الله رافراموش نکنید
973 subscribers
3.61K photos
10.8K videos
1.03K files
3K links
Download Telegram
✍🏼 #درد_و_دل 💔

🌙 #حرف_دل_یه_دل

این یکی برای وقتاییه که از مقایسه کردن خسته شدی…

«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا…» 🤍🌿
(سوره آل‌عمران)
رفیق… 🕊️

چقدر خودتو با بقیه مقایسه کردی؟ 😔

چقدر موفقیت اونا رو دیدی
و زحمت‌های خودتو ندیدی؟

چقدر توی آینه به خودت سخت گرفته
فقط چون شبیه فلانی نبودی؟ 💭💔
در حالی که آیه آروم میگه:

سست نشو… غمگین نشو…
تو اگر اهل ایمانی…

تو بالاتری… 🌱
نه بالاتر از بقیه

بالاتر از نسخه‌ی دیروزِ خودت… 💎
رفیق
آدم وقتی خودش رو با مسیر بقیه اندازه می‌گیره

یادش میره هرکسی یه امتحان جدا داره… 📖

یکی آزمونش پوله…
یکی دل کندنه…
یکی صبره…
یکی دیده نشدن…
«إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ…» 🌊

اگه زخمی شدی…
فکر نکن فقط سهم تو بوده…
دنیا محل چرخشه…

یه روز بالا… یه روز پایین…
ولی ارزش تو ثابت می‌مونه… 🤍
رفیق…

تو لازم نیست ثابت کنی از همه بهتری…
لازم نیست زندگیت شبیه ویترین بقیه باشه…

تو فقط قراره رشد کنی… 🌿
آروم… عمیق… واقعی…

گاهی کند پیش رفتن،
از تند رفتنِ بی‌ریشه قشنگ‌تره… 🌳

و آخرش آیه یه چیزی یواشکی تو گوشت میگه:

اگر باور داشته باشی…
کم نمیاری… حتی وقتی خسته‌ای… 💪🏻🤍

👑 دنیا مسابقه نیست…
مسیرِ تربیته…
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
تو قرار نیست شبیه کسی باشی…
تو قراره «خودِ درستِ خودت» بشی… 🌙
👏1😢1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_سیوهفت

