از جبر و از اختیار
یکم، امپراتورهای روم از یک طرف دنبال زمینهای قبایل ژرمن بودند و از اون طرف علاقهای به ورود به جنگلها برای مبارزه با ژرمنها نداشتند. در نه سالگی مسیح، شکست بدی از قبایل ژرمن خورده بودند و حفظ آبرو میکردند. این وسط، فرانکها با بقیه قبایل تفاوت داشتند. یک نفر از روسای قبایل فرانک یک زمانی تصمیم گرفته بود که با امپراتوری روم دوست باشه و قصه هنوز همین بود. فرانکها از فوئدراتیهای مورد علاقه روم بودن و به همین دلیل ارتش منظم داشتند و لژیونرهای رومی تمرینشون میدادن.
دوم، روم غربی که افتاد، قبایل ژرمن در طول سیصد سال به هزار طرف مهاجرت کردن. به جز فرانکها که با ارتششون خیالشون راحت بود. قبایل ساکن لهستان امروزی که فشار آوردن، کلی آدم قلع و قمع شدن، اما فاصله با فرانکها زیاد بود و آسیبی بهشون نرسید. قحطی و رکود که شد، عده زیادی مردن، ولی فرانکها نزدیک دریا بودند و با انگلستان امروزی بده بستون داشتن و سر و مر و گنده و چاق و تپل موندن. هر چه که جاده روزگار پیچید، فرانکها هم پیچیدن. انگار روزگار خواسته بود که این جماعت رو بگذاره روی پر قو.
سوم، قصه این بود تا قرن هشتم. اعراب مسلمان رسیدن به آندلس و اسپانیا رو فتح کردن و تمام قبایل ساکن رو یکی یکی شکست دادند. همینطور رفتن بالا تا رسیدن به فرانکهای چاق و تپل و سر و مر و گنده و ارتش منظمدار، و چنان شکستی از فرانکها خوردند که دیگه هوس جهانگشایی در اروپا به سرشون نزد. تاریخ جهان در اون لحظه یک طور دیگه نوشته شد.
چهارم، جبر بود؟ کسی از کسانی که سالها بعد جنگیدند در تصمیم هشتصد سال قبل روسای قبایل فرانک برای رفاقت با روم نقشی نداشتند، اما ارتش منظم رو به ارث برده بودند. یادشون نبود که روسای قبایلی که با روم بسته بودن چقدر از سایر ژرمنها فحش خورده بودن ولی نتیجهاش رو دیدند. در تصمیم هزاران سال قبل اجدادشون برای ساکن شدن در اون قسمت جهان هم نقشی نداشتند ولی از مزایای دوری از لهستان و نزدیکی به انگلستان استفاده کردند و در جنگ پیروز شدند.
پنجم، پس جبر بود؟ شاید. زمان حمله مسلمانان، سلسله مروونژی در قدرت بودند و پادشاه فرانکها شیلدریک سوم بود و هزار رحمت به سلطان حسین صفوی. سر و مر و گنده و چاق و تپل بودن مروونژیها معروف بود و شیلدریک از همه این دوستان بیخیالتر و بیعرضهتر بود. مسلمانان که رسیدن، شیلدریک خیلی اگر همت میکرد تا لحظهای که بکشنش دعا میخوند. فقط یک اتفاق افتاد که فرانکها موندن و لشکر مسلمانان رو شکست دادن: در زمان حکومت شیلدریک، وزیر دربار شارل مارتل، معروف به چکش، متوجه وخامت اوضاع شد و به جای پادشاه فرماندهی جنگ رو به عهده گرفت و با مهارتش در جنگ و استراتژی جنگی، نبرد رو به نفع فرانکها خاتمه داد.
ششم، حرکت آقای چکش اختیار بود؟ یقینا. مسأله اینجاست که هر کدوم از اجداد آقای چکش یک پلک اضافه زده بودند، ایشون به دنیا نیومده بود و به جای ایشون شخص دیگهای در اون زمان وزیر دربار بود. نقش پیروزی فرانکها در زندگی من و شما چقدر بوده؟ برای مایی که هرگز اطلاعی نه از فرانکها داشتیم و نه از سلسه مروونژی.
هفتم، جبر، مجموعهای است از اتفاقات و تصمیمات قبل از ما و همزمان با ما، از جدا شدن زمین از خورشید، از تصمیم اون ماهی که یک روزی تصمیم گرفت از دریا بیرون بیاد و روی زمین خودش رو بکشه، از میلیاردها جهش ژنتیکی، از تصمیم جد هفتم ما برای باز کردن در حیاط به جای در آشپزخانه. آخر این داستان ماییم که اینجای جهانیم و در جهانی زندگی میکنیم که ناشی از حرکت آقای شارل چکش است و پسرش پپین کوتاهقد، و البته نوهاش شارلمانی.
هشتم، در اولین فیلم ارباب حلقهها، فرودو میگوید که «ایکاش این حلقه سراغ من نیامده بود. ایکاش این اتفاقات در زندگی من نیفتاده بود». آقای گندالف میفرماید که «من هم همینطور. همه کسانی که چنین روزگاری رو میبینن هم همینطور. ولی تصمیم خودشون که نیست. تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که با عمری که به ما داده شده چه کنیم.»
نهم، و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را.
@Farnoudian
Instagram: @Farnoudian
یکم، امپراتورهای روم از یک طرف دنبال زمینهای قبایل ژرمن بودند و از اون طرف علاقهای به ورود به جنگلها برای مبارزه با ژرمنها نداشتند. در نه سالگی مسیح، شکست بدی از قبایل ژرمن خورده بودند و حفظ آبرو میکردند. این وسط، فرانکها با بقیه قبایل تفاوت داشتند. یک نفر از روسای قبایل فرانک یک زمانی تصمیم گرفته بود که با امپراتوری روم دوست باشه و قصه هنوز همین بود. فرانکها از فوئدراتیهای مورد علاقه روم بودن و به همین دلیل ارتش منظم داشتند و لژیونرهای رومی تمرینشون میدادن.
دوم، روم غربی که افتاد، قبایل ژرمن در طول سیصد سال به هزار طرف مهاجرت کردن. به جز فرانکها که با ارتششون خیالشون راحت بود. قبایل ساکن لهستان امروزی که فشار آوردن، کلی آدم قلع و قمع شدن، اما فاصله با فرانکها زیاد بود و آسیبی بهشون نرسید. قحطی و رکود که شد، عده زیادی مردن، ولی فرانکها نزدیک دریا بودند و با انگلستان امروزی بده بستون داشتن و سر و مر و گنده و چاق و تپل موندن. هر چه که جاده روزگار پیچید، فرانکها هم پیچیدن. انگار روزگار خواسته بود که این جماعت رو بگذاره روی پر قو.
سوم، قصه این بود تا قرن هشتم. اعراب مسلمان رسیدن به آندلس و اسپانیا رو فتح کردن و تمام قبایل ساکن رو یکی یکی شکست دادند. همینطور رفتن بالا تا رسیدن به فرانکهای چاق و تپل و سر و مر و گنده و ارتش منظمدار، و چنان شکستی از فرانکها خوردند که دیگه هوس جهانگشایی در اروپا به سرشون نزد. تاریخ جهان در اون لحظه یک طور دیگه نوشته شد.
چهارم، جبر بود؟ کسی از کسانی که سالها بعد جنگیدند در تصمیم هشتصد سال قبل روسای قبایل فرانک برای رفاقت با روم نقشی نداشتند، اما ارتش منظم رو به ارث برده بودند. یادشون نبود که روسای قبایلی که با روم بسته بودن چقدر از سایر ژرمنها فحش خورده بودن ولی نتیجهاش رو دیدند. در تصمیم هزاران سال قبل اجدادشون برای ساکن شدن در اون قسمت جهان هم نقشی نداشتند ولی از مزایای دوری از لهستان و نزدیکی به انگلستان استفاده کردند و در جنگ پیروز شدند.
پنجم، پس جبر بود؟ شاید. زمان حمله مسلمانان، سلسله مروونژی در قدرت بودند و پادشاه فرانکها شیلدریک سوم بود و هزار رحمت به سلطان حسین صفوی. سر و مر و گنده و چاق و تپل بودن مروونژیها معروف بود و شیلدریک از همه این دوستان بیخیالتر و بیعرضهتر بود. مسلمانان که رسیدن، شیلدریک خیلی اگر همت میکرد تا لحظهای که بکشنش دعا میخوند. فقط یک اتفاق افتاد که فرانکها موندن و لشکر مسلمانان رو شکست دادن: در زمان حکومت شیلدریک، وزیر دربار شارل مارتل، معروف به چکش، متوجه وخامت اوضاع شد و به جای پادشاه فرماندهی جنگ رو به عهده گرفت و با مهارتش در جنگ و استراتژی جنگی، نبرد رو به نفع فرانکها خاتمه داد.
ششم، حرکت آقای چکش اختیار بود؟ یقینا. مسأله اینجاست که هر کدوم از اجداد آقای چکش یک پلک اضافه زده بودند، ایشون به دنیا نیومده بود و به جای ایشون شخص دیگهای در اون زمان وزیر دربار بود. نقش پیروزی فرانکها در زندگی من و شما چقدر بوده؟ برای مایی که هرگز اطلاعی نه از فرانکها داشتیم و نه از سلسه مروونژی.
هفتم، جبر، مجموعهای است از اتفاقات و تصمیمات قبل از ما و همزمان با ما، از جدا شدن زمین از خورشید، از تصمیم اون ماهی که یک روزی تصمیم گرفت از دریا بیرون بیاد و روی زمین خودش رو بکشه، از میلیاردها جهش ژنتیکی، از تصمیم جد هفتم ما برای باز کردن در حیاط به جای در آشپزخانه. آخر این داستان ماییم که اینجای جهانیم و در جهانی زندگی میکنیم که ناشی از حرکت آقای شارل چکش است و پسرش پپین کوتاهقد، و البته نوهاش شارلمانی.
