فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
7.27K subscribers
2.44K photos
1.39K videos
346 files
1.01K links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
حقیقت، مطلق و همیشگی نیست؛ ارزش هر حقیقت به این است که در چه زمان و برای چه مرحله‌ای از رشد انسان به کار می‌آید.
آنچه امروز راهگشاست، ممکن است فردا مانع باشد. حقیقت، بدون توجه به زمان، شرایط و تکامل انسان، معنای خود را از دست می‌دهد.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
👏74🔥1
📍نظریه پاپ‌کورن
(اگر زندگیِ دیگری زودتر شکوفه داد، یعنی زندگیِ تو دیر شده است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 صدای ترکیدن دانه‌های ذرت را که شنیده‌ای؟ هیچ دانه‌ای هم‌زمان با دیگری باز نمی‌شود. یکی در همان ثانیه‌های اول می‌شکفد، یکی چند لحظه بعد و یکی آن‌قدر دیر که آدم گمان می‌کند دیگر هرگز اتفاقی نخواهد افتاد. اما آن دانه‌ی آخر، نه خراب‌تر است، نه کم‌ارزش‌تر؛ فقط زمانِ خودش را دارد. با این حال، انسان از آشپزخانه که بیرون می‌آید، این قانون ساده را فراموش می‌کند و زندگی را با ساعتی می‌سنجد که برای همه یک زمان را تعیین کرده است.

◼️ رنج، اغلب از عقب بودن آغاز نمی‌شود؛ از این باور آغاز می‌شود که «باید تا حالا می‌رسیدم.» ذهن، زندگی را به صفی از اتفاق‌ها تبدیل می‌کند؛ درس، کار، عشق، ازدواج، موفقیت. بعد هر کس را که زودتر به یکی از این ایستگاه‌ها برسد، برنده اعلام می‌کند. در این مسابقه‌ی خیالی، کسی نمی‌پرسد مقصد یکی کوه بوده و مقصد دیگری دریا. فقط به زمان نگاه می‌کنند؛ انگار عقربه‌های ساعت، صلاحیت قضاوت درباره‌ی سرنوشت آدم‌ها را دارند.

◼️ روان‌شناسان این خطای ذهن را خوب می‌شناسند. ما نتیجه‌ی زندگی دیگران را با مسیر ناتمام خودمان مقایسه می‌کنیم. از پنجره، چراغ روشن خانه‌ی همسایه را می‌بینیم، اما شب‌هایی را که در تاریکی گذرانده، نه. همین تصویر ناقص، کافی است تا ذهن، علیه خودمان کیفرخواست بنویسد. درد اصلی، فاصله نیست؛ معنایی است که به فاصله می‌دهیم.

◼️ نظریه‌ی پاپ‌کورن، اگرچه استعاره‌ای ساده به نظر می‌رسد، یادآوری مهمی دارد: زمانِ شکفتن، معیار ارزش نیست. بعضی آدم‌ها زودتر به مقصدی می‌رسند که چند سال بعد از آن دل‌زده می‌شوند. بعضی دیگر دیرتر راهشان را پیدا می‌کنند، اما وقتی می‌رسند، دیگر نیازی به اثبات خودشان ندارند. تأخیر، همیشه نشانه‌ی گم‌شدن نیست؛ گاهی بهای پخته‌شدن است.

◼️ شاید بالغ‌ترین تصمیم زندگی، کنار گذاشتن ساعتِ دیگران باشد. تا وقتی زمان‌بندی دیگران را معیار قضاوت خودمان قرار می‌دهیم، حتی موفقیت هم آراممان نمی‌کند؛ چون همیشه کسی پیدا می‌شود که زودتر رسیده باشد. آرامش، از جلو زدن به دست نمی‌آید؛ از آشتی کردن با ریتمی به دست می‌آید که زندگی برای هر انسان، جداگانه نوشته است.

◼️ شاید امروز هنوز صدایی از شکفتنِ تو به گوش نرسیده باشد؛ اما این، دلیل خاموش بودنِ زندگی نیست. بعضی دانه‌ها دیرتر می‌شکفند، چون گرمای بیشتری لازم دارند. و گاهی همان دانه‌ای که همه خیال می‌کردند سوخته است، آخر از همه باز می‌شود و تازه آن وقت می‌فهمی که دیر شکفتن، با هرگز شکفتن، یکی نیست. گاهی زندگی فقط از تو می‌خواهد صبر داشته باشی؛ نه برای رسیدن به دیگران، برای رسیدن به خودت.

#اتاق_درمان ۱۲

❤️ https://t.me/filsofak
8👍6👏4
Sia ft. Damian Marley – Three Seconds Before Goodbye
Maverick
#موسیقی

🔻ماه از لای شاخه‌ها یواشکی نگاهمان می‌کرد. ما روی سنگ‌های سردِ کنار رودخانه دراز کشیده بودیم و صدای آب، خیالمان را با خودش می‌برد. آن شب، برای چند دقیقه، باور کرده بودیم دنیا مجبور نیست همیشه همین‌طور باشد؛ شاید فقط کافی بود کمی بیشتر به نور ماه، به صدای رودخانه و به رؤیاهایی که هنوز نمرده بودند، اعتماد کنیم.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
5👏2🔥1
چرا باید رمان و داستان کوتاه بخوانیم؟
(ادبیات؛ هنرِ زندگی کردن در جانِ انسان‌های دیگر)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻 اگر از کسی بپرسند چرا رمان می‌خوانی، احتمالاً می‌گوید برای سرگرمی، فرار از روزمرگی یا لذت بردن از یک قصه. اما این پاسخ فقط سطح ماجراست. حقیقت این است که انسان هزاران سال است داستان تعریف می‌کند، نه چون وقت اضافه داشته، بلکه چون بدون داستان، فهمیدن زندگی دشوار بوده است.

ما تنها موجودی هستیم که علاوه بر زندگی کردن، مدام درباره زندگی روایت می‌سازیم. گذشته‌مان را به شکل داستان به یاد می‌آوریم، آینده را در قالب داستان تصور می‌کنیم و حتی هویت خود را با داستانی که از خودمان تعریف می‌کنیم، می‌شناسیم. شاید به همین دلیل باشد که رمان و داستان کوتاه، فقط یک گونه ادبی نیستند؛ بلکه یکی از دقیق‌ترین ابزارهای شناخت انسان‌اند.

روان‌شناس و نویسنده کانادایی، کیت اوتلی، سال‌ها درباره تأثیر داستان بر ذهن پژوهش کرده است. او معتقد است داستان، نوعی «شبیه‌ساز پرواز» برای زندگی اجتماعی است. همان‌طور که خلبان پیش از پرواز واقعی، بارها در شبیه‌ساز تمرین می‌کند، ما نیز هنگام خواندن داستان، روابط انسانی، عشق، شکست، خیانت، ترس، امید و انتخاب را تمرین می‌کنیم؛ بی‌آنکه هزینه واقعی آن را بپردازیم. پژوهش‌های او نیز نشان داده‌اند کسانی که بیشتر داستان می‌خوانند، معمولاً در همدلی و درک احساسات دیگران توانمندترند.

اما ارزش داستان فقط در افزایش همدلی نیست.

خبرها به ما می‌گویند چه اتفاقی افتاده است؛ رمان‌ها نشان می‌دهند آن اتفاق چه حسی داشته است. تاریخ می‌گوید جنگ رخ داد؛ رمان کاری می‌کند که بوی خاک، صدای انفجار و لرزش دست کودکی را احساس کنیم. آمار از فقر حرف می‌زند؛ داستان، فقر را پشت میز شام یک خانواده می‌نشاند. علم، جهان را توضیح می‌دهد؛ ادبیات، جهان را تجربه‌پذیر می‌کند.

مارتا نوسبام، فیلسوف آمریکایی، معتقد است جامعه‌ای که نتواند از چشم دیگری به جهان نگاه کند، دیر یا زود توان گفت‌وگو را از دست می‌دهد. ادبیات، تمرین همین نگاه کردن است؛ تمرین بیرون آمدن از زندانِ «من».

از سوی دیگر، داستان فقط پنجره‌ای به زندگی دیگران نیست؛ آینه‌ای برای خود ما نیز هست. بارها پیش آمده هنگام خواندن رمانی، ناگهان احساس کرده‌ایم نویسنده دارد زندگی ما را روایت می‌کند؛ جمله‌ای که هرگز نتوانسته بودیم برای احساس خود پیدا کنیم، در دهان شخصیت داستان قرار گرفته است. انگار نویسنده سال‌ها در ذهن ما زندگی کرده باشد. این همان لحظه‌ای است که ادبیات، نامی بر تجربه‌های مبهم ما می‌گذارد و رنج‌های بی‌شکل را قابل فهم می‌کند.

اورسولا لوگویین می‌گفت نویسنده همواره در حال «زندگی کردن در وجود آدم‌های دیگر» است. شاید خواننده نیز دقیقاً همین کار را انجام می‌دهد. هر رمان، فرصتی است برای چند ساعت، شخص دیگری بودن؛ فرصتی برای دیدن جهان از زاویه‌ای که هرگز در زندگی واقعی نصیبمان نمی‌شود.

و این همان چیزی است که هیچ شبکه اجتماعی، هیچ ویدئوی یک‌دقیقه‌ای و هیچ خبر فوری نمی‌تواند جای آن را بگیرد. در دنیایی که همه‌چیز با سرعت مصرف می‌شود، داستان از ما می‌خواهد مکث کنیم، عجله نکنیم، قضاوت را عقب بیندازیم و به جای پاسخ‌های فوری، سؤال‌های عمیق‌تری پیدا کنیم.

