📍سوگِ مبهم
[سوگِ سقط جنین یا سوگِ مادر شدن؟!]
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔹️در عمق تجربههای انسانی، گاه کشفهایی پدیدار میشود که دردهای نهفته را آشکار میسازد. یکی از این کشفها، درک ماهیت پیچیده سوگ پس از سقط جنین است. سوگ، به عنوان فرآیندی روانشناختی، معمولاً با از دست دادن فردی واقعی پیوند دارد؛ اما در سقط جنین، این سوگ به موجودی تعلق میگیرد که هرگز زاده نشده است. پژوهشهای روانشناسی بالینی، این نوع سوگ را «سوگ مبهم» مینامند، زیرا فاقد آیینهای اجتماعی مانند مراسم تدفین است و جامعه آن را به رسمیت نمیشناسد. این عدم تأیید اجتماعی، شدت درد را چندین برابر میکند.
🔹️در لایههای عمیقتر ناخودآگاه، این سوگ فراتر از جنین از دسترفته است. بر پایه نظریههای روانکاوی فروید و دیدگاههای بعدی لاکان، سوگ سقط جنین در حقیقت سوگ «مادر شدن» است. زن نه تنها یک فرزند بالقوه را از دست میدهد، بلکه فرصتی برای تجربه نقش مادری، پیوند عاطفی و دگرگونی هویتی را نیز از کف میدهد. مطالعات منتشرشده در مجله روانشناسی بالینی نشان میدهد که بسیاری از زنان پس از سقط، احساس «ناتمام بودن» میکنند؛ گویی بخشی از هویت آیندهشان نابود شده است. این سوگ لایهدار، مراحل انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش را دربرمیگیرد، اما با پیچیدگی بیشتری همراه است، زیرا جنین «نامرئی» باقی میماند.
🔹️یکی از جنبههای دردناکتر، بروز خشم است. خشم نه تنها به خود فرد، بلکه به شریک عاطفی جهتگیری میکند. در سقطهای عمدی خارج از چارچوب ازدواج، زن ممکن است شریک را عامل اصلی یا مشوق تصمیم بداند. این خشم، ریشه در احساس خیانت و از دست دادن کنترل دارد. تحقیقات روانشناسی زوجین جان گاتمن تأکید میکند که چنین خشمهایی میتواند روابط را به مرز فروپاشی برساند، مگر با مشاوره زوجین پردازش شود.
🔹️خشم همچنین به عوامل خارجی گسترش مییابد: دوستان، خانواده یا مشاورانی که سقط را گزینهای «منطقی» پیشنهاد کردهاند. در نهایت، این خشم به سطح فرهنگی میرسد: فرهنگی محدودکننده که مادر بودن را به شرایط خاصی مانند ازدواج رسمی یا وضعیت اقتصادی مشروط میکند. در جوامع سنتی مانند ایران، فشارهای فرهنگی و قانونی، سقط خارج از ازدواج را تابو کرده است. گزارشهای سازمان بهداشت جهانی نشان میدهد که این محدودیتها به سقطهای ناایمن و عواقب روانشناختی بلندمدت منجر میشود.
🔹️از منظر جامعهشناسی، دیدگاههای فمینیستی جودیت باتلر در باب «هویت جنسیتی انجامشدنی» توضیح میدهد که مادر بودن، بخشی از عملکرد هویتی زنان است. وقتی فرهنگ این عملکرد را محدود کند، زنان بخشی از خود را از دست میدهند. آمارها حاکی از آن است که بیش از ۴۰ درصد زنان پس از سقط، علائم افسردگی شدید را تجربه میکنند و این نرخ در جوامع محدودکننده بالاتر است.
🔹️این سوگ، همچون داستانی که فردوسی توصیف کرده، «پر آب چشم» است؛ پر از اشکهایی که در خلوت ریخته میشود. اما شناخت آن، نخستین گام به سوی التیام است. مشاوره روانشناختی، گروههای حمایتی و بازنگری فرهنگی میتواند یاریرسان باشد. زنان نباید این درد را تنها تحمل کنند؛ سوگ سقط، حقی است که باید به رسمیت شناخته شود.
🔹️در نهایت، این کشف دردناک یادآوری میکند که مادر بودن، فراتر از زیستشناسی، تجربهای وجودی است. از دست دادن آن، زخمی عمیق بر روح میزند، اما با پردازش صحیح، میتواند به رشد پس از آسیب منجر شود. امید است جامعهای بسازیم که هیچ زنی به سبب محدودیتها، فرصت مادر شدن را از دست ندهد.
☘❤️ @filsofak
[سوگِ سقط جنین یا سوگِ مادر شدن؟!]
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔹️در عمق تجربههای انسانی، گاه کشفهایی پدیدار میشود که دردهای نهفته را آشکار میسازد. یکی از این کشفها، درک ماهیت پیچیده سوگ پس از سقط جنین است. سوگ، به عنوان فرآیندی روانشناختی، معمولاً با از دست دادن فردی واقعی پیوند دارد؛ اما در سقط جنین، این سوگ به موجودی تعلق میگیرد که هرگز زاده نشده است. پژوهشهای روانشناسی بالینی، این نوع سوگ را «سوگ مبهم» مینامند، زیرا فاقد آیینهای اجتماعی مانند مراسم تدفین است و جامعه آن را به رسمیت نمیشناسد. این عدم تأیید اجتماعی، شدت درد را چندین برابر میکند.
🔹️در لایههای عمیقتر ناخودآگاه، این سوگ فراتر از جنین از دسترفته است. بر پایه نظریههای روانکاوی فروید و دیدگاههای بعدی لاکان، سوگ سقط جنین در حقیقت سوگ «مادر شدن» است. زن نه تنها یک فرزند بالقوه را از دست میدهد، بلکه فرصتی برای تجربه نقش مادری، پیوند عاطفی و دگرگونی هویتی را نیز از کف میدهد. مطالعات منتشرشده در مجله روانشناسی بالینی نشان میدهد که بسیاری از زنان پس از سقط، احساس «ناتمام بودن» میکنند؛ گویی بخشی از هویت آیندهشان نابود شده است. این سوگ لایهدار، مراحل انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش را دربرمیگیرد، اما با پیچیدگی بیشتری همراه است، زیرا جنین «نامرئی» باقی میماند.
🔹️یکی از جنبههای دردناکتر، بروز خشم است. خشم نه تنها به خود فرد، بلکه به شریک عاطفی جهتگیری میکند. در سقطهای عمدی خارج از چارچوب ازدواج، زن ممکن است شریک را عامل اصلی یا مشوق تصمیم بداند. این خشم، ریشه در احساس خیانت و از دست دادن کنترل دارد. تحقیقات روانشناسی زوجین جان گاتمن تأکید میکند که چنین خشمهایی میتواند روابط را به مرز فروپاشی برساند، مگر با مشاوره زوجین پردازش شود.
🔹️خشم همچنین به عوامل خارجی گسترش مییابد: دوستان، خانواده یا مشاورانی که سقط را گزینهای «منطقی» پیشنهاد کردهاند. در نهایت، این خشم به سطح فرهنگی میرسد: فرهنگی محدودکننده که مادر بودن را به شرایط خاصی مانند ازدواج رسمی یا وضعیت اقتصادی مشروط میکند. در جوامع سنتی مانند ایران، فشارهای فرهنگی و قانونی، سقط خارج از ازدواج را تابو کرده است. گزارشهای سازمان بهداشت جهانی نشان میدهد که این محدودیتها به سقطهای ناایمن و عواقب روانشناختی بلندمدت منجر میشود.
🔹️از منظر جامعهشناسی، دیدگاههای فمینیستی جودیت باتلر در باب «هویت جنسیتی انجامشدنی» توضیح میدهد که مادر بودن، بخشی از عملکرد هویتی زنان است. وقتی فرهنگ این عملکرد را محدود کند، زنان بخشی از خود را از دست میدهند. آمارها حاکی از آن است که بیش از ۴۰ درصد زنان پس از سقط، علائم افسردگی شدید را تجربه میکنند و این نرخ در جوامع محدودکننده بالاتر است.
🔹️این سوگ، همچون داستانی که فردوسی توصیف کرده، «پر آب چشم» است؛ پر از اشکهایی که در خلوت ریخته میشود. اما شناخت آن، نخستین گام به سوی التیام است. مشاوره روانشناختی، گروههای حمایتی و بازنگری فرهنگی میتواند یاریرسان باشد. زنان نباید این درد را تنها تحمل کنند؛ سوگ سقط، حقی است که باید به رسمیت شناخته شود.
🔹️در نهایت، این کشف دردناک یادآوری میکند که مادر بودن، فراتر از زیستشناسی، تجربهای وجودی است. از دست دادن آن، زخمی عمیق بر روح میزند، اما با پردازش صحیح، میتواند به رشد پس از آسیب منجر شود. امید است جامعهای بسازیم که هیچ زنی به سبب محدودیتها، فرصت مادر شدن را از دست ندهد.
☘❤️ @filsofak
❤8🔥2👌2
📍کاهش بازیهای گروهی و افزایش ADHD
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻در دنیای امروز، اختلال نقص توجه و بیشفعالی به رایجترین تشخیص روانپزشکی تبدیل شده. آمارها نشان میدهند شیوع آن در برخی کشورها از ۵٪ به بیش از ۱۰٪ رسیده. این افزایش ریشه در سبک زندگی مدرن دارد؛ بهویژه کاهش بازیهای دورهمی و آزادانه کودکان.
🔹بازی گروهی، ضرورتی زیستی برای رشد مغز است. انرژی را تخلیه میکند، مهارتهای اجتماعی میآموزد و تمرکز، کنترل تکانه و تنظیم هیجان را تقویت مینماید. کودکان گذشته ساعتها در کوچه بازی میکردند؛ قوانین را خود میساختند و شکست را تجربه میکردند. این فرآیند دوپامین را متعادل میکرد. اما حالا پای صفحهنمایشها اسیرند؛ تحریک لحظهای بدون پایداری.
🔹مطالعات ثابت کردهاند کودکانی که بازی آزاد در طبیعت دارند، علائم ADHD کمتری نشان میدهند. زندگی شهری با آپارتمانهای تنگ، کلاسهای فشرده و ترس از خیابان، آنها را از تعامل واقعی محروم کرده. نتیجه: مغز تکاملیافته برای طبیعت، حالا در قفس دیجیتال گرفتار است؛ توجه پراکنده، تکانشگری فزاینده.
🔹از نگاه فلسفی، این بحران مدرنیته است. آلن بدیو آن را محصول «جامعه کنترل ریسک» میداند که رفتار پرانرژی طبیعی را بیمار میخواند.
ارسطو علل چهارگانه میدید: مادی (کمبود تحریک اجتماعی)، صوری (تشخیص بیمارگونه)، فاعلی (سبک زندگی مدرن)، غایی (کنترل از طریق دارو). اسپینوزا میگفت تشخیص ناکافی، انسان را از قدرت طبیعیاش محروم میکند.
🔹مدرنیته ما را منفعل کرده. بازی دورهمی تجلی آزادی وجودی است؛ جایی که کودک خود را میسازد و جهان را معنادار مییابد. فوکو این را «حکومتداری زیستی» مینامد: کنترل بدن و ذهن برای نظام آموزشی/اقتصادی. کودکان پرانرژی که روزی مزیت بقا بودند، حالا «بیمار»اند چون با صندلینشینی سازگار نیستند.
🔹بازیدرمانی گروهی علائم را بهطور چشمگیری کاهش میدهد. فلسفه میپرسد: آیا کودک حق بازی آزاد ندارد؟ جامعهای که بازی را سرکوب میکند، خود بیمار نیست؟ بازگشت به کوچهها نه تنها درمان روانشناختی، که انقلابی فلسفی است.
🔸اگر بازیهای دورهمی را احیا نکنیم، نسلهایی بیقرار و بیگانه خواهیم داشت. روانشناسی میگوید بازی درمان است، فلسفه میگوید بازی آزادی است. زمان آن رسیده کوچهها را به کودکان بسپاریم و صفحهها را خاموش کنیم؛ تا انسانیت را باز یابیم.
☘❤️ @filsofak
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻در دنیای امروز، اختلال نقص توجه و بیشفعالی به رایجترین تشخیص روانپزشکی تبدیل شده. آمارها نشان میدهند شیوع آن در برخی کشورها از ۵٪ به بیش از ۱۰٪ رسیده. این افزایش ریشه در سبک زندگی مدرن دارد؛ بهویژه کاهش بازیهای دورهمی و آزادانه کودکان.
🔹بازی گروهی، ضرورتی زیستی برای رشد مغز است. انرژی را تخلیه میکند، مهارتهای اجتماعی میآموزد و تمرکز، کنترل تکانه و تنظیم هیجان را تقویت مینماید. کودکان گذشته ساعتها در کوچه بازی میکردند؛ قوانین را خود میساختند و شکست را تجربه میکردند. این فرآیند دوپامین را متعادل میکرد. اما حالا پای صفحهنمایشها اسیرند؛ تحریک لحظهای بدون پایداری.
🔹مطالعات ثابت کردهاند کودکانی که بازی آزاد در طبیعت دارند، علائم ADHD کمتری نشان میدهند. زندگی شهری با آپارتمانهای تنگ، کلاسهای فشرده و ترس از خیابان، آنها را از تعامل واقعی محروم کرده. نتیجه: مغز تکاملیافته برای طبیعت، حالا در قفس دیجیتال گرفتار است؛ توجه پراکنده، تکانشگری فزاینده.
🔹از نگاه فلسفی، این بحران مدرنیته است. آلن بدیو آن را محصول «جامعه کنترل ریسک» میداند که رفتار پرانرژی طبیعی را بیمار میخواند.
ارسطو علل چهارگانه میدید: مادی (کمبود تحریک اجتماعی)، صوری (تشخیص بیمارگونه)، فاعلی (سبک زندگی مدرن)، غایی (کنترل از طریق دارو). اسپینوزا میگفت تشخیص ناکافی، انسان را از قدرت طبیعیاش محروم میکند.
🔹مدرنیته ما را منفعل کرده. بازی دورهمی تجلی آزادی وجودی است؛ جایی که کودک خود را میسازد و جهان را معنادار مییابد. فوکو این را «حکومتداری زیستی» مینامد: کنترل بدن و ذهن برای نظام آموزشی/اقتصادی. کودکان پرانرژی که روزی مزیت بقا بودند، حالا «بیمار»اند چون با صندلینشینی سازگار نیستند.
🔹بازیدرمانی گروهی علائم را بهطور چشمگیری کاهش میدهد. فلسفه میپرسد: آیا کودک حق بازی آزاد ندارد؟ جامعهای که بازی را سرکوب میکند، خود بیمار نیست؟ بازگشت به کوچهها نه تنها درمان روانشناختی، که انقلابی فلسفی است.
🔸اگر بازیهای دورهمی را احیا نکنیم، نسلهایی بیقرار و بیگانه خواهیم داشت. روانشناسی میگوید بازی درمان است، فلسفه میگوید بازی آزادی است. زمان آن رسیده کوچهها را به کودکان بسپاریم و صفحهها را خاموش کنیم؛ تا انسانیت را باز یابیم.
☘❤️ @filsofak
❤6👏3👍1
#فیلم_خوب_ببینیم
🔹نام فیلم: مادران جوان
🔹️محصول ۲۰۲۵ فرانسه
ساخته برادران داردِن
🔹️برای چه کسانی جذابه؟
علاقهمندان سینمای اجتماعی، آنچه سینمای متعهد نام گرفته، فیلمهای انتقادی اروپایی
و صد البته سبک واقعگرایانه سینمای برادران داردن.
#مصطفی_سلیمانی
#معرفی_فیلم
☘❤️ @filsofak
🔹نام فیلم: مادران جوان
🔹️محصول ۲۰۲۵ فرانسه
ساخته برادران داردِن
🔹️برای چه کسانی جذابه؟
علاقهمندان سینمای اجتماعی، آنچه سینمای متعهد نام گرفته، فیلمهای انتقادی اروپایی
و صد البته سبک واقعگرایانه سینمای برادران داردن.