هشتم، در اولین فیلم ارباب حلقهها، فرودو میگوید که «ایکاش این حلقه سراغ من نیامده بود. ایکاش این اتفاقات در زندگی من نیفتاده بود». آقای گندالف میفرماید که «من هم همینطور. همه کسانی که چنین روزگاری رو میبینن هم همینطور. ولی تصمیم خودشون که نیست. تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که با عمری که به ما داده شده چه کنیم.»
نهم، و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را.
@Farnoudian
Instagram: @Farnoudian
❤136👍42👏18🤔10💔4🙏2👎1🔥1🤯1💩1👀1
بیست تا از بچههای شرکت رو جمع کردم برای یه کلاس آموزشی. مدیر دفتر مسوول اتاق کنفرانس و گرفتن صبحونه و ناهار بود. دزد زد به ماشینش و شیشه رو شکست و چیزی هم نبرد. ماشین رو گذاشته بود که شیشه رو درست کنه و ماشین حاضر نبود که بیاد دفتر شرکت و خونهاش اون طرف شهره. پنج صبح اتوبوس گرفت اومد، پیاده رفت و صبحونه رو برداشت و آورد، و وقتی بچهها ساعت هفت و نیم رسیدن همهچیز آماده بود.
میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و نمیتونم بیام. میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و دیر میرسم و صبحونه رو شما بردارید. نه گفت، نه به شرایطش اعتراضی کرد، نه غری زد. من دو ساعت بعد از یکی از بچههای دفتر شنیدم. میخواستم بهش بگم که من میتونستم صبحونه رو بردارم یا حداقل براش تاکسی بگیرم که مجبور نشه صبح زود بیاد، ولی به قدری همهچیز مرتب و منظم بود که ترجیح دادم نگم. یک انسانی برای کارش انقدر ارزش قائله که اجازه نداده چیزی مثل دزدی حتی یک ساعت کارش رو عقب بندازه، و ترجیح داده که خودش مسأله رو حل و فصل کنه و چیز دیگهای نخواد. دیگه حرف اضافه نداره. ابتدای فیلم «مرد جدی» برادران کوهن با این جمله شروع میشه که «اونچه برات اتفاق میافته رو به سادگی دریافت کن». نه با افتادگی، به سادگی، و نه که بپذیر، دریافت کن. به سلامتی مدیر دفتر مسوول ما.
@farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و نمیتونم بیام. میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و دیر میرسم و صبحونه رو شما بردارید. نه گفت، نه به شرایطش اعتراضی کرد، نه غری زد. من دو ساعت بعد از یکی از بچههای دفتر شنیدم. میخواستم بهش بگم که من میتونستم صبحونه رو بردارم یا حداقل براش تاکسی بگیرم که مجبور نشه صبح زود بیاد، ولی به قدری همهچیز مرتب و منظم بود که ترجیح دادم نگم. یک انسانی برای کارش انقدر ارزش قائله که اجازه نداده چیزی مثل دزدی حتی یک ساعت کارش رو عقب بندازه، و ترجیح داده که خودش مسأله رو حل و فصل کنه و چیز دیگهای نخواد. دیگه حرف اضافه نداره. ابتدای فیلم «مرد جدی» برادران کوهن با این جمله شروع میشه که «اونچه برات اتفاق میافته رو به سادگی دریافت کن». نه با افتادگی، به سادگی، و نه که بپذیر، دریافت کن. به سلامتی مدیر دفتر مسوول ما.
@farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
👍312❤159👏49🍾26👌15🏆10👎9❤🔥8🤔8🔥4💯2
اول) سال دوهزار و هشت، مینسوتا. روزهای اول کار است و از تلفن زدن اضطراب میگیرم. کار را تازه شروع کردهام و از یک طرف محاسبات را یاد میگیرم و از طرف دیگه قوانین را، و نگرانم که پای تلفن نتوانم استدلال کنم. به جای استدلال برای طرف پای تلفن، مدام برای خودم استدلال میکردم: چونکه زبان دوم است، چون از دبیرستان اینجا نبودم، چون باید به جای دکترا کار میکردم، چون باید کار مذاکره و بحث را به کسی سپرد که زبان زبان مادریش است و فقط نشست پای کامپیوتر و طراحی مهندسی کرد، و هزار دلیل دیگر. دیگران باتجربهتر بودند و کارشان را بلد بودند و یاد گرفتن ازشان سختتر بود. اما روزی یک شازدهای به عنوان مهمان از یک دفتر دیگر آمد دفتر ما و چند وقتی ماندگار شد. مثل من کار را تازه شروع کرده بود ولی بینهایت پای تلفن خوب حرف میزد. اول توی ذهنم گذاشتم به حساب آمریکایی بودنش، بعد فکر کردم از این میشود یاد گرفت. به حرفهایش دقت کردم و به اینکه شمرده حرف میزند و هزار چیز. اولین مربی سر کار از نقشش بیخبر بود ولی تقلید از راهنمای بیخبر کارم را راه انداخت.
دوم) سال دوهزار و هجده، مریلند. منتظر ماشین اجارهای هستم که بروم پنسیلوانیا بازدید یک کارخانه. آدمهای اطراف را نگاه میکنم که همه نشسته و ایستاده منتظر ماشین و نوبتشان هستند و همه توی فکر. خبر بیماری رفیقم توی ذهنم سنگینی میکند و فکر میکنم که آدمیزاد توی این دنیا از داخل بدن خودش هم خبر ندارد، چه برسد به افکار دیگران. بعد فکر میکنم که همان بهتر که آدمیزاد نداند توی سر دیگران چه میگذرد. بعضی چیزها را خام نبینی بهتر است.
سوم) سال دوهزار و بیست و پنج، مریلند. با شازده هفده سال پیش، همان مربی ناخواسته و ندانسته، پای تلفن داریم صحبت میکنیم و از مربیگری برای تازهکارها حرف میزنیم. حرف میزنیم که چقدر از این آموزش باید موقع کار باشد و چقدرش باید توی کلاسهای آموزشی باشد و چه مقدارش تماشای دیگران. میخواهد مثال بزند از مشکلات معمول تازهکارها، میگوید که «مثلا من موقع شروع کار به قدری از تلفن زدن وحشت داشتم که انگار فلج شده باشم. بارها فکر کردم که عطای این کار رو به لقاش ببخشم.» من وا رفتم. تمام آن مدت مربی بیخبر من خودش بیشتر از من مضطرب بود. قبل از اینکه برود جمله بعدی، گفتم فلانی، حرف را دو دقیقه نگهدار، برایت یک قصه دارم، و برگشتیم به چند روز سرد در مینسوتای سال دوهزار و هشت.
@Farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
دوم) سال دوهزار و هجده، مریلند. منتظر ماشین اجارهای هستم که بروم پنسیلوانیا بازدید یک کارخانه. آدمهای اطراف را نگاه میکنم که همه نشسته و ایستاده منتظر ماشین و نوبتشان هستند و همه توی فکر. خبر بیماری رفیقم توی ذهنم سنگینی میکند و فکر میکنم که آدمیزاد توی این دنیا از داخل بدن خودش هم خبر ندارد، چه برسد به افکار دیگران. بعد فکر میکنم که همان بهتر که آدمیزاد نداند توی سر دیگران چه میگذرد. بعضی چیزها را خام نبینی بهتر است.
سوم) سال دوهزار و بیست و پنج، مریلند. با شازده هفده سال پیش، همان مربی ناخواسته و ندانسته، پای تلفن داریم صحبت میکنیم و از مربیگری برای تازهکارها حرف میزنیم. حرف میزنیم که چقدر از این آموزش باید موقع کار باشد و چقدرش باید توی کلاسهای آموزشی باشد و چه مقدارش تماشای دیگران. میخواهد مثال بزند از مشکلات معمول تازهکارها، میگوید که «مثلا من موقع شروع کار به قدری از تلفن زدن وحشت داشتم که انگار فلج شده باشم. بارها فکر کردم که عطای این کار رو به لقاش ببخشم.» من وا رفتم. تمام آن مدت مربی بیخبر من خودش بیشتر از من مضطرب بود. قبل از اینکه برود جمله بعدی، گفتم فلانی، حرف را دو دقیقه نگهدار، برایت یک قصه دارم، و برگشتیم به چند روز سرد در مینسوتای سال دوهزار و هشت.
@Farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
❤461👍82👏17🔥11👌11🙏3😢1
از نوشتههای ولنتاین سال ۱۳۹۶:
۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که "برای ولنتاین چی کار میکنی؟" اول سعی کردم تظاهر کنم میدانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک "ها؟" چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.
۲. آدمِ روزها نبودم هیچوقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچوقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزدهبدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را میدهند که استخوان بچههایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کردهایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که میدانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یکجای کار خیلی میلنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمیفهمم. ایرادی ولی ندارد. پایههای جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش میرود و گلفروشها بدانند که کمی بیشتر سود میکنند و باید یک شبی باشد که دستفروش پیر پمپبنزین در خانه ما دستهگلهایش را به رانندهها میفروشد و با لبخند میرود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمههای پاشنهدارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف میشنیدم یک جمله در جواب میگفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد میشد. مغازهها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف میزدند. سخت بود که یک رابطهای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا میکنیم. همهجای وبلاگستان دیده میشد که جوانان امروز ما بیخبرند که ما خودمان سههزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همهچیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازهها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمیشد که روزی بود یک جوان بیست و پنج ساله در جواب "برای ولنتاین چی کار میکنی" میگفت "ها؟" جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطرههای باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مککارتنی افتاد که "اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید" و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که "برای ولنتاین چی کار میکنی؟" اول سعی کردم تظاهر کنم میدانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک "ها؟" چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.
