف #حق #بخشش
🍀❤️ @filsofak
💢اصلاح چه زمانی انجام میگیرد؟
زمانی که اندیشههای شایسته و هدفهای مقدس و کارگزاران شایسته در کنار هم قرار گیرند؛ کارگزارانی که جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزنند و جز به فرمان خدا یا فرمان کسی که از سوی خداوند است یا جز در راستای حق و مصلحت عمومی عطا و بخشش نمیکنند.
امام موسی صدر، کتاب انسان آسمان
انسانیت پارسا پیشه، بند ۲۳۹
#اصلاح #اندیشه
#هدف #حق #بخشش
🍀❤️ @filsofak
🔺کتاب جدید
🔹 قانون اخلاق بر پایه نقد عقل به عقل
🔹علی عابدی شاهرودی
🔹نشر کتاب طاها
🔹اسفند 95
🍀❤️ @filsofak
🔹 قانون اخلاق بر پایه نقد عقل به عقل
🔹علی عابدی شاهرودی
🔹نشر کتاب طاها
🔹اسفند 95
🍀❤️ @filsofak
💕اگر به ظالم رو بدهی و بگذاری که یک انگشت به حق تو تجاوز کند، به هزار انگشت هم اکتفا نخواهدکرد!
این خود ما انسان ها هستیم که می بایست حریم خود را بزرگ در نظر بگیریم.
#چارلز_دیکنز
🍀❤️ @filsofak
این خود ما انسان ها هستیم که می بایست حریم خود را بزرگ در نظر بگیریم.
#چارلز_دیکنز
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
♦️غلبه بر قدرت خواستن
به عقیده ی نیچه نهیلیسم دارای یک پیش شرط است و آن "خواست" است، اینکه "خواست" در هر رخدادی در جستجوی معنا است، نیچه از معنا، هدف را می فهمد. خواست انسانی، همواره نیازمند یک هدف است و همه ی این ارزش ها (هدف، وحدت، حقیقت) توسط متافیزیک (اراده ی خواستن) وضع شده اند. اراده ی ما به واسطه ی مقولات هدف، وحدت و حقیقت در جهان، ارزش انباشت کرد و چون این مقولات را خواست قدرت برانگیخته، به هیچی آن می رسیم و اکنون جهان بی ارزش به چشم می آید.
خلاصه سخن نیچه به این ترتیب است که، به دلیل ترس از هیچی و هیچی را بر "هیچ نخواستن" ترجیح دادن، "خواست" ناچار به خواست چیزی، است(غایت، هدف، ارزش). اما به دلیل اینکه جوهر چیزها با اراده ی خواست قدرت، هیچ است، به تدریج این درک حاصل می آید که، هستی فاقد معنا است و این درک خود را در ایده آلترین شکل در زهد، یعنی هیچی را خواستن، رخ می نماید، نه هیچ نخواستن! این خواست هیچی (نهیلیسم) فرایند بی ارزش شدن همه ی ارزش ها است.
همه ی ارزشها کاذب اند یعنی ذاتی نیستند، اما برای گسترش و حفظ اراده ی خواستن ضروری هستند. به عبارتی دیگر "خواست"، این ارزش ها را به خاطر خود وضع می کند، به همین دلیل خواست وابسته به چشم اندازی است یعنی هر چیزی، همیشه از منظر قدرتی است. هایدگر متأثر از نیچه، گوش سپردن به ندای هستی، نخواستن و خواست هستی سخن می گوید.
راه حل متافیزیکی، واکنش نشان دادن و خلق کردن یک دنیای حقیقی در ورای دنیای "شدن" است، اما بالاخره آن جهان حقیقی متافیزیک، افسانه است و متافیزیک هیچی هستی را می بیند. از سوی دیگر راه حل نیچه تایید همین زندگی، و آنچه هست، تنها زندگی یعنی گذر چیزها(شدن) است. پس آنچه باید تایید شود، یک موجود، ارزش، یا هدفی خاص نیست، بلکه خود شدن است که باید مورد تایید قرار گیرد.
