فلسفه اخلاق
7.41K subscribers
2.42K photos
1.38K videos
346 files
890 links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/دین/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 وقتی احترام، فاصله‌ها را از میان برداشت

🔹در مراسم نماز میّت، وقتی عالم اهل سنت برای احترام به شیعیان، دست‌هایش را به نشانه همراهی گشود، لحظه‌ای کم‌نظیر از وحدت اسلامی رقم خورد.

❤️ @filsofak
27👏9👍3🤩1
📍تنهایی، قاتل خاموش
🖋 #مصطفی_سلیمانی

🔻بر پایه پژوهش‌های علمی معتبر، قوی‌ترین سپر در برابر افسردگی، خودکشی و مرگ نورونی، پشتیبانی اجتماعی است. نه پول، نه دارو، نه حتی ورزش؛ بلکه پیوندهای انسانی واقعی. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که آنچه انسان را از پرتگاه مرگ نجات می‌دهد، بسامد تماس‌ها و پشتیبانی‌هاست، نه طول مدت آن‌ها. یک پیام کوتاه روزانه، یک زنگ پنج دقیقه‌ای، یک دیدار گذرا؛ این‌ها معجزه می‌کنند. اما نبود این تماس‌ها، تنهایی را به قاتلی بی‌صدا تبدیل می‌کند.

🔹بدن شما بدون غذا می‌میرد، مغز شما بدون ارتباط اجتماعی هم همین‌طور. پژوهش‌های طولی روی هزاران نفر ثابت کرده‌اند که افرادی با شبکه اجتماعی پربسامد، پنجاه درصد کمتر به افسردگی شدید دچار می‌شوند. در پژوهشی که بیش از هشتاد سال طول کشید، مشخص شد خوشبختی و سلامت روانی مستقیماً به تعداد تعاملات روزانه بستگی دارد. حتی در میان بیماران فراموشی، کسانی که هر هفته چند بار با عزیزان حرف می‌زنند، مرگ نورونی کندتری دارند. تنهایی اما، هورمون استرس را بالا می‌برد، دستگاه ایمنی را نابود می‌کند و مغز را به سمت خودویرانگری می‌راند.

🔹چرا بسامد مهم‌تر از مدت است؟ چون مغز انسان برای بقا به سیگنال‌های مداوم «من تنها نیستم» نیاز دارد. یک تماس طولانی ماهانه کافی نیست؛ مغز آن را فراموش می‌کند. اما یک «حالت چطوره؟» هر روز، مانند قطره‌های آب به گیاه، جان می‌دهد. پژوهشگران می‌گویند تنهایی معادل کشیدن پانزده نخ سیگار در روز است؛ قاتلی که دیده نمی‌شود، اما آمار خودکشی را در کشورهای منزوی مانند ژاپن یا کره جنوبی به اوج می‌رساند.

🔹در ایران خودمان، با فرهنگ مهمان‌نوازی غنی، چرا این‌قدر تنهایی شایع شده؟ شهرنشینی، مهاجرت، شبکه‌های مجازی که تماس واقعی را جایگزین لایک کرده‌اند. جوانان در آپارتمان‌های کوچک، سالمندان در خانه‌های خالی؛ همه قربانی انزوا. آمار وزارت بهداشت نشان می‌دهد نرخ افسردگی در شهرهای بزرگ دو برابر روستاهاست، جایی که هنوز همسایه‌ها روزانه سر می‌زنند.

🔹راه‌حل عملی: از امروز شروع کنید. یک فهرست پنج نفره بسازید؛ خانواده، دوست، همکار. هر روز به یکی پیام بدهید یا زنگ بزنید. نه برای حرف طولانی، فقط برای «یادتم هستی». گروه‌های محلی راه بیندازید: پیاده‌روی هفتگی، چای‌خوری ماهانه. در محل کار، فرهنگ «سلام روزانه» را جا بیندازید. برای سالمندان، برنامه بازدید منظم خانواده را اجباری کنید. مدارس هم باید آموزش دهند: دوستی واقعی چگونه ساخته می‌شود.

🔹یادتان باشد، تنهایی نه ضعف شخصی، بلکه همه‌گیری جهانی است. سازمان بهداشت جهانی آن را بحران قرن نامیده. اما ما قدرت تغییر داریم. یک تماس، یک لبخند، یک دست دادن؛ این‌ها واکسن رایگان علیه مرگ روانی هستند.

🔹اگر احساس انز وا می‌کنید، امروز اولین گام را بردارید. به کسی زنگ بزنید که ماه‌هاست ندیده‌اید. بگویید: «دلم برات تنگ شده.» این جمله کوچک، می‌تواند زندگی را نجات دهد. تنهایی می‌کشد، اما ارتباط، زنده می‌کند.

❤️ @filsofak
22👏2
📍درد هویت‌ساز
#مصطفی_سلیمانی


🔻در عمق تجربه انسانی، درد گاهی فراتر از یک حس ناخوشایند جسمانی یا روانی می‌رود و به ستون فقرات هویت فرد تبدیل می‌شود. این درد، که ممکن است ریشه در شکست‌های گذشته، از دست دادن عزیزان، یا زخم‌های کودکی داشته باشد، نه تنها مانع زندگی نیست، بلکه به شکلی پارادوکسیکال، زندگی را سامان می‌دهد.
آدام فیلیپس، روان‌کاو برجسته، به زیبایی این واقعیت را بیان می‌کند:
ما گمان می‌بریم که آرزوی رهایی از رنج داریم، اما در ناخودآگاه، به آن وابستگی عمیقی پیدا کرده‌ایم. این وابستگی، نه از سر ضعف، بلکه از نیاز به معنا و ثبات ناشی می‌شود.

🔹چرا درد به هویت ما گره می‌خورد؟
نخست، درد معنا می‌آفریند. در جهانی پر از بی‌معنایی، رنج مداوم به فرد اجازه می‌دهد تا داستانی منسجم از خود بسازد. برای نمونه، کسی که سال‌ها با افسردگی دست و پنجه نرم کرده، ممکن است خود را «قربانی سرنوشت» یا «جنگجوی تنها» تعریف کند. این تعریف، هرچند تلخ، به او حس پیوستگی می‌دهد. بدون آن، زندگی به پراکندگی تهدیدآمیز تبدیل می‌شود.
دوم، درد نگهدارنده است. آن مانند چسبی نامرئی عمل می‌کند که تکه‌های پراکنده وجود را به هم متصل می‌کند. عادت به رنج، نوعی امنیت کاذب ایجاد می‌کند؛ زیرا تغییر، ناشناخته و پرخطر به نظر می‌رسد.
سوم، گاهی عشقی پنهان به درد شکل می‌گیرد. این عشق، نه مازوخیستی، بلکه ناشی از همذات‌پنداری عمیق است. درد، همراه وفادار شده و رها کردنش، خیانت به خود تلقی می‌گردد.

🔹هنگامی که به عنوان روان‌شناس، به مراجع پیشنهاد می‌دهم رنجش را رها کند، این پیشنهاد فراتر از یک تکنیک درمانی است. در واقع، از او می‌خواهم بخشی از هویتش را واگذار کند. این واگذاری، تهدیدی وجودی به شمار می‌رود. هویت، همچون ساختمانی است که بر پایه درد بنا شده؛ برداشتن ستون اصلی، خطر فروپاشی کل سازه را به همراه دارد. مراجع ممکن است مقاومت کند، نه به دلیل لجبازی، بلکه از ترس خلأیی که پس از آن پدیدار می‌شود. این مقاومت، دفاع طبیعی در برابر از دست دادن خود است. در فرآیند درمان، باید این تهدید را به رسمیت بشناسیم و به جای فشار برای رهایی فوری، به کاوش در لایه‌های هویتی بپردازیم. پرسش‌هایی همچون «بدون این درد، چه کسی خواهی بود؟» یا «چه معنایی جایگزین آن خواهد شد؟» می‌تواند پلی به سوی بازسازی هویت باشد.

🔹چالش اصلی تغییر، نه دستیابی به سلامت جسمانی یا روانی، بلکه مواجهه با آزادی هولناک پس از ناپدید شدن درد است. این آزادی، همچون دریایی بی‌کران، فرصت‌های بی‌شماری ارائه می‌دهد، اما همزمان، فرد را با پوچی و مسئولیت مطلق روبه‌رو می‌کند. بدون درد به عنوان لنگر، فرد باید خود را از نو تعریف کند، انتخاب‌های تازه‌ای کند و با عدم قطعیت زندگی کند. این فرآیند، نیازمند شجاعت عمیقی است. بسیاری از مراجعان، در آستانه این آزادی، عقب‌نشینی می‌کنند؛ زیرا درد آشنا، هرچند ویرانگر، قابل پیش‌بینی است. در مقابل، آزادی، پر از ناشناخته‌هاست.

🔹درمانگر باید این پارادوکس را هدایت کند. ابتدا، با همدلی، وابستگی به درد را تأیید کند تا مراجع احساس دیده شدن کند. سپس، به تدریج، جایگزین‌هایی برای معنا پیشنهاد دهد: روابط نو، خلاقیت، یا اهداف شخصی. این جایگزینی، نه تحمیل، بلکه کشف مشترک است. در نهایت، رهایی از درد، نه پایان هویت، بلکه تحول آن است. هویت جدید، انعطاف‌پذیرتر و غنی‌تر خواهد بود، اما این تحول، همیشه با ترس همراه است.

