◢ٰٰٰٖٜٖٖٜ۬⃟ 🕯؋ـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬انـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬وـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬๛شـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬بـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬🕯◢ٰٰٰٖٜٖٖٜ۬⃟‌‌🕯
13 subscribers
70 photos
13 videos
70 links
🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯
اٖؒگٖؒرٖؒ تٖؒمٖؒاٖؒمٖؒ ؋ٖؒـٖؒاٖؒنٖؒوٖؒ๛ٖؒ هٖؒاٖؒےٖؒ شٖؒبٖؒ رٖؒاٖؒ

هٖؒمٖؒ رٖؒوٖؒشٖؒنٖؒ کٖؒنٖؒنٖؒد

شٖؒبٖؒ بٖؒاٖؒزٖؒ هٖؒمٖؒ شٖؒبٖؒ اٖؒسٖؒتٖؒ.ٖؒ.ٖؒؒ
🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯
Download Telegram
نوشته ای برای تو📖
بزارید آخرش اون با معرفته شما باشید یعنی طرف بد کرد شما خوب بمونید میگم واسه اینکه بدی ها رو اثبات کنید سطح خودتون پایین نیارید...تهِ تهش حتی  کسی واستون کَفم نزنه..
به حرف بقیه هم اهمیت ندید بقیه چی میگن این به معنا نیست که نمیتونی جواب بدی
تو فقط واسه چیزای بی اهمیت واکنش نشان نده
بازم ساز قلبتون کوک میزنه ..
شاد میزنه..
سرتون بالاست..🤍🌿
📚 #دکلمه پدر 📚


نامه ای به پدرم :

سلام بابا جون ...
خوبی؟
دلت تنگ نشده برامون؟
راستش یه نموره دلم گرفته ، چشام خیس شدن انگار ...
هی از این لبخند خنگولکیا میزنم انگار که غم عار داره ..
یادته بچه که بودم مریض میشدم با اخم میگفتی چرا مریض شدی؟ انگار یه کار اشتباهی کردم و حالا باید پاکت پاکت خجالت بکشم ...
بابا جون غم و شادیمون قاطی شده ، راستش نمیدونیم شاد باشیم یا غمگین ...
حالا هی روزا اشک میریزم تند تند ، نمیدونم این اشکا از کجا میاد همینطور میریزه ، کاش بیای بغلم کنی ...
باباجون سلول به سلول تنم، دستات که میلرزن رو موهام که نازم کنه ومیخواد که بگه چته گیس بریده ؟از چی دلهره داری؟مگه من مردم دختر من گریه کنه ...
بابا جونم ، واقعا دلم میخواد سرم و بزارم رو پاهات و برام بازم مثل بچگیا داستان بگی ، دلم میخواد شونه کنی موهامو و بعدم مثل بچگیام ببافیشون ...

میگم باباجون درسته از پس همه چی بر میام ولی فکرام شدن خط خطیه یه بچه دوساله ...
پس کی میای بابایی پاشو بازم  بیا بغلم کن ...
اصلا بغل هیچی !
قرار بود بزنی پس کلم هنوز اونم نزدی ، دارم آدم نمیشمااااا....
باباجون میخواستم یه اعتراف کنم بلکه یه نموره سبک شه دلم ...
حقیقتا غرض از مزاحمت...
اووو حال کردی لفظ قلم صحبت کردن و بابا جون ؟ دخترت ادم حسابی شده ها ...
خوب ولش کن خواستم این و بگم من دیگه فهمیدم که دیگه فراری ام اخه از عالم و آدم دارم فرار میکنم ، از اون که دوسش دارم ،از دوستام، حتی از خانوادم ...
طبیعیه باباجون؟
اینقدر ولم کردن و رفتن ، چشام ترسیده خودم آدمارو ول میکنم ....
یکاری میکنم آدما برن ...
لاعلاجه بابا جون؟
واسه همین تنها شدم دیگه...
ترس دارم ب قول این روانشناس دیوونه هه ریشه در کودکیت دارهههه ، کدوم کودکی؟
اومدم بهت بگم بزن پس کلم تا آدم شم نترسم ، بگو گیس بریده بسه فرار از واقعیتا ....
تصمیم گرفتم  واسه اخرین بار باز فرار کنم ولی قول میدم بار آخرم باشه ...

میگم باباجون ...
قلبم درد میکنه ، خیلی درد میکنه ...
دوباره برگردکنارم شایداین قلب آروم شه ...
خلاصه که باباجون به جایی تعلق ندارم ، تیکه پاره رو هوام ، الان دیگه شوخی نمیکنم واقعا نصف و نیمه شدم ...
هی میخوابم شاید چشام و وا کنم ببینم تو اون دنیا کنار توام ...
باباجون از خوابیدن به قصد مردن به اینجام رسیده !  .
انگار نه انگار بهاره خورشید داره یخ میتابونه به کلهُم وجودم ...
تنم یخ کرده دیگه بابا...
خستم ، مثل تو محکم نبودم که ،هیچوقت نبودم...
اخر منم با یه لبخند عین خودت  جونم و میدم به خدا ...
میام پیشت ...
دلتنگتم ...
خدانگهدار...


#مصی


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌https://t.me/fanoooooseshab
رفتم از آسمان چشمانت
چندمین عاشقانه ات بودم
روزگاری بهانه ام بودی
روزگاری بهانه ات بودم

هرچه بودی بلای جان بودی
هر چه بودی بهانه ام بودی
در میان تلاطم و طوفان
اولین آشیانه ام بودی

من دچار غرور و لبخندت
"به لبانت اشاره " میکردم
بین چشمان و طرح لبهایت
بیگمان استخاره میکردم

از سرت دست بر نمیدارم
از سرم دست بر نمیداری
من به شوق دوباره ی دیدار
تو به قصد غم و دلآزاری

حسرت لحظه های من بی تو
ماجرای من و تو در اصرار
من دچار همیشه ام در تو
ای سراپا برای من انکار

می توانی بخوانی ام بر خود ؟
میتوانی  ببخشی ام جان را ؟
میتوانی که نگذری  از من
بال و پرگسترانی عصیان را ؟

آخرین عاشقانه ام هستی
غزل شاعرنه ام هستی
رمز و راز  ترانه ای ، بانو
حسرت جاودانه ام هستی

خسته ام از نبودنت با من
نیت جان عشق را دارم
سر به پای تو می نهم تا مرگ
قصد پایان عشق را دارم


https://t.me/fanoooooseshab


گاه به موج می‌زنم
گاه قطره‌ای کوچک
در دریای پهناور فرو می‌روم
شب، با فانوس‌هایش
دلهره را به قلبم می‌فرستد
آب، خیزهای دیگری برمی‌دارد

