فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
7.28K subscribers
2.44K photos
1.39K videos
346 files
1.01K links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@mostafa_soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
◼️ کارگاه آنلاین نویسندگی خلاق
🕊️ با رویکرد نوشتن‌درمانی
✍🏻 مدرس: مصطفی سلیمانی

گاهی آدم فقط نیاز دارد بنویسد؛
نه برای شاهکار ساختن، برای نفس کشیدن.

در این دوره یاد می‌گیریم:
تبدیل تجربه‌های شخصی به روایت
نوشتن از دل احساسات
نوشتن ساده، عمیق و واقعی
استفاده از نوشتن برای آرامش و شناخت بهتر خود

📅 جمعه‌ها | ساعت ۱۰ تا ۱۲
🔹 ۸ جلسه آنلاین | دوره ۲۶
💰 شهریه: ۲/۵ میلیون تومان

📩 ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر:
تلگرام و بله
@Atefedelkhosh

💳 واریز به کارت بانک ملی:
6037 9981 3127 2279

❤️https://t.me/anjoman_moozh
6👏1
📍در ستایشِ عقب افتادن
(مگر همیشه جلو بودن، نشانه‌ی خوب زیستن است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، مسابقه را از همان کودکی شروع می‌کند. اول شاگرد اول بودن، بعد دانشگاه بهتر، شغل بهتر، خانه بهتر، سفرهای بیشتر و زندگی‌ای که باید از زندگی دیگران عقب نماند. انگار کسی سوت آغاز یک دوی بی‌پایان را زده و ما، حتی وقتی خسته‌ایم، همچنان می‌دویم. نه برای رسیدن به جایی مشخص، بلکه برای جا نماندن از بقیه.

◼️ اما شاید یکی از شریف‌ترین اتفاق‌های زندگی، همین عقب افتادن باشد. عقب افتادن از مسابقه‌ای که هیچ‌وقت برای شرکت در آن ثبت‌نام نکرده بودیم. چه کسی گفته باید هم‌زمان با بقیه عاشق شد؟ چه کسی گفته باید تا فلان سن، فلان مقدار پول داشت؟ چه کسی قانون گذاشته که زندگی، یک جدول زمان‌بندی مشترک دارد؟

◼️ تاریخ، برخلاف تصور ما، چندان عاشق آدم‌های عجول نبوده است. بسیاری از ایده‌های بزرگ، بسیاری از کتاب‌های ماندگار و بسیاری از انسان‌های پخته، محصول تأخیر بوده‌اند، نه شتاب. میوه‌ای که زود برسد، لزوماً شیرین‌تر نیست. بعضی چیزها، فقط در زمان خودش معنا پیدا می‌کنند.

◼️ روان‌شناسان می‌گویند بخش بزرگی از اضطراب انسان مدرن، نه از نداشتن، بلکه از مقایسه کردن می‌آید. ما کمتر از آنچه تصور می‌کنیم، از زندگی خودمان ناراضی هستیم؛ بیشتر از این ناراحتیم که چرا دیگری جلوتر به نظر می‌رسد. شبکه‌های اجتماعی هم این توهم را کامل‌تر کرده‌اند. آنجا همه در حال رسیدن‌اند و فقط ما هستیم که احساس می‌کنیم جا مانده‌ایم.

◼️ شاید مسئله این باشد که «عقب افتادن» را با «شکست خوردن» اشتباه گرفته‌ایم. در حالی که گاهی عقب افتادن، نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر شتابی که روح را فرسوده می‌کند. مقاومت در برابر این وسوسه که ارزش خودمان را با سرعت دیگران اندازه بگیریم.

◼️ فیلسوفان رواقی می‌گفتند انسان آزاد، کسی نیست که همه چیز را به دست آورده باشد؛ کسی است که اسیر مقایسه نباشد. و راستش، چه زندانی‌ای سخت‌تر از این که آدم، تمام عمرش را با متر دیگران اندازه بگیرد؟

◼️ بعضی عقب افتادن‌ها، در حقیقت کنار کشیدن‌اند. مثل مسافری که وسط راه، ماشین را کنار می‌زند تا غروب را تماشا کند، در حالی که بقیه با عجله از کنارش رد می‌شوند. شاید آن‌ها زودتر برسند، اما او چیزی را دیده که دیگران از دست داده‌اند.

◼️ عجیب است؛ خیلی از زیباترین چیزهای دنیا با عجله به دست نمی‌آیند. عشق، بلوغ، آرامش، دوستی و حتی فهمیدن خودمان، همه از جنس رسیدن‌های آهسته‌اند. انگار زندگی، بعضی از هدیه‌هایش را فقط به کسانی می‌دهد که آن‌قدر شجاعت دارند که گاهی از صف مسابقه بیرون بیایند.

◼️ شاید قرار نبوده همه اول باشند. شاید اصلاً قرار نبوده همه به یک جا برسند. شاید بخشی از بلوغ، همین باشد که آدم یک روز، وسط این هیاهوی بزرگ، دستش را بالا ببرد و با لبخندی آرام بگوید:

«اشکالی ندارد...
اگر کمی عقب افتاده باشم.
من که برای مسابقه نیامده بودم؛
آمده بودم زندگی کنم.»

#در_ستایش ۴

❤️ https://t.me/filsofak
13👏8👍3
📍اسمش را مثل تکه‌ای سیانور زیر زبانم پنهان کرده‌ام؛ می‌ترسم شبی از شدت دلتنگی، فقط یک‌بار صدایش بزنم و همه‌چیز تمام شود. بعضی نام‌ها واژه نیستند؛ آخرین گلوله‌ی قلب‌اند.
✍️ #مصطفی_سلیمانی
#عاشقانه

❤️ https://t.me/filsofak
12👍7💔5
Forwarded from اتاق درمان
📍بدنِ سخنگو
(وقتی بدن به جای ما حرف می‌زند، چه چیزی را پنهان کرده‌ایم؟)
✍️
#مصطفی_سلیمانی

«رنجی که به زبان نمی‌رسد، به بدن می‌نشیند.
بیماری‌های روان‌تنی، نامه‌هایی هستند که به مقصد نرسیده‌اند.»
📨 ژک آلن میلر


🔻 بعضی آدم‌ها قبل از آن‌که گریه کنند، سردرد می‌گیرند. قبل از آن‌که خشمگین شوند، معده‌شان می‌پیچد. قبل از آن‌که از پا بیفتند، کمرشان درد می‌گیرد. انگار بدن، زودتر از صاحبش متوجه ماجرا می‌شود. جایی درون ما، دستگاهی وجود دارد که حقیقت را ثبت می‌کند؛ حتی وقتی خودمان حاضر نیستیم آن را ببینیم. به همین دلیل است که گاهی پزشک می‌گوید «مشکل خاصی پیدا نکردیم»، اما درد همچنان سر جای خودش مانده است؛ مثل نامه‌ای که فرستنده‌اش معلوم است، اما گیرنده از باز کردنش امتناع می‌کند.

■ ما انسان‌ها موجوداتی سخنگو هستیم، اما عجیب است که بخش بزرگی از زندگی‌مان را بدون گفتن سپری می‌کنیم. از کودکی یاد می‌گیریم بعضی چیزها را نگوییم؛ «ناراحتش نکن»، «اعتراض نکن»، «آبرو می‌رود»، «صبور باش». کم‌کم به جای بیان احساسات، آن‌ها را انبار می‌کنیم. خشم‌ها در انبار می‌مانند، سوگ‌ها در انبار می‌مانند، ترس‌ها در انبار می‌مانند. اما هیچ انباری بی‌نهایت ظرفیت ندارد. آنچه از دهان بیرون نمی‌آید، گاهی از مسیر دیگری راه خودش را پیدا می‌کند.

■ پزشک و روانکاو اتریشی، زیگموند فروید، بیش از یک قرن پیش متوجه شد که بعضی رنج‌ها لباس جسم می‌پوشند. او بیمارانی را می‌دید که دستشان فلج شده بود، اما هیچ آسیب عصبی نداشتند؛ چشمشان نمی‌دید، اما چشم سالم بود. فروید همه پاسخ‌ها را پیدا نکرد، اما یک سؤال مهم را مطرح کرد: آیا ممکن است بدن، صحنه‌ای باشد که روان روی آن نمایش اجرا می‌کند؟ امروز دانش پزشکی پاسخ پیچیده‌تر و دقیق‌تری به این پرسش می‌دهد، اما اصل ماجرا همچنان پابرجاست؛ میان ذهن و بدن، دیوار بتنی وجود ندارد.