نیچه در بخش چهار غروب بت ها، با زیر عنوان تاریخ یک خطا توصیف می کند، که چگونه، با گذر از شش مرحله، متافیزیک، جهان حقیقی را بالاخره افسانه می کند:
۱) مرحله ی نخست، جهان حقیقی برای انسان، با فضیلت، قابل دستیابی است. (از دوران پیشاسقراط تا اوج آن، که در سقراط متبلور می شود)
۲) در مرحله ی دوم این جهان به دست نیامدنی است، اما به انسان با فصیلت وعده داده می شود. (از دوران پساسقراطی که با اندیشه های افلاطون و ارسطو به اوج خود می رسد)
۳) در سومین مرحله جهان حقیقی، حتی وعده دادنی نیز نیست، بلکه اندیشیدن به آن تسلادهنده و انقیادآور (بنیاد ده) است.( که با ظهور مسیحیت به اوج خود می رسد)
۴) در مرحله ی چهارم جهان حقیقی، ناشناخته می شود و اندیشیدن به آن هم، تسلادهنده و انقیادآور نیز نیست.( که با زوال مسیحیت و آغاز عصر دکارتی آغاز می شود، که اوج آن در سوبژکتویسیم دکارتی-کانتی متبلور می شود.)
۵) در پنجمین مرحله دیگر برای هیچ چیز خوب نیست، ایده ای است بی فایده، که سطحی شده است. در نتیجه این ایده، به کل نفی می شود، به هیچی می رسد، پس بگذارید از میان برداریم. (که با ظهور پوزیتویسم منطقی و فلسفه تحلیلی، به اوج خود می رسد)
۶) در مرحله ی ششم جهان حقیقی را ما از میان برداشتیم، حال چه جهانی باقی می ماند؟ آیا جهان ظاهری باقی مانده؟ نه! به همراه جهان حقیقی، جهان ظاهری را نیز ویران کردیم!
نیچه از غلبه بر قدرت خواستن، سخن راند و محصول آن را ظهور ابرانسان دانست، ابرانسانی که به مقام هیچ نخواستن، نه! که خود نیز خواست، است بلکه، "نخواستن" حتی هیچ! می رسد، مقامی که در سنت عرفان اسلامی از آن به مقام رضا یاد کرده اند.
نیچه، فرایند شدن را تنها بنیاد، و هدف را، خود همین فرایند، می داند. نیچه، متافیزیک را به مرزی ترین امکان خود رساند، اما نتوانست تصویری از منظر ابرانسان ارائه دهد، ارائه جهانی از منظر نخواستن هیچ و در پایان ایستگاه متافیزیک با وعده ی ظهور ابرانسان ایستاد.
🍀❤️ @filsofak
♦️غلبه بر قدرت خواستن
به عقیده ی نیچه نهیلیسم دارای یک پیش شرط است و آن "خواست" است، اینکه "خواست" در هر رخدادی در جستجوی معنا است، نیچه از معنا، هدف را می فهمد. خواست انسانی، همواره نیازمند یک هدف است و همه ی این ارزش ها (هدف، وحدت، حقیقت) توسط متافیزیک (اراده ی خواستن) وضع شده اند. اراده ی ما به واسطه ی مقولات هدف، وحدت و حقیقت در جهان، ارزش انباشت کرد و چون این مقولات را خواست قدرت برانگیخته، به هیچی آن می رسیم و اکنون جهان بی ارزش به چشم می آید.
خلاصه سخن نیچه به این ترتیب است که، به دلیل ترس از هیچی و هیچی را بر "هیچ نخواستن" ترجیح دادن، "خواست" ناچار به خواست چیزی، است(غایت، هدف، ارزش). اما به دلیل اینکه جوهر چیزها با اراده ی خواست قدرت، هیچ است، به تدریج این درک حاصل می آید که، هستی فاقد معنا است و این درک خود را در ایده آلترین شکل در زهد، یعنی هیچی را خواستن، رخ می نماید، نه هیچ نخواستن! این خواست هیچی (نهیلیسم) فرایند بی ارزش شدن همه ی ارزش ها است.
همه ی ارزشها کاذب اند یعنی ذاتی نیستند، اما برای گسترش و حفظ اراده ی خواستن ضروری هستند. به عبارتی دیگر "خواست"، این ارزش ها را به خاطر خود وضع می کند، به همین دلیل خواست وابسته به چشم اندازی است یعنی هر چیزی، همیشه از منظر قدرتی است. هایدگر متأثر از نیچه، گوش سپردن به ندای هستی، نخواستن و خواست هستی سخن می گوید.
