Farnoudian Contemplations
9.71K members
7 photos
1 video
1 file
125 links
Farnoudian.wordpress.com وبلاگ علی فرنود

https://www.instagram.com/farnoudian/

من روانشناس نیستم و اونچه می‌نویسم برداشتم از مسائل مختلف بر اساس تجربیات شخصیمه. لطفا برای هرگونه مشاوره به روانشناس متخصص مراجعه کنید.
Download Telegram
to view and join the conversation
ده عادت کوچکی که در بلندمدت مدت اثر مثبت دارد.

این مطلب را در متنی که لینکش را پایین دیدم و به نظرم هر ده توصیه‌اش - طبعا با تغییر اعداد و ارقامش برای هر فرد - درست است. خلاصه‌اش را می‌‌نویسم.

۱) هفته‌ای سه بار ورزش سنگین (مثل وزنه‌زدن) بکنید.

۲) هر روز برای فردا ۳-۴ اولویت کاری/فکری مشخص کنید.

۳) روزانه ۶۰ دقیقه مطالعه کنید.

۴) روزانه ۳۰ دقیقه بنویسید.

۵) هر روز ۷-۸ ساعت بخوابید.

۶) هر روز ۳۰ دقیقه پیاده‌روی کنید.

۷) برنامه روزه گاه-به-گاه (Intermittent) داشته باشید و برای زمان طولانی (مثلا ۱۵-۱۶ ساعت) هیچ چیزی نخورید.

۸) در حال زندگی کنید و تمرین حضور ذهن یا Mindfulness داشته باشید.

۹) عشق و محبت به دیگران را تمرین و تجربه کنید.

۱۰) سی‌درصد درآمد‌تان را پس‌انداز کنید.

منبع
https://getpocket.com/explore/item/10-small-habits-that-have-a-huge-return-on-life

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
یک نوشته‌ای دکتر حامد قدوسی عزیز ما گذاشته بود در کانال تلگرامش درباره ده عادت کوچکی که در زندگی آدم تاثیر مثبت دارند. من هم گذاشتمش توی کانال. یک چیزهای کوچکی هستند مثل روزی نیم ساعت پیاده‌روی و مشخص کردن اولویتهای فردا و کمی مطالعه و کمی نوشتن و از این صحبت‌ها. بعد یادم افتاد که سالها قبل چقدر دنبال این بودم که ناگهان زندگی را کن فیکون کنم و از اول بسازمش و ناگهان هرچه که اشتباه است درست کنم. بعد نمی‌شد و وصلش می‌کردم به اراده. آن کسی که آن بالا نشسته است بااراده است، من که ناگهان قادر به تغییر همه زندگی نیستم لابد بی‌اراده‌ام. بعد کم‌کم فهمیدم که درد، دردِ اراده نیست. هزار عادت خوب و بد طی سالیان سال، روز بعد از روز نشسته‌اند توی جان آدمی و انتظار اینکه از امروز آدم خوب غذا بخورد و هر روز ورزش کند و با تمرکز کار کند و با جدیت درس بخواند و آدمهای دور و برش همه از علما و فضلا باشند و این حرفها، با همه اینرسی و لَختی آن عادت‌ها، عملا غیرممکن است‌. مهم این است که آدم یک عادت خوبی انتخاب کند، بگو روزی نیم ساعت مطالعه، بعد تمام موانع موجود سر راهش با آن نیم ساعت مطالعه را ریشه‌کن کند: یک ساعت خاص و صندلی خاص و کتاب خوب و یک نور مناسبی انتخاب کند و سر آن ساعت، هر روز عین سریش بچسبد به مطالعه. بعد از چند ماه، همین یک ذره عادت که توی خون آدمیزاد رفت و عوضش کرد و اهل مطالعه شد، می‌رود سراغ عادت دومی و سومی‌. خیلی وقتها ما آدمها با همه‌چیز دنیا صبوریم و با خودمان بی‌صبر. اراده از آن چیزهای خوب دنیاست، ولی آنچه بهترمان می‌کند عادت خوب است. آن هم صبر و حوصله می‌طلبد.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
یک روشی است که چند سالی است برای مهندسین جوانتر تمرین می‌کنم. روزهای اول که می‌آیند آموزش است و سفتی و سختی. یادشان می‌دهم که شگرد کار اینطور است و فوت و فن کوزه‌گری آنطور. اول از همه به کیفیت و محتوای محاسبات و گزارشاتت توجه کن، دوم به کارفرما و رابطه‌ات با کارفرما، و سوم به اینکه تمام کار ما از اول تا آخرش ضرب‌الاجل است و همه عالم مدارکشان را یک ساعت دیگر می‌خواهند. حواست به این سه تا خیلی باشد. هر کدامشان بلنگند‌ ممکن است نانمان آجر شود. برو ببینم چه می‌کنی. دو سه سالی عرق جبین است و کد‌ یمین. هر روز یک چیز جدید می‌آموزند و بازخورد می‌گیرند و یک تکه‌ای از وجودشان را تراش و صیقل می‌دهند. هر چند ماه یک بار هم ارزیابی عملکرد است که فلان محاسبات را باید یاد بگیری و بهمان مدل را، و این اشکال را تصحیح کنی و آن یکی را. بعد از چند وقتی که محاسبات و گزارشها رسیدند به کیفیت مطلوب و چند ماهی بدون عیب و ایراد عمده گذشت، یک روزی سوال می‌کنم که فلانی، این گزارش هیچ ایرادی ندارد. شدی مهندس مشاور. حالا اگر کسی این گزارش را بخواند و مقدمه و متن و موخره‌اش را ببیند، می‌فهمد که این را تو نوشته‌ای؟ محاسبات درست هستند و گزارش هم عالی، اما تو کجای این قصه‌ای؟ آن چیزی که تو را تو می‌کند و از مثلا من متفاوت می‌کند کجاست؟ اگر رفیق رفقایت به عنوان آدم کنجکاو از تو یاد می‌کنند، این کنجکاوی توی گزارش خودش را نشان داده؟ اگر به عنوان آدم دقیق یاد می‌کنند چطور؟ کسی نداند که تو نوشته‌ای، از خواندنش می‌تواند حدس بزند؟ از‌این گزارش سرد و خشک را که به زبان عدد و قانون نوشته شده چطور می‌شود چرخاند تا تو از وسطش سر در آوری؟ جواب هم مال امروز نیست. هر لحظه راهنمایی خواستی من هستم، مرضم هم مطالعه آدمهاست. ولی برو چند ماهی فکر کن. ایمیل می‌نویسی، گزارش می‌نویسی، محاسبه می‌کنی، فکر کن که این کار من است و امضای من دقیقا کجاست. بعد با هم گپ می‌زنیم. 


این چند ساله «مدیریت به سبک خودشناسی» راستش خیلی نتیجه مثبت داشته. بیشتر آدمهای دنیا می‌شنوند «خودت باش» و قسمت اول را فراموش می‌کنند. یادشان می‌رود که اول باید آموخت و زیر و زبر قصه را دانست و بعد این «خود» را تویش تزریق کرد. از اول، شنا ندانسته می‌خواهند بپرند توی استخر و خود باشند. بعضی دیگر هم یک چیزی یاد می‌گیرند و گرفتار روزمرگی می‌شوند و این سهم «خود» را از یاد می‌برند. وسط این دو دریا شهری است. تویش هم می‌شود محتوای درست و درمان تولید کرد و هم خود بود. زمانش را باید درست پیدا کرد و مربیش را. بقیه قصه خیلی سخت نیست. 

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
چند سال پیش وسط جنگلهای وست‌ویرجینیا، ایالتی که شعارش «وحشی و فوق‌العاده» است، توی یک کابین دراز کشیده بودم روی کاناپه و نرم نرمک زندگینامه آقای استیو جابز را می‌خواندم. در صفحات آخر کتاب آقای آیزاکسون یک قر ریزی آمده بود که (نقل به مضمون) «کمتر کسی در رده مدیریتی مثل استیو جابز هست که هم در مقیاس بزرگ مسیر بازار را بفهمد و هم در مقیاس بسیار کوچک با طراحان آیفون سر شکل و قیافه و تعداد دکمه‌ها چانه بزند. آدمها معمولا یا تصویر بزرگ را می‌بینند و یا گرفتار جزییاتند، ولی جابز هر دوی این خصوصیات را داشت و همین بود که در کارش موفقش کرده بود.» بعد کتاب را که بستم و تمام شد، رفتم قدمی زدم و کنار چند تا آهوی در حال چرا، نشستم به فکر کردن. موضوعی بود که برای دومین بار می‌آمد توی ذهن. بار اول راهنمایی بودم و مجله دانشمند مقاله‌ای داشت از آقای ارنست رادرفورد. خبرنگاری مدام توی پر و پای آقای رادرفورد می‌پیچید و اصرار می‌کرد که تحقیقاتت را برای من توضیح بده که مقاله کنم و آقای رادرفورد هم مدام می‌گفت وقت ندارم و پشت گوش می‌انداخت تا اینکه یک روزی خسته شد و یک سری یادداشت را پرت کرد که «بدبخت تو از فیزیک چه می‌فهمی؟ بیا این هم تحقیقات من.» یک هفته گذشت و آقای رادرفورد هفته بعد مقاله آقای خبرنگار را دید که به انگلیسی سلیس و به زبان قابل فهم تحقیقش را خلاصه کرده بود و جمله معروفش را گفت که «اگر بلد نیستی نظریه فیزیک را برای پیشخدمت بار توضیح دهی، احتمالا نظریه خوبی نیست.»