🔸در نهایت، درد هویت‌ساز، یادآوری می‌کند که انسان موجودی پیچیده است. رنج، دشمن نیست؛ گاهی معلم و نگهبان است. درک این واقعیت، کلید درمان واقعی است: نه حذف درد، بلکه ادغام آن در داستانی بزرگ‌تر از رشد و آزادی.

❤️ @filsofak
8👏2🔥1
📍زخمِ پنهانِ فریادهای والد
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻در زندگی روزمرهٔ والدین، فریاد زدن بر سر فرزندان گاهی به عنوان واکنشی ناگهانی ظاهر می‌شود. بسیاری از ما گمان می‌کنیم این فریادها ناشی از لجاجت کودک، نافرمانی او یا تکرار مداوم اشتباهاتش است. اما بررسی عمیق‌تر نشان می‌دهد که ریشهٔ اصلی این رفتار اغلب در خود ما نهفته است. خستگی‌های انباشته‌شده، فشارهای روانی سنگین، و احساس بی‌پناهی در لحظاتی که کسی درک‌مان نمی‌کند، ظرفیت درونی‌مان را لبریز می‌کند. در چنین شرایطی، خشم و درماندگی که راهی برای مدیریت‌شان نمی‌شناسیم، بر ضعیف‌ترین فرد نزدیک، یعنی کودک، فرو می‌ریزد. این چرخهٔ ناخواسته پس از هر فریاد، با موجی از گناه همراه می‌شود: «نمی‌خواستم این‌گونه شود، اما دوباره کنترل خود را از دست دادم.» این اعتراف درونی، گواهی بر عمق مشکل است.

🔹️هیچ والدی آرزوی فریاد زدن ندارد. در آن لحظهٔ بحرانی، صرفاً گزینهٔ دیگری برای واکنش نمی‌شناسد. با این حال، پیامدهای این رفتار فراتر از لحظه می‌رود و زخم‌های پایداری بر جای می‌گذارد. وقتی بر سر کودکی کوچک فریاد می‌زنیم، او از ما می‌ترسد و امنیت عاطفی‌اش خدشه‌دار می‌شود. اما در برابر نوجوانی که در آستانهٔ استقلال است، فریاد زدن او را دور می‌کند. نوجوان کم‌کم در خود فرو می‌رود، سکوت را برمی‌گزیند و ارتباطش با والدین گسسته می‌شود. این فاصلهٔ تدریجی، جایگاه والد را در زندگی فرزند تضعیف می‌کند و پلی که باید استوار باشد، فرو می‌پاشد.

🔹️یکی از جنبه‌های تلخ‌تر، الگوبرداری فرزندان از ماست. هر فریاد ما، درسی ناخواسته می‌دهد: وقتی خشمگینیم، باید صدا را بالا ببریم؛ وقتی سخن‌مان شنیده نمی‌شود، فریاد راه‌حل است. این الگو نه تنها رفتار فعلی کودک را شکل می‌دهد، بلکه زخم‌هایی برای آیندهٔ او و نسل‌های پس از او ایجاد می‌کند. چرخهٔ خشونت کلامی این‌گونه ادامه می‌یابد و جامعه‌ای پر از تنش‌های پنهان می‌سازد.

🔹️با وجود این، کمال‌گرایی نباید هدف باشد. والدین کامل وجود ندارند؛ آنچه اهمیت دارد، رشد آگاهانه است. فرزندان از اشتباهات گاه‌به‌گاه والدین آسیب نمی‌بینند، بلکه تکرار مداوم و توجیه آن اشتباهات است که زخم‌های عمیق وارد می‌کند. آگاهی از این مکانیسم، نخستین گام برای تغییر است.
باید ریشه‌های خشم خود را بشناسیم:
آیا خستگی روزانه، فشارهای کاری یا احساس تنهایی سبب آن است؟
مدیریت احساسات نیازمند تمرین است. تنفس عمیق در لحظهٔ بحران، فاصله گرفتن موقت از موقعیت، یا بیان آرام نیازها، جایگزین‌های مؤثری هستند. برای نمونه، به جای فریاد، می‌توان گفت: «الان خیلی خسته‌ام و نیاز به کمک دارم.» این رویکرد نه تنها خشم را کنترل می‌کند، بلکه الگویی سالم برای فرزند می‌سازد.

🔹️علاوه بر این، تقویت ارتباط عاطفی پیشگیرانه عمل می‌کند. زمان‌های اختصاصی برای گفت‌وگو، گوش دادن فعال به فرزند، و ابراز محبت روزانه، ظرفیت تحمل را افزایش می‌دهد. والدین می‌توانند از ابزارهایی مانند یادداشت‌برداری روزانه از احساسات خود بهره ببرند تا الگوهای تکراری را شناسایی کنند. در موارد شدید، مشاورهٔ تخصصی با روان‌شناسان کودک و خانواده، راهگشاست. این متخصصان تکنیک‌هایی برای مدیریت استرس و تقویت صبر ارائه می‌دهند.

🔹️و در آخر، فریاد زدن نه تنها کودک را زخمی می‌کند، بلکه والد را نیز در چرخهٔ گناه و خستگی گرفتار می‌سازد. با انتخاب آگاهی و تمرین مداوم، می‌توان این چرخه را شکست و خانه‌ای ساخت بر پایهٔ درک متقابل. فرزندان ما شایستهٔ والدینی هستند که رشد می‌کنند، نه آن‌هایی که در توجیه اشتباهات باقی می‌مانند. این مسیر، هرچند چالش‌برانگیز، به نسل‌هایی سالم‌تر منجر می‌شود و میراثی از آرامش به جای زخم برجای می‌گذارد.

#فرزندپروری
#تربیت_فرزند

❤️ @filsofak
11👍3👏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
چقدر پیش میاد براتون...
وقت‌هایی که می‌دونید باید قدمی بردارید
ولی فلج می‌شید، می‌ترسید و خودتون رو
به چیزهای دیگه مشغول می‌کنید؟


یه راهکار داریم براش از پیترسون
ساده، سرراست، سریع و کاملاً عملی...

❤️ @filsofak
11👍4🙏2🥰1
📍عصاره‌ی روان‌کاوی فروید
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻زیگموند فروید روانکاوی را پایه گذاشت. او می‌گفت مشکلات روانی از کشمکش دو نیروی درونی می‌آیند.

نیروی اول: خواسته‌ای پنهان در ناخودآگاه که می‌خواهد بیرون بیاید.
نیروی دوم: نیرویی که این خواسته را سرکوب می‌کند.

🔹️بخش منطقی شخصیت (به نام «من») میانجی می‌شود. من اجازه می‌دهد خواسته بیرون بیاید، اما شکل آن را تغییر می‌دهد تا جامعه بپذیرد. این شکل تغییرکرده را «نشانه» می‌نامیم.

🔹️جهان بیرون خواسته‌های خام را قبول نمی‌کند. دنیای درون اصرار دارد آن‌ها دیده شوند. من برای حل این مشکل، خواسته را دگرگون می‌کند. گاهی این دگرگونی در بدن ظاهر می‌شود (مثل درد بدون علت پزشکی). گاهی در روان به شکل اضطراب، وسواس، ترس شدید یا هیجان غیرعادی درمی‌آید.

🔹️نشانه‌ها در واقع جانشین خواسته‌ها، آرزوها و خاطره‌های سرکوب‌شده هستند. این خواسته‌ها به ناخودآگاه رانده شده‌اند، اما فشار می‌آورند تا بیرون بیایند. فهم معنای نشانه یعنی پیدا کردن همان خواسته پنهان.

🔹️مثال ملموس: فرض کنید زنی جوان همیشه دست‌هایش را بیش از حد می‌شوید (وسواس شستشو). او فکر می‌کند فقط عادت تمیزی است، اما روانکاو کشف می‌کند این نشانه از حس گناه کودکی می‌آید. در پنج سالگی، برادر کوچکش را هل داده و او زخمی شده بود. مادر شدید تنبیه کرد و گفت: «تو کثیف و بدجنسی!» کودک خشم و گناه را سرکوب کرد. حالا ناخودآگاه می‌گوید: «من کثیفم و باید پاک شوم.» شستن دست‌ها، جایگزین پاک کردن آن گناه پنهان است.

🔹️فروید اول از روش «تخلیه هیجانی» استفاده می‌کرد: خاطره‌های سرکوب‌شده را پیدا می‌کرد و به بیمار نشان می‌داد تا بار روانی کم شود.

بعداً دید معمولاً یک خاطره نیست، بلکه زنجیره‌ای از خاطره‌ها و احساسات به هم وصل است. پس روش «تداعی آزاد» را ساخت. بیمار دراز می‌کشد و هر چه به ذهنش می‌رسد می‌گوید. روانکاو پشت سر او می‌نشیند و گوش می‌دهد. در حرف‌های بیمار، شکاف‌هایی باز می‌شود. روانکاو ترتیب این حرف‌ها را پیدا می‌کند و به گذشته برمی‌گردد.

🔹️مثال ملموس: مردی از ترس آسانسور رنج می‌برد (هراس). در تداعی آزاد می‌گوید: «آسانسور... تاریک... گیر کردن... کودکی... پدرم مرا در انباری قفل کرد.» روانکاو می‌پرسد: «چه حسی داشتی؟» بیمار: «ترس... خشم... می‌خواستم فریاد بزنم اما پدر گفت ساکت باش!» این خاطره، حس رها شدن و خشم سرکوب‌شده را بیدار می‌کند. آسانسور حالا نماد همان انباری تاریک است. ترس آسانسور، جایگزین ترس واقعی از خشم به پدر شده.

