میگویَــند هرکـسی شبیــه به جایی میشـود
که به آن تعلــق دارد؛
پس من شبیــه به وطنـم شدهام.
غمنـاک،خستـه،رنجیــده،زخمـی
و در عمـق نااُمیـدی،اُمیـدوار.
که به آن تعلــق دارد؛
پس من شبیــه به وطنـم شدهام.
غمنـاک،خستـه،رنجیــده،زخمـی
و در عمـق نااُمیـدی،اُمیـدوار.
❤6🔥1🕊1
حتی با خوابیدن هم نمیشود
از این حقیقت فرار کرد!
کابوسهایی که هرشب
به شکل جدیدی تکرار میشوند.
مُدام ترس و اضطراب و فرار کردن
از صدای قدمهای کسی که با اسلحهای
به تو دستور ایست میدهد!
نفس نفس میزنی و تندتر میدَوی.
کات؛ همهجا تاریک میشود.
ناگهان روشنایی و شهری که
غرق در خون شده است.
از این حقیقت فرار کرد!
کابوسهایی که هرشب
به شکل جدیدی تکرار میشوند.
مُدام ترس و اضطراب و فرار کردن
از صدای قدمهای کسی که با اسلحهای
به تو دستور ایست میدهد!
نفس نفس میزنی و تندتر میدَوی.
کات؛ همهجا تاریک میشود.
ناگهان روشنایی و شهری که
غرق در خون شده است.
❤7🤡1🌚1
Mr. Sandman
SYML
Give her the word that I’m not a rover
And tell her that her lonely nights are over
And tell her that her lonely nights are over
❤5🔥1🤡1
پاهام رو تند تکون میدم، پوست لبهام رو عمیق میکنم، ساعتهای طولانی میخوابم، به نقطهی نامشخص مدتها خیره میشم، زمان زیادی سکوت میکنم و تکون نمیخورم چون من اهل خاورمیانهام، اهل «ایران.»
❤6
٫به زنده ماندن در این دیار
چه پایِ سختی فشردهام،
چه مرگها آزمودهام.
ولی -شگفتـا- نمُردهام.
…
چه پایِ سختی فشردهام،
چه مرگها آزمودهام.
ولی -شگفتـا- نمُردهام.
…
❤6👌1🕊1🌚1
مقصودِ ما از زندگی ستایشِ مرگ نیست
اما شما بگویید
آدمی رنج را کجای قلبش پنهان کند
که فرو نریزد؟
اما شما بگویید
آدمی رنج را کجای قلبش پنهان کند
که فرو نریزد؟
❤5🔥1🕊1
«بعدها اگر زنده ماندم
برای تو خواهم گفت که از روزهایی جانِ سالم به در بُردم که حتی پلک زدن مافوق قدرت بشر بود، چه برسد به زنده نگه داشتنِ امید.»
برای تو خواهم گفت که از روزهایی جانِ سالم به در بُردم که حتی پلک زدن مافوق قدرت بشر بود، چه برسد به زنده نگه داشتنِ امید.»
❤4👌1
«ما با نگاهِ ناباور
فاجعه را تاب آورديم...
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را...
و اكنون در اعماقِ خاكستر
میتپيم...»
✍🏽احمد شاملو
فاجعه را تاب آورديم...
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را...
و اكنون در اعماقِ خاكستر
میتپيم...»
✍🏽احمد شاملو
❤7
چه بگویم، جانان من؟
شرحه شرحهاست، شرح حال شرمگین و محزونمان.
دل و جان و مغز و خونم،
همه در مسلخ شوم عشق،
تکهتکه و لاشهوار بر دار زمان آویختهاند.
تمامشان در هم شکستهاند...
در گِرو این نکبتِ ناپاک این احساس.
این فاحشهی آتشین هم،
هر بامداد نه از برای نور،
که از برای رسواییِ من،
بر فرق سرم میخروشد، ….بس نمیکند.
مغزم با آن همه رطوبت ناشی از افکار،
به زیر آن پرتوها زنگ زده!
باد، در کوچهها عربده میکشد،
برگ، بر خاک میغلتد و زوزه میزند،
و باران، مثل دیوانهای توبهکار،
گریههایش را به روی صورت تف میکند.
سایهی سیاهِ سردِ سوزناک،
سنگین و سخیف، سینهام را میدرد.
در لابهلای بوی خشم گم شدهام!
طناب پذیرش را به سمتم دراز کن،
و بگو این دردی که به جانم آویختی،
چه بهشتیست
که بوی خونابهی مرگ میدهد
و طعم هذیانِ نور را بر زبان میپاشد.
بگو.
بگو و فراموش کن،
دیوانهای را که این خزئبلات را برایت نوشته.
شرحه شرحهاست، شرح حال شرمگین و محزونمان.
دل و جان و مغز و خونم،
همه در مسلخ شوم عشق،
تکهتکه و لاشهوار بر دار زمان آویختهاند.
تمامشان در هم شکستهاند...
در گِرو این نکبتِ ناپاک این احساس.
این فاحشهی آتشین هم،
هر بامداد نه از برای نور،
که از برای رسواییِ من،
بر فرق سرم میخروشد، ….بس نمیکند.
مغزم با آن همه رطوبت ناشی از افکار،
به زیر آن پرتوها زنگ زده!
باد، در کوچهها عربده میکشد،
برگ، بر خاک میغلتد و زوزه میزند،
و باران، مثل دیوانهای توبهکار،
گریههایش را به روی صورت تف میکند.
سایهی سیاهِ سردِ سوزناک،
سنگین و سخیف، سینهام را میدرد.
در لابهلای بوی خشم گم شدهام!
طناب پذیرش را به سمتم دراز کن،
و بگو این دردی که به جانم آویختی،
چه بهشتیست
که بوی خونابهی مرگ میدهد
و طعم هذیانِ نور را بر زبان میپاشد.
بگو.
بگو و فراموش کن،
دیوانهای را که این خزئبلات را برایت نوشته.
❤5💔2🌚1