از آن روز تمام شدن زندگینامه آقای جابز، این «دو طرف طیف» برای بنده شد یکی از اصول یادگیری. هر چیزی که می‌خواهم درست و درمان یاد بگیرم، به دو طرف طیفش فکر می‌کنم. آیا قادرم تمام جزییاتش را برای آدم متخصص توضیح بدهم و همزمان تمام کلیات را به زبان ساده برای آدم غیرمتخصص توضیح بدهم؟ مثلا آیا قبل از جلسه با مهندسین سازمان محیط ‌‌‌‌‌‌زیست می‌توانم استدلالم را برای همکارانم ارائه کنم و وقتی ارائه‌ را تکه‌تکه می‌کنند و می‌کُشند و به صلابه می‌کشند و از هر کلمه‌اش توضیح می‌خواهند و هر جمله‌اش را لای چرخ گوشت می‌ریزند، آیا می‌توانم از هر گوشه‌اش دفاع کنم؟ و بعد فردا روزش، قادر هستم برای یک سری وکیل که در کار خودشان تبحر دارند ولی لزوما از جزییات مهندسی باخبر نیستند، اصول کلی مطلب را توضیح بدهم. اگر جواب هر‌ دو سوال بله بود، یعنی مطلب را واقعا بلدم. اگر نه، یعنی هنوز کار زیاد دارد. از این «دو طرف طیف» حرف برای زدن زیاد است. تا بقیه قسمت‌هایش دم می‌کشند، این یادگیریش اینجا باشد.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
یکم. خانم جولی ویلیامز می‌گوید که همسرم رفت پیش دکتر و گفت "صادق باش مومن، سرطانه؟" و دکتر کمی من و من کرد و گفت "راستش شکّم به سرطان می‌بره". بعد هم که بالا و پایین و تست و آزمایش، معلوم شد که سرطان روده پیشرفته دارم و معالجه نه امروز و دیروز، که باید سالها قبل شروع می‌شده. بعد می‌گوید که آقای همسر که وکیل متخصص مالیات است، آن شب توی بیمارستان نشسته بود و حساب و کتاب و تحقیق می‌کرد که سرطان روده بزرگ استیج چهار، هشت درصد شانس زنده ماندن دارد و اگر دکتر این را گفت، شاید شانس بیشتر باشد و اگر آن را گفت کمتر، و من گفتم که "بچه جان، این احتمالها را بگذار کنار که اگر دعوا سر احتمال بود، من امروز اصلا زنده نبودم ‌." 

دوم. خانم جولی ویلیامز قصه زندگیش را از روز اول، و حتی قبل از روز اول، تعریف می‌کند که در ویتنامِ درگیر جنگ، نابینا به دنیا آمدم و آنجا رسم است که بچه یک ماه اول را تمام و کمال با مادر است. یک ماه که گذشت، مادربزرگم من را بغل کرد و کمی که بیناییم را امتحان کرد، گفت بچه نابینا را ببرید عطاری و به عطار بگویید که یک دارویی بده و بچه را خلاص کن. پدر و مادر هم من را بردند و آنکه با رفتنم مخالفت کرد، خانواده‌ام نه، که آقای عطار بود. اگر نرفته‌ بود گل بچیند و بله‌ را گفته بود، امروز اینجا نبودم. احتمال اینکه بگوید نه، از هشت درصد کمتر بود، ولی گفت نه و من را برگرداندند‌ خانه و مادربزرگم که گفت "خب ببریدش عطاری دومی"، مادر مادربزرگ درآمد که هر طور به دنیا آمده همانطور هم زندگی می‌کند و نجاتم داد. 

سوم. دو ماه و نیمه که بودم آمریکا از جنگ ویتنام آمد بیرون و اهالی ویتنام شمالی ریختند و یک بلبشوی غریبی شد و خانواده ما شب با سیصد نفر دیگر پریدند توی قایق که از دریای فیلیپین و اقیانوس آرام رد شوند و بروند کالیفرنیا برای پناهندگی و از بس گریه می‌کردم کم مانده بود توی آب غرقم کنند ولی ماندم و از اقیانوس گذشتم. احتمال ماندنم از هشت درصد کمتر بود، ولی با بدبختی رسیدیم و کمی که جا افتادیم، پدر و مادرم بردندم دکتر که بینایش کن. از قضای روزگار شانس آن عمل از هشت درصد بیشتر بود ولی من بینا نشدم و کم‌بینا شدم. بعد فرستادندم مدرسه کم‌بینایان و آنقدر اصرار کردم که می‌خواهم با فک و فامیل و دخترخاله و پسرخاله مدرسه بروم که از مدرسه کم‌بینایان بیرونم آوردند و با آنها فرستادندم مدرسه و آنجا شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم دانشگاه. بعد دوباره شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم هاروارد. بعد فکر کردم که تمام زندگی بچه‌های فامیل را همه جا فرستادند و به من گفتند که تو کم‌بینایی و نرو، عقده‌اش توی دلم مانده. قبل از سی سالگی هفت عصای آهنین و هفت جفت کفش آهنین پیدا کردم و دور هفت قاره چرخیدم. از دزدی و تجاوز و قتل می‌ترسیدم و فکر می‌کردم که کم‌بینای تنها برای ناتوها و بی‌شرفهای این دنیا چه لقمه راحتی است، ولی رفتم. خلاصه که کلا یک زندگی داشته‌ام، از اول تا آخرش یا رنج بوده یا اراده. این هم جز این نیست. تمام تلاشم را می‌کنم، اگر ماندم، ماندم؛ اگر نه هم نه. مرگ هم بخشی از زندگی است. تلاش برای زنده ماندن هم زیرمجموعه این بخش است. حالا بگو هشت درصد.

چهارم. خانم جولی ویلیامز درصد را کنار گذاشت و گفت این هم یک گرفتاری مثل گرفتاریهای دیگر. خیلی روزها احتمال بودنم از هشت درصد کمتر بوده، این هم یکی دیگر. یا مثل عبور از اقیانوس شدنی است یا مثل عمل چشم نشدنی. اول با همسرش رفتند و یک آپارتمان خوب پیدا کردند که با خیال راحت تویش بمیرد و دو فرزندشان هم آنجا بزرگ شوند. بعد هم برای بچه‌ها از اول تا آخر آنچه توی خانه می‌گذشت نوشت. از آنجا که پیانو را چه کسی کوک می‌کند تا اینجا که من که رفتم چه کنید. گفت که همه‌چیز را برایتان آسان و حاضر و آماده کردم، اما یک چیزی است که نمی‌توانم و آن هم درد بزرگ شدن در نبود من است. درد را هر آدمی باید جدا بکشد و مسوولیتش را بپذیرد، این یکی هم درد شماست. همه اینها را هم نوشت و توی کتابی جمع کرد و با شرکت رندوم هاوس برای چاپشان قرارداد بست و چشمهایش را بست و رفت.

پنجم. آقای نورمن کازینز، روزنامه‌نگار آمریکایی که خودش سالها با مرگ رفت و آمد و برو بیا داشت، یک روزی گفت که "بزرگترین خسران دنیا مرگ نیست، بزرگترین خسران دنیا این است که آدم وسط وانفسای زندگی آن نور درون را از دست بدهد." این جولی ویلیامزهای این دنیا آمده‌اند که محافظان نور درون باشند.