از آن جایی که درست نبودخانه شان بمانم، بچه ها را برداشتم و دوباره به مسافرخانه ای که این بار داخل شهر اصفهان بود رفتم.صاحب مسافرخانه مرد خوبی بود. از آن جایی که برای یک ماه می خواستم اتاق اجاره کنم، قیمت خیلی خوبی با من حساب کرد. یک اتاق یک تخته گرفتم که بچه ها روی تخت می خوابیدند و من روی زمین.باید منتظر دادگاه های بعدی میشدم. از خانواده احمد همه چیز برمی آمد. از ترس این که پیدایم نکنند و بلایی سرم نیاورند، در این چند جلسه ای که باید دادگاه می رفتم، خودم را هزارجا مخفی کردم و یواشکی به مسافرخانه برمیگشتم.بعد از سه جلسه، دادگاه برای احمد 6 ماه زندان و شلاق برید. در کنار این ها باید خانم را عقد می کرد تا آزاد شود. نفس راحتی کشیده بودم. همه این ها باعث شده بود که پرونده طلاق من راحت تر پیش برود. نمی خواستم دیگر ریخت نحسشان را ببینم پس به جای مهریه ای که معلوم نبود کی و چطور به دستم میرسد، شرط گذاشتم هیچ وقت مزاحم من و بچه هایم نشود قانونا به خاطر این که هنوز هم آثاری از اعتیاد در احمد بود و رابطه نامشروع با زن دیگری داشت، حق حضانت به من داده شد. برای این که مهریه ام را ببخشم، تعهد داد نه خودش و نه خانواده اش، هیچ وقت سمت من و بچه هایم نیایند. در غیر این صورت می توانم دوباره مهریه را به جریان بیاندازم.بالاخره طلاق گرفتم و برای اولین بار در زندگی ام، احساس آزادی کردم. باورم نمی شد همه این سال هایی که گذشت، بالاخره تمام شده و دیگر کابوس کتک های احمد و خانواده اش را نمی بینم.به ملیحه همان دختری که در مشهد دیده بودم پیام دادم و از او خواستم تا برای پیدا کردن خانه ارزان قیمت در اطراف تهران کمکم کند. به خودم گفتم در تهران شغل بیشتری پیدا می شود و بالاخره می توانم کار کنم. دلم می خواست از این محله دل بکنم و زندگی جدیدی را شروع کنم. ملیحه هم گفت که به خانه اش بروم.در این مدت تک و توک جواب پیام های آقا محمد را می دادم اما نمی خواستم دیگر او را وارد مشکلاتی که به او مربوط نیست کنم. از آخرین باری که دیده بودمش، حسابی خجالت می کشیدم. حرف زن برادرم در گوشم می پیچید که وقتی پدرت تو رو نخواست چطور انتظار داری که ما از تو نگهداری کنیم. برای همین با خودم میگفتم وقتی پدرم مرا نخواست چطور انتظار دارم که آقامحمد در تک تک مشکلاتم باشد.به هوای حرف ملیحه تا تهران آمدم. هفت هشت ساعتی طول کشید که برسیم. به خانه اش رفتم اما انگار خانواده اش از این که زن غریبه ای وارد خانه شان شود راضی نبودند.رفتارهای ناشایستی انجام دادند و اصلا مهمان نوازی نکردند. مادر ملیحه با صدای بلندی می گفت: این کیه اوردیش؟ ردش کن بره و از این حرف ها.ملیحه هم آن شب آبروداری کرد اما صبح زود که شد گفت: راستش مادرم با غریبه ها نمیسازه و بهتره که از اینجا بریم و یه فکر دیگه کنیم. وقتی دیدم که نمی شود روی حرف هایش حساب باز کرد گفتم: نگران نباش. خودم میگردم دنبال خونه. مرسی از بابت دیشب که بهم جا دادی. خداحافظی کردم و با بچه ها از خانه بیرون رفتم.برایم دیگر عادی شده بود که غریبه ها بیرونم کنند. دردش از این که آشنا راهت ندهد که بیشتر نبود.از یک بنگاه به بنگاه دیگر می رفتم. پولمان خیلی کم بود و شرایط اجاره خانه را نداشتیم. از طرفی من هنوز کاری نداشتم که روی آن حساب کنم. اگر ملیحه زیر حرف هایش نمیزد اصلا تهران نمی آمدم.اگر می خواستم دوباره به مسافرخانه بروم، پولم از دست میرفت و دیگر چیزی برای اجاره کردن یک خانه نمی ماند. دست بچه ها را گرفته بودم و در سرمای زمستان، بدون مقصد قدم زدم.همان طور که راه می رفتیم، داخل یکی از پارک ها، سرسره بزرگی که مارپیچ بود و سقف داشت را دیدم. تصمیم سختی بود اما رو به ستایش کردم و گفتم: مامان، ما پولمون خیلی کمه. باید یه جا جور کنیم که بتونیم بخوابیم. مسافرخونه ها تو تهران گرون تر از اصفهانه. به سرسره اشاره کردم و گفتم: بریم داخلش؟ستایش که حالا بیشتر از قبل شرایط را درک می کرد با بغض گفت منم خسته ام مامان بخوابیم. فردا دوباره میریم دنبال خونه.بالای سرسره سقف داشت. بچه ها را روی پاهایم کنار هم خواباندم اما خودم بیدار ماندم تا مطمئن باشم بچه ها از سرما یخ نزنن. دوباره زندگی برایم سخت شده بود. تا صبح به زندگی سختی که داشتم و آینده نامعلومم فکر می کردم. به این امید داشتم که ملیحه زنگ بزند و روز بعد، برای پیدا کردن خانه کمکم کند.بالاخره می دانست که من غریبم و پول زیادی ندارم اما خبری از او نشد. این طوری فایده نداشت. صبح زود از سرسره پایین آمدم. بدنم خشک شده بود. به زور خودم را تکان دادم.به خودم گفتم امروز حتما جایی را برای اجاره پیدا می کنم اما باز هم فایده نداشت. سر و وضعمان هم بهم ریخته بود.شب بعد هم باز در همان پارک خوابیدیم اما خیلی بیشتر از روز قبل می ترسیدم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢4
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_سیوهشت

