"دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست، به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت"
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست، به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت"
۸ مهر؛ روزی که سجادهها برای ادای نماز بر دوشها حمل شدند و اندکی بعد، به کفنهایی آغشته به خون بدل شدند.
بعد از جمعهی خونین، احساس کردم بخشی از قلبم در بلوچستان و زاهدان جا ماند؛
همان بخشی که باعث شد امروز اینجا، در این شهر، باشم.
بعد از جمعهی خونین، احساس کردم بخشی از قلبم در بلوچستان و زاهدان جا ماند؛
همان بخشی که باعث شد امروز اینجا، در این شهر، باشم.
تو حیاط خوابگاه نشسته بودم، چند تا از دخترا اومدن اونطرفتر نشستن و شروع کردن به حرف زدن.
صدای یکی از اونها شبیه صدای یکی از دوستام بود که سخت در قلبم جای داره اما هیچوقت همدیگه رو از نزدیک ندیدیم...
حالا اون حرف میزنه و ذهن من از بین همهی صداها رو صدای اون متمرکز شده.
و دارم تصور میکنم که انگار دوستم از کیلومترها اون طرفتر، حالا در چند قدمیِ منه :)...
صدای یکی از اونها شبیه صدای یکی از دوستام بود که سخت در قلبم جای داره اما هیچوقت همدیگه رو از نزدیک ندیدیم...
حالا اون حرف میزنه و ذهن من از بین همهی صداها رو صدای اون متمرکز شده.
و دارم تصور میکنم که انگار دوستم از کیلومترها اون طرفتر، حالا در چند قدمیِ منه :)...
بعضی آدمها شبیه رؤیا هستند؛
رؤیایی که تنها در خیال باقی میماند و هرگز رنگِ واقعیت به خود نمیگیرد.
رؤیایی که تنها در خیال باقی میماند و هرگز رنگِ واقعیت به خود نمیگیرد.
مگر چند نفر در این دنیا سرِ راه ما قرار میگیرند که بتوانیم بیهیچ ترسی، تمام تاریکیهای وجودمان را به آنها نشان دهیم و داستانِ تکتک زخمهایمان را برایشان بازگو کنیم؛ زخمهایی که حتی خودمان هم از روبهرو شدن با آنها فرار میکنیم؟
و اصلاً چند نفر هستند که نه فقط با گوشهایشان، بلکه با قلبشان به ما گوش بسپارند؟
و اصلاً چند نفر هستند که نه فقط با گوشهایشان، بلکه با قلبشان به ما گوش بسپارند؟