شخصیت‌های خوب رمان‌ها معمولاً نه کاملاً خوب‌اند و نه کاملاً بد. آن‌ها پیچیده‌اند؛ درست مثل انسان‌های واقعی. شاید همین پیچیدگی است که ذهن ما را در برابر قضاوت‌های شتاب‌زده و ساده‌انگارانه واکسینه می‌کند.

داستان کوتاه نیز با وجود حجم اندکش، همین کار را انجام می‌دهد. گاهی تنها در چند صفحه، زخمی را نشان می‌دهد که یک رمان چندصدصفحه‌ای هم از بیانش عاجز است. داستان کوتاه ثابت می‌کند برای تکان دادن جهانِ درون انسان، همیشه به کلمات زیاد نیاز نیست؛ گاهی یک پایان خوب، سال‌ها در ذهن می‌ماند.

شاید مهم‌ترین دلیل خواندن رمان و داستان کوتاه این باشد که آن‌ها زندگی ما را طولانی‌تر می‌کنند؛ نه از نظر تعداد سال‌های عمر، بلکه از نظر تعداد زندگی‌هایی که تجربه می‌کنیم. کسی که فقط زندگی خودش را زیسته، یک زندگی دارد؛ اما کسی که صدها رمان خوانده، صدها بار عاشق شده، شکست خورده، مهاجرت کرده، بخشیده و از نو آغاز کرده است. شاید به همین دلیل است که بهترین کتاب‌ها، چیزی به دانسته‌های ما اضافه نمی‌کنند؛ آن‌ها ظرفیت انسان بودن را در ما بزرگ‌تر می‌کنند.

❤️ https://t.me/anjoman_moozh
10👏5👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺 انیمیشن تحسین‌شده‌ی «درخشان‌ترین ستاره»

روایتی از این حقیقت که:

راهِ آسمان، از زیرِ زمین می‌گذرد.
راهِ بهشت، از دلِ جهنم.
راهِ زندگی، از مردگی.
راهِ روشنایی، از تاریکی.
راهِ هوشیاری، از مستی.
و راهِ ستاره شدن، از شکستن.

آری؛ ریشه‌های درختِ معرفت، در خاکِ تاریکی فرو رفته‌اند.

❤️ https://t.me/filsofak
👌7👏5👍21
📍داستان یا ناداستان؟
(از تخیل تا تجربه؛ نقشه‌ای برای شناخت گونه‌های روایت)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 هر متنی که می‌خوانیم، الزاماً «داستان» نیست. بسیاری از نوشته‌هایی که ما را می‌گریانند، می‌خندانند یا به فکر فرو می‌برند، بر پایه واقعیت نوشته شده‌اند، نه تخیل. تفاوت اصلی داستان و ناداستان دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. داستان، جهان خود را می‌آفریند؛ شخصیت‌ها، رخدادها و موقعیت‌ها می‌توانند زاده ذهن نویسنده باشند، حتی اگر شباهتی به جهان واقعی داشته باشند. اما ناداستان تعهدی روشن به واقعیت دارد. نویسنده حق ندارد واقعیت را جعل کند، هرچند می‌تواند آن را هنرمندانه روایت کند.

◼️ بسیاری تصور می‌کنند ناداستان یعنی گزارش خشک و بی‌روح؛ درحالی‌که ادبیات معاصر نشان داده است که واقعیت نیز می‌تواند به‌اندازه یک رمان جذاب باشد. تفاوت در این است که داستان می‌پرسد «اگر چنین می‌شد چه؟» اما ناداستان می‌پرسد «چه شد و چگونه می‌توان آن را فهمید؟»

◼️ ناداستان را می‌توان در سه شاخه اصلی دسته‌بندی کرد: جستار، مموار و روایت. هر سه بر واقعیت استوارند، اما زاویه نگاه و شیوه بیانشان متفاوت است.

◼️ جستار بیش از هر چیز عرصه اندیشیدن است. در جستار، نویسنده یک مسئله، تجربه، پرسش یا پدیده را دستمایه تأمل قرار می‌دهد و دیدگاه شخصی خود را با استدلال، مشاهده یا تجربه در میان می‌گذارد. جستار می‌تواند شخصی، ادبی، فلسفی، فرهنگی، انتقادی، روایی یا حتی طنز باشد. آنچه جستار را از مقاله علمی جدا می‌کند، حضور پررنگ «صدای نویسنده» است؛ خواننده فقط با اطلاعات روبه‌رو نیست، بلکه با ذهن و نگاه نویسنده نیز همراه می‌شود.

◼️ مموار یا خاطره‌نگاری، شاخه‌ای است که بر بازآفرینی تجربه‌های زیسته یک فرد تمرکز دارد. زندگینامه، خودنوشت، خاطره، سفرنامه، روزنوشت و یادداشت‌های شخصی، همگی در این خانواده قرار می‌گیرند. در مموار، اهمیت با مسیر زندگی، احساسات، تغییرات و تجربه‌های واقعی نویسنده است. نویسنده گذشته خود را روایت می‌کند؛ نه برای ثبت صرف وقایع، بلکه برای کشف معنایی که در دل آن تجربه‌ها پنهان بوده است.

◼️ روایت را می‌توان نقطه تلاقی واقعیت و فن داستان‌نویسی دانست. روایت، تجربه زیسته را با عناصر داستانی مانند شخصیت‌پردازی، صحنه‌پردازی، گفت‌وگو، تعلیق، توصیف و کشمکش بازآفرینی می‌کند؛ اما بدون آنکه از مرز حقیقت عبور کند. اگر کسی خاطره حضورش در زلزله، جنگ، بیمارستان یا یک سفر را با تکنیک‌های داستانی بازگو کند، اثری روایی خلق کرده است، نه داستان. در روایت، همه‌چیز واقعی است؛ اما شیوه روایت، ادبی و داستان‌گونه است.

◼️ برای روشن‌تر شدن تفاوت‌ها، یک موقعیت ساده را تصور کنید؛ کودکی که نخستین روز مدرسه‌اش را تجربه می‌کند. اگر نویسنده شخصیتی خیالی بسازد و ماجرایی تخیلی بیافریند، داستان نوشته است. اگر درباره اضطراب روز اول مدرسه و معنای آن برای انسان تأمل کند، جستار نوشته است. اگر خاطره نخستین روز مدرسه خودش را تعریف کند، مموار نوشته است. و اگر همان خاطره واقعی را با صحنه‌سازی، گفت‌وگو و ضرباهنگ داستانی بازآفرینی کند، روایت نوشته است.

◼️ بنابراین، مرز اصلی میان داستان و ناداستان، «تخیل» و «واقعیت» است؛ اما مرز میان گونه‌های ناداستان، «هدف نویسنده» است. گاهی نویسنده می‌خواهد بیندیشد؛ جستار می‌نویسد. گاهی می‌خواهد زندگی خود را بازگو کند؛ مموار می‌نویسد. و گاهی می‌خواهد تجربه‌ای واقعی را چنان روایت کند که خواننده آن را زندگی کند؛ آن‌گاه روایت می‌نویسد.

◼️ امروز، ادبیات ناداستان یکی از پویاترین شاخه‌های نویسندگی است؛ زیرا انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری به حقیقتی نیاز دارد که خوب روایت شده باشد. شاید بتوان گفت آینده ادبیات، نه در رقابت میان تخیل و واقعیت، بلکه در هنر روایت کردن واقعیت نهفته است.

❤️ https://t.me/anjoman_moozh
6
📍وقتی درمانگر هم فرو می‌ریزد
(آیا دانش روان‌شناسی می‌تواند انسان را از تراژدی‌های زندگی نجات دهد؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 خبر خودکشی فرزند اروین یالوم، برای بسیاری تنها یک خبر اندوه‌بار نبود؛ بلکه شکسته شدن یک تصور ریشه‌دار بود. در ذهن بسیاری از ما، روان‌شناس کسی است که پیچ‌وخم ذهن انسان را بهتر از دیگران می‌شناسد؛ پس باید بتواند از خودش و خانواده‌اش در برابر رنج‌های بزرگ محافظت کند. وقتی چنین اتفاقی برای خانواده‌ی یکی از شناخته‌شده‌ترین روان‌درمانگران جهان رخ می‌دهد، نخستین پرسش این است: «پس این همه دانش چه شد؟» ما گاهی علم را با جادو اشتباه می‌گیریم؛ گمان می‌کنیم شناخت، مساوی با کنترل است، در حالی که این دو، هرگز مترادف نبوده‌اند.

خود یالوم سال‌ها پیش به این سوءبرداشت پاسخ داده بود. او در کتاب هنر درمان می‌نویسد:
«برای هر انسانی مقدر شده که نه فقط نشاط زندگی، که تاریکی‌های ناگزیرش را نیز تجربه کند: بیداری از خواب و خیال، پیری، بیماری، انزوا، فقدان، بی‌معنایی، انتخاب‌های رنج‌آور و مرگ را؛ و این مهم، درمانگر و بیمار نمی‌شناسد.»
ــ اروین یالوم، هنر درمان؛ ترجمهٔ سپیده حبیب، نشر قطره.
این جمله، شاید مهم‌ترین اصل روان‌درمانی اگزیستانسیال را در خود دارد: درمانگر، پیش از آنکه متخصص باشد، انسان است. او در همان جهانی زندگی می‌کند که بیمار زندگی می‌کند؛ با همان اضطراب‌ها، همان فقدان‌ها و همان ناتوانی در برابر بخشی از واقعیت.