■ جامعه مدرن هم در این میان بی‌تقصیر نیست. ما در عصری زندگی می‌کنیم که عملکرد را می‌ستاید و احساس را مزاحم می‌داند. باید کار کنیم، تولید کنیم، لبخند بزنیم، موفق باشیم. کمتر کسی می‌پرسد: «واقعاً حالت چطور است؟» نتیجه آن است که بسیاری از آدم‌ها به جای تجربه کردن احساساتشان، آن‌ها را مدیریت می‌کنند؛ به جای سوگواری، مشغول می‌شوند؛ به جای خشم، سکوت می‌کنند؛ به جای ترس، وانمود به قدرت می‌کنند. اما احساسات دفن نمی‌شوند؛ فقط محل زندگی‌شان را عوض می‌کنند.

■ شاید به همین دلیل باشد که گاهی یک درد مزمن، بیش از یک علامت پزشکی است. نه به این معنا که بیماری واقعی نیست یا فقط «توهم» است؛ بلکه به این معنا که بدن می‌تواند حامل معنایی باشد. هر درد، پیامی نیست؛ اما بعضی دردها پیام دارند. پرسش مهم این است: این درد چه زمانی شروع شد؟ پس از کدام فقدان؟ کدام جدایی؟ کدام شکست؟ کدام خشم فروخورده؟ گاهی تاریخچه یک درد، از خود درد مهم‌تر است.

■ در زبان فارسی می‌گوییم «دلم شکست»، «جگرم سوخت», «نفس کم آوردم». این‌ها فقط استعاره نیستند. انسان قرن‌ها پیش از آن‌که علوم اعصاب متولد شوند، می‌دانست که احساسات در بدن ردپا می‌گذارند. زبان روزمره ما آرشیوی از این تجربه‌های کهن است. بدن و روان دو همسایه نیستند؛ یک خانه‌اند که از دو پنجره دیده می‌شوند.

■ شاید درمان همیشه از دارو شروع نشود؛ گاهی از یک گفت‌وگوی صادقانه آغاز می‌شود. از لحظه‌ای که فرد بتواند نامی برای رنجش پیدا کند. آنچه نام دارد، قابل فهم می‌شود و آنچه فهمیده شود، کمتر نیاز دارد خود را در قالب درد پنهان کند. روان‌شناسان سال‌هاست بر اهمیت «بیان هیجانی» تأکید می‌کنند؛ نه برای سبک شدن شاعرانه، بلکه برای جلوگیری از انباشته شدن تجربه‌هایی که دیر یا زود راهی برای ظهور پیدا می‌کنند.

■ بدن دشمن ما نیست. وقتی درد می‌گیرد، اغلب در حال خیانت نیست؛ در حال اطلاع‌رسانی است. شاید بعضی بیماری‌های روان‌تنی را بتوان آخرین تلاش بدن برای رساندن نامه‌ای دانست که سال‌ها پشت درِ زبان مانده است. نامه‌ای که فقط یک جمله روی پاکت آن نوشته شده: «لطفاً مرا بخوان.» و چه‌بسا بسیاری از دردها، درست از همان روزی آرام‌تر شوند که سرانجام کسی این نامه را باز کند؛ حتی اگر آن «کسی»، خودِ ما باشیم.

#اتاق_درمان ۹

❤️
https://ble.ir/filsofak
10👌10🔥3👏1😭1
📢 در گردهمایی «تاکستان زنجان» درباره جنگ، زخم و نوشتن سخن خواهم گفت؛ از کلمه‌هایی که می‌توانند رنج را به مسیر التیام بدل کنند.
#مصطفی_سلیمانی

📅 چهارشنبه ۲۰ خرداد
📍 کتابخانه سهروردی زنجان

❤️ https://ble.ir/filsofak
7👍1
Forwarded from اتاق درمان
📍ردِ انگشتِ خاطره
(آیا رهایی، فراموش کردن است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

«درمان از فراموشی حاصل نمی‌شود، از یادآوری بدون احساس درد حاصل می‌شود!»
ــ فروید

🔻آدم گاهی سال‌ها صرفِ فراموش کردن چیزی می‌کند که قرار نبوده فراموش شود. انگار نشسته باشد کنار رودخانه و با دو دستش بخواهد جلوی آب را بگیرد. خسته می‌شود، دست‌هایش درد می‌گیرند، اما آب، راه خودش را پیدا می‌کند. خاطره‌ها هم همین‌طورند. آن‌ها برای ماندن ساخته شده‌اند، نه برای حذف شدن.

▪️ما از درد فرار می‌کنیم، نه از خاطره. از لرزیدن صدا هنگام گفتن یک اسم، از بغضی که بی‌خبر میان یک عصر معمولی سبز می‌شود، از خیابانی که هنوز بوی کسی را می‌دهد که سال‌هاست رفته است. وگرنه مگر می‌شود از خودِ زندگی فرار کرد؟ مگر می‌شود تکه‌ای از گذشته را برید و وانمود کرد که هیچ‌وقت وجود نداشته است؟

▪️بعضی‌ها فکر می‌کنند خوب شدن یعنی دیگر چیزی به یاد نیاوری. اما مگر مادری، تولد فرزندش را فراموش می‌کند؟ مگر کسی که عزیزی را از دست داده، می‌تواند جای خالی او را از حافظه‌اش پاک کند؟ آدم‌ها فراموش نمی‌کنند؛ فقط یاد می‌گیرند با جای خالی‌ها زندگی کنند.

▪️درد، در حقیقت، اصرارِ زندگی برای دیده شدن است. زخمی که نادیده گرفته می‌شود، آرام نمی‌گیرد. درست مثل کودکی که هرچه بیشتر نادیده‌اش بگیری، بلندتر صدایت می‌زند. شاید به همین خاطر است که بعضی غم‌ها، سال‌ها بعد، از پشت یک آهنگ قدیمی یا بوی یک عطر آشنا، دوباره سر برمی‌آورند؛ نه برای اینکه ما را بشکنند، بلکه برای اینکه بالاخره دیده شوند.

▪️زمان، برخلاف چیزی که می‌گویند، درمانگر نیست. زمان فقط می‌گذرد. این ما هستیم که یا در کنار خاطره‌ها پیر می‌شویم، یا با آن‌ها آشتی می‌کنیم. و آشتی، چیز عجیبی است. یعنی هنوز بتوانی به گذشته نگاه کنی، اما دیگر لازم نباشد چشم‌هایت را ببندی.

▪️رهایی، شاید شبیه عبور از کنار خانه‌ای قدیمی باشد. خانه‌ای که روزگاری همه دنیایت در آن خلاصه می‌شد. می‌ایستی، نگاهی می‌اندازی، لبخندی محو روی صورتت می‌نشیند و بعد، آرام به راهت ادامه می‌دهی. نه برای اینکه آن خانه بی‌اهمیت شده، بلکه چون دیگر زندانیِ دیوارهایش نیستی.

▪️بعضی زخم‌ها هیچ‌وقت محو نمی‌شوند؛ فقط از سوزش می‌افتند. مثل جای بخیه‌ای روی تن که هنوز هست، اما دیگر درد ندارد. نگاهش می‌کنی و به جای ناله، داستانی به یادت می‌آید؛ داستان آدمی که روزی شکست، گریه کرد، زمین خورد، اما همان‌جا نماند.

▪️شاید شفای واقعی، نه در پاک کردن رد انگشتِ خاطره، که در همین باشد؛ در اینکه بتوانی گذشته را به یاد بیاوری و قلبت دیگر از جا کنده نشود. اینکه نام‌ها هنوز نام باشند، تصویرها هنوز تصویر، اما درد، بار و بندیلش را جمع کرده باشد و بی‌صدا رفته باشد.

▪️و شاید بزرگ شدن، چیزی جز این نباشد؛ اینکه یاد بگیری بعضی چیزها قرار نیست از یادت بروند. قرار است دیگر تو را از پا نیندازند.

#اتاق_درمان ۱۰

❤️ https://ble.ir/filsofak
5👏5👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
غمِ تو توی پوستم فرو رفته است؛
راه می‌رود، ریشه می‌دواند، تکثیر می‌شود و هر شب به شکلی تازه برمی‌گردد.
انگار عشقِ تو بلد نیست تمام شود؛ فقط هی چهره عوض می‌کند.
✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
🔥5🙏1💔1
📍مسأله‌ی اخلاق در اقلیت
(وقتی اکثریت چیزی را درست می‌داند، آیا درست هنوز درست است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 یک کلاس درس را تصور کن. معلم یک سؤال ساده می‌پرسد. جواب روشن است. اما چیزی در فضا عوض می‌شود؛ همه یک جواب اشتباه می‌دهند، با اطمینان. تو جواب درست را می‌دانی، اما قبل از اینکه بگویی، نگاه می‌کنی. به صورت‌ها. به سکوت. به اعتماد جمع. همان لحظه، دانستن کافی نیست. ذهن شروع می‌کند به عقب‌رفتن. اینجا نقطه شروع «اقلیت اخلاقی» است؛ جایی که حقیقت وجود دارد، اما از حمایت جمع بی‌بهره است.