صدای پای عابرهایی که از کنارمان رد می شدند،هزار فکر و خیال در سرم می انداخت. گفتم خدایا خودت امشبو به صبح برسون. گیر آدم نا اهلش نیفتم.تا صبح فقط یک چرت کوتاه زدم و از صدای پای آدم ها خواب به چشمم نیامد. از معتادهای بی همه چیز بیشتر می ترسیدم. انقدر احمد ترس به جانم انداخته بود که هر معتادی را می دیدم، از صد فرسخی اش رد میشدم. صبح زود از سرسره پایین آمدیم.روی چمن ها نشسته بودیم که با دیدن نیسانی که بار جابجا می کند، جرقه ای در ذهنم خورد. پولم که به رهن خانه نمی رسید اما شاید اگر ماشین قراضه ای را می گرفتم، می توانستم بار جابه جا کنم.هزینه اجاره خانه ها در تهران زمین تا آسمان با اصفهان فرق داشت. از اجاره خانه کاملا نا امید شده بودم اما تا شب، به بنگاه های ماشین رفتم تا شاید بتوانم ماشینی را خریداری کنم. خیلی وقت بود که رانندگی نکرده بودم اما در این لحظه برایم مهم نبود. به خیالم دو سه باری که سوارش می شدم، همه چیز یادم می آمد.آن روز هم دست خالی برگشتم. ماشینی که به پولم بخورد، پیدا نشد. پارکی که هر شب در آن می خوابیدیم را هم گم کرده بودم. چند پارک دیگر را دیدم اما هیچ کدام امنیت درست و حسابی نداشت. همین طور که قدم میزدم، در پارکی، سرویس بهداشتی دیدم. دیروقت بود و من از ترس خلوت شدن کوچه و خیابان ها، به سرویس بهداشتی پناه بردم.قلبم دیروقت بود و من از ترس خلوت شدن کوچه و خیابان ها، به سرویس بهداشتی پناه بردم. یکی از اتاق هایش طی و جارو و مواد شوینده داشت. امیرعلی که خوابش برده بود اما به ستایش گفتم که تا صبح جیک نزند. در را از پشت قفل کردم و بعد از دو روز، با خیال راحت در آن جا خوابیدم. صبح با صدای باز و بسته شدن درب های دیگر سرویس بهداشتی، از خواب پریدم.تا دستشویی خلوت شد، از آن جا بیرون زدیم. این بار می خواستم تمام تلاشم را کنم که ماشین بخرم. هنوز مغازه ها باز نبودند. ستایش و امیرعلی هم از گرسنگی ناله می کردند. نان بربری خالی خریدم و با هم خوردیم. داغ و تازه بود و حسابی به همه ما چسبید.از صبح تا ظهر همه بنگاه های ماشین را دیدم اما هیچ کدام ماشین مناسبی نداشتند. تا این که آخرین مغازه ای که رفتم، نیسانی که رنگ و رو نداشت و مدل 78 بود را نشانم داد. تعمیرکاری که آن جا بود گفت ظاهرش داغونه اما خرج آنچنانی نداره. چاره ای نداشتم. همان لحظه گفتم که ماشین را معامله می کنم. کارهای معامله ماشین کمی طول کشید. از آنجایی که در این سال ها از ترس احمد، کارت بانکی نگرفته بودم، برای دریافت کارت بانکی و انتقال پول به صاحب خودرو، به بانک رفتم. پرینت موجودی حسابم را گرفتم اما انقدر عجله داشتم که نگاهش نکردم. می ترسیدم امشب هم بی سرپناه بمانیم. برای همین تا عصر ماشین را معامله کردم.