راه حل متافیزیکی، واکنش نشان دادن و خلق کردن یک دنیای حقیقی در ورای دنیای "شدن" است، اما بالاخره آن جهان حقیقی متافیزیک، افسانه است و متافیزیک هیچی هستی را می بیند. از سوی دیگر راه حل نیچه تایید همین زندگی، و آنچه هست، تنها زندگی یعنی گذر چیزها(شدن) است. پس آنچه باید تایید شود، یک موجود، ارزش، یا هدفی خاص نیست، بلکه خود شدن است که باید مورد تایید قرار گیرد.
نیچه در بخش چهار غروب بت ها، با زیر عنوان تاریخ یک خطا توصیف می کند، که چگونه، با گذر از شش مرحله، متافیزیک، جهان حقیقی را بالاخره افسانه می کند:
۱) مرحله ی نخست، جهان حقیقی برای انسان، با فضیلت، قابل دستیابی است. (از دوران پیشاسقراط تا اوج آن، که در سقراط متبلور می شود)
۲) در مرحله ی دوم این جهان به دست نیامدنی است، اما به انسان با فصیلت وعده داده می شود. (از دوران پساسقراطی که با اندیشه های افلاطون و ارسطو به اوج خود می رسد)
۳) در سومین مرحله جهان حقیقی، حتی وعده دادنی نیز نیست، بلکه اندیشیدن به آن تسلادهنده و انقیادآور (بنیاد ده) است.( که با ظهور مسیحیت به اوج خود می رسد)
۴) در مرحله ی چهارم جهان حقیقی، ناشناخته می شود و اندیشیدن به آن هم، تسلادهنده و انقیادآور نیز نیست.( که با زوال مسیحیت و آغاز عصر دکارتی آغاز می شود، که اوج آن در سوبژکتویسیم دکارتی-کانتی متبلور می شود.)
۵) در پنجمین مرحله دیگر برای هیچ چیز خوب نیست، ایده ای است بی فایده، که سطحی شده است. در نتیجه این ایده، به کل نفی می شود، به هیچی می رسد، پس بگذارید از میان برداریم. (که با ظهور پوزیتویسم منطقی و فلسفه تحلیلی، به اوج خود می رسد)
۶) در مرحله ی ششم جهان حقیقی را ما از میان برداشتیم، حال چه جهانی باقی می ماند؟ آیا جهان ظاهری باقی مانده؟ نه! به همراه جهان حقیقی، جهان ظاهری را نیز ویران کردیم!
نیچه از غلبه بر قدرت خواستن، سخن راند و محصول آن را ظهور ابرانسان دانست، ابرانسانی که به مقام هیچ نخواستن، نه! که خود نیز خواست، است بلکه، "نخواستن" حتی هیچ! می رسد، مقامی که در سنت عرفان اسلامی از آن به مقام رضا یاد کرده اند.
نیچه، فرایند شدن را تنها بنیاد، و هدف را، خود همین فرایند، می داند. نیچه، متافیزیک را به مرزی ترین امکان خود رساند، اما نتوانست تصویری از منظر ابرانسان ارائه دهد، ارائه جهانی از منظر نخواستن هیچ و در پایان ایستگاه متافیزیک با وعده ی ظهور ابرانسان ایستاد.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
چرا داد می زنیم؟
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
هنگامى که عشقشان به یکدیگر خیلی بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها برای حرفهای معمولى با هم حرف نمیزنند
و از نگاه هم خیلی چیزها را میفهمند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
🍀❤️ @filsofak
چرا داد می زنیم؟
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
هنگامى که عشقشان به یکدیگر خیلی بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها برای حرفهای معمولى با هم حرف نمیزنند
و از نگاه هم خیلی چیزها را میفهمند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد. شعار روشنگری اين است : Sapere Aude «در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی وبزدلی دلايلی هستند بر اين که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طبیعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از يوغ قيمومت ديگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغير میمانند؛ و نيز به همين دلايل است که چرا برای ديگران چنان آسان است که خود را قيم آنان کنند.
