📝 کانال فلسفه اخلاق:
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیــم دنیا را
تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی کە گیرمان
آمده، یک پادشاه جدید است، کە از قبلی بهتر نیست! اینجا سرزمینی است کە برای آزادی جنگیدیــم ولی حالا برای نان میجنگــیم! نکتە عدالت این است کە همە وقتی برابر میشوند کە مُردهاند!
ویکتور هوگو
🍀❤️ @filsofak
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیــم دنیا را
تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی کە گیرمان
آمده، یک پادشاه جدید است، کە از قبلی بهتر نیست! اینجا سرزمینی است کە برای آزادی جنگیدیــم ولی حالا برای نان میجنگــیم! نکتە عدالت این است کە همە وقتی برابر میشوند کە مُردهاند!
ویکتور هوگو
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نگاهی به دنیای مجازی و تخيلات
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🗼
📎 نظرت؟👇👇
.
.
داستانک: «عمامۀ به درد بخور!»
✏️ #مصطفی_سلیمانی
.
.
دفعۀ چندمی بود که زنگ زده بودم. ناصر در حالی که می لرزید با بیل و کلنگ کنارم ایستاده بود. سرمای ۲ نیمه شب به استخوانم رسیده بود. عصبانیتم تشدید شد. هوار زدم: «مگه ما مسخرۀ توییم؟ مردِ حسابی بچه از دست می ره الآن. صداش رو شنیدیم. زنده ست!»
بحثمان بالا گرفت. با صدایِ گرفته اش داد زد: «حالا که اینجور شد اصلاً نمی آم. اینجا هم شما آخوندا زور می گید به ما!» گفتم: «به درک! دیگه هم نیا! مثلاً قرار بود هر وقت گیر افتادیم به تو زنگ بزنیم اون دستگاهِ لامصّبت رو بیاری تا آهن و میلگردهایِ آوار رو بُرش بزنی.» یک ساعت بود سرِ کارمان گذاشته بود که: "تو راهم، یک ربع دیگه، نیم ساعت دیگه!"
قَبام(لباس بلند طلبگی) را در آوردم و انداختم رویِ تپۀ خاک و شالم را بستم دورِ کمرم. صدایِ ناله و ِزار زدن بچه را از حفرۀ لایِ تیرآهن، می شنیدم. با احتیاط، آجرِ بزرگِ خشتی را کنار زدم. ناصر که از سرما گوشه ای کِز کرده بود، جلو آمد و با گفتن یکِ یاعلی ضربه ای به سنگِ کنارِ تیرآهن زد. سنگ شُل شد و به سمتِ پایین غلتید. هوری دلم ریخت: «وای ناصر چیکار کردی؟ خدا کنه به سر بچه نخورده باشه.» ناشی بودیم و اصولی کار را بِلد نبودیم. مشکل فقط آن مردک بود که در این حال و اوضاع به دادمان نرسیده بود. دیروز از زبانش شنیدم که: «این مردمِ بم حقّشونه! دین و ایمون ندارن، خدا گذاشته تو کاسه شون!»
خاکِ دستانم را تکاندم و به ناصر گفتم: «اینطوری فایده نداره. بیا دوتایی این تیرآهن رو بکشیم کنار.» هر چه زور در توان داشتیم تیرآهنی که لابلایِ سنگ و سیمان گیر کرده بود را کناری کشیدیم. دست هام سیاه و زخمی شده بود و لباسم کثیف. عمامه ام را کنار گذاشتم و سرم را بیرونِ گودی و دستم را تا آنجایی که می توانستم پایین تر بردم. به نظرم پایِ بچه را لمس کردم. حالا که می دانستم بچه کدام طرف است، با اشاره دستم به ناصر گفتم: «این طرف رو خالی کن.» مشغول شد و بعد از چند دقیقه به نفس نفس افتاد. از استراحتِ ناصر استفاده کردم و پریدم داخلِ گودی و خاک را با دست هام کنار زدم تا اینکه پهلویِ بچه را دیدم. دختر هفت-هشت ساله ای بود. نا نداشت. به آرامی بغلش کردم. چشمانش را به سختی باز کرد و گفت: «مامانم کو؟» از شکم خاکی اش خون تازه ای بیرون زد. به ناصر گفتم: «زود از عمامه ام یه تیکّه بکَن تا ببندم به شکمش!» با تعجب گفت: «آخه عمامه قداست داره حاجی!» در حالی که قبام را به دور دخترک می پيچيدم گفتم: «ببین ناصر! عمامه ای که به دردِ مردم نخوره، به دردِ لا جرزِ دیوار هم نمی خوره!»