▪️ روانشناس اجتماعی «سولومون اَش» نشان داد: «افراد در ادراکات ساده، تحت فشار جمع به خطای آشکار تن می‌دهند.» نکته مهم این نیست که انسان اشتباه می‌کند؛ نکته این است که انسان برای هماهنگی با جمع، حتی در چیزی که می‌بیند هم بازبینی می‌کند. یعنی واقعیت، قبل از آنکه دیده شود، از فیلتر جمع عبور می‌کند. در چنین شرایطی، شک کردن به خود، طبیعی‌تر از شک کردن به جمع می‌شود.

▪️ جامعه‌شناس «اِمیل دورکیم» توضیح می‌دهد که هر جامعه یک «وجدان جمعی» تولید می‌کند؛ مجموعه‌ای از بدیهیات که کمتر کسی آن را زیر سؤال می‌برد. این وجدان جمعی برای نظم ضروری است، اما همیشه قابل اعتماد نیست. گاهی فقط نتیجه تکرار است، نه تأمل. وقتی تکرار جای فکر را می‌گیرد، مخالفت کردن دیگر صرفاً اختلاف نظر نیست؛ نوعی خروج از نظم محسوب می‌شود.

▪️ روانشناس «استانلی میلگرام» در پژوهش‌هایش نشان داد: «انسان‌ها در برابر اقتدار، مسئولیت اخلاقی خود را به بیرون از خود منتقل می‌کنند.» یعنی فرد به جای اینکه بپرسد «من چه می‌فهمم»، می‌پرسد «دیگران چه می‌خواهند». در این انتقال، اخلاق از درون فرد به ساختار بیرونی منتقل می‌شود. اقلیت اخلاقی یعنی لحظه‌ای که این انتقال قطع می‌شود و مسئولیت دوباره به خود فرد برمی‌گردد.

▪️ فشار اصلی همیشه بیرونی نیست. ذهن وارد فرسایش آرام می‌شود. تجربه شخصی در یک سمت است، تجربه جمع در سمت دیگر. فرد برای کاهش تنش، حقیقت شخصی خود را کمی تغییر می‌دهد تا کمتر در تعارض بماند. این نقطه، خاموش شدن تدریجی اخلاق است، نه شکستن ناگهانی آن.

▪️ «هانا آرنت» می‌گوید: «شر زمانی خطرناک می‌شود که بدون اندیشیدن، عادی شود.» این عادی شدن در زندگی روزمره هم رخ می‌دهد؛ جایی که رفتار نادرست آن‌قدر تکرار می‌شود که دیگر کسی مکث نمی‌کند. اخلاق در اقلیت دقیقاً در همین مکث شکل می‌گیرد؛ در توقفی کوتاه قبل از همراهی.

▪️ در کربلا، مسئله فقط یک رویداد تاریخی نیست؛ یک وضعیت انسانی است. جایی که عددها تعیین‌کننده حقیقت نبودند. فشار جمع به نقطه‌ای رسیده بود که همراهی ساده‌ترین انتخاب ممکن بود. در چنین فضایی، جمله نقل‌شده از امام حسین: «اگر دین ندارید، آزاده باشید» معنایی فراتر از مذهب پیدا می‌کند؛ دعوت به حداقل اخلاق انسانی در لحظه فروپاشی معیارها. یعنی حتی وقتی باور مشترک وجود ندارد، هنوز مرزی باقی می‌ماند: مرز آزادگی در برابر ظلم و همراهی کور. در کربلا، اقلیت بودن کم بودن عدد نیست؛ ایستادن در برابر عادی شدن حقیقت است، حتی وقتی سکوت آسان‌تر است.

▪️ «فریدریش نیچه» می‌گوید: «اخلاق گله‌ای، اخلاقی است که از ترس تنها ماندن ساخته می‌شود.» یعنی درست بودن با زیاد بودن یکی گرفته می‌شود. اقلیت بودن یعنی شکستن این معادله و پذیرفتن اینکه حقیقت الزاماً اکثریت ندارد.

▪️ در زندگی روزمره این موقعیت بارها تکرار می‌شود. در جمعی که قضاوت نادرستی شکل گرفته، در محیط کاری که تصمیمی بدون بررسی پذیرفته شده، یا در موقعیتی که سکوت از اعتراض راحت‌تر است. یک جمله کوتاه کافی است تا فرد از جمع جدا شود، اما همین جمله هزینه دارد.

▪️ روانشناس «کارل راجرز» می‌گوید: «وقتی انسان میان پذیرفته شدن و وفاداری به تجربه درونی خود قرار می‌گیرد، تنش روانی شکل می‌گیرد.» این تنش ساده نیست؛ ترکیب نیاز به تعلق و نیاز به صداقت است. اقلیت اخلاقی در همین نقطه شکل می‌گیرد.

▪️ اخلاق در اقلیت یک موقعیت دائمی نیست. بیشتر شبیه یک لحظه است؛ لحظه‌ای میان همراهی و توقف. در همین لحظه کوتاه است که تفاوت شکل می‌گیرد؛ بین کسی که بخشی از جریان جمع است و کسی که هنوز توان شنیدن صدای خودش را دارد.

#محرم_نوشت ۱

❤️ https://t.me/filsofak
9👏3💯3
📍وفاداری تا کجا اخلاقی است؟
(چه زمانی وفاداری از یک فضیلت به یک خطا تبدیل می‌شود؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 بعضی واژه‌ها آن‌قدر خوش‌نام‌اند که کمتر کسی جرأت می‌کند درباره‌شان سؤال بپرسد. وفاداری یکی از آن‌هاست. وقتی می‌گوییم فلانی وفادار است، معمولاً در حال تعریف کردن از او هستیم. اما اخلاق از ما می‌خواهد کمی آهسته‌تر قضاوت کنیم. چون هر وفاداری‌ای فضیلت نیست. گاهی انسان به چیزی وفادار می‌ماند که مدت‌هاست شایستگی این وفاداری را از دست داده است.

▪️ وفاداری در ساده‌ترین معنا یعنی ماندن؛ اما اخلاق فقط به ماندن نگاه نمی‌کند، به دلیل ماندن هم نگاه می‌کند. کسی ممکن است از روی ترس بماند، از روی عادت بماند، از روی وابستگی بماند یا از روی منفعت بماند. همه این‌ها ماندن‌اند، اما همه آن‌ها فضیلت نیستند.

▪️ روانشناسان می‌گویند یکی از عمیق‌ترین نیازهای انسان، نیاز به تعلق است. ما دوست داریم جایی به ما تعلق داشته باشد؛ یک خانواده، یک دوستی، یک گروه یا یک باور. این نیاز، زیبا و انسانی است. اما گاهی همین نیاز باعث می‌شود چشممان را بر خطاها ببندیم. آن‌قدر می‌ترسیم چیزی را از دست بدهیم که دیگر نمی‌توانیم درباره آن قضاوت منصفانه داشته باشیم.

▪️ به همین دلیل است که بسیاری از وفاداری‌های آسیب‌زا، در ابتدا بسیار شریف به نظر می‌رسند. دوستی که سال‌ها تحقیر می‌شود اما رابطه را ترک نمی‌کند. کارمندی که شاهد بی‌عدالتی است اما سکوت می‌کند. عضوی از یک خانواده که حقیقت را پنهان می‌کند تا آرامش ظاهری حفظ شود. در همه این موقعیت‌ها، انسان نام وفاداری را بر چیزی می‌گذارد که گاهی بیشتر شبیه ترس است تا فضیلت.

▪️ فیلسوف اخلاق «آلاسدیر مک‌اینتایر» معتقد است فضیلت‌ها به خودی خود ارزشمند نیستند؛ ارزش آن‌ها به چیزی بستگی دارد که در خدمتش قرار می‌گیرند. شجاعت اگر در خدمت ظلم باشد فضیلت نیست. وفاداری هم همین‌طور است. پیش از آنکه بپرسیم «آیا وفادار بودی؟» باید بپرسیم «به چه چیزی وفادار بودی؟»

▪️ کربلا یکی از مهم‌ترین میدان‌های تأمل درباره همین پرسش است. معمولاً وقتی از یاران امام حسین سخن می‌گوییم، از وفاداری آنان حرف می‌زنیم. اما آنچه این وفاداری را ارزشمند می‌کند، صرفِ ماندن نیست. در تاریخ کم نبوده‌اند کسانی که تا آخر در کنار فرمانده یا رهبر خود مانده‌اند. آنچه یاران حسین را متمایز می‌کند، آگاهیِ پیش از وفاداری است.