کتاب خانم ویلیامز: https://www.amazon.com/Unwinding-Miracle-Memoir-Death-Everything/dp/0525511350

پادکست «باز کردن گره‌های معجزه»: https://www.podcastrepublic.net/podcast/1449737055

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
یکم. اگر اشتباه نکنم منیریه بود که کتاب را دیدم: «آیکیدو، نوشته برایان رابینز». آقای برادر نوجوان بود و کاری داشت مربوط به امور کنکور و من برده بودمش آنجا و تا کارش تمام شود قدم می‌زدم. توی ویترین مغازه بود، از اینکه چرا اسم نویسنده به خاطرم ماند هم بی‌خبرم. مغز آدمیزاد از آن چیزهایی عجیب دنیاست. هرچند عجیبترش شاید این باشد که چند سال بعد که آمدم آمریکا و تصمیم گرفتم بروم آموزش ورزشهای رزمی، هنوز اسم نویسنده را به خاطر داشتم. یا از آن هم عجیبتر اینکه نویسنده، استاد تربیت‌بدنی دانشگاهمان بود و وقتی ایمیل زدم، دعوتم کرد که در کلاسش شرکت کنم. خلاصه که یک چهارشنبه شبی شال و کلاه کردیم و رفتیم خدمت استاد، و پنج سالِ بعد از آن هفته‌ای دو بار یادمان داد که چطور مشت بزنیم و لگد، و چطور از نیروی حریف علیه خودش استفاده کنیم.

دوم. از استاد خیلی چیزها آموختم. مثالش اینکه دانشگاه سالن ورزش جدیدی احداث کرد و استفاده‌اش برای دانشجویان رایگان بود، ولی برای آن رفقایی که از بیرون دانشگاه میامدند پولی بود.  یک شنبه صبحی استاد آمد و گفت «دیشب خیلی فکر کردم. سالن ورزش برای بچه‌های بیرون گرونه و باشگاه ما برای دانشجوها. از امروز همه کلاسها مجانی. یه عده دوستیم و دور همیم و این از همه‌چیز مهمتره.» مثال دومش اینکه شنبه صبح دیگری  با رفقا مشغول گرم کردن خودمان بودیم و استاد ایستاد و نگاهم آن کرد و رفت توی فکر. بعد از کلاس همه را چند دقیقه نگهداشت و گفت «امروز فهمیدم که لازمه روی یک سری اصول کار کنیم. با یکی از بچه‌ها صحبت کردم و از هفته دیگه هر کسی دوست داره یک ساعت زودتر بیاد و یک ساعت اول کلاس روی ضربات دست و پا کار کنیم.» همه رایگان. همه مرامی. پنج سالش را ما استفاده کردیم، هنوز هم ادامه دارد.

سوم. داشتم به استاد می‌گفتم که دارم از تکزاس می‌روم مینسوتا و خداحافظی می‌کردم. گفت «خاطرات خوبی از مینسوتا دارم. جوون بودم گاهی شیرجه می‌زدم. عمویی داشتیم مینسوتا خانه‌اش استخر داشت. می رفتیم آنجا و من شیرجه می‌زدم و پدرم خیلی ذوق می‌کرد. از مینسوتا خاطره لبخند پدر رو دارم. تو هم برو خوش باش و از سرما نترس.» از بچه‌ها شنیده بودم که استاد دان هفت تکواندو و دان سه آیکیدو و کمربند مشکی کاراته و آیکی‌جوجیتسو دارد و از دهه هفتاد میلادی از اولین مربی‌های یوگا در آمریکا بوده، ولی از شیرجه بی‌خبر بودم. تشکری کردم و  کارت دست‌نویس تشکری دادم و بار سفر بستم و رفتم. سال بعد یکی از رفقا ایمیل زد که ویدیوی سخنرانی استاد را در مراسم پذیرشش در «تالار افتخارات فدراسیون شیرجه تکزاس» ببینید. تازه فهمیدم که استاد پنج بار قهرمان شیرجه منطقه و سه بار قهرمان آمریکا بوده و در سالهای هفتاد و شش و هشتاد مربی تیم المپیک آمریکا* و در سال هفتاد و نه مربی تیم ملی در رقابتهای قهرمانی جهان بوده‌. 

چهارم. دیروز، یک روز بعد از روز معلم در ایران و چهار روز قبل از روز معلم در امریکا، اسم استاد در «تالار افتخارات دانشگاه» هم ثبت شد. برایش تبریک که نوشتم، فکر کردم که به قول قیصر بعد از «سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه که اذون مغربو بگن همه یادشون می‌ره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم» اما آن آدمی که به آدم می‌آموزد که آن کاردرستها و جنسهای اصل دنیا فروتن هستند و «جوونیها گاهی شیرجه می‌زدند» از یاد آدم نمی‌روند. برای استاد نوشتم یازده سال پیش، چند ماه بعد از اینکه تولد شصت سالگیت را جشن گرفتیم این را گفتی. حرف یومیه‌ات بود و یادت نیست، ولی یاد من ماند و دانشجوی تازه از ایران رسیده باشم یا مدیر پروژه باسابقه یا مدیرعامل فلانجا، فرقی نمی‌کند و از یادم نخواهد رفت. افتخارات مبارک استاد باشد و آن روز تماشای ویترین مغازه در منیریه گرامی بماند. 

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
هم برادر بزرگتر و هم برادر کوچکتر آقای یلا سوبارو در نتیجه بیماریهای استوایی مرده بودند و در نتیجه تخصصش رو در بیماریهای استوایی گرفته بود. حدود صد سال پیش هم از دانشکده مطالعات استوایی هاروارد پذیرش گرفت و تا درباره بیماریهای مناطق استوایی تحقیق کنه، ولی به شهر بوستون و دانشگاه هاروارد که رسید، فهمید که توی این زمهریر چندان بازاری برای متخصص بیماریهای استوایی نیست و کار پیدا نمی‌شه. شبها توی یک بیمارستان به عنوان باربر کار می‌کرد و روزها درس می‌خوند و به سرنوشت و زندگیش فکر می‌کرد. بالاخره تونست توی دانشکده زیست‌شیمی کار بگیره. یه چیزی مثل کمک استاد امروز. در طول مطالعات دکتراش هم مولکول ای‌تی‌پی و راه تغذیه سلولی رو کشف کرد و هم مولکول کریتین. اگر امروز بود با هر کدوم این تحقیقات، اسم آقای سوبارو در جهان علم می‌درخشید ولی امروز نبود و صد سال پیش بود و رنگ پوست و لهجه از شایستگی خیلی مهمتر بود و آقای سوبارو حتی استاد تمام‌وقت هم نشد. یک چیزی شبیه داستان آن ستاره‌شناس ترک داستان شازده کوچولوی آقای اگزوپری که کسی حرفش را به خاطر لباس محلی باور نمی‌کرد.

از هاروارد که بیرونش کردند، آقای سوبارو رفت یک شرکت خصوصی در نیویورک. هدف این بود که اسید فولیک رو که در پیشگیری از کم‌خونی نقش اساسی داره تولید کنه و به قرص تبدیل کنه و به ملت بفروشه. تمام سعی و تلاشش رو می‌کرد و توی این سعی و تلاش مواد شیمیایی مختلفی رو هم سنتز کرد اما اسید فولیک سنتز نمی‌شد. از اون طرف داستان، آقای سیدنی فاربر در حال مطالعه بر روی سرطان خون کودکان بود و طی یک سری آزمایش خطرناک، فهمیده بود که اسید فولیک سرعت لوسمی رو به شدت زیاد می‌کنه. به فکرش رسید که اگر ماده شیمیایی پیدا کنه که خواص مخالف اسید فولیک داشته باشه، شاید سرعت بیماری کم بشه. یاد مرد هندی ساکت و سختکوش آزمایشگاه کناری افتاد. نامه‌ای نوشت که «یلا جان، ازت بخوام یک ماده شیمیایی برام بفرستی که خواصی کاملا مخالف اسید فولیک داشته باشه، چی می‌فرستی؟» و آقای سوبارو دو ماده مختلف فرستاد، اولی جواب نداد، اما دومی، آمینوپترین، هنوز در کنترل لوسمی استفاده می‌شه. اولین شیمی‌درمانی تاریخ، با همکاری این دو نفر انجام شد. نام آقای فاربر در عالم پزشکی جاودان موند، اما از آقای سوبارو که چند ماهی بعد از این داستان قلبش ناگهان تصمیم به ایستادن گرفت خیلی اسمی نمونده. این دو روزه به آقای سوبارو زیاد فکر کردم. به شب‌های بار بردن دربیمارستان و به تبعیض‌های آشکار و به استقامت و علاقه‌اش به علم. از یک سری آدمها باید یاد کرد، آقای سوبارو یکی از اونهاست.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس

پ.ن.۱. بیشتر متن از کتاب بی‌نظیر «امپراطور بیماریها - تاریخ سرطان» نوشته آقای سیدارتا موکرجی گرفته شده، که گویا به فارسی هم ترجمه شده. از کیفیت ترجمه بی‌خبرم، ولی متن اصلی فوق‌العاده روان و خوب نوشته شده.