🍀❤️ @filsofak
🗼
📎 نظرت؟👇👇
.
.
داستانک: «عمامۀ به درد بخور!»
✏️ #مصطفی_سلیمانی
.
.
دفعۀ چندمی بود که زنگ زده بودم. ناصر در حالی که می لرزید با بیل و کلنگ کنارم ایستاده بود. سرمای ۲ نیمه شب به استخوانم رسیده بود. عصبانیتم تشدید شد. هوار زدم: «مگه ما مسخرۀ توییم؟ مردِ حسابی بچه از دست می ره الآن. صداش رو شنیدیم. زنده ست!»
بحثمان بالا گرفت. با صدایِ گرفته اش داد زد: «حالا که اینجور شد اصلاً نمی آم. اینجا هم شما آخوندا زور می گید به ما!» گفتم: «به درک! دیگه هم نیا! مثلاً قرار بود هر وقت گیر افتادیم به تو زنگ بزنیم اون دستگاهِ لامصّبت رو بیاری تا آهن و میلگردهایِ آوار رو بُرش بزنی.» یک ساعت بود سرِ کارمان گذاشته بود که: "تو راهم، یک ربع دیگه، نیم ساعت دیگه!"
قَبام(لباس بلند طلبگی) را در آوردم و انداختم رویِ تپۀ خاک و شالم را بستم دورِ کمرم. صدایِ ناله و ِزار زدن بچه را از حفرۀ لایِ تیرآهن، می شنیدم. با احتیاط، آجرِ بزرگِ خشتی را کنار زدم. ناصر که از سرما گوشه ای کِز کرده بود، جلو آمد و با گفتن یکِ یاعلی ضربه ای به سنگِ کنارِ تیرآهن زد. سنگ شُل شد و به سمتِ پایین غلتید. هوری دلم ریخت: «وای ناصر چیکار کردی؟ خدا کنه به سر بچه نخورده باشه.» ناشی بودیم و اصولی کار را بِلد نبودیم. مشکل فقط آن مردک بود که در این حال و اوضاع به دادمان نرسیده بود. دیروز از زبانش شنیدم که: «این مردمِ بم حقّشونه! دین و ایمون ندارن، خدا گذاشته تو کاسه شون!»
خاکِ دستانم را تکاندم و به ناصر گفتم: «اینطوری فایده نداره. بیا دوتایی این تیرآهن رو بکشیم کنار.» هر چه زور در توان داشتیم تیرآهنی که لابلایِ سنگ و سیمان گیر کرده بود را کناری کشیدیم. دست هام سیاه و زخمی شده بود و لباسم کثیف. عمامه ام را کنار گذاشتم و سرم را بیرونِ گودی و دستم را تا آنجایی که می توانستم پایین تر بردم. به نظرم پایِ بچه را لمس کردم. حالا که می دانستم بچه کدام طرف است، با اشاره دستم به ناصر گفتم: «این طرف رو خالی کن.» مشغول شد و بعد از چند دقیقه به نفس نفس افتاد. از استراحتِ ناصر استفاده کردم و پریدم داخلِ گودی و خاک را با دست هام کنار زدم تا اینکه پهلویِ بچه را دیدم. دختر هفت-هشت ساله ای بود. نا نداشت. به آرامی بغلش کردم. چشمانش را به سختی باز کرد و گفت: «مامانم کو؟» از شکم خاکی اش خون تازه ای بیرون زد. به ناصر گفتم: «زود از عمامه ام یه تیکّه بکَن تا ببندم به شکمش!» با تعجب گفت: «آخه عمامه قداست داره حاجی!» در حالی که قبام را به دور دخترک می پيچيدم گفتم: «ببین ناصر! عمامه ای که به دردِ مردم نخوره، به دردِ لا جرزِ دیوار هم نمی خوره!»