▪️ شب عاشورا، یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های اخلاقی تاریخ شکل می‌گیرد. نقل شده است که امام حسین بیعت را از یاران خود برداشت و به آنان اجازه رفتن داد. این لحظه بسیار مهم است؛ زیرا وفاداری زمانی معنا پیدا می‌کند که امکان رفتن وجود داشته باشد. اگر راه خروج بسته باشد، ماندن فضیلت نیست. فضیلت آنجاست که انسان بتواند برود و همچنان تصمیم بگیرد بماند.

▪️ در اینجا وفاداری از یک وابستگی کور فاصله می‌گیرد و به یک انتخاب اخلاقی تبدیل می‌شود. یاران حسین به خاطر ترس نماندند، به خاطر منفعت نماندند و حتی به خاطر عادت نماندند. آنان چیزی را در آن مسیر درست می‌دیدند که ارزش پرداختن هزینه داشت. وفاداری‌شان نتیجه فهم بود، نه نتیجه اجبار.

▪️ از همین‌جا می‌توان تفاوت میان وفاداری سالم و وفاداری آسیب‌زا را فهمید. وفاداری سالم، قدرت فکر کردن را از انسان نمی‌گیرد. اجازه می‌دهد سؤال بپرسد، نقد کند و انتخاب کند. اما وفاداری ناسالم، فرد را به سایه دیگری تبدیل می‌کند؛ کسی که دیگر نمی‌پرسد چه چیزی درست است، فقط می‌پرسد چه کسی این را گفته است.

▪️ «اریک فروم» می‌نویسد: «عشق بالغ، پیوندی است که آزادی را حفظ می‌کند.» وفاداری نیز اگر سالم باشد، همین ویژگی را دارد. انسان را کوچک نمی‌کند، وابسته نمی‌کند و چشم او را نمی‌بندد. بلکه او را به چیزی متصل می‌کند که آگاهانه انتخاب کرده است.

▪️ شاید به همین دلیل باشد که اخلاق، وفاداری را کافی نمی‌داند. اخلاق از ما می‌خواهد علاوه بر وفادار بودن، بیدار هم باشیم. گاهی ماندن نشانه شرافت است و گاهی رفتن. هنر زندگی در این است که این دو را با هم اشتباه نگیریم. زیرا وفاداری، زمانی فضیلت است که در خدمت حقیقت باشد؛ وگرنه ممکن است فقط نام زیبایی باشد برای زنجیری که خودمان به دست و پای خویش بسته‌ایم.

#محرم_نوشت ۲

❤️ https://t.me/filsofak
👍119👏5👌1😴1
📍علم یا خلاقیت؛ رونالدو یا مسی؟
(چرا در دوئل میان دانش و خلاقیت، سمتِ مسی می‌ایستم)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 بعضی انتخاب‌ها، انتخاب میان خوب و بد نیستند؛ انتخاب میان دو زیبایی‌اند. مثل انتخاب میان علم و خلاقیت. یکی، جاده‌ای است که هزاران نفر پیش از ما پیموده‌اند و دیگری، راهی که هنوز کسی از آن عبور نکرده است. و اگر روزی مجبور شوم تنها یکی را انتخاب کنم، بی‌تردید دستم را به سمت خلاقیت دراز می‌کنم. نه از سر بی‌مهری به دانش، بلکه از آن رو که باور دارم جهان را همیشه کسانی جلو برده‌اند که جرأت کرده‌اند چیزی را ببینند که دیگران هنوز ندیده بودند.

روان‌شناسی شناختی در سال‌های اخیر، بیش از هر زمان دیگری به اهمیت تفکر خلاق توجه کرده است. جیمز کافمن، از شناخته‌شده‌ترین پژوهشگران حوزه خلاقیت، معتقد است که خلاقیت دیگر یک استعداد تجملی نیست؛ بلکه یکی از مهارت‌های ضروری قرن بیست‌ویکم است. دانش، پاسخ‌های موجود را در اختیار ما می‌گذارد، اما خلاقیت، پرسش‌های تازه می‌سازد. و تاریخ، بیشتر از آنکه با جواب‌ها تغییر کرده باشد، با سؤال‌های تازه دگرگون شده است.

برای فهم این تفاوت، گاهی فوتبال از بسیاری از کتاب‌های روان‌شناسی آموزنده‌تر است. کریستیانو رونالدو را که نگاه می‌کنم، انسانی را می‌بینم که با انضباط، تمرین هدفمند و یادگیری نظام‌مند، از خودش یک شاهکار ساخته است. او یادآور قدرت دانش و نظم است. هر حرکتش حساب‌شده است و هر موفقیتش، محصول هزاران ساعت تکرار و برنامه‌ریزی.

اما لیونل مسی، قصه دیگری است. انگار ذهنش، پیش از آنکه قوانین را حفظ کند، راه‌های تازه را کشف می‌کند. پاس‌هایی که هیچ‌کس انتظارشان را ندارد، دریبل‌هایی که در هیچ کتابی نوشته نشده‌اند و تصمیم‌هایی که بیشتر به الهام شباهت دارند تا محاسبه. روان‌شناسان شناختی این توانایی را «تفکر واگرا» می‌نامند؛ توانایی دیدن امکان‌هایی که از چشم دیگران پنهان مانده است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از لحظه‌های جادویی فوتبال، نه از دل فرمول‌ها، بلکه از دل خلاقیت بیرون آمده‌اند.

البته این مقایسه، ستایش یکی و نادیده گرفتن دیگری نیست. رونالدو بدون نبوغ ذاتی خود، رونالدو نمی‌شد و مسی بدون هزاران ساعت تمرین، هرگز به مسی تبدیل نمی‌شد. اما وقتی همه چیز برابر است، آنچه تفاوت می‌آفریند، خلاقیت است. میهالی چیکسنت‌میهایی، روان‌شناس برجسته و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان خلاقیت، باور داشت که بزرگ‌ترین جهش‌های تمدن بشری، محصول ذهن‌هایی است که توانسته‌اند از چارچوب‌های رایج فراتر بروند. جهان را نه کسانی که فقط خوب یاد گرفته‌اند، بلکه کسانی تغییر داده‌اند که متفاوت اندیشیده‌اند.

پژوهش‌های جدید نیز نشان می‌دهند ذهن انسان در شرایطی که فرصت خیال‌پردازی، بازی ذهنی و رها شدن از الگوهای سخت را پیدا می‌کند، توانایی بیشتری برای تولید ایده‌های تازه دارد. از نگاه روان‌شناسی شناختی، خلاقیت تنها یک موهبت نیست؛ نوعی شیوه نگاه کردن به جهان است. همان قابلیتی که باعث می‌شود دو نفر به یک مسأله نگاه کنند و فقط یکی از آن‌ها، راهی را ببیند که پیش از آن وجود نداشته است.

شاید سال‌ها بعد، کسی از ما نپرسد چند کتاب خواندیم یا چند فرمول را از بر بودیم. اما جهان، ما را با چیزهایی به یاد خواهد آورد که پیش از ما وجود نداشتند و به دست ما آفریده شدند. علم، چراغی ارزشمند است، اما خلاقیت، پنجره‌ای است که نور را به اتاق‌های ناشناخته می‌رساند.

برای همین است که اگر روزی میان رونالدو و مسی، میان نظم و الهام، میان دانش و خلاقیت، ناچار به انتخاب باشم، سمتِ مسی می‌ایستم؛ نه چون علم را کم‌اهمیت می‌دانم، بلکه چون باور دارم آینده، بیش از هر چیز، متعلق به کسانی است که جرأت می‌کنند جهان را جور دیگری ببینند.

❤️ https://t.me/filsofak
👏85🥰1
📍ترس و اخلاقِ شجاعت
(آیا شجاعت یعنی نترسیدن، یا یعنی تسلیم ترس نشدن؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 بعضی واژه‌ها آن‌قدر تکرار شده‌اند که گمان می‌کنیم معنایشان را می‌دانیم. «شجاعت» یکی از همین واژه‌هاست. وقتی از انسان شجاع سخن می‌گوییم، معمولاً چهره کسی در ذهنمان شکل می‌گیرد که ترسی نمی‌شناسد؛ کسی که بی‌تردید و بی‌لرزش به دل خطر می‌زند. اما شاید این تصویر بیش از آنکه انسانی باشد، افسانه‌ای باشد.

▪️ انسان شجاع، برخلاف تصور ما، اغلب انسانی است که ترس را خوب می‌شناسد. صدای ترس را می‌شنود، تپش آن را در جان خود حس می‌کند، اما اجازه نمی‌دهد ترس، سرنوشت او را بنویسد.