۲. آدمِ روزها نبودم هیچوقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچوقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزدهبدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را میدهند که استخوان بچههایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کردهایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که میدانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یکجای کار خیلی میلنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمیفهمم. ایرادی ولی ندارد. پایههای جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش میرود و گلفروشها بدانند که کمی بیشتر سود میکنند و باید یک شبی باشد که دستفروش پیر پمپبنزین در خانه ما دستهگلهایش را به رانندهها میفروشد و با لبخند میرود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمههای پاشنهدارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف میشنیدم یک جمله در جواب میگفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد میشد. مغازهها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف میزدند. سخت بود که یک رابطهای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا میکنیم. همهجای وبلاگستان دیده میشد که جوانان امروز ما بیخبرند که ما خودمان سههزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همهچیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازهها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمیشد که روزی بود یک جوان بیست و پنج ساله در جواب "برای ولنتاین چی کار میکنی" میگفت "ها؟" جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطرههای باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مککارتنی افتاد که "اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید" و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤267👍36👏9🔥6🎉4😍3🏆3
دوستان در تبریک سال نو یک قدم عقبم. امیدوارم برای همهتون سال بسیار قشنگ و مبارکی باشه به اون سمتی برید که زندگیتون رو پربارتر کنه. و البته که امیدوارم برای همهمون سالی باشه پر از خبرهای خوب :)
به شادی و سلامتی،
علی
به شادی و سلامتی،
علی
❤404👍15❤🔥13🕊11🙏8🔥1
«بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» آقای جورج واشنگتن گفته بود، در آن روزهای اول استقلال آمریکا و تشکیل قانون اساسی. آن زمان که ایده قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضاییهی مستقل تازه از مغز آقای مونتسکیو تراوش کرده بود و از مرگش سی سالی بیشتر نمیگذشت و کشور آمریکا تازه از زیر حکومت انگلستان درآمده بود و بزرگان جمع شده بودند که بر اساس یک نظریه محض قانون اساسی بنویسند، آقای جورج واشنگتن در جلسه اختتامیه قانون اساسی با آن قد بلندش ایستاد و سخنرانی غرایی کرد. یعنی همانقدر غرا که از مرد آرام و کمصحبتی چون آقای جورج واشنگتن انتظار دارید. آقای جورج واشنگتن از قانون اساسی جدید حرف زد و حرف زد و حرف زد، و آخر داستان گفت «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» و خب حضار که همه بزرگان گذشته و حال و آینده آمریکا بودند، آقای جفرسون و آقای همیلتون و آقای آدامز و سایرین نعرهها همیزدند. نعرهها همیزدند که هیچ، جامهها هم دریدند و در طی سالیان جمله را تبدیل به یکی از معروفترین جملههای آقای جورج واشنگتن کردند و سالها بعد از مرگش، در همه پاسپورتهای این مملکت چاپ کردند.
اینکه مفهوم حرف آقای جورج واشنگتن در زمان بردهداری و درباره اهالی بومی آمریکا و جنگ مکزیک و جنگ فیلیپین و جنگ جهانی اول و دوم و الی آخر تا روز ریاستجمهوری آقای ترامپ برقرار شد یا نه، بحثی است که قضاوتش با شماست. اما، یک واقعیت قشنگی در حرف آقای واشنگتن هست و آنهم اینکه مهمترین بخش زندگی آدمیزاد تعریف کردن معیار برای خودش است، یا برای تیمش، یا خانوادهاش، یا برای ایدهاش، یا برای فعالیتش. به این معنی، اینکه «من خیلی کمالگرا هستم»، حرف بیربطی است. اگر فعالیت شما جراحی مغز است، همان بهتر که معیار شما کمالگرا بودن باشد، ولی اگر همان جراح مغز بعد از عمل نشسته و گیتارش را دست گرفته و دو تا نوت مینوازد، دلیل خاصی برای کمالگرایی ندارد. بعد همان جراح مغز از اول تا آخر زندگی برای خودش معیاری تعریف میکند که من در زندگی انسانِ مثلا قابل اعتمادی خواهم بود، و برای تیمش معیار دیگری تعریف میکند که مثلاً موقع یک عمل جراحی طولانی قابل اتکا باشند، و اگر نتوانستند و نبودند، راهشان را بکشند و بروند.
در پاسپورت اهالی آمریکا فقط بخش اول جمله آقای جورج واشنگتن نوشته شده، ولی جمله بخش دومی هم دارد: «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود. بقیه دست خداست.» حرف آقای جورج واشنگتن زمانی گفته شده که هنوز زیگ زیگلر و آنتونی رابینز نیامده بودند به آدمها بگویند که «تلاش کنی حله» و «هرگز کوتاه نیا» و «آدمی یعنی قدرت اراده». هنوز هم آمریکا پیروز جنگ جهانی دوم نشده بود و فرهنگ فروتنی توی جامعه رواج داشت. از اعتقاد آقای جورج واشنگتن به وجود خدا بیخبرم، اما به طور خلاصه دارد میگوید که تمام کاری که آدمی میتواند بکند همین تعریف معیار است. تعریف خودش. اگر «هدف» به ما میگوید که کجا میخواهیم برویم، «معیار» به ما میگوید که چه کسی هستیم، و آخر قصه همین است. ما تعیین میکنیم که هستیم و سعی میکنیم در گرد و خاک و توفان وقایع این دنیا، به اصالت خودمان پایدار بمانیم. ما مسوول خودمانیم. آنچه دست ما نیست، نیست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
اینکه مفهوم حرف آقای جورج واشنگتن در زمان بردهداری و درباره اهالی بومی آمریکا و جنگ مکزیک و جنگ فیلیپین و جنگ جهانی اول و دوم و الی آخر تا روز ریاستجمهوری آقای ترامپ برقرار شد یا نه، بحثی است که قضاوتش با شماست. اما، یک واقعیت قشنگی در حرف آقای واشنگتن هست و آنهم اینکه مهمترین بخش زندگی آدمیزاد تعریف کردن معیار برای خودش است، یا برای تیمش، یا خانوادهاش، یا برای ایدهاش، یا برای فعالیتش. به این معنی، اینکه «من خیلی کمالگرا هستم»، حرف بیربطی است. اگر فعالیت شما جراحی مغز است، همان بهتر که معیار شما کمالگرا بودن باشد، ولی اگر همان جراح مغز بعد از عمل نشسته و گیتارش را دست گرفته و دو تا نوت مینوازد، دلیل خاصی برای کمالگرایی ندارد. بعد همان جراح مغز از اول تا آخر زندگی برای خودش معیاری تعریف میکند که من در زندگی انسانِ مثلا قابل اعتمادی خواهم بود، و برای تیمش معیار دیگری تعریف میکند که مثلاً موقع یک عمل جراحی طولانی قابل اتکا باشند، و اگر نتوانستند و نبودند، راهشان را بکشند و بروند.
در پاسپورت اهالی آمریکا فقط بخش اول جمله آقای جورج واشنگتن نوشته شده، ولی جمله بخش دومی هم دارد: «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود. بقیه دست خداست.» حرف آقای جورج واشنگتن زمانی گفته شده که هنوز زیگ زیگلر و آنتونی رابینز نیامده بودند به آدمها بگویند که «تلاش کنی حله» و «هرگز کوتاه نیا» و «آدمی یعنی قدرت اراده». هنوز هم آمریکا پیروز جنگ جهانی دوم نشده بود و فرهنگ فروتنی توی جامعه رواج داشت. از اعتقاد آقای جورج واشنگتن به وجود خدا بیخبرم، اما به طور خلاصه دارد میگوید که تمام کاری که آدمی میتواند بکند همین تعریف معیار است. تعریف خودش. اگر «هدف» به ما میگوید که کجا میخواهیم برویم، «معیار» به ما میگوید که چه کسی هستیم، و آخر قصه همین است. ما تعیین میکنیم که هستیم و سعی میکنیم در گرد و خاک و توفان وقایع این دنیا، به اصالت خودمان پایدار بمانیم. ما مسوول خودمانیم. آنچه دست ما نیست، نیست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤330👍68👏24🤔6👌5💯3🦄3🤩2🆒2🥰1
به آقای راهنما گفتم اینجا بزرگ شدی؟ گفت نه چهار ساعتی شمال اینجا، گفتم چی شد که اومدی شهر به این کوچیکی و راهنمای دره نوردی شدی؟ گفت پدرم بچه که بودیم ما رو گذاشت و رفت. مادرم موند با یه شغل و چهار تا بچه. تنها چیزی که برامون مونده بود و مجانی بود طبیعت بود. مادرم مدام ما رو میبرد توی طبیعت و ماهیگیری و کمپینگ. خواهرم با یه مردی از اهالی اینجا ازدواج کرد. یک سال گذشت، مادرم رو راضی کردن سالهای بازنشستگی رو اینجا بگذرونه. یک سال دیگه هم گذشت، مادرم زنگ زد گفت پا شو بیا اینجا. تو عاشق طبیعتی, طبیعت اینجا بینظیره. گفتم شغلم رو چه کنم؟ گفت بیا توریستها رو توی طبیعت میگردونی، میشه شغلت. دیدم آرزوی بزرگتر از این ندارم. با زن و پسرم اومدیم اینجا. یازده ساله اینجاییم. گفتم چند بار در روز ملت رو توی درهها میگردونی؟ گفت از دیروز این هفتمین بارمه. در یازده سال گذشته تقریبا هر روز، روزی چند بار. تمام زمستونها رو هم کار میکنم.