روان‌شناسی معاصر نیز دقیقاً همین را تأیید می‌کند. امروز تقریباً میان پژوهشگران توافق وجود دارد که خودکشی، یک علت واحد ندارد. نه می‌توان آن را تنها به افسردگی نسبت داد، نه به تربیت خانوادگی، نه به ضعف ایمان، نه به یک شکست عاطفی و نه حتی به ژنتیک. نظریه‌های جدید، از «الگوی زیستی ـ روانی ـ اجتماعی» سخن می‌گویند؛ الگویی که نشان می‌دهد خودکشی حاصل برهم‌کنش ده‌ها عامل است؛ از آسیب‌پذیری‌های ژنتیکی و تغییرات شیمیایی مغز گرفته تا تجربه‌های کودکی، ویژگی‌های شخصیتی، احساس درماندگی، انزوای اجتماعی، بحران‌های زندگی و دسترسی به حمایت‌های روانی.

افزون بر این، پژوهش‌ها نشان داده‌اند بسیاری از افرادی که افکار خودکشی دارند، رنج خود را پنهان می‌کنند. آنها گاه سال‌ها عملکردی طبیعی دارند، کار می‌کنند، لبخند می‌زنند و حتی برای آینده برنامه می‌ریزند، در حالی که در درون، با ناامیدی عمیقی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. به همین دلیل، متخصصان سلامت روان نیز بارها تأکید کرده‌اند که پیش‌بینی قطعی خودکشی تقریباً ناممکن است. روان‌شناس می‌تواند احتمال خطر را ارزیابی کند، عوامل خطر را کاهش دهد و درمان را پیش ببرد، اما هیچ ابزار علمی وجود ندارد که بتواند با قطعیت از وقوع چنین رخدادی جلوگیری کند.

آنچه در چنین لحظاتی فرو می‌ریزد، در حقیقت علم نیست؛ تصویر اسطوره‌ای ما از علم است. ما دوست داریم باور کنیم که برای هر رنجی نسخه‌ای قطعی وجود دارد و هر متخصصی باید زندگی شخصی بی‌نقصی داشته باشد. همین نگاه را درباره‌ی پزشکان، مشاوران خانواده و حتی استادان اخلاق نیز داریم. اما تخصص، مصونیت نمی‌آورد. همان‌گونه که متخصص قلب ممکن است دچار سکته شود یا متخصص سرطان به سرطان مبتلا شود، روان‌شناس نیز از سوگ، افسردگی یا فقدان عزیزانش در امان نیست. دانستن، احتمال خطا را کمتر می‌کند؛ اما هرگز سرنوشت انسان را لغو نمی‌کند.

شاید یکی از زیباترین ویژگی‌های آثار یالوم همین باشد که هرگز از جایگاه یک دانای مطلق سخن نمی‌گوید. او بارها نوشته است که درمانگر نباید پشت نقاب اقتدار پنهان شود. رابطه‌ی درمانی، زمانی اصیل می‌شود که درمانگر نیز انسان بودن خود را فراموش نکند. یالوم هیچ‌گاه وعده‌ی حذف رنج را نداد؛ او تنها می‌کوشید به انسان‌ها بیاموزد چگونه در جهانی که رنج، فقدان و مرگ بخشی از آن است، معنای زندگی را گم نکنند.

شاید مهم‌ترین درسی که این حادثه به ما می‌دهد، نه درباره‌ی یالوم، بلکه درباره‌ی خود ما باشد. اگر از علم انتظار معجزه داشته باشیم، با نخستین شکست، از آن رویگردان خواهیم شد. اما اگر علم را همان‌گونه که هست بشناسیم؛ یعنی تلاشی صادقانه برای فهم بهتر انسان، آنگاه خواهیم پذیرفت که روان‌شناسی قرار نیست رنج را از جهان حذف کند، بلکه می‌خواهد انسان را برای رویارویی آگاهانه‌تر با آن آماده سازد. بلوغ، از جایی آغاز می‌شود که قهرمانان خود را از آسمان پایین بیاوریم و به چشم انسان به آنان نگاه کنیم؛ انسان‌هایی که می‌آموزند، آموزش می‌دهند، عشق می‌ورزند، سوگوار می‌شوند و گاه، مانند همه‌ی ما، در برابر سهمگین‌ترین تراژدی‌های زندگی زانو می‌زنند.

#اتاق_درمان ۱۳

❤️ https://t.me/filsofak
14👏4😢41👍1🔥1🙏1
۱۸
📍مادرِ بلعنده
(چگونه مراقبت افراطی، رشد روانی فرزند را مختل می‌کند؟)

🔻هیچ مادری با نیت آسیب‌زدن به فرزندش وارد رابطه نمی‌شود. آنچه در روانشناسی از آن با عنوان «مادر بلعنده» یاد می‌شود، اغلب از دلِ محبت شکل می‌گیرد، نه از دلِ خشونت. اما مسئله دقیقاً همین‌جاست: محبت، وقتی با اضطراب و ترس گره می‌خورد، می‌تواند کارکردی معکوس پیدا کند. مادری که از هر خطر واقعی و خیالی می‌ترسد، به‌تدریج جهان را برای فرزندش کوچک‌تر می‌کند، بی‌آنکه متوجه باشد دارد ظرفیت‌های رشد او را محدود می‌سازد.

■ در ظاهر، چنین مادری بسیار مراقب و دلسوز است. او زودتر از فرزندش نیازها را تشخیص می‌دهد، پیش از هر تصمیم وارد عمل می‌شود و اجازه نمی‌دهد کودک با پیامد انتخاب‌هایش روبه‌رو شود. این رفتار در کوتاه‌مدت آرامش ایجاد می‌کند، اما در بلندمدت یک پیام پنهان دارد: «تو توان مدیریت زندگی خودت را نداری.» همین پیام، به‌تدریج اعتماد به نفس را فرسایش می‌دهد.

■ رشد روانی کودک، بدون تجربه مستقیم شکل نمی‌گیرد. اشتباه کردن، شکست خوردن، دوباره تلاش کردن و حتی تحمل پیامد انتخاب‌های غلط، بخش جدایی‌ناپذیر فرایند بلوغ است. وقتی والدین این تجربه‌ها را حذف می‌کنند، در واقع مسیر یادگیری را هم حذف کرده‌اند. نتیجه این می‌شود که کودک در ظاهر بی‌دردسر رشد می‌کند، اما در باطن، از شکل‌گیری مهارت‌های تصمیم‌گیری و تاب‌آوری محروم می‌ماند.

■ یکی از نشانه‌های مهم در رابطه مادر بلعنده، مرزهای روانی ناپایدار است. مادر به‌تدریج احساس می‌کند زندگی فرزند، امتداد زندگی خودش است. موفقیت کودک را به حساب خودش می‌گذارد و شکست او را تهدیدی برای هویت شخصی خود می‌بیند. در چنین ساختاری، استقلال فرزند نه یک مرحله طبیعی رشد، بلکه نوعی فاصله‌گیری دردناک تعبیر می‌شود؛ چیزی شبیه به از دست دادن.

■ در این میان، کودک یاد می‌گیرد برای حفظ رابطه، از خود واقعی‌اش فاصله بگیرد. او به جای اینکه «خواستن» را تجربه کند، «راضی نگه داشتن» را تمرین می‌کند. به جای انتخاب، تطبیق را یاد می‌گیرد. در ظاهر ممکن است این کودکان آرام، موفق و سازگار به نظر برسند، اما در سطح عمیق‌تر، اغلب با نوعی سردرگمی هویتی روبه‌رو هستند؛ نمی‌دانند واقعاً چه می‌خواهند، چون همیشه دیگری برایشان خواسته است.

■ باید توجه داشت که مسئله، حذف محبت یا مراقبت نیست. کودک به امنیت نیاز دارد، اما امنیتی که به تدریج او را به سمت استقلال هدایت کند، نه وابستگی دائمی. تفاوت مهمی میان «حمایت» و «کنترل» وجود دارد. حمایت یعنی حضور در کنار کودک برای توانمند شدن او؛ کنترل یعنی جایگزین شدن به جای او در تجربه زندگی.

■ و در آخر، رشد سالم زمانی اتفاق می‌افتد که کودک اجازه داشته باشد خودش انتخاب کند، خودش اشتباه کند و خودش یاد بگیرد. گاهی مهم‌ترین شکل عشق، عقب ایستادن است. مادری که می‌تواند به جای جلوتر رفتن از فرزندش، کنارش بایستد، در واقع به او فرصت می‌دهد تا تبدیل به یک انسان مستقل شود؛ انسانی که نه از روی ترس، بلکه از روی آگاهی زندگی می‌کند.

❤️ https://t.me/tarbiat_mind
👏92💯21
📍در ستایشِ بی‌اعتمادی
(آیا همیشه اعتماد، فضیلت است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 در فرهنگ عمومی، اعتماد کردن معمولاً نشانه‌ی سلامت روان، مهربانی و انسان‌دوستی تلقی می‌شود. از کودکی شنیده‌ایم که «به مردم اعتماد کن» و «بدبین نباش». اما روان‌شناسی، جهان را ساده‌تر از آنچه هست نمی‌بیند. همان‌طور که سوءظنِ افراطی می‌تواند زندگی را ویران کند، اعتمادِ بی‌حساب نیز می‌تواند انسان را قربانی فریب، سوءاستفاده و خشونت کند. فضیلت، نه در اعتماد مطلق است و نه در بی‌اعتمادی مطلق؛ بلکه در توانایی تشخیص این دو از یکدیگر است.