یقین دارم
جهان به خواب رفته است
پنجره‌ها به تماشا
به سوی ستاره‌ها می‌خوانند
ابرها پرواز می‌کنند
در میانشان، آرزوهای فراموش‌شده
فاش می‌شوند

گاه به موج می‌زنم
گاه قطره‌ای کوچک
به سوی جنگل قدم برمی دارم
نغمه‌ی باد و باران
در گوش درختان زمزمه می‌شود
پرنده‌ای پر می‌کشد
بال‌های زخمی‌اش را
در خم جاده‌ی طولانی
در نگاه هیجان مرهم می بندد

گاه به موج می‌زنم
گاه قطره‌ای کوچک
بر گونه‌هایم می‌بارم


https://t.me/fanoooooseshab
1
میشود یک شب برایم باوفا باشی عزیز؟!
همنشین باشی برایم باصفا باشی عزیز؟!

من تورا امشب به بزم آشنایی میبرم؛
تا به درد عشق من ،مبتلا باشی عزیز

همچو فرهادم، برایت کوه را هم میکنم؛
تاکه چون شیرین برایم بی ریا باشی عزیز

میشوم مجنون برایت ، من به صحرای جنون؛
میروم تا تو برایم ،چون شفا باشی عزیز

مثل یوسف من عزیز مصر هستم پس چرا؛
نیستی تا چون زلیخا پرجفا باشی عزیز

این غزل من گفتم و چیزی به جز رویا نبود
پس همان بهتر که با من در خفا باشی عزیز


https://t.me/fanoooooseshab
‌ ‌‎‌‎‌‌‎‌‌
"شبی آزرده ازخانه،،،
       "نهادم پابه میخانه،،،
     "پریشان حال ودیوانه،،،
         "سپردم دل به پیمانه،،،
           "به دستم جام شاهانه،،،
                 "کنارم شمع وپروانه،،،
وباآن ساقی که دربندهمان خانه،،،
             "دوچشمم رامی بستم،،،
            "قدح افتاده ازدستم،،،
           "در میخانه رابستم،،،
  "نبیند هیچ کسی مستم،،،
    "درآن تاریک میخانه،،،
   "گرفتم تیغ دردستم،،،
"گمان کردم رهاهستم،،،
       "ز آدمهاجدا هستم،،،
      "غم پیمانه بشکستم،،،
     "و ازدست خدا رستم،،،
       "در آن حالت ندا آمد،،،
         "که ای بنده ی مستم،،،
        "رهاکن جام وساقی را،،،
       "که اینجا من خداهستم،،،
‌ ‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎ ‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‎
‌ ‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌


https://t.me/fanoooooseshab
1
ای عزیز دل مـــــن بر تو سلام
سبـــــزی ناب چمن بر تو سلام

صبح زیبای قشنگی شده است
چشـــم آهوی ختن بر تو سلام

نرگس و پوپک و ناهید و سمن
ای گل نــــاز وطــن بر تو سلام

یاس خــوش رنگ گلستان منی
گل خــــوب یاسمن بر تو سلام

بــــــرق چشمان تو روشن بکند
خانه و کوه و دمـن بر تو سلام

خنده کن شـــور بپاشان و ببین
هیـــــجان سر و تن بر تو سلام

شـــــــکر ایزد به لبم بوده فقط
که تو را داده به من برتو سلام


مرد بارانی 🌧💔
🦋

توکل برخدایت کن؛
       کفایت میکندحتما؛
            اگرخالص شوی بااو؛
                   صدایت میکندحتما"؛

اگربیهوده رنجیدی؛
    ازاین دنیای بی رحمی؛
          به درگاهش قناعت کن؛
                     عنایت میکندحتما"؛

دلت درمانده میمیرد؛
       اگرغافل شوی ازاو؛
         به هروقتی صدایش کن؛
                     حمایت میکندحتما"؛

خطاگرمیروی گاهی؛
       به خلوت توبه کن بااو؛
          گناهت ساده میبخشد؛
                      رهایت میکندحتما"؛

به لطفش شک نکن هرگز
         اگردنیاحقیرت کرد؛
                تورسم بندگی آموز؛
                    حمایت میکندحتما"؛

اگرغمگین اگرشادی؛
        خدایی راپرستش کن؛
                 که هردم بهترینهارا
                    عطایت میکندحتما...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کاش من هم خانه ای همچون گلستان داشتم
یا زنِ زیبارُخی از شهرِ تهران داشتم😅

یک رعیّت زاده ی بی پولم اما در دلم
آرزویِ وصلتِ با دخترِ خان داشتم😅

کو زلیخایی که در بند‌ اش رها باشم؟!؛ خدا!
لااقل یک مشتری مانندِ ایشان داشتم😅😂

بسکه این ابلیس دورم خطِّ قرمز  می کشید!
در سرم دائم هوای بندِ شیطان داشتم😅

بنده هم راننده ام؛ در شرکتی رسمی شدم😅
چون گواهینامه ی فرغونِ سیمان داشتم😂

از سرِ طاسی که دارم خُرده می‌گیری ولی
در جوانی بر سرم مویِ فراوان داشتم😁

تنبِ کوچک با بزرگش حیف سهمِ من نشد🥹
گر چنین میشد کجا حاجت به تُنبان داشتم؟!😂

خواب دیدم زن گرفتم!؛ چِل زن و با چلچراغ
منزلِ تاریک را هر شب چراغان داشتم😁

مردمِ دنیا اگر جان را به قربانم کنند😂
مثلِ ابراهیم هر شب عیدِ قربان داشتم😅

بوده ام در زندگانی بسکه بیزار از دروغ
پس زبانِ راستگویی مثلِ چوپان داشتم😂

میزبانِ ما  عجب شامی مهیا کرده است😋
من درونِ خانه اش ای کاش اسکان داشتم😂

با تو باشم در همین شعبِ ابیطالب خوشم😅
لااقل یک خانه ی مُفتی و ارزان داشتم😁

خرج شد یارانه ام؛در جیبِ من پولی نبود😅
هر شب از بی پولی ام شامِ غریبان داشتم😂

من یقین دارم پس از عقدم که با این شعرها😅
می‌شدم مرحوم و جا در باغِ رضوان داشتم😅😂

من برای همسرم هدیه؛ هوو آورده ام😅
سومی را از عیالِ خویش پنهان داشتم🙈😅

آن قَدَر از  مرگ می ترسم که از ترسِ زنم
رختخوابم را همیشه در خیابان داشتم😂

وقتِ تنهایی فقط در خانه کارم رقص بود😅
تا که می آمد عیالم ختمِ قرآن  داشتم😂

تو به یک پیکان شدی راضی و من ناراضی ام😅
کاش! بنز و مازراتی؛ یا که لیفان داشتم😁

هِی گران‌تر گشت و امّیدی به ارزانی نبود
سوی خارج؛  نیّتِ رفتن از ایران داشتم😄

من نمیدانم فقط امشب چه مرگم می شود؟!😅
یادم آمد! ؛ یادم  آمد! ؛ دردِ دندان داشتم😁🥹