پ.ن.۲. توضیح واضحات بدم که تردیدی در اینکه در دنیای امروز هم تبعیض وجود داره نیست. صرفا میزانش نسبت به صد سال پیش خیلی کمتره.
۱. نه سال یا ده سالم بود. خانه بودیم و رادیو روشن بود و دکتری در مورد زخم معده حرف می زد. می گفت که پرهیز از لیمو ترش و پرتقال و نارنگی و غذاهای اسیدی، همین طور مسواک نکردن با معده خالی احتمال زخم معده را به شدت کم می کند. من راستش کسی که زخم معده داشته باشد نمی شناختم ولی حرف آقای دکتر به هر دلیلی تکانم داد.  در این سی سال گذشته مراقب این مسایلی بوده ام که دکتر جان آن روز گفت. این به این معنی نیست که هرگز زخم معده نخواهم گرفت، ولی "احتمال"ش کمتر شده. از آن طرف پنیر و غذاهای چرب و گوشت قرمز و از این چیزها زیاد خورده ام. مراقب کلسترول و تری گلیسرید و این چیزها هم خیلی نبوده ام. به این معنی نیست که حتما سکته قلبی خواهم کرد، ولی مراقب نبوده ام و "احتمال"ش از زخم معده بیشتر است. خیلی ها هزار بار بیشتر از بنده از این چیزها می خورند و سکته نمی کنند. خیلیها هم هزار بار کمتر می خورند و سکته می کنند. هزار و یک عامل دیگر دخیل است از ژن و ورزش و استرس و غیره. پدربزرگ بنده نمونه اش که لب به الکل نزد و از بیماری کبدی مرد. قصه پیچیده تر از این حرفهاست.  اگر با یقین می شد حساب کرد "احتمال"ش نمی خواندند.

۲. یک سری اصولی است در زندگانی که به آنها دلخوشیم. فکر می کنیم کارمان را راه می اندازند ولی همه در خدمت این احتمالند. یعنی مثلا از "تداوم" که می گوییم به این معنی نیست که هر کس تداوم داشته پیروز شده و هر کس نداشته نشده. به این معنی است که در این دویست هزار سال حضور بشر در جهان، احتمال پیروزی کسی که تداوم داشته بیشتر بوده. مثلا آقای ماندلا بعد از بیست و هفت سال از زندان میامده و می رفته خانه اش، بعد می دیدندش و می گفتند این بدبخت نلسون را می بینی؟ بیست و هفت سال زندان بود. قبلا اصل آدم شر بود. حالا توی سرش می زنی صدایش در نمی آید.

۳. تضمینی نیست راستش. احتمال چیز بی شعوری است. دوست صمیمی قدیمی ما امروز معتاد کارتن خواب است. خانواده بدی هم نداشته، وضع بدی هم نداشته. احتمال وضع امروزش را می خواستی سی سال پیش حساب کنی، آن موقع که من گوش جان به داستان زخم معده می سپردم، یک در میلیارد هم حساب نمی کردی. ولی شده. چند تا تصمیم اشتباه گرفته و حالا آنجاست که هست. "احتمال" برگشتش از این وضعیت هم همان یک در میلیارد است هر چند محال و غیرممکن نیست. عادتهای بد و تصمیمهای اشتباه کپه می شوند روی هم و بعد هم یک روز می زنند از بیخ و بن تعطیلت می کنند. بعد تازه همه هم این نیست. عادتهای بد و تصمیمهای اشتباه را گفتم و اتفاقات بد را نگفتم. ممکن بود آقای ماندلا بعد از بیست و هفت سال از زندان می آمد و دم در پایش پیچ می خورد و با مغز می خورد به سنگفرش و می مرد. احتمال اتفاقات بد را می شود کم کرد، ولی غیر ممکنشان نمی شود کرد. به همین سادگی. مثالش هم کم نیست.

۴. بعد همینها هم که نیست، آدمهای ناتو به تورت می خورند، زیرآب زنها، کرم دارها، خبیثها. جنگ می شود. چه می دانم شورش می شود. زلزله می آید. وضع اقتصادی خراب می شود. کلا بخواهی حساب کنی، کلیه موجودات زمینی و دریایی و هوایی علیه بنده و شما هستند که احتمال اینکه کسی شویم و به جایی برسیم کمتر شود. زندگی راستش یک چیزیست مثل ترافیک تهران. یعنی اگر بخواهی از بیرون بنشینی و فکر کنی، فقط فکر و تحلیل، احتمال رسیدن تا همین جایش هم کم بوده. فیلمهای ترافیک تهران را که می بینم، فکر می کنم چطور ملت اینجا رانندگی می کنند. نه نظمی، نه قانونی، همه می خواهند بپیچند جلویت و راه بگیرند. رانندگی اینجا غیرممکن نیست؟ ولی راستش نیست. یعنی خودم هشت سال توی آن ترافیک رانندگی کردم. علتش هم این بوده که هر روز تحلیل نکردم که حالا امروز می روم بیرون و می خورم به ترافیک و چطوری رانندگی کنم. ماشین را برداشته ام و رفته ام. تصادف هم کرده ام، به آدم عوضی هم خورده ام، ولی آخرش شده. بقیه کارهای دنیا هم راستش جز این نیست. آدمیزاد یک اصولی برای خودش تعریف می کند و می رود. تصادف هم می کند، از پشت هم به ماشینش می زنند، ولی آخرش بیشتر ما سالم از این داستان بیرون می آییم. یک عده تصادف مختصری می کنند، یک عده تصادف جدی، یک عده می میرند و یک عده هم خراش برنمی دارند. آخرش هم اینست که اگر زنده بمانی، دوباره فردا روزش باید بروی توی آن ماشین، روز از نو روزی از نو.

۵. آخرهای فیلم مردان سیاهپوش ۳، مامور جی یا همان آقای ویل اسمیت دارد خودش را می بندد به جت پک که پرواز کند فلوریدا. بعد می پرسد که "این لامذهب چطوری کار می کنه؟ بلدی؟" جواب می شنود که "باید خودت را محکم ببندی و به امید بهترین حالت باشی. مثل تمام امور دیگر زندگی." هر چه می کنیم روی محکم بستنش کار می کنیم. آنچه دست ما نیست، نیست.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
چهارده سال پیش، استیو اینجا ایستاد و به فارغ‌التحصیلان قبل از شما گفت «زمان شما محدوده. اون رو صرف زیستن زندگی کس دیگه نکنید.» دنباله‌ این حرف رو من اینجا می‌گم: مربی‌های شما ممکنه شما رو مجهز به دانش لازم بکنن، ولی نمی‌تونن برای کار «آماده»تون کنن. وقتی استیو مریض شد، من به زور به خودم قبولونده بودم که بهتر می‌شه. نه تنها فکر می‌کردم زنده خواهد موند، بلکه باور داشتم که سالها بعد از مرگ من هم اپل رو خواهد چرخوند. بعد یه روز به من گفت برم خونه‌اش و بهم گفت از این خبرها نیست. حتی اون موقع هم فکر می‌کردم مدیرعامل نخواهد بود ولی رییس هیئت مدیره می‌شه. کارهای روزانه دیگه با اون نخواهد بود ولی حداقل هست که حرفها و تصمیم‌های من رو بشنوه و نظر بده. ولی این باور من دلیلی نداشت. هرگز نباید حتی اینطور فکر می‌کردم. همه واقعیتها تمام این مدت جلوی روم بود. وقتی استیو رفت، واقعا رفت، من تفاوت بین «آماده شدن» و «آماده بودن» رو با تمام وجود درک کردم. قبلا هم احساس تنهایی کرده بودم ولی این یکی از اون قبلیها ده بار بدتر بود‌. یکی از اون موقعها بود که کلی آدم دورت هست، ولی نه می‌بینیشون، نه صداشون رو‌ می‌شنوی، نه وجودشون رو احساس می‌کنی. تنها چیزی که احساس می‌کنی وزن توقعاتشون روی شونه‌هاته. گرد و خاک که فرو نشست، تنها چیزی که می‌دونستم این بود که من باید بهترین نسخه وجود خودم باشم. می‌دونستم که اگر صبحها بیدار شی و ساعتت رو بر اساس توقعات و انتظارات دیگران تنظیم کنی، به جز دیوونه شدن چیز دیگه‌ای تهش نیست‌‌. اونچه اون روز درست بود، امروز هم درسته. وقتتون رو برای زیستن زندگی کس دیگه تلف نکنید. ادای اونها که قبل از شما اومدن در نیارید تا جایی که تمام شرایط و قابلیتهای شخصی خودتون رو نادیده بگیرید. خودتون رو به زور کج و معوج نکنید تا توی یه قالب جا بگیرید که برای شما ساخته نشده بود. این کار تلاش ذهنی زیادی می‌طلبه. تلاشی که باید صرف ساخت و آفرینش بشه. وقتتون رو تلف می‌کنید که ذهنتون رو از اول سیم‌کشی کنید و همه هم می‌فهمند که دارید ادا در میارید. دوستان فارغ‌التحصیل، واقعیت اینه که نوبت شما که رسید، و بهتون قول می‌دم که خواهد رسید، شما هرگز «آماده» نخواهید بود. اما قرار هم نیست که باشید. در اتفاقات غیرمنتظره به دنبال امید بگردید، در چالشها به دنبال شجاعت، و در جاده تنهایی هدف بلندمدتتون رو پیدا کنید. تمرکزتون رو از دست ندید. خیلی آدمها توی این دنیا می‌خوان بدون قبول هیچ مسوولیتی اعتبار کار انجام‌شده رو کسب کنن. خیلی‌ها هستند که برای قیچی کردن روبان افتتاح میان و هیچ چیزی که به پشیزی بیاره نساختند. شما متفاوت باشید‌. یک چیز باارزش از خودتون به جا بذارید. و همیشه هم یادتون باشه که اونچه ساختید با خودتون نمی‌تونید ببرید. باید بگذاریدش برای دیگرانی که بعد از شما خواهند اومد. -- سخنرانی آقای تیم کوک، مدیرعامل شرکت اپل، در جمع فارغ‌التحصیلان سال ۲۰۱۹ دانشگاه استنفورد. ترجمه از علی فرنود