هنوز از شوق انگار که بار اول بود دره رو میدید. این روز قشنگ رو به لطف اون خانم مادر داریم، که به قول خارجیها از لیمو لیموناد درست کرد، یا به قول ما ایرانیها کوکو رو برگردوند و شیشانداز کرد، یا هر چیزی که برای تغییر شرایط توی ذهنتونه. دم ایشون گرم.
خاطرات اوردرویلِ یوتا، آوریل ۲۰۲۵.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
هنوز از شوق انگار که بار اول بود دره رو میدید. این روز قشنگ رو به لطف اون خانم مادر داریم، که به قول خارجیها از لیمو لیموناد درست کرد، یا به قول ما ایرانیها کوکو رو برگردوند و شیشانداز کرد، یا هر چیزی که برای تغییر شرایط توی ذهنتونه. دم ایشون گرم.
خاطرات اوردرویلِ یوتا، آوریل ۲۰۲۵.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤451👍50🔥11👏11⚡6🤩2
یک جایی و یک زمانی در این جهان پسر چهارده سالهای بود که عاشق فوتبال بود. سالهای اول عمر توی کوچه طولانی و باریکشان فوتبال بازی میکرد و بعد توی مدرسه و بعد توی چمنی که در هوای مرطوب انزلی همه جا میرویید. بازیکن خوبی بود و سرعتی و عاشق دویدن، و بازیش چشم یکی دیگر از عشاق فوتبال، یعنی مربی ورزشش بود. پدر من و بهمن خان صالحنیا اینطوری با هم آشنا شدند.
بهمن خان از آقای پدر خواست که عضو تیم شود و با تیم سفر کند و فوتبال را جدی بگیرد، آقای پدر هم که نوجوان بود و عاشق فوتبال بود بدون لحظهای شک پذیرفت اما قانع کردن آقای پدربزرگ داستان دیگری بود. پدربزرگ به دنبال درس خواندن پسر بزرگش بود و موج ورزشی که در دهه چهل شمسی توی شهر راه افتاده بود، زیاد تاثیری روی عقیدهاش نداشت. آقای پدر توی خانه حبس شد و فقط اجازه داشت تا مدرسه برود و بیاید و فوتبال کلا قدغن شد. توی فکرم آقای پدر را میبینم که توی حیاط قدیمی خانه مادربزرگ بالا و پایین میپرد و به هر سنگ و خاری شوت میزند ولی نمیتواند فوتبال بازی کند. بهمن خان اما، که خودش جوانی بود بیست و سه ساله، آنقدر رفت دم مغازه آقای پدربزرگ تا قانعش کرد که فوتبال با درس مغایرت ندارد، و آقای پدربزرگ به شرط اینکه بهمن خان برای هر بازی و هر سفر شخصا برود دم منزل و با آقای پدربزرگ صحبت کند، با فوتبال آقای پدر موافقت کرد.
چند سالی گذشت، بهمن خان چند تیم تشکیل داد و آقای پدر توی تیمهای مختلف بازی کرد، تا زمان تشکیل تیم ملوان بندرانزلی که آقای پدر در دانشکده حقوق بود و همتیمیهای سابقش را دید که همه وارد تیم شدند ولی در آن لحظه مسیر زندگیش را متفاوت انتخاب کرده بود.
قصههای بالا را از پدرم و از مادربزرگم در طول سالیان و تکهتکه شنیدم، ولی خود بهمن خان هرگز حرفی از این داستانها نزد. فوتبال را در انزلی منظم کرد، سالها مربی ملوان بود، و سالها کنار فرانک اوفارل و پرویز خان دهداری مربی تیم ملی ماند، و امروز بعد از سالها عمر پربار از جهان رفت. بار آخری که دیدمش، بیست و دو ساله بودم و به سمت شنبهبازار انزلی قدم میزدم که من را دید و با بزرگواری ماشین را نگهداشت و چند دقیقهای حال و احوال کردیم. برای من همیشه دوست پدرم بود، و احترام پدر نسبت به مربی سابق همیشه مشخص بود. از حرفهایش خاطره زیاد دارم ولی بیشتر از همهچیز، فکر میکنم که اگر اصرارش به فوتبال پدر نبود، چقدر زندگی من و ما متفاوت بود. بزرگی از بین ما رفت. یادش جاودان.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
بهمن خان از آقای پدر خواست که عضو تیم شود و با تیم سفر کند و فوتبال را جدی بگیرد، آقای پدر هم که نوجوان بود و عاشق فوتبال بود بدون لحظهای شک پذیرفت اما قانع کردن آقای پدربزرگ داستان دیگری بود. پدربزرگ به دنبال درس خواندن پسر بزرگش بود و موج ورزشی که در دهه چهل شمسی توی شهر راه افتاده بود، زیاد تاثیری روی عقیدهاش نداشت. آقای پدر توی خانه حبس شد و فقط اجازه داشت تا مدرسه برود و بیاید و فوتبال کلا قدغن شد. توی فکرم آقای پدر را میبینم که توی حیاط قدیمی خانه مادربزرگ بالا و پایین میپرد و به هر سنگ و خاری شوت میزند ولی نمیتواند فوتبال بازی کند. بهمن خان اما، که خودش جوانی بود بیست و سه ساله، آنقدر رفت دم مغازه آقای پدربزرگ تا قانعش کرد که فوتبال با درس مغایرت ندارد، و آقای پدربزرگ به شرط اینکه بهمن خان برای هر بازی و هر سفر شخصا برود دم منزل و با آقای پدربزرگ صحبت کند، با فوتبال آقای پدر موافقت کرد.
چند سالی گذشت، بهمن خان چند تیم تشکیل داد و آقای پدر توی تیمهای مختلف بازی کرد، تا زمان تشکیل تیم ملوان بندرانزلی که آقای پدر در دانشکده حقوق بود و همتیمیهای سابقش را دید که همه وارد تیم شدند ولی در آن لحظه مسیر زندگیش را متفاوت انتخاب کرده بود.
قصههای بالا را از پدرم و از مادربزرگم در طول سالیان و تکهتکه شنیدم، ولی خود بهمن خان هرگز حرفی از این داستانها نزد. فوتبال را در انزلی منظم کرد، سالها مربی ملوان بود، و سالها کنار فرانک اوفارل و پرویز خان دهداری مربی تیم ملی ماند، و امروز بعد از سالها عمر پربار از جهان رفت. بار آخری که دیدمش، بیست و دو ساله بودم و به سمت شنبهبازار انزلی قدم میزدم که من را دید و با بزرگواری ماشین را نگهداشت و چند دقیقهای حال و احوال کردیم. برای من همیشه دوست پدرم بود، و احترام پدر نسبت به مربی سابق همیشه مشخص بود. از حرفهایش خاطره زیاد دارم ولی بیشتر از همهچیز، فکر میکنم که اگر اصرارش به فوتبال پدر نبود، چقدر زندگی من و ما متفاوت بود. بزرگی از بین ما رفت. یادش جاودان.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤300🕊24👍17🙏3🥰1
توی این هجده سال کار، من برای خیلیها مربی بودم. وقتی هم که نیک بنگری، بیشتر موفقیت داشتم تا شکست. هر آدمی با آدم دیگه کاملا متفاوته. پرورش هر انسانی هم با انسان دیگه منفاوته. اما موفقیت یک مربی همیشه یک راه داره: باید از لایههای بالای گذر کنی و به روح نگاه کنی، به ذات. اینکه دلیل حرکت هر انسانی چه چیزیه، و اون دلیل رو برای اون آدم قلقلک بدی. روی همین حساب هم به شکستها که نگاه میکنی دو دسته آدم میبینی.
یک دسته هستند که شکست میخوری چون کلا برای اون کار ساخته نشدند. یا درسش رو نخوندند و پیشزمینهشون فرق داره، یا محیط پرسرعت یا کمسرعتش به ذاتشون نمیسازه، و طبیعتا کسی وقت نداره بیست سال برای این آموزش صبر کنه. یعنی به مرحلهی گذشتن از لایههای بالا اصلا نمیرسی. ایرادی هم نداره. آدمها تا چیزی رو امتحان نکنن متوجه ضعف و قوتشون نمیشن. دسته دوم اما، آدمهایی هستن که برای این کار ساخته شدند. پر از استعداد و پتانسیل هم هستند، اما هزار جور تلخی فاصله بین اونها و جهان ایدهآل رو سد کرده. انقدر مانع سر مسیر هست، که مربی نمیتونه به روح اون آدم برسه و بفهمه چه چیزی بهش انگیزه حرکت میده تا حرکتش بده. مورد من مورد کاره، اما هزار مثال راحتتر میشه زد، ازدواج مثلا، تیم ورزشی، یا هر چیزی که لازمهاش برقراری رابطه و همکاری با دیگران باشه. گذر سالیان معمولا این لایههای تلخی رو به وجود میاره. آدمها برخوردی که میبینن رو فراموش نمیکنند و هر برخوردی بدی یک لایه تلخ دیگه به تلخیها اضافه میکنه، و این لایهها در طول سالها انبار میشن.