▪️ ترس از نخستین همراهان انسان بوده است. اگر ترس نبود، بسیاری از ما هرگز به امروز نمی‌رسیدیم. ترس ما را از سقوط بازمی‌دارد، از خطر آگاه می‌کند و به ما یادآور می‌شود که موجوداتی شکننده‌ایم. بنابراین مسئله اخلاقی، وجود ترس نیست؛ مسئله این است که ترس در کجای زندگی ما می‌نشیند. آیا مشاور ماست یا فرمانروای ما؟

▪️ بخش بزرگی از لغزش‌های اخلاقی تاریخ، نه از نفرت، که از ترس زاده شده‌اند. ترس از تنهایی، ترس از حذف شدن، ترس از دست دادن جایگاه و ترس از آنکه دیگران چه خواهند گفت. انسان‌ها بارها حقیقت را دیده‌اند، اما جرئت ایستادن کنار آن را نداشته‌اند.

▪️ ارسطو، فیلسوف یونان باستان و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان اخلاق فضیلت، شجاعت را فضیلتی میان دو افراط می‌دانست: ترسویی و بی‌باکی. شجاع کسی نیست که خطر را نبیند؛ اتفاقاً خطر را می‌بیند، هزینه را می‌فهمد و با این حال راه خود را انتخاب می‌کند. از این منظر، شجاعت پیش از آنکه یک احساس باشد، نوعی وفاداری است؛ وفاداری به آنچه درست می‌دانیم، حتی وقتی بهای آن سنگین است.

▪️ در زندگی روزمره، شجاعت معمولاً با شکوه و هیاهو همراه نیست. گاهی در قامت یک «نه» ظاهر می‌شود. گاهی در قالب یک عذرخواهی. گاهی در گفتن حقیقتی که می‌دانیم محبوبمان نخواهد کرد. و گاهی در دفاع از کسی که همه از او روی گردانده‌اند. اخلاق بیش از آنکه در میدان‌های بزرگ ساخته شود، در همین لحظه‌های کوچک شکل می‌گیرد.

▪️ رولو می، روان‌شناس اگزیستانسیال آمریکایی و از چهره‌های برجسته روان‌شناسی وجودی، شجاعت را «توانایی پیش رفتن، با وجود ترس و ناامیدی» می‌دانست. شاید اهمیت این تعریف در آن باشد که شجاعت را از دسترس قهرمانان افسانه‌ای بیرون می‌آورد و به زندگی عادی انسان‌ها بازمی‌گرداند. ما هر روز در برابر ترس‌هایی می‌ایستیم که می‌خواهند جهت انتخاب‌هایمان را تعیین کنند.

▪️ اما ترس همیشه چهره خود را آشکار نمی‌کند. کمتر پیش می‌آید که بگوید: «من ترسم.» معمولاً لباس عقلانیت به تن می‌کند. زمزمه می‌کند: «الان وقتش نیست.» می‌گوید: «فایده‌ای ندارد.» می‌پرسد: «چرا خودت را درگیر می‌کنی؟» و درست از همین نقطه است که بسیاری از عقب‌نشینی‌های اخلاقی آغاز می‌شوند؛ جایی که ترس، خود را به شکل استدلال معرفی می‌کند.

▪️ کربلا را نیز می‌توان از همین منظر خواند. ارزش یاران امام حسین(ع) در این نبود که نمی‌ترسیدند. اگر ترسی در میان نباشد، شجاعت معنای خود را از دست می‌دهد. عظمت انتخاب آنان در این بود که ترس حضور داشت و با این حال، فرمانروایی نمی‌کرد.

▪️ شب عاشورا، شبِ آگاهی بود. آینده در هاله‌ای از ابهام نبود. مرگ، نزدیک و آشکار ایستاده بود. ترس از جان، ترس از رنج، ترس از فراق و ترس از ناشناخته‌ها، همه می‌توانستند در دل انسان خانه کنند. اما آنچه آن شب را به لحظه‌ای اخلاقی تبدیل کرد، حذف ترس نبود؛ تعیین نسبت با ترس بود. ترس حاضر بود، اما صاحب اختیار نبود.

▪️ در سوی دیگر ماجرا نیز شاید همه چیز به شرارت خلاصه نمی‌شد. بسیاری از کسانی که سکوت کردند یا کنار کشیدند، احتمالاً خود را انسان‌های بدی نمی‌دانستند. آنان نیز دلایلی برای خود داشتند؛ امنیت، آسایش، خانواده و بقا. اما اخلاق دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از جایی که انسان باید میان آسودگی و حقیقت، یکی را برگزیند.

▪️ شاید به همین دلیل است که شجاعت، بیش از هر فضیلتی با آزادی پیوند دارد. انسان شجاع کسی نیست که ترس را نابود کرده باشد؛ کسی است که اجازه نداده ترس، آزادی او را نابود کند.

▪️ ترس بخشی از سرشت ماست؛ اما سرنوشت ما نیست. آنچه کیفیت زندگی اخلاقی ما را تعیین می‌کند، نبودن ترس نیست؛ نسبت ما با ترس است. شجاعت شاید در نهایت چیزی جز این نباشد: اینکه انسان، درست در همان لحظه‌ای که می‌ترسد، همچنان به حقیقتی که شناخته است وفادار بماند.

#محرم_نوشت ۳

❤️ https://t.me/filsofak
9👏3
۱۰ فیلم برتر ۲۰۲۶ تا به این‌جای سال به انتخاب منتقدین هالیوود ریپورتر

🟢The Currents
🟢Disclosure Day
🟢EPIC: Elvis Presley in Concert
🟢I Love Boosters
🟢The Little Sister
🟢Obsession
🟢Our Land (Nuestra Tierra)
🟢Pompei: Below the Clouds
🟢Project Hail Mary
🟢Young Mothers

❤️ https://ble.ir/filsofak
4🙏1
۱
📍روایت: عنوان جلسه را چه بگذاریم؟
✍️ #مصطفی_سلیمانی

آن آدم، من نبودم.
آن روان‌شناسی که سال‌های اول با خودش قرار گذاشته بود هیچ‌وقت در اتاق درمان گریه نکند، من نبودم. تا امروز، در اناق درمان، پنج بار بغضم از من جلو زده است. پنج بار خواسته‌ام صورتم را برگردانم، چیزی روی کاغذ بنویسم یا جرعه‌ای آب بخورم تا اشک‌هایم برگردند سر جایشان. چهار بار موفق شدم. بار پنجم، نه.
بار پنجم، مردی با کت‌وشلوار کاربنی و کراوات سرمه‌ای روبه‌رویم نشسته بود. مردی بلندقد و چهارشانه، با دست‌هایی درشت و صورتی که آدم را یاد مدیرهای قدیمی کارخانه‌ها می‌انداخت. از آن آدم‌هایی که خیال می‌کنی دنیا اگر هم از جا کنده شود، این‌ها همچنان صاف می‌ایستند و اجازه نمی‌دهند کسی ترس را در صورتشان ببیند.
من پشت میزم نشسته بودم و فرم اولیه را پر می‌کردم. اسم، سن، وضعیت تأهل، شغل. معاون یک شرکت خصوصی بود. آرام حرف می‌زد و من می‌نوشتم. از همان آدم‌های مرتب و حساب‌وکتابی. وقتی به آخر فرم رسیدم، طبق عادت همیشگی پرسیدم: «عنوان جلسه را چه بگذاریم؟»
هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که صورتش در هم رفت. شانه‌های پهنش شروع کرد به لرزیدن. سرش را پایین انداخت و زد زیر گریه. نه از آن گریه‌هایی که آدم با سرفه و لبخند جمعش می‌کند. هق‌هق می‌کرد و کراواتش روی پیراهن سفیدش کج شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند. گفت: «من با پسرم اومدم.»
تعجب کردم. گفتم: «خب چرا نیاوردیش داخل؟»
دستمالی از روی میز عسلی بردشت. اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «الان نمی‌تونم.» بعد شروع کرد.
از روزی گفت که از صبحش بوی دردسر می‌آمد. در شرکت، تعدیل نیرو داشتند. با یکی از همکارهایش درگیر شده بود. دلش نمی‌خواست چند نفر بیکار شوند و از آن طرف، پیامک‌ها و تلفن‌های پشت سر هم همسرش امانش را بریده بود. رضا شلوغ کرده بود. رضا اذیت کرده بود. رضا باز دردسر درست کرده بود. رضا خواهرش را اذیت کرده بود.
گفت وقتی رسیدم خانه، دیگر آدم نبودم. یک مشت خستگی و عصبانیت بودم که پیراهن پوشیده بود.
رضا تا مرا دید، پرید بغلم. گفتم بس کن. گوش نکرد. باز خودش را مثل کوآلا به من چسباند. من هم...
اینجای حرفش را با دست‌هایش تعریف کرد. با همان دست‌های بزرگ.
چند لحظه زل زد به من و چشم از چشمم برنداشت. سیب گلویش بالا و پایین شد و گفت: «فقط یه ضربه بود، دکتر.»
بعد سرش را پایین انداخت و ادامه داد: «سرش خورد به دستگیره‌ی در.»
سکوت کرد. انگار جمله آخر را باید از ته چاه بیرون می‌کشید.
«چشمش از بین رفت.»
من مانده بودم و خودکاری که میان انگشتانم خشک شده بود. در دانشگاه لعنتی، کسی چیزی درباره آن چند ثانیه به ما یاد نداده بود. هیچ استادی نگفته بود اگر یک پدر، خودش را از همه آدم‌های دنیا بیشتر مجازات کرده باشد، چه باید گفت. اگر کسی سال‌ها هر روز خودش را محاکمه کرده باشد، دیگر از کدام عدالت حرف می‌شود زد؟
چند دقیقه بعد، در باز شد و رضا وارد اتاق شد.
لاغر بود و آرام. سلام کرد و نشست. صدایش، صدای یک پسر سیزده‌ساله بود. نه اخمی در صورتش بود، نه خشمی در نگاهش. همان لحظه چشم مصنوعی‌اش را دیدم. پلکش مثل پلک دیگرش نبود. کمی دیرتر بسته می‌شد، کمی دیرتر باز می‌شد.
رضا حرف می‌زد و من به چشم سالمش نگاه می‌کردم. عجیب بود. در آن یک چشم، چیزی از شکایت نمی‌دیدم. از آن جنس شکایت‌هایی که آدم انتظار دارد. بیشتر شبیه خستگی بود. خستگی آدمی که خیلی زودتر از سنش بزرگ شده است.