زنده ماندم! ؛ موقعِ ختمِ بداهه آمده‌ست
در تمامِ بیت ها؛ قافیه ی "آن" داشتم😁

#محسن_یزدان_دوست
#طنز
۱۴۰۴/۰۷/۱۳
🌐 شعــــــــر  🌐




دختر ِ حافظ! کجایی؟ آفتاب آورده ام
زیر ِ باران، کوزه بر دوشم شراب آورده ام

خانه های ِ خشتی و پرچین ِ دورش سرو ِ ناز
شهر ِ شیراز است یا من رو به خاب آورده ام؟

بس که ماندم پشت ِ در، کوبه صدایش شد بلند
باز کن در را که شوق ِ بی حساب آورده ام

رفته بابا قصر ِ بو اسحاق یا شاه ِ شجاع؟
من هرآنچه گفته را در یک کتاب آورده ام

مادرت شاخه نبات، آن ترک ِ شیرازی کجاست؟
نقره نقره تا شبستانش شهاب آورده ام

این دل است از آب ِ رکن آباد تا گلگشت ِ تو
سیب ِ سرخی را که غرق ِ پیچ و تاب آورده ام

لول ِ لولم شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب ِ من!
اینهمه شور و شر از شهر ِ شراب آورده ام

کج کلاه ِ ترمه پوش ِ اشرفی خلخال ِ مست!
رو به قد و قامتت خرد و خراب آورده ام

باز کن گیسوی ِ خود در آینه فالی بگیر
شاهد ِ رقص ِ تو را چنگ و رباب آورده ام

تا رز ِ قرمز بکاری روی ِ برف ِ مخملت
بوسه بوسه سهم ِ دستانت خضاب آورده ام

منقل ِ آغوش روشن کن دو کبکت را بده
میهمانت هستم و میل ِ کباب آورده ام

هرچه میخاهد بگوید واعظ ِ منبر نشین
من گناه ِ عشق را جای ِ ثواب آورده ام

هفتصد سال ِ نبودن های ِ تو دیگر بس است
دوری ات را کم مگر با گریه تاب آورده ام؟

گرچه دستم خالی اما واژه هایم مال ِ تو
جای ِ مهریه برایت شعر ِ ناب آورده ام

#شهراد_ميدرى

🩸


🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯     
اٖؒگٖؒرٖؒ تٖؒمٖؒاٖؒمٖؒ ؋ٖؒـٖؒاٖؒنٖؒوٖؒ๛ٖؒ هٖؒاٖؒےٖؒ شٖؒبٖؒ رٖؒاٖؒ

                      هٖؒمٖؒ رٖؒوٖؒشٖؒنٖؒ کٖؒنٖؒنٖؒد

                                 شٖؒبٖؒ بٖؒاٖؒزٖؒ هٖؒمٖؒ شٖؒبٖؒ اٖؒسٖؒتٖؒ.ٖؒ.ٖؒؒ
🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯
https://t.me/fanooooosesha
♠️ شعر ♠️


ببین بابا کنار قاب عکست ،
دوباره رنگ دریا را گرفتم

دوباره لا به لای خاطراتم ،
سراغ بوی بابا را گرفتم

سراغ خنده های مهربانی ،
که بر روی لبت پروانه میشد

میان سیل نامردی برایم ،
فقط آغوش تو مردانه میشد

غبارخستگیها ر اکه هرشب ،
دم در، از نگاهت می تکاندی

همیشه فکرمیکردم که دردل ،
تمام بار دنیا را نشاندی

دوباره دیر میکردی و شبها ،
کنار تخت خوابم می نشستی

منوتصویریک خواب دروغی ،
تو با بوسه غمم را می شکستی

ترا می دیدم از لای دو چشمم ،
که روی صورتت جای ترک بود

دوباره قصه تردید و باور ،
دوباره سهم چشمانت نمک بود

تو بودی و خیال آسوده بودم ،
که تو فکر من و آینده بودی

تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ،
و بر این باورت پاینده بودی

ببین بابا که حالا از سر ما ،
هزار و یک وجب این آب رفته

از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ،
به پای راه تو در خواب رفته

ببین حالا شب و تنهایی و درد ،
که چشمان مرا تسخیر کرده

سحر جامانده پشت این هیاهو ،
بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟

شبی در کودکی خوابیدم وصبح ،
تمام آرزو ها مرده بودند

تمام سهم من از کودکی را ،
به روی دست بندت برده بودند

ترا بردند از این خانه وقتی ،
که چشم مادرم رنگ شفق بود

من و یک سنگرازجنس سکوتم ،
تو جرمت ایستادن پای حق بود

من و فردای من قربان خاکت ،
که ما قربانی این خانه بودیم

تو را بردند اما من که هستم ،
که ما هم نسل یک افسانه بودیم

تو را بردند از این خانه اما ،
تمام شهر بویت را گرفته

ببین بابا بهاران بی تو آمد ،
که رنگ آبرویت را گرفته

تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ،
تمام خانه ها آباد باشند

تمام بچه ها در فکر بازی ،
و بابا ها همه آزاد باشند


#هیلا_صدیق

🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯     
اٖؒگٖؒرٖؒ تٖؒمٖؒاٖؒمٖؒ ؋ٖؒـٖؒاٖؒنٖؒوٖؒ๛ٖؒ هٖؒاٖؒےٖؒ شٖؒبٖؒ رٖؒاٖؒ

                      هٖؒمٖؒ رٖؒوٖؒشٖؒنٖؒ کٖؒنٖؒنٖؒد

                                 شٖؒبٖؒ بٖؒاٖؒزٖؒ هٖؒمٖؒ شٖؒبٖؒ اٖؒسٖؒتٖؒ.ٖؒ.ٖؒؒ
🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯🕯
https://t.me/fanoooooseshab
🎻 #شعر 🎻


‍  قلب ما روزی پس از این روزها
گوی سرخ پیشگویان می شود
قطره های خون ما در پای عشق
نقطه چین بعد پایان می شود

پیله کردم در خودم دیوانه وار
چهره ام حالا به مجنون می زند
تور پیدا کن که از رگهای من
جای خون ،پروانه بیرون می زند !