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
«هر انسانی مجموع عکس‌العمل‌هاش به تجربیاته. تجربیات شما که تغییر می‌کنند و بیشتر می‌شن، انسان متفاوتی می‌شید و درنتیجه دیدتون به زندگی هم تغییر می‌کنه. حالا احمقانه به نظر نمی‌رسه که زندگیهامون رو برای ضرورتهای یک هدف تنظیم کنیم که هر روز [با تجربیات تازه] از زاویه جدیدی می‌بینیمش؟ اینطوری چه امیدی هست که بتونیم کار مفیدی انجام بدیم؟ جواب این سوال نباید ربطی به اهداف داشته باشه. ما سعی نمی‌کنیم آتش‌نشان و بانکدار و پلیس و دکتر بشیم، ما سعی می‌کنیم خودمون بشیم. حرف من رو اشتباه نفهمید، نمی‌‌گم آتش‌نشان و پلیس و دکتر نمی‌شه شد، می‌گن باید هدف رو به قامت شخص دوخت، به جای اینکه مدام شخص رو کش بدیم تا به قالب هدف در بیاد. دنبال اهداف که می‌ری مواظب باش. دنبال روش زندگی بگرد. تصمیم بگیر چطور می‌خوای زندگی کنی و بعد ببین در چارچوب اون روش زندگی، چه می‌تونی بکنی تا اموراتت بگذره.» آقای هانتر تامپسون، ژورنالیست فقید امریکایی

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
پیرو نوشته قبلی و آقای هانتر تامپسون و اهداف منعطفش

یکم. دوستی داشتم می‌گفت که بچه‌هایش که به دنیا آمدند، همسرش گزارش «یو.اس.ای تودی» را درباره کارهای مهم بیست سال آینده خواند و بعد هم رو کرد به دو تا بچه دو ساله و چهار ساله و گفت که تو مهندس مکانیک می‌شوی و به دومی گفت که تو حسابدار می‌شوی. بعد هم با افتخار می‌گفت که هر دو آنچه دیوید می‌خواست شدند. اپیزود «نجار و باغبان» پادکست «مغز مخفی» را چندبار شنیده‌ام و هربار یاد این دوستم افتاده‌ام. پادکست می‌گوید که دو نوع تربیت فرزند داریم: یا می‌شود بچه را مثل چوب از اول مدام شکل داد و اره کرد و چکش زد و به یک قالب خاص درآورد، یا می‌شود مثل گیاه دو روز یک بار آب داد و تیمار کرد و گذاشت خودش بزرگ شود. این رفقای ما کار را از نجاری گذرانده بودند و به حکاکی روی چوب رسیده بودند. فکر کن به بچه دو ساله بگویی باید بیست سال بعد حتما مهندس مکانیک باشد. بعد هم آنقدر شکلش بدهی که به زور برود توی آن قالب.

دوم. یک چنین هدف سفت و سختی، نه رشد آدمیزاد را در نظر می‌گیرد، نه مهارتهایی که در طول مسیر به دست آورده. فرزند رفیق ما فوتبالیست شد و پیانیست شد و مردم‌داری را آموخت و هزار چیز دیگر، ولی کماکان یک چیز ثابت در طالعش نوشته شده بود که تو مهندس مکانیک می‌شوی. انگار که توی دنیای به این بزرگی، تنها جایی که برایش مانده یک تکه زمین دو در چهار، سر یک چاه نفت توی آلاسکا است.

سوم. یک روزی دکتر حسین پورزاهدی به ما جوانان در شرف فارغ‌التحصیلی گفتند که شاید این مدرک اول را به زور جامعه یا خانواده گرفته‌اید یا شاید فکر کرده‌اید که در ریاضیات خوبم و رتبه کنکورم خوب شده و باید بروم مهندسی عمران. امروز مهندسید. قطعه بعدی این پازل چیست؟ فقط باید ساختمان طراحی کرد، یا به وضع حمل و نقل و به آلودگی محیط‌زیست هم توجه دارید؟ دکتر آن روز از پنجره خیابان آزادی را نشان داد و گفت «این وضع هوای ماست» و من از روی آن صندلی نه چندان راحت چوبی، بیرون را نگاه کردم و رفتم توی فکر. به آنچه تا آن لحظه انجام داده بودم فکر کردم و به مهارتهایی که به دست آورده بودم و به آنچه توی زندگی برایم مهم بود. بعد هم به جای اینکه به زور خودم را بچپانم توی قالب اهداف از پیش تعریف‌شده، هدف را شبیه خودم کردم و یک سال بعد با یک تغییر نه چندان کوچولو، رفتم گرایش مهندسی محیط‌زیست که نه چندان شناخته شده بود، و نه جزو انتخابهای اول دانشجویان بود. دو سال بعد هم برای دکترا به همان «این وضع هوای ماست» دکتر پورزاهدی برگشتم و شدیم متخصص آلودگی هوا و یازده سال است که مشغولیم به مشاوره، و چقدر ژیمناستیک ذهنی آن روز برای این تصمیم مفید بود.

چهارم. شاید نوشتن هدف باعث این تفکر شود که ما میخیم. مدام باید با چکش بزنیم توی سر خودمان که برویم سمت آن هدف. ولی ما راستش آبیم. می‌رویم به سمت یک هدف، ولی به فراخور محیط و شرایط می‌چرخیم و قیقاج می‌رویم و شاید آخرش یک جایی متفاوت از آن جای اولی خوردیم به زمین. ایرادی هم ندارد. هدف را مشخص می‌کنیم که جهت بگیریم. مسیر ما را عوض می‌کند، ما مسیر را، و یک جایی آن وسطها نگاه می‌کنیم ببینیم کجاییم و ارزشهایمان کجاست و هدف نو تعریف می‌کنیم.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
نوبل اقتصاد ۲۰۱۹

اگر می‌پرسید بنرجی و دوفلو و کرمر به خاطر چه کاری نوبل اقتصاد امسال را گرفتند، پاسخ این است که «برای وارد کردن آزمایش‌های میدانی در بحث اقتصاد توسعه».

آزمایش میدانی یعنی چه؟ یعنی روشی که زیست‌شناس‌ها و پزشکان از طریق «گروه مداخله و گروه شاهد (پلاسیبو)» برای سنجش نتایج مداخله‌های پزشکی استفاده می‌کنند را در اقتصاد هم پیاده کنیم: مداخله‌های سیاستی را به صورت تصادفی بین گروه‌های مختلف تغییر بدهیم و پاسخ افراد را در محیط واقعی عمل بسنجیم. مثلا به جای این‌که به مدل‌های تئوریک برای فهم رفتار کشاورزان در بیمه کشاورزی تکیه کنیم، به یک تعداد روستا برویم و چند مدل مختلف بیمه کشاورزی را به صورت تصادفی بین کشاورزان مختلف توزیع کنیم و سال بعد ببینیم که آیا شیوه کشت آن‌ها در اثر دریافت بیمه‌های مختلف تغییر کرده است یا نه؟ یا مثلا برای این‌که بفهمیم که آیا مشکل پایین بودن کارآفرینی در مناطق فقیر کم‌بود سرمایه یا کم‌بود آزمایش یا کم‌بود شبکه اجتماعی و الخ است، به مناطق مختلفی برویم و به صورت تصادفی به یک عده مربی کارآفرینی و به عده دیگری وام اشتغال و به عده دیگری هر دو و به عده نهایی کلاس آموزش ادبیات بدهیم و ببینیم آیا بعد از ۵ سال زندگی این افراد با هم و با بقیه جامعه محلی تفاوت دارد یا نه.