#مصطفی_سلیمانی
#معرفی_فیلم
☘❤️ @filsofak
👍4❤2
فلسفه اخلاق
#فیلم_خوب_ببینیم 🔹نام فیلم: مادران جوان 🔹️محصول ۲۰۲۵ فرانسه ساخته برادران داردِن 🔹️برای چه کسانی جذابه؟ علاقهمندان سینمای اجتماعی، آنچه سینمای متعهد نام گرفته، فیلمهای انتقادی اروپایی و صد البته سبک واقعگرایانه سینمای برادران داردن. #مصطفی_سلیمانی …
یادداشتی روانشناختی بر فیلم «مادران جوان» (۲۰۲۵)
🔹Film title: Young Mothers (Jeunes Mères)
🔸Directors: Jean-Pierre & Luc Dardenne
🔹Production: France–Belgium
📍تولدِ دوباره در آینهی دیگری
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻برادران داردن بار دیگر به حاشیههای خاموش جامعه بازمیگردند؛ جایی که آدمی، در تلاش برای بازسازی خویشتن، میان شرم و امید در نوسان است. در فیلم «مادران جوان»، این دو کارگردان بلژیکی، به زندگی گروهی از دختران نوجوان میپردازند که در آستانهی کودکی و بزرگسالی، ناگهان با تجربهی مادری روبهرو میشوند. سینمای داردنها همواره به دنبال نشان دادن کرامت انسانی در دل فقر و آسیب است، اما در این فیلم، مسئله فراتر از معیشت است: مسئلهی تولد روانی انسان در لحظهای نابههنگام.
از نگاه روانشناسی رشد، دوران نوجوانی زمان ساختن «من» و تجربهی هویت مستقل است. اما در این فیلم، دختران پیش از آنکه فرصت شکل دادن به خویشتن را بیابند، ناگزیر میشوند نقش مادری را بپذیرند. در نتیجه، میان «کودکیِ درونی» و «مادریِ بیرونی» تعارضی شکل میگیرد؛ گویی هر یک در تلاشاند فرزندی را در آغوش بگیرند، در حالی که هنوز خود در جستوجوی آغوشی امناند.
فیلم در سکوتهای طولانی و نگاههای معلق، این بحران دوگانه را به تصویر میکشد: هویت در میانهی میل به آزادی و بار مسئولیت.
شرم، احساسی مرکزی در جهان فیلم است. جامعه این دختران را حامل «خطا» میداند، و همین نگاه، آنان را از درون فرو میپاشد. از منظر روانکاوی، شرم نوعی گسست در «آینهی دیگری» است؛ زمانی که سوژه، تصویری سالم از خود را در نگاه دیگران نمییابد. هر یک از دختران با سازوکارهای متفاوتی از این احساس دفاع میکنند: یکی از کودک فاصله میگیرد، دیگری با خنده و شوخی میگریزد، و سومی نوزاد را همچون سنگری عاطفی در آغوش میفشارد. داردنها بدون گفتوگوهای توضیحی، این سازوکارهای دفاعی را تنها با میزانسن و تماسهای بدنی بازنمایی میکنند.
در بطن رنج، رگههایی از ترمیم روانی نیز جریان دارد. نوزادان در این فیلم، نه نشانهی سقوط، بلکه امکانِ شفا هستند. تماس پوست با پوست، لالاییها و لحظات سکوت، تداعیگر آن چیزی است که دونالد وینیکات آن را «مادر به اندازهی کافی خوب» مینامد؛ مادری که کامل نیست، اما حضور دارد.
فیلم نشان میدهد که چگونه مادر شدن، در معنای روانی آن، میتواند به بازسازی خودِ زخمی منجر شود. دختران، در آغوش نوزادانشان، بار دیگر خود را تجربه میکنند.
جمع مادران جوان در فیلم، کارکردی مشابه گروهدرمانی دارد. در غیاب پدران و خانوادههای حمایتی، آنان مادرِ یکدیگر میشوند. هر گفتوگو، هر خنده، شکلی از «همزیستی شفابخش» است که یادآور نظریهی یالوم دربارهی درمان از طریق بازشناسی رنج مشترک است. در دنیایی که از آنها روی برگردانده، این همبستگی زنانه تبدیل به تنها مأمنِ روانیشان میشود.
فیلم بدون داوری اخلاقی، از مسیر گناه به پذیرش میرسد. دختران یاد میگیرند گذشته را در آغوش بگیرند، نه پنهان کنند. این همان نقطهی تولد دوباره است: لحظهای که سوژه، خود را با تمام زخمهایش میپذیرد. داردنها، با نگاهی انسانی و دوربینی بیهیاهو، نشان میدهند که مادری، بیش از آنکه ادامهی زیست باشد، تولدی درونی است.
🔹«مادران جوان» اثری است دربارهی باززاییِ روان در دل شکست. در جهان داردنها، واقعگرایی هرگز سرد و بیجان نیست؛ چون در عمق واقعیت، همواره رگهای از امید و امکان رشد نهفته است. فیلم ما را دعوت میکند تا نگاهی بیقضاوتتر به دیگری بیندازیم، زیرا گاهی نجات، در همان نگاهی آغاز میشود که شرم را نمیبیند، بلکه انسان را میبیند.
#معرفی_فیلم
#تحلیل_فیلم
امتیاز من:
⭐️⭐️⭐️ از ۵
☘❤️ @filsofak
🔹Film title: Young Mothers (Jeunes Mères)
🔸Directors: Jean-Pierre & Luc Dardenne
🔹Production: France–Belgium
📍تولدِ دوباره در آینهی دیگری
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻برادران داردن بار دیگر به حاشیههای خاموش جامعه بازمیگردند؛ جایی که آدمی، در تلاش برای بازسازی خویشتن، میان شرم و امید در نوسان است. در فیلم «مادران جوان»، این دو کارگردان بلژیکی، به زندگی گروهی از دختران نوجوان میپردازند که در آستانهی کودکی و بزرگسالی، ناگهان با تجربهی مادری روبهرو میشوند. سینمای داردنها همواره به دنبال نشان دادن کرامت انسانی در دل فقر و آسیب است، اما در این فیلم، مسئله فراتر از معیشت است: مسئلهی تولد روانی انسان در لحظهای نابههنگام.
🔹️بحران هویت و نقشپذیری زودرس
از نگاه روانشناسی رشد، دوران نوجوانی زمان ساختن «من» و تجربهی هویت مستقل است. اما در این فیلم، دختران پیش از آنکه فرصت شکل دادن به خویشتن را بیابند، ناگزیر میشوند نقش مادری را بپذیرند. در نتیجه، میان «کودکیِ درونی» و «مادریِ بیرونی» تعارضی شکل میگیرد؛ گویی هر یک در تلاشاند فرزندی را در آغوش بگیرند، در حالی که هنوز خود در جستوجوی آغوشی امناند.
فیلم در سکوتهای طولانی و نگاههای معلق، این بحران دوگانه را به تصویر میکشد: هویت در میانهی میل به آزادی و بار مسئولیت.
🔹️شرم و مکانیسمهای دفاعی
شرم، احساسی مرکزی در جهان فیلم است. جامعه این دختران را حامل «خطا» میداند، و همین نگاه، آنان را از درون فرو میپاشد. از منظر روانکاوی، شرم نوعی گسست در «آینهی دیگری» است؛ زمانی که سوژه، تصویری سالم از خود را در نگاه دیگران نمییابد. هر یک از دختران با سازوکارهای متفاوتی از این احساس دفاع میکنند: یکی از کودک فاصله میگیرد، دیگری با خنده و شوخی میگریزد، و سومی نوزاد را همچون سنگری عاطفی در آغوش میفشارد. داردنها بدون گفتوگوهای توضیحی، این سازوکارهای دفاعی را تنها با میزانسن و تماسهای بدنی بازنمایی میکنند.
🔹️مادری به مثابه درمان
در بطن رنج، رگههایی از ترمیم روانی نیز جریان دارد. نوزادان در این فیلم، نه نشانهی سقوط، بلکه امکانِ شفا هستند. تماس پوست با پوست، لالاییها و لحظات سکوت، تداعیگر آن چیزی است که دونالد وینیکات آن را «مادر به اندازهی کافی خوب» مینامد؛ مادری که کامل نیست، اما حضور دارد.
فیلم نشان میدهد که چگونه مادر شدن، در معنای روانی آن، میتواند به بازسازی خودِ زخمی منجر شود. دختران، در آغوش نوزادانشان، بار دیگر خود را تجربه میکنند.
🔹️پیوند و همزیستی درمانگر
جمع مادران جوان در فیلم، کارکردی مشابه گروهدرمانی دارد. در غیاب پدران و خانوادههای حمایتی، آنان مادرِ یکدیگر میشوند. هر گفتوگو، هر خنده، شکلی از «همزیستی شفابخش» است که یادآور نظریهی یالوم دربارهی درمان از طریق بازشناسی رنج مشترک است. در دنیایی که از آنها روی برگردانده، این همبستگی زنانه تبدیل به تنها مأمنِ روانیشان میشود.
🔹️از گناه تا پذیرش
فیلم بدون داوری اخلاقی، از مسیر گناه به پذیرش میرسد. دختران یاد میگیرند گذشته را در آغوش بگیرند، نه پنهان کنند. این همان نقطهی تولد دوباره است: لحظهای که سوژه، خود را با تمام زخمهایش میپذیرد. داردنها، با نگاهی انسانی و دوربینی بیهیاهو، نشان میدهند که مادری، بیش از آنکه ادامهی زیست باشد، تولدی درونی است.
🔹«مادران جوان» اثری است دربارهی باززاییِ روان در دل شکست. در جهان داردنها، واقعگرایی هرگز سرد و بیجان نیست؛ چون در عمق واقعیت، همواره رگهای از امید و امکان رشد نهفته است. فیلم ما را دعوت میکند تا نگاهی بیقضاوتتر به دیگری بیندازیم، زیرا گاهی نجات، در همان نگاهی آغاز میشود که شرم را نمیبیند، بلکه انسان را میبیند.
#معرفی_فیلم
#تحلیل_فیلم
امتیاز من:
⭐️⭐️⭐️ از ۵
☘❤️ @filsofak
❤7👍4
Forwarded from انجمن ادبی موژ
📍بدون سانسور، با لایه
(نوشتن از عمق زیست واقعی در ایران دوقطبی)
🖋 #مصطفی_سلیمانی
سلام مریم عزیز،
کاملاً درک میکنم این سردرگمیات رو. انگار داری توی یه میدان مین قدم میزنی: یه طرفش جماعت روشنفکر نشسته که هر اشارهای به مذهب، هیئت، عاشورا، جنگ یا حتی یه یا حسین طنزآمیز رو میزنن به تختهی سفارشینویسیِ ولایی و گل درشت، اون طرفش هم مذهبیهای تندرو که اگه یه ذره فاصله بگیری یا نقد کنی، میگن ضدیت با ارزشها. وسطش هم تو موندی که آیا باید خودت رو سانسور کنی یا نه.
یه چیزی رو صاف و پوستکنده بگم؟
نه، نباید خودت رو سانسور کنی. اما باید هوشمند بنویسی.
سانسور یعنی بریدن تکهای از وجودت. یعنی حذف کردن اون چیزی که واقعاً زیستی، دیدی، شنیدی، خندیدی، گریه کردی. اون هیئتهای شبهای محرم، اون نوحههایی که مادربزرگت زیر لب زمزمه میکرد، اون عکسهای شهدا توی خونهی فامیل، اون شوخیهای تلخ سربازی، اون دعای کمیلهای زیرزمینی توی دوران دانشجویی... اینها قطعههای واقعی تو هستن. حذفشون یعنی داستانات میشه یه چیز بهروز و خنثی و مورد تأیید اینستاگرام، اما دیگه مال تو نیست.
🔹️حالا چرا اینقدر حساسیت زیاده؟
چون ایران الان دقیقاً دو جبههی سیاهوسفید شده:
- جبههی اول: کسایی که هر اشارهای به سنت/مذهب/انقلاب رو مساوی میدونن با حکومتی بودن. اینا معمولاً جوونترن، خارجنشینترن یا توی فضای مجازی فیلترشون شکسته و حالا هر چیزی که بوی داخل بده رو پس میزنن. براشون مدرن بودن یعنی کاملاً قطع ارتباط با ریشهها.
- جبههی دوم: کسایی که هر نقد یا فاصلهای رو میزنن به ضد انقلاب. اینا هم همینقدر بستهان.
هر دو طرف تنبل فکری دارن. نمیخوان زحمت بکشن بفهمن تو داری از زیست واقعیات حرف میزنی، نه از خط رسمی.
🔹️پس چیکار کنیم؟
۱. بنویس، اما با لایه.
به جای اینکه مستقیم بگی رفتم هیئت و حالم خوب شد، نشون بده. با جزییات حسی. بوی اسپند، صدای زنجیر، عرق زیر پیراهن، پسرعمهای که داره با گوشی فیلم میگیره و همزمان اشک میریزه، خانم مسنی که داره زیر لب فحش به مسئولین میده که چرا صندلی نیست... اینا واقعیان. اینا سفارشی نیستن. اینا زندگیان.
۲. طنز رو نگه دار، اما تلخترش کن.
اگه میخوای مسخره کنی، مسخره کن همهچیز رو. نه فقط هیئت، بلکه روشنفکرای اینستاگرامی رو هم که با فیلترشکن میرن لایو نقد حکومت اما خودشون توی بهترین کافههای استانبول نشستهان. اینجوری دیگه نمیتونن بگن وصلی به فلان جا.
۳. مخاطبت رو انتخاب کن.
همه قرار نیست دوستت داشته باشن. بنویس برای اون ۱۰٪ خوانندهای که واقعاً میخوان بفهمن. همونایی که خودشون هم توی این دوگانگی گیر کردن و دنبال یه صدای واقعیان. بقیه؟ بذار سیفون بکشن. مهم نیست.
۴. یادت باشه: بزرگترین نویسندههای ما همین کار رو کردن.
- صادق هدایت؟ مذهب رو مسخره کرد، شد ضد ایرانی.
- بهرام بیضایی؟ اسطوره و سنت رو آورد توی کارش، شد سنتی.
- کیارستمی؟ نه این ور نه اون ور، شد مبهم.
همهشون نوشتن و سیفون کشیده شد، ولی موندن.
تو هم همین کار رو بکن.
بنویس اون چیزی که واقعاً دیدی و حس کردی.
حتی اگه غلط باشه. حتی اگه طنز باشه. حتی اگه یه عده عصبانی بشن.
چون اگه سانسور کنی، دیگه چیزی از خودت نمیمونه.
و اون موقع واقعاً سفارشی نوشتی؛ سفارشی برای خوشایند جماعت.
🔹️نوشتن یعنی جنگیدن با سانسور، چه سانسور حکومتی، چه سانسور روشنفکری.
تو فقط باید انتخاب کنی کدوم طرف میخوای وایسی: طرف خودت، یا طرف سیفونکشها؟
حالا برو بنویس. بدون ترس.
ما اینجاییم که بخونیمت. همونجوری که هستی.😊🌹
#پرسشوپاسخ
🆔 @anjoman_moozh
(نوشتن از عمق زیست واقعی در ایران دوقطبی)
🖋 #مصطفی_سلیمانی
📍سوال دوستان:🔹️پاسخ:
استاد سلام.
مسئلةٌ:
من بالشخصه یک مشکل پیدا کردم.
اگر در روایت یا داستان، اشارهای گذرا به مذهب، تشیع، هیئت و جنگ، چنگی مختصر بزنم و وام بگیرم، حتی به غلط یا طنز...
قطعا میگن سفارشی مینویسی و گل درشت.
