Forwarded from معلمِ کوچک هایِ بزرگ
#افکار_آشفته
همیشه فکر می کردم از تاریخ معاصر جا ماندم.
دور و بعید بود برایم
وقتی کتاب های تاریخ را ورق میزدم یا مستندهای تاریخی را میدیدم ؛
احساس مردم اون زمان برایم مهم بود.
مثلا از مامان بزرگم میپرسیدم وقتی حامله بوده و چندتا بچه ی قد و نیم قد داشته چجوری می رفته تظاهرات ضد رژیم شاهنشاهی ؟!
جواب هاشون فقط توی یه جمله خلاصه میشد ؛
میگفتن باید میرفتیم .
ذهنِ جست و جوگرِ نوجوانم هیچوقت معنی باید رو درک نکرد .
تا این روزها رسید
معنای باید را الان متوجه شدم
معنای تکلیف را الان فهمیدم .
و دور نیست زمانی که در کتاب های درسی بچه ها و نوه هایم از اثرگذاری مردمِ این روزها صحبت شود.
دور نیست از شعارهایی که این صد و چند شب در خیابان ها با بغض فریاد میزنیم نوشته شود .
ما ماندنی شدیم در تاریخ
رهبرمان به ما این لطف را کرد
با خون خود ...
همیشه فکر می کردم از تاریخ معاصر جا ماندم.
دور و بعید بود برایم
وقتی کتاب های تاریخ را ورق میزدم یا مستندهای تاریخی را میدیدم ؛
احساس مردم اون زمان برایم مهم بود.
مثلا از مامان بزرگم میپرسیدم وقتی حامله بوده و چندتا بچه ی قد و نیم قد داشته چجوری می رفته تظاهرات ضد رژیم شاهنشاهی ؟!
جواب هاشون فقط توی یه جمله خلاصه میشد ؛
میگفتن باید میرفتیم .
ذهنِ جست و جوگرِ نوجوانم هیچوقت معنی باید رو درک نکرد .
تا این روزها رسید
معنای باید را الان متوجه شدم
معنای تکلیف را الان فهمیدم .
و دور نیست زمانی که در کتاب های درسی بچه ها و نوه هایم از اثرگذاری مردمِ این روزها صحبت شود.
دور نیست از شعارهایی که این صد و چند شب در خیابان ها با بغض فریاد میزنیم نوشته شود .
ما ماندنی شدیم در تاریخ
رهبرمان به ما این لطف را کرد
با خون خود ...
بعضیها به او گفتند:《بیبی نرو! شلوغ است، هوا گرم است...》و از اینجور حرفها.
اما او حرفش یک کلام بود که اگر گرما هست برای همهاست. من اگر نروم دیگر نمیتوانم خودم را آرام کنم.
بردیمش...
گفتیم:《بیبی نمیتوانیم از مسیر تشییع ببریمت چون جای نفس ندارد انقدر که غلغلهست.》
راضی شد و از مسیر دیگری پیاده رفتیم تا حرم سلطان(ع).
در مسیر رو به من کرد و گفت:《 [فلانی] قدم که برمیداری به نیت شهدا بردار.》
انگار میدانست این یک مسیر عادی نیست!
تا گنبد را دید سلام داد و نشست روی جدول کنار خیابان. عکس شهدایش را هایل صورتش کرد و شروع کرد گریه کردن...
منتظر ماندیم دلش را خالی کرد. برگشتیم...
پ.ن: از ۱۸ تیر ۱۴۰۵ 🖤
#رهبر_شهید
#بیبی_جان
اما او حرفش یک کلام بود که اگر گرما هست برای همهاست. من اگر نروم دیگر نمیتوانم خودم را آرام کنم.
بردیمش...
گفتیم:《بیبی نمیتوانیم از مسیر تشییع ببریمت چون جای نفس ندارد انقدر که غلغلهست.》
راضی شد و از مسیر دیگری پیاده رفتیم تا حرم سلطان(ع).
در مسیر رو به من کرد و گفت:《 [فلانی] قدم که برمیداری به نیت شهدا بردار.》
انگار میدانست این یک مسیر عادی نیست!
تا گنبد را دید سلام داد و نشست روی جدول کنار خیابان. عکس شهدایش را هایل صورتش کرد و شروع کرد گریه کردن...
منتظر ماندیم دلش را خالی کرد. برگشتیم...
پ.ن: از ۱۸ تیر ۱۴۰۵ 🖤
#رهبر_شهید
#بیبی_جان
❤3
「فَندآ」
#رقیه_خاتون_س هزار و صد گره افتاده بر خمِ زلفت مرا هنوز ندیدی! چرا پریشانی؟ ✎ "فندآ" #تکبیت
#رقیه_خاتون_س
من را ببر! میترسم از شبهای صحرا
چشمان خود را باز کن جانِ رقیّه
بنگر کبودیهای شلاق عدو را
گفتم کبودی... مادرت را یاد کردم
هرجا که محکم زد، بِبُردم نام زهراﷺ
چون فاطمهﷺ غمهای بسیاری چشیدم
دیگر ندارم جز فراقت هیچ پروا
من را سه سال از عمرِ این دنیا کفایت
جانم بگیر و پر بده بال و پرم را
✎"فندآ"
❤2💔1
#کریم_علیهالسلام
یا حسنﷺ! نام تو را بردم و از گوشهی چشم
جگری خونشده لغزید و به پایین آمد ...
✎ "فندآ"
#تکبیت
او به قتلم شاد و من غمگین، که گاهِ کشتنم
ناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او
این بیت از غزل "هلالی جغتایی" منو یاد این بیت خودم انداخت.
#دیگری
او به قتلم شاد و من غمگین، که گاهِ کشتنم
ناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او
این بیت از غزل "هلالی جغتایی" منو یاد این بیت خودم انداخت.
#دیگری
Telegram
「فَندآ」
پاشید خونِ قلبم از این ضربِ دِشنهات
خاکم به سر که صورت ماهت کثیف شد
✍🏻 "فندآ"
#تکبیت
خاکم به سر که صورت ماهت کثیف شد
✍🏻 "فندآ"
#تکبیت
💔1
Forwarded from 「فَندآ」
#کریم_علیهالسلام
یا حسنﷺ! نام تو را بردم و از گوشهی چشم
جگری خونشده لغزید و به پایین آمد ...
✎ "فندآ"
#تکبیت