یک بار یک سوالی پرسیده بودم که آیا آدم همیشه باید برای بالا رفتن تلاش کنه؟ جوابش یک جور بامزهای در واکنش عصبی آقای لارس اولریش، گیتاریست متالیکا در واکنش به انتقادهای دهه نود پیدا شد که نقل به مضمون گفت «متالیکا همیشه در حال اکتشاف جهانه، طرفدارها اگه خوششون نمیاد ما همینیم که هستیم.» اکتشاف جهان، اکتشاف خویشتن. مسأله بالا رفتن نیست. مسأله اکتشافه. همینه که ایرادی نداره که آدم کاری رو امتحان کنه و درش شکست بخوره. اما تلخی، یه نوع تحمیل خودخواسته به روح آدمیزاده برای جلوگیری از این اکتشاف. چه باید کرد برای مقابله با این تلخی؟ جواب این سوال خیلی سخته. خیلی وقتها اتفاقی که میافته اینه که نه فقط مربی، که خود آدمیزاد هم پشت این لایهها دست و پا میزنه و میزنه، تا ناگهان میگه اینجا دیگه جای من نیست.
توانایی گذر از مسائل کوچک یقینا کمکه. اینکه آدمیزاد هر اتفاق و هر برخوردی رو به چشم توهین شخصی نبینه. این چطور ممکنه؟ گاهی با جدا کردن هویت شخصی از کار، از رابطه، یا از هر بحث دیگری. مثال معادلش رو مذهب در نظر بگیرید. شما به یک مسیحی معتقد بگید که عیسی پسر خدا نیست، براتون استدلال نخواهد کرد، بلکه به شدت بهش برخواهد خورد. مسیحیت در حدی بخشی از هویتشه که تفاوتی بین بحث و شخص نیست. آیا ما قادریم این دو رو از هم جدا کنیم؟ اینکه حرف پنج سال پیش رییسم، همسرم، مربیم، شاید، فقط شاید، یک توهین شخصی به من و هویتم نبوده. مسألهای بوده که میشه دربارهاش آزادانه بحث کرد. آزادانه. همینه که آقای جورج واشنگتن در روزهای اول تشکیل کشور آمریکا برای دوستش مینویسه «بگذار که مردم حرفشون رو آزادانه بزنن، وگرنه ما هم در چرخه صعود و سقوط دیگران خواهیم افتاد». یا همینه که تیمی موفقه که اعضاش «ایمنی روانی» داشته باشند، یعنی حرفی رو که لازمه بدون ترس بزنن.
بخشی از این «ترس از صحبت آزادانه» ممکنه از محیط بیاد، و خب در بسیاری از موارد آدمیزاد روی محیط کنترلی نداره، روی رییسش، روی تغییرات روانی دیگران در طول زمان، روی جبر جغرافیایی. اما این سوال همیشگی است که تا چه حد اسیر محیطیم و تا چه حد اسیر خود. از محیط میشه خارج شد. میشه کار جدید، رابطه جدید، یا تیم جدید داشت. حتی میشه کشور جدید داشت. عبور کردن از خود، از تلخی انباشته شده در خود، اما سخته.
آدمها که زنگ میزنند و تقاضای مربی دارن، همیشه میپرسم «به کجای جهان میخوای برسی؟ انگیزه حرکتت چیه؟» ولی شاید باید بپرسم «اجازه میدی از لایهها رد بشم و به روحت برسم؟» سوالهای اول، همیشه وابسته به سوال دومه.
جریان آزاد افکار، مترو - سوم می ۲۰۲۵
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
یک دسته هستند که شکست میخوری چون کلا برای اون کار ساخته نشدند. یا درسش رو نخوندند و پیشزمینهشون فرق داره، یا محیط پرسرعت یا کمسرعتش به ذاتشون نمیسازه، و طبیعتا کسی وقت نداره بیست سال برای این آموزش صبر کنه. یعنی به مرحلهی گذشتن از لایههای بالا اصلا نمیرسی. ایرادی هم نداره. آدمها تا چیزی رو امتحان نکنن متوجه ضعف و قوتشون نمیشن. دسته دوم اما، آدمهایی هستن که برای این کار ساخته شدند. پر از استعداد و پتانسیل هم هستند، اما هزار جور تلخی فاصله بین اونها و جهان ایدهآل رو سد کرده. انقدر مانع سر مسیر هست، که مربی نمیتونه به روح اون آدم برسه و بفهمه چه چیزی بهش انگیزه حرکت میده تا حرکتش بده. مورد من مورد کاره، اما هزار مثال راحتتر میشه زد، ازدواج مثلا، تیم ورزشی، یا هر چیزی که لازمهاش برقراری رابطه و همکاری با دیگران باشه. گذر سالیان معمولا این لایههای تلخی رو به وجود میاره. آدمها برخوردی که میبینن رو فراموش نمیکنند و هر برخوردی بدی یک لایه تلخ دیگه به تلخیها اضافه میکنه، و این لایهها در طول سالها انبار میشن.
یک بار یک سوالی پرسیده بودم که آیا آدم همیشه باید برای بالا رفتن تلاش کنه؟ جوابش یک جور بامزهای در واکنش عصبی آقای لارس اولریش، گیتاریست متالیکا در واکنش به انتقادهای دهه نود پیدا شد که نقل به مضمون گفت «متالیکا همیشه در حال اکتشاف جهانه، طرفدارها اگه خوششون نمیاد ما همینیم که هستیم.» اکتشاف جهان، اکتشاف خویشتن. مسأله بالا رفتن نیست. مسأله اکتشافه. همینه که ایرادی نداره که آدم کاری رو امتحان کنه و درش شکست بخوره. اما تلخی، یه نوع تحمیل خودخواسته به روح آدمیزاده برای جلوگیری از این اکتشاف. چه باید کرد برای مقابله با این تلخی؟ جواب این سوال خیلی سخته. خیلی وقتها اتفاقی که میافته اینه که نه فقط مربی، که خود آدمیزاد هم پشت این لایهها دست و پا میزنه و میزنه، تا ناگهان میگه اینجا دیگه جای من نیست.
توانایی گذر از مسائل کوچک یقینا کمکه. اینکه آدمیزاد هر اتفاق و هر برخوردی رو به چشم توهین شخصی نبینه. این چطور ممکنه؟ گاهی با جدا کردن هویت شخصی از کار، از رابطه، یا از هر بحث دیگری. مثال معادلش رو مذهب در نظر بگیرید. شما به یک مسیحی معتقد بگید که عیسی پسر خدا نیست، براتون استدلال نخواهد کرد، بلکه به شدت بهش برخواهد خورد. مسیحیت در حدی بخشی از هویتشه که تفاوتی بین بحث و شخص نیست. آیا ما قادریم این دو رو از هم جدا کنیم؟ اینکه حرف پنج سال پیش رییسم، همسرم، مربیم، شاید، فقط شاید، یک توهین شخصی به من و هویتم نبوده. مسألهای بوده که میشه دربارهاش آزادانه بحث کرد. آزادانه. همینه که آقای جورج واشنگتن در روزهای اول تشکیل کشور آمریکا برای دوستش مینویسه «بگذار که مردم حرفشون رو آزادانه بزنن، وگرنه ما هم در چرخه صعود و سقوط دیگران خواهیم افتاد». یا همینه که تیمی موفقه که اعضاش «ایمنی روانی» داشته باشند، یعنی حرفی رو که لازمه بدون ترس بزنن.
بخشی از این «ترس از صحبت آزادانه» ممکنه از محیط بیاد، و خب در بسیاری از موارد آدمیزاد روی محیط کنترلی نداره، روی رییسش، روی تغییرات روانی دیگران در طول زمان، روی جبر جغرافیایی. اما این سوال همیشگی است که تا چه حد اسیر محیطیم و تا چه حد اسیر خود. از محیط میشه خارج شد. میشه کار جدید، رابطه جدید، یا تیم جدید داشت. حتی میشه کشور جدید داشت. عبور کردن از خود، از تلخی انباشته شده در خود، اما سخته.
آدمها که زنگ میزنند و تقاضای مربی دارن، همیشه میپرسم «به کجای جهان میخوای برسی؟ انگیزه حرکتت چیه؟» ولی شاید باید بپرسم «اجازه میدی از لایهها رد بشم و به روحت برسم؟» سوالهای اول، همیشه وابسته به سوال دومه.
جریان آزاد افکار، مترو - سوم می ۲۰۲۵
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤240👍57🕊9👌8💯4👏1😁1😢1
حدود سه هفته دیگه ساعت نه و نیم شب به وقت ایران در صفحه اینستاگرامم با دوست قدیمیم پانتهآ وزیری (@pv44telegram) یک لایو مشترک داریم. موضوع صحبت سه تم مربوط به کاره که امیدواریم به درد شرکتکنندگان بخوره. اگر دوست داشتید سوالهای مربوط به سه تم اصلی صحبت رو برام در تلگرام (@FarnoudianAdmin) یا اینستاگرام (Farnoudian) بفرستید و ما قبل از لایو میخونیم و توی صحبت میگنجونیم.
ممنون --> علی
ممنون --> علی
👍126❤86🤩24😍19🔥3
یکم، آقای منیر نصرویی نقاش ساختمان بود و خانم شیلا ابانا توی رستوران کار میکرد. مرد از مراکش و زن از گینه استوایی، در اسپانیا با هم آشنا شده بودند و ازدواج کرده بودند . ولی زندگی با نقاشی و کارگری به سختی میگذشت. مهاجرین گرفتار پرداخت اجاره خانه بودند که دو نفر به فریاد رسیدند و اجارهها رو براشون پرداخت کردند. اسم اون دو نفر لامین و یامال بود. پسر اول خانواده که به دنیا اومد، منیر و شیلا میدونستن اسمش رو چی بذارند: لامین یامال نصرویی ابانا.
دوم، آقای جوان پشت میز پذیرش هتل میپرسه «بار اوله اومدی بارسلون؟» جواب میدم «نه. شونزده سال پیش اومده بودم. همه اون زمان از مسی حرف میزدند». میگه «امروز همه از لامین یامال حرف میزنند. یک چیزهایی توی شهر ما عوض نمیشه.»