خب البته این کارها چه چیزی لازم دارد؟ اول از همه همت و ارادت رفتن و برقراری این روابط در این مناطق، ثانیا پول و امکانات نسبتا زیاد، ثالثا ارتباطات و اعتباری که امکان اجرای چنین آزمایش‌هایی را فراهم کند و رابعا شناسایی موضوعات مهم و کلیدی.

خوش‌بختانه کتاب معروف و پرفروش بنرجی و دوفلو، «اقتصاد فقیر»، توسط دوستان گرامی‌ام مهدی فیضی و جعفر خیرخواهان ترجمه و منتشر شده است و در نتیجه حداقل یک منبع فارسی خوب برای خواندن در مورد کارهای این افراد وجود دارد.

البته کارهای این سه نفر در این نوع خاص از اقتصاد خلاصه نمی‌شود. بنرجی در جوانی‌اش چند مقاله خیلی مهم نظری (مثلا تاثیر ساختار اجتماعی در انتخاب شغل) دارد. دوفلو هم در ابتدا برای کارهای مهمی که در «شناسایی علی» (Causal Identification) با داده‌های خرد ولی غیرآزمایش‌گاهی داشت معروف شد.

@hamed_ghoddusi تماس با نویسنده
@hamedghoddusi
واشنگتن‌پست یه مقاله بسیار خوب داره که با مدلسازی راههای پیشگیری از کرونا و میزان تاثیر هر کدوم رو در کنترل بیماری نشون می‌ده. خودشون هم آخر مقاله این رو می‌گن که این مدلها به شدت ساده‌سازی شده هستن، ولی با این وجود به فهم موضوع خیلی کمک می‌کنند.

https://www.washingtonpost.com/graphics/2020/world/corona-simulator/

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس با نویسنده
Forwarded from اقتصاد با طعم سیاست (Jafar Kheirkhahan)
کرونا، کوبیدن امروز و رقص فردا

توضیح مترجمین: در بیستم اسفند ماه سالی که پشت سر گذاشتیم و در شرایطی که ویروس کرونا کشورهای جهان را یکی پس از دیگری درمی‌نوردید و آمارهای رشد مبتلایان و کشته‌ها به طرز باورنکردنی در برخی کشورها افزایش و در برخی دیگر روندی کاهشی می‌یافت، مقاله نخست این نویسنده انتشار یافت که در آن به عامل حیاتی «زمان» اشاره کرد «تنها یک روز زودتر اقدام به قرنطینه، حبس مردم در خانه‌ها و تعطیلی کسب‌و‌کارها، باعث کاهش 40 درصدی نرخ ابتلا و حتی کاهشی بیشتر در میزان مرگ و میر خواهد شد.» همزمان با شروع سال جدید در ایران، مقاله دوم نویسنده منتشر شد که دوباره بر عامل بسیار مهم زمان در مهار بحران کرونا تاکید داشت. تصویر دهشتناکی که نویسنده با استناد به مجموعه‌هایی از داده‌ و اطلاعات گوناگون در این مقاله جدید ارائه داد، مترجمان را برآن داشت که بخش زیادی از دو روز ابتدای سال نو را به ترجمه آن اختصاص دهند. مترجمان امیدوارند اشاعه و درک یافته‌ها و استنباط‌های این مقاله به مراجع تصمیم‌گیر در سطح کلان کشور کمک کند تا مناسب‌ترین رویکرد را با اتکا به تحلیل مناسب هزینه-فایده‌های اجتماعی و اقتصادیِ جان انسان‌ها و فعالیت‌های اقتصادی انتخاب کنند. شیوع کرونا به جنگ جهانی سوم شباهت پیدا کرده است، جنگی که تمام اجزای زندگی انسان‌ها را تحت تاثیر قرار داده است. به‌نظر می‌رسد تنها آن کشورهایی در این جنگ قرن بیست و یکمی کمترین آسیب را خواهند دید که رهبران‌شان خودخواهی‌ها و خودفریبی‌ها را کنار بگذارند، با ذهنی باز و دریافت داده‌هایی واقعی‌تر از واقعیات جامعه، سناریوها و رویکردهای مختلف کارشناسی را تحلیل کنند و مسیری که بیشترین منفعت بلندمدت اجتماعی را برای مردم کشورشان دربردارد برگزینند.

این مقاله در ادامۀ نوشته «ویروس کرونا، چرا باید همین الان اقدام کنید» نوشته شده است. مقاله‌ای که بیش از ۴۰ میلیون بازدید داشت، به بیشتر از 30 زبان [ازجمله به زبان فارسی و زبان دری] ترجمه شد و فوریت و اضطراری بودن شرایط بحرانی اخیر را شرح می‌دهد.

خلاصه مقاله: تمهیدات سفت‌وسخت برای مهار کرونا فقط کافیست چند هفته تداوم داشته باشد، تا پس از آن شاهد اوج گرفتن خیلی زیاد شیوع این بیماری نباشیم. همۀ این اقدامات درحالی‌که جان میلیون‌ها انسان را نجات می‌دهد، با هزینه‌های قابل توجیه برای جامعه انجام‌شدنی است،. اگر این تمهیدات را اجرا نکنیم ده‌ها میلیون نفر مبتلا خواهند شد، تعداد بسیاری خواهند مرد، ازجمله همه آنهایی که به مراقبت شدید نیاز دارند، چون نظام مراقبت سلامت ازهم‌می‌پاشد.

در یک هفته گذشته کشور‌های مختلف جهان از اعلام وضعیت «کرونا مشکل حادی نیست»، به سمت وضعیت اضطراری حرکت کردند. اما با این حال تعدادی از کشور‌ها هنوز اقدام زیادی در این رابطه انجام نداده‌اند. چرا؟ تمام کشورها پرسش یکسانی می‌پرسند: چگونه باید واکنش نشان دهیم؟ پاسخ این پرسش برای آنها بدیهی نیست. برخی کشو‌رها مثل فرانسه، اسپانیا و فیلیپین دستور محبوس کردن شدیدی صادر کردند. بقیه مثل امریکا، انگلیس، سوئیس یا هلند اقدام به اجرای برنامه‌های عملیاتی برای ایجاد فاصله‌های اجتماعی نمودند. سرفصل موضوعات پوشش داده شده در اینجا (همراه با تعداد زیادی نمودار، داده و مدل شبیه‌سازی شده) بدین شرح است: ۱- وضعیت فعلی چگونه است؟ 2- گزینه‌های در اختیار چیست؟ ۳- اگر اکنون تنها یک عامل اهمیت داشته باشد آن عامل چیست؟ عامل زمان ۴- راهبرد موفق برای مقابله با ویروس کرونا چگونه به نظر می‌رسد؟ ۵- اثرات اجتماعی و اقتصادی این مساله چه خواهد بود؟

با خواندن این مقاله درخواهید یافت: نظام مراقبت سلامت ما در حال فروپاشیدن است. کشورها فعلا دو گزینه پیش‌رو دارند یا الان با جدیت و سختی با کرونا مبارزه کنند یا در آینده گرفتار بیماری همه‌‌گیر وسیعی بشوند. با انتخاب گزینه دوم صدها هزار نفر یا حتی میلیون‌ها نفر در این کشورها کشته خواهند شد و تازه چنین اتفاقی جلوی از بین رفتن شیوع موج‌های بعدی بیماری را نیز نخواهد گرفت. اگر ما الان مبارزه سخت خود با کرونا را شروع کنیم می‌توانیم: مرگ‌ومیر انسانی را محدود کنیم؛ نظام درمان عمومی را محکم و استوار نگه داریم؛ آمادگی بیشتری برای آینده داشته باشیم و در این فاصله چیزهای زیادی بیاموزیم.

مردم جهان تا به حال هیچ‌گاه با این سرعت در مورد مسئله‌ای مطلب نیاموخته‌اند و واقعیت این است که ما به سرعت بیشتر در یادگیری نیاز داریم، چرا که چیزهای خیلی اندکی درباره ویروس کرونا می‌دانیم. تمام این اقدامات باعث می‌شود ما یک عامل حیاتی در اختیار داشته باشیم: زمان اضافی برای مبارزه بهتر با بیماری.