◼️ در روان‌شناسی، میان «اختلال شخصیت پارانوئید» و «بی‌اعتمادی عقلانی» تفاوتی بنیادین وجود دارد. فرد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید، حتی بدون شواهد، دیگران را تهدیدکننده، خیانتکار یا فریبکار می‌بیند. ذهن او دائماً در حال تولید تفسیرهای بدبینانه است و روابطش را بر اساس سوءظن اداره می‌کند. اما بی‌اعتمادی عقلانی، برعکس، از دلِ واقعیت بیرون می‌آید؛ از مشاهده، ارزیابی و بررسی شواهد. این نوع بی‌اعتمادی، واکنشی هیجانی نیست، بلکه تصمیمی سنجیده برای محافظت از خود است.

◼️ جامعه‌ای که در آن آمار کلاهبرداری، فریب، سوءاستفاده مالی، تعرض، سرقت یا نقض اعتماد بالاست، از شهروندانش نمی‌خواهد ساده‌دل باشند؛ بلکه از آن‌ها انتظار دارد هوشیار باشند. اعتماد، سرمایه‌ای ارزشمند است و درست به همین دلیل نباید آن را بدون دلیل خرج کرد. همان‌گونه که برای سپردن سرمایه‌ی مالی خود تحقیق می‌کنیم، برای سپردن سرمایه‌ی عاطفی، روانی یا حتی اطلاعات شخصی نیز به بررسی نیاز داریم.

◼️ بسیاری از آسیب‌های روانی، نه از شرارت دیگران، بلکه از خوش‌بینی افراطی ما آغاز می‌شوند. انسان‌هایی که تنها بر اساس ظاهر، کلمات زیبا، وعده‌های بزرگ یا احساسات لحظه‌ای تصمیم می‌گیرند، بیشتر در معرض فریب قرار می‌گیرند. مغز انسان برای اعتماد کردن به نشانه‌های سطحی طراحی نشده است؛ بلکه برای یادگیری از تجربه و تحلیل شواهد تکامل یافته است. احساس خوب نسبت به یک نفر، هرگز جایگزین شناخت واقعی او نمی‌شود.

◼️ یکی از خطاهای رایج، این است که بی‌اعتمادی را با بدبینی اشتباه می‌گیریم. بدبینی می‌گوید: «همه بد هستند.» اما بی‌اعتمادی عقلانی می‌گوید: «تا زمانی که دلیل کافی ندارم، قضاوت نمی‌کنم.» این تفاوت کوچک، مرز میان سلامت روان و اضطراب مزمن است. انسان سالم نه همه را متهم می‌کند و نه همه را بی‌گناه می‌داند؛ بلکه اجازه می‌دهد رفتار افراد، اعتبارشان را ثابت کند.

◼️ اعتماد، هدیه‌ای نیست که در نخستین ملاقات تقدیم شود؛ بلکه نتیجه‌ی تکرار صداقت، مسئولیت‌پذیری و قابل پیش‌بینی بودن رفتار انسان‌هاست. کسانی که شتاب‌زده اعتماد می‌کنند، معمولاً همان‌هایی هستند که بعدها از «خیانت» بیش از همه شکایت دارند. در حالی که بخش مهمی از آنچه خیانت می‌نامند، در واقع نتیجه‌ی اعتمادِ بدون ارزیابی بوده است.

◼️ شاید زمان آن رسیده باشد که نگاه خود را به مفهوم اعتماد تغییر دهیم. انسان بالغ، نه دیوار بلندی میان خود و دیگران می‌کشد و نه درِ خانه‌ی روانش را به روی هر رهگذری باز می‌گذارد. او می‌آموزد که اعتماد، باید به‌تدریج ساخته شود، نه اینکه از پیش فرض گرفته شود. بی‌اعتمادی عقلانی، دشمن رابطه نیست؛ نگهبان رابطه است. زیرا روابط سالم، بر پایه‌ی واقعیت شکل می‌گیرند، نه بر اساس خوش‌خیالی.

◼️ گاهی عاقلانه‌ترین تصمیم زندگی، این نیست که به همه اعتماد کنیم؛ بلکه این است که تا روشن شدن حقیقت، اندکی صبر کنیم. اعتماد، وقتی ارزشمند است که پشتوانه‌ی شواهد، تجربه و شناخت داشته باشد؛ نه صرفاً قسم، ظاهر آراسته یا کلمات دلنشین. شاید بتوان گفت یکی از نشانه‌های بلوغ روانی، همین توانایی است؛ اینکه بدانیم چه زمانی باید دست دوستی دراز کنیم و چه زمانی، تنها با احترام، فاصله‌ی امن خود را حفظ کنیم.

#در_ستایش ۶

❤️ https://t.me/filsofak
👏104👍2💯21
📍 پدر لازم است یا مادر؟
(پدر و مادر؛ کدام‌یک مسئول واقعی تربیت فرزندند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 چرا این سؤال از اساس اشتباه است؟


هر وقت خانواده‌ای از من می‌پرسد «بالاخره تربیت بچه با پدر است یا مادر؟» می‌فهمم مسئله، فقط یک سؤال نیست؛ نشانه‌ی یک سوءبرداشت عمیق است. انگار تربیت، باری است که باید روی دوش یکی انداخته شود تا دیگری آسوده باشد. اما روان‌شناسی رشد، علوم اعصاب و تجربه‌ی سال‌ها نشستن پای حرف هزاران خانواده، یک پاسخ روشن دارند؛ کودک، محصول رفتار هیچ‌کدام از والدین نیست، محصول رابطه‌ی میان آن‌هاست. بچه بیشتر از آن‌که از پدر یا مادر یاد بگیرد، از کیفیت ارتباط این دو با یکدیگر می‌آموزد. او پیش از آن‌که نصیحت‌ها را بشنود، الگوها را زندگی می‌کند.

■ نقش مادر دقیقاً چیست؟

مادر معمولاً نخستین پایگاه امنیت روانی کودک است. از همان ماه‌های ابتدایی زندگی، مغز کودک در آغوش، نگاه، لحن صدا و پاسخ‌گویی مادر، یاد می‌گیرد که دنیا جای امنی هست یا نه. کودکی که احساس امنیت می‌کند، بعدها راحت‌تر یاد می‌گیرد، بهتر دوست می‌دارد و سالم‌تر با ناکامی کنار می‌آید. اما یک اشتباه بزرگ این است که تصور کنیم مادر باید همه‌ی بار تربیت را به دوش بکشد. هیچ مادری، هرچقدر هم فداکار باشد، نمی‌تواند به‌تنهایی همه‌ی نیازهای رشدی یک کودک را تأمین کند. حتی بهترین مادر دنیا هم جای خالی یک پدرِ درگیر و مسئول را پر نمی‌کند.

■ پس پدر چه نقشی دارد؟

پدر فقط کسی نیست که هزینه‌های زندگی را تأمین کند. حضور روانی پدر، یکی از مهم‌ترین عوامل رشد هیجانی کودک است. تحقیقات نشان داده‌اند کودکانی که پدرانشان در بازی، گفت‌وگو، تصمیم‌گیری و مراقبت روزمره حضور فعال دارند، اعتمادبه‌نفس بیشتر، خودکنترلی بهتر و اضطراب کمتری را تجربه می‌کنند. پدر، کودک را با دنیای چالش، قانون، جرئت، استقلال و مسئولیت آشنا می‌کند. البته نه با ترس، نه با خشونت و نه با دستور؛ بلکه با رابطه‌ای گرم، مقتدر و قابل پیش‌بینی.

■ اگر یکی از والدین وظیفه‌اش را انجام ندهد چه می‌شود؟

کودک، نبودن را هم تربیت می‌شود. وقتی مادری از نظر عاطفی غایب است، یا پدری فقط نام پدر را یدک می‌کشد، مغز کودک این خلأ را ثبت می‌کند. گاهی این خلأ سال‌ها بعد خودش را به شکل وابستگی افراطی، ترس از رهاشدن، پرخاشگری، بی‌اعتمادی یا ناتوانی در ساختن رابطه‌های سالم نشان می‌دهد. مسئله فقط این نیست که چه کسی کنار کودک بوده؛ مسئله این است که کیفیت حضورش چگونه بوده است. حضور بی‌کیفیت، گاهی از غیبت هم آسیب‌زننده‌تر است.

■ آیا وظایف پدر و مادر قابل جایگزینی‌اند؟

بخشی از وظایف، بله؛ اما همه‌ی آن‌ها نه. هر دو باید عشق، امنیت، آموزش، مراقبت و مرزبندی را به کودک بدهند، اما هرکدام با سبک و جنس متفاوتی این کار را انجام می‌دهند. کودک از همین تفاوت‌ها یاد می‌گیرد که دنیا فقط یک شکل ندارد. او انعطاف، گفت‌وگو، احترام به تفاوت‌ها و حل تعارض را از کنار هم بودن دو والد می‌آموزد. بنابراین مسئله برتری یکی بر دیگری نیست؛ مسئله مکمل بودن آن‌هاست.

