چشمهایم را باز نگه میدارم و به او خیره میشوم. چهرهاش از آن چهرههایی است که آدم از نگاه کردن به آن اکراه دارد، چرا که آدم را در خود غرق میکند. وقتی فکرش را میکنم، میبینم میتوانم دائم نگاهش کنم. نمیتوانم عادی باشم و نگاهم را از او برگردانم زیرا او مال من است.
ما تمامش میکنیم – کالین هوورابتدای کار به خودم میتازم، میگویم خسته ام کردی دیگر و بعد میبینم فقط بی زبان ترین کسی که میشد دم دستم پیدا کنم را انتخاب کرده ام. در جدل با خودم سریع کوتاه می آیم و میگذارم هر چه دارد بارم کند چون میدانی اینطوری فقط یک دلیل انتخاب میشود و آن دلیل هم سعی در دفاع از خود ندارد. اما وقتی سراغ دور و برم میروم عاصی میشوم، دلایل آنقدر زیادند که وقت نمیکنم همه را تبرعه کنم در آخر هم میگویم خب این همه ناسازگاری یعنی کسی که وصله ناجور است منم؟
خاطرات راهبی که رودخانه با خود آورددلم میخواهد کمی با تو درددل کنم و از چیزهایی بگویم که در این لحظه فکرم را به خود مشغول کردهاند؛ با تمام جزئیات روزها ساعتهایی که با هم گذراندهایم. این برای تو نیز فرصتی است که مرا به یاد بیاوری.
دختر پرتقالی – یوستین گُردرمن احساس بیحسی میکنم، من نمیتونم احساساتم رو، بدنم رو، قلبم رو حس کنم؛ طوری رفتار میکنم که انگار هستن، انگار حالم خوبه، ولی صادقانه مغزِ خودم، منو گیج میکنه.
The Words I Wish I Said – Caitlin Kellyبچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشم، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.
سال بلوا – عباس معروفینمیدانید که از این حال چهقدر بیزارم. نمیدانید اگر میتوانستم با چه لذتی همه چیز و همهکس را میگذاشتم و پی کار خود میرفتم.
قمارباز – فیودور داستایوسکیروزگار همیشه بر یک قرار نمیماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام میشود، بهار میآید.
جای خالی سلوچ – محمود دولتآبادیآسمان لاجوردی، باغچهی سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسيم آرامی بوی گلها را تا اين جا میآورد. ولی چه فايده؟ من ديگر از چيزی نمیتوانم کیف بكنم.
سه قطره خون – صادق هدایتوقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ میشوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب میآید و مردم میگویند: «هی. همه دارن از روی پل میپرن پایین، تو چرا نمیپری؟»
جزء از كل – استیو تولتزگنگ بود! همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادلهای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمیآوردم. بعد از تو، آن شهر جای ماندن نبود! فرار کردم از تو… از خودم… از قول و قرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجهی افکار پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست… نشستم و پاییز هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان… نه… گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست. دلیل تو بودی… هوا تو بودی… نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمیآمد.
چیزهایی هست که نمیدانی – علی سلطانیگاهی اوقات بهتر است تمام مسیر پیش رویت را نبینی. بگذار زندگی غافلگیرت کند. آن بیرون، ستارههای بیشتری از آنهایی که فقط اسمی دارند، هست. و همهی آنها زیبا هستند.