🔹️احساسات منفی (مثل خشم، ترس، حسرت) اگر سرکوب شوند، به نشانه تبدیل می‌شوند. نیروی سرکوب را «مقاومت» می‌گویند. این مقاومت مانع می‌شود احساسات به آگاهی برسند. مقاومت گاهی ضعیف است، گاهی قوی. تصویر غلطی از واقعیت می‌سازد.

🔹️مثال ملموس: همان مرد هراس‌دار، ابتدا می‌گوید: «پدرم مهربان بود، تنبیه لازم بود.» این مقاومت است؛ نمی‌خواهد خشم را بپذیرد. روانکاو با کاوش تدریجی کمک می‌کند بیمار بگوید: «در واقع از پدر متنفر بودم.» با پذیرش خشم، ترس آسانسور کم می‌شود.

🔹️روانکاو به بیمار کمک می‌کند مقاومت را بشناسد. مثلاً اگر بیمار از محبت به خانواده حرف نمی‌زند، کاوش این سکوت می‌تواند ترس‌های عمیق کودکی را نشان دهد.

درمان روانکاوی فقط نشانه را درمان نمی‌کند. معنای نشانه و مقاومت بیمار در برابر گفتن احساسات را بررسی می‌کند. این کار به بیمار کمک می‌کند دوباره با احساساتش روبه‌رو شود، سرکوب‌ها را کم کند و بهبود یابد.

🌱روانکاوی فروید می‌گوید: رنج روانی اغلب از تعارض‌های حل‌نشده می‌آید. آگاهی از این تعارض‌ها، راه رهایی است.

#برای_روان‌نشناسان
#اتاق_درمان

❤️ @filsofak
6👍2👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️رقص؛ تاریخ و فلسفهٔ رقص

▫️به‌نظر می‌رسد رقص نهایت سبک‌سری است.
چگونه این امر به یک ضرورت انسانی تبدیل شد؟


❤️ @filsofak
2👍2👏1
📍زهر معاشرت سطحی
[معاشرتی بودن؛ زهری پنهان در جام دوستی]
✍️ #مصطفی_سلیمانی

🔻معاشرتی بودن، این غریزه ظاهراً بی‌ضرر بشر، در عمق خود زهری کشنده دارد که روح را به آرامی می‌پوساند. این گرایش ما را به سوی افرادی می‌کشاند که بیشترشان از نظر اخلاقی پست‌اند و از لحاظ ذهنی کند و منحط. تقریباً همه رنج‌های ما نه از تنهایی، بلکه از همین پیوندهای آلوده با دیگران سرچشمه می‌گیرد. این حقیقت تلخ، ریشه در لایه‌های پنهان روان و جامعه دارد و با شواهد تاریخی، روان‌شناختی و اجتماعی می‌توان آن را اثبات کرد.

🔹️انسان در جامعه مانند اسفنجی است که هر چه اطرافش باشد، جذب می‌کند. وقتی با افرادی هم‌نشین می‌شویم که دروغ را عادت کرده‌اند، خیانت را عادی می‌دانند یا منفعت را بر اصول ترجیح می‌دهند، این رفتارها مانند سمی تدریجی در رگ‌های اخلاق‌مان جریان می‌یابد.
ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی می‌گوید دوستی با افراد فرومایه، روح را فاسد می‌کند و انسان را از فضیلت دور می‌سازد. تاریخ ایران پر از این درس‌هاست: شاه سلطان حسین صفوی به دلیل معاشرت با درباریان لذت‌جو و چاپلوس، کشوری پهناور را به باد داد و افغانستان را از دست داد. در روزگار ما، شبکه‌های اجتماعی دریایی از افراد بی‌اخلاق‌اند؛ یک جوک دروغین در گروه، به عادت فریب تبدیل می‌شود و اعتماد به نفس را نابود می‌کند. مطالعات موسسه ملی سلامت آمریکا نشان می‌دهد بیش از ۷۰ درصد اعتیادها از دوستان آغاز می‌شود. این فرومایگی نه تنها فرد را پایین می‌کشد، بلکه رنج‌هایی ماندگار می‌آورد: حس گناه شبانه، پشیمانی مداوم و از دست رفتن عزت نفس. معاشرت، درِ ورودی این زوال اخلاقی است. اما در جمع‌های سطحی – مانند مهمانی‌های پرزرق‌وبرق یا گپ‌های مجازی بی‌پایان؛ این زهر دوچندان می‌شود؛ جایی که گفتگوها به جای عمق، بر ظاهر و تملق می‌چرخد و اخلاق را مانند کاغذی مچاله می‌کند.

🔹️ذهن انسان باغی است که با مراقبت شکوفا می‌شود، اما در جمع‌های سطحی، علف‌های هرز شایعه و سرگرمی‌های پوچ آن را خفه می‌کنند. بیشتر مردم به جای تفکر عمیق، در باتلاق گفت‌وگوهای بی‌معنی غرق‌اند. گذراندن ساعت‌ها با چنین افرادی، هوش را کُند و خلاقیت را مرده می‌کند. شوپنهاور می‌گوید معاشرت با عوام مانند خوردن غذای فاسد است؛ روح را مسموم و ذهن را تنبل می‌سازد.
پژوهش‌های دانشگاه هاروارد ثابت کرده استفاده زیاد از شبکه‌های اجتماعی تمرکز را تا ۲۰ درصد کاهش می‌دهد و بهره هوشی را پایین می‌آورد. یک متفکر که به جای مطالعه فلسفه، در مهمانی‌های پرهیاهو وقت می‌گذراند، جرقه‌های نبوغ‌ش را از دست می‌دهد.
تاریخ گواه است: نیچه در انزوای کوه‌ها افکارش را پالایش کرد؛ ابن‌سینا در خلوت، پزشکی و فلسفه را دگرگون ساخت. اما جمع‌های سطحی، این قاتلان خاموش ذهن، با بحث‌های تکراری درباره آب‌وهوا، شایعات سلبریتی‌ها یا جوک‌های بی‌مزه، ذهن را در چرخه‌ای از پوچی اسیر می‌کنند. در این جمع‌ها، ایده‌های نو خفه می‌شوند و کندذهنی مانند ویروسی شیوع می‌یابد؛ فرد به تدریج از عمق دور می‌شود و به سطحی‌نگری عادت می‌کند. رنج‌هایی چون ناتوانی در حل مسائل پیچیده، افسردگی فکری و خاموشی انگیزه یادگیری، مستقیماً از این جمع‌ها نشأت می‌گیرد. این انحطاط، چرخه‌ای از میان‌مایگی در جامعه می‌سازد، جایی که خلاقیت قربانی سرگرمی‌های زودگذر می‌شود.

🔹️رنج‌های عاطفی نیز عمدتاً از روابط انسانی نشأت می‌گیرد، به ویژه در جمع‌های سطحی که ظاهر بر باطن غلبه دارد.
فروید باور داشت بیشتر اختلالات روانی ریشه در تعاملات اجتماعی دارد: خیانت دوست، حسادت همکار، انتقادهای سمی آشنایان، زخم‌هایی عمیق‌تر از هر ضربه‌ای می‌زنند.
ضرب‌المثل ایرانی «دوست ناباب، دشمن خواب» این درد را خلاصه می‌کند. سازمان بهداشت جهانی گزارش می‌دهد بیش از ۶۰ درصد افسردگی‌ها به مشکلات روابطی برمی‌گردد.
در جمع‌های سطحی، مانند دورهمی‌های کاری یا گروه‌های مجازی، روابط بر پایه منافع لحظه‌ای بنا می‌شود؛ لبخندها ساختگی‌اند و پشت‌سرها پر از خنجر. این محیط‌ها حس ناامنی دائمی ایجاد می‌کنند، جایی که فرد همیشه نگران قضاوت یا طرد شدن است. عاطفه‌ها در این جمع‌ها سطحی می‌مانند و به جای پیوند واقعی، تنش‌های پنهان می‌آفرینند. نتیجه، اضطراب مداوم، حس پوچی عاطفی و روابطی که مانند حباب می‌ترکند و درد به جا می‌گذارند.

🔹️معاشرتی بودن آزادی را می‌رباید و فرد را به بردگی جمع می‌کشاند، به ویژه در جمع‌های سطحی که فشار همرنگی غالب است. این جمع‌ها فرد را وادار به تقلید می‌کنند، جایی که افکار مستقل سرکوب می‌شود و هویت واقعی گم. برای مقابله، باید آگاهی را افزایش داد: انتخاب معاشرت‌های گزینشی، تمرکز بر کیفیت نه کمیت، و پرورش ذهن در برابر زهر سطحی‌نگری. رنج‌ها از دیگران است، نه از خویش.