■ بزرگ‌ترین اشتباه والدین چیست؟

این‌که یکی نقش پلیس را بازی کند و دیگری نقش ناجی را. یکی مدام سخت‌گیری کند و دیگری همیشه جبران. یکی قانون بگذارد و دیگری همه‌ی قانون‌ها را بشکند. کودک خیلی زود یاد می‌گیرد از شکاف میان والدین استفاده کند. اما آسیب اصلی این نیست؛ آسیب اصلی این است که دیگر احساس امنیت نمی‌کند. امنیت برای کودک یعنی بداند پدر و مادر، با وجود تفاوت‌ها، در اصول تربیتی کنار هم ایستاده‌اند.

■ پس مسئول واقعی تربیت فرزند چه کسی است؟

پاسخ شاید ساده باشد، اما اجرای آن دشوار است؛ تربیت فرزند، مسئولیت مشترک پدر و مادر است، اما پیش از آن، مسئولیت دو انسان بالغ است که باید خودشان را تربیت کنند. کودکی که هر روز دعوا، تحقیر، بی‌احترامی، قهر، بی‌تفاوتی یا خشونت می‌بیند، با هیچ کلاس آموزشی و هیچ کتاب تربیتی، سالم رشد نمی‌کند. بهترین هدیه‌ای که والدین به فرزندشان می‌دهند، کامل بودن نیست؛ رابطه‌ای محترمانه، امن، همدلانه و مسئولانه با یکدیگر است. کودک، آینده را از رفتار امروز والدینش می‌نویسد و هیچ میراثی ارزشمندتر از این نیست که پدر و مادر، پیش از تربیت فرزند، مراقب کیفیت انسان بودن خودشان باشند.

#تربیت_فرزند ۲

❤️ https://t.me/tarbiat_mind
👍119🔥1👏1👌1
لبت چه گوید؟
Soofi
#موسیقی

🔻زندگی عجیب‌ترین معشوق دنیاست؛
گاهی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که فکر می‌کنی دیگر هیچ بهاری در راه نیست، هیچ پنجره‌ای باز نمی‌شود و هیچ دستی برای بلند کردنت پیدا نمی‌شود. اما صبح، بی‌خبر از تمام ویرانی‌های شب گذشته، آرام پرده را کنار می‌زند و خورشید دوباره روی شانه‌های جهان دست می‌کشد.

آن‌وقت می‌فهمی زندگی با تمام زخم‌هایی که زده، هنوز تو را انتخاب کرده است. خاک غم را از روی پیراهنت می‌تکانی، نفس عمیقی می‌کشی و دوباره عاشق جزئیات کوچک می‌شوی؛ به عطر یک فنجان چای، به صدای خنده‌ای دور، به گفت‌وگویی ساده، به لمس دست کسی که دوستش داری.

شاید شکوه زندگی همین باشد؛ اینکه بعد از تاریک‌ترین شب‌ها، دوباره دل به روشنایی بدهی. اینکه با قلبی که ترک خورده، باز هم عشق بورزی. اینکه بدانی جهان گاهی تو را می‌شکند، اما هر صبح فرصتی تازه می‌دهد تا تکه‌های خودت را جمع کنی و دوباره نقش زیبای «زنده بودن» را بازی کنی.
و چه عاشقانه است این حقیقت که زندگی، حتی وقتی ما از آن دلگیر می‌شویم، هنوز هر روز صبح با لبخندی آرام به سراغمان می‌آید.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
17🥰3
Forwarded from اتاق درمان
📍تقابل دلبستگی اضطرابی و اجتنابی
(چرا کسانی که بیشترین نیاز را به هم دارند، بیشتر از همه به هم آسیب می‌زنند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 اگر بخواهم از میان صدها زوجی که در اتاق درمان دیده‌ام، فقط یک الگوی تکرارشونده را نام ببرم، بدون تردید به تقابل دلبستگی اضطرابی و اجتنابی اشاره می‌کنم. بسیاری از زوج‌ها تصور می‌کنند مشکلشان تفاوت اخلاق، کم‌رنگ شدن عشق یا نداشتن مهارت گفت‌وگوست؛ اما وقتی لایه‌های عمیق‌تر رابطه را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم ریشه بسیاری از تنش‌ها در سبک دلبستگی آنهاست؛ الگویی که سال‌ها قبل شکل گرفته و امروز خودش را در رابطه عاطفی نشان می‌دهد.

◼️ به طور کلی، چهار سبک دلبستگی وجود دارد:
۱. دلبستگی ایمن؛ فرد هم از صمیمیت لذت می‌برد و هم استقلالش را حفظ می‌کند.
۲. دلبستگی اضطرابی؛ فرد دائماً نگران از دست دادن رابطه است و برای آرام شدن به اطمینان، توجه و حضور طرف مقابل نیاز دارد.
۳. دلبستگی اجتنابی؛ فرد از صمیمیت بیش از حد احساس ناامنی می‌کند و هر زمان رابطه عمیق‌تر می‌شود، ناخودآگاه فاصله می‌گیرد.
۴. دلبستگی آشفته (ترسان)؛ فرد هم به صمیمیت نیاز دارد و هم از آن می‌ترسد و معمولاً تجربه‌های دردناک گذشته در شکل‌گیری این سبک نقش داشته‌اند.


◼️ پرتکرارترین ترکیبی که در اتاق درمان می‌بینم، رابطه میان یک فرد با دلبستگی اضطرابی و یک فرد با دلبستگی اجتنابی است. این دو نفر معمولاً به شکل عجیبی جذب هم می‌شوند؛ نه به این دلیل که بهترین انتخاب برای هم هستند، بلکه چون هر کدام زخمی را در دیگری فعال می‌کند که برایش آشناست.

◼️ فردی که دلبستگی اضطرابی دارد، عشق را در نزدیکی، توجه و اطمینان جست‌وجو می‌کند. اگر پیامش دیر جواب داده شود، اگر طرف مقابل کمی سردتر رفتار کند یا کمتر ابراز محبت کند، ذهنش خیلی زود به سمت این فکر می‌رود که «نکند دیگر دوستم ندارد؟» برای همین بیشتر توضیح می‌خواهد، بیشتر تماس می‌گیرد، بیشتر پیگیر می‌شود و تلاش می‌کند رابطه را با چسباندن خودش حفظ کند.

◼️ در مقابل، فردی که دلبستگی اجتنابی دارد، با زیاد شدن صمیمیت احساس فشار می‌کند. ممکن است سکوت کند، دیر جواب بدهد، خودش را درگیر کار کند یا از گفت‌وگو فاصله بگیرد. نه از سر بی‌علاقگی، بلکه چون در تجربه زیسته‌اش، نزدیکی بیش از حد با احساس خفگی، کنترل شدن یا آسیب دیدن گره خورده است.

◼️ از همین نقطه، چرخه‌ای شکل می‌گیرد که بسیاری از زوج‌ها سال‌ها در آن گرفتار می‌مانند؛ هرچه فرد اضطرابی بیشتر نزدیک می‌شود، فرد اجتنابی بیشتر فاصله می‌گیرد و هرچه فاصله بیشتر می‌شود، اضطراب نفر اول شدت می‌گیرد. یکی تعقیب می‌کند و دیگری عقب می‌نشیند. هر دو هم مطمئن‌اند که مشکل از طرف مقابل است، در حالی که هر دو اسیر الگوهایی هستند که سال‌ها پیش در وجودشان شکل گرفته است.

◼️ به همین دلیل، موضوع اصلی بیشتر دعواهای این زوج‌ها، چیزی نیست که درباره‌اش بحث می‌کنند. اختلاف بر سر یک پیام، یک تماس یا دیر رسیدن به خانه نیست. زیرِ همه این اتفاق‌ها، یک نفر دنبال امنیت از راه نزدیک شدن است و نفر دیگر امنیت را در حفظ فاصله تجربه می‌کند. تا وقتی این تفاوت دیده نشود، سوءتفاهم پشت سوءتفاهم ساخته می‌شود.

◼️ تغییر، از جایی آغاز می‌شود که هر دو نفر به جای متهم کردن یکدیگر، الگوهای خودشان را بشناسند. فرد اضطرابی یاد می‌گیرد تمام آرامش خود را به رفتار طرف مقابل گره نزند و فرد اجتنابی هم کم‌کم تجربه کند که صمیمیت، الزاماً به معنای از دست دادن استقلال نیست. بسیاری از رابطه‌هایی که روزی فرساینده به نظر می‌رسیدند، دقیقاً از همین نقطه مسیر متفاوتی پیدا کرده‌اند.

◼️ اگر در رابطه‌تان همیشه یک نفر دنبال رابطه می‌دود و نفر دیگر عقب می‌کشد، پیش از آنکه دنبال مقصر بگردید، از خودتان بپرسید: «من بیشتر از چه چیزی می‌ترسم؛ رها شدن یا نزدیک شدن؟» پاسخ این سؤال، گاهی از ساعت‌ها بحث و دعوا، تصویر روشن‌تری از رابطه به دست می‌دهد.

#اتاق_درمان ۱۴

❤️ https://t.me/DarmanRoom
👍94🔥1👏1
📍نویسنده در برابر نقد؛ تسلیم یا گفت‌وگو؟
✍️
#مصطفی_سلیمانی

▪️پرسش:
مرز بین «پذیرفتن نقد» و «حفظ صدای شخصی نویسنده» کجاست؟ نویسنده در بازنویسی باید به چه نشانه‌هایی توجه کند تا بفهمد چه چیزی را تغییر دهد و چه چیزی را حفظ کند؟
#زهرا_اسدی

🔻پاسخ:
این سؤال، یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های مسیر نویسندگیه. هر نویسنده‌ای بالاخره به جایی می‌رسه که متنش رو به دیگران می‌ده و با نظرهای مختلف روبه‌رو می‌شه؛ یکی می‌گه این قسمت رو بیشتر توضیح بده، یکی می‌گه حذفش کن، یکی می‌گه پایانش خوب نیست، یکی می‌گه باید فلان بخش رو اضافه کنی. اینجا سؤال اصلی اینه که نویسنده چطور انتخاب کنه.