ادامه دارد...
10
۲
سعی کردم حواسم را جمع کنم. سعی کردم به دفترم نگاه کنم و چیزی بنویسم. به خودم گفتم مصطفی، الان نه. بگذار جلسه تمام شود. بگذار بروند. بعد هرقدر خواستی، به سقف زل بزن و گریه کن.
اما بغض، اهل قرار و مدار نیست.
سرم را پایین انداختم. وانمود کردم دارم چیزی می‌نویسم، اما اشک‌هایم خودشان را لو دادند. هم پدر دید. هم پسر.
و عجیب این بود که هیچ‌کدام دستپاچه نشدند. انگار هر سه نفرمان خسته‌تر از آن بودیم که بخواهیم نقش بازی کنیم.
آن روز، تصور می‌کردم کار غیرحرفه‌ای‌ای انجام داده‌ام. فکر می‌کردم روان‌شناس باید محکم‌تر از این حرف‌ها باشد. باید فاصله‌اش را حفظ کند. باید احساساتش را تا بیرون اتاق درمان نگه دارد.
اما آن پدر و پسر، یک سال مهمان اتاق درمانم بودند و در تمام آن ماه‌ها، من بیشتر از آن‌که چیزی یاد بدهم، یاد گرفتم.
یاد گرفتم آدم‌ها را نمی‌شود با بدترین لحظه زندگی‌شان تعریف کرد.
یاد گرفتم بعضی پشیمانی‌ها، حکم حبس ابد دارند.
یاد گرفتم عشق، همیشه تمیز و مرتب نیست. گاهی زخمی است، گاهی اشتباه می‌کند، گاهی دیر می‌فهمد، اما باز هم خودش را به آب و آتش می‌زند تا چیزی را که شکسته، هرچند ناقص، دوباره سر پا کند.
و بیش از همه، یاد گرفتم آدم‌ها از آن چیزی که در پرونده‌هایشان نوشته می‌شود، بزرگ‌ترند.
هنوز هم که هنوز است، بعد از سال‌ها وقتی پشت میزم می‌نشینم و فرم اولیه را پر می‌کنم، به سؤال آخر که می‌رسم، چندثانیه مکث می‌کنم. خودکار را روی کاغذ نگه می‌دارم و به آدم روبه‌رو نگاه می‌کنم. بعضی سؤال‌ها، بوی خاطره می‌دهند.
بعد آرام می‌پرسم:
«عنوان جلسه را چه بگذاریم؟»
و هر بار که این جمله از دهانم بیرون می‌آید، یادم می‌افتد آن آدمی که خیال می‌کرد می‌شود همه‌چیز را پشت یک دفتر یادداشت و چند واژه تخصصی پنهان کرد، سال‌ها پیش جا مانده است.
آن آدم، من نبودم.

▪️نکته:
«نام‌ها و جزئیات برای حفظ محرمانگی تغییر داده شده‌اند، اما روایت بر اساس تجربه‌ی واقعی نوشته شده است.»

پایان.
#چالش‌۸

🆔 @anjoman_mooozh
12💔5
📍سوگ، به عنوان شکل پنهان عشق
(چرا انسان برای یک فقدان، سال‌ها و گاهی قرن‌ها گریه می‌کند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 ما معمولاً سوگ را با اندوه می‌شناسیم. وقتی کسی عزیزی را از دست می‌دهد، می‌گوییم سوگوار است؛ یعنی غمگین است، دلش شکسته است، چیزی را از دست داده است. اما این فقط نیمی از حقیقت است. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، سوگ پیش از آنکه نشانه اندوه باشد، نشانه عشق است. هیچ‌کس برای چیزی که دوستش نداشته، سوگواری نمی‌کند.

▪️ روانشناسان می‌گویند سوگ، واکنش انسان به گسستن یک پیوند عاطفی است. اما این تعریف یک نکته مهم را پنهان می‌کند. در سوگ، رابطه کاملاً از بین نمی‌رود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. کسی که عزیزی را از دست داده، معمولاً سال‌ها با او حرف می‌زند، به یادش می‌افتد، در ذهنش با او مشورت می‌کند یا گاهی حضورش را احساس می‌کند. فقدان اتفاق افتاده، اما رابطه به طور کامل پایان نیافته است.

▪️ روانپزشک «جان بولبی» که از مهم‌ترین نظریه‌پردازان دلبستگی است، معتقد بود سوگ نتیجه گسستن پیوندی است که برای ما معنا داشته است. هرچه پیوند عمیق‌تر باشد، سوگ نیز عمیق‌تر خواهد بود. به همین دلیل شدت سوگ، بیش از آنکه درباره مرگ سخن بگوید، درباره عشق سخن می‌گوید.

▪️ ما معمولاً فکر می‌کنیم نقطه مقابل عشق، نفرت است. اما شاید نقطه مقابل عشق، بی‌تفاوتی باشد. جایی که دیگر نه دلتنگی وجود دارد، نه اشتیاق و نه خاطره‌ای که قلب را تکان دهد. سوگ دقیقاً از همین جهت اهمیت دارد؛ چون نشان می‌دهد رابطه هنوز در جایی از وجود انسان زنده است.

▪️ فیلسوف «گابریل مارسل» می‌گوید: «دوست داشتن یک انسان یعنی گفتن این جمله که: تو هرگز به طور کامل نخواهی مرد.» شاید معنای سوگ نیز همین باشد. انسان سوگوار نمی‌پذیرد که دیگری صرفاً به یک خاطره تبدیل شود. او می‌کوشد چیزی از آن حضور را در زندگی خود نگه دارد؛ نه از سر انکار واقعیت، بلکه از سر وفاداری به رابطه‌ای که داشته است.

▪️ از این زاویه، سوگ فقط رو به گذشته ندارد. سوگ نوعی ادامه دادن است. ادامه دادنِ یک پیوند در شرایطی تازه. به همین دلیل بسیاری از آدم‌ها سال‌ها پس از یک فقدان، هنوز تحت تأثیر آن زندگی می‌کنند. نه چون در گذشته گیر کرده‌اند، بلکه چون عشق، همیشه از زمان تقویمی بزرگ‌تر است.

▪️ این نگاه، کمک می‌کند پدیده‌ای را بهتر بفهمیم که در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد: چرا انسان‌ها برای یک فقدان تاریخی گریه می‌کنند؟ چرا قرن‌ها پس از یک رویداد، هنوز اشک می‌ریزند و عزاداری می‌کنند؟

▪️ اگر سوگ را فقط اندوه بدانیم، پاسخ دشوار می‌شود. اما اگر سوگ را ادامه یک رابطه بدانیم، ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند. انسان‌ها فقط برای یک حادثه تاریخی عزاداری نمی‌کنند؛ برای معنایی که آن حادثه در زندگی‌شان پیدا کرده سوگواری می‌کنند. برای رابطه‌ای که با آن روایت برقرار کرده‌اند. برای ارزش‌هایی که در آن داستان یافته‌اند.

▪️ کربلا از همین جنس است. راز ماندگاری آن را فقط در تاریخ نمی‌توان جست‌وجو کرد. تاریخ پر از جنگ‌ها، قتل‌ها و تراژدی‌هایی است که فراموش شده‌اند. آنچه کربلا را زنده نگه داشته، صرفاً یک واقعه نیست؛ رابطه‌ای است که نسل‌های مختلف با آن برقرار کرده‌اند.