سال هایی دور ، در جایی که نیست
از خزانی زرد برگشتم به تو
از میان گرگ و میش عابران
در غروبی سرد برگشتم به تو

سالهایی دور در جایی که نیست
رو به آوارِ جدایی سد شدیم
در غبارِ جاده پیچیدیم و بعد
با نگاهی سرد از هم رد شدیم

رد شدیم و سایه هامان رد نشد
رد شدیم اما صدامان رد نشد
از میانِ کوچه های همهمه
رد شدیم و جای پامان رد نشد

پشت سر آغوش ما جامانده بود
ساعت خاموش ما جامانده بود
دوستت دارم شبیه پنبه ای
تا ابد در گوش ما جا مانده بود

پشتِ سر، من با تو در میدان شهر
پشت سر، من با تو در یک خانه ام
پشت سر ، داری نه، یعنی داشتی
دست می انداختی بر شانه ام

دختر شرقی ترین رویای من
دختر عود و ترنج و روسری
دختر منظومه ی بی آفتاب
دختر سیاره ی بی مشتری

شک ندارم در کتابی سوخته
قهرمان قصه های دیگریم
در میان کوچه های انزوا
کاشفانِ بوسه های لب پَریم

در زمانی دورتر ،نایاب تر
با تو روی پله های سنگی ام
باغی از پروانه های زخمی امم
شهری از فواره های رنگی ام

پشت سر مَردِ تو در آغوش تو
مثل قایق تَن به دریا داده است
روسری بر مویِ تو تشبیهی از
بادبانِ روی موج افتاده است

پشت سر از ایستگاهی در غبار
خورد و خندان باز می گردم به تو
پشت سر من در خیابانی که نیست
زیر باران باز می گردم به تو

می توان با این تصور شاد بود
قلب های ما اگر بیگانه اند
نسخه های دیگری از ما هنوز
در جهان دیگری هم خانه اند !

در جهانی دور یا نزدیکِ تو
چشم می دوزی به رقص فرفره
شعر می خوانی برای باغچه
شال می بافی کنار پنجره

حتم دارم پشت دیوار زمان
روزگارِ بهتری داریم ما
با زبان دیگری همصحبتیم
نام های دیگری داریم ما

قصه ی ما قصه ی امروز نیست
پیش از این ها اتفاق افتاده ایم
از میان قطعیت های جهان
ما فقط یک احتمال ساده ایم !

ما که با هم سال های بی شمار
زندگی کردیم و دنیا ساختیم
در جهانی دیگر آیا چند بار
یکدگر را دیده و نشناختیم !؟

مطمئنم بار اول نیست که
در همین بن بست، ترکم می کنی
شرط می بندم نمی دانی خودت
چندمین بار است، ترکم می کنی !

روی دست لحظه های بی شمار
عکسی از آوار خود هستیم ما
رو به هر آیینه ای پرسیده ام
چندمین تکرارِ خود هستیم ما !؟

#احسان_افشاری


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🦋وطن🦋



وطن غیرت ، وطن همت ، وطن تبعیدِ غم ها بود
به دور از خشم و نفرت دشنه ها و دود و دم ها بود

دلش آسوده از هنجارها و بیش و کم ها بود
تنش هم در امان از خنجر و تزریق سم ها بود

وطن جان و وطن کوه و زمین و آسمانم بود
وطن  قدرت ، وطن سرمایه ی کل جهانم بود

وطن سعدی و شمس و حافط و قند دهانم بود
شعارش بهترین تکرار هر روز از زبانم بود

لباسی از حریر و اطلسی های بهاری بود
زمینی بارور از ریشه های سازگاری بود

رمانی پرطرفدار از فَراغ و بی قراری ها
عزیز روزهای عاشق از چشم انتظاری ها

وطن بی مریمی که غیرتش آتش به دشمن زد
غرورش حُبِ میهن شد ، قراری با تهمتن زد

همان سردار نام آور که بر مشروطه دامن زد
عدالت را ، حمایت را ،  به نامِ اعظمِ زن زد

تمّدن بودی و آوازه ات پیچید در دنیا
خیالت راحت از هر اتفاق سخت و جانفرسا

کجا رفت آن همه آرامشت ای مادر زییا !
چگونه شد چنین دارایی تو رفت بر یغما

وطن کارون و اروند و ارس جاری به رگ ها بود
نه چون یک استخوانی که به دندانهای سگ ها بود

وطن پیروز مظلومی که نسلش منقرض شد آه!
پلنگی که برای دیدنش ،  باید بیاید ماه

وطن شد کیسه ای سوراخ در دستان بیگانه
شبی آسایشش بر باد رفت پیمانه ، پیمانه

وطن در آتش بیگانه می سوزد غریبانه
زمانی واقعیت بود و حالا گشته افسانه

وطن یعنی که فردوسی گریزان میشود از طوس
عرب پا میگذارد جای آن با شیوه ای منحوس

وطن یعنی که بر پرهای زیبای خودش طاووس
بچرخاند میان رقص خود این زشتیِ محسوس

وطن یعنی سیاست جنگ ، مُردن ، آتش از کینه
فراموشیِ رستم ، آریو ، بابک ، وَ تهمینه

وطن یعنی عمیقِ زخم های پینه در پینه
تنفس در هوای بد ، برای سوءِ پیشینه

وطن یعنی شکسته ، قابِ امن دور آیینه
به هر چشمی که میچرخد سری افتاده بر سینه

وطن یعنی غزال بی دفاع ، در دست کفتاران
ضیافت خانه ی  پُر حشر و نشر خیلِ طرّاران

وطن افیون ، وطن فحشا ، وطن شبهای بی پایان
وطن دارو ، ولی یک درد ، کهنه دردِ بی درمان

وطن اسبی بدونِ یال و کوپال است درمیدان
وطن از هر طرف ، تیغی کشیده بر تنِ عریان

وطن یعنی شکستن زیر بار فقر و بیکاری
برای لقمه ای نان تن فروشی های اجباری

وطن طاعونِ فتنه در رگ و خون و پِی اش جاری
به دورِ گردنش یوغِ ستم از دردِ ناچاری

وطن یعنی صنوبرهای بُرنای خزان دیده
که دستی تخم بیداری به خاکش هم نپاشیده
ـ
صدایی در گلو مانده ، که روی بغض پیچیده
نهنگی که خلیجش را ،  بدون مکث بلعیده