اول از همه باید بدونیم که هیچ نقدی وحی منزل نیست؛ حتی نقد یک نویسنده یا منتقد حرفه‌ای. نقد، یک «پیشنهاد برای دیدن متن از یک زاویه‌ی دیگر»ه، نه نسخه‌ای که نویسنده مجبور باشه مو به مو اجراش کنه. منتقد یک خواننده‌ی جدیه که تجربه و نگاه خودش رو با نویسنده در میون می‌ذاره، اما در نهایت این نویسنده‌ست که باید بدونه دنبال ساختن چه روایتی بوده.

به نظرم قبل از هر بازنویسی، نویسنده باید از خودش بپرسه: «من در این متن دقیقاً می‌خوام چه چیزی رو منتقل کنم؟»
اگر هدف روشن باشه، تشخیص نقدها خیلی راحت‌تر می‌شه.

مثلاً اگر هدف یک روایت، نشان دادن حس فقدان بعد از رفتن یک عزیزه، قرار نیست نویسنده همه‌ی اطلاعات مربوط به زندگی آن فرد، گذشته‌اش، بیماری‌ها، روابط خانوادگی و جزئیات مختلف رو فقط برای جواب دادن به کنجکاوی احتمالی خواننده وارد متن کنه. هر چیزی باید به هسته‌ی اصلی روایت کمک کنه. گاهی یک جزئیات کوچک، بیشتر از چند صفحه توضیح اثر می‌گذاره.

روایت قرار نیست جواب همه‌ی سؤال‌های خواننده رو بده. بعضی وقت‌ها یک سؤال بی‌جواب، باعث می‌شه متن در ذهن مخاطب ادامه پیدا کنه. ما در زندگی واقعی هم همه‌چیز رو نمی‌دونیم و همین ندانستن، بخشی از تجربه‌ی انسانی ماست.

درباره‌ی کلیشه هم باید دقت کنیم. منظور از دور شدن از کلیشه این نیست که چون یک اتفاق در زندگی واقعی قبلاً برای دیگران هم اتفاق افتاده، پس نباید درباره‌اش نوشت. بیشتر تجربه‌های انسانی مشترکن؛ سوگ، عشق، جدایی، ترس، امید و دلتنگی. مسئله این نیست که «چه اتفاقی» افتاده، مسئله اینه که «تو چطور دیدیش و چطور روایتش کردی».

ممکنه هزار نفر بنویسن: «بعد از رفتنش خیلی دلم گرفت.» این جمله شاید کاملاً واقعی باشه، اما چون بارها شنیده شده، قدرت چندانی برای غافلگیر کردن خواننده نداره. اما وقتی نویسنده می‌نویسه: «سماور برای اولین بار نجوشید» یا «کشویی که همیشه سهم من بود، خالی مانده بود»، یک تجربه‌ی شخصی تبدیل به یک تصویر قابل لمس برای همه می‌شه.

گاهی زندگی واقعاً اتفاق‌هایی داره که از داستان هم عجیب‌تره. وظیفه‌ی نویسنده این نیست که برای باورپذیر شدن، از واقعیت کم کنه. وظیفه‌اش اینه که واقعیت رو دقیق‌تر و درست‌تر نشان بده. جزئیات واقعی و شخصی، باعث اعتماد خواننده می‌شن.

اما از طرف دیگر، نویسنده هم باید بپذیره که خواننده تجربه و نگاه خودش رو داره. ممکنه چیزی که برای نویسنده کاملاً روشنه، روی کاغذ برای مخاطب منتقل نشده باشه. اگر چند خواننده‌ی جدی روی یک نقطه‌ی مشترک مکث می‌کنن، بهتره نویسنده دوباره اون بخش رو بررسی کنه.

برای تشخیص اینکه کدام نقد رو اجرا کنیم و کدام رو نه، یک معیار ساده وجود داره:

آیا این پیشنهاد، متن من رو به چیزی که می‌خواستم بگم نزدیک‌تر می‌کنه یا نه؟

اگر پاسخ مثبته، باید جدی گرفته بشه. اگر فقط باعث می‌شه متن شبیه سلیقه‌ی شخص دیگری بشه و از هدف اصلی دور بشه، لازم نیست اجرا بشه.

مثلاً اگر کسی پیشنهاد می‌ده یک بخش رو طولانی‌تر کن، اما نویسنده می‌بینه این طولانی شدن باعث از بین رفتن ضربه‌ی اصلی روایت می‌شه، می‌تونه آن پیشنهاد رو نپذیره. اما اگر چند نفر می‌گن «اینجا ارتباط نگرفتیم» یا «این قسمت برای ما مبهم بود»، شاید لازم باشه نویسنده بررسی کنه که آیا چیزی که در ذهنش واضح بوده، توانسته روی کاغذ هم منتقل بشه یا نه.

نویسنده‌ی خوب نه کسیه که همه‌ی نقدها رو اجرا می‌کنه و نه کسی که هیچ نقدی رو نمی‌پذیره. نویسنده‌ی خوب کسیه که گوش می‌ده، فکر می‌کنه و انتخاب می‌کنه.

بازنویسی یعنی متن رو تبدیل نکنیم به چیزی که دیگران می‌خوان؛ بلکه کمک کنیم چیزی که خودمان می‌خواستیم بگوییم، واضح‌تر، عمیق‌تر و اثرگذارتر شنیده شود. صدای شخصی نویسنده باید حفظ شود، اما این صدا گاهی برای شنیده شدن، به بازنگری و صیقل خوردن نیاز دارد.

❤️ https://t.me/anjoman_moozh
👏54💯2
Forwarded from ته‌رنگ
ته‌رنگ
Photo
📌 #دوره‌_های_تابستان_ته_رنگ
#داستان_در_ته‌_رنگ

درون‌نگاری
چگونه داستان روان‌شناختی بنویسیم

با مصطفی سلیمانی
___

📌داستان کوتاه روان‌شناختی یعنی فشرده‌ترین شکل مواجهه با ذهن انسان؛ جایی‌ که روایت به‌جای توضیح دادن زندگی، آن را از درون تجربه می‌کند. این‌جا هر کلمه باید از دل تنشی آمده باشد، و هر سکوت خودش جمله‌ای است کامل.
این کارگاه تلاش می‌کند نوشتن را از سطح اتفاق و پی‌رنگ بیرون بکشد و به لایه‌های پنهان تجربه‌ی انسانی ببرد؛ جایی‌ که شخصیت‌ها بیشتر از آن‌که «عمل» کنند، «فرو می‌ریزند، پنهان می‌شوند و خودشان را لو می‌دهند».

درطول دوره، این پنج محور دنبال می‌شود:
۱. ورود به ذهن به‌جای روایت بیرونی
۲. ساخت شخصیت از دل تعارض‌های درونی
۳. شکستن اعتماد به راوی و حقیقت
۴. نوشتن با زبان لغزش‌ها و ناگفته‌ها
۵. فرم‌های گسسته برای ذهن‌های آشفته

در کنار این‌ها، داستان‌های شاخص و جدی این حوزه خوانده و واکاوی می‌شوند. همچنین هر هنرجو مسیر ساخت داستان کوتاهی روان‌شناختی‌ را از جرقه تا بازنویسی تجربه می‌کند.
___

▪️درصورت تمایل، به هنرجویان ازطرف مؤسسه گواهی پایان دوره داده می‌شود.
___

🕛 زمان و شیوه‌ی برگزاری
شنبه‌ها، ساعت ۱۸ تا ۲۰ | به‌صورت حضوری‌مجازی
___

📍مکان برگزاری
مؤسسه‌ی فرهنگی‌هنری ته‌رنگ | تهران، خیابان ویلا
___

☎️ برای اطلاعات بیشتر به شماره‌‌ی‌ ۰۹۹۱۲۸۲۰۷۹۷ زنگ بزنید یا پیام بدهید. روی تلگرام هم با همین شماره در دسترسیم.
___

آی‌دی تلگرام:
@InstTahrang


کانال تلگرام:‏
t.me/TahrangInst⁩⁩⁩⁩


صفحه‌ی اینستاگرام:
tahrang.inst
📍ماه تولد و توهم شناخت
(چرا توصیف‌های مربوط به ماه تولد این‌قدر واقعی به نظر می‌رسند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 کافی است کسی بگوید: «متولد این ماه، قلب مهربانی دارد اما احساساتش را به‌سختی بروز می‌دهد.» بسیاری از آدم‌ها مکث می‌کنند و با لبخندی از سر تعجب می‌گویند: «دقیقاً خودمم.» آنچه آن‌ها را متقاعد می‌کند، دقت این جمله نیست؛ میل دیرینه‌ی ذهن به شناخته شدن است. انسان دوست دارد احساس کند کسی او را فهمیده، حتی اگر این فهم، از چند جمله‌ی کلی آغاز شده باشد.