▪️ بسیاری از کسانی که در محرم اشک می‌ریزند، نه شاهد آن واقعه بوده‌اند و نه امام حسین را دیده‌اند. اما با او و با روایت او رابطه‌ای عاطفی و اخلاقی پیدا کرده‌اند. رابطه‌ای که در آن، حسین فقط یک شخصیت تاریخی نیست؛ نمادی از آزادگی، مقاومت، وفاداری و کرامت انسانی است. وقتی این رابطه شکل می‌گیرد، سوگ دیگر فقط یادآوری یک حادثه نیست؛ تبدیل می‌شود به یادآوری یک معنا.

▪️ شاید به همین دلیل باشد که اشک در محرم فقط نشانه اندوه نیست. گاهی نشانه دلتنگی برای جهانی است که انسان آرزو می‌کند در آن زندگی کند؛ جهانی که در آن حقیقت ارزان فروخته نمی‌شود، انسانیت قربانی منفعت نمی‌شود و قدرت، معیار حق و باطل نیست.

▪️ در این معنا، سوگ یک عمل منفعلانه نیست. سوگ فقط گریستن برای آنچه از دست رفته نیست؛ مراقبت کردن از چیزی است که هنوز ارزشمند است. انسان سوگوار می‌گوید: «این رابطه برای من تمام نشده است.» و شاید همه سوگ‌های بزرگ تاریخ، در نهایت چیزی جز همین نباشند.

▪️ ما برای کسانی گریه می‌کنیم که دوستشان داشته‌ایم. و گاهی برای کسانی که هرگز ندیده‌ایم، اما ارزش‌هایشان را دوست داشته‌ایم. به همین دلیل، سوگ را می‌توان شکل پنهان عشق دانست؛ عشقی که پس از فقدان هم از میان نمی‌رود و راهی تازه برای ادامه دادن پیدا می‌کند.

#محرم_نوشت ۴

❤️ https://t.me/filsofak
14
Quand même
Marcelix Official, Hajar Eddal
#موسیقی

آدم‌ها کنار پنجره می‌ایستند و خیابان را نگاه می‌کنند، انگار فقط یک عادت ساده باشد.
اما تو که می‌آیی، همین پنجره هم دیگر معمولی نیست، چیزی در هوا عوض می‌شود.
خیابان، بی‌آنکه بداند چرا، کمی آرام‌تر نفس می‌کشد.
آدم‌ها حواسشان پرت می‌شود، مسیرها کوتاه‌تر یا بلندتر به نظر می‌رسند.
تو فقط ایستاده‌ای، هیچ کاری نمی‌کنی، اما همین هیچ‌کاری‌نکردن، همه‌چیز را به هم می‌زند.
انگار جهان برای چند ثانیه از یاد خودش می‌افتد و فقط تو را نگاه می‌کند.
بعد من می‌مانم و این سؤال ساده که چرا بودنِ تو این‌قدر جدی است.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://ble.ir/filsofak
8🙏2👍1
📍رنجِ دانستن
(چرا شناختِ خود، گاهی به جای آرامش، اضطراب و آشفتگی می‌آورد؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻 آدم‌ها معمولاً به سراغ روان‌شناسی می‌روند تا حالشان بهتر شود. کسی با اضطراب آمده، دیگری از اندوه خسته شده، یکی هم فقط می‌خواهد کمی سبک‌تر زندگی کند. اما گاهی اتفاق دیگری می‌افتد. کتابی خوانده می‌شود، تحلیلی شنیده می‌شود یا دری درون آدم باز می‌شود و ناگهان چیزی به هم می‌ریزد. نه این‌که روان‌شناسی شکست خورده باشد، بلکه شاید آنچه سال‌ها در سکوت مانده بود، دیگر حاضر نیست خاموش بماند. بعضی شناخت‌ها، پیش از آنکه آرامش بیاورند، انسان را از خواب‌های آسوده‌اش بیدار می‌کنند.

◼️ زیگموند فروید معتقد بود روان آدمی، خانه‌ای شفاف نیست. بسیاری از خواسته‌ها، ترس‌ها و تجربه‌های دردناک، به ناخودآگاه رانده می‌شوند و بیرون از میدان آگاهی به زندگی خود ادامه می‌دهند. او بارها در نوشته‌هایش از «مقاومت» سخن می‌گوید؛ نیرویی که نمی‌گذارد انسان به آسانی به حقیقت‌های فراموش‌شده نزدیک شود. به همین دلیل، از نظر فروید، روبه‌رو شدن با امر واپس‌رانده‌شده، ناگزیر با اضطراب همراه است. درد، در اینجا نشانه شکست درمان نیست؛ بهایی است که آگاهی برای ورود به قلمرو تاریک روان می‌پردازد.

◼️ کارل گوستاو یونگ، رنج را در نقطه دیگری می‌دید. او باور داشت هر انسانی «سایه»‌ای دارد؛ بخشی از وجود که نمی‌خواهد آن را ببیند و اغلب آن را به دیگران نسبت می‌دهد. خشم، حسادت، ضعف، ترس یا حتی استعدادهای فراموش‌شده، همگی می‌توانند در این قلمرو پنهان شده باشند. یونگ در مسیر «فردیت‌یابی»، رویارویی با این بخش‌های نادیده را اجتناب‌ناپذیر می‌دانست. اما چنین مواجهه‌ای، بیش از آنکه شبیه یافتن گنج باشد، شبیه ایستادن مقابل آینه‌ای است که سال‌ها رویش پارچه کشیده بودند. آینه، حقیقت را نشان می‌دهد؛ حتی اگر دیدن آن خوشایند نباشد.

◼️ ژاک لکان، این رنج را به زبان دیگری توضیح می‌داد. از نظر او، انسان همواره در جست‌وجوی چیزی است که گمان می‌کند کمبودش را جبران خواهد کرد؛ عشقی کامل، موفقیتی نهایی یا تصویری بی‌نقص از خویشتن. اما تحلیل روان‌کاوانه، به جای وعده دادنِ خوشبختی کامل، انسان را با حقیقت فقدان روبه‌رو می‌کند. لکان معتقد بود کمبود، عارضه‌ای گذرا نیست، بلکه بخشی از ساختار وجود آدمی است. شاید به همین دلیل است که تحلیل، گاهی توهم‌های شیرین را بر هم می‌زند و سوژه را در برابر پرسش‌هایی قرار می‌دهد که پاسخ‌های ساده‌ای ندارند.

◼️ دونالد وینیکات نیز از زاویه‌ای دیگر به همین ماجرا نگاه می‌کرد. او میان «خود حقیقی» و «خود کاذب» تمایز می‌گذاشت. بسیاری از آدم‌ها، سال‌ها برای جلب رضایت دیگران، شخصیتی می‌سازند که مقبول و پذیرفتنی است، اما فاصله‌ای عمیق با حقیقت درونی‌شان دارد. نزدیک شدن به خود حقیقی، همیشه تجربه‌ای آرام و دلپذیر نیست. وینیکات نشان می‌دهد که فرو ریختن این نقاب‌ها، ممکن است با احساس خلأ، سردرگمی و حتی اندوه همراه شود. زیرا آنچه فرو می‌ریزد، فقط یک نقش نیست؛ گاهی شیوه‌ای است که انسان سال‌ها به کمک آن زنده مانده است.

◼️ شاید به همین دلیل، این چهار متفکر بزرگ، روان‌شناسی را کارخانه تولید حال خوب نمی‌دانستند. آنان وعده نمی‌دادند که انسان با شناخت خود، از رنج رها خواهد شد. برعکس، هر یک به زبانی متفاوت یادآوری می‌کردند که حقیقت روان، همیشه آرامش‌بخش نیست. آگاهی، گاهی پرده‌ای را کنار می‌زند که نبودنش آسان‌تر به نظر می‌رسید.

◼️ با این همه، رنج دانستن، همان رنج گم شدن نیست. چه بسا انسانی که حقیقتی دشوار را می‌بیند، اندوهگین‌تر شود، اما واقعی‌تر زندگی کند. بعضی دردها، نشانه فروریختن نیستند؛ نشانه آن‌اند که چیزی در ژرفای وجود، از خواب طولانی خود بیدار شده است. و شاید بلوغ، نه در فرار از این بیداری، بلکه در تاب آوردن روشنایی آن باشد.