وطن شیری که میدوشند او را خصم و همسایه
گرسنه مانده فرزندان خود ، در دامنِ دایه

وطن ویرانه ای بی سقف ، بی دیوار و بی پایه
سکوتی از سر تهدید ، در مرزی پر از آیه

وطن یعنی دهانت را به جرم خنده می بندند
به شوق و آرزوی پیله ی پروانه می خندند

وطن شد در میان خانهٔ خود حکمِ مستأجََر
که روزی بود صاحب خانه حالا مانده پشت در

یتیمی که فقط هویتش را می کند باور
پناه آورده بر یک جبهه ی بی یار و بی سنگر

وطن کوچِ پرستوهای سرگردان و آواره
وطن پای بلاتکلیف مشتی کیسِ بیچاره

وطن پیراهنی از یک تجاوز گشته صد پاره
میادینی که میپاشد از آن خون،جای فواره

وطن ، زاینده رودی تشنه در حال فروپاشی
وطن گنجشک بی جانی میانِ حوض نقاشی

وطن دیگی که می جوشد برای منبر و کاشی
وطن یک مدرسه در دست مشتی مطرب ناشی

وطن یعنی پسر در آرزوی زندگی شد پیر
وطن یعنی پدر شرمنده ی او از بدِ تقدیر

وطن سگ دو زدن ، بی خوابی و تحقیر
به دست و پایش افتاده گرفتاریِ دامنگیر

وطن با شرط چاقو شد فدای صفحهٔ شطرنج
دلش در حسرت آزادیِ جان می رود هِی قنج

وطن یعنی فروش کلّیه ،  در سرزمین گنج
وطن یعنی که محکومی! به نکبت در کنار رنج

وطن آقا محمّد خان قاجاری که تنها شد
وطن قائم مقامانی که در تاریخ رویا شد

فقیرِ ژنده پوشی شد  که اِرثش کامِ مُلا شد
وطن زیبایی اش سهمِ نگاهِ هیزِ دنیا شد

وطن سطلی زباله ، تا کمر خم کودک میهن
جنینی مرده در این خاکِ از سرمایه آبستن

چنین شُخمی که دارد میزند این خاک ، گاو آهن
نشیند در عزای مرگ خود ایرانِ من حتمن

وطن زیر لگدهای اجانب خورد و پامال است
وطن مرغی که از تیر ستم ها بی پر و بال است

برای مرده ی ما هم کفن نیست این چه احوال است
که دیروزی که رفته بهتر از امروز و هر سال است


#افسانه_احمدی_پونه🌹



🩸#چنل_شعر_دکلمه
((مردن و تدفین))


شبی در خواب دیدم مرده بودم
از این بهبوهه جان در برده بودم،
سه قاپ افکنده، بُز آورده بودم،
یقین از غصه اش، دِق کرده بودم.
گروهی ناشناساز حیث رفتار،
گروهی در تظاهر کهنه عیّار،
عزیزانی که تارم را شکستند،
رفیقانی که پودم را گسستند،
شتابان بنده را در گور کردند.
برایم گریه ای بازور کردند.
یکی می گفت از آن دیوانه ها بود،
که از دیوانه بازی رفت و آسود.
دگر گفتا نظر بازی خفن بود،
که یک روز از نظربازی، نیاسود.
یکی گفت از وطن آواره ای بود،
یکی گفت آدمِ بیچاره ای بود.
به هر صورت پس از ترتیب و آداب،
چِپاندَندَم در آن باریکه سرداب.

((در گور))

سپس ملا بگوشم خواند، تلقین،
اراجیفی که خر خواند به "کوئین".
هوس کردم به ملا حِینِ تلقین،
بگویم ای اَبَر شیّادِ دیرین،
چه لاطائل به گوشم می چپانی،
که مُهمَل بودنش را خود بدانی.
اُلاغا، مرده ام بی جان و بی هوش،
خُزَعبَل های خود بر مرده مفروش.
خزعبل را چه می خوانی به گوشم،
که من خود خر بگیر و خر فروشم.
بر آن بودم بگویم شیخِ حَرّاف،
دوسرقافی، دوسرقافی، دوسرقاف.
دغل بازی نکن مُلّای شَرخر،
بساطت را بگستر جای دیگر.

سپس مدّاحی آمد نوحه سر داد،
که عقل از کلّه های کهنه پَر داد.
اباطیلی بهم آوردر و بِسرود،
که سرهم آورد این قصه را زود.
نگاهش هیز و چشمش زن به زن بود،
سیَه ریشی شدیدا قلتشن بود.
صدایش بد طنین و نا بهنجار،
روان فرسا و گوش آزار و خَشدار.
سپس مقداری عَرعَر کرد و تیزید،
بیادِ کربلا اشکی بریزید.
تو گویی من چغندر بودم آنجا،
وَ یا زاپاسِ پنچر بودم آنجا.
گلو را می درید، اما بمنظور،
نفیرش انکرالاصوات، بدجور.
هوس کردم که از آن چاه بیژن،
بگویم کلّه خر، من مرده ام، من!.
تو فورا کربلا را می فروشی؟
به اُمّت اشقیا را می فروشی؟
نخوردی شام و دوغِ نابِ ما را؟
که فوری می زنی زیرابِ ما را.
حیایی کن بِبُر آن عَرعَرت را،
بِبَر تشریفِ خَرتَر از خَرَت را.

دل آرامی به سوگَم یک غزل خواند،
"ساق اولسون" چون غَزَل را "چوخ گؤزَل"خواند.
زِ چشمَش قَطرِه اشکی شُد نِثارم،
فَدای "قَطرِه اَشکِ" آن نگارم.

نظر بازان نمی دانم شمارا،
گُلی بر سَر نَزَد دنیا که مارا.
کنون بر رویِ قَبرَم گُل فراوان،
نثارِ مَقدَمِ پُر شورِ یاران.
به هر عزت، به هر نکبت به هر جور،
جماعت رفت و من ماندم بَلا دور،
لباسم یک کَفَن با بوی کافور.
نه تریاکی، نه غلفوری، نه وافور.