#معاشرت
#معاشرت_سطحی
#دوستی #روابط

❤️ @filsofak
👍1311👏2🤩1
فیلسوف نمی‌تواند درونِ هیچ محیطِ اجتماعی‌ای گنجانده شود. او مناسبِ هیچ‌یک از آن‌ها نیست. بی‌تردید او در محیط‌هایِ دموکراتیک و آزاد‌اندیش بهترین شرایطِ زندگی، یا در عوض بهترین شرایطِ بقاء را می‌یابد. اما نزدِ او این محیط‌هایِ اجتماعی صرفاً ضامنِ آن‌اند که بداندیشان نخواهند توانست زندگی را مسموم یا معیوب سازند…

مادامی که اندیشه آزاد و از همین‌رو، سَرزنده باشد، هیچ سازشی در کار نیست؛ وقتی چنین وضعیّتی مهیّا نشود، همه‌یِ سرکوب‌هایِ دیگر نیز ممکن هستند، و پیشاپیش تحقّق یافته‌اند، به طوری که هر کنشی مجرمانه است و هر زندگی‌ای تهدید می‌شود. قطعاً فیلسوف مطلوب‌ترین شرایط را در دولتِ دموکراتیک و در محفل‌هایِ آزاداندیش می‌یابد.

«اسپینوزا فلسفه عملی»- ترجمه‌: پیمان غلامی

❤️ @filsofak
3👏3👍1
📍رؤیا، مخدر شیرین واقعیت
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔹️رؤیا مخدر واقعیت است.
نه از آن مخدرهایی که تو را از خود بی‌خود می‌کنند و بعد در باتلاقی عمیق‌تر غرقت می‌کنند؛ بلکه از آن نوعی که درست وقتی درد واقعیت تیغش را بر گلویت نهاده، یک نفس عمیقِ شیرین به ریه‌های خسته‌ات می‌دمد و نمی‌گذارد کاملاً بشکنی.

🔹️وقتی زندگی تیره و تار می‌شود، وقتی شکست‌ها پشت سر هم می‌آیند، وقتی مرگ عزیزان، خیانت‌ها، بی‌پولی، بیماری و حس پوچی مثل سایه‌ای سنگین بر روحت می‌افتد، ذهن انسان به طور غریزی به سوی پناهگاه امن تخیل می‌دود. این مکانیزم دفاعی نیست که روانکاوان فقط در کتاب‌ها نوشته‌اند؛ این یک قانون بقای روانی است که میلیون‌ها سال تکامل در ما کار گذاشته.

🔹️زیگموند فروید بیش از صد سال پیش گفت که خیال‌پردازی «ارضای آرزوهای سرکوب‌شده» است. او درست می‌گفت، اما ناتمام گفت. تحقیقات امروزی نشان می‌دهد خیال‌پردازی مثبت و کنترل‌شده نه تنها آرزو را ارضا می‌کند، بلکه سطح کورتیزول (هورمون استرس) را به شکل قابل‌توجهی کاهش می‌دهد. مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۸ در مجلهٔ «روانشناسی مثبت» نشان داد افرادی که روزانه فقط ۱۵ دقیقه خیال‌پردازی هدفمند می‌کنند، پس از چهار هفته علائم افسردگی‌شان به طور متوسط ۳۹ درصد کمتر می‌شود. این عدد کوچک نیست؛ این یعنی نجات.

🔹️و نوشتن، نوشتن همان رؤیای متبلور شده است.
وقتی کلمات را روی کاغذ می‌ریزی، دیگر فقط در سرت نیستی؛ داری رؤیا را به جسم تبدیل می‌کنی. داری به واقعیت می‌گویی: «تو مرا نابود نکردی، من هنوز می‌توانم خلق کنم.»

🔹️جیمز پنه‌بیکر، روانشناس دانشگاه تگزاس، طی سی سال پژوهش ثابت کرد افرادی که پس از حوادث تلخ زندگی حداقل چهار روز پیاپی، هر روز پانزده دقیقه دربارهٔ عمیق‌ترین احساسات و رؤیاهایشان می‌نویسند، سیستم ایمنی‌شان قوی‌تر می‌شود، به پزشک کمتر مراجعه می‌کنند و حتی نمرات امتحاناتشان بالاتر می‌رود. نوشتن، رؤیا را از حالت بخار به جامد تبدیل می‌کند؛ دیگر فرار نیست، مقاومت است.

🔹️بسیاری از بزرگ‌ترین آثار ادبی جهان دقیقاً در سیاه‌ترین روزهای نویسندگانشان زاده شده‌اند.
داستایفسکی «یادداشت‌های زیرزمینی» را در فقر و بیماری نوشت.
ویکتور فرانکل «انسان در جستجوی معنا» را در اردوگاه آشویتس در ذهنش ساخت و بعد روی کاغذ آورد.
جلال آل‌احمد «مدیر مدرسه» را وقتی از همه چیز ناامید بود نوشت.
حافظ و مولانا در آشوب‌ترین دوران‌های تاریخ ایران، عاشقانه‌ترین و عمیق‌ترین غزل‌ها را سرودند. همهٔ این‌ها یک پیام دارند: وقتی واقعیت می‌خواهد تو را له کند، تو با تخیل و قلم، واقعیت را دوباره می‌نویسی.

🔹️رؤیاپردازی بی‌حساب و کتاب می‌تواند به دام «خیال‌پردازی ناسازگار» بیفتد و آدم را از واقعیت‌گریز کند، اما همین نیرو وقتی به نوشتن و خلق متصل شود، تبدیل به قوی‌ترین سلاح انسان می‌شود. تو دیگر قربانی نیستی؛ خالق می‌شوی. تو دیگر فقط تحمل نمی‌کنی؛ داری جهان را از نو می‌سازی.

🔹پس دفعهٔ بعد که زندگی تیغ کشید و دلت گرفت، قلم را بردار.
بگذار رؤیا از ذهنت بیرون بیاید و روی کاغذ جان بگیرد.
بگذار کلمات، مخدر تو باشند.
مخدری که نه نابودت می‌کند، بلکه زنده‌ترت می‌کند.

#تخیل
#نوشتن
#رؤیا

❤️ @filsofak
👍72👏2🔥1
📍منت‌گذاری؛ بیماری پنهان روابط
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻منت‌گذاری یکی از رایج‌ترین و در عین حال ویرانگرترین الگوهای رفتاری در روابط انسانی است. این پدیده هنگامی رخ می‌دهد که کسی بدون درخواست صریح طرف مقابل، کاری برای او انجام می‌دهد، سپس همان کار را دستاویز سرزنش، تحقیر یا مطالبه قرار می‌دهد. فرد منت‌گذار در ظاهر «نیکی» می‌کند، اما در باطن قصد دارد دیگری را مدیون، مقروض و همیشه پایین‌تر از خود نگه دارد.

🔹️ویژگی اصلی منت‌گذاری این است که کمک از ابتدا «ناخواسته» یا دست‌کم «بدون هماهنگی شفاف» بوده است. گیرنده‌ی کمک ممکن است اصلاً به آن نیاز نداشته باشد، یا حتی از آن ناراحت شود، اما چون نمی‌خواهد بی‌ادبی کند، سکوت می‌کند یا تشکر ظاهری می‌نماید. همین سکوت یا تشکر اجباری، بعداً به عنوان مدرک «قدردانی اولیه» به کار گرفته می‌شود تا وقتی که منت‌گذار خسته شد، بتواند بگوید: «من که این همه برایت کردم، حالا قدرنشناسی؟»

🌱 مثال بسیار روشن آن در خانواده‌هاست. فرض کنید مادرشوهر بدون هماهنگی با عروس، هر هفته خانه‌ی او را تمیز می‌کند، مبلمان را جابه‌جا می‌کند و غذای زیاد می‌پزد. عروس که سبک زندگی متفاوتی دارد، از این دخالت ناراحت می‌شود اما از ترس دلخوری چیزی نمی‌گوید. چند ماه بعد، وقتی مادرشوهر از رفت‌وآمد خسته می‌شود، در جمع فامیلی می‌گوید: «من جوانی‌ام را پای این عروس گذاشتم، هر هفته خانه‌اش را برق انداختم، حالا یک لیوان آب به من نمی‌دهد.» این دقیقاً همان لحظه‌ی تبدیل «کمک تحمیلی» به «منت» است.
📍
🌱 مثال دیگر در روابط دوستانه رخ می‌دهد. دوستی بدون آنکه از تو پول قرض بخواهد، مدام برایت خرید می‌کند، رستوران می‌برد، یا هزینه‌ی سفر مشترک را یک‌تنه می‌پردازد. تو بارها می‌گویی «لازم نیست»، اما او اصرار می‌کند که «مگر من و تو یکی نیستیم؟» سال‌ها بعد، همین دوست در بحثی کوچک همه‌ی آن هزینه‌ها را رو می‌کند و می‌گوید: «من عمرم را صرف تو کردم، حالا این رفتار را با من می‌کنی؟» در این لحظه تو تازه می‌فهمی که آن همه سخاوت ظاهری، در حقیقت سرمایه‌گذاری برای روز مبادا بوده است.
.
🔹️منت‌گذاری همیشه با احساس گناه همراه است. گیرنده‌ی منت مدام خود را مقصر می‌بیند، حتی اگر هیچ‌گاه چیزی نخواسته باشد. این احساس گناه باعث می‌شود مرزهایش را کنار بگذارد، عذرخواهی کند، کوتاه بیاید و در نهایت هویت خود را فدای آرامش ظاهری رابطه کند. به همین دلیل است که بسیاری از کسانی که در دام منت‌گذاری می‌افتند، سال‌ها بعد دچار خشم فروخورده، افسردگی یا حتی قطع کامل رابطه می‌شوند.