◼️ روان‌شناسان این پدیده را «اثر بارنوم» می‌نامند؛ تمایل ذهن به اینکه توصیف‌های عمومی را کاملاً شخصی تلقی کند. اما این فقط یک خطای شناختی نیست. ذهن انسان برای زندگی، مدام از جهان روایت می‌سازد. روایت‌ها کمک می‌کنند آشفتگی جهان را قابل‌تحمل کنیم و از میان انبوه تجربه‌ها، تصویری منسجم از خودمان بسازیم. به همین دلیل، هر روایتی که بتواند به پرسش «من کیستم؟» پاسخی ساده بدهد، شانس زیادی برای باور شدن دارد.


◼️ شاید به همین علت، متن‌های مربوط به ماه تولد تا این اندازه محبوب‌اند. آن‌ها بیش از آنکه شخصیت ما را توصیف کنند، نیاز ما به هویت را نوازش می‌کنند. ذهن هم بی‌کار نمی‌ماند؛ خاطره‌هایی را پیدا می‌کند که با متن هماهنگ باشند و آرام از کنار تجربه‌های ناسازگار عبور می‌کند. حافظه، دستگاه ضبط نیست؛ تدوین‌گر است. آنچه با روایت ذهن سازگار باشد، بیشتر دیده و بیشتر به خاطر سپرده می‌شود.

◼️ جالب اینجاست که اگر همان متن را با نام ماهی دیگر بخوانیم، احتمال زیادی وجود دارد که باز هم بخش‌هایی از آن را درباره‌ی خودمان درست بدانیم. ما فقط متن را نمی‌خوانیم؛ جاهای خالی آن را با تجربه‌های شخصی‌مان پر می‌کنیم. درست مانند کسی که ابرهای آسمان را نگاه می‌کند و هر بار شکل تازه‌ای در آن‌ها می‌بیند. تصویر در ابرها نیست؛ در ذهن بیننده شکل می‌گیرد.

◼️ شخصیت انسان، محصول یک تاریخ است، نه یک تاریخِ تولد. کیفیت رابطه با والدین، تجربه‌های کودکی، سبک دلبستگی، فرهنگ، شکست‌ها، فقدان‌ها، انتخاب‌ها و حتی معنایی که از رنج‌هایمان ساخته‌ایم، لایه‌لایه شخصیت ما را شکل داده‌اند. هیچ تقویمی نمی‌تواند این پیچیدگی را در دوازده دسته خلاصه کند.

◼️ شاید جذاب‌ترین پرسش این نباشد که «ماه تولدم درباره‌ی من چه می‌گوید؟» بلکه این باشد که «چرا این‌قدر مشتاقم کسی مرا در چند جمله خلاصه کند؟» پاسخ این پرسش، ما را به لایه‌ای عمیق‌تر از روان می‌برد؛ جایی که نیاز به دیده شدن، احساس تعلق و جست‌وجوی هویت، گاهی از حقیقت هم نیرومندتر عمل می‌کنند. خودشناسی، از تقویم آغاز نمی‌شود؛ از لحظه‌ای آغاز می‌شود که جرئت می‌کنیم روایت‌های آماده را کنار بگذاریم و داستان خودمان را، با همه‌ی پیچیدگی‌هایش، دوباره بخوانیم.

❤️ https://t.me/filsofak
20👏11👍1
📍درون‌نگاری
(چگونه داستان روان‌شناختی بنویسیم)
با #مصطفی_سلیمانی

📌داستانِ کوتاه روان‌شناختی یعنی فشرده‌ترین شکل مواجهه با ذهن انسان؛ جایی‌ که روایت به‌جای توضیح دادن زندگی، آن را از درون تجربه می‌کند.

▪️موضوعات محوری دوره:
۱. ورود به ذهن به‌جای روایت بیرونی
۲. ساخت شخصیت از دل تعارض‌های درونی
۳. شکستن اعتماد به راوی و حقیقت
۴. نوشتن با زبان لغزش‌ها و ناگفته‌ها
۵. فرم‌های گسسته برای ذهن‌های آشفته


در کنار این‌ها، داستان‌های شاخص و جدی این حوزه خوانده و واکاوی می‌شوند. همچنین هر هنرجو مسیر ساخت داستان کوتاهی روان‌شناختی‌ را از جرقه تا بازنویسی تجربه می‌کند.
___
▪️درصورت تمایل، به هنرجویان ازطرف مؤسسه گواهی پایان دوره داده می‌شود.
___
🕛 زمان و شیوه‌ی برگزاری
شنبه‌ها، ساعت ۱۸ تا ۲۰ | به‌صورت حضوری‌مجازی
___
📍مکان برگزاری
مؤسسه‌ی فرهنگی‌هنری ته‌رنگ | تهران، خیابان ویلا
___
☎️ برای اطلاعات بیشتر به شماره‌‌ی‌ ۰۹۹۱۲۸۲۰۷۹۷ زنگ بزنید یا پیام بدهید. روی تلگرام هم با همین شماره در دسترسیم.
___
آی‌دی تلگرام:
@InstTahrang
کانال تلگرام:‏
t.me/TahrangInst⁩⁩⁩⁩
صفحه‌ی اینستاگرام:
tahrang.inst

❤️ https://t.me/filsofak
1👏1
📍تناقض صمیمیت
(آیا عشق و نفرت می‌توانند هم‌زمان در یک رابطه حضور داشته باشند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻«بنا به نگرش فروید درباره امور، ما بیش از هر چیز حیواناتی دوسویه هستیم: در جایی که متنفریم عاشقیم؛ در جایی که عاشقیم متنفریم. کسی که مایه خرسندی‌مان بشود، می‌تواند مایه آزردگی‌مان هم بشود. و وقتی کسی باعث آزردگی ما می‌شود، همیشه فکر می‌کنیم می‌تواند خرسندمان هم بکند. در شرح فروید، دوسوگرایی به معنی احساسات متناقض نیست؛ بلکه به معنی احساسات متقابل است.»
[ منبع: آدام فیلیپس، لذت‌های ناممنوع، ترجمه نصرالله مرادیانی]

◼️ بیشتر ما دوست داریم رابطه‌ها را ساده ببینیم؛ یا کسی را دوست داریم یا از او بدمان می‌آید. اما فروید معتقد بود روان انسان این‌قدر ساده نیست. هرچه یک نفر برای ما مهم‌تر باشد، احساسات ما نسبت به او پیچیده‌تر می‌شود. به همین دلیل، طبیعی است که از همسر، دوست صمیمی، خواهر، برادر یا همکار نزدیکمان گاهی دلخور شویم، عصبانی شویم یا حتی برای لحظه‌ای از او متنفر باشیم، بی‌آنکه دوست داشتنمان از بین رفته باشد.

◼️ جالب است که شدیدترین خشم‌ها معمولاً در صمیمی‌ترین رابطه‌ها اتفاق می‌افتد. ما از یک غریبه انتظار چندانی نداریم؛ اما از کسی که دوستش داریم، انتظار توجه، احترام، درک شدن و همراهی داریم. هر بار که این انتظار برآورده نمی‌شود، همان رابطه‌ای که منبع امنیت بوده، می‌تواند منبع رنج هم باشد. به همین دلیل است که نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی، بیش از دیگران توانایی زخمی کردن ما را دارند.

◼️ این موضوع درباره محیط کار هم صادق است. ممکن است همکاری را تحسین کنیم، از یاد گرفتن کنار او لذت ببریم و در عین حال از بعضی رفتارهایش به‌شدت ناراحت شویم. اگر خیال کنیم باید فقط یکی از این دو احساس را داشته باشیم، معمولاً یا تحسینمان را انکار می‌کنیم یا خشممان را سرکوب. اما پذیرش هر دو احساس، ما را واقع‌بین‌تر می‌کند و کیفیت رابطه را بالا می‌برد.

◼️ در زندگی مشترک نیز بسیاری از زوج‌ها از همین نقطه آسیب می‌بینند. بعضی‌ها وقتی از همسرشان عصبانی می‌شوند، تصور می‌کنند دیگر دوستش ندارند؛ یا برعکس، چون دوستش دارند، احساس خشم خود را انکار می‌کنند. هر دو واکنش می‌تواند رابطه را فرسوده کند. عشق بالغ یعنی بتوانیم بپذیریم که گاهی از همان کسی که عمیقاً دوستش داریم، رنجیده، خشمگین یا ناامید هم می‌شویم.

◼️ فروید نمی‌خواست ما را بدبین کند؛ می‌خواست واقع‌بین باشیم. اگر بدانیم دوسویگی بخشی از طبیعت رابطه‌های انسانی است، هنگام اختلاف کمتر وحشت می‌کنیم و زودتر به گفت‌وگو برمی‌گردیم. اختلاف همیشه نشانه پایان عشق نیست؛ گاهی فقط نشانه این است که آن رابطه هنوز برای ما اهمیت دارد.

◼️ شاید بلوغ عاطفی از همین‌جا آغاز شود؛ جایی که بتوانیم هم محبت خود را ببینیم و هم رنج و خشم خود را، بدون آنکه یکی را قربانی دیگری کنیم. انسان بالغ کسی نیست که هرگز از عزیزانش دلخور نشود، بلکه کسی است که یاد گرفته میان عشق و خشم، به جای انتخاب یکی، مسئولانه هر دو را بشناسد و مدیریت کند.