چه راحت است صغير بودن! [آدم صغير پيش خود چنين استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشيشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگويد که چه چيزهايی بخورم و چه چيزهايی نخورم و... در اين صورت نيازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتياجی ندارم که بينديشم؛ تا وقتی پول دارم ديگران جور مرا میکشند. قيمهايی که از سر خيرخواهي، سرپرستی انسانهای صغير را بر عهده گرفته اند زود در میيابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطيف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسيار خطرناک میدانند.
قيمها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که اين زبان بستههای مطيع و سر به راه بدون يوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر میدارند که مبادا اين يوغ را از گردن خود بيفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهديد خواهد کرد. اما اين خطر واقعاً چندان بزرگ نيست؛ زيرا پس از آن که آنان چند بار بر زمين خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا میگيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده میکند که ديگر نمیکوشند تا بر پای خود بايستند و بی کمک ديگران گام بردارند.
از اين رو برای فرد دشوار است که از صغيربودن که فطرت او شده است خود را بيرون آورد. او از صغيربودن خويش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زيرا تاکنون هيچ کس اجازهی چنين کاری را به او نداده است.
قوانين و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانيکی برای استفاده (يا بيشتر سوء استفادهی) عقلانی از مواهب طبيعی بشرند، بندهايی هستند که صغيربودن فرد را دائمی میکنند. حتی اگر کسی بتواند اين بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پريدن از روی گودالی بسيار باريک مردد است، چون که او به اين نوع آزادی خو نگرفته است، در نتيجه فقط معدودی از انسانها موفق شده اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بيرون آيند و راهی مطمئن در پيش گيرند.
ایمانوئل_کانت | روشنگری چیست
ترجمه ی یدالله موقن
🍀❤️ @filsofak
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد. شعار روشنگری اين است : Sapere Aude «در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی وبزدلی دلايلی هستند بر اين که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طبیعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از يوغ قيمومت ديگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغير میمانند؛ و نيز به همين دلايل است که چرا برای ديگران چنان آسان است که خود را قيم آنان کنند.
چه راحت است صغير بودن! [آدم صغير پيش خود چنين استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشيشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگويد که چه چيزهايی بخورم و چه چيزهايی نخورم و... در اين صورت نيازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتياجی ندارم که بينديشم؛ تا وقتی پول دارم ديگران جور مرا میکشند. قيمهايی که از سر خيرخواهي، سرپرستی انسانهای صغير را بر عهده گرفته اند زود در میيابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطيف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسيار خطرناک میدانند.
قيمها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که اين زبان بستههای مطيع و سر به راه بدون يوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر میدارند که مبادا اين يوغ را از گردن خود بيفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهديد خواهد کرد. اما اين خطر واقعاً چندان بزرگ نيست؛ زيرا پس از آن که آنان چند بار بر زمين خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا میگيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده میکند که ديگر نمیکوشند تا بر پای خود بايستند و بی کمک ديگران گام بردارند.
از اين رو برای فرد دشوار است که از صغيربودن که فطرت او شده است خود را بيرون آورد. او از صغيربودن خويش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زيرا تاکنون هيچ کس اجازهی چنين کاری را به او نداده است.
قوانين و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانيکی برای استفاده (يا بيشتر سوء استفادهی) عقلانی از مواهب طبيعی بشرند، بندهايی هستند که صغيربودن فرد را دائمی میکنند. حتی اگر کسی بتواند اين بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پريدن از روی گودالی بسيار باريک مردد است، چون که او به اين نوع آزادی خو نگرفته است، در نتيجه فقط معدودی از انسانها موفق شده اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بيرون آيند و راهی مطمئن در پيش گيرند.
ایمانوئل_کانت | روشنگری چیست
ترجمه ی یدالله موقن
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارزش دیدن داره
عمرا این کلیپ کلی رو تا بحال کسی ندیده، ببینید سلطان رینگ جهان چطوری با مردم با سالمندان برخورد میکنه بدون هیچ غرور و تکبری،برا همینه تمام دنیا دوستش دارن (علی کلی)
🍀❤️ @filsofak
عمرا این کلیپ کلی رو تا بحال کسی ندیده، ببینید سلطان رینگ جهان چطوری با مردم با سالمندان برخورد میکنه بدون هیچ غرور و تکبری،برا همینه تمام دنیا دوستش دارن (علی کلی)
🍀❤️ @filsofak