🔹️جالب اینجاست که خود منت‌گذار نیز معمولاً قربانی است؛ قربانی نیاز شدیدش به تأیید شدن. او از راه نیکی کردنِ تحمیلی می‌خواهد ثابت کند که «مهم» است، «فداکار» است، «بی‌جایگزین» است. وقتی این نیکی‌ها با تشکر دائمی و اطاعت کامل همراه نشود، احساس طردشدگی می‌کند و به خشم و سرزنش روی می‌آورد.

🔹️راه جلوگیری از افتادن در این چرخه بسیار ساده اما سخت است؛ هر کمک ناخواسته را باید در همان لحظه با احترام اما قاطعیت رد کرد. گفتن جملاتی مانند «ممنونم از محبتت، ولی واقعاً نیازی نیست» یا «ترجیح می‌دهم خودم انجامش بدهم» در ابتدا ممکن است باعث دلخوری شود، اما از شکل‌گیری یک بدهی خیالی و سنگین در آینده جلوگیری می‌کند.

🔹️در فرهنگ ما ضرب‌المثلی هست که دقیقاً جوهره‌ی این موضوع را بیان می‌کند: «منت خدا را باید کشید، منت بنده کشنده است.» تا زمانی که نیکی با انتظار جبران همراه باشد، دیگر نیکی نیست؛ ابزار سلطه است. روابط سالم بر پایه‌ی احترام به مرزها و درخواست‌های شفاهی ساخته می‌شود، نه بر پایه‌ی قربانی‌نمایی و حساب‌کشی عاطفی. آگاهی از این الگو، نخستین گام برای رهایی از آن است.

#منت_گذاری
#روابط_سالم
#روابط_دوستانه
#روان‌شناسی_رابطه

❤️ @filsofak
10👏5👍1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رنج از سه جهت ما را تهدید می‌کند. یکی از طرف جسم خودمان که محکوم به تلاش و اضمحلال است و حتی از درد و ترس که نشانه‌های خطرند، راه گریزی ندارد. دیگر از طرف جهان بیرون، که با نیرویی چیره، بی‌رحم و ویرانگر ما را مورد حمله قرار می‌دهد و سرانجام از طرف رابطه ما با دیگران. شاید رنجی که از این آخری ناشی می‌شود دردناک‌تر از هر رنج دیگر باشد.

🔹️زیگموند فروید از کتاب تمدن و ملالت‌های آن ترجمه محمد مبشری

❤️ @filsofak
👏74👍1🔥1
📍سکوت همیشه علامتِ رضا نیست!
[سکوتِ مرگبارِ بخشِ مراقبت‌های ویژه]
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻ساکت‌ترین جای بیمارستان، بخش مراقبت‌های ویژه است. جایی که صدای پاشنه‌ی کفش پرستار روی سرامیک هم مثل گناه به نظر می‌رسد. دستگاه‌ها با چراغ‌های سبز و قرمز چشمک می‌زنند، اما صدای بوق‌شان را کم کرده‌اند تا بیمار «آرامش» داشته باشد. آرامشی که بیشتر شبیه مرگ است تا زندگی. در راهروهای این بخش، خانواده‌ها با لب‌های بسته و چشم‌انتظار ایستاده‌اند؛ کسی جرأت ندارد بلند حرف بزند، انگار صدا که بلند شود، نفسِ بیمار قطع می‌شود.

🔹️ما عادت کرده‌ایم سکوت را نشانه‌ی رضایت و آرامش بدانیم. وقتی کسی در جمع ساکت می‌ماند، می‌ می‌گوییم «راضی است»، «حرفی ندارد»، «همه چیز خوب است». اما در بخش مراقبت‌های ویژه می‌فهمی که سکوت گاهی آخرین دیوارِ دفاعیِ یک انسان در حالِ غرق شدن است. بیمار نمی‌تواند فریاد بزند، لوله‌ی داخل نای‌اش اجازه نمی‌دهد. دست و پایش بسته است تا دستگاه را بیرون نکشد. فقط چشم‌هایش گاهی باز می‌شود و به سقف خیره می‌ماند؛ آن لحظه است که می‌فهمی سکوتش نه از رضاست، نه از آرامش؛ از جنگِ آخر است.

🔹️من آنجا دیده‌ام مادری را که چهل شب کنار تخت پسرش نشسته بود و یک کلمه حرف نزده بود. پرستارها فکر می‌کردند زن قوی و صبور است. روز چهل و یکم که دستگاه را خاموش کردند، مادر تازه فریاد کشید؛ فریادی که انگار چهل شب در سینه‌اش حبس شده بود. آن وقت فهمیدیم تمام آن سکوت‌ها، فریادهای خفه‌شده بودند.

🔹️سکوت در بخش مراقبت‌های ویژه، صدای مبارزه‌ی بی‌صدا است. صدای قلبی که با ریتمِ نامنظم می‌کوبد، صدای ریه‌ای که با کمک دستگاه نفس می‌کشد، صدای مغزی که هنوز دستور می‌دهد «نرو». گاهی بیمار هوشیار است، همه چیز را می‌شنود، اما نمی‌تواند بگوید «درد دارم»، «تنها نگذاریدم»، «نترسید». پس ساکت می‌ماند. این سکوت، رضایت نیست؛ آخرین تلاش برای ماندن است.

✅️ ما بیرون از بیمارستان هم این سکوت را اشتباه می‌گیریم. وقتی کسی در خانواده، در جمع دوستان، در محل کار ناگهان ساکت می‌شود، زود قضاوت می‌کنیم: «حوصله ندارد»، «عصبانی است»، «بی‌تفاوت شده». غافل از اینکه شاید در درونش طوفان است، شاید دارد با تمام وجود می‌جنگد تا سرپا بماند، اما صدایش به جایی نمی‌رسد. مثل همان بیمارِ بخش مراقبت‌های ویژه که فقط با چشم‌هایش التماس می‌کند.

🔹️یادمان باشد سکوت همیشه نشانه‌ی صلح نیست. گاهی صدای شکستنِ آخرین استخوانِ امید است که نمی‌شکنند تا مبادا کاملاً فرو بریزند. گاهی صدای نفس‌های آخر است که آدم عمداً آهسته می‌کشد تا مرگ نفهمد هنوز زنده است.

🔹️در بخش مراقبت‌های ویژه یاد گرفتم که هر وقت کسی ساکت شد، باید نزدیک‌تر شد، دستش را گرفت، حتی اگر جواب نداد. چون شاید همین دست گرفتن باشد که به او بگوید «بجنگ، هنوز وقت رفتن نیست». شاید همین حضور بی‌کلام باشد که به او اجازه دهد یک نفسِ دیگر بکشد.

🔹️سکوتِ بخش مراقبت‌های ویژه به من آموخت که هیچ سکوتی را بی‌تفاوت از درد ندانم. پشت هر لبِ بسته‌ای ممکن است دریایی از فریاد باشد که فقط منتظر یک گوشِ شنوا است تا سر باز کند. و گاهی، تنها کاری که از دست ما برمی‌آید این است که کنارِ آن سکوت بنشینیم و بگوییم: «می‌شنوم‌ت، حتی اگر صدایی درنیاید.»

#سکوت #رضایت #آرامش

❤️ @filsofak
14👍7🔥1👏1🙏1
▪️ ۱۰ فیلم متافیزیکی برای دانشجویان فلسفه

۱. «زندگی بیداری» (Waking Life) ریچارد لینکلیتر، ۲۰۰۱
۲. «به خلاء وارد شو» (Enter the Void) گاسپار نوئه، ۲۰۰۹
۳. «سودمند» (Advantageous) جنیفر فانگ، ۲۰۱۵
۴. «ماتریکس» (The Matrix) لانا و لیلی واچوفسکی، ۱۹۹۹
۵. «علم خواب» (The Science of Sleep) میشل گوندری، ۲۰۰۶
۶. «استاکر» (Stalker) آندری تارکوفسکی، ۱۹۷۹
۷. «درخت زندگی» (The Tree of Life) ترنس مالیک، ۲۰۱۱
۸. «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» (The Skin I Live In) پدرو آلمودوار، ۲۰۱۱
۹. «چشمه» (The Fountain) دارن آرنوفسکی، ۲۰۰۶
۱۰. «شبح درون پوسته» (Ghost in the Shell) مامورو اوشی، ۱۹۹۵

❤️ @filsofak
👍62👏1👌1
📍راه‌های غلبه بر اضطراب معنا
(به‌مناسبت روز جهانی حکمت و فلسفه)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻اضطراب معنا، دردِ پرسش‌گر بودن در جهانی است که پاسخ‌های آماده را از ما گرفته است. غلبه بر آن به معنای یافتن یک فرمول جادویی نیست، بلکه آموختنِ زیستنِ آگاهانه همراه با پرسش‌هاست. راه‌های زیر، نه نسخهٔ قطعی، بلکه تمرین‌هایی هستند که بسیاری از انسان‌های جست‌وجوگر در عصر ما با آن‌ها آرامش نسبی یافته‌اند:

۱. پذیرشِ پوچی به‌جای انکار آن

نخستین گام، شجاعت روبه‌رو شدن با این واقعیت است که هیچ معنای ازلی و ابدیِ از پیش نوشته‌شده‌ای وجود ندارد. ویکتور فرانکل می‌گفت: «انسان نباید بپرسد معنای زندگی‌اش چیست، بلکه باید بداند که خودش مورد پرسش واقع شده است.» پذیرش اینکه زندگی ممکن است ذاتاً بی‌معنا باشد، به‌طرز پارادوکسیکال اضطراب را کم می‌کند؛ چون دیگر مجبور نیستیم حتماً یک معنای عظیم کیهانی پیدا کنیم.