🍀❤️ @filsofak
اینم آپدیت نهایی!
کراپ کنین که اسامی دیده نشن و بعد ببینین چند نفرو می تونین شناسایی کنین.
روایت داریم اگه بیشتر از 25 نفرو بشناسین ثواب خوندن 1000 رمان کلاسیک مشهور جهان نصیبتون می شه.
🍀❤️ @filsofak
کراپ کنین که اسامی دیده نشن و بعد ببینین چند نفرو می تونین شناسایی کنین.
روایت داریم اگه بیشتر از 25 نفرو بشناسین ثواب خوندن 1000 رمان کلاسیک مشهور جهان نصیبتون می شه.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
خنديدن يک نيايش است، اگر بتوانی بخندی آموختهای كه چگونه نيايش كنی.
چه نيكوست آرماني را در زندگی برگزينيم، آنگاه تمام زندگیمان را وقف آن كنيم.
بايد به خاطر بسپاريم: بهتر است روی كف پاهايمان بميريم تا آنكه بر زانويمان زندگي كنيم...
و به ياد داشته باشيم: موفقيت هاي بزرگ تنها از آن كساني است كه از آغازهای كوچك خرسندند!
بيا به جاي لعن و نفرين به تاريكي، چراغي را روشن كنيم. این حقيقت است، هر يك از ما بايد آموزگار باشيم ...
| کتاب: #لطفا_گوسفند_نباشید| #محمود_نامنی | انتشارات: #نامن - چاپ چهل و نهم، پاییز 1391 | صفحه: ٢٨٤-٢٨٥| برگرفته از نسخه: چاپی |
🍀❤️ @filsofak
خنديدن يک نيايش است، اگر بتوانی بخندی آموختهای كه چگونه نيايش كنی.
چه نيكوست آرماني را در زندگی برگزينيم، آنگاه تمام زندگیمان را وقف آن كنيم.
بايد به خاطر بسپاريم: بهتر است روی كف پاهايمان بميريم تا آنكه بر زانويمان زندگي كنيم...
و به ياد داشته باشيم: موفقيت هاي بزرگ تنها از آن كساني است كه از آغازهای كوچك خرسندند!
بيا به جاي لعن و نفرين به تاريكي، چراغي را روشن كنيم. این حقيقت است، هر يك از ما بايد آموزگار باشيم ...
| کتاب: #لطفا_گوسفند_نباشید| #محمود_نامنی | انتشارات: #نامن - چاپ چهل و نهم، پاییز 1391 | صفحه: ٢٨٤-٢٨٥| برگرفته از نسخه: چاپی |
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🔹فیلسوف🔹
بشر با مقداری سوالات دشوار روبروست که برای آنها جواب قانع کنندهای ندارد. خب، دو کار میتوان کرد: یا میتوانیم خودمان و بقیه جهان را گول بزنیم و وانمود کنیم که آن چه را باید بدانیم می دانیم، یا می توان تا ابد چشم بر مسائل مهم بست و از پیشرفت باز ایستاد. بشریت از این بابت به دو دسته تقسیم شده است: مردم به طور کلی یا صددرصد #مطمئن اند یا صددرصد #بی_تفاوت. مثل آن است که یک دست ورق بازی را دو قسمت کنی. خالهای سیاه را یک سو و خالهای قرمز را سوی دیگری روی هم گذاری . ولی ناگهان در این میان #ژوکری سر بر میآورد که نه خشت و نه دل است نه خاج و پیک . #سقراط در آتن همین ژوکر بود. نه مطمئن بود نه بی تفاوت. تنها میدانست که هیچ نمیداند و این آزارش میداد، پس #فیلسوف شد.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر
🍀❤️ @filsofak
🔹فیلسوف🔹
بشر با مقداری سوالات دشوار روبروست که برای آنها جواب قانع کنندهای ندارد. خب، دو کار میتوان کرد: یا میتوانیم خودمان و بقیه جهان را گول بزنیم و وانمود کنیم که آن چه را باید بدانیم می دانیم، یا می توان تا ابد چشم بر مسائل مهم بست و از پیشرفت باز ایستاد. بشریت از این بابت به دو دسته تقسیم شده است: مردم به طور کلی یا صددرصد #مطمئن اند یا صددرصد #بی_تفاوت. مثل آن است که یک دست ورق بازی را دو قسمت کنی. خالهای سیاه را یک سو و خالهای قرمز را سوی دیگری روی هم گذاری . ولی ناگهان در این میان #ژوکری سر بر میآورد که نه خشت و نه دل است نه خاج و پیک . #سقراط در آتن همین ژوکر بود. نه مطمئن بود نه بی تفاوت. تنها میدانست که هیچ نمیداند و این آزارش میداد، پس #فیلسوف شد.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
زیرِ بارِ «منّتهای بزرگ» بودن کینه توز میکند نه سپاسگزار...
و چون نیکیای کوچک از یاد «نرود» به «کرمی جَوَنده» بدل میشود!
«چیزی را آسان نپذیرید! با پذیرفتنِتان بر بخشنده منّت گذارید!»
چنین است اندرزِ من به آنانی که چیزی برایِ بخشیدن ندارند...
اما من که بخشندهام به خوشدلی میبخشم،
چون دوستی به دوستان.
لیک، غریبان و مسکینان را بِهِل تا خود از درختِ من میوه بچینند؛
اینگونه کمتر شرمسار میشوند...
امّا گدایان را یکسره باید از میان برداشت!
به راستی ایشان را چیزی دادن مایهیِ برآشفتگیست
و چیزی ندادن نیز...!
#فردریش_نیچه
🍀❤️ @filsofak
زیرِ بارِ «منّتهای بزرگ» بودن کینه توز میکند نه سپاسگزار...
و چون نیکیای کوچک از یاد «نرود» به «کرمی جَوَنده» بدل میشود!
«چیزی را آسان نپذیرید! با پذیرفتنِتان بر بخشنده منّت گذارید!»
چنین است اندرزِ من به آنانی که چیزی برایِ بخشیدن ندارند...
اما من که بخشندهام به خوشدلی میبخشم،
چون دوستی به دوستان.
لیک، غریبان و مسکینان را بِهِل تا خود از درختِ من میوه بچینند؛
اینگونه کمتر شرمسار میشوند...
امّا گدایان را یکسره باید از میان برداشت!
به راستی ایشان را چیزی دادن مایهیِ برآشفتگیست
و چیزی ندادن نیز...!
#فردریش_نیچه
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
عادت ، ناجوانمردانهترين بيماریست، زيرا هر بداقبالی را به ما میقبولاند، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثر عادت، در كنار افراد ِنفرتانگيز زندگی میكنيم، به تحمل زنجيرها رضا میدهيم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میكنيم. به درد، به تنهائی و به همه چيز تسليم میشويم.
عادت، بیرحمترين زهر زندگیست. زيرا آهسته وارد میشود، در سكوت، كمكم رشد میكند و از بیخبری ما سيراب میشود و وقتی كشف میكنيم كه چطور مسموم ِ آن شدهايم، میبينيم كه هر ذرۀ بدنمان با آن عجين شده است، میبينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئی هم درمانش نمیكند.