❤️ https://t.me/filsofak
14👏4
📍در ستایش غرور
آیا همیشه پایین آوردنِ خود، نشانه‌ی فروتنی است؟
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 سال‌هاست کلمه‌ی «غرور» را با اخم به زبان می‌آوریم. انگار همین که کسی از خودش با رضایت حرف بزند، باید دنبال نشانه‌ای از خودخواهی بگردیم. آدمی که از کارش خوشحال است، موفقیتش را پنهان نمی‌کند یا برای توانایی‌اش عذرخواهی ندارد، گاهی با یک برچسب ساده روبه‌رو می‌شود: مغرور. انگار میان دیدنِ ارزش خود و بزرگ دیدنِ خود، فاصله‌ای وجود ندارد.
■ شاید بخشی از سوءتفاهم از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از اینکه یک واژه، چند تجربه‌ی متفاوت را در خودش جا داده است. غروری که دیگری را کوچک می‌کند، از جنس دیگری است. اما آن لحظه‌ای که انسان بعد از سال‌ها تلاش به خودش نگاه می‌کند و می‌گوید «از این راهی که آمده‌ام راضی‌ام»، چیزی شبیه آرامش در آن هست. کسی که برای هر قدمش نیاز به تأیید دیگران ندارد، درونش جایی برای ایستادن ساخته است.
■ در روان‌شناسی میان عزت نفس و خودبزرگ‌بینی فاصله‌ی مهمی وجود دارد. فردی که عزت نفس دارد، لازم نیست هر روز خودش را به جهان ثابت کند. موفقیت دیگران، ارزش او را کم نمی‌کند. شکست هم تمام ساختمان هویتش را فرو نمی‌ریزد. او خودش را با مجموعه‌ای از ضعف‌ها، توانایی‌ها، خطاها و تجربه‌ها می‌شناسد؛ نه با یک تصویر بی‌نقص که باید همیشه از آن دفاع کند.
■ گاهی آدم‌ها از ترسِ دیده شدن، خودشان را کوچک می‌کنند. جمله‌ای ساده را زیاد شنیده‌ایم: «کاری نکردم.» پشت این جمله همیشه فروتنی نیست. گاهی انسانی ایستاده که سال‌ها یاد گرفته هر چیزی را که از خودش می‌بیند، کم‌رنگ کند تا مبادا متهم به خودخواهی شود. تعریف را پس می‌زند، موفقیتش را کوچک می‌کند و سهم خودش را از اتفاق‌های خوب زندگی‌اش کنار می‌گذارد.
■ ارسطو فضیلت را در تعادل می‌دید؛ در فاصله‌ای میان دو سوی افراط. شجاعت جایی میان ترس و بی‌پروایی شکل می‌گیرد. بخشندگی میان خساست و اسراف معنا پیدا می‌کند. شاید رابطه‌ی انسان با خودش هم چنین وضعی داشته باشد. جایی میان تحقیر خویش و ستایش افراطی خویش، انسانی نشسته که اندازه‌ی خودش را می‌شناسد؛ نه تاجی روی سر گذاشته و نه خاکی بر سر ریخته است.
■ نیچه با آن بخش از فرهنگ و اخلاقی درگیر بود که انسان را به کوچک کردن نیروهای زندگی دعوت می‌کرد. او از انسانی حرف می‌زد که جرئت آفرینندگی دارد؛ کسی که از ترس نگاه دیگران، خودش را خاموش نمی‌کند. خوانش سطحی از نیچه ممکن است او را ستایشگر قدرتِ بی‌حد نشان دهد، اما مسئله‌ی عمیق‌تر او، بازگرداندن انسان به خودش بود؛ به توانایی‌هایی که گاهی زیر لایه‌های ترس و شرم پنهان می‌شوند.
■ فروتنیِ افراطی اغلب ریشه‌هایی قدیمی دارد. کودکی که برای دیده شدن فقط زمانی تشویق شده که کامل بوده، ممکن است بعدها با هر موفقیتی احساس غریبی کند. تعریف شنیدن برایش راحت نیست؛ چون جایی در ذهنش موفقیت با اضطراب همراه شده است. برای همین ترجیح می‌دهد پیش از آنکه دیگری او را کوچک کند، خودش این کار را انجام دهد.
■ غرور سالم صدای بلندی ندارد. بیشتر شبیه کسی است که پشت میز کارش نشسته، به دست‌های خسته‌اش نگاه می‌کند و می‌داند این خستگی بی‌معنا نبوده است. نیازی ندارد اتاق را پر کند، نام خودش را تکرار کند یا از دیگران چیزی کم کند. فقط جای خودش را در جهان می‌شناسد.
■ شاید بلوغ، رسیدن به جایی باشد که انسان بتواند درباره‌ی خودش با دقت نگاه کند؛ نه با چشمی که همیشه دنبال نقص می‌گردد و نه با چشمی که همه‌چیز را زیباتر از واقعیت می‌بیند. دیدنِ خویشتن، همان‌قدر که نیازمند فروتنی است، به کمی غرور هم احتیاج دارد؛ غروری که آرام می‌گوید: این زندگی، این تلاش و این مسیر، ارزش دیده شدن دارد.

#در_ستایش ۷

❤️ https://t.me/filsofak
11👏7👍2🔥1
Forwarded from اتاق درمان
📍طرحواره‌ها عاشق چه کسانی می‌شوند؟
(چرا بعضی آدم‌ها همیشه جذب یک تیپ آدم مشابه می‌شوند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻ذهن، آشنا را انتخاب می‌کند، نه لزوماً سالم را
بیشتر آدم‌ها خیال می‌کنند جذب شدن، اتفاقی است؛ انگار ناگهان کسی را می‌بینند و دل می‌بازند. اما روان‌شناسی طرحواره‌ها روایت دیگری دارد. بر اساس نظریه جفری یانگ، هر انسان از کودکی مجموعه‌ای از الگوهای هیجانی عمیق را در خود شکل می‌دهد که به آن‌ها «طرحواره» گفته می‌شود. این طرحواره‌ها فقط احساسات ما را هدایت نمی‌کنند؛ بلکه در انتخاب شریک عاطفی نیز نقش دارند. مغز، بیش از آنکه به دنبال «بهترین» رابطه باشد، به دنبال «آشناترین» رابطه است؛ حتی اگر آن آشنایی دردناک باشد.


▪️رهاشدگی، شیفته آدم‌های ناپایدار
کسی که طرحواره رهاشدگی دارد، معمولاً جذب افرادی می‌شود که از نظر عاطفی ناپایدارند؛ کسانی که گاهی بسیار نزدیک می‌شوند و گاهی ناگهان فاصله می‌گیرند. او ناخودآگاه امیدوار است این بار کسی که همیشه می‌رود، بماند. اما همین امید، بارها او را در همان چرخه قدیمی گرفتار می‌کند.

▪️ایثار، مکمل خودمحوری
افرادی که طرحواره ایثار دارند، اغلب جذب کسانی می‌شوند که طرحواره استحقاق یا خودمحوری دارند. یکی مدام می‌بخشد و دیگری مدام می‌خواهد. در ظاهر این دو نفر مکمل هم هستند، اما در واقع هر دو، طرحواره‌های یکدیگر را تقویت می‌کنند و رابطه به‌تدریج نابرابر می‌شود.

▪️محرومیت هیجانی، به دنبال آدم‌های سرد
کسی که احساس می‌کند هرگز به اندازه کافی محبت ندیده، معمولاً جذب آدم‌های کم‌ابراز، سرد یا دور از دسترس می‌شود. محبت بی‌قیدوشرط برای او غریب است، اما بی‌توجهی، احساسی آشنا دارد. ذهن، اغلب آشنایی را با امنیت اشتباه می‌گیرد.

▪️اطاعت، جذب شخصیت‌های سلطه‌گر
افراد دارای طرحواره اطاعت، معمولاً با کسانی وارد رابطه می‌شوند که کنترل‌گر و اقتدارطلب هستند. آن‌ها از کودکی آموخته‌اند مخالفت کردن خطر دارد؛ بنابراین در بزرگسالی نیز ترجیح می‌دهند خواسته‌های خود را کنار بگذارند تا رابطه حفظ شود.

▪️نقص و شرم، اسیر نگاه انتقادگر
کسی که در عمق وجودش خود را ناکافی می‌داند، اغلب جذب افراد سخت‌گیر و کمال‌طلب می‌شود. او تصور می‌کند اگر بتواند رضایت چنین فردی را جلب کند، بالاخره احساس ارزشمندی خواهد کرد؛ اما نتیجه معمولاً برعکس است و احساس شرم عمیق‌تر می‌شود.

▪️این‌ها قانون نیستند، الگو هستند
البته هیچ‌کس فقط یک طرحواره ندارد. شخصیت هر انسان از ترکیب چندین طرحواره، سبک دلبستگی و تجربه‌های زندگی ساخته می‌شود. بنابراین این الگوها حکم قطعی نیستند، بلکه گرایش‌هایی هستند که پژوهش‌های روان‌شناسی آن‌ها را بارها مشاهده کرده‌اند.

▪️شناخت طرحواره، آغاز انتخاب‌های تازه
خبر خوب این است که طرحواره‌ها سرنوشت نیستند. وقتی انسان الگوهای ناهشیار خود را می‌شناسد، کم‌کم یاد می‌گیرد میان «آشنا بودن» و «سالم بودن» تفاوت بگذارد. شاید بلوغ روانی از همان لحظه‌ای آغاز شود که دیگر جذب همان آدم‌هایی نمی‌شویم که همیشه زخمی‌مان می‌کردند.

#اتاق_درمان ۱۵

❤️ https://t.me/DarmanRoom
10👍4👏3🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کارل پوپر از فلسفه می‌گوید.

زیرنویس فارسی

❤️ @filsofak
1👍1🔥1👏1