۲. ساختن معنای شخصی از طریق تعهد

معنا اغلب در «دادن» پیدا می‌شود، نه در «گرفتن». سه مسیر اصلی که فرانکل پیشنهاد می‌کرد هنوز معتبرند:
- خلاقیت: آفرینش یک اثر، یک رابطه، یک باغچه، یک متن.
- تجربه: عشق ورزیدن، زیبایی را دیدن، رنج دیگران را احساس کردن.
- نگرش: حتی وقتی نمی‌توانیم وضعیت را تغییر دهیم، می‌توانیم نحوهٔ روبه‌رو شدن با آن را انتخاب کنیم (مثل زندانیانی که در اردوگاه با حفظ کرامت، معنای شخصی ساختند).

۳. بازگشت به بدن و طبیعت

ذهنِ بیش‌ازحد انتزاعی، اضطراب معنا را تشدید می‌کند. پیاده‌روی طولانی در جنگل، باغبانی، ورزش سنگین، نواختن ساز یا حتی پختن یک غذای ساده با دقت، ما را به لحظهٔ حال و به جسم‌مان بازمی‌گرداند. طبیعت هیچ‌گاه از معنای زندگی نمی‌پرسد؛ فقط هست و این «هستنِ بی‌چون‌وچرا» آرام‌بخش است.

۴. محدود کردن مقایسه و نمایش

شبکه‌های اجتماعی، موزهٔ زندگیِ دستکاری‌شدهٔ دیگران‌اند. کاهش زمان حضور در آن‌ها یا حتی دوره‌های کامل قطع ارتباط، فضای تنفس به روان می‌دهد. به‌جای نمایش زندگی، زیستنِ آن را تمرین کنیم.

۵. ایجاد آیین‌های کوچک و تکرارشونده

انسان سنتی با مراسم دینی، انسان مدرن می‌تواند با آیین‌های شخصی معنا بسازد: نوشتن سه صفحه هر صبح، روشن کردن شمع در غروب، خواندن یک شعر هر شب، قدم زدن در مسیر ثابت. تکرار، حس پیوستگی و تداوم می‌دهد و ذهن را از چنگال «همه چیز بی‌معناست» رها می‌کند.

۶. ارتباط عمیق با تعداد کمی از انسان‌ها

دوستی و عشق واقعی، قوی‌ترین پادزهرِ بی‌معنایی است. وقتی کسی ما را عمیقاً می‌بیند و ما او را، لحظه‌ای از ابدیت در زمان جاری می‌شود. نیچه درست می‌گفت: «اگر ما دلیلی برای زیستن داشته باشیم، می‌توانیم هر چگونگی را تحمل کنیم.»

۷. تمرین مرگ‌آگاهی

یادآوری مداوم اینکه مرگ حتمی است، به‌جای افسردگی، اغلب زندگی را فشرده و پررنگ می‌کند. سنکا می‌گفت: «هر روز چنان زندگی کن که گویی آخرین روز توست، و همزمان چنان که گویی هزار سال خواهی زیست.» این تناقض ظاهری، شیرینی لحظه را چند برابر می‌کند.

۸. رها کردن کمال‌گرایی معنوی

لزومی ندارد معنای زندگی‌مان حماسی یا منحصربه‌فرد باشد. گاهی معنای یک روز، فقط درست انجام دادن یک کار کوچک، لبخند زدن به کودک، یا تحمل کردن یک درد با وقار است.

🔹️اضطراب معنا هرگز کاملاً از بین نمی‌رود؛ او هم‌سفر ماست. اما می‌توانیم او را از دشمن به معلم تبدیل کنیم. هر بار که با وجود این اضطراب، باز هم دوست بداریم، خلق کنیم، بایستیم و ادامه دهیم، در واقع پاسخ خود را به زندگی داده‌ایم؛ پاسخی که نه در کلمات، بلکه در خودِ زیستنِ شجاعانه نهفته است.

#روز_جهانی_فلسفه #فلسفه #اضطراب_معنا

❤️ @filsofak
14👍3👏2
📍آن‌گاه که غایب است، من هنوز او را می‌بینم!
(سکوت پشت سر دیگران یعنی چه؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻غیبت، تنها گناه نیست؛ نوعی خودکشیِ وجودی است.
ما با هر کلمه‌ای که پشت سر دیگری می‌گوییم، در حقیقت بخشی از امکانِ بودنِ او را می‌کُشیم. نه جسمش را، بلکه آن روایتِ بی‌دفاع از خودش را که فقط در نگاه دیگران زنده است. وقتی کسی از اتاق بیرون می‌رود، تنها چیزی که از او باقی می‌ماند «تصویری» است که ما در ذهن حاضران می‌سازیم. غیبت یعنی این تصویر را آتش بزنیم، در حالی که او حتی بوی دود را هم حس نمی‌کند.

🔹️روان‌کاوان می‌گویند ما همیشه با «دیگری خیالی» زندگی می‌کنیم. بخشی از هویت ما در ذهن دیگران ساخته می‌شود. غیبت یعنی همین بخشِ بی‌دفاع را به دار بکشیم. مثل این است که شبانه به خانه‌ی کسی برویم، تمام عکس‌های خانوادگی‌اش را پاره کنیم و دیوارها را با شعارهای تحقیر بنویسیم، در حالی که او خواب است. صبح که بیدار می‌شود، دیگر هیچ‌کجا نمی‌تواند خودش را پیدا کند.

🔹️انسان موجودی است «برای دیگری». ما در نگاه دیگری به خودمان می‌رسیم. حالا تصور کنید کسی این نگاه را مسموم کند؛ نه فقط برای امروز، بلکه برای همیشه. غیبت، قتلِ آینده‌ی یک انسان است. او ممکن است سال‌ها بعد برگردد، بخندد، تغییر کند، اما در ذهن برخی حاضران، همان مرده‌ای است که ما دفنش کردیم.

🔹️عجیب‌ترین بخش ماجرا اینجاست که غیبت‌کننده همیشه خودش را قهرمان داستان می‌پندارد. او فکر می‌کند با افشاگری دارد «حقیقت» را می‌گوید. اما حقیقتِ غیبت همیشه نصف‌شده و بی‌دفاع است؛ چون فقط صدای ما را دارد، نه صدای غایب را. عدالت بدون حضور متهم، دیگر عدالت نیست؛ شکنجه است.

🔹️سکوت پشت سر دیگری، تنها یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک عملِ وجودی است.
وقتی من در غیاب کسی زبانم را نگه می‌دارم، در حقیقت دارم او را «حاضر» می‌کنم. یعنی به همه اعلام می‌کنم: این انسان حتی در نبودش هم حقِ بودن دارد. من جای خالی‌اش را با احترام پر می‌کنم، نه با خاک. این عمیق‌ترین نوعِ «من می‌بینمت» است؛ دیدنی که دیگر به چشمان جسمانی نیاز ندارد.

🔹️شوپنهاور می‌گفت دردِ اصلی انسان تنهایی است. غیبت دقیقاً همان تنهایی را به دیگری تحمیل می‌کند، اما به بدترین شکل؛ تنهایی در میان جمع. او هنوز در جمع است، اما دیگر «نیست». مثل روحی که در اتاق راه می‌رود و همه از کنارش می‌گذرند، انگار شفاف است.

🔹️کسی که پشت سر دیگران سکوت می‌کند، در واقع دارد خودش را نجات می‌دهد. چون می‌داند روزی خودش هم غایب خواهد شد؛ در سفر، در مرگ، در فراموشی. او با سکوتش قانون جهان خودش را وضع می‌کند: «در جهانی که من می‌سازم، هیچ‌کس در غیابش محاکمه نمی‌شود.» این همان بهشتِ واقعی است؛ جایی که آدمی حتی وقتی نیست، هنوز «هست».

🔹️در نهایت، انسانیت یک انتخاب لحظه‌ای است؛
یا من دیگری را در ذهن دیگران می‌کُشم تا خودم چند لحظه بزرگ‌تر به نظر بیایم،
یا او را زنده نگه می‌دارم تا خودم برای همیشه انسان بمانم.

🔹️سکوت پشت سر دیگری، بلندترین فریادِ «من انسانم» است.
چون در آن لحظه، دیگر هیچ سودی در کار نیست؛ فقط یک چیز باقی می‌ماند:
من، بدون شاهد، بدون تشویق، بدون دوربین، هنوز او را انسان می‌بینم.

#غیبت #بدگویی #انسانیت

❤️ @filsofak
👏113👍2👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📍امان از همدلِ خشمگین!

یونگ در ویدیوی فوق از این می‌گوید که آدم‌های مهربان و جورکش دیگران، همان‌ها که سال‌ها درد دیگران را ظاهرا بی‌منت بر دوش کشیده‌اند، وقتی که ناراحت می‌شوند چگونه انتقام می‌گیرند؟ چگونه با دریغ خویش از دیگری و سکوت، تنبیه‌شان می‌کنند و در این میانه باید مراقب چه باشند؟
همدلِ خشمگین، شمشیر نمی‌کشد، بلکه انتقامش سنگین‌تر، عجیب‌تر، عمیق‌تر و لرزاننده‌تر است.

