🌆🥀 خانه ( اپیزود اول ) 🥀🌆
مأمــنِ امــنِ تمام خاطراتم ؛ خانــه بود ....
قصه ی مستورِ بابا ، شانه ای مردانه بود !
یشمِ بهارِ زندگی ، در چشم سبزِ مادرم ...
در دیارِ کودکی ، تنها شدن ، افسانه بود !
تا که یک شب ....
آسمان خانه را ، ابری سیه در بر کشید !
دیو شب ، زوزه کشان ، از لانه اش بیرون خزید !
نعره می زد .....
در تنورِ گرمِ خانه ؛ غم دمید ... !
عمه جان از ترس ویرانی ، مرا از خانه بُرد !
شعله ی رقصان خانه ، چون سرابی خسته ، مُرد ...
گفته بودم ....
[ قصه ی مستور بابا ، شانه ای مردانه است ... ]
این دَم اما ، بغضِ من با شانه اش بیگانه است !
گفته بودم ...
[ عمه جان ، از ترسِ ویرانی ، مرا از خانه برد ]
خانه را هجرت ؛ به دستِ خسته ی بابا سپرد !
دیو شب ، نعره زنان از ره رسید ...
بوته های نرگسِ بیچاره را از هم درید !
مادرم از خانه اش ، آواره گشت ...
پدرم ، با او دگر ، بیگانه گشت ...
بی بی ؛ شبی از زندگی ، پا پس کشید ....
سیب سرخ بودنش را دیو شب از شاخه چید !
روزهای زندگی در غربت و ماتم گذشت ...
" من " ؛ دگر حتی به خوابش ؛ " ما " نگشت ....
این منم اکنون که در یک روز سرد ...
قصه ای ، میخوانم از فریادِ درد ....
قطعه ای ، از خاطرات گمشده ...
از زبانِ کودک زیبایِ " من "
قطعه ای از خاطرات گمشده ؟
آه ؛ گفتم کودکِ زیبای من ...
او کنون ، در خانه ای از واژه ها پنهان شده !
مأمــنِ امــنِ تمام خاطراتم ؛ خانــه بود ....
قصه ی مستورِ بابا ، شانه ای مردانه بود !
یشمِ بهارِ زندگی ، در چشم سبزِ مادرم ...
در دیارِ کودکی ، تنها شدن ، افسانه بود !
تا که یک شب ....
آسمان خانه را ، ابری سیه در بر کشید !
دیو شب ، زوزه کشان ، از لانه اش بیرون خزید !
نعره می زد .....
در تنورِ گرمِ خانه ؛ غم دمید ... !
عمه جان از ترس ویرانی ، مرا از خانه بُرد !
شعله ی رقصان خانه ، چون سرابی خسته ، مُرد ...
گفته بودم ....
[ قصه ی مستور بابا ، شانه ای مردانه است ... ]
این دَم اما ، بغضِ من با شانه اش بیگانه است !
گفته بودم ...
[ عمه جان ، از ترسِ ویرانی ، مرا از خانه برد ]
خانه را هجرت ؛ به دستِ خسته ی بابا سپرد !
دیو شب ، نعره زنان از ره رسید ...
بوته های نرگسِ بیچاره را از هم درید !
مادرم از خانه اش ، آواره گشت ...
پدرم ، با او دگر ، بیگانه گشت ...
بی بی ؛ شبی از زندگی ، پا پس کشید ....
سیب سرخ بودنش را دیو شب از شاخه چید !
روزهای زندگی در غربت و ماتم گذشت ...
" من " ؛ دگر حتی به خوابش ؛ " ما " نگشت ....
این منم اکنون که در یک روز سرد ...
قصه ای ، میخوانم از فریادِ درد ....
قطعه ای ، از خاطرات گمشده ...
از زبانِ کودک زیبایِ " من "
قطعه ای از خاطرات گمشده ؟
آه ؛ گفتم کودکِ زیبای من ...
او کنون ، در خانه ای از واژه ها پنهان شده !