با سپاس از «حسین بخشایی: در همکاری ترجمه
https://bit.ly/3dpltgX
https://www.nytimes.com/2020/03/27/climate/climate-pollution-coronavirus-lungs.html?campaign_id=54&emc=edit_clim_20200401&instance_id=17252&nl=climate-fwd:&regi_id=19536651&segment_id=23527&te=1&user_id=7c5ff1888d5c5005edcc0ed2622ce7a6  


روز بیست و هفت مارس نیویورک‌تایمز یه مقاله بسیار خوب درباره آلودگی هوا در داخل خونه داشت که فکر کردم نکات مهمش رو اینجا عنوان کنم. مقاله بر اساس صحبت با خانم دکتر مک‌کورمک از سخنگوهای انجمن ریه امریکاست که خودشون هم در حال درمان بیماران کرونا هستن. خط کلی مقاله اینه که در دوره و زمونه کرونا، مهمترین مساله داشتن ریه‌های قویه و باید حتی‌الامکان از آلودگی هوا که باعث تحریک ریه بشه خودداری کرد. آلودگی هوای بیرون خونه دست خود آدم نیست ولی در داخل خونه یه سری نکات رو می‌شه رعایت کرد. مهمترینش استفاده از هود آشپزخونه موقع آشپزیه. هم اکسید نیتروژن تولیدی از اجاق گازی باعث تحریک ریه می‌شه و هم غذای سرخ‌کردنی. اگر هوای بیرون آلوده نیست و با توجه به قرنطینه روز پاکی رو دارید، باز کردن پنجره‌ها رو هم توصیه کرده. دوم، اگر سیگار می‌کشید سعی کنید که کم کنید یا ترک کنید. اگر قادر به ترک نیستید، مواظب باشید که دیگران تحت هیچ شرایطی دود رو استنشاق نکنن. سوم، یه سری مواد حساسیت‌زا هستند که باعث تشدید آسم می‌شن و یکی از مهمترینهاشون کپک توی منزله و توصیه کرده که اگر بوی رطوبت از جایی میاد، حتما بررسی کنید. به علاوه یکی از نکاتی که من نمی‌دونستم اینه که سوسک و موش هر دو باعث آسم می‌شن و توصیه کرده که تا حد امکان راه ورود سوسک به خونه رو ببندید. اگر هم برای آسم دوا مصرف می‌کنید، مطمئن باشید که مصرفش عقب نمی‌افته. آخر مقاله هم از قول خانم دکتر مک‌کورمک می‌گه که از این فرصت باید استفاده کرد تا یک سری عادات رو عوض کنیم و سلامتتر زندگی کنیم. دم ایشون گرم. مراقب خودتون باشید.  

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
آقای فرد کافمن به «انسان در جستجوی معنا»  برمی‌گردد و حرفهای آقای ویکتور فرانکل نازنین را با یک چرخش کوچولو می‌‌گذارد جلوی خواننده. آقای فرانکل «معنا» را در توانایی پاسخگویی به شرایط می‌بیند و آقای کافمن مسوولیت‌پذیری را‌. آقای کافمن می‌نویسد که #خودآگاهی با مسوولیت‌پذیری بی‌شرط و شروط شروع می‌شود، با تقصیر را گردن دیگران نینداختن، با مدام دنبال مقصر نگشتن. با فهم اینکه آدمیزاد در برابر هر چیزی در این جهان قدرت پاسخگویی و واکنش دارد، و این قدرت است که به مسوولیت‌پذیری می‌انجامد. مثال می‌زند که من، یا شما، یا اکثر آدمهای دنیا، به تنهایی مسوول گرسنگی و سوتغذیه در سودان و سومالی نیستیم، ولی این قدرت را داریم که در برابر این مسأله واکنش نشان دهیم. این انتخاب را داریم که برای قحطی‌زدگان پول بفرستیم، یا موسسه مردم‌نهادی تأسیس کنیم برای کمک، یا شخصا برویم آنجا و بیل و کلنگ بزنیم، یا برایشان مقاله و مطلب بنویسیم، یا اصلا هیچ‌کاری نکنیم. به این نتیجه برسیم که مسایل مهمتر در دنیا هست و باید وقت و انرژی و پول ما صرف آنها شود. حالا مسأله مهمتر از نظر ما شاید سیل‌زدگان ایران باشند، یا صرفا خور و خواب و خشم و شهوت. آن قسمتش با ماست، ولی از مسوولیتمان‌ کم نمی‌کند.

معنی حرفهای آقای کافمن را هفت سال پیش یک نازنینی یادم داد و توی مغزم خالکوبی کرد. هر بار که حرف از یک مشکل بیرونی زدم، جواب داد که خب حالا پاسخ تو در قبال مشکل چیست؟ بارها جواب دادم که من عامل ایجاد این مشکل نبوده‌ام و پاسخ شنیدم که مسوول پاسخ دادنت که هستی. چند سال پیش مشغول حل یک مشکلی بودم و فکر کردم این تغییر جهت شیارهای مغز را چقدر مدیونش هستم. تلفن را برداشتم و پیغام دادم که ممنونم فلانی از این مسوولیت‌پذیری که به ما آموختی. کتاب «تجارت خودآگاه» آقای فرد کافمن هم باشد یک گوشه‌ای که بفرستم برای مربی سابق و رفیق امروز‌. سر راه آدم تا هست از این آدمها باشد.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
اول. آقای دکتر مورتی می‌فرماید که «با همکارهایی که از خستگی و فشار کار رنج می‌بردند حرف می‌زدم. اول شکایتها رو یکی‌یکی می‌گفتن. بعد به آخر که می‌رسید می‌گفتند که این همه کار هست و من هم دست‌تنهام.» و این قصه که مدام تکرار شد، فهمیدم که شاید درد، درد احساس تنهایی است و تمامش فشار کار نیست.

دوم. آقای ویوک مورتی وزیر بهداشت دولت آقای اوباما بود که تمرکزش را روی «احساس تنهایی» گذاشته بود. احساس تنهایی که بیست و دو درصد امریکاییها ازش رنج می‌برند، باعث مشکلات قلبی، کم‌خوابی، و افسردگی می‌شود و تخمین این است که اثرش با پانزده نخ سیگار در روز برابر است. آًقای مورتی می‌گوید که «احساس تنهایی» شاید تنها دلیل اعتیاد و خشونت نباشه، ولی حتما یکی از عوامل مهم دخیل در این مسائله. می‌گوید که گفته‌ایست که «تنهایی به همراه آدم الکلی می‌نوشد» و این درباره هر اعتیادی صادق است.

سوم. آقای مورتی از آقایی قصه می‌گوید که آمده بوده برای دیابت و فشار خون و هزار گرفتاری دیگر. ناله می‌کرده که «دکتر جان، من زندگی خوبی داشتم. نونوا بودم. همکارها و مشتریهام رو دوست داشتم. محلی که زندگی می‌کردم خوب نبود، اما با همه رفیق بودم. بلیت بخت‌آزمایی که بردم بدبخت شدم. از کار اومدم بیرون و تنها شدم و عصبانی، بعد هم به درد و مرض افتادم.» آقای مورتی می‌گوید که عجیب بودن اینکه کسی بردن میلیونها دلار پول را بدبختی می‌داند یک‌طرف، مات مانده بودم که من بعد از سالها آموزش پزشکی برای این درد هیچ آمادگی ندارم. طرف تنهاست. درد احساس تنهایی را هم با انسولین و استاتین نمی‌شود معالجه کرد.

چهارم. «احساس تنهایی» یک چرخه معیوبی است که مثل بیشتر دردهای بد این دنیا خودش را تشدید می‌کند. آدم تنها، دردش را به شکل عصبانیت نشان می‌دهد و بیشتر سایرین را می‌راند. یا به شکل شرم نشان می‌دهد و نرم‌نرمک اعتماد بنفس را از دست می‌دهد و میٰ‌رود توی خودش. آقای مورتی می‌گوید که تکامل ما آدمها را تربیت کرده که در تنهایی احساس تهدید کنیم. انگار که شیری نشسته در کمین. آدم تهدیدشده هم که بیشتر از هرچیزی مواظب شخص خودش است و باز تنهاتر می‌شود.

پنجم. آقای مورتی می‌گوید که خودش سالهای مدرسه تنها بوده ولی به کس دیگری نمی‌گفته. می‌ترسه که فکر کنند عیب و ایرادی دارد و قادر به دوست‌یابی نیست. می‌گوید که چاره شکستن چرخه معیوب، اول ارتباط با خود است و بعد اهرم کردنش برای ارتباط با دیگران. از دخترخانم دانشجویی مثال می‌زند که اول روی زنبورداری تمرکز کرد و بعد یوگا، و کم‌کم درد تنهایی را با شبکه‌هایی که از طریق این دو فعالیت درست شدند حل کرد. می‌گوید که تمرکز روی دیگران وخدمت به دیگران رسیدن راه دیگر شکستن این درد است. خدمت به دیگران هم لازمه‌اش زندگی در ده‌کوره‌های مالاوی نیست، صرفا پرسیدن حال رفیق است و هوایش را داشتن. می‌گوید که روزهای کرونا، روزهایی هستند که بیشتر باید قدر رفیق را بدانیم. می‌گوید که «فاصله‌گذاری اجتماعی» غلط است. آنچه باید رعایت شود فاصله فیزیکی است. آنچه سر روابط اجتماعیمان می‌آید دست خودمان است. آقای مورتی امروز ما را برد توی فکر. این خلاصه‌اش باشد برای شما.  