❤️ @filsofak
👍122👌2
📍چرا از خودمان عصبانی‌تر هستیم؟
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻خیلی وقت‌ها ناراحتی اصلی، از رفتار دیگران نیست، از این است که «چرا خودم اجازه دادم این اتفاق برایم بیفتد؟». این سؤال مثل خنجری در تاریکی ذهن فرو می‌رود و آرام آرام خونِ اعتمادبه‌نفس‌مان را می‌مکد.

🔹️خشم از دیگران زود فریاد می‌زند؛ داد می‌کشیم، گله می‌کنیم، شاید حتی قطع رابطه کنیم. اما خشم از خود، خاموش است. در سینه حبس می‌شود، شب‌ها در سکوت به ما زُل می‌زند و با صدایی آرام اما سنگین می‌پرسد: «تو که می‌دانستی، چرا جلوی خودت را نگرفتی؟»

این خشم، خشمِ مرزهایِ ازدست‌رفته است. مرزهایی که ما خودمان باید نگهبان‌شان می‌بودیم.

🔹️نلسون ماندلا می‌گوید:
«بزرگ‌ترین افتخار من این نیست که هرگز زمین نخورده‌ام؛ بزرگ‌ترین افتخار من این است که هر بار زمین خوردم، دوباره بلند شدم.»
زمین خوردن در مرزگذاری هم همین است. ما گاهی زمین می‌خوریم، اما لازم نیست تا ابد روی زمین دراز بکشیم و خودمان را با شلاقِ سرزنش بزنیم.

🔹️اینجاست که چرخه‌ی خودسرزنشی شروع می‌شود: عذاب وجدان → شرم → خشم فروخورده → تنبیهِ خود. خطرناک‌ترین خشم، همین خشم از خود است؛ چون دشمن درون خانه است.

🔹️چطور از این چرخه بیرون بیاییم؟

۱. بپذیرید که «اجازه دادن» همیشه ضعف نبود؛ گاهی مهربانی بود، گاهی خستگی، گاهی امید به تغییر طرف مقابل.
۲. خودسرزنشی را به خودآگاهی تبدیل کنید: به جای «چرا اجازه دادم؟» بپرسید «دفعه‌ی بعد چه مرزی باید بگذارم؟»
۳. مرزگذاری را تمرین کنید. یک «نه» لرزان، هزار بار بهتر از یک «بله» پشیمان‌کننده است.
۴. خودتان را ببخشید. برنه براون می‌گوید:
«تا وقتی یاد نگیریم با خودمان مهربان باشیم، نمی‌توانیم واقعاً کسی را دوست داشته باشیم.»
۵. هر بار که مرز می‌گذارید، حتی با دست‌وپای لرزان، یک تکه از احترامِ ازدست‌رفته به خودتان برمی‌گردد.

این جمله‌ی آنائیس نین را یادتان باشد:
«روزی که گل رز شکوفا شد، گلِ غنچه او را سرزنش نکرد.»

🔹️ما حق داریم اشتباه کنیم، حق داریم گاهی زیادی خوب باشیم، حق داریم دیر بفهمیم. تنها چیزی که حق نداریم این است که تا آخر عمر خودمان را به خاطر یک لحظه‌ی سهل‌انگاری مجازات کنیم.

🔹️خشم از خود را خاموش نکنید؛ فقط جهتش را عوض کنید. بگذارید همان آتش، شما را به نسخه‌ای قوی‌تر، شفاف‌تر و مرزدارتر از خودتان برساند.

#عصبانیت #خشم_از_خود #مرزبندی

❤️ @filsofak
12👏9👍1
📍بیش‌فعالی جنسی؛ زخم دیده‌نشده
✍️
#مصطفی_سلیمانی


🔻بیش‌فعالی جنسی را نباید با میل طبیعی یا گرمای مزاج یکی دانست. این حالت، اغلب یک راهبرد ناخودآگاه برای آرام‌کردن دردهای عمیق کودکی است؛ دردهایی که از ندیده‌شدن، نشنیده‌شدن و برآورده‌نشدن نیازهای عاطفی پایه سرچشمه می‌گیرند.

🔹️وقتی کودک در محیطی بزرگ می‌شود که عشق و توجه بی‌قیدوشرط را به‌قدر کافی دریافت نمی‌کند، در درونش یک شکاف بزرگ به نام «من کافی نیستم» شکل می‌گیرد. این شکاف در بزرگسالی به شکل یک خلأ مداومی حس می‌شود که فرد سعی می‌کند با رابطهٔ جنسیِ سریع و بدون تعهد عاطفی عمیق، لحظه‌ای آن را پر کند. در لحظهٔ نزدیکی، هورمون‌ها فریاد می‌زنند: «تو دیده شدی، تو خواستنی هستی.» اما این حس چند دقیقه بیشتر دوام نمی‌آورد و پس از آن خلأ عمیق‌تر از قبل برمی‌گردد.

🔹️آن‌چه چرخه را اعتیادآور می‌کند، همان پیام درونی کودکی است: «کسی که خودش را سخت به‌دست می‌دهد باارزش است و کسی که به‌راحتی در دسترس است بی‌ارزش.» به همین دلیل فرد ناخودآگاه به سمت شریک‌هایی کشیده می‌شود که او را رد می‌کنند یا به تعویق می‌اندازند؛ چون «نه» شنیدن همان حس آشنای کودکی را زنده می‌کند. صبح روز بعد معمولاً با شرم، تهی‌بودن و بی‌معنایی همراه است و چرخه دوباره آغاز می‌شود.

🔹️برای درک عمیق‌تر این مکانیزم و راه‌های التیام آن، چند منبع و رویکرد بسیار روشن‌گر هستند:
- کتاب «درمان ترومای جنسی» نوشتهٔ پیتر لوین (بدن هرگز دروغ نمی‌گوید)، نشان می‌دهد چگونه زخم‌های عاطفی کودکی در بدن ذخیره می‌شوند و گاهی از راه بیش‌فعالی جنسی تخلیه می‌شوند.
- کتاب «اعتیاد جنسی: التیام کودک درون» نوشتهٔ پاتریک کارنز، بنیان‌گذار مفهوم مدرن اعتیاد جنسی؛ دقیقاً همین چرخهٔ تأیید و شرم را توضیح می‌دهد.
- رویکرد درمان طرح‌واره، از جفری یانگ، طرح‌وارهٔ «نقص/شرم» و «محرومیت عاطفی» را به‌عنوان ریشهٔ اصلی بیش‌فعالی جنسی معرفی می‌کند و تمرین‌های عملی برای بازسازی ارائه می‌دهد.
- کتاب «کودک درون زخمی» نوشتهٔ جان برادشاو، یکی از اولین و تأثیرگذارترین آثار در زمینهٔ التیام حس «کافی نبودن» از دوران کودکی‌ست.

🔹️رهایی با آگاهی و پرسش‌های صادقانه آغاز می‌شود:
- دقیقاً دنبال کدام نیاز برآورده‌نشدهٔ کودکی‌ام هستم؟
- اگر امروز رابطهٔ جنسی نداشته باشم، کدام درد قدیمی بالا می‌آید؟
- چه کسی در کودکی به من یاد داد که ارزشم وابسته به عملکرد یا در دسترس بودنم است؟
.
🔹️این سؤال‌ها دردناکند، اما همان درد، نشانهٔ زخم زنده‌ای است که هنوز قابلیت التیام دارد. وقتی کودک درونِ دیده‌نشده بالاخره شنیده و نوازش شود، میل جنسی نیز از ابزار تسکین درد به تجربه‌ای شیرین، امن و متقابل تبدیل می‌شود.

#بیش_فعالی_جنسی #رابطه_عاطفی #ناکافی_بودن #طرحواره_نقص_وشرم #طرحواره_محرومیت_عاطفی

❤️ @filsofak
9👍5👏2🔥1
📍مغز ایدئولوژیک
(بنیادگرایی مذهبی از کجا می‌آید؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻بنیادگرایی مذهبی را نباید فقط با «دینداری شدید» یکی دانست؛ چیزی بسیار عمیق‌تر و روان‌شناختی در میان است. مفهوم کلیدی «سرسختی شناختی»، که در کتاب «مغز ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگراد، روان‌شناس و پژوهشگر شناختی، به تفصیل بررسی شده، هستهٔ اصلی هر ایدئولوژی بسته و سرسخت را تشکیل می‌دهد.
زمیگراد توضیح می‌دهد که سرسختی شناختی، ناتوانی یا امتناع ذهن از پذیرش ابهام، پیچیدگی و چندگانگی واقعیت است؛ ذهن به جای کاوش در خاکستری‌های زندگی، به یقین‌های سیاه و سفید پناه می‌برد تا اضطراب را مهار کند.

🔹️زمیگراد در کتابش با رویکردی علمی، نشان می‌دهد چگونه مغز انسان در برابر آشوب جهان مدرن، به سمت ایدئولوژی‌های قطعی کشیده می‌شود. او تأکید می‌کند که این سرسختی نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه یک مکانیزم بقا است:
مغز برای حفظ انسجام هویتی، واقعیت را فیلتر می‌کند و هر چیز متضاد را «تهدید» می‌بیند. در بنیادگرایی مذهبی، این مکانیزم به شکل چسبیدن به یک تفسیر واحد از متون مقدس ظاهر می‌شود.