بیشتر این افراد جوانند و هیجانی و ترجیحا روشنفکر. یا مذهبیهایی که روشنفکر شدن و از اون طرف بام افتادن. و در نهایت سیفون را روی بنده میکشند. و درک میکنم داخل ایران دوجبهه شده انگار.
اما اینها جماعت روشنفکر هستند که میگن: انگار وصلی؟!
آیا باید خودمان را سانسور کنیم؟
مگر قطعهای از ما در کارمان باقی نمیماند؟ از زیستِ پرقصهی ما؟
میشه لطفا یه توضیحی بدین من از سردرگمی دربیام؟
جهان سپاس/مریم الماسی
سلام مریم عزیز،
کاملاً درک میکنم این سردرگمیات رو. انگار داری توی یه میدان مین قدم میزنی: یه طرفش جماعت روشنفکر نشسته که هر اشارهای به مذهب، هیئت، عاشورا، جنگ یا حتی یه یا حسین طنزآمیز رو میزنن به تختهی سفارشینویسیِ ولایی و گل درشت، اون طرفش هم مذهبیهای تندرو که اگه یه ذره فاصله بگیری یا نقد کنی، میگن ضدیت با ارزشها. وسطش هم تو موندی که آیا باید خودت رو سانسور کنی یا نه.
یه چیزی رو صاف و پوستکنده بگم؟
نه، نباید خودت رو سانسور کنی. اما باید هوشمند بنویسی.
سانسور یعنی بریدن تکهای از وجودت. یعنی حذف کردن اون چیزی که واقعاً زیستی، دیدی، شنیدی، خندیدی، گریه کردی. اون هیئتهای شبهای محرم، اون نوحههایی که مادربزرگت زیر لب زمزمه میکرد، اون عکسهای شهدا توی خونهی فامیل، اون شوخیهای تلخ سربازی، اون دعای کمیلهای زیرزمینی توی دوران دانشجویی... اینها قطعههای واقعی تو هستن. حذفشون یعنی داستانات میشه یه چیز بهروز و خنثی و مورد تأیید اینستاگرام، اما دیگه مال تو نیست.
🔹️حالا چرا اینقدر حساسیت زیاده؟
چون ایران الان دقیقاً دو جبههی سیاهوسفید شده:
- جبههی اول: کسایی که هر اشارهای به سنت/مذهب/انقلاب رو مساوی میدونن با حکومتی بودن. اینا معمولاً جوونترن، خارجنشینترن یا توی فضای مجازی فیلترشون شکسته و حالا هر چیزی که بوی داخل بده رو پس میزنن. براشون مدرن بودن یعنی کاملاً قطع ارتباط با ریشهها.
- جبههی دوم: کسایی که هر نقد یا فاصلهای رو میزنن به ضد انقلاب. اینا هم همینقدر بستهان.
هر دو طرف تنبل فکری دارن. نمیخوان زحمت بکشن بفهمن تو داری از زیست واقعیات حرف میزنی، نه از خط رسمی.
🔹️پس چیکار کنیم؟
۱. بنویس، اما با لایه.
به جای اینکه مستقیم بگی رفتم هیئت و حالم خوب شد، نشون بده. با جزییات حسی. بوی اسپند، صدای زنجیر، عرق زیر پیراهن، پسرعمهای که داره با گوشی فیلم میگیره و همزمان اشک میریزه، خانم مسنی که داره زیر لب فحش به مسئولین میده که چرا صندلی نیست... اینا واقعیان. اینا سفارشی نیستن. اینا زندگیان.
۲. طنز رو نگه دار، اما تلخترش کن.
اگه میخوای مسخره کنی، مسخره کن همهچیز رو. نه فقط هیئت، بلکه روشنفکرای اینستاگرامی رو هم که با فیلترشکن میرن لایو نقد حکومت اما خودشون توی بهترین کافههای استانبول نشستهان. اینجوری دیگه نمیتونن بگن وصلی به فلان جا.
۳. مخاطبت رو انتخاب کن.
همه قرار نیست دوستت داشته باشن. بنویس برای اون ۱۰٪ خوانندهای که واقعاً میخوان بفهمن. همونایی که خودشون هم توی این دوگانگی گیر کردن و دنبال یه صدای واقعیان. بقیه؟ بذار سیفون بکشن. مهم نیست.
۴. یادت باشه: بزرگترین نویسندههای ما همین کار رو کردن.
- صادق هدایت؟ مذهب رو مسخره کرد، شد ضد ایرانی.
- بهرام بیضایی؟ اسطوره و سنت رو آورد توی کارش، شد سنتی.
- کیارستمی؟ نه این ور نه اون ور، شد مبهم.
همهشون نوشتن و سیفون کشیده شد، ولی موندن.
تو هم همین کار رو بکن.
بنویس اون چیزی که واقعاً دیدی و حس کردی.
حتی اگه غلط باشه. حتی اگه طنز باشه. حتی اگه یه عده عصبانی بشن.
چون اگه سانسور کنی، دیگه چیزی از خودت نمیمونه.
و اون موقع واقعاً سفارشی نوشتی؛ سفارشی برای خوشایند جماعت.
🔹️نوشتن یعنی جنگیدن با سانسور، چه سانسور حکومتی، چه سانسور روشنفکری.
تو فقط باید انتخاب کنی کدوم طرف میخوای وایسی: طرف خودت، یا طرف سیفونکشها؟
حالا برو بنویس. بدون ترس.
ما اینجاییم که بخونیمت. همونجوری که هستی.😊🌹
#پرسشوپاسخ
🆔 @anjoman_moozh
❤9🔥2
📍سوگ رفاقت
(بحران هویت و دلبستگی در جدایی دوستان)
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻سوگ رفاقت، یکی از پیچیدهترین و نادیدهگرفتهشدهترین تجربههای عاطفی انسان است. در روانشناسی، سوگ معمولاً با از دست دادن عزیزان از راه مرگ پیوند میخورد، اما جدایی از دوست صمیمی؛ چه به سبب خیانت، دوری، دگرگونی یا پایان طبیعی پیوند؛ میتواند سوگی ژرفتر و پایدارتر پدید آورد. این سوگ، نه تنها از دست دادن یک رابطه، بلکه از دست دادن بخشی از هویت فردی را به همراه دارد، زیرا رفاقت حقیقی، آینهای برای خودشناسی است.
🔹️از دیدگاه روانشناسی تحولی، رفاقت در دوران کودکی و نوجوانی، پایهای برای شکلگیری هویت میسازد. اریک اریکسون، روانشناس نامدار، در نظریهی مراحل رشد روانی/اجتماعی، برجسته میکند که در مرحلهی نوجوانی، روابط دوستانه کمک میکنند تا فرد «هویت در برابر سردرگمی نقش» را حل کند. دوست، کسی است که بدون قید و شرط میپذیرد و اجازه میدهد فرد جنبههای پنهان خود را کشف کند. وقتی این پیوند گسسته میشود، فرد با بحران هویت روبهرو میگردد: «من بدون او کیستم؟» این بحران، اغلب به احساس پوچی و از خودبیگانگی میانجامد، که در روانشناسی به آن «خلأ وجودی» میگویند.
🔹️در مدل سوگ الیزابت کوبلر-راس، پنج مرحلهی انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش وجود دارد. اما سوگ رفاقت، اغلب در مرحلهی انکار گیر میکند، زیرا جامعه آن را «سوگ واقعی» نمیداند. برخلاف مرگ که با مراسم و همدردی همراه است، جدایی دوست را با عبارتهایی مانند «دوست که کم نیست» یا «گذشت میکند» کماهمیت جلوه میدهیم. این انکار اجتماعی، درد را تشدید میکند و به «سوگ محرومیتزده» میانجامد؛ اصطلاحی که کنت دوکا، روانشناس سوگ، برای توصیف سوگهایی به کار برد که جامعه به رسمیت نمیشناسد. در نتیجه، فرد احساس شرم میکند از گریه برای دوست، و این شرم، افسردگی را ژرفتر میسازد.
🔹️از منظر دلبستگی، جان بولبی و مری اینزورث نشان دادند که سبکهای دلبستگی کودکی (ایمن، مضطرب، اجتنابی) در روابط بزرگسالی تکرار میشوند. رفاقتهای عمیق، اغلب بر پایهی دلبستگی ایمن بنا میشوند، جایی که دوست به عنوان «پایگاه امن» عمل میکند. جدایی، سامانه دلبستگی را فعال میکند و واکنشهایی همانند از دست دادن والد در کودکی پدید میآورد: اعتراض (خشم و کوشش برای بازگرداندن)، ناامیدی (افسردگی) و در نهایت، جدایی (پذیرش اجباری).
اما در سوگ رفاقت، چون دوست زنده است، امکان «بازگشت» وجود دارد، که این امید کاذب، فرآیند سوگ را پیچیدهتر میکند. فرد ممکن است ماهها یا سالها در چرخهی وسواس فکری گرفتار شود، بررسی شبکههای اجتماعی یا خیالپردازی دیدار دوباره.
🔹️ژرفتر، سوگ رفاقت با مفهوم «خود چندگانه» در روانشناسی اجتماعی پیوند دارد.
ویلیام جیمز، فیلسوف/روانشناس، خود را به سه بخش مادی، اجتماعی و معنوی بخش کرد. خود اجتماعی، از روابطمان شکل میگیرد؛ هر دوست، یک «خود ممکن» است که در کنار او تجربه میکنیم. از دست دادن دوست، به معنای مرگ یکی از این خودهای ممکن است. این خسارت، میتواند به اختلالاتی مانند افسردگی مزمن، اضطراب اجتماعی یا حتی اختلال استرس پس از جدایی (همانند سندروم استرس پس از ضربه) بینجامد. پژوهشهای تازه در علوم اعصاب نشان میدهد که درد عاطفی جدایی، همان نواحی مغز (قشر پیشپیشانی و بادامه) را فعال میکند که درد جسمانی فعال میکند؛ به همین سبب، سوگ رفاقت واقعاً «درد» دارد.
🔹️اما این ژرفا، تنها ویرانی نیست؛ فرصتی برای رشد پس از ضربه است.
کارل یونگ، روانشناس تحلیلی، باور داشت که رویارویی با سایهی خود (جنبههای تاریک) در روابط، راهی برای یکپارچگی روان است. سوگ رفاقت، ما را وادار میکند تا وابستگیهای ناسالم را ببینیم و به سوی خودکفایی عاطفی گام برداریم. در درمانهای شناختی/رفتاری، تکنیکهایی مانند بازسازی شناختی کمک میکنند تا فرد خاطرات را از نو تفسیر کند: نه به عنوان شکست، بلکه درس.
🔹️در نهایت، عمق روانشناسی سوگ رفاقت در این نهفته است که نشان میدهد انسان، موجودی رابطهمحور است، اما شکننده. این سوگ، دعوتی است به پذیرش گذرا بودن پیوندها و ساختن هویتی مستقل. کسانی که از این ژرفا عبور میکنند، نه تنها التیام مییابند، بلکه رفاقتهای اصیلتری میسازند؛ رفاقتهایی که بر پایهی آزادی و احترام متقابل استوارند، نه نیاز و ترس از تنهایی. سوگ رفاقت، پایان یک فصل نیست؛ آغاز خودشناسی ژرفتر است.
☘❤️ @filsofak
(بحران هویت و دلبستگی در جدایی دوستان)
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻سوگ رفاقت، یکی از پیچیدهترین و نادیدهگرفتهشدهترین تجربههای عاطفی انسان است. در روانشناسی، سوگ معمولاً با از دست دادن عزیزان از راه مرگ پیوند میخورد، اما جدایی از دوست صمیمی؛ چه به سبب خیانت، دوری، دگرگونی یا پایان طبیعی پیوند؛ میتواند سوگی ژرفتر و پایدارتر پدید آورد. این سوگ، نه تنها از دست دادن یک رابطه، بلکه از دست دادن بخشی از هویت فردی را به همراه دارد، زیرا رفاقت حقیقی، آینهای برای خودشناسی است.
🔹️از دیدگاه روانشناسی تحولی، رفاقت در دوران کودکی و نوجوانی، پایهای برای شکلگیری هویت میسازد. اریک اریکسون، روانشناس نامدار، در نظریهی مراحل رشد روانی/اجتماعی، برجسته میکند که در مرحلهی نوجوانی، روابط دوستانه کمک میکنند تا فرد «هویت در برابر سردرگمی نقش» را حل کند. دوست، کسی است که بدون قید و شرط میپذیرد و اجازه میدهد فرد جنبههای پنهان خود را کشف کند. وقتی این پیوند گسسته میشود، فرد با بحران هویت روبهرو میگردد: «من بدون او کیستم؟» این بحران، اغلب به احساس پوچی و از خودبیگانگی میانجامد، که در روانشناسی به آن «خلأ وجودی» میگویند.
🔹️در مدل سوگ الیزابت کوبلر-راس، پنج مرحلهی انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش وجود دارد. اما سوگ رفاقت، اغلب در مرحلهی انکار گیر میکند، زیرا جامعه آن را «سوگ واقعی» نمیداند. برخلاف مرگ که با مراسم و همدردی همراه است، جدایی دوست را با عبارتهایی مانند «دوست که کم نیست» یا «گذشت میکند» کماهمیت جلوه میدهیم. این انکار اجتماعی، درد را تشدید میکند و به «سوگ محرومیتزده» میانجامد؛ اصطلاحی که کنت دوکا، روانشناس سوگ، برای توصیف سوگهایی به کار برد که جامعه به رسمیت نمیشناسد. در نتیجه، فرد احساس شرم میکند از گریه برای دوست، و این شرم، افسردگی را ژرفتر میسازد.
🔹️از منظر دلبستگی، جان بولبی و مری اینزورث نشان دادند که سبکهای دلبستگی کودکی (ایمن، مضطرب، اجتنابی) در روابط بزرگسالی تکرار میشوند. رفاقتهای عمیق، اغلب بر پایهی دلبستگی ایمن بنا میشوند، جایی که دوست به عنوان «پایگاه امن» عمل میکند. جدایی، سامانه دلبستگی را فعال میکند و واکنشهایی همانند از دست دادن والد در کودکی پدید میآورد: اعتراض (خشم و کوشش برای بازگرداندن)، ناامیدی (افسردگی) و در نهایت، جدایی (پذیرش اجباری).
اما در سوگ رفاقت، چون دوست زنده است، امکان «بازگشت» وجود دارد، که این امید کاذب، فرآیند سوگ را پیچیدهتر میکند. فرد ممکن است ماهها یا سالها در چرخهی وسواس فکری گرفتار شود، بررسی شبکههای اجتماعی یا خیالپردازی دیدار دوباره.
🔹️ژرفتر، سوگ رفاقت با مفهوم «خود چندگانه» در روانشناسی اجتماعی پیوند دارد.
ویلیام جیمز، فیلسوف/روانشناس، خود را به سه بخش مادی، اجتماعی و معنوی بخش کرد. خود اجتماعی، از روابطمان شکل میگیرد؛ هر دوست، یک «خود ممکن» است که در کنار او تجربه میکنیم. از دست دادن دوست، به معنای مرگ یکی از این خودهای ممکن است. این خسارت، میتواند به اختلالاتی مانند افسردگی مزمن، اضطراب اجتماعی یا حتی اختلال استرس پس از جدایی (همانند سندروم استرس پس از ضربه) بینجامد. پژوهشهای تازه در علوم اعصاب نشان میدهد که درد عاطفی جدایی، همان نواحی مغز (قشر پیشپیشانی و بادامه) را فعال میکند که درد جسمانی فعال میکند؛ به همین سبب، سوگ رفاقت واقعاً «درد» دارد.
🔹️اما این ژرفا، تنها ویرانی نیست؛ فرصتی برای رشد پس از ضربه است.
کارل یونگ، روانشناس تحلیلی، باور داشت که رویارویی با سایهی خود (جنبههای تاریک) در روابط، راهی برای یکپارچگی روان است. سوگ رفاقت، ما را وادار میکند تا وابستگیهای ناسالم را ببینیم و به سوی خودکفایی عاطفی گام برداریم. در درمانهای شناختی/رفتاری، تکنیکهایی مانند بازسازی شناختی کمک میکنند تا فرد خاطرات را از نو تفسیر کند: نه به عنوان شکست، بلکه درس.
🔹️در نهایت، عمق روانشناسی سوگ رفاقت در این نهفته است که نشان میدهد انسان، موجودی رابطهمحور است، اما شکننده. این سوگ، دعوتی است به پذیرش گذرا بودن پیوندها و ساختن هویتی مستقل. کسانی که از این ژرفا عبور میکنند، نه تنها التیام مییابند، بلکه رفاقتهای اصیلتری میسازند؛ رفاقتهایی که بر پایهی آزادی و احترام متقابل استوارند، نه نیاز و ترس از تنهایی. سوگ رفاقت، پایان یک فصل نیست؛ آغاز خودشناسی ژرفتر است.
☘❤️ @filsofak
👏9❤6👌2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 وقتی احترام، فاصلهها را از میان برداشت
🔹در مراسم نماز میّت، وقتی عالم اهل سنت برای احترام به شیعیان، دستهایش را به نشانه همراهی گشود، لحظهای کمنظیر از وحدت اسلامی رقم خورد.
☘❤️ @filsofak
🔹در مراسم نماز میّت، وقتی عالم اهل سنت برای احترام به شیعیان، دستهایش را به نشانه همراهی گشود، لحظهای کمنظیر از وحدت اسلامی رقم خورد.
☘❤️ @filsofak
❤27👏9👍3🤩1
📍تنهایی، قاتل خاموش
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻بر پایه پژوهشهای علمی معتبر، قویترین سپر در برابر افسردگی، خودکشی و مرگ نورونی، پشتیبانی اجتماعی است. نه پول، نه دارو، نه حتی ورزش؛ بلکه پیوندهای انسانی واقعی. پژوهشها نشان میدهند که آنچه انسان را از پرتگاه مرگ نجات میدهد، بسامد تماسها و پشتیبانیهاست، نه طول مدت آنها. یک پیام کوتاه روزانه، یک زنگ پنج دقیقهای، یک دیدار گذرا؛ اینها معجزه میکنند. اما نبود این تماسها، تنهایی را به قاتلی بیصدا تبدیل میکند.
🔹بدن شما بدون غذا میمیرد، مغز شما بدون ارتباط اجتماعی هم همینطور. پژوهشهای طولی روی هزاران نفر ثابت کردهاند که افرادی با شبکه اجتماعی پربسامد، پنجاه درصد کمتر به افسردگی شدید دچار میشوند. در پژوهشی که بیش از هشتاد سال طول کشید، مشخص شد خوشبختی و سلامت روانی مستقیماً به تعداد تعاملات روزانه بستگی دارد. حتی در میان بیماران فراموشی، کسانی که هر هفته چند بار با عزیزان حرف میزنند، مرگ نورونی کندتری دارند. تنهایی اما، هورمون استرس را بالا میبرد، دستگاه ایمنی را نابود میکند و مغز را به سمت خودویرانگری میراند.
🔹چرا بسامد مهمتر از مدت است؟ چون مغز انسان برای بقا به سیگنالهای مداوم «من تنها نیستم» نیاز دارد. یک تماس طولانی ماهانه کافی نیست؛ مغز آن را فراموش میکند. اما یک «حالت چطوره؟» هر روز، مانند قطرههای آب به گیاه، جان میدهد. پژوهشگران میگویند تنهایی معادل کشیدن پانزده نخ سیگار در روز است؛ قاتلی که دیده نمیشود، اما آمار خودکشی را در کشورهای منزوی مانند ژاپن یا کره جنوبی به اوج میرساند.
🔹در ایران خودمان، با فرهنگ مهماننوازی غنی، چرا اینقدر تنهایی شایع شده؟ شهرنشینی، مهاجرت، شبکههای مجازی که تماس واقعی را جایگزین لایک کردهاند. جوانان در آپارتمانهای کوچک، سالمندان در خانههای خالی؛ همه قربانی انزوا. آمار وزارت بهداشت نشان میدهد نرخ افسردگی در شهرهای بزرگ دو برابر روستاهاست، جایی که هنوز همسایهها روزانه سر میزنند.
🔹راهحل عملی: از امروز شروع کنید. یک فهرست پنج نفره بسازید؛ خانواده، دوست، همکار. هر روز به یکی پیام بدهید یا زنگ بزنید. نه برای حرف طولانی، فقط برای «یادتم هستی». گروههای محلی راه بیندازید: پیادهروی هفتگی، چایخوری ماهانه. در محل کار، فرهنگ «سلام روزانه» را جا بیندازید. برای سالمندان، برنامه بازدید منظم خانواده را اجباری کنید. مدارس هم باید آموزش دهند: دوستی واقعی چگونه ساخته میشود.
🔹یادتان باشد، تنهایی نه ضعف شخصی، بلکه همهگیری جهانی است. سازمان بهداشت جهانی آن را بحران قرن نامیده. اما ما قدرت تغییر داریم. یک تماس، یک لبخند، یک دست دادن؛ اینها واکسن رایگان علیه مرگ روانی هستند.
🔹اگر احساس انز وا میکنید، امروز اولین گام را بردارید. به کسی زنگ بزنید که ماههاست ندیدهاید. بگویید: «دلم برات تنگ شده.» این جمله کوچک، میتواند زندگی را نجات دهد. تنهایی میکشد، اما ارتباط، زنده میکند.
☘❤️ @filsofak
🖋 #مصطفی_سلیمانی
🔻بر پایه پژوهشهای علمی معتبر، قویترین سپر در برابر افسردگی، خودکشی و مرگ نورونی، پشتیبانی اجتماعی است. نه پول، نه دارو، نه حتی ورزش؛ بلکه پیوندهای انسانی واقعی. پژوهشها نشان میدهند که آنچه انسان را از پرتگاه مرگ نجات میدهد، بسامد تماسها و پشتیبانیهاست، نه طول مدت آنها. یک پیام کوتاه روزانه، یک زنگ پنج دقیقهای، یک دیدار گذرا؛ اینها معجزه میکنند. اما نبود این تماسها، تنهایی را به قاتلی بیصدا تبدیل میکند.
🔹بدن شما بدون غذا میمیرد، مغز شما بدون ارتباط اجتماعی هم همینطور. پژوهشهای طولی روی هزاران نفر ثابت کردهاند که افرادی با شبکه اجتماعی پربسامد، پنجاه درصد کمتر به افسردگی شدید دچار میشوند. در پژوهشی که بیش از هشتاد سال طول کشید، مشخص شد خوشبختی و سلامت روانی مستقیماً به تعداد تعاملات روزانه بستگی دارد. حتی در میان بیماران فراموشی، کسانی که هر هفته چند بار با عزیزان حرف میزنند، مرگ نورونی کندتری دارند. تنهایی اما، هورمون استرس را بالا میبرد، دستگاه ایمنی را نابود میکند و مغز را به سمت خودویرانگری میراند.
🔹چرا بسامد مهمتر از مدت است؟ چون مغز انسان برای بقا به سیگنالهای مداوم «من تنها نیستم» نیاز دارد. یک تماس طولانی ماهانه کافی نیست؛ مغز آن را فراموش میکند. اما یک «حالت چطوره؟» هر روز، مانند قطرههای آب به گیاه، جان میدهد. پژوهشگران میگویند تنهایی معادل کشیدن پانزده نخ سیگار در روز است؛ قاتلی که دیده نمیشود، اما آمار خودکشی را در کشورهای منزوی مانند ژاپن یا کره جنوبی به اوج میرساند.
🔹در ایران خودمان، با فرهنگ مهماننوازی غنی، چرا اینقدر تنهایی شایع شده؟ شهرنشینی، مهاجرت، شبکههای مجازی که تماس واقعی را جایگزین لایک کردهاند. جوانان در آپارتمانهای کوچک، سالمندان در خانههای خالی؛ همه قربانی انزوا. آمار وزارت بهداشت نشان میدهد نرخ افسردگی در شهرهای بزرگ دو برابر روستاهاست، جایی که هنوز همسایهها روزانه سر میزنند.
🔹راهحل عملی: از امروز شروع کنید. یک فهرست پنج نفره بسازید؛ خانواده، دوست، همکار. هر روز به یکی پیام بدهید یا زنگ بزنید. نه برای حرف طولانی، فقط برای «یادتم هستی». گروههای محلی راه بیندازید: پیادهروی هفتگی، چایخوری ماهانه. در محل کار، فرهنگ «سلام روزانه» را جا بیندازید. برای سالمندان، برنامه بازدید منظم خانواده را اجباری کنید. مدارس هم باید آموزش دهند: دوستی واقعی چگونه ساخته میشود.
🔹یادتان باشد، تنهایی نه ضعف شخصی، بلکه همهگیری جهانی است. سازمان بهداشت جهانی آن را بحران قرن نامیده. اما ما قدرت تغییر داریم. یک تماس، یک لبخند، یک دست دادن؛ اینها واکسن رایگان علیه مرگ روانی هستند.
🔹اگر احساس انز وا میکنید، امروز اولین گام را بردارید. به کسی زنگ بزنید که ماههاست ندیدهاید. بگویید: «دلم برات تنگ شده.» این جمله کوچک، میتواند زندگی را نجات دهد. تنهایی میکشد، اما ارتباط، زنده میکند.
☘❤️ @filsofak
❤22👏2
📍درد هویتساز
#مصطفی_سلیمانی
🔻در عمق تجربه انسانی، درد گاهی فراتر از یک حس ناخوشایند جسمانی یا روانی میرود و به ستون فقرات هویت فرد تبدیل میشود. این درد، که ممکن است ریشه در شکستهای گذشته، از دست دادن عزیزان، یا زخمهای کودکی داشته باشد، نه تنها مانع زندگی نیست، بلکه به شکلی پارادوکسیکال، زندگی را سامان میدهد.
آدام فیلیپس، روانکاو برجسته، به زیبایی این واقعیت را بیان میکند:
🔹چرا درد به هویت ما گره میخورد؟
نخست، درد معنا میآفریند. در جهانی پر از بیمعنایی، رنج مداوم به فرد اجازه میدهد تا داستانی منسجم از خود بسازد. برای نمونه، کسی که سالها با افسردگی دست و پنجه نرم کرده، ممکن است خود را «قربانی سرنوشت» یا «جنگجوی تنها» تعریف کند. این تعریف، هرچند تلخ، به او حس پیوستگی میدهد. بدون آن، زندگی به پراکندگی تهدیدآمیز تبدیل میشود.
دوم، درد نگهدارنده است. آن مانند چسبی نامرئی عمل میکند که تکههای پراکنده وجود را به هم متصل میکند. عادت به رنج، نوعی امنیت کاذب ایجاد میکند؛ زیرا تغییر، ناشناخته و پرخطر به نظر میرسد.
سوم، گاهی عشقی پنهان به درد شکل میگیرد. این عشق، نه مازوخیستی، بلکه ناشی از همذاتپنداری عمیق است. درد، همراه وفادار شده و رها کردنش، خیانت به خود تلقی میگردد.
🔹هنگامی که به عنوان روانشناس، به مراجع پیشنهاد میدهم رنجش را رها کند، این پیشنهاد فراتر از یک تکنیک درمانی است. در واقع، از او میخواهم بخشی از هویتش را واگذار کند. این واگذاری، تهدیدی وجودی به شمار میرود. هویت، همچون ساختمانی است که بر پایه درد بنا شده؛ برداشتن ستون اصلی، خطر فروپاشی کل سازه را به همراه دارد. مراجع ممکن است مقاومت کند، نه به دلیل لجبازی، بلکه از ترس خلأیی که پس از آن پدیدار میشود. این مقاومت، دفاع طبیعی در برابر از دست دادن خود است. در فرآیند درمان، باید این تهدید را به رسمیت بشناسیم و به جای فشار برای رهایی فوری، به کاوش در لایههای هویتی بپردازیم. پرسشهایی همچون «بدون این درد، چه کسی خواهی بود؟» یا «چه معنایی جایگزین آن خواهد شد؟» میتواند پلی به سوی بازسازی هویت باشد.
🔹چالش اصلی تغییر، نه دستیابی به سلامت جسمانی یا روانی، بلکه مواجهه با آزادی هولناک پس از ناپدید شدن درد است. این آزادی، همچون دریایی بیکران، فرصتهای بیشماری ارائه میدهد، اما همزمان، فرد را با پوچی و مسئولیت مطلق روبهرو میکند. بدون درد به عنوان لنگر، فرد باید خود را از نو تعریف کند، انتخابهای تازهای کند و با عدم قطعیت زندگی کند. این فرآیند، نیازمند شجاعت عمیقی است. بسیاری از مراجعان، در آستانه این آزادی، عقبنشینی میکنند؛ زیرا درد آشنا، هرچند ویرانگر، قابل پیشبینی است. در مقابل، آزادی، پر از ناشناختههاست.
🔹درمانگر باید این پارادوکس را هدایت کند. ابتدا، با همدلی، وابستگی به درد را تأیید کند تا مراجع احساس دیده شدن کند. سپس، به تدریج، جایگزینهایی برای معنا پیشنهاد دهد: روابط نو، خلاقیت، یا اهداف شخصی. این جایگزینی، نه تحمیل، بلکه کشف مشترک است. در نهایت، رهایی از درد، نه پایان هویت، بلکه تحول آن است. هویت جدید، انعطافپذیرتر و غنیتر خواهد بود، اما این تحول، همیشه با ترس همراه است.
🔸در نهایت، درد هویتساز، یادآوری میکند که انسان موجودی پیچیده است. رنج، دشمن نیست؛ گاهی معلم و نگهبان است. درک این واقعیت، کلید درمان واقعی است: نه حذف درد، بلکه ادغام آن در داستانی بزرگتر از رشد و آزادی.
☘❤️ @filsofak
#مصطفی_سلیمانی
🔻در عمق تجربه انسانی، درد گاهی فراتر از یک حس ناخوشایند جسمانی یا روانی میرود و به ستون فقرات هویت فرد تبدیل میشود. این درد، که ممکن است ریشه در شکستهای گذشته، از دست دادن عزیزان، یا زخمهای کودکی داشته باشد، نه تنها مانع زندگی نیست، بلکه به شکلی پارادوکسیکال، زندگی را سامان میدهد.
آدام فیلیپس، روانکاو برجسته، به زیبایی این واقعیت را بیان میکند:
ما گمان میبریم که آرزوی رهایی از رنج داریم، اما در ناخودآگاه، به آن وابستگی عمیقی پیدا کردهایم. این وابستگی، نه از سر ضعف، بلکه از نیاز به معنا و ثبات ناشی میشود.
🔹چرا درد به هویت ما گره میخورد؟
نخست، درد معنا میآفریند. در جهانی پر از بیمعنایی، رنج مداوم به فرد اجازه میدهد تا داستانی منسجم از خود بسازد. برای نمونه، کسی که سالها با افسردگی دست و پنجه نرم کرده، ممکن است خود را «قربانی سرنوشت» یا «جنگجوی تنها» تعریف کند. این تعریف، هرچند تلخ، به او حس پیوستگی میدهد. بدون آن، زندگی به پراکندگی تهدیدآمیز تبدیل میشود.
دوم، درد نگهدارنده است. آن مانند چسبی نامرئی عمل میکند که تکههای پراکنده وجود را به هم متصل میکند. عادت به رنج، نوعی امنیت کاذب ایجاد میکند؛ زیرا تغییر، ناشناخته و پرخطر به نظر میرسد.
سوم، گاهی عشقی پنهان به درد شکل میگیرد. این عشق، نه مازوخیستی، بلکه ناشی از همذاتپنداری عمیق است. درد، همراه وفادار شده و رها کردنش، خیانت به خود تلقی میگردد.
🔹هنگامی که به عنوان روانشناس، به مراجع پیشنهاد میدهم رنجش را رها کند، این پیشنهاد فراتر از یک تکنیک درمانی است. در واقع، از او میخواهم بخشی از هویتش را واگذار کند. این واگذاری، تهدیدی وجودی به شمار میرود. هویت، همچون ساختمانی است که بر پایه درد بنا شده؛ برداشتن ستون اصلی، خطر فروپاشی کل سازه را به همراه دارد. مراجع ممکن است مقاومت کند، نه به دلیل لجبازی، بلکه از ترس خلأیی که پس از آن پدیدار میشود. این مقاومت، دفاع طبیعی در برابر از دست دادن خود است. در فرآیند درمان، باید این تهدید را به رسمیت بشناسیم و به جای فشار برای رهایی فوری، به کاوش در لایههای هویتی بپردازیم. پرسشهایی همچون «بدون این درد، چه کسی خواهی بود؟» یا «چه معنایی جایگزین آن خواهد شد؟» میتواند پلی به سوی بازسازی هویت باشد.
🔹چالش اصلی تغییر، نه دستیابی به سلامت جسمانی یا روانی، بلکه مواجهه با آزادی هولناک پس از ناپدید شدن درد است. این آزادی، همچون دریایی بیکران، فرصتهای بیشماری ارائه میدهد، اما همزمان، فرد را با پوچی و مسئولیت مطلق روبهرو میکند. بدون درد به عنوان لنگر، فرد باید خود را از نو تعریف کند، انتخابهای تازهای کند و با عدم قطعیت زندگی کند. این فرآیند، نیازمند شجاعت عمیقی است. بسیاری از مراجعان، در آستانه این آزادی، عقبنشینی میکنند؛ زیرا درد آشنا، هرچند ویرانگر، قابل پیشبینی است. در مقابل، آزادی، پر از ناشناختههاست.
🔹درمانگر باید این پارادوکس را هدایت کند. ابتدا، با همدلی، وابستگی به درد را تأیید کند تا مراجع احساس دیده شدن کند. سپس، به تدریج، جایگزینهایی برای معنا پیشنهاد دهد: روابط نو، خلاقیت، یا اهداف شخصی. این جایگزینی، نه تحمیل، بلکه کشف مشترک است. در نهایت، رهایی از درد، نه پایان هویت، بلکه تحول آن است. هویت جدید، انعطافپذیرتر و غنیتر خواهد بود، اما این تحول، همیشه با ترس همراه است.
🔸در نهایت، درد هویتساز، یادآوری میکند که انسان موجودی پیچیده است. رنج، دشمن نیست؛ گاهی معلم و نگهبان است. درک این واقعیت، کلید درمان واقعی است: نه حذف درد، بلکه ادغام آن در داستانی بزرگتر از رشد و آزادی.
☘❤️ @filsofak
❤8👏2🔥1
📍زخمِ پنهانِ فریادهای والد
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻در زندگی روزمرهٔ والدین، فریاد زدن بر سر فرزندان گاهی به عنوان واکنشی ناگهانی ظاهر میشود. بسیاری از ما گمان میکنیم این فریادها ناشی از لجاجت کودک، نافرمانی او یا تکرار مداوم اشتباهاتش است. اما بررسی عمیقتر نشان میدهد که ریشهٔ اصلی این رفتار اغلب در خود ما نهفته است. خستگیهای انباشتهشده، فشارهای روانی سنگین، و احساس بیپناهی در لحظاتی که کسی درکمان نمیکند، ظرفیت درونیمان را لبریز میکند. در چنین شرایطی، خشم و درماندگی که راهی برای مدیریتشان نمیشناسیم، بر ضعیفترین فرد نزدیک، یعنی کودک، فرو میریزد. این چرخهٔ ناخواسته پس از هر فریاد، با موجی از گناه همراه میشود: «نمیخواستم اینگونه شود، اما دوباره کنترل خود را از دست دادم.» این اعتراف درونی، گواهی بر عمق مشکل است.
🔹️هیچ والدی آرزوی فریاد زدن ندارد. در آن لحظهٔ بحرانی، صرفاً گزینهٔ دیگری برای واکنش نمیشناسد. با این حال، پیامدهای این رفتار فراتر از لحظه میرود و زخمهای پایداری بر جای میگذارد. وقتی بر سر کودکی کوچک فریاد میزنیم، او از ما میترسد و امنیت عاطفیاش خدشهدار میشود. اما در برابر نوجوانی که در آستانهٔ استقلال است، فریاد زدن او را دور میکند. نوجوان کمکم در خود فرو میرود، سکوت را برمیگزیند و ارتباطش با والدین گسسته میشود. این فاصلهٔ تدریجی، جایگاه والد را در زندگی فرزند تضعیف میکند و پلی که باید استوار باشد، فرو میپاشد.
🔹️یکی از جنبههای تلختر، الگوبرداری فرزندان از ماست. هر فریاد ما، درسی ناخواسته میدهد: وقتی خشمگینیم، باید صدا را بالا ببریم؛ وقتی سخنمان شنیده نمیشود، فریاد راهحل است. این الگو نه تنها رفتار فعلی کودک را شکل میدهد، بلکه زخمهایی برای آیندهٔ او و نسلهای پس از او ایجاد میکند. چرخهٔ خشونت کلامی اینگونه ادامه مییابد و جامعهای پر از تنشهای پنهان میسازد.
🔹️با وجود این، کمالگرایی نباید هدف باشد. والدین کامل وجود ندارند؛ آنچه اهمیت دارد، رشد آگاهانه است. فرزندان از اشتباهات گاهبهگاه والدین آسیب نمیبینند، بلکه تکرار مداوم و توجیه آن اشتباهات است که زخمهای عمیق وارد میکند. آگاهی از این مکانیسم، نخستین گام برای تغییر است.
باید ریشههای خشم خود را بشناسیم:
آیا خستگی روزانه، فشارهای کاری یا احساس تنهایی سبب آن است؟
مدیریت احساسات نیازمند تمرین است. تنفس عمیق در لحظهٔ بحران، فاصله گرفتن موقت از موقعیت، یا بیان آرام نیازها، جایگزینهای مؤثری هستند. برای نمونه، به جای فریاد، میتوان گفت: «الان خیلی خستهام و نیاز به کمک دارم.» این رویکرد نه تنها خشم را کنترل میکند، بلکه الگویی سالم برای فرزند میسازد.
🔹️علاوه بر این، تقویت ارتباط عاطفی پیشگیرانه عمل میکند. زمانهای اختصاصی برای گفتوگو، گوش دادن فعال به فرزند، و ابراز محبت روزانه، ظرفیت تحمل را افزایش میدهد. والدین میتوانند از ابزارهایی مانند یادداشتبرداری روزانه از احساسات خود بهره ببرند تا الگوهای تکراری را شناسایی کنند. در موارد شدید، مشاورهٔ تخصصی با روانشناسان کودک و خانواده، راهگشاست. این متخصصان تکنیکهایی برای مدیریت استرس و تقویت صبر ارائه میدهند.
🔹️و در آخر، فریاد زدن نه تنها کودک را زخمی میکند، بلکه والد را نیز در چرخهٔ گناه و خستگی گرفتار میسازد. با انتخاب آگاهی و تمرین مداوم، میتوان این چرخه را شکست و خانهای ساخت بر پایهٔ درک متقابل. فرزندان ما شایستهٔ والدینی هستند که رشد میکنند، نه آنهایی که در توجیه اشتباهات باقی میمانند. این مسیر، هرچند چالشبرانگیز، به نسلهایی سالمتر منجر میشود و میراثی از آرامش به جای زخم برجای میگذارد.
#فرزندپروری
#تربیت_فرزند
☘❤️ @filsofak
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻در زندگی روزمرهٔ والدین، فریاد زدن بر سر فرزندان گاهی به عنوان واکنشی ناگهانی ظاهر میشود. بسیاری از ما گمان میکنیم این فریادها ناشی از لجاجت کودک، نافرمانی او یا تکرار مداوم اشتباهاتش است. اما بررسی عمیقتر نشان میدهد که ریشهٔ اصلی این رفتار اغلب در خود ما نهفته است. خستگیهای انباشتهشده، فشارهای روانی سنگین، و احساس بیپناهی در لحظاتی که کسی درکمان نمیکند، ظرفیت درونیمان را لبریز میکند. در چنین شرایطی، خشم و درماندگی که راهی برای مدیریتشان نمیشناسیم، بر ضعیفترین فرد نزدیک، یعنی کودک، فرو میریزد. این چرخهٔ ناخواسته پس از هر فریاد، با موجی از گناه همراه میشود: «نمیخواستم اینگونه شود، اما دوباره کنترل خود را از دست دادم.» این اعتراف درونی، گواهی بر عمق مشکل است.
🔹️هیچ والدی آرزوی فریاد زدن ندارد. در آن لحظهٔ بحرانی، صرفاً گزینهٔ دیگری برای واکنش نمیشناسد. با این حال، پیامدهای این رفتار فراتر از لحظه میرود و زخمهای پایداری بر جای میگذارد. وقتی بر سر کودکی کوچک فریاد میزنیم، او از ما میترسد و امنیت عاطفیاش خدشهدار میشود. اما در برابر نوجوانی که در آستانهٔ استقلال است، فریاد زدن او را دور میکند. نوجوان کمکم در خود فرو میرود، سکوت را برمیگزیند و ارتباطش با والدین گسسته میشود. این فاصلهٔ تدریجی، جایگاه والد را در زندگی فرزند تضعیف میکند و پلی که باید استوار باشد، فرو میپاشد.
🔹️یکی از جنبههای تلختر، الگوبرداری فرزندان از ماست. هر فریاد ما، درسی ناخواسته میدهد: وقتی خشمگینیم، باید صدا را بالا ببریم؛ وقتی سخنمان شنیده نمیشود، فریاد راهحل است. این الگو نه تنها رفتار فعلی کودک را شکل میدهد، بلکه زخمهایی برای آیندهٔ او و نسلهای پس از او ایجاد میکند. چرخهٔ خشونت کلامی اینگونه ادامه مییابد و جامعهای پر از تنشهای پنهان میسازد.
🔹️با وجود این، کمالگرایی نباید هدف باشد. والدین کامل وجود ندارند؛ آنچه اهمیت دارد، رشد آگاهانه است. فرزندان از اشتباهات گاهبهگاه والدین آسیب نمیبینند، بلکه تکرار مداوم و توجیه آن اشتباهات است که زخمهای عمیق وارد میکند. آگاهی از این مکانیسم، نخستین گام برای تغییر است.
باید ریشههای خشم خود را بشناسیم:
آیا خستگی روزانه، فشارهای کاری یا احساس تنهایی سبب آن است؟
مدیریت احساسات نیازمند تمرین است. تنفس عمیق در لحظهٔ بحران، فاصله گرفتن موقت از موقعیت، یا بیان آرام نیازها، جایگزینهای مؤثری هستند. برای نمونه، به جای فریاد، میتوان گفت: «الان خیلی خستهام و نیاز به کمک دارم.» این رویکرد نه تنها خشم را کنترل میکند، بلکه الگویی سالم برای فرزند میسازد.
🔹️علاوه بر این، تقویت ارتباط عاطفی پیشگیرانه عمل میکند. زمانهای اختصاصی برای گفتوگو، گوش دادن فعال به فرزند، و ابراز محبت روزانه، ظرفیت تحمل را افزایش میدهد. والدین میتوانند از ابزارهایی مانند یادداشتبرداری روزانه از احساسات خود بهره ببرند تا الگوهای تکراری را شناسایی کنند. در موارد شدید، مشاورهٔ تخصصی با روانشناسان کودک و خانواده، راهگشاست. این متخصصان تکنیکهایی برای مدیریت استرس و تقویت صبر ارائه میدهند.
🔹️و در آخر، فریاد زدن نه تنها کودک را زخمی میکند، بلکه والد را نیز در چرخهٔ گناه و خستگی گرفتار میسازد. با انتخاب آگاهی و تمرین مداوم، میتوان این چرخه را شکست و خانهای ساخت بر پایهٔ درک متقابل. فرزندان ما شایستهٔ والدینی هستند که رشد میکنند، نه آنهایی که در توجیه اشتباهات باقی میمانند. این مسیر، هرچند چالشبرانگیز، به نسلهایی سالمتر منجر میشود و میراثی از آرامش به جای زخم برجای میگذارد.
#فرزندپروری
#تربیت_فرزند
☘❤️ @filsofak
❤11👍3👏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
چقدر پیش میاد براتون...
وقتهایی که میدونید باید قدمی بردارید
ولی فلج میشید، میترسید و خودتون رو
به چیزهای دیگه مشغول میکنید؟
یه راهکار داریم براش از پیترسون
ساده، سرراست، سریع و کاملاً عملی...
☘❤️ @filsofak
چقدر پیش میاد براتون...
وقتهایی که میدونید باید قدمی بردارید
ولی فلج میشید، میترسید و خودتون رو
به چیزهای دیگه مشغول میکنید؟
یه راهکار داریم براش از پیترسون
ساده، سرراست، سریع و کاملاً عملی...
☘❤️ @filsofak
❤11👍4🙏2🥰1
📍عصارهی روانکاوی فروید
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻زیگموند فروید روانکاوی را پایه گذاشت. او میگفت مشکلات روانی از کشمکش دو نیروی درونی میآیند.
نیروی اول: خواستهای پنهان در ناخودآگاه که میخواهد بیرون بیاید.
نیروی دوم: نیرویی که این خواسته را سرکوب میکند.
🔹️بخش منطقی شخصیت (به نام «من») میانجی میشود. من اجازه میدهد خواسته بیرون بیاید، اما شکل آن را تغییر میدهد تا جامعه بپذیرد. این شکل تغییرکرده را «نشانه» مینامیم.
🔹️جهان بیرون خواستههای خام را قبول نمیکند. دنیای درون اصرار دارد آنها دیده شوند. من برای حل این مشکل، خواسته را دگرگون میکند. گاهی این دگرگونی در بدن ظاهر میشود (مثل درد بدون علت پزشکی). گاهی در روان به شکل اضطراب، وسواس، ترس شدید یا هیجان غیرعادی درمیآید.
🔹️نشانهها در واقع جانشین خواستهها، آرزوها و خاطرههای سرکوبشده هستند. این خواستهها به ناخودآگاه رانده شدهاند، اما فشار میآورند تا بیرون بیایند. فهم معنای نشانه یعنی پیدا کردن همان خواسته پنهان.
🔹️فروید اول از روش «تخلیه هیجانی» استفاده میکرد: خاطرههای سرکوبشده را پیدا میکرد و به بیمار نشان میداد تا بار روانی کم شود.
بعداً دید معمولاً یک خاطره نیست، بلکه زنجیرهای از خاطرهها و احساسات به هم وصل است. پس روش «تداعی آزاد» را ساخت. بیمار دراز میکشد و هر چه به ذهنش میرسد میگوید. روانکاو پشت سر او مینشیند و گوش میدهد. در حرفهای بیمار، شکافهایی باز میشود. روانکاو ترتیب این حرفها را پیدا میکند و به گذشته برمیگردد.
🔹️احساسات منفی (مثل خشم، ترس، حسرت) اگر سرکوب شوند، به نشانه تبدیل میشوند. نیروی سرکوب را «مقاومت» میگویند. این مقاومت مانع میشود احساسات به آگاهی برسند. مقاومت گاهی ضعیف است، گاهی قوی. تصویر غلطی از واقعیت میسازد.
🔹️روانکاو به بیمار کمک میکند مقاومت را بشناسد. مثلاً اگر بیمار از محبت به خانواده حرف نمیزند، کاوش این سکوت میتواند ترسهای عمیق کودکی را نشان دهد.
درمان روانکاوی فقط نشانه را درمان نمیکند. معنای نشانه و مقاومت بیمار در برابر گفتن احساسات را بررسی میکند. این کار به بیمار کمک میکند دوباره با احساساتش روبهرو شود، سرکوبها را کم کند و بهبود یابد.