هنوز از حِسّ مُردن مَنگ بودم،
کمی تا قسمتی، دلتنگ بودم.
در آن ظلمت که چشم از کاسه می رفت،
به ساعت مانده بودم هشت یا هفت.
چنان بودم در آن آشفته افکار،
که ناگه گورِ تنگم شد چنان غار.
چه غاری، سرد و هول انگیز  و تاریک،
ولیکن بهتر از آن گور باریک.
چرا مُسلِم به جهلش دارد اصرار،
چه جهلی بی دلیل و مُرده آزار.
چه جُرمی مُرده دارد بی هیاهو،
که در گورش یخوابد روی پهلو.
چه فرقی می کند پَهنای یک قبر،
چرا تدفین شود بازور و با جبر.
فقیها قبر ها را پهن تر گیر،
چه دارد مُردهٔ بیچاره تقصیر.
برای اَنکِران هم جای بگذار،
از این شامورتی بازی دست بردار.
خدا خواهد بیاید گَر به دیدار،
کجا باید نشیند، شیخِ طرّار.
خدا می رنجد از آن گورِ باریک،
بَشَر می ترسد از آن جای تاریک.
صداهایی هراس آور شنیدم،
ولی چیزی در آن ظلمت ندیدم.
زمانی در تَنَم افتاد وَحشَت،
که چشمَم کرد، با تاریکی عادت
دو موجودی که دیدم چون هیولا،
یکی پائین قبر، آن یک به بالا.



نویسنده رو باید بگردید 😈
🎈🍃🎈🍃🎈🍃🎈🍃🎈


،پیرمردی صاحبِ مال و منال/
می‌گذشت از عمر او هشتاد سال/

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام/
شادم از عهدی که با خود بسته‌ام /

تا نمُردم هر چه دارم وانهم/
سهم فرزندان همین حالا دهم/

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد/
پافشاری کرده و اصرار کرد/

سهم دخترها فلان از مال شد/
از پسرها باقی اموال شد/

پیرمرد فارغ شد از مال و منال/
پاک و طاهر شد ز دارائی و مال/

روزها بگذشت و روزی پیر مرد/
دید رفتار عروسش گشته سرد/

با تعرض نیش میزد بر پسر/
بودن بابای تو هست دردسر/

پیرمرد افسرده و غمگین شد/
سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد/

لب فرو بست و برون شد از سرا/
تا نبیند آنچه دیده است بینوا/

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر/
در گشودند تعارفات مختصر/

با کسی حرفی ز دلسردی نزد/
حرفی از مردی و نامردی نزد/

تا که دیگ معرفت آمد بجوش/
آنچه باید نشنود آمد بگوش/

جمله اولاد ذکورش بی‌صفت/
جملگی زن باره و بی‌معرفت /

دختران زین ماجراها بی خبر/
شاد و خرسند بودن از کار پدر/

کور سوئی در دل آن پیر بود/
چونکه امیدش به آن تدبیر بود/

رهسپار خانه داماد شد/
گفت دامادش دل ما شاد شد/

اشک خوشحالی به چشم دخترش/

مات و حیران بود نمی‌شد باورش/

دید دامادش بر او هست بی نظر/
ماندنش آنجا دگر هست درد سر/

او همی گوید که بابایت چرا/
لنگرش را پیچ کرده نزد ما/

ما که تنها وارث او نیستیم/
با حقوق مختصر کوه نیستیم/

خانه شد دوار در گِرد سرش/
چونکه تا این حد نمی‌شد باورش/

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد/
موسم پیری رسید و خار شد/

عاقبت تدبیر خود را کار بست/
نقش یک گنجینه در افکار بست/

رفت در بازار صندوقی خرید/
آشنائی در رهش آمد پدید/

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات /
این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات /

گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود/
صندوقی مملو ز سیم و زر بود/

راز او افشا شد در سطح شهر/
بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر/

ای بقربان تو ای بابای من/
تو کجائی ای گل زیبای من/

خانه ما بی تو تاریک است و سرد/
تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد /

الغرض با التماس و احترام/
شد پذیرائی دگر هر صبح و شام/

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود/
هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود/

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا/
خانه بی بابا نباشد باصفا/

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود/
گنج واهی بود....دردِ سینه بود/

عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد/
رفت و شد آسوده از رفتار سرد/

باز کردند بچه‌ها گنجینه را/
صندوقی مملو ز درد سینه را/

شد نمایان استخوانِ دستِ خر/
نامه‌ای رویش بجای سیم و زر/


نامه را خواندند چنین بنوشته بود/
قصه عمری به آخر گشته بود/

دست خر بر دهان  آن  کسی/
تا نمرده ست مال بخشد بر کسی/

زنده بر مال و منالت باش پیر/
تا نگردی همچو من خار و اسیر/

حقیقت تلخ اما  زیباست



‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎
‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌
بشنو از حق چون حكایت می‌كند
عشقبازان را هدایت می‌كند
گوید اول من شما را سوختم
راه و رسم عاشقی آموختم
تا ببینم نقش روی خویش را
جلوه‌گر كردم ظهور خویش را
عشق من شد رهنماتان از نخست
تا نظام عاشقی آمد درست
در ازل من دام عشق انداختم
تا شما را عاشق خود ساختم

گر نخواهم كی شود عاشق كسی
كی بود در عشق من صادق كسی
تا محبی نیست محبوبی كجاست
جاذبی گر نیست مجذوبی كجاست
تا تو را من لایق خود یافتم
در دلت سودای عشق انداختم
عشق اول می‌كند دیوانه‌ات
تا ز ما و من كند بیگانه‌ات

چون كنی در پیچ وتاب عشق سیر
از وجودت دور سازد یاد غیر
عشق چون در سینه‌ات مأوا كند
عقل را سرگشته و رسوا كند
می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
عشق رامِ مردم اوباش نیست
دام حق صیاد هر قلاش نیست
در خور مردان بود این خوان غیب
نیست هر دل لایق احسان غیب

عشق كی همگام باشد با هوس
پخته كی با خام گردد همنفس
عشق را با كفر و با ایمانت چه كار
عشق را با دوزخ و رضوانت چه كار
عشق سازد پاكبازان را شكار
كی به دام آرد پلید و نابكار
زنده دل‌ها می‌شوند از عشق مست
مرده دل كی عشق را آرد به دست

عشق را با نیستی سودا بود
تا تو هستی عشق كی پیدا بود
عشق در بند آورد عقل تو را
تا نماند در دلت چون و چرا
عشق اگر در سینه داری الصلا
پای نه در وادی فقر و فنا
عاشق و دیوانه و بی خویش باش
در صف آزادگان درویش باش