#اتاق_درمان ۱۱

❤️ https://t.me/filsofak
👍85👏3🔥1
گاهی با خودم فکر می‌کنم چقدر به امام حسین ظلم کرده‌ایم؛ او را آن‌قدر در دعواهای زمین مصرف کرده‌ایم که یادمان رفته حسین، متعلق به افقی دیگر است؛ جایی دور از هیاهوی قدرت و سیاست، آن‌جا که انسان در تاریک‌ترین شبِ تنهایی‌اش فقط دنبال نوری می‌گردد برای گم‌نشدن.
✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
28👍8😴2👏1😭1
Light of the Seven
Ramin Djawadi
#موسیقی #رامین_جوادی

بعضی دوست‌داشتن‌ها شبیه نامه‌ای هستند که هیچ‌وقت فرستاده نمی‌شوند؛ هزار بار نوشته می‌شوند، هزار بار خط می‌خورند و آخر سر در دورترین کشوی دل پنهان می‌مانند.

آدم گاهی آن‌قدر از آشکار شدن عشقش می‌ترسد که حرف دلش را می‌پیچد لای سکوت، لای شوخی‌های بی‌معنا، لای جمله‌های معمولی روزمره؛ آن‌قدر می‌پیچد که حتی خودش هم راه رسیدن به آن را گم می‌کند.

اما عشق موجود عجیبی است؛ هرچه عمیق‌تر دفنش کنی، ریشه‌هایش بیشتر در جانت می‌دوند. یک روز می‌بینی تمام آن حرف‌های نگفته، از لرزش صدایت بیرون زده‌اند، از مکث‌های بی‌دلیلت، از نگرانی‌های کوچکی که هیچ توجیهی جز دوست داشتن ندارند.

بعضی عشق‌ها را نمی‌شود گفت؛ فقط می‌شود سال‌ها در دورترین فاصله از زبان نگهشان داشت و هر روز نزدیک‌تر از همیشه با آن‌ها زندگی کرد.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

📍موسیقی از کانال دوست نازنینم عباس

❤️ https://t.me/filsofak
11👏2🔥1
📍چرا بعضی آدم‌ها نویسنده می‌شوند؟
(مروری بر فصل اول نامه‌هایی به یک نویسنده جوان اثر ماریو بارگاس یوسا)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻ماریو بارگاس یوسا در نخستین فصل کتاب نامه‌هایی به یک نویسنده جوان با عنوان «مثل کرم کدو»، سراغ یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های ادبیات می‌رود: چه چیزی یک انسان را به سمت نویسندگی می‌کشاند؟

پاسخ او از همان ابتدا غافلگیرکننده است. یوسا معتقد نیست نویسندگی صرفاً نتیجه استعداد، آموزش یا علاقه باشد. از نگاه او، نویسندگی بیشتر شبیه یک سرنوشت یا وسواس درونی است؛ چیزی که آدم را رها نمی‌کند. برای همین از تعبیر «کرم کدو» استفاده می‌کند؛ چیزی که درون انسان افتاده و مدام او را می‌خورد و وادارش می‌کند بنویسد.

یوسا می‌گوید بسیاری از مردم تجربه‌های تلخ، شیرین، عجیب یا تکان‌دهنده دارند، اما همه نویسنده نمی‌شوند. تفاوت نویسنده با دیگران در این نیست که زندگی متفاوت‌تری دارد؛ تفاوت در این است که او نمی‌تواند تجربه‌هایش را فراموش کند. اتفاقات در ذهنش ته‌نشین نمی‌شوند؛ مدام تغییر شکل می‌دهند، رشد می‌کنند و به داستان تبدیل می‌شوند.

فرض کنید دو نفر در یک ایستگاه اتوبوس، کودکی را ببینند که گریه می‌کند. یکی چند دقیقه بعد ماجرا را فراموش می‌کند. اما دیگری تا شب درباره آن کودک فکر می‌کند: چرا گریه می‌کرد؟ پدرش کجاست؟ اگر گم شده باشد چه؟ اگر اصلاً منتظر کسی باشد که هرگز نمی‌آید چه؟ همین پرسش‌ها کم‌کم بذر یک داستان را شکل می‌دهند.

از نظر یوسا، سرچشمه بیشتر داستان‌ها نوعی نارضایتی پنهان از واقعیت است. نویسنده به شکلی آگاهانه یا ناخودآگاه با جهان موجود کنار نیامده است. چیزی در زندگی او کم است؛ چیزی او را آزار داده، زخمی کرده یا حسرتی در وجودش کاشته است. داستان‌نویسی تلاشی برای جبران همین کمبودهاست.

به همین دلیل یوسا معتقد است ریشه هر داستان را باید در زندگی نویسنده جست‌وجو کرد؛ اما نه به شکل مستقیم و ساده. او تأکید می‌کند که رمان‌ها گزارش زندگی نیستند. تجربه‌های واقعی وارد ذهن نویسنده می‌شوند، دگرگون می‌شوند و در نهایت به چیزی تازه تبدیل می‌شوند. درست مثل دانه‌ای که در خاک کاشته می‌شود؛ وقتی به درخت تبدیل شد، دیگر شبیه دانه اولیه نیست، اما بدون آن دانه نیز وجود نداشت.

این نکته یکی از مهم‌ترین درس‌های فصل اول است. بسیاری از نویسندگان جوان تصور می‌کنند باید داستان‌هایی کاملاً تخیلی بنویسند و هرگونه شباهت میان اثر و زندگی شخصی‌شان نشانه ضعف است. اما یوسا برعکس فکر می‌کند. او می‌گوید تقریباً همه داستان‌ها از زندگی واقعی نویسنده تغذیه می‌کنند؛ فقط این واقعیت در فرایند آفرینش ادبی تغییر شکل می‌یابد.

برای مثال، ممکن است نویسنده‌ای در کودکی احساس تنهایی کرده باشد. سال‌ها بعد داستانی درباره یک فضانورد تنها بنویسد که در سیاره‌ای دورافتاده گرفتار شده است. فضانورد هرگز وجود نداشته، اما تنهایی او کاملاً واقعی است؛ زیرا از تجربه زیسته نویسنده سرچشمه گرفته است.

از همین جا یوسا به ایده مهم دیگری می‌رسد: ادبیات دروغ است، اما دروغی که حقیقتی عمیق‌تر را آشکار می‌کند. شخصیت‌ها ممکن است خیالی باشند، حوادث هرگز رخ نداده باشند، اما احساسات و نیازهای انسانی پشت آن‌ها واقعی‌اند. گاهی یک رمان خیالی، حقیقت روح انسان را بهتر از یک گزارش دقیق تاریخی نشان می‌دهد.

شاید مهم‌ترین پیام فصل اول این باشد که نویسنده شدن پیش از آنکه یک مهارت باشد، یک وضعیت وجودی است. تکنیک را می‌توان آموخت؛ می‌توان درباره زاویه دید، دیالوگ یا ساختار داستان درس خواند. اما آن نیرویی که انسان را وادار می‌کند جهان را مدام به داستان تبدیل کند، چیزی نیست که در کلاس آموزش داده شود.

یوسا در این فصل می‌خواهد به نویسنده جوان بگوید: پیش از آنکه نگران فنون نویسندگی باشی، از خودت بپرس چه چیز تو را به نوشتن وادار می‌کند. چه زخم‌ها، حسرت‌ها، رؤیاها یا وسواس‌هایی در وجودت هست که رهایت نمی‌کنند؟ زیرا ماده خام ادبیات، بیش از هر چیز، از همان جا می‌آید.

در یک جمله، خلاصه فصل اول این است:
نویسنده کسی نیست که فقط داستان می‌سازد؛ نویسنده کسی است که نمی‌تواند از تبدیل زندگی، خاطره، رنج و رؤیا به داستان دست بکشد. ادبیات برای او انتخاب نیست؛ ضرورتی درونی است.
❤️ https://t.me/anjoman_moozh
👏84🔥1
On the Road
Eleni Karaindrou
#موسیقی

🔻گاهی فکر می‌کنم آدم برای فراموش کردن آفریده نشده است. فقط روش‌های مختلفی برای ادامه دادن اختراع می‌کند. یکی لیوانش را پُر می‌کند، یکی بالشش را خیس، یکی خیابان‌ها را آن‌قدر قدم می‌زند تا کف کفش‌هایش از او خسته شوند.

من همه را امتحان کردم، اما تو از هیچ‌کدام بیرون نرفتی. در هر جرعه، نامت ته‌نشین شد؛ در هر خواب، کنارم بیدار ماندی.

گمان می‌کردم دوست داشتنت درمان زخم‌های قدیمی‌ام باشد، اما خودت عمیق‌ترین زخمی شدی که هیچ صبحی نتوانست ببندد.

حالا تنها آرزویم این نیست که برگردی؛ فقط دلم می‌خواهد روزی برسد که دیگر برای زنده ماندن مجبور نباشم هر شب، هزار بار تو را در دلم دفن کنم و هر صبح دوباره بر مزار همان عشق بیدار شوم.

✍️ #مصطفی_سلیمانی

❤️ https://t.me/filsofak
💔7🥰2😢21