سوم، توی شهر قدم میزنم. امروز بازی ال کلاسیکو بین رئال مادرید و بارسلوناست. پیرهن لامین یامال تن نصف آدمهای شهر است. عکسهایش توی مغازههاست و عکس لبخندش جلوی درها. فکر میکنم بچگی است که نقش ژن و شانس و مدیر استعدادیابی باشگاه بارسلونا و هزار چیز دیگر رو نادیده بگیری، اما قصه این دو نفر رو هم نباید نادیده گرفت. خود لامین یامال قصه را نادیده نگرفته و هر بار که گل میزند با دستهایش کد پستی محله بچگی را نشان میدهد: لامین یامال هستم، هفده ساله، از محله روکافاندای شهر ماتارو، و شهر بارسلون به لطف نیکی آن دو نفر اسمشان را تا سالها فریاد خواهد زد.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
دوم، آقای جوان پشت میز پذیرش هتل میپرسه «بار اوله اومدی بارسلون؟» جواب میدم «نه. شونزده سال پیش اومده بودم. همه اون زمان از مسی حرف میزدند». میگه «امروز همه از لامین یامال حرف میزنند. یک چیزهایی توی شهر ما عوض نمیشه.»
سوم، توی شهر قدم میزنم. امروز بازی ال کلاسیکو بین رئال مادرید و بارسلوناست. پیرهن لامین یامال تن نصف آدمهای شهر است. عکسهایش توی مغازههاست و عکس لبخندش جلوی درها. فکر میکنم بچگی است که نقش ژن و شانس و مدیر استعدادیابی باشگاه بارسلونا و هزار چیز دیگر رو نادیده بگیری، اما قصه این دو نفر رو هم نباید نادیده گرفت. خود لامین یامال قصه را نادیده نگرفته و هر بار که گل میزند با دستهایش کد پستی محله بچگی را نشان میدهد: لامین یامال هستم، هفده ساله، از محله روکافاندای شهر ماتارو، و شهر بارسلون به لطف نیکی آن دو نفر اسمشان را تا سالها فریاد خواهد زد.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤298👍31👏29🔥1
اول، وسط شام کاری هستم و حرف از گوگرد پارسی به چین بردن و کاسه چینی به روم آوردن. طرف دارد میگوید که آرزو دارد که شرکتشان را به بهترین محل برای کار تبدیل کند. آدمها شاد بروند و شاد بیایند و وقتی کارشان تمام شد، فکر کنند که یک چیزی به زندگیشان اضافه شده. گفتم رفیقی دارم که کارش اینست و در کارش سرآمدِ همهی آنها که تا به حال شناختهام. هر بار از زندگی حرف زدهایم، آنقدر یاد گرفتهام که نشستهام و نوشتهام. آن زمان که زیاد مینوشتم، بخش زیادی از نوشتهها حاصل صحبت با این رفیق بود. ناگهان طرف در میآید که جدی؟ این رفیقت حاضر است با من کار کند؟ معرفی میکنی؟ دو خط دیگر از کارهای رفیق تعریف میکنم، علاقهمندتر میشود. میگویم معرفی با بنده.
دوم، حتی یک لحظه قصد استخدام کردن رفیق را نداشتم، صرفا داشتم سر شام قصه تعریف میکردم ولی داستان جدی شد. میرسم دم خانه و از توی همان خیابان به رفیق زنگ میزنم. رفیق حالش بد بود و من بیخبر بودم. وسط داستان «تعدیل نیرو» گیر افتاده بود و احساس میکرد که کسی ارزشی برای استعداد و توان و سالها تجربهاش قائل نیست. فکر میکرد که به جای پایان زندگی کاریش با یک حرکت قشنگ و یک درخشش فوقالعاده، باید صبر کند تا اخراجش کنند. حال بدی است و حس مزخرفی. برای بهبود حال، رفیق دوستش را دعوت کرده بود تا یک شب کنار هم لبی تر کنند و گپی بزنند، که از قضای روزگار شرکت آن دوست هم همان هفته تعدیل نیرو کرده بود و دوستِ اخراجشده با حال نزارتر از رفیق ما رفته بود مهمانی و با هم دور خمره اشک ریخته بودند. بعد بیخبر از همهجا، منی که داشتم سر شام قصه میگفتم رسیدم و گفتم فلانی، دوست داری با یکی صحبت کنی و اوضاع شرکتش را بهتر کنی؟ از این طرف تلفن لبخند زدن رفیق را میدیدم.
سوم، صبحانه کاری دارم و باید شش از خانه بزنم بیرون. از چهار غلت میزنم و نگران که خواب بمانم. بالاخره تسلیم میشوم و تلفن را برمیدارم. وسط شب تار از رفیق یک پیغام رسیده: «از زنگت ممنون. نشستم اینجا و فکر میکنم معجزه یعنی همین تلفن تو بعد از اون شبنشینی پر از درد». از این به بعد سر شامهای کاری بیشتر قصه تعریف میکنم. آدمیزاد قصهگوست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
دوم، حتی یک لحظه قصد استخدام کردن رفیق را نداشتم، صرفا داشتم سر شام قصه تعریف میکردم ولی داستان جدی شد. میرسم دم خانه و از توی همان خیابان به رفیق زنگ میزنم. رفیق حالش بد بود و من بیخبر بودم. وسط داستان «تعدیل نیرو» گیر افتاده بود و احساس میکرد که کسی ارزشی برای استعداد و توان و سالها تجربهاش قائل نیست. فکر میکرد که به جای پایان زندگی کاریش با یک حرکت قشنگ و یک درخشش فوقالعاده، باید صبر کند تا اخراجش کنند. حال بدی است و حس مزخرفی. برای بهبود حال، رفیق دوستش را دعوت کرده بود تا یک شب کنار هم لبی تر کنند و گپی بزنند، که از قضای روزگار شرکت آن دوست هم همان هفته تعدیل نیرو کرده بود و دوستِ اخراجشده با حال نزارتر از رفیق ما رفته بود مهمانی و با هم دور خمره اشک ریخته بودند. بعد بیخبر از همهجا، منی که داشتم سر شام قصه میگفتم رسیدم و گفتم فلانی، دوست داری با یکی صحبت کنی و اوضاع شرکتش را بهتر کنی؟ از این طرف تلفن لبخند زدن رفیق را میدیدم.
سوم، صبحانه کاری دارم و باید شش از خانه بزنم بیرون. از چهار غلت میزنم و نگران که خواب بمانم. بالاخره تسلیم میشوم و تلفن را برمیدارم. وسط شب تار از رفیق یک پیغام رسیده: «از زنگت ممنون. نشستم اینجا و فکر میکنم معجزه یعنی همین تلفن تو بعد از اون شبنشینی پر از درد». از این به بعد سر شامهای کاری بیشتر قصه تعریف میکنم. آدمیزاد قصهگوست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤426👍52👏10👌7😍4😁3✍2🥰2🏆2🔥1🤣1
ساعت ده شب، توی راه برگشت، دو خانم را میبینم که شراب سفیدهایشان را روی میز جلویشان گذاشتهاند و حرف میزنند. این دو نفر را دیده بودم. درست سه ساعت و نیم پیش. به سمت اسکلهی وابان که میرفتم توی همین حالت نشسته بودند و دو تا گیلاس شراب سفید جلویشان بود. سه ساعت و نیم گذشته. شدنیست که بعد از این همه زمان اینها همان آدمها باشند؟ چرا از صدها آدمی که امشب دیدم این دو نفر یادم مانده؟ توی ذهنم یک جرقه میزند: یکیشان پشت لباسش باز بود و وقتی به سمت بندر میرفتم، متوجه یک تتوی درخت کوچک پشت شانه راست شده بودم. سرم را برگرداندم و تتوی درخت کوچک را دیدم. همان دو نفر بودند که همانجا نشسته بودند. حداقل پانصد نفر توی حیاط ده دوازده رستوران آن قسمت نشسته بودند و حواسم میتوانست به هر کدام از این آدمها برود، ولی به خاطر یک درخت کوچک متوجه این دو نفر شده بودم. میشد هیچکدام آن پانصد نفر را واقعا «نبینم»، یا دوازده سیزدهتایشان را ببینم. اما انتخاب «حواس» این دو نفر بود.
به چند ساعت گذشته فکر میکنم. یکی از کارهای بعدازظهر آن روز قرار بود سر زدن به خانه قدیمی آقای نیکوس کازانتزاکیس عزیز باشد و چند دقیقه مداقه در «زوربای یونانی» و «آخرین وسوسه مسیح» و الی آخر. چرا از همهجا عکس گرفتم ولی کلا خانه آقای کازانتزاکیس را فراموش کردم؟ یادم افتاد که درست سر آن کوچه یک مرد و زن آمریکایی پشت سرم راه میرفتند و مرد تعریف میکرد که فلانی داشت ورشکست میشد اما شانسی که آورده بود این بود که قیمت فلان سهامی که خریده بود بالا رفته بود و در نتیجه حداقل فعلا از ورشکستگی نجات پیدا کرده بود. خانم در جوابش گفت که گاهی فکر میکند که آیا واقعا نوع بشر بعد از این همه سال بهترین مکانیسم برخوردش با زندگی آدمها باید بالا و پایین رفتن قیمت سهام باشد؟ و فکرم رفته بود توی سیستم بانکی و اینکه چطور تجار هلندی قرن چهاردهم با تقسیم سهام کشتی بین مردم ریسکشان را کمتر کرده و بازار سهام را درست کرده بودند و توی این فکرها، از سر خیابان کازانتزاکیس اینها عکس گرفته بودم و برگشته بودم.