مرجع: خلاصه پادکست «مغز مخفی» آقای شانکر ویدانتام. اصل پادکست اینجاست: https://www.npr.org/2020/04/20/838757183/a-social-prescription-why-human-connection-is-crucial-to-our-health

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
آقای چارلی کوینر توی یه مزرعه بزرگ به دنیا اومده بود و همه عمرش مسوول مزارع بزرگ بود. همین بود که وقتی شصت ساله شد و موقع بازنشستگی، رفت و یک مزرعه کوچیک چهارهزار‌ متری توی شهر سیلوراسپرینگ خرید و مشغول کاری شد که همه عمر بلد بود. مزرعه‌داری کرد و به همسایه‌های محل کاهو و فلفل دلمه‌ای و تربچه فروخت. روزگار هم که طبق معمول زیاد کاری به سن و سال و بازنشستگی نداره و همیشه بازی درمیاره. آقای چارلی که داشت کارش رو می‌کرد و به مزرعه‌اش می‌رسید و زندگی رو می‌گذروند، شهر واشنگتن هم کم‌کم تصمیم گرفت بزرگ بشه و مزارع اطراف رو ببلعه و تبدیل به حومه کنه. چهارهزار متر هم که ازش پنج تا خونه در می‌اومد. هر روز در خونه آقای چارلی رو می‌زدند که آقا بیا مزرعه‌ات رو بفروش و هر روز آقای چارلی می‌گفت نه ولی با تلخی شاهد بود که مدام توی مزارع اطراف به جای کاهو خونه سبز می‌شه.


این قصه چهل سال ادامه پیدا کرد و آقای چارلی مقاومت کرد تا یک روز که دوستی از دوستان گل ما در حال خرید تربچه از آقای چارلی نود و شیش ساله پرسید آیا دوست داره مزرعه‌اش رو تبدیل به یک سازمان غیرانتفاعی کنه تا به بچه‌هایی که حتی پدر و مادرشون هم یادشون نمیاد که این شهر روزی تمامش مزرعه بود، کمی از کاشت و داشت و برداشت یاد بدن یا نه. آقای چارلی کمی فکر کرد و بعد از فکر اینکه مزرعه بعد از خودش هم خواهد موند گل از گلش شکفت و با یه عده جوون بیست و چند ساله «مزرعه شهری کوینر» رو تاسیس کرد.

آقای چارلی رو در نود و هشت سالگی دیدم و هنوز بیل به دست مشغول کار بود. من و دخترک بهش سلام کردیم و بیل رو زد به زمین و با دخترک دست داد و خودش رو به اسم کوچیک معرفی کرد. هنوز چند ماهی تا اون روزی که روی صندلی گهواره‌ایش در حال نگاه کردن به مزرعه‌اش چشمهاش رو بسته بود و دیگه باز نکرده بود مونده بود. همون روزی که برای دخترک گریان برای اولین بار از مرگ گفتم.

از زندگی آقای چارلی دو سالی بود که می‌خواستم بنویسم و نمی‌خواستم که با مرگ چارلی تمومش کنم. پایانش برام معما شده بود تا امشب که بچه‌های «مزرعه شهری کوینر» جلسه آموزشی آنلاینی داشتند و برای حضار جلسه از ابتکارهای مربوط به حفظ میوه و محصول گفتند. دوست عزیز ما هم تی‌شرت خط نستعلیق به تن، از دستور تهیه «لواشک»ی گفت که مادربزرگ شوهر ایرانیش در اولین سفر ایرانش بهش داده بود. رفیق ما که جلوی دوربین لواشک درست می‌کرد، فکر کردم زیبایی این تلفیق دو فرهنگ و زندگی برای پایان قصه چارلی جای بهتریه. مردی که همیشه معتقد بود وسط حومه یک شهر بزرگ هنوز باید جا برای یک مزرعه باشه. یادش گرامی.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس با نویسنده
پدر کِری باک مادرش رو ول کرده بود و رفته بود. دلیلش رو امروزه نمی‌دونیم، ولی زن تنها برای گذروندن زندگی و سه تا بچه به فاحشگی مشغول شده بود و مدت کوتاهی بعدش به لطف جنبش «پاکسازی نژادی» در «کلنی ایالتی ویرجینیا برای مصروعین و اشخاص کم‌عقل» در واقع زندانی شد. بچه‌هاش رو هم ازش گرفتن و کری رو به خانواده دابس دادن. کری سالهای مدرسه رو بد هم پشت‌سر نگذاشت، ولی از کلاس ششم که گذشت، خانواده دابس گفتند که دیگه بسه و آموزش زیادیش می‌کنه و کم‌کم موقع کلفتی شده. 

به کری باک سه سال بعد توسط خواهرزاده خانم دابس تجاوز شد. بعد هم حتما برای شستن ننگ تجاوز به کلفت خانواده، کری رو فرستادن همونجا که مادرش رفته بود و گفتند که اون عقل نداشت و این هم نداره. ویوین، حاصل این تجاوز رو هم از کری گرفتن و به خانواده دابس دادن.  جنبش «پاکسازی نژادی» ولی به این راحتی دست از سر آدمها برنمی‌داشت و طبق قوانین ویرجینیا، کری رو به اجبار عقیم هم کردند. 

خانم کری باک که گویا از بچگی نفرین‌ شده بود، از عقیم‌سازی اجباری به راحتی نگذشت و با هر گرفتاری که بود، در بیست و یک سالگی و از داخل «کلنی ایالتی ویرجینیا برای مصروعین و اشخاص کم‌عقل» از ایالت ویرجینیا شکایت کرد. شکایتی که دادگاه پشت دادگاه بالا رفت و به دیوانعالی کشور رسید، و در یکی از معروفترین احکام دیوانعالی کشور، دادگاه هشت به یک به نفع ایالت ویرجینیا رای داد و قاضی وندل الیور هولمز در نظرش نوشت «سه نسل کم‌عقل کافی است». حکم دادگاه و قاضی هولمز تا پونزده سال به جا بود. سالها بعد و با ظهور هیتلر بود که جهان متوجه اوج بلاهتش در تفسیر و تعبیر علم ژنتیک شد. هرچند که عده زیادی تاوان سالهای فعالیت این جنبش رو دادند. . بدبختیهای کری کماکان ادامه داشت. ویوین، دختر خانم کری باک، یا همون نسل سوم موردنظر قاضی هولمز، وقتی که در هشت سالگی از عفونت ناشی از سرخک فوت کرد، اتفاقا از شاگردهای ممتاز مدرسه بود. خانم کری باک دو بار ازدواج کرد. همسر اول چند سال بعد از داستا ن بالا فوت کرد، ولی با همسر دوم که کارگر مزرعه بود تا آخر عمر زندگی کردند. خانم کری باک تا آخر عمر از نداشتن فرزند خودش گله کرد. پنجاه و اندی سال بعد از داستان دادگاه، خانم دوریس باک، خواهر ناتنی خانم باک در اوان هفتاد سالگی فهمید که علت سالها دوا و درمان و بچه‌دار نشدنش این بوده که ایالت ویرجینیا او رو هم زمان عمل آپاندیس برخلاف میلش عقیم کرده بود. سرنوشت کری، دوریس، ویوین، و شاید خیلی‌های دیگه از روزی که پدر از خونه رفته بود و چند صباح فاحشگی مادر رقم زده شده بود.

قصه خانم کری باک رو چند سالی بود که می‌خواستم بنویسم و نمی‌نوشتم. امروز اپیزود «ژن» بی‌پلاس رو شنیدم و ازقضای روزگار موقعی نوشتمش که غم و درد کم نیست. یک زمانی یکی از دوستان از من پرسیده بود «تاریخ رو برای چی می‌خونی؟» و هرگز جوابی بهتر از قصه کری باک برای سوالش پیدا نکردم. برای این که بلاهت بشر رو مرور کنیم. اگر شد، از وقوع دوباره‌اش جلوگیری کنیم، و اگر نشد، حداقل سالها زجر امثال کری باک هدر نرفته باشه.


@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس