#پرواز ممنوع
2 subscribers
7 photos
Download Telegram
گاه موج اشک و گاهی گرد افغانست دل
روزگاری شد به ‌کار عشق حیرانست دل

دیدهٔ یعقوب و بوی یوسف اینجا حاضر است
در وصال هجر مجبوریم کنعانست دل

#بیدل_دهلوی
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
میروم زحمت خود از سرتان کم بکنم
تا بدی های مرا از دلتان پاک کنید

عکس او را بگذارید درون کفنم
آرزوهای مرا با بدنم خاک کنید

#شهريار_نراقى
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا
دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا

کرده‌ام خوی به هجران چه کنم ناز اگر
عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا

#محتشم_کاشانی
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را



که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند.!

#حسین_زحمتکش
─═༅࿇༅ @faryq༅࿇༅═─
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد



یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

#علیرضا_آذر
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
بیم است که در بیخودی افسانه شوم
وانگشت نمای خویش و بیگانه شوم

ای عقل فضول میدهد زحمت من
ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم

#عبید_زاکانی
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
با آنكه جز سكوت جوابم نمی‌دهی
در هر سوال از همه پرسيده‌ام تورا

از شعر و استعاره و تشبيه برتری
با هيچكس به‌جز تو نسنجيده‌ام تورا

#قیصر_امین_پور
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
خسته ام از زندگی ساقی دخیلت می شوم



دور آخر را به زهر آمیزو ، پنهانی بیار..!!

#محمد_علی_رضازادہ
─═༅࿇༅. 📘 ༅࿇༅═─
ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز
چون آتشِ نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
درچشمم از تمامیِ خوبان سری هنوز

#حسين_منزوى
─═༅࿇༅ @faryq༅࿇༅═─
بنويسيد زنی مُرد كه زنبيل نداشت
پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره‌‌ها ضجه‌ی مرگ آمده بود

با دلی پر شده از زخم نمک می‌خورديم
دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم...

#حامد_عسکری
شرط کردی تا بمیرم تا بفهمی عاشقم
مرگ را هم می پذیرم تا بفهمی عاشقم

روز و شب آواز خواند و جان سپرد این مرغ عشق
سالها کردی اسیرم تا بفهمی عاشقم

رفتی و هر ثانیه شلاق ها زد بر تنم
بی کسی ها کرد پیرم تا بفهمی عاشقم

روزگاری را در این هفتاد خوان زندگی
در نبرد دیو و شیرم تا بفهمی عاشقم

نیست یادت؟! کاش می شد مثل ایام قدیم
باز دستت را بگیرم تا بفهمی عاشقم

#وحید_صدیقی
من که محکوم به شعرم , تو ولی آزادی
بغض در بغض سکوتم, تو ولی فریادی

سقف ویران شده ام, پنجره ای پوسیده
واژه در واژه خرابم , تو ولی آبادی

گرچه هر بی کس کاری شده داروغه شهر
اصل و فرعی که ندارد , تو ولی بنیادی

جرعه ای آب بده حنجره ام خشکیده
گرچه یک بوته خارم ,تو ولی شمشادی

غیر تو راه نمانده به تو برمی گردم
گیرِ این خاک و زمینم ,تو ولی در بادی

به کجا می بریم ,جاده ای پیدا نیست
قصد آزار نداری , تو ولی بیدادی...
این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست

خیر شما رسیده به ما ، مرحمت زیاد !

#فاضل_نظری
از تو که در راه مانده‌ای چه بگویم؟
گم شده کاروان! چه بر تو گذشته‌ست؟

آه که از های و هوی تو خبری نیست
ای دل دیوانه، هان! چه بر تو گذشته‌ست؟

#سجادسامانی
لحظه‌ی رفتن که می‌شد، طاقت دوری نبود
جسم‌مان می‌رفت.. اما روح‌مان می‌ایسـتاد...

#کاظم_بهمنی
کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست

#فاضل_نظری
برگ پاییزی‌ام و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پیِ دلداری من

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم
تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من

#لیلا_کسری
باز دریا،‌ بوی باران بوی شرجی، نای عشق
میروم بر بال رویاهـــای لیلایی عشق

میشوم مست از نگاه اسمان در عمق شب
میروم تا ناکـــــــجای بودنت، تا پای عشق

عشق را تفســــیر دل کردم در این بازار رنگ
من مرید رنگ سرخم، رنگ دل سودای عشق

عشق یعنی گم شـدن در هر چ بادا بادها
در تلاطم،‌ غرق امواجی در این دریای عشق

عشق امد، دل دچارش شد،‌ نگاهی بیقرار
مثنوی وزنش شکست و قافیه شیدای عش ق

شعر شد همرنگ شب،‌ شب پر ستاره غرق راز
کمتر از انم ک گویم وصـــفی از زیبای عشق..
این چشم‌ها کنایه به چشمان یوسف است
یا خانقاه مردم اهل تصوّف است؟

توصیف ناپذیری و این را به غیر تو
در وصف هرکسی که بگویم تعارف است !

در جمع دوستان تو همچون غریبه ها
یک لحظه جا ندارم و جای تأسّف است ...

آن پادشاه فاتح اگر چشم‌های توست
پیروز عاشقی که دلش در تصرّف است

ای صد هزار مصرع پیچیده موی تو !
شعر مرا ببخش اگر بی تکلف است

#سجاد_سامانی
نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم...

فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند
بگو که من دل خونی ازین لقب دارم

و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم

تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟

بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم !

#نجمه_زارع