میگویند «آدمیزاد باید در لحظه زندگی کند»، اما آدمیزاد کلا انتخابی به جز زندگی در لحظه ندارد. مساله لحظه نیست، مسیر حواس آدمی در آن لحظه خاص است. توی پروفایل تلگرام دو سال است که جمله آقای هنری دیوید تورو را نوشتهام: «فقط آن روزی طلوع میکند که وقت طلوعش بیداریم». آن لحظهای که حواسمان به آن هست، آن روزی که به روز بودنش «توجه» داریم. لحظه را مسیر حواس آدمیزاد رقم میزند، گاهی ناآگاهانه، مثل دیدن تتوی درخت کوچک، گاهی آگاهانه، مثل جاودانه کردن آن لحظه با نوشتن از آن. گاهی آگاهانه مثل بیرون رفتن به قصد عکاسی، گاهی ناآگاهانه مثل برگشتن از سر کوچه آقای کازانتزاکیس. هر کدام که باشد، مسیر حواس آدمیزاد در آن لحظه زندگیش را تعیین میکند، بعد «زندگی» آدمیزاد مجموع تمام این توجهاتِ لحظهای در بازهی زمان است. در هر لحظه هزاران انتخاب آگاهانه و ناآگاهانه داریم. انتخاب این لحظه کدام است؟
ژوئن ۲۰۲۵ - دیروقت شب، شهر قدیم آنتیب
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
به چند ساعت گذشته فکر میکنم. یکی از کارهای بعدازظهر آن روز قرار بود سر زدن به خانه قدیمی آقای نیکوس کازانتزاکیس عزیز باشد و چند دقیقه مداقه در «زوربای یونانی» و «آخرین وسوسه مسیح» و الی آخر. چرا از همهجا عکس گرفتم ولی کلا خانه آقای کازانتزاکیس را فراموش کردم؟ یادم افتاد که درست سر آن کوچه یک مرد و زن آمریکایی پشت سرم راه میرفتند و مرد تعریف میکرد که فلانی داشت ورشکست میشد اما شانسی که آورده بود این بود که قیمت فلان سهامی که خریده بود بالا رفته بود و در نتیجه حداقل فعلا از ورشکستگی نجات پیدا کرده بود. خانم در جوابش گفت که گاهی فکر میکند که آیا واقعا نوع بشر بعد از این همه سال بهترین مکانیسم برخوردش با زندگی آدمها باید بالا و پایین رفتن قیمت سهام باشد؟ و فکرم رفته بود توی سیستم بانکی و اینکه چطور تجار هلندی قرن چهاردهم با تقسیم سهام کشتی بین مردم ریسکشان را کمتر کرده و بازار سهام را درست کرده بودند و توی این فکرها، از سر خیابان کازانتزاکیس اینها عکس گرفته بودم و برگشته بودم.
میگویند «آدمیزاد باید در لحظه زندگی کند»، اما آدمیزاد کلا انتخابی به جز زندگی در لحظه ندارد. مساله لحظه نیست، مسیر حواس آدمی در آن لحظه خاص است. توی پروفایل تلگرام دو سال است که جمله آقای هنری دیوید تورو را نوشتهام: «فقط آن روزی طلوع میکند که وقت طلوعش بیداریم». آن لحظهای که حواسمان به آن هست، آن روزی که به روز بودنش «توجه» داریم. لحظه را مسیر حواس آدمیزاد رقم میزند، گاهی ناآگاهانه، مثل دیدن تتوی درخت کوچک، گاهی آگاهانه، مثل جاودانه کردن آن لحظه با نوشتن از آن. گاهی آگاهانه مثل بیرون رفتن به قصد عکاسی، گاهی ناآگاهانه مثل برگشتن از سر کوچه آقای کازانتزاکیس. هر کدام که باشد، مسیر حواس آدمیزاد در آن لحظه زندگیش را تعیین میکند، بعد «زندگی» آدمیزاد مجموع تمام این توجهاتِ لحظهای در بازهی زمان است. در هر لحظه هزاران انتخاب آگاهانه و ناآگاهانه داریم. انتخاب این لحظه کدام است؟
ژوئن ۲۰۲۵ - دیروقت شب، شهر قدیم آنتیب
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤261👍32👏19🔥4🤔2😍2🍓1
Forwarded from پانتهآ وزیری
خدمت شما. فایل صوتی رو هم امشب میگذارم پادکست و لینکش رو میگذارم اینجا
پیشاپیش، ممنون از حمایتتون ❤️
https://youtu.be/4aOpv2fKCs0
پیشاپیش، ممنون از حمایتتون ❤️
https://youtu.be/4aOpv2fKCs0
YouTube
گفتگوی لایو با علی فرنود در مورد پیشرفت شغلی، شبکه سازی، و تعادل کار و زندگی
در طول دوستی بیست ساله من و علی گپ و گفت در مورد کار و زندگی پررنگ بوده. الان که هردو دکترا داریم، ازدواج کردهایم، بچه داریم، و در کار پیشرفت کردهایم - و در اواخر دهه چهل سالگی هستیم - نگاهی به این موضوع که همه اینها با هم چطور انجام میشود دلپذیر است.…
❤156🙏14❤🔥7👍6👌1
بار اول که دیدمش فرانسه کنفرانس بودم. خوب صحبت کرد، و گفت موسس فلان موسسه هستم. گفتم ببینم داستان موسسه چیه و رفتم باهاش صحبت کردم. خوب حرف میزد و گرم بود. گفت که دو سال پیش از کارش خسته شده و اومده بیرون. فکر کرده وارد کدوم صنعت بشه و دیتاسنترها رو انتخاب کرده. یک سال و نیم با پول خودش هر چی کنفرانس بوده رفته و همهی آدمهای مهم این صنعت رو شناخته و بعد هم موسسهی خودش رو شروع کرده.
بعد از صحبت گفت با هم سلفی بگیریم، و سلفی رو کنار یک مجموعهی سلفیها گذاشت توی لینکدین و گفت امروز توی کنفرانس با این آدمها آشنا شدم و از آشناییشون خوشحالم. ما هم اظهار ارادت کردیم.
وقتی داشتم میرفتم وگاس کنفرانس، بهم پیغام داد که آقا حتما ببینمت. اومد و دیدم گرمتر از سری قبلیه. کلی گپ زدیم، و این دفعه دیگه همه رو میشناخت. شب توی مراسم شام اومد سر میز ما و با همه با گرمی صحبت کرد. به نفر کناریم گفتم من این آقا رو سه ماه پیش دیدم ولی انگار سالهاست که میشناسمش. نه چیزی از من میخواد، نه طلب و بدهی داره، صرفا رفیقم شده. گفت حالا در مورد من از سه ماه بیشتره، ولی قصه کلا همینه. ایشون جدیده توی این صنعت، هیچ کسی رو طولانیمدت نمیشناسه، ولی قدرت فوقالعادهای برای ارتباط برقرار کردن و صمیمیت با آدمها داره، و از همون هم استفاده کرده تا خودش رو جا کنه.
توی راه برگشت به این حرف آقای کناری زیاد فکر میکردم. طرف از قدرت استثناییش استفاده کرده و کلا وارد یه صنعت جدید شده. در ظرف یک سال و نیم یکی از پادکستهای معروف این صنعت رو زده و صدای آدمهاش شده. اگر فردا جهان کن فیکون بشه و لازم باشه در یک سال و نیم از صفر به جایی برسیم، قدرت استثنایی ما چه چیزیه؟ جواب یک کلمهای نیست، ولی خوراک فکریه. سوپرپاور آدمیزاد، نه برای پرواز، که برای از نو ساختن خویش.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
بعد از صحبت گفت با هم سلفی بگیریم، و سلفی رو کنار یک مجموعهی سلفیها گذاشت توی لینکدین و گفت امروز توی کنفرانس با این آدمها آشنا شدم و از آشناییشون خوشحالم. ما هم اظهار ارادت کردیم.
وقتی داشتم میرفتم وگاس کنفرانس، بهم پیغام داد که آقا حتما ببینمت. اومد و دیدم گرمتر از سری قبلیه. کلی گپ زدیم، و این دفعه دیگه همه رو میشناخت. شب توی مراسم شام اومد سر میز ما و با همه با گرمی صحبت کرد. به نفر کناریم گفتم من این آقا رو سه ماه پیش دیدم ولی انگار سالهاست که میشناسمش. نه چیزی از من میخواد، نه طلب و بدهی داره، صرفا رفیقم شده. گفت حالا در مورد من از سه ماه بیشتره، ولی قصه کلا همینه. ایشون جدیده توی این صنعت، هیچ کسی رو طولانیمدت نمیشناسه، ولی قدرت فوقالعادهای برای ارتباط برقرار کردن و صمیمیت با آدمها داره، و از همون هم استفاده کرده تا خودش رو جا کنه.
توی راه برگشت به این حرف آقای کناری زیاد فکر میکردم. طرف از قدرت استثناییش استفاده کرده و کلا وارد یه صنعت جدید شده. در ظرف یک سال و نیم یکی از پادکستهای معروف این صنعت رو زده و صدای آدمهاش شده. اگر فردا جهان کن فیکون بشه و لازم باشه در یک سال و نیم از صفر به جایی برسیم، قدرت استثنایی ما چه چیزیه؟ جواب یک کلمهای نیست، ولی خوراک فکریه. سوپرپاور آدمیزاد، نه برای پرواز، که برای از نو ساختن خویش.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤343👍77👌22🤔8
دیروز روز طولانیای بود. تمام این روزهای کنفرانس و سخنرانی و ناهار و شام و مهمانی و شبکهسازی و ساختن برند شخصی و حرفهای و معرفی شرکت روزهای طولانیای هستند. باید حرفهات رو آماده کنی و جلوی یک عده که متخصص اون کار هستن و در بسیاری از موارد صاحبنظر هستن ارائه کنی و تمام مدت حواست صد و ده درصد جمع باشه و هفت شب هم مثل یازدهی صبح با لبخند به همه جواب بدی و هم برای کسی که میپرسه بیرون کار تفریحت چیه جواب داشته باشی و هم برای کسی که میپرسه تفاوت توربین و ژنراتور خطی چیه.