🌱روانکاوی فروید میگوید: رنج روانی اغلب از تعارضهای حلنشده میآید. آگاهی از این تعارضها، راه رهایی است.
#برای_رواننشناسان
#اتاق_درمان
☘❤️ @filsofak
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻زیگموند فروید روانکاوی را پایه گذاشت. او میگفت مشکلات روانی از کشمکش دو نیروی درونی میآیند.
نیروی اول: خواستهای پنهان در ناخودآگاه که میخواهد بیرون بیاید.
نیروی دوم: نیرویی که این خواسته را سرکوب میکند.
🔹️بخش منطقی شخصیت (به نام «من») میانجی میشود. من اجازه میدهد خواسته بیرون بیاید، اما شکل آن را تغییر میدهد تا جامعه بپذیرد. این شکل تغییرکرده را «نشانه» مینامیم.
🔹️جهان بیرون خواستههای خام را قبول نمیکند. دنیای درون اصرار دارد آنها دیده شوند. من برای حل این مشکل، خواسته را دگرگون میکند. گاهی این دگرگونی در بدن ظاهر میشود (مثل درد بدون علت پزشکی). گاهی در روان به شکل اضطراب، وسواس، ترس شدید یا هیجان غیرعادی درمیآید.
🔹️نشانهها در واقع جانشین خواستهها، آرزوها و خاطرههای سرکوبشده هستند. این خواستهها به ناخودآگاه رانده شدهاند، اما فشار میآورند تا بیرون بیایند. فهم معنای نشانه یعنی پیدا کردن همان خواسته پنهان.
🔹️مثال ملموس: فرض کنید زنی جوان همیشه دستهایش را بیش از حد میشوید (وسواس شستشو). او فکر میکند فقط عادت تمیزی است، اما روانکاو کشف میکند این نشانه از حس گناه کودکی میآید. در پنج سالگی، برادر کوچکش را هل داده و او زخمی شده بود. مادر شدید تنبیه کرد و گفت: «تو کثیف و بدجنسی!» کودک خشم و گناه را سرکوب کرد. حالا ناخودآگاه میگوید: «من کثیفم و باید پاک شوم.» شستن دستها، جایگزین پاک کردن آن گناه پنهان است.
🔹️فروید اول از روش «تخلیه هیجانی» استفاده میکرد: خاطرههای سرکوبشده را پیدا میکرد و به بیمار نشان میداد تا بار روانی کم شود.
بعداً دید معمولاً یک خاطره نیست، بلکه زنجیرهای از خاطرهها و احساسات به هم وصل است. پس روش «تداعی آزاد» را ساخت. بیمار دراز میکشد و هر چه به ذهنش میرسد میگوید. روانکاو پشت سر او مینشیند و گوش میدهد. در حرفهای بیمار، شکافهایی باز میشود. روانکاو ترتیب این حرفها را پیدا میکند و به گذشته برمیگردد.
🔹️مثال ملموس: مردی از ترس آسانسور رنج میبرد (هراس). در تداعی آزاد میگوید: «آسانسور... تاریک... گیر کردن... کودکی... پدرم مرا در انباری قفل کرد.» روانکاو میپرسد: «چه حسی داشتی؟» بیمار: «ترس... خشم... میخواستم فریاد بزنم اما پدر گفت ساکت باش!» این خاطره، حس رها شدن و خشم سرکوبشده را بیدار میکند. آسانسور حالا نماد همان انباری تاریک است. ترس آسانسور، جایگزین ترس واقعی از خشم به پدر شده.
🔹️احساسات منفی (مثل خشم، ترس، حسرت) اگر سرکوب شوند، به نشانه تبدیل میشوند. نیروی سرکوب را «مقاومت» میگویند. این مقاومت مانع میشود احساسات به آگاهی برسند. مقاومت گاهی ضعیف است، گاهی قوی. تصویر غلطی از واقعیت میسازد.
🔹️مثال ملموس: همان مرد هراسدار، ابتدا میگوید: «پدرم مهربان بود، تنبیه لازم بود.» این مقاومت است؛ نمیخواهد خشم را بپذیرد. روانکاو با کاوش تدریجی کمک میکند بیمار بگوید: «در واقع از پدر متنفر بودم.» با پذیرش خشم، ترس آسانسور کم میشود.
🔹️روانکاو به بیمار کمک میکند مقاومت را بشناسد. مثلاً اگر بیمار از محبت به خانواده حرف نمیزند، کاوش این سکوت میتواند ترسهای عمیق کودکی را نشان دهد.
درمان روانکاوی فقط نشانه را درمان نمیکند. معنای نشانه و مقاومت بیمار در برابر گفتن احساسات را بررسی میکند. این کار به بیمار کمک میکند دوباره با احساساتش روبهرو شود، سرکوبها را کم کند و بهبود یابد.
🌱روانکاوی فروید میگوید: رنج روانی اغلب از تعارضهای حلنشده میآید. آگاهی از این تعارضها، راه رهایی است.
#برای_رواننشناسان
#اتاق_درمان
☘❤️ @filsofak
❤6👍2👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️رقص؛ تاریخ و فلسفهٔ رقص
▫️بهنظر میرسد رقص نهایت سبکسری است.
چگونه این امر به یک ضرورت انسانی تبدیل شد؟
☘❤️ @filsofak
▫️بهنظر میرسد رقص نهایت سبکسری است.
چگونه این امر به یک ضرورت انسانی تبدیل شد؟
☘❤️ @filsofak
❤2👍2👏1
📍زهر معاشرت سطحی
[معاشرتی بودن؛ زهری پنهان در جام دوستی]
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻معاشرتی بودن، این غریزه ظاهراً بیضرر بشر، در عمق خود زهری کشنده دارد که روح را به آرامی میپوساند. این گرایش ما را به سوی افرادی میکشاند که بیشترشان از نظر اخلاقی پستاند و از لحاظ ذهنی کند و منحط. تقریباً همه رنجهای ما نه از تنهایی، بلکه از همین پیوندهای آلوده با دیگران سرچشمه میگیرد. این حقیقت تلخ، ریشه در لایههای پنهان روان و جامعه دارد و با شواهد تاریخی، روانشناختی و اجتماعی میتوان آن را اثبات کرد.
🔹️انسان در جامعه مانند اسفنجی است که هر چه اطرافش باشد، جذب میکند. وقتی با افرادی همنشین میشویم که دروغ را عادت کردهاند، خیانت را عادی میدانند یا منفعت را بر اصول ترجیح میدهند، این رفتارها مانند سمی تدریجی در رگهای اخلاقمان جریان مییابد.
ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی میگوید دوستی با افراد فرومایه، روح را فاسد میکند و انسان را از فضیلت دور میسازد. تاریخ ایران پر از این درسهاست: شاه سلطان حسین صفوی به دلیل معاشرت با درباریان لذتجو و چاپلوس، کشوری پهناور را به باد داد و افغانستان را از دست داد. در روزگار ما، شبکههای اجتماعی دریایی از افراد بیاخلاقاند؛ یک جوک دروغین در گروه، به عادت فریب تبدیل میشود و اعتماد به نفس را نابود میکند. مطالعات موسسه ملی سلامت آمریکا نشان میدهد بیش از ۷۰ درصد اعتیادها از دوستان آغاز میشود. این فرومایگی نه تنها فرد را پایین میکشد، بلکه رنجهایی ماندگار میآورد: حس گناه شبانه، پشیمانی مداوم و از دست رفتن عزت نفس. معاشرت، درِ ورودی این زوال اخلاقی است. اما در جمعهای سطحی – مانند مهمانیهای پرزرقوبرق یا گپهای مجازی بیپایان؛ این زهر دوچندان میشود؛ جایی که گفتگوها به جای عمق، بر ظاهر و تملق میچرخد و اخلاق را مانند کاغذی مچاله میکند.
🔹️ذهن انسان باغی است که با مراقبت شکوفا میشود، اما در جمعهای سطحی، علفهای هرز شایعه و سرگرمیهای پوچ آن را خفه میکنند. بیشتر مردم به جای تفکر عمیق، در باتلاق گفتوگوهای بیمعنی غرقاند. گذراندن ساعتها با چنین افرادی، هوش را کُند و خلاقیت را مرده میکند. شوپنهاور میگوید معاشرت با عوام مانند خوردن غذای فاسد است؛ روح را مسموم و ذهن را تنبل میسازد.
پژوهشهای دانشگاه هاروارد ثابت کرده استفاده زیاد از شبکههای اجتماعی تمرکز را تا ۲۰ درصد کاهش میدهد و بهره هوشی را پایین میآورد. یک متفکر که به جای مطالعه فلسفه، در مهمانیهای پرهیاهو وقت میگذراند، جرقههای نبوغش را از دست میدهد.
تاریخ گواه است: نیچه در انزوای کوهها افکارش را پالایش کرد؛ ابنسینا در خلوت، پزشکی و فلسفه را دگرگون ساخت. اما جمعهای سطحی، این قاتلان خاموش ذهن، با بحثهای تکراری درباره آبوهوا، شایعات سلبریتیها یا جوکهای بیمزه، ذهن را در چرخهای از پوچی اسیر میکنند. در این جمعها، ایدههای نو خفه میشوند و کندذهنی مانند ویروسی شیوع مییابد؛ فرد به تدریج از عمق دور میشود و به سطحینگری عادت میکند. رنجهایی چون ناتوانی در حل مسائل پیچیده، افسردگی فکری و خاموشی انگیزه یادگیری، مستقیماً از این جمعها نشأت میگیرد. این انحطاط، چرخهای از میانمایگی در جامعه میسازد، جایی که خلاقیت قربانی سرگرمیهای زودگذر میشود.
🔹️رنجهای عاطفی نیز عمدتاً از روابط انسانی نشأت میگیرد، به ویژه در جمعهای سطحی که ظاهر بر باطن غلبه دارد.
فروید باور داشت بیشتر اختلالات روانی ریشه در تعاملات اجتماعی دارد: خیانت دوست، حسادت همکار، انتقادهای سمی آشنایان، زخمهایی عمیقتر از هر ضربهای میزنند.
ضربالمثل ایرانی «دوست ناباب، دشمن خواب» این درد را خلاصه میکند. سازمان بهداشت جهانی گزارش میدهد بیش از ۶۰ درصد افسردگیها به مشکلات روابطی برمیگردد.
در جمعهای سطحی، مانند دورهمیهای کاری یا گروههای مجازی، روابط بر پایه منافع لحظهای بنا میشود؛ لبخندها ساختگیاند و پشتسرها پر از خنجر. این محیطها حس ناامنی دائمی ایجاد میکنند، جایی که فرد همیشه نگران قضاوت یا طرد شدن است. عاطفهها در این جمعها سطحی میمانند و به جای پیوند واقعی، تنشهای پنهان میآفرینند. نتیجه، اضطراب مداوم، حس پوچی عاطفی و روابطی که مانند حباب میترکند و درد به جا میگذارند.
🔹️معاشرتی بودن آزادی را میرباید و فرد را به بردگی جمع میکشاند، به ویژه در جمعهای سطحی که فشار همرنگی غالب است. این جمعها فرد را وادار به تقلید میکنند، جایی که افکار مستقل سرکوب میشود و هویت واقعی گم. برای مقابله، باید آگاهی را افزایش داد: انتخاب معاشرتهای گزینشی، تمرکز بر کیفیت نه کمیت، و پرورش ذهن در برابر زهر سطحینگری. رنجها از دیگران است، نه از خویش.
#معاشرت
#معاشرت_سطحی
#دوستی #روابط
☘❤️ @filsofak
[معاشرتی بودن؛ زهری پنهان در جام دوستی]
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻معاشرتی بودن، این غریزه ظاهراً بیضرر بشر، در عمق خود زهری کشنده دارد که روح را به آرامی میپوساند. این گرایش ما را به سوی افرادی میکشاند که بیشترشان از نظر اخلاقی پستاند و از لحاظ ذهنی کند و منحط. تقریباً همه رنجهای ما نه از تنهایی، بلکه از همین پیوندهای آلوده با دیگران سرچشمه میگیرد. این حقیقت تلخ، ریشه در لایههای پنهان روان و جامعه دارد و با شواهد تاریخی، روانشناختی و اجتماعی میتوان آن را اثبات کرد.
🔹️انسان در جامعه مانند اسفنجی است که هر چه اطرافش باشد، جذب میکند. وقتی با افرادی همنشین میشویم که دروغ را عادت کردهاند، خیانت را عادی میدانند یا منفعت را بر اصول ترجیح میدهند، این رفتارها مانند سمی تدریجی در رگهای اخلاقمان جریان مییابد.
ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی میگوید دوستی با افراد فرومایه، روح را فاسد میکند و انسان را از فضیلت دور میسازد. تاریخ ایران پر از این درسهاست: شاه سلطان حسین صفوی به دلیل معاشرت با درباریان لذتجو و چاپلوس، کشوری پهناور را به باد داد و افغانستان را از دست داد. در روزگار ما، شبکههای اجتماعی دریایی از افراد بیاخلاقاند؛ یک جوک دروغین در گروه، به عادت فریب تبدیل میشود و اعتماد به نفس را نابود میکند. مطالعات موسسه ملی سلامت آمریکا نشان میدهد بیش از ۷۰ درصد اعتیادها از دوستان آغاز میشود. این فرومایگی نه تنها فرد را پایین میکشد، بلکه رنجهایی ماندگار میآورد: حس گناه شبانه، پشیمانی مداوم و از دست رفتن عزت نفس. معاشرت، درِ ورودی این زوال اخلاقی است. اما در جمعهای سطحی – مانند مهمانیهای پرزرقوبرق یا گپهای مجازی بیپایان؛ این زهر دوچندان میشود؛ جایی که گفتگوها به جای عمق، بر ظاهر و تملق میچرخد و اخلاق را مانند کاغذی مچاله میکند.
🔹️ذهن انسان باغی است که با مراقبت شکوفا میشود، اما در جمعهای سطحی، علفهای هرز شایعه و سرگرمیهای پوچ آن را خفه میکنند. بیشتر مردم به جای تفکر عمیق، در باتلاق گفتوگوهای بیمعنی غرقاند. گذراندن ساعتها با چنین افرادی، هوش را کُند و خلاقیت را مرده میکند. شوپنهاور میگوید معاشرت با عوام مانند خوردن غذای فاسد است؛ روح را مسموم و ذهن را تنبل میسازد.
پژوهشهای دانشگاه هاروارد ثابت کرده استفاده زیاد از شبکههای اجتماعی تمرکز را تا ۲۰ درصد کاهش میدهد و بهره هوشی را پایین میآورد. یک متفکر که به جای مطالعه فلسفه، در مهمانیهای پرهیاهو وقت میگذراند، جرقههای نبوغش را از دست میدهد.
تاریخ گواه است: نیچه در انزوای کوهها افکارش را پالایش کرد؛ ابنسینا در خلوت، پزشکی و فلسفه را دگرگون ساخت. اما جمعهای سطحی، این قاتلان خاموش ذهن، با بحثهای تکراری درباره آبوهوا، شایعات سلبریتیها یا جوکهای بیمزه، ذهن را در چرخهای از پوچی اسیر میکنند. در این جمعها، ایدههای نو خفه میشوند و کندذهنی مانند ویروسی شیوع مییابد؛ فرد به تدریج از عمق دور میشود و به سطحینگری عادت میکند. رنجهایی چون ناتوانی در حل مسائل پیچیده، افسردگی فکری و خاموشی انگیزه یادگیری، مستقیماً از این جمعها نشأت میگیرد. این انحطاط، چرخهای از میانمایگی در جامعه میسازد، جایی که خلاقیت قربانی سرگرمیهای زودگذر میشود.
🔹️رنجهای عاطفی نیز عمدتاً از روابط انسانی نشأت میگیرد، به ویژه در جمعهای سطحی که ظاهر بر باطن غلبه دارد.