اقیانوسی در ذهن – کلر وندرپولForwarded from Anarconomy
فرقه مرگسالار زندگی رو نجس میدونه، بنابراین مردن رو یک موفقیت حساب میکنه. حتی تاریخ مذهبی خودش رو هم از همین دریچه نگاه میکنه. اگه اصرار داره که دختر پیامبر در هنگام وفات هجده ساله بود برای اینه که بگه خیلی زود به موفقیت رسید! معنی نداره ازش بپرسی علیاصغر رو، که معلوم نیست وجود داشته، چرا انقدر بزرگ کردید. بزرگش کرده چون نوزادی بود که در مردن موفق بود! اگه شناخت درستی از جنس این حیاتستیزی نداشته باشی، تصور میکنی حرص آخوند در رسیدن به صدسالگی از روی علاقه به زندگیه. اما دلیلش صرفا دور بودن از عوامل پرریسکه. که یا یک دوری پسیوه یا یک دوری اکتیو. دوری پسیو از ریسک، در یک نمونه یعنی لازم نباشه کار کنی، پس لازم نباشه بری بیرون از خونه، و پس در معرض فاکتورهایی که عمرت رو کوتاه میکنند قرار نگیری. دوری اکتیو یعنی یه عده به عنوان پزشکان دربار حواسشون باشه که بدنت با کمبودی مواجه نشه. در هر دو حالت، تلاش برای بقا توجیه قبیلهای داره: «باید زنده بمانم چون فرقه به من نیاز دارد». همزمان که این تلاش رو انجام میده، از زندگی هم بدش میاد. برای همینه که دیوار خونه مرجع شیعه رطوبت داره و سالها برای اون رطوبت کاری انجام نمیده، و بوی نم به جزء جداییناپذیر فضای منزلش تبدیل میشه. چون زندگی نجسه، و چرا باید به نجاست اهمیت داد؟
در برابر چنین فرقهای، نباید به مرگ مراجعه کنی، چون نمیتونی تو بازیای که اونها قرنها داخلش هستند و الان در اوجش هستند، برنده بشی. خودکشی، افسردگی، عزا، غصهخوری رو باید برای خودت ممنوع کنی. چون مسئله فقط این نیست که پذیرفتن باخته، بلکه پذیرفتن بازی اونهاست. اونها از خداشونه که در خودت فرو بری، و سپس به یونگ و مونگ و جونگ مراجعه کنی، و نهایتا به دارو. اونها از خداشونه که تو هم به تدریج زندگی رو نجس ببینی. پس دقیقا باید آرزوشون رو به باد بدی، و طوری رفتار کنی که انگار مرگ وجود نداره. و برای اینکه نشون بدی مرگ وجود نداره لازم نیست یک حیات سرشار از حس خوب داشته باشی. دقیقا در بدترین شرایط اقتصادی، و بدترین شرایط خانوادگی، و بدترین شرایط عاطفی و بدترین شرایط اجتماعی باید از زندگی طرفداری کرد. دقیقا داخل سیاهچاله که باید به خدایان مرگ دهنکجی کرد.
در برابر چنین فرقهای، نباید به مرگ مراجعه کنی، چون نمیتونی تو بازیای که اونها قرنها داخلش هستند و الان در اوجش هستند، برنده بشی. خودکشی، افسردگی، عزا، غصهخوری رو باید برای خودت ممنوع کنی. چون مسئله فقط این نیست که پذیرفتن باخته، بلکه پذیرفتن بازی اونهاست. اونها از خداشونه که در خودت فرو بری، و سپس به یونگ و مونگ و جونگ مراجعه کنی، و نهایتا به دارو. اونها از خداشونه که تو هم به تدریج زندگی رو نجس ببینی. پس دقیقا باید آرزوشون رو به باد بدی، و طوری رفتار کنی که انگار مرگ وجود نداره. و برای اینکه نشون بدی مرگ وجود نداره لازم نیست یک حیات سرشار از حس خوب داشته باشی. دقیقا در بدترین شرایط اقتصادی، و بدترین شرایط خانوادگی، و بدترین شرایط عاطفی و بدترین شرایط اجتماعی باید از زندگی طرفداری کرد. دقیقا داخل سیاهچاله که باید به خدایان مرگ دهنکجی کرد.
«دم صبح، خواب و بیدار فکر میکردم که حالم تاریک است، بد نیست، دردناک، غمزده یا چیزی از این نوع نیست، کدر است. روحم در دلم جا دارد و فضای دلم بسته و خفه است حال سرداب و پستو را دارد با کپک و بویِ نا. روحم در گودال افتاده و تقلا میکند و میخزد که بیرون بیاید و آسمان باز را نگاه کند. روی کوه، دیدِ دور، تپه و ماهور و منظرهی متنوع، چشماندازِ آرزوی روح من است. امّا در گودال، زمانش به انتظار میگذرد و انتظارش تاریک است.»
روزها در راه_شاهرخ مسکوبما برای چیزهای اشتباه ارزش قائلیم.
و همین باعث میشود: تمام زندگیمان سر و ته شود. درباره این باید خیلی فکر کنیم.
و همین باعث میشود: تمام زندگیمان سر و ته شود. درباره این باید خیلی فکر کنیم.
سه شنبهها با موری – میچ آلبومﻧﻤﻮﻧﻪاﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻋﺸﻘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﻋﺸﻖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺩ. ﺍﺳﺎﺱ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻧﻪ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻭﺍﻗﻊ. ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺅﯾﺎﺳﺖ ﺁﻧﺎﻥ میتوانند ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻬﯿﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ﺭﺅﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﺷﺨﺺ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺗﺠﻠﯽ ﯾﺎﺑﺪ، ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﻨﺠﻤﺪ میشوند.
هنر عشق ورزیدن – اریک فروم