دیشب اما، وسط همهی این حرفها، وسط پذیرش سفارت دانمارک و بحث و فحص دربارهی مسائل فنی، یک لحظهی سکوت و تنهایی و تامل پیش اومد و فکر کردم سالها پیش چقدر چنین بعدازظهر و چنین عصری به نظرم جالب و رویایی میاومد و بعد یاد کسی افتادم که وجودش آرزوی سالیان قبل رو میسر کرد: کارمند سادهی دانشگاه، خانم کریس بنسون. آدمی که این سر دنیا، ندیده و نشناخته، به دانشجوی ایرانی که دنبال مدارکش و کارهای ویزا و دکتراش میدوید هزار جور اطمینان خاطر داد و انعطاف به خرج داد تا همهی مدارکش آماده بشن و برسن. بعد که دانشجوی ایرانی رسید، هزار جور باهاش رفاقت کرد و با گرمای وجودش کمکش کرد که حداقل توی راهروی اون یه ذره دانشکده برای خودش احساس غربت و دوری نکنه تا بقیه برسن، و بماند که با وانتش ده بار دانشجوهای بینالمللی رو از فرودگاه برداشت و تا منزل جدیدشون رسوند.
یادمه وقتی رسیدم آمریکا قبل از هر چیز رفتم ببینم این خانم کریس بنسون کیه که موقع دریافت مدارک به من این حس رو داده که برای کار طاقتفرسای گرفتن پذیرش و اسکالرشیپ از هزاران کیلومتر دورتر انگار که یه منشی شخصی دارم، و زنی مزرعهدار رو دیدم شصت و چند ساله، که شور زندگی از وجودش میبارید. چند سال بعد که خبر فوت کریس رسید، اولین پست طولانی پابلیک رو نوشتم و شمعی شد برای به دنیا اومدن وبلاگی که بعدها به اسم «فرنودیان» شناخته شد و چند سال بعد از اون تبدیل شدن به نوشتههایی دربارهی کار که جای من رو در زندگی حرفهای بازتر کردن و به شبکه سازیم کمک کردن.
کارمون رو خوب انجام بدیم و به دیگران محبت کنیم. نه فداکاری، صرفا محبت. صرفا بدونیم که سادهتر کردن راه پبشروی دیگران بهترین کاریست که میتونیم براشون انجام بدیم. کارمند «ساده»ی دانشگاه هم که باشیم، نوری خواهیم بود برای هر کسی که لحظهای در زندگیش حضور داشتیم. دیشب، در اقامتگاه سفیر، توی اتاق پیانو و با وجود همهی خستگی، آدمی که یادم اومد کریس بنسون بود. شور زندگی و محبتش به من هزار کمک کرد. یادش گرامی.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
دیشب اما، وسط همهی این حرفها، وسط پذیرش سفارت دانمارک و بحث و فحص دربارهی مسائل فنی، یک لحظهی سکوت و تنهایی و تامل پیش اومد و فکر کردم سالها پیش چقدر چنین بعدازظهر و چنین عصری به نظرم جالب و رویایی میاومد و بعد یاد کسی افتادم که وجودش آرزوی سالیان قبل رو میسر کرد: کارمند سادهی دانشگاه، خانم کریس بنسون. آدمی که این سر دنیا، ندیده و نشناخته، به دانشجوی ایرانی که دنبال مدارکش و کارهای ویزا و دکتراش میدوید هزار جور اطمینان خاطر داد و انعطاف به خرج داد تا همهی مدارکش آماده بشن و برسن. بعد که دانشجوی ایرانی رسید، هزار جور باهاش رفاقت کرد و با گرمای وجودش کمکش کرد که حداقل توی راهروی اون یه ذره دانشکده برای خودش احساس غربت و دوری نکنه تا بقیه برسن، و بماند که با وانتش ده بار دانشجوهای بینالمللی رو از فرودگاه برداشت و تا منزل جدیدشون رسوند.
یادمه وقتی رسیدم آمریکا قبل از هر چیز رفتم ببینم این خانم کریس بنسون کیه که موقع دریافت مدارک به من این حس رو داده که برای کار طاقتفرسای گرفتن پذیرش و اسکالرشیپ از هزاران کیلومتر دورتر انگار که یه منشی شخصی دارم، و زنی مزرعهدار رو دیدم شصت و چند ساله، که شور زندگی از وجودش میبارید. چند سال بعد که خبر فوت کریس رسید، اولین پست طولانی پابلیک رو نوشتم و شمعی شد برای به دنیا اومدن وبلاگی که بعدها به اسم «فرنودیان» شناخته شد و چند سال بعد از اون تبدیل شدن به نوشتههایی دربارهی کار که جای من رو در زندگی حرفهای بازتر کردن و به شبکه سازیم کمک کردن.
کارمون رو خوب انجام بدیم و به دیگران محبت کنیم. نه فداکاری، صرفا محبت. صرفا بدونیم که سادهتر کردن راه پبشروی دیگران بهترین کاریست که میتونیم براشون انجام بدیم. کارمند «ساده»ی دانشگاه هم که باشیم، نوری خواهیم بود برای هر کسی که لحظهای در زندگیش حضور داشتیم. دیشب، در اقامتگاه سفیر، توی اتاق پیانو و با وجود همهی خستگی، آدمی که یادم اومد کریس بنسون بود. شور زندگی و محبتش به من هزار کمک کرد. یادش گرامی.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤584👍33🕊22👏17😢3👀3💔2🤝2
هاروارد بیزنس ریویو یه مقالهی جالب داشت بر اساس تحقیقی که پارسال روی نظرات مثبت و منفی برای بیزنسها انجام شده بود. نوشته بود که اکثر کسب و کارها به محض دیدن نظر منفی، یک جواب طولانی برای این نظر مینویسن و سعی میکنند دل مشتری رو به دست بیارن و از زهر نظر کم کنن، در حالی که تحقیق نشون میده اگر از نظرهای مثبت تشکر کنند، بیشتر دیده میشن، نظرهای مثبت بیشتری دریافت میکنند، حجم تقاضا بالا میره، و در نتیجه میتونن پول بیشتری هم دریافت کنند! توی این تحقیق، نسبت پاسخ به نظرات مثبت به منفی رو برای هتلها حساب کرده بودن، و به ازای هر ده درصد که این نسبت بالاتر میرفت، هتل به طور متوسط ماهی ۱۶۴ دلار بیشتر درآمد داشت.
از دیشب که مقاله رو خوندم دارم فکر میکنم که زندگی عادی آدمیزاد هم همینه. تکامل ذهن ما رو به بخشهای منفی زندگی حساستر کرده و این صرفا یک راهکار دفاعیه برای بقا. هزاران سال پیش، انسانی که یک تجربهی منفی رو به خاطر میسپرد، احتمال اینکه توسط گرگ خورده بشه کمتر بود. نتیجهی این داستان اما در زندگی مدرن اینه که یک برخورد بد، انسان سمی، یا تجربهی بد بخش خیلی بزرگتری از ذهن رو اشغال میکنه. حضور یک آدم منفی سر کار بیشتر از صد آدم مثبت در تجربهی کاری تاثیر میذاره، یک آدم سمی در یک جمع بزرگ دوستانه باعث روزها فکر و خیال میشه، و خودتون این خط فکری رو بگیرید و مثالش رو پیدا کنید. نمیخوام یه تحقیق کوچیک رو به کل زندگی تعمیم بدم، اما شاید اگه یاد بگیریم که روی بخشهای مثبت سرمایهگذاری کنیم و پهنای باند ذهنمون رو صرف پاسخ به هر نظر منفی نکنیم، بازده سرمایهی بهتری خواهیم داشت. از گرگها هنوز باید حذر کرد، ولی احتمال خورده شدنمون در جهان مدرن کمتر شده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
از دیشب که مقاله رو خوندم دارم فکر میکنم که زندگی عادی آدمیزاد هم همینه. تکامل ذهن ما رو به بخشهای منفی زندگی حساستر کرده و این صرفا یک راهکار دفاعیه برای بقا. هزاران سال پیش، انسانی که یک تجربهی منفی رو به خاطر میسپرد، احتمال اینکه توسط گرگ خورده بشه کمتر بود. نتیجهی این داستان اما در زندگی مدرن اینه که یک برخورد بد، انسان سمی، یا تجربهی بد بخش خیلی بزرگتری از ذهن رو اشغال میکنه. حضور یک آدم منفی سر کار بیشتر از صد آدم مثبت در تجربهی کاری تاثیر میذاره، یک آدم سمی در یک جمع بزرگ دوستانه باعث روزها فکر و خیال میشه، و خودتون این خط فکری رو بگیرید و مثالش رو پیدا کنید. نمیخوام یه تحقیق کوچیک رو به کل زندگی تعمیم بدم، اما شاید اگه یاد بگیریم که روی بخشهای مثبت سرمایهگذاری کنیم و پهنای باند ذهنمون رو صرف پاسخ به هر نظر منفی نکنیم، بازده سرمایهی بهتری خواهیم داشت. از گرگها هنوز باید حذر کرد، ولی احتمال خورده شدنمون در جهان مدرن کمتر شده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
❤265👍104👏12🤔3🥰2