فروید باور داشت بیشتر اختلالات روانی ریشه در تعاملات اجتماعی دارد: خیانت دوست، حسادت همکار، انتقادهای سمی آشنایان، زخمهایی عمیقتر از هر ضربهای میزنند.
ضربالمثل ایرانی «دوست ناباب، دشمن خواب» این درد را خلاصه میکند. سازمان بهداشت جهانی گزارش میدهد بیش از ۶۰ درصد افسردگیها به مشکلات روابطی برمیگردد.
در جمعهای سطحی، مانند دورهمیهای کاری یا گروههای مجازی، روابط بر پایه منافع لحظهای بنا میشود؛ لبخندها ساختگیاند و پشتسرها پر از خنجر. این محیطها حس ناامنی دائمی ایجاد میکنند، جایی که فرد همیشه نگران قضاوت یا طرد شدن است. عاطفهها در این جمعها سطحی میمانند و به جای پیوند واقعی، تنشهای پنهان میآفرینند. نتیجه، اضطراب مداوم، حس پوچی عاطفی و روابطی که مانند حباب میترکند و درد به جا میگذارند.
🔹️معاشرتی بودن آزادی را میرباید و فرد را به بردگی جمع میکشاند، به ویژه در جمعهای سطحی که فشار همرنگی غالب است. این جمعها فرد را وادار به تقلید میکنند، جایی که افکار مستقل سرکوب میشود و هویت واقعی گم. برای مقابله، باید آگاهی را افزایش داد: انتخاب معاشرتهای گزینشی، تمرکز بر کیفیت نه کمیت، و پرورش ذهن در برابر زهر سطحینگری. رنجها از دیگران است، نه از خویش.
#معاشرت
#معاشرت_سطحی
#دوستی #روابط
☘❤️ @filsofak
👍13❤11👏2🤩1
فیلسوف نمیتواند درونِ هیچ محیطِ اجتماعیای گنجانده شود. او مناسبِ هیچیک از آنها نیست. بیتردید او در محیطهایِ دموکراتیک و آزاداندیش بهترین شرایطِ زندگی، یا در عوض بهترین شرایطِ بقاء را مییابد. اما نزدِ او این محیطهایِ اجتماعی صرفاً ضامنِ آناند که بداندیشان نخواهند توانست زندگی را مسموم یا معیوب سازند…
مادامی که اندیشه آزاد و از همینرو، سَرزنده باشد، هیچ سازشی در کار نیست؛ وقتی چنین وضعیّتی مهیّا نشود، همهیِ سرکوبهایِ دیگر نیز ممکن هستند، و پیشاپیش تحقّق یافتهاند، به طوری که هر کنشی مجرمانه است و هر زندگیای تهدید میشود. قطعاً فیلسوف مطلوبترین شرایط را در دولتِ دموکراتیک و در محفلهایِ آزاداندیش مییابد.
«اسپینوزا فلسفه عملی»- ترجمه: پیمان غلامی
☘❤️ @filsofak
مادامی که اندیشه آزاد و از همینرو، سَرزنده باشد، هیچ سازشی در کار نیست؛ وقتی چنین وضعیّتی مهیّا نشود، همهیِ سرکوبهایِ دیگر نیز ممکن هستند، و پیشاپیش تحقّق یافتهاند، به طوری که هر کنشی مجرمانه است و هر زندگیای تهدید میشود. قطعاً فیلسوف مطلوبترین شرایط را در دولتِ دموکراتیک و در محفلهایِ آزاداندیش مییابد.
«اسپینوزا فلسفه عملی»- ترجمه: پیمان غلامی
☘❤️ @filsofak
❤3👏3👍1
📍رؤیا، مخدر شیرین واقعیت
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔹️رؤیا مخدر واقعیت است.
نه از آن مخدرهایی که تو را از خود بیخود میکنند و بعد در باتلاقی عمیقتر غرقت میکنند؛ بلکه از آن نوعی که درست وقتی درد واقعیت تیغش را بر گلویت نهاده، یک نفس عمیقِ شیرین به ریههای خستهات میدمد و نمیگذارد کاملاً بشکنی.
🔹️وقتی زندگی تیره و تار میشود، وقتی شکستها پشت سر هم میآیند، وقتی مرگ عزیزان، خیانتها، بیپولی، بیماری و حس پوچی مثل سایهای سنگین بر روحت میافتد، ذهن انسان به طور غریزی به سوی پناهگاه امن تخیل میدود. این مکانیزم دفاعی نیست که روانکاوان فقط در کتابها نوشتهاند؛ این یک قانون بقای روانی است که میلیونها سال تکامل در ما کار گذاشته.
🔹️زیگموند فروید بیش از صد سال پیش گفت که خیالپردازی «ارضای آرزوهای سرکوبشده» است. او درست میگفت، اما ناتمام گفت. تحقیقات امروزی نشان میدهد خیالپردازی مثبت و کنترلشده نه تنها آرزو را ارضا میکند، بلکه سطح کورتیزول (هورمون استرس) را به شکل قابلتوجهی کاهش میدهد. مطالعهای در سال ۲۰۱۸ در مجلهٔ «روانشناسی مثبت» نشان داد افرادی که روزانه فقط ۱۵ دقیقه خیالپردازی هدفمند میکنند، پس از چهار هفته علائم افسردگیشان به طور متوسط ۳۹ درصد کمتر میشود. این عدد کوچک نیست؛ این یعنی نجات.
🔹️و نوشتن، نوشتن همان رؤیای متبلور شده است.
وقتی کلمات را روی کاغذ میریزی، دیگر فقط در سرت نیستی؛ داری رؤیا را به جسم تبدیل میکنی. داری به واقعیت میگویی: «تو مرا نابود نکردی، من هنوز میتوانم خلق کنم.»
🔹️جیمز پنهبیکر، روانشناس دانشگاه تگزاس، طی سی سال پژوهش ثابت کرد افرادی که پس از حوادث تلخ زندگی حداقل چهار روز پیاپی، هر روز پانزده دقیقه دربارهٔ عمیقترین احساسات و رؤیاهایشان مینویسند، سیستم ایمنیشان قویتر میشود، به پزشک کمتر مراجعه میکنند و حتی نمرات امتحاناتشان بالاتر میرود. نوشتن، رؤیا را از حالت بخار به جامد تبدیل میکند؛ دیگر فرار نیست، مقاومت است.
🔹️بسیاری از بزرگترین آثار ادبی جهان دقیقاً در سیاهترین روزهای نویسندگانشان زاده شدهاند.
داستایفسکی «یادداشتهای زیرزمینی» را در فقر و بیماری نوشت.
ویکتور فرانکل «انسان در جستجوی معنا» را در اردوگاه آشویتس در ذهنش ساخت و بعد روی کاغذ آورد.
جلال آلاحمد «مدیر مدرسه» را وقتی از همه چیز ناامید بود نوشت.
حافظ و مولانا در آشوبترین دورانهای تاریخ ایران، عاشقانهترین و عمیقترین غزلها را سرودند. همهٔ اینها یک پیام دارند: وقتی واقعیت میخواهد تو را له کند، تو با تخیل و قلم، واقعیت را دوباره مینویسی.
🔹️رؤیاپردازی بیحساب و کتاب میتواند به دام «خیالپردازی ناسازگار» بیفتد و آدم را از واقعیتگریز کند، اما همین نیرو وقتی به نوشتن و خلق متصل شود، تبدیل به قویترین سلاح انسان میشود. تو دیگر قربانی نیستی؛ خالق میشوی. تو دیگر فقط تحمل نمیکنی؛ داری جهان را از نو میسازی.
#تخیل
#نوشتن
#رؤیا
☘❤️ @filsofak
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔹️رؤیا مخدر واقعیت است.
نه از آن مخدرهایی که تو را از خود بیخود میکنند و بعد در باتلاقی عمیقتر غرقت میکنند؛ بلکه از آن نوعی که درست وقتی درد واقعیت تیغش را بر گلویت نهاده، یک نفس عمیقِ شیرین به ریههای خستهات میدمد و نمیگذارد کاملاً بشکنی.
🔹️وقتی زندگی تیره و تار میشود، وقتی شکستها پشت سر هم میآیند، وقتی مرگ عزیزان، خیانتها، بیپولی، بیماری و حس پوچی مثل سایهای سنگین بر روحت میافتد، ذهن انسان به طور غریزی به سوی پناهگاه امن تخیل میدود. این مکانیزم دفاعی نیست که روانکاوان فقط در کتابها نوشتهاند؛ این یک قانون بقای روانی است که میلیونها سال تکامل در ما کار گذاشته.
🔹️زیگموند فروید بیش از صد سال پیش گفت که خیالپردازی «ارضای آرزوهای سرکوبشده» است. او درست میگفت، اما ناتمام گفت. تحقیقات امروزی نشان میدهد خیالپردازی مثبت و کنترلشده نه تنها آرزو را ارضا میکند، بلکه سطح کورتیزول (هورمون استرس) را به شکل قابلتوجهی کاهش میدهد. مطالعهای در سال ۲۰۱۸ در مجلهٔ «روانشناسی مثبت» نشان داد افرادی که روزانه فقط ۱۵ دقیقه خیالپردازی هدفمند میکنند، پس از چهار هفته علائم افسردگیشان به طور متوسط ۳۹ درصد کمتر میشود. این عدد کوچک نیست؛ این یعنی نجات.
🔹️و نوشتن، نوشتن همان رؤیای متبلور شده است.
وقتی کلمات را روی کاغذ میریزی، دیگر فقط در سرت نیستی؛ داری رؤیا را به جسم تبدیل میکنی. داری به واقعیت میگویی: «تو مرا نابود نکردی، من هنوز میتوانم خلق کنم.»
🔹️جیمز پنهبیکر، روانشناس دانشگاه تگزاس، طی سی سال پژوهش ثابت کرد افرادی که پس از حوادث تلخ زندگی حداقل چهار روز پیاپی، هر روز پانزده دقیقه دربارهٔ عمیقترین احساسات و رؤیاهایشان مینویسند، سیستم ایمنیشان قویتر میشود، به پزشک کمتر مراجعه میکنند و حتی نمرات امتحاناتشان بالاتر میرود. نوشتن، رؤیا را از حالت بخار به جامد تبدیل میکند؛ دیگر فرار نیست، مقاومت است.
🔹️بسیاری از بزرگترین آثار ادبی جهان دقیقاً در سیاهترین روزهای نویسندگانشان زاده شدهاند.
داستایفسکی «یادداشتهای زیرزمینی» را در فقر و بیماری نوشت.
ویکتور فرانکل «انسان در جستجوی معنا» را در اردوگاه آشویتس در ذهنش ساخت و بعد روی کاغذ آورد.
جلال آلاحمد «مدیر مدرسه» را وقتی از همه چیز ناامید بود نوشت.
حافظ و مولانا در آشوبترین دورانهای تاریخ ایران، عاشقانهترین و عمیقترین غزلها را سرودند. همهٔ اینها یک پیام دارند: وقتی واقعیت میخواهد تو را له کند، تو با تخیل و قلم، واقعیت را دوباره مینویسی.
🔹️رؤیاپردازی بیحساب و کتاب میتواند به دام «خیالپردازی ناسازگار» بیفتد و آدم را از واقعیتگریز کند، اما همین نیرو وقتی به نوشتن و خلق متصل شود، تبدیل به قویترین سلاح انسان میشود. تو دیگر قربانی نیستی؛ خالق میشوی. تو دیگر فقط تحمل نمیکنی؛ داری جهان را از نو میسازی.
🔹پس دفعهٔ بعد که زندگی تیغ کشید و دلت گرفت، قلم را بردار.
بگذار رؤیا از ذهنت بیرون بیاید و روی کاغذ جان بگیرد.
بگذار کلمات، مخدر تو باشند.
مخدری که نه نابودت میکند، بلکه زندهترت میکند.
#تخیل
#نوشتن
#رؤیا
☘❤️ @filsofak
👍7❤2👏2🔥1
📍منتگذاری؛ بیماری پنهان روابط
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻منتگذاری یکی از رایجترین و در عین حال ویرانگرترین الگوهای رفتاری در روابط انسانی است. این پدیده هنگامی رخ میدهد که کسی بدون درخواست صریح طرف مقابل، کاری برای او انجام میدهد، سپس همان کار را دستاویز سرزنش، تحقیر یا مطالبه قرار میدهد. فرد منتگذار در ظاهر «نیکی» میکند، اما در باطن قصد دارد دیگری را مدیون، مقروض و همیشه پایینتر از خود نگه دارد.
🔹️ویژگی اصلی منتگذاری این است که کمک از ابتدا «ناخواسته» یا دستکم «بدون هماهنگی شفاف» بوده است. گیرندهی کمک ممکن است اصلاً به آن نیاز نداشته باشد، یا حتی از آن ناراحت شود، اما چون نمیخواهد بیادبی کند، سکوت میکند یا تشکر ظاهری مینماید. همین سکوت یا تشکر اجباری، بعداً به عنوان مدرک «قدردانی اولیه» به کار گرفته میشود تا وقتی که منتگذار خسته شد، بتواند بگوید: «من که این همه برایت کردم، حالا قدرنشناسی؟»
🔹️منتگذاری همیشه با احساس گناه همراه است. گیرندهی منت مدام خود را مقصر میبیند، حتی اگر هیچگاه چیزی نخواسته باشد. این احساس گناه باعث میشود مرزهایش را کنار بگذارد، عذرخواهی کند، کوتاه بیاید و در نهایت هویت خود را فدای آرامش ظاهری رابطه کند. به همین دلیل است که بسیاری از کسانی که در دام منتگذاری میافتند، سالها بعد دچار خشم فروخورده، افسردگی یا حتی قطع کامل رابطه میشوند.
🔹️جالب اینجاست که خود منتگذار نیز معمولاً قربانی است؛ قربانی نیاز شدیدش به تأیید شدن. او از راه نیکی کردنِ تحمیلی میخواهد ثابت کند که «مهم» است، «فداکار» است، «بیجایگزین» است. وقتی این نیکیها با تشکر دائمی و اطاعت کامل همراه نشود، احساس طردشدگی میکند و به خشم و سرزنش روی میآورد.
🔹️راه جلوگیری از افتادن در این چرخه بسیار ساده اما سخت است؛ هر کمک ناخواسته را باید در همان لحظه با احترام اما قاطعیت رد کرد. گفتن جملاتی مانند «ممنونم از محبتت، ولی واقعاً نیازی نیست» یا «ترجیح میدهم خودم انجامش بدهم» در ابتدا ممکن است باعث دلخوری شود، اما از شکلگیری یک بدهی خیالی و سنگین در آینده جلوگیری میکند.
🔹️در فرهنگ ما ضربالمثلی هست که دقیقاً جوهرهی این موضوع را بیان میکند: «منت خدا را باید کشید، منت بنده کشنده است.» تا زمانی که نیکی با انتظار جبران همراه باشد، دیگر نیکی نیست؛ ابزار سلطه است. روابط سالم بر پایهی احترام به مرزها و درخواستهای شفاهی ساخته میشود، نه بر پایهی قربانینمایی و حسابکشی عاطفی. آگاهی از این الگو، نخستین گام برای رهایی از آن است.
#منت_گذاری
#روابط_سالم
#روابط_دوستانه
#روانشناسی_رابطه
☘❤️ @filsofak
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻منتگذاری یکی از رایجترین و در عین حال ویرانگرترین الگوهای رفتاری در روابط انسانی است. این پدیده هنگامی رخ میدهد که کسی بدون درخواست صریح طرف مقابل، کاری برای او انجام میدهد، سپس همان کار را دستاویز سرزنش، تحقیر یا مطالبه قرار میدهد. فرد منتگذار در ظاهر «نیکی» میکند، اما در باطن قصد دارد دیگری را مدیون، مقروض و همیشه پایینتر از خود نگه دارد.