🔹️وقتی انسان با این چهار تجربهٔ طاقت‌فرسا روبه‌رو می‌شود، سرسختی شناختی به قول زمیگراد، «مغز ایدئولوژیک» را فعال می‌کند و تنها راه نجات را یک پاسخ یقینی، کامل و تغییرناپذیر می‌بیند:

۱. آشوب و بی‌معنایی زندگی مدرن
همه‌چیز سریع تغییر می‌کند: ارزش‌ها، شغل، روابط، هویت. زمیگراد می‌گوید این سرعت، مدارهای شناختی مغز را مختل می‌کند و اضطراب هویتی را شعله‌ور می‌سازد. مذهب بنیادگرا پاسخ می‌دهد: «همهٔ جواب‌ها در همین کتاب و این قانون است؛ دیگر لازم نیست بگردی.»

۲. تجربهٔ تحقیر و دیده‌نشدن
فقر، مهاجرت، شکست تحصیلی، طرد خانوادگی، تحقیر قومی یا طبقاتی. کتاب «مغز ایدئولوژیک» توضیح می‌دهد که این تحقیرها، حس «من ناکافی‌ام» را در مغز حک می‌کنند و بنیادگرایی عزت کاذب برمی‌گرداند: «تو عضوی از امت برگزیدهٔ خدایی؛ دیگران گمراه‌اند.»

۳. نیاز به پدر یا مادر مطلق
کودکانی با والدین غایب یا غیرقابل‌پیش‌بینی، در بزرگسالی به مرجع مطلق نیاز پیدا می‌کنند. زمیگراد توصیف می‌کند چگونه خدا در روایت بنیادگرا، نقش پدر همه‌چیزدان، همیشه ناظر و حمایت‌کننده/مجازات‌کننده را ایفا می‌کند؛ اشتباهی، خیانت به این مرجع است.

۴. ترس از آزادی
آزادی یعنی مسئولیت انتخاب، و مغز سرسخت از این مسئولیت وحشت دارد. بنیادگرایی می‌گوید: «فقط اطاعت کن؛ فکر کردن با ماست.» زمیگراد این را «آغوش شناختی» می‌نامد: یک پناهگاه موقت برای ذهن مضطرب.

🔹️این چهار عامل چرخه‌ای خودتقویت‌شونده می‌سازند:
جهان پیچیده‌تر/ اضطراب بیشتر/ یقین شدیدتر/ چسبیدن به تفسیر واحد/ دشمنی با مخالفان/ تعلق گروهی قوی‌تر/ و تکرار.
بنیادگرا با کوچک‌ترین اختلاف، روابط را قطع می‌کند؛ چون ابهام، زخم قدیمی را باز می‌کند.

🔹️در مقابل، زمیگراد در کتابش بر «انعطاف‌پذیری شناختی» تأکید دارد: توانایی مغز برای هم‌زیستی با تضادها، پذیرش «ندانستن» بدون وحشت، و دیدن انسانیت در مخالف. این انعطاف با تمرین‌هایی چون سؤال‌بازی («آیا ممکن است من اشتباه کنم؟») یا درمان شناختی/رفتاری رشد می‌کند.

🔹️راه بیرون آمدن از چرخه، پذیرش تدریجی ابهام است: فهمیدن که «ندانستن» ترسناک نیست، انسان بدون همهٔ جواب‌ها باارزش و امن است، و التیام تحقیرها و تنهایی‌های قدیمی.
زمیگراد نتیجه می‌گیرد: تا زخم «من کافی نیستم» و «جهان خطرناک است» درمان نشود، مغز به ایدئولوژی بسته پناه می‌برد؛ وعده‌ای کاذب که «اگر دقیقاً همین‌طور باشی، دیگر تنها و تحقیرشده نخواهی بود». التیام واقعی، در انعطاف نهفته است.

#بنیادگرایی #سرسختی_شناختی #انعطاف_شناختی #حقیقت_قطعی #ایدئولوژی #بنیادگرایی_مذهبی

❤️ @filsofak
👍94👏1
📍تحسین آگاهانه؛ کودک توانمند
(رازهایی برای والدین و معلمان که دلشان می‌خواهد کودک واقعاً «بماند»)
✍️ #مصطفی_سلیمانی


🔻بیشتر ما تحسین می‌کنیم چون عاشق کودکیم و می‌خواهیم او احساس ارزشمندی کند. اما همین عشق گاهی ما را به دام «تحسین زیاد و بی‌معنا» می‌اندازد. کودک در این دام یاد می‌گیرد که «ارزش من به تأیید لحظه‌ای دیگران بسته است». نتیجه؟ اضطراب عملکرد، ترس از اشتباه، خودانتقادی بی‌رحمانه و در بزرگسالی، کارمندی که بدون پاداش فوری انگیزه‌اش می‌میرد یا هنرمندی که با اولین نقد، قلم را کنار می‌گذارد.

🔹️تحسین آگاهانه دقیقاً نقطه‌ی مقابل این دام است. این نوع تحسین، جراحی ظریف روح کودک است؛ نه چسب زخم روی زخم، بلکه ترمیم بافت از درون.

🔹️لایه‌های عمیق‌تر تحسین آگاهانه

۱. تحسین، آینه‌ی هویت درونی کودک می‌شود

وقتی می‌گویید «تو نابغه‌ای»، کودک در ذهنش یک هویت ثابت می‌سازد: «من نابغه‌ام». اگر روزی نتوانست، کل هویتش فرو می‌ریزد. اما وقتی می‌گویید «دیدم چطور چهل دقیقه با آرامش روی این مسئله نشستی و راه‌های مختلف را امتحان کردی»، کودک هویت پویا می‌سازد: «من کسی هستم که می‌نشیند و راه پیدا می‌کند». این هویت، ضدگلوله است.

۲. تحسین آگاهانه، مغز را دوباره سیم‌کشی می‌کند

تحقیقات عصب‌شناسی (دانشگاه استنفورد، ۲۰۲۱) نشان می‌دهد کودکانی که تلاششان تحسین می‌شود، در قشر پیش‌پیشانی (مرکز تنظیم هیجان و حل مسئله) فعالیت بیشتری دارند. مغز آن‌ها در مواجهه با شکست، به جای فعال شدن مدار ترس و شرم (آمیگدال)، مدار یادگیری و استقامت را روشن می‌کند. این یعنی ما با هر جمله‌ی درست، واقعاً مغز کودک را برای شادکامی و موفقیت بلندمدت می‌سازیم.

۳. تحسین اشتباه، قدرتمندترین تحسین است

کودکی که نقاشی‌اش را به شما نشان می‌دهد و شما می‌گویید «وای چقدر قشنگ!» و او می‌داند که واقعاً قشنگ نیست، یاد می‌گیرد «بزرگ‌ترها دروغ می‌گویند تا من خوشحال شوم». اما اگر بگویید «می‌بینم که امروز خیلی دلت می‌خواست رنگ قرمز را امتحان کنی، حتی با اینکه دیروز گفتی ازش می‌ترسی»، کودک شوکه می‌شود از اینکه «کسی من را این‌قدر دقیق می‌بیند». این دقیق‌دیدن شدن، عمیق‌ترین نیاز روحی انسان است.

۴. سکوت گاهی بهترین تحسین است

کودک شش‌ساله‌ای بعد از بیست بار افتادن، بالاخره با دوچرخه بدون چرخ تعادل راه می‌رود. اگر جیغ بکشید «آفرین قهرمانم!»، لحظه را از او می‌دزدید. اما اگر فقط کنارش بایستید، لبخند عمیق بزنید و آرام بگویید «خودت حسش کردی؟»، او برای اولین بار طعم «افتخار درونی» را می‌چشد؛ چیزی که هیچ ستاره‌ی طلایی نمی‌تواند جایگزینش شود.

۵. تحسین آگاهانه، زخم‌های نسل قبلی را ترمیم می‌کند

بسیاری از ما خودمان با «تو باید ممتاز باشی تا بابا خوشحال بشه» بزرگ شدیم. وقتی امروز به کودکمان می‌گوییم «مهم نیست نمره‌ات چند شد، مهم اینه که دیدم چقدر با دقت درس خوندی»، ما فقط او را تربیت نمی‌کنیم؛ زنجیر یک آسیب بین‌نسلی را می‌شکنیم.

۶. آخرین و عمیق‌ترین راز: تحسین واقعی، تحسین خود ماست

وقتی کودک تلاشش را با افتخار به ما نشان می‌دهد، او در واقع دارد می‌پرسد: «آیا من در چشمان تو ارزشمندم؟». اگر پاسخ ما «بله، همین که هستی» باشد (نه به خاطر نتیجه، بلکه به خاطر بودن و تلاش کردن)، ما به او بزرگ‌ترین هدیه‌ی بشری را می‌دهیم: حس «کفایت بی‌قیدوشرط».

🔹️والدین و معلمان عزیز،
کودک شما قرار نیست «بهترین» باشد تا دوست‌داشتنی باشد.
او همین حالا، با همه‌ی اشتباهاتش، با همه‌ی ترس‌هایش، با همه‌ی تلاش‌های نصفه‌نیمه‌اش، لایق دیده شدن است.

🔹️تحسین آگاهانه یعنی یاد گرفتنِ دیدنِ روح کودک، آن‌قدر دقیق که خودش هم برای اولین بار خودش را ببیند.

#تربیت_فرزند #فرزندپروری #تشویق_فرزند

❤️ @filsofak
👏43👍2