اوريانا فالاچی
🍀❤️ @filsofak
عادت ، ناجوانمردانهترين بيماریست، زيرا هر بداقبالی را به ما میقبولاند، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثر عادت، در كنار افراد ِنفرتانگيز زندگی میكنيم، به تحمل زنجيرها رضا میدهيم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میكنيم. به درد، به تنهائی و به همه چيز تسليم میشويم.
عادت، بیرحمترين زهر زندگیست. زيرا آهسته وارد میشود، در سكوت، كمكم رشد میكند و از بیخبری ما سيراب میشود و وقتی كشف میكنيم كه چطور مسموم ِ آن شدهايم، میبينيم كه هر ذرۀ بدنمان با آن عجين شده است، میبينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئی هم درمانش نمیكند.
اوريانا فالاچی
🍀❤️ @filsofak
زندان آرجونز اسپانیا تنها زندان دنیا است که مختص زن و شوهرهای خلافکار است. این زندان داراى سلول هاى خانوادگی، مهدکودک و زمين بازى است تا والدین خلافکار فرزندان خود را در زندان نگهدارى كنند.
@filsofak
@filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
☆فیلمی که دنیا را تکان داد: دو با دو برابر با پنج"
این فیلم کوتاه، موفق به دریافت 65 جایزه ی بینالملی در جهان شده است!
⭕️⭕️⭕️لطفن ببینید...
🍀❤️ @filsofak
این فیلم کوتاه، موفق به دریافت 65 جایزه ی بینالملی در جهان شده است!
⭕️⭕️⭕️لطفن ببینید...
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يکی از بهترین کلیپ هایی که دیدم...
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
از داشتن چشم اما ندیدن زیبایی
داشتن گوش اما نشنیدن موسیقی
داشتن عقل اما آگاه نشدن از حقیقت
داشتن قلبی که هرگز نتپیده پس هرگز نسوخته
باید ترسید
📚مدرسه ی رویایی
👤تتسوکو کورویاناگی
🍀❤️ @filsofak
از داشتن چشم اما ندیدن زیبایی
داشتن گوش اما نشنیدن موسیقی
داشتن عقل اما آگاه نشدن از حقیقت
داشتن قلبی که هرگز نتپیده پس هرگز نسوخته
باید ترسید
📚مدرسه ی رویایی
👤تتسوکو کورویاناگی
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
جهان چگونه به وجود آمد؟
هیچ به عقلش نمی رسید. همین قدر می دانست که جهان سیاره کوچکی است در فضا. ولی فضا از کجا آمد؟
شاید فضا پیوسته وجود داشته است _که در آن صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده. اما مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟ در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت. هر چیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است؟ پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد.
ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمد، پس آن چیز هم خود از چیزی دیگری وجود یافته است. سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد. در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. ولی آیا این ممکن است؟ آیا ناممکنیِ این درست به اندازه ناممکنیِ پندار وجود دائمی جهان نیست؟
در مدرسه آموخته بودند که خدا جهان را آفرید. سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالاً بهترین راه حل کل مسئله است. ولی باز اندیشه تازه ای به سرش تاخت. می توان پذیرفت که خدا فضا را آفرید، اما خود خدا چی؟ آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟ دوباره چیزی از ژرفای نهادش به صدا در آمد. اگر هم تصور کنیم خدا قادر است همه چیز بیافریند، آیا پیش از آن که "وجود" یابد و با آن دست به آفرینش زند، می توانست خود را بیافریند؟ پس فقط یک امکان باقی می ماند: خدا همیشه وجود داشته است. ولی چنین امکانی را قبلاً رد نکرده بود؟ مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی به وجود آمده باشد؟
لعنت بر شیطان!
دنیای سوفی
یوستین گُردر
🍀❤️ @filsofak
جهان چگونه به وجود آمد؟
هیچ به عقلش نمی رسید. همین قدر می دانست که جهان سیاره کوچکی است در فضا. ولی فضا از کجا آمد؟
شاید فضا پیوسته وجود داشته است _که در آن صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده. اما مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟ در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت. هر چیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است؟ پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد.
ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمد، پس آن چیز هم خود از چیزی دیگری وجود یافته است. سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد. در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. ولی آیا این ممکن است؟ آیا ناممکنیِ این درست به اندازه ناممکنیِ پندار وجود دائمی جهان نیست؟
در مدرسه آموخته بودند که خدا جهان را آفرید. سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالاً بهترین راه حل کل مسئله است. ولی باز اندیشه تازه ای به سرش تاخت. می توان پذیرفت که خدا فضا را آفرید، اما خود خدا چی؟ آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟ دوباره چیزی از ژرفای نهادش به صدا در آمد. اگر هم تصور کنیم خدا قادر است همه چیز بیافریند، آیا پیش از آن که "وجود" یابد و با آن دست به آفرینش زند، می توانست خود را بیافریند؟ پس فقط یک امکان باقی می ماند: خدا همیشه وجود داشته است. ولی چنین امکانی را قبلاً رد نکرده بود؟ مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی به وجود آمده باشد؟
لعنت بر شیطان!
دنیای سوفی
یوستین گُردر
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
آدمی که نمی خواند، یا کم می خواند، یا فقط پرت و پلا می خواند، بی گمان اختلالی در بیان خواهد داشت. این آدم بسیار حرف می زند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.
اما مسئله تنها محدودیت کلامی نیست؛ محدودیت فکر و تخیّل نیز در میان است. مسئله، مسئله ی فقر تفکّر نیز هست؛ چرا که افکار و مفاهیم که ما به واسطه ی آن ها به رمز و راز وضعیت خود پی می بریم جدا از کلمات وجود ندارند.
ما سخن گفتن درست، پرمغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب می آموزیم!
#چرا_ادبیات 📚
#ماریوس_بارگاس_یوسا 🖋
#ادبیات
#جهان_بینی
🍀❤️ @filsofak
آدمی که نمی خواند، یا کم می خواند، یا فقط پرت و پلا می خواند، بی گمان اختلالی در بیان خواهد داشت. این آدم بسیار حرف می زند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.
اما مسئله تنها محدودیت کلامی نیست؛ محدودیت فکر و تخیّل نیز در میان است. مسئله، مسئله ی فقر تفکّر نیز هست؛ چرا که افکار و مفاهیم که ما به واسطه ی آن ها به رمز و راز وضعیت خود پی می بریم جدا از کلمات وجود ندارند.
ما سخن گفتن درست، پرمغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب می آموزیم!
#چرا_ادبیات 📚
#ماریوس_بارگاس_یوسا 🖋
#ادبیات
#جهان_بینی
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🍀 فهرست دارایی های لازم
برای خوشبختی از نظر اپیکور:
یک. دوستی(در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دوستان حقیقی ما را بر اساس معیارهای دنیوی نمی سنجند، آن ها به خود اصلی ما علاقه دارند... ضعف های ما را می شناسند و آن ها را می پذیرند و بنابراین به نوبه خود، می پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.)
دوم: آزادی (اجتناب از بالادستی ها، ارباب منشی، همچشمی و رقابت تنگاتنگ)
سوم: تفکر
✏️ تسلى بخشى هاى فلسفه
#آلن_دوباتن
🍀❤️ @filsofak
🍀 فهرست دارایی های لازم
برای خوشبختی از نظر اپیکور:
یک. دوستی(در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دوستان حقیقی ما را بر اساس معیارهای دنیوی نمی سنجند، آن ها به خود اصلی ما علاقه دارند... ضعف های ما را می شناسند و آن ها را می پذیرند و بنابراین به نوبه خود، می پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.)
دوم: آزادی (اجتناب از بالادستی ها، ارباب منشی، همچشمی و رقابت تنگاتنگ)
سوم: تفکر
✏️ تسلى بخشى هاى فلسفه
#آلن_دوباتن
🍀❤️ @filsofak