🔹️ویژگی اصلی منتگذاری این است که کمک از ابتدا «ناخواسته» یا دستکم «بدون هماهنگی شفاف» بوده است. گیرندهی کمک ممکن است اصلاً به آن نیاز نداشته باشد، یا حتی از آن ناراحت شود، اما چون نمیخواهد بیادبی کند، سکوت میکند یا تشکر ظاهری مینماید. همین سکوت یا تشکر اجباری، بعداً به عنوان مدرک «قدردانی اولیه» به کار گرفته میشود تا وقتی که منتگذار خسته شد، بتواند بگوید: «من که این همه برایت کردم، حالا قدرنشناسی؟»
🌱 مثال بسیار روشن آن در خانوادههاست. فرض کنید مادرشوهر بدون هماهنگی با عروس، هر هفته خانهی او را تمیز میکند، مبلمان را جابهجا میکند و غذای زیاد میپزد. عروس که سبک زندگی متفاوتی دارد، از این دخالت ناراحت میشود اما از ترس دلخوری چیزی نمیگوید. چند ماه بعد، وقتی مادرشوهر از رفتوآمد خسته میشود، در جمع فامیلی میگوید: «من جوانیام را پای این عروس گذاشتم، هر هفته خانهاش را برق انداختم، حالا یک لیوان آب به من نمیدهد.» این دقیقاً همان لحظهی تبدیل «کمک تحمیلی» به «منت» است.📍
🌱 مثال دیگر در روابط دوستانه رخ میدهد. دوستی بدون آنکه از تو پول قرض بخواهد، مدام برایت خرید میکند، رستوران میبرد، یا هزینهی سفر مشترک را یکتنه میپردازد. تو بارها میگویی «لازم نیست»، اما او اصرار میکند که «مگر من و تو یکی نیستیم؟» سالها بعد، همین دوست در بحثی کوچک همهی آن هزینهها را رو میکند و میگوید: «من عمرم را صرف تو کردم، حالا این رفتار را با من میکنی؟» در این لحظه تو تازه میفهمی که آن همه سخاوت ظاهری، در حقیقت سرمایهگذاری برای روز مبادا بوده است..
🔹️منتگذاری همیشه با احساس گناه همراه است. گیرندهی منت مدام خود را مقصر میبیند، حتی اگر هیچگاه چیزی نخواسته باشد. این احساس گناه باعث میشود مرزهایش را کنار بگذارد، عذرخواهی کند، کوتاه بیاید و در نهایت هویت خود را فدای آرامش ظاهری رابطه کند. به همین دلیل است که بسیاری از کسانی که در دام منتگذاری میافتند، سالها بعد دچار خشم فروخورده، افسردگی یا حتی قطع کامل رابطه میشوند.
🔹️جالب اینجاست که خود منتگذار نیز معمولاً قربانی است؛ قربانی نیاز شدیدش به تأیید شدن. او از راه نیکی کردنِ تحمیلی میخواهد ثابت کند که «مهم» است، «فداکار» است، «بیجایگزین» است. وقتی این نیکیها با تشکر دائمی و اطاعت کامل همراه نشود، احساس طردشدگی میکند و به خشم و سرزنش روی میآورد.
🔹️راه جلوگیری از افتادن در این چرخه بسیار ساده اما سخت است؛ هر کمک ناخواسته را باید در همان لحظه با احترام اما قاطعیت رد کرد. گفتن جملاتی مانند «ممنونم از محبتت، ولی واقعاً نیازی نیست» یا «ترجیح میدهم خودم انجامش بدهم» در ابتدا ممکن است باعث دلخوری شود، اما از شکلگیری یک بدهی خیالی و سنگین در آینده جلوگیری میکند.
🔹️در فرهنگ ما ضربالمثلی هست که دقیقاً جوهرهی این موضوع را بیان میکند: «منت خدا را باید کشید، منت بنده کشنده است.» تا زمانی که نیکی با انتظار جبران همراه باشد، دیگر نیکی نیست؛ ابزار سلطه است. روابط سالم بر پایهی احترام به مرزها و درخواستهای شفاهی ساخته میشود، نه بر پایهی قربانینمایی و حسابکشی عاطفی. آگاهی از این الگو، نخستین گام برای رهایی از آن است.
#منت_گذاری
#روابط_سالم
#روابط_دوستانه
#روانشناسی_رابطه
☘❤️ @filsofak
❤10👏5👍1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رنج از سه جهت ما را تهدید میکند. یکی از طرف جسم خودمان که محکوم به تلاش و اضمحلال است و حتی از درد و ترس که نشانههای خطرند، راه گریزی ندارد. دیگر از طرف جهان بیرون، که با نیرویی چیره، بیرحم و ویرانگر ما را مورد حمله قرار میدهد و سرانجام از طرف رابطه ما با دیگران. شاید رنجی که از این آخری ناشی میشود دردناکتر از هر رنج دیگر باشد.
🔹️زیگموند فروید از کتاب تمدن و ملالتهای آن ترجمه محمد مبشری
☘❤️ @filsofak
🔹️زیگموند فروید از کتاب تمدن و ملالتهای آن ترجمه محمد مبشری
☘❤️ @filsofak
👏7❤4👍1🔥1
📍سکوت همیشه علامتِ رضا نیست!
[سکوتِ مرگبارِ بخشِ مراقبتهای ویژه]
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻ساکتترین جای بیمارستان، بخش مراقبتهای ویژه است. جایی که صدای پاشنهی کفش پرستار روی سرامیک هم مثل گناه به نظر میرسد. دستگاهها با چراغهای سبز و قرمز چشمک میزنند، اما صدای بوقشان را کم کردهاند تا بیمار «آرامش» داشته باشد. آرامشی که بیشتر شبیه مرگ است تا زندگی. در راهروهای این بخش، خانوادهها با لبهای بسته و چشمانتظار ایستادهاند؛ کسی جرأت ندارد بلند حرف بزند، انگار صدا که بلند شود، نفسِ بیمار قطع میشود.
🔹️ما عادت کردهایم سکوت را نشانهی رضایت و آرامش بدانیم. وقتی کسی در جمع ساکت میماند، می میگوییم «راضی است»، «حرفی ندارد»، «همه چیز خوب است». اما در بخش مراقبتهای ویژه میفهمی که سکوت گاهی آخرین دیوارِ دفاعیِ یک انسان در حالِ غرق شدن است. بیمار نمیتواند فریاد بزند، لولهی داخل نایاش اجازه نمیدهد. دست و پایش بسته است تا دستگاه را بیرون نکشد. فقط چشمهایش گاهی باز میشود و به سقف خیره میماند؛ آن لحظه است که میفهمی سکوتش نه از رضاست، نه از آرامش؛ از جنگِ آخر است.
🔹️من آنجا دیدهام مادری را که چهل شب کنار تخت پسرش نشسته بود و یک کلمه حرف نزده بود. پرستارها فکر میکردند زن قوی و صبور است. روز چهل و یکم که دستگاه را خاموش کردند، مادر تازه فریاد کشید؛ فریادی که انگار چهل شب در سینهاش حبس شده بود. آن وقت فهمیدیم تمام آن سکوتها، فریادهای خفهشده بودند.
🔹️سکوت در بخش مراقبتهای ویژه، صدای مبارزهی بیصدا است. صدای قلبی که با ریتمِ نامنظم میکوبد، صدای ریهای که با کمک دستگاه نفس میکشد، صدای مغزی که هنوز دستور میدهد «نرو». گاهی بیمار هوشیار است، همه چیز را میشنود، اما نمیتواند بگوید «درد دارم»، «تنها نگذاریدم»، «نترسید». پس ساکت میماند. این سکوت، رضایت نیست؛ آخرین تلاش برای ماندن است.
✅️ ما بیرون از بیمارستان هم این سکوت را اشتباه میگیریم. وقتی کسی در خانواده، در جمع دوستان، در محل کار ناگهان ساکت میشود، زود قضاوت میکنیم: «حوصله ندارد»، «عصبانی است»، «بیتفاوت شده». غافل از اینکه شاید در درونش طوفان است، شاید دارد با تمام وجود میجنگد تا سرپا بماند، اما صدایش به جایی نمیرسد. مثل همان بیمارِ بخش مراقبتهای ویژه که فقط با چشمهایش التماس میکند.
🔹️یادمان باشد سکوت همیشه نشانهی صلح نیست. گاهی صدای شکستنِ آخرین استخوانِ امید است که نمیشکنند تا مبادا کاملاً فرو بریزند. گاهی صدای نفسهای آخر است که آدم عمداً آهسته میکشد تا مرگ نفهمد هنوز زنده است.
🔹️در بخش مراقبتهای ویژه یاد گرفتم که هر وقت کسی ساکت شد، باید نزدیکتر شد، دستش را گرفت، حتی اگر جواب نداد. چون شاید همین دست گرفتن باشد که به او بگوید «بجنگ، هنوز وقت رفتن نیست». شاید همین حضور بیکلام باشد که به او اجازه دهد یک نفسِ دیگر بکشد.
🔹️سکوتِ بخش مراقبتهای ویژه به من آموخت که هیچ سکوتی را بیتفاوت از درد ندانم. پشت هر لبِ بستهای ممکن است دریایی از فریاد باشد که فقط منتظر یک گوشِ شنوا است تا سر باز کند. و گاهی، تنها کاری که از دست ما برمیآید این است که کنارِ آن سکوت بنشینیم و بگوییم: «میشنومت، حتی اگر صدایی درنیاید.»
#سکوت #رضایت #آرامش
☘❤️ @filsofak
[سکوتِ مرگبارِ بخشِ مراقبتهای ویژه]
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻ساکتترین جای بیمارستان، بخش مراقبتهای ویژه است. جایی که صدای پاشنهی کفش پرستار روی سرامیک هم مثل گناه به نظر میرسد. دستگاهها با چراغهای سبز و قرمز چشمک میزنند، اما صدای بوقشان را کم کردهاند تا بیمار «آرامش» داشته باشد. آرامشی که بیشتر شبیه مرگ است تا زندگی. در راهروهای این بخش، خانوادهها با لبهای بسته و چشمانتظار ایستادهاند؛ کسی جرأت ندارد بلند حرف بزند، انگار صدا که بلند شود، نفسِ بیمار قطع میشود.
🔹️ما عادت کردهایم سکوت را نشانهی رضایت و آرامش بدانیم. وقتی کسی در جمع ساکت میماند، می میگوییم «راضی است»، «حرفی ندارد»، «همه چیز خوب است». اما در بخش مراقبتهای ویژه میفهمی که سکوت گاهی آخرین دیوارِ دفاعیِ یک انسان در حالِ غرق شدن است. بیمار نمیتواند فریاد بزند، لولهی داخل نایاش اجازه نمیدهد. دست و پایش بسته است تا دستگاه را بیرون نکشد. فقط چشمهایش گاهی باز میشود و به سقف خیره میماند؛ آن لحظه است که میفهمی سکوتش نه از رضاست، نه از آرامش؛ از جنگِ آخر است.
🔹️من آنجا دیدهام مادری را که چهل شب کنار تخت پسرش نشسته بود و یک کلمه حرف نزده بود. پرستارها فکر میکردند زن قوی و صبور است. روز چهل و یکم که دستگاه را خاموش کردند، مادر تازه فریاد کشید؛ فریادی که انگار چهل شب در سینهاش حبس شده بود. آن وقت فهمیدیم تمام آن سکوتها، فریادهای خفهشده بودند.
🔹️سکوت در بخش مراقبتهای ویژه، صدای مبارزهی بیصدا است. صدای قلبی که با ریتمِ نامنظم میکوبد، صدای ریهای که با کمک دستگاه نفس میکشد، صدای مغزی که هنوز دستور میدهد «نرو». گاهی بیمار هوشیار است، همه چیز را میشنود، اما نمیتواند بگوید «درد دارم»، «تنها نگذاریدم»، «نترسید». پس ساکت میماند. این سکوت، رضایت نیست؛ آخرین تلاش برای ماندن است.
✅️ ما بیرون از بیمارستان هم این سکوت را اشتباه میگیریم. وقتی کسی در خانواده، در جمع دوستان، در محل کار ناگهان ساکت میشود، زود قضاوت میکنیم: «حوصله ندارد»، «عصبانی است»، «بیتفاوت شده». غافل از اینکه شاید در درونش طوفان است، شاید دارد با تمام وجود میجنگد تا سرپا بماند، اما صدایش به جایی نمیرسد. مثل همان بیمارِ بخش مراقبتهای ویژه که فقط با چشمهایش التماس میکند.
🔹️یادمان باشد سکوت همیشه نشانهی صلح نیست. گاهی صدای شکستنِ آخرین استخوانِ امید است که نمیشکنند تا مبادا کاملاً فرو بریزند. گاهی صدای نفسهای آخر است که آدم عمداً آهسته میکشد تا مرگ نفهمد هنوز زنده است.
🔹️در بخش مراقبتهای ویژه یاد گرفتم که هر وقت کسی ساکت شد، باید نزدیکتر شد، دستش را گرفت، حتی اگر جواب نداد. چون شاید همین دست گرفتن باشد که به او بگوید «بجنگ، هنوز وقت رفتن نیست». شاید همین حضور بیکلام باشد که به او اجازه دهد یک نفسِ دیگر بکشد.
🔹️سکوتِ بخش مراقبتهای ویژه به من آموخت که هیچ سکوتی را بیتفاوت از درد ندانم. پشت هر لبِ بستهای ممکن است دریایی از فریاد باشد که فقط منتظر یک گوشِ شنوا است تا سر باز کند. و گاهی، تنها کاری که از دست ما برمیآید این است که کنارِ آن سکوت بنشینیم و بگوییم: «میشنومت، حتی اگر صدایی درنیاید.»
#سکوت #رضایت #آرامش
☘❤️ @filsofak
❤14👍7🔥1👏1🙏1
▪️ ۱۰ فیلم متافیزیکی برای دانشجویان فلسفه
۱. «زندگی بیداری» (Waking Life) ریچارد لینکلیتر، ۲۰۰۱
۲. «به خلاء وارد شو» (Enter the Void) گاسپار نوئه، ۲۰۰۹
۳. «سودمند» (Advantageous) جنیفر فانگ، ۲۰۱۵
۴. «ماتریکس» (The Matrix) لانا و لیلی واچوفسکی، ۱۹۹۹
۵. «علم خواب» (The Science of Sleep) میشل گوندری، ۲۰۰۶
۶. «استاکر» (Stalker) آندری تارکوفسکی، ۱۹۷۹
۷. «درخت زندگی» (The Tree of Life) ترنس مالیک، ۲۰۱۱
۸. «پوستی که در آن زندگی میکنم» (The Skin I Live In) پدرو آلمودوار، ۲۰۱۱
۹. «چشمه» (The Fountain) دارن آرنوفسکی، ۲۰۰۶
۱۰. «شبح درون پوسته» (Ghost in the Shell) مامورو اوشی، ۱۹۹۵
☘❤️ @filsofak
۱. «زندگی بیداری» (Waking Life) ریچارد لینکلیتر، ۲۰۰۱
۲. «به خلاء وارد شو» (Enter the Void) گاسپار نوئه، ۲۰۰۹
۳. «سودمند» (Advantageous) جنیفر فانگ، ۲۰۱۵
۴. «ماتریکس» (The Matrix) لانا و لیلی واچوفسکی، ۱۹۹۹
۵. «علم خواب» (The Science of Sleep) میشل گوندری، ۲۰۰۶
۶. «استاکر» (Stalker) آندری تارکوفسکی، ۱۹۷۹
۷. «درخت زندگی» (The Tree of Life) ترنس مالیک، ۲۰۱۱
۸. «پوستی که در آن زندگی میکنم» (The Skin I Live In) پدرو آلمودوار، ۲۰۱۱
۹. «چشمه» (The Fountain) دارن آرنوفسکی، ۲۰۰۶
۱۰. «شبح درون پوسته» (Ghost in the Shell) مامورو اوشی، ۱۹۹۵
☘❤️ @filsofak
👍6❤2👏1👌1