كیست عاشق؟ هیچ ! آن هم در سراب
نیست حتی نقشی از او روی آب
از دو عالم دوست او را بس بود
غیر از او بیگانه با هر كس بود
نیست جز معشوق در دنیای او
نیست جز سودای دل سودای او
هر چه خواهد دوست پیش او نكوست
نیست دلخواهش به جز دلخواه دوست

گر تمنای وصالت در سر است
این هوس باشد كه راهی دیگر است
عاشق آن خواهد كه یارش خواسته
از سر سودای خود برخاسته
عاشقان را با من وما كار نیست
در دل عاشق به غیر از یار نیست
عاشق شیدا نداند كیست او
هست اما در حقیقت نیست او

گفتن من عاشقم خود ادعاست
ادعایی ناروا و نابجاست
هر كه پیش یار كرد اظهار عشق
صحنه سازی می‌كند در كار عشق
با من و ما چند گویی عاشقی‌
بگذر از خود گر حریفی صادقی
هرگز از معشوق خود چیزی مخواه
بی تمنا باش حتی در نگاه
پیش رویش دیده‌ی هستی بدوز
كافری در عشق اگر هستی هنوز

جمله معشوق است و عاشق هیچ نیست
زنده معشوق است و عاشق مرده‌ایست

كیست معشوق؟ آنكه هستی سوزدت
راه و رسم نیستی آموزدت
كیست معشوق؟ آنكه بی خویشت كند
فارغ از هر ترس و تشویشت كند
كیست معشوق؟ آنكه آزادت كند
از كمند نفس و دل شادت كند
كیست معشوق؟ آنكه گم سازد ترا
در خم وحدت بیاندازد ترا
اینچنین معشوق جز حق نیست كس
در حقیقت حرف حق این است و بس
♠️ #شعر ♠️




از خرابی میگذشتم دوش مست
کوزه ای بر دوش جامی هم به دست
بی خود و سر مست بودم انچنان
کز خوشی میخواندم اواز بنان
ناگهان آمد صدایی دلنشین
گوییا میخواند شعری را غمین
گفتم ای آوای غم در نای او
در کجایی؟ گفت اینجا روبرو
با خودم گفتم که ای مجنون برو
با می نابت غم او کن درو
دیدم آنجا پیر مردی خسته حال
همچو مرغی بی نوا بشکسته بال
گفتم ای پیر پریشان رو سلام
حق کند دور از غم احوالت مدام
از چه مینالی و غمگینی چنین؟
حیف اشکت نیست ریزد برزمین؟
کن رها غم را بیا جامی بزن
خوشه ی خشکیده را از جا بکن
این جهان بود از همان اول چنین
غم همیشه بود با اهل زمین
خنده بر لب آر جامت را بگیر
انقدر می خور که گردی سیر سیر
خنده ای زد گفت ما از می پریم
از می دنیا ی خاکی کی خوریم؟
کن رها این باده راه راست رو
تا کنم عرش برین را جای تو
با خودم گفتم که او دیوانه است؟
یا که با اسلام و دین بیگانه است؟
گفتم ای پیر خراباتی نشین
با مسلمانان نبودی همنشین؟
تو چرا از دین جدایی کرده ای؟
تکیه بر عرش خدایی کرده ای
کیستی کاین گونه میگویی سخن؟
روی خاکی عرش میبخشی به من؟
گفت ای بنده خدا ما بوده ایم
ما به خاکی مرده جان بخشوده ایم
ما خداییم و تو مارا بنده ای
کی تو بینی همچو ما بخشنده ای
گفتم آخر کی خداوند جهان
آن خدای بی نیاز آسمان
اینچنین در گوشه ی ویرانه ها
میشود همصحبت دیوانه ها؟
ناگهان آمد به گوشم این صدا
کای بشر کس نیست غیر او خدا
تا شنیدم این سخن را از گلیم
گفتم ای حق توانا و کریم
من خطا کار و شما بخشنده ای
نور حق بر دیده ام تابانده ای
من سخن هایم بغیر از یاوه نیست
گر غلط گفتم ز روی سادگی ست
از خدایی چون تو دانا و حکیم
بنده ای باید سزاوار و فهیم
تا چنین گفتم خدا آهی کشید
قطره ای از چشم زیبایش چکید
کوزه از خجلت شکست وباده ریخت
جغد مستی از سرم پر زد گریخت
گفتم آخر بارالها راز چیست؟
علت این نغمه و اواز چیست؟
جاودان بودی و شد مویت سفید
گو چه گرگی قلب نازت را درید
تو خدایی ناله ی شبگیر چیست؟
هیچ کس امشب چنین دلگیر نیست
ای فدای بغض سنگینت شوم
از من ازردی چنین من میروم
چند گامی که شدم از او جدا
ناگهان آرام گفتش بی وفا
من تو را خود کرده بودم میهمان
تا بگویم با تو از درد نهان
آخر ای مست سرپا بی خبر
کی تو اندازی به دین ما خطر
تو اگر درگیر جام و باده ای
از غمی رنجیده و افتاده ای
با خودم گفتم به هجران مبتلاست!
آخر عشق و عاشقی دور از خداست
گفت مجنون معنی و معنا منم
عاشق و معشوق در دنیا منم
پس به من گو ای خداوند جهان
از چه میکردی چنین آه و فغان
گفته را آغاز کرد او اینچنین
اصل مطلب را تو بشنو بعد از این
ما به عرش خویش سکنا داشتیم
باغبان گشته بهشتی کاشتیم
دور تا دورم همه حور و پری
قصر زرین و غلام و چاکری
گفت مجنون درد من از آدمی ست
درد این انسان مگر درد کمی ست؟
روز و شب خنجر به قلبم میزنند
همچو گرگی یکدیگر را میدرند
با دروغی زندگانی ساختند
اسب نفس خویش را میتاختند
با هوس هر دم قراری داشتند
عهد ما را زیر پا بگذاشتند
قبل تو ابلیس آمد پیش ما
گفت ای جانم به قربانت خدا
ای فدای اشک چشمان شما
اینهمه آلودگی نی کار ما
آدمی خود دارد افکار خطا
گرچه میدانم نمیبخشی مرا
این منم گریان به اشک و آه تو
آن که گفتی از کنار ما برو
در غم ما سینه ی خود را درید
گفت کور آن دیده کاین حال تو دید
گفتم اش ابلیس؟ گفت آری همان
گریه کرد و رفت با داد و فغان
گفتم اش بس کن خدایا سوختم
این سخن گفتی و من افروختم
آدمی در حد شیطان نیستی،؟
او به اشک آمد تو دیگر کیستی؟

