مقصودِ ما از زندگی ستایشِ مرگ نیست
اما شما بگویید
آدمی رنج را کجای قلبش پنهان کند
که فرو نریزد؟
اما شما بگویید
آدمی رنج را کجای قلبش پنهان کند
که فرو نریزد؟
❤5🔥1🕊1
«بعدها اگر زنده ماندم
برای تو خواهم گفت که از روزهایی جانِ سالم به در بُردم که حتی پلک زدن مافوق قدرت بشر بود، چه برسد به زنده نگه داشتنِ امید.»
برای تو خواهم گفت که از روزهایی جانِ سالم به در بُردم که حتی پلک زدن مافوق قدرت بشر بود، چه برسد به زنده نگه داشتنِ امید.»
❤4👌1
«ما با نگاهِ ناباور
فاجعه را تاب آورديم...
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را...
و اكنون در اعماقِ خاكستر
میتپيم...»
✍🏽احمد شاملو
فاجعه را تاب آورديم...
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را...
و اكنون در اعماقِ خاكستر
میتپيم...»
✍🏽احمد شاملو
❤7
چه بگویم، جانان من؟
شرحه شرحهاست، شرح حال شرمگین و محزونمان.
دل و جان و مغز و خونم،
همه در مسلخ شوم عشق،
تکهتکه و لاشهوار بر دار زمان آویختهاند.
تمامشان در هم شکستهاند...
در گِرو این نکبتِ ناپاک این احساس.
این فاحشهی آتشین هم،
هر بامداد نه از برای نور،
که از برای رسواییِ من،
بر فرق سرم میخروشد، ….بس نمیکند.
مغزم با آن همه رطوبت ناشی از افکار،
به زیر آن پرتوها زنگ زده!
باد، در کوچهها عربده میکشد،
برگ، بر خاک میغلتد و زوزه میزند،
و باران، مثل دیوانهای توبهکار،
گریههایش را به روی صورت تف میکند.
سایهی سیاهِ سردِ سوزناک،
سنگین و سخیف، سینهام را میدرد.
در لابهلای بوی خشم گم شدهام!
طناب پذیرش را به سمتم دراز کن،
و بگو این دردی که به جانم آویختی،
چه بهشتیست
که بوی خونابهی مرگ میدهد
و طعم هذیانِ نور را بر زبان میپاشد.
بگو.
بگو و فراموش کن،
دیوانهای را که این خزئبلات را برایت نوشته.
شرحه شرحهاست، شرح حال شرمگین و محزونمان.
دل و جان و مغز و خونم،
همه در مسلخ شوم عشق،
تکهتکه و لاشهوار بر دار زمان آویختهاند.
تمامشان در هم شکستهاند...
در گِرو این نکبتِ ناپاک این احساس.
این فاحشهی آتشین هم،
هر بامداد نه از برای نور،
که از برای رسواییِ من،
بر فرق سرم میخروشد، ….بس نمیکند.
مغزم با آن همه رطوبت ناشی از افکار،
به زیر آن پرتوها زنگ زده!
باد، در کوچهها عربده میکشد،
برگ، بر خاک میغلتد و زوزه میزند،
و باران، مثل دیوانهای توبهکار،
گریههایش را به روی صورت تف میکند.
سایهی سیاهِ سردِ سوزناک،
سنگین و سخیف، سینهام را میدرد.
در لابهلای بوی خشم گم شدهام!
طناب پذیرش را به سمتم دراز کن،
و بگو این دردی که به جانم آویختی،
چه بهشتیست
که بوی خونابهی مرگ میدهد
و طعم هذیانِ نور را بر زبان میپاشد.
بگو.
بگو و فراموش کن،
دیوانهای را که این خزئبلات را برایت نوشته.
❤5💔2🌚1
نه کوتاهیِ آسمان، نه مراسم تدفین درختهای حیات؛ بزار خورشید باشم
و تو خواهر ابشار های بیشمار باش..
و تو خواهر ابشار های بیشمار باش..
❤🔥4❤2👌1👀1
شما میتونید، جمجمهی یک نفرو خُرد کنید، میتونید اونو توی سیاهچال بندازید، اما چطور میتونید اتفاقاتی که در حال وقوعه رو کنترل کنید؟! چطور میتونید با یک فکر بجنگید؟!
❤6🌚1
خاکی که به زیر پایِ هر نادانی ست
کفّ صَنمیّ و چهرهءِ جانانی ست
هر خِشت که بر کنگرهءِ اِیوانی ست
اَنگشتِ وزیر یا سَرِ سُلطانی ست
•عُمر خیامِ نیشابُوری
کفّ صَنمیّ و چهرهءِ جانانی ست
هر خِشت که بر کنگرهءِ اِیوانی ست
اَنگشتِ وزیر یا سَرِ سُلطانی ست
•عُمر خیامِ نیشابُوری
❤8
گوش خر کوتاه کردی اسب شد آیا مگر؟!
جان من ! ذاتی است بعضی ویژگی های بشر.
جان من ! ذاتی است بعضی ویژگی های بشر.
❤8
در آخرین یادداشت برای دوستش نوشت:
نمیتوانم بگویم چقدر غمگینم، گویا هزاران اسب جنگیِ زخمی، در سینهام به زمین افتادهاند.
نمیتوانم بگویم چقدر غمگینم، گویا هزاران اسب جنگیِ زخمی، در سینهام به زمین افتادهاند.
❤4👌2

