دیوانه در قفس خزید
159 subscribers
39 photos
1 video
3 files
1 link
Download Telegram
در مونیخ، در سال ۱۹۳۷ نمایشگاه «هنر منحط» برگزار و همزمان، «نمایشگاه بزرگ هنر آلمان» نیز برپا شد. در زیر، بخشی از سخنرانی هیتلر در مراسم افتتاحیه‌ی «نمایشگاه بزرگ هنر آلمان» را بخوانید.

هنر، از یک طرف، به عنوان یک تجربه‌ی اشتراکی بین‌المللی تعریف می‌شد، که به این ترتیب هرگونه فهم رابطه‌ی سازنده با یک گروه قومی را نابود می‌کرد. از طرف دیگر، بر رابطه‌ی آن با زمان تاکید گذاشته می‌شد، یعنی آنکه دیگر هیچ هنری مربوط به ملت‌ها یا حتی نژادها وجود نداشت، مگر فقط یک هنرِ متعلق به زمان‌ها [...]. مطابق چنین نظریه‌ای، هنر و فعالیتهای هنری در واقع با کارهای دستی خیاط‌خانه‌های مدرن و صنایع مدساز ما هم‌کاسه می‌شود. و مطمئنا از این گفته پیروی می‌کند که هر سال یک چیز تازه: یک روز امپرسیونیسم، بعد فوتوریسم، کوبیسم، شاید حتی دادائیسم، و غیره. و نتیجه‌ی بدترش این است که حتی برای جنون‌آمیزترین و احمقانه‌ترین مزخرفاتِ هیولایی، باید هزاران عنوان و برچسب برای آنها پیدا شود، و در واقع هم پیدا شده است.
اگر به یک معنا این کارها چنین حزن‌آور نبود، فهرست کردن همه‌ی این شعارها و کلیشه‌هایی که به وسیله‌شان این به اصطلاح «ابتکارات هنری» و محصولات مزخرف‌شان تشریح و توصیف می‌شود، می‌توانست خیلی خنده‌دار باشد...
فوتوریسم، امپرسیونیسم، و غیره، هیچ ارتباطی به ملت آلمان ندارد. چون این مفاهیم نه کهنه است نه مدرن، بلکه فقط بیانِ الکن بی‌هنرانه‌ی کسانی است که خداوند از موهبت قریحه‌ی هنری حقیقی محروم‌شان کرده و به جایش استعداد وراجی و فریبکاری داده است.
بنابراین، حالا، در همین ساعت، اعتراف می‌کنم که به این تصمیم نهایی تغییرناپذیر رسیده‌ام تا خانه را پاک کنم، همان‌طور که در عرصه‌‌ی آشفتگی اصول اخلاقی‌شان، علفزارها را آبی می‌بینند، آسمانها را سبز، ابرها را زرد گوگردی، و از این قبیل، یا به قول خودشان، آنها را این‌طوری تجربه کرده‌اند. من در اینجا نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که آیا این اشخاص واقعا این‌طور می‌بینند یا احساس می‌کنند یا نه. اما، به نام ملت آلمان، می‌خواهم جلوی این بدبخت‌های فلک‌زده را بگیرم که کاملا واضح است دچار یک بیماری چشمی هستند. شدیدا سعی می‌کنند این محصولات ناشی از نفهمی‌شان را به عصری تحمیل کنند که ما در آن زندگی می‌کنیم، یا حتی می‌خواهند آنها را به عنوان «هنر» قالب کنند.
نه، اینجا فقط دو امکان وجود دارد: یا این به اصطلاح «نقاشان» واقعا چیزها را این‌طوری می‌بینند و بنابراین به آنچه نشان می‌دهند اعتقاد دارند؛ پس ما باید نقص بینایی‌شان را معاینه کنیم تا ببینیم این اشکال ناشی از عیب فنی است یا ارثی. در مورد اول، این بدبخت‌ها فقط قابل ترحم هستند؛ در مورد دوم، باید مورد توجه دقیق وزارت داخلی رایش قرار گیرند تا به این مسئله بپردازند که آیا حداقل می‌توان مراقب توارث بیشتر چنین فقدان کارایی و وحشتناک چشم‌ها بود یا نه. از طرف دیگر، اگر این‌ها خودشان به واقعیتِ این‌جور برداشت‌ها اعتقاد ندارند، اما می‌کوشند تا به دلایل دیگر ملت را با این حقه‌بازی‌ها آزار بدهند، آن وقت رسیدگی به این اقدام برعهده‌ی قوانین کیفری است.
@fallennest
این اثر آبرنگ از آدولف هیتلر در سال ۲۰۱۴ در یک حراجی در نورنبرگ قیمت ۱۳۰ هزار یورو به فروش رفت.

Adolf Hitler
Munich's city hall, c. 1914


@fallennest
این اثر آبرنگ از آدولف هیتلر در سال ۲۰۱۵ در یک حراجی در نورنبرگ توسط یک مجموعه‌دار چینی به قیمت ۱۰۰ هزار یورو خریده شد.

Adolf Hitler
Neuschwanstein Castle, 1914


@fallennest
۱۰ جولای ۱۹۳۸؛

هیتلر در مقابل مجسمه‌ی مشهور «دیسک‌پران» در موزه گلیپتوتک در مونیخ

او این مجسمه را به‌تازگی و پس از یک سال تلاش، از ایتالیا به قیمت ۵ میلیون لیره معادل حدود ۵.۴ میلیون یورو امروز، خریده بود.

@fallennest
Artist: Gertrude Abercrombie
Title: Black cat on pink, 1952
Dimensions: 4.4 × 4 cm
Sold: €18,000 in 2025

@fallennest
ادوارد مونک:

دیگر هیچ امیدی ندارم؛ چشم‌انتظار هیچ چیزی هم نیستم. چرا باید کار کنم و به خودم فشار بیاورم، وقتی که می‌دانم یکی از همین روزها خواهم مرد.

Edvard Munch
Self-Portrait Between the Clock and the Bed, 1940-43

@fallennest
ادوارد مونک:

من نه آن‌چه را که می‌بینم، بلکه آن‌چه را که دیده‌ام به تصویر می‌کشم.


Edvard Munch
Six versions of "The Sick Child"
From 1885 to 1927

@fallennest
ادوارد مونک در دفتر خاطراتش نوشته است:

ستاره‌ای در تاریکی پدیدار می‌شود، به ستاره‌ای دیگر برمی‌خورد، برای لحظه‌ای می‌درخشد، قبل از این که دوباره ناپدید شود. یک مرد و زن هم به همین صورت به یکدیگر بر‌می‌خورند، به سمت هم کشیده می‌شوند، در شعله‌ی عشق می‌درخشند تا این که در دو جهت مختلف ناپدید شوند. تنها معدودی از آنان در شعله‌ای سرکش و عظیم به یکدیگر می‌رسند و با هم یکی می‌شوند.


Edvard Munch
Eye in Eye, 1900

@fallennest
Edvard Munch
Four versions of "The Scream"
From 1893 to 1910

@fallennest
Edvard Munch
Three versions of "Death in the Sickroom"
1893

@fallennest