#علی_مجنون

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🦋
👩‍💼حضرت یار! اجازہ ست دچارت بشوم؟
دوست دارم همہ ے دار و ندارت بشوم

آمدم گرد غم از صورت ماهت ببرم
سحرِ روشنِ بعد از شب تارت بشوم

👩‍💼بعد تنهاییِ یڪ عمر زمستانِ سیاه
رویش عشق شوم،فصل بهارت بشوم

حضرت جاذبہ! مجذوب حیائت شدہ ام
تو چہ ڪردے ڪہ چنین محو وقارت بشوم؟

👩‍💼وارث دلبرے از لیلے و شیرین شدہ ای
بہ فداے خودت و ایل و تبارت بشوم

صید دل مے ڪنے و ڪار خودت را بلدی
زن عاشق ڪش صیاد، شڪارت بشوم؟

👩‍💼بغلم ڪشور امنے ست بیا فتحش ڪن
سفت و محڪم بغلم ڪن ڪہ حصارت بشوم

از نگاہ تو غزل، عشق، حیا مے بارد
اے بہ قربان تو و مهرہ ے مارت بشوم

👩‍💼آس دل دارم و دستم پر حڪم عشق است
وقت آن است ڪہ پیروزِ قمارت بشوم

آسمان دلت انگار ڪہ ابرے شدہ است
روشناے دل من! ماہ مدارت بشوم؟

👩‍💼ڪاش یڪ روز بیاید ڪہ تو بے تاب شوی
هوس من ڪنے و میل و ویارت بشوم

شانہ ے امن پس از گریہ ے تلخت باشم
صبر و آرامش و سامان و قرارت بشوم

👩‍💼وقت خوابیدن تو شعر بخوانم با عشق
صحنہ ے آخر چشمان خمارت بشوم

دلِ من پیشڪشِ نازِ نگاهت اے یار
مے شود جان  دلت باشم و یارت بشوم؟
🎆 #شعر 🎆



می روم تا گم شوم در لابلای خاک سرد
بعد از این دیگر به دنبال منِ بیدل نگرد

می برم با خود تمام شعرهای کهنه را
تا دهم بر مُردگانی که ندارند ادعا

حیف از آن شبهای بیخوابی که پایت شد هدر
می چکاندم واژه ها را در دهانت  تا سحر

زیرِ سنگی می کنم پنهان هر آنچه مانده است
آنچه شعرِ نصفه نیمه دارم و ناخوانده است

فکر می کردم که میفهمی تو حسِ ناب را
گریه های بی صدا در دامن مهتاب را

فکر میکردم حریصِ شعرهای تازه ای
دفتر تجویدِ احساسِ مرا شیرازه ای !

تا لبت تر میشد آن لحظه غزل پر می کشید
داغ و تازه در صدایت واژه واژه می دوید

می نوشتم شرح حال زندگی ات را چه سود
غافل از اینکه دلت یک باب دیگر می گشود

بدترین ظلمی که دیدم کشتن احساس بود
دیدن یک تکه آهن ،  در دل الماس بود

زخم هایت را مداوا کردی و رفتی عجب
اصلا از حال من آگاهی رفیق منتخب ؟

راه را بیراهه رفتم در کنارت آفرین
دو به شک افتادم از این اعتمادم از یقین!

حیف از آن سرمایه ای که در گلویت ریختم
یا دلی را که به قلاب دلت آویختم

بهترین درسی که دادی حک شده در مغز من
پای هر نالایقی دیگر ، نکوبد نبض من

از قلم دیگر نمی ریزد جنونِ بی کسی
جوهرش را می کِشم از پای هر خار و خسی

مدتی دور از همه باید شوم از حال بد
تا که آرامش شود از هردو چشمانم رَصد

می نویسم اسم"پونه"روی جلد یک کتاب
پای هر برگش بریزم استکانی شعر ناب


🕊🕊🕊


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
گر که مجنونم شوی لیلای بی دردت شوم
با تو باشم خانه و کاشانه میخواهم چکار؟

بوسه از لب های تو مدهوش ومستم میکند
با وجودت ساقی ومیخانه میخواهم چکار؟

میشود آغوش گرمت مامن تنهایی ام
تاتوباشی محفل شاهانه میخواهم چکار؟

چون زلیخا پای عشقت مینشینم تا ابد
با وجودت  عاشقی دیوانه میخواهم چکار؟

حبس در زندان آغوشت تمام زندگیست
ناز چشمت، دلبر دردانه میخواهم چکار؟

تا عسل باشد وَ لب های شررانگیز تو
دلبر شیرین زبان،صبحانه میخواهم چکار؟

دست هایت لای گیسویم قرارم راگرفت
بانوازشهای تو،من شانه میخواهم چکار؟

لب گذاری روی لبهایم نگار مه جبین
با وجود بوسه ات عیدانه میخواهم چکار؟

جایگاهم قلب گرمت مونس تنهایی ام
باوجودسینه تو،خانه میخواهم چکار؟

سر به روی زانوانت میگذارم جان من
تاتوباشی بالشی مرغانه میخواهم چکار؟

خنده ات اُسکار میگیردگل خوش ذوق من
تا تو باشی دلبری مستانه میخواهم چکار؟

جای داری سُنبلم دربوستان قلب من
با وجودت لاله وآلاله میخواهم چکار؟

مهر تو در قلب من، جانم به قربانت گلم
تا تو باشی دلبر بیگانه میخواهم چکار؟

گرمی دستان تو  آرامش دنیای من
تا درون پیله ام پروانه میخواهم چکار؟

طره ای از موی تو صبرو قرارم را رُبود
مست مستم ساغروپیمانه میخواهم چکار؟

همچو گنجشکی درون دست تو جامیشوم
تا تو باشی نازنینا لانه میخواهم چکار؟

عشق را باید میان سینه پنهانش کنم
گر تورادارم دلی دیوانه میخواهم چکار؟

ناز چشمان خمارت، ای کمان ابروی من
با تو باشم قصه وافسانه میخواهم چکار؟


┏━━━━🕯
┊ 
   ◢ٰٰٰٖٜٖٖٜ۬⃟ 🕯؋ـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬انـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬وـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬๛شـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬بـٖـٰٰٖٖٜ۬ـٰٰٰٖٖٖٜ۬🕯◢ٰٰٰٖٜٖٖٜ۬⃟‌‌🕯𐫱

         @fanoooooseshab🕯

╰┈➛‌➛‌➛‌➛‌➛‌─➤🕯⊱•❁•◍⃟🕯