تقریبا همه پولی که داشتم را برای خرید نیسان دادم. کمی پول مانده بود که برای خرج شکممان نگه داشته بودم.سوار ماشین شدم و با سختی، تا پلیس راه رانندگی کردم.جلوی پلیس راه که جای امنی بود نگه داشتم. انقدر خسته بودم که دیگر به فکر زمان حال نبودم. ستایش و امیرعلی شب را روی صندلی خوابیدند و من هم پشت فرمون ماشین، خوابم برد. کمرم خشک شده بود در این چند روز که نشسته خوابیده بودم.صبح که شد به این فکر کردم که بار جابجا کنم اما به هر کسی می گفتم، به خاطر این که زن بودم، ردم می کرد. عصر که شد به این نتیجه رسیدم که تهران به درد من نمی خورد. باید به شهر خودم برگردم. هر چه باشد آن جا را بیشتر می شناختم.اما ماشین کمی خرج داشت و باید قبل از این که وارد جاده شوم، به فکر تعمیراتش می افتادم. به حسابم نگاه کردم تا ببینم چقدر از پول باقی مانده را می توانم خرج کنم که با دیدن رقمی که در حسابم بود، شوکه شدم. باورم نمیشد بیست میلیون تومان در حسابم باشد. به تاریخ واریزش که نگاه کردم، متوجه شدم صاحب خانه همان موقع که خانه را تحویل گرفته، پول را به حسابم زده. انگار دنیا برای من شده بود.با خیال راحت به تعمیرگاه رفتم و ماشین را سرویس کردم. برای پشت ماشین چادر خریدم و دور تا دور ماشین را چادر زدم. بخشی از پولی که داشتم رفت اما ماشین شکل و شمایل خوبی گرفته بود و برای بار زدن آماده شده بود.با احتیاط به سمت اصفهان رانندگی کردم. سر راه فکری به سرم زد. با دیدن کودکی که تا کمر در آشغال ها دنبال ظروف بازیافتی است، تصمیم گرفتم تا اصفهان هر چه می توانم بطری و پلاستیک جمع کنم.هر جایی که مناسب بود نگه می داشتم و بطری ها را جمع می کردم. ستایش هم کمکم می کرد. تا خود اصفهان پشت نیسان را پر از وسایل بازیافتی کردم. به اصفهان که رسیدم، به جایی که وسایل بازیافتی را می خرید رفتم. به ازای آن ها، 82 هزارتومان به من پول داده شد. این شد که شغل جدیدم را پیدا کردم.احتیاج به حمام داشتیم. به گرمابه ای که از قدیم میشناختم رفتم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
5
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_سیونه

لباسهایی که تنمان بود را زودتر شستم و روی وسیله گرمایشی گرمابه انداختم.منتظر شدم لباس ها کمی خشک شود.تن بچه ها کردم و بعد دوباره به ماشین برگشتم.با پولی که برایم باقی مانده بود دیگر نمی توانستم خانه بگیرم. اگرمی گرفتم هم وسایلی نداشتم که در آن زندگی کنم.از طرفی اجاره خانه هم به خرج هایم اضافه میشد.ستایش و امیرعلی را هم که نمی توانستم در خانه تنها بذارم.برای همین تصمیم گرفتم تا کمی لباس و کتاب و دفتر برای ستایش و بچه هابخرم و با خیال این که کمی پس انداز دارم،روزها دنبال یک لقمه نان بروم. شب ها در همان نیسانی که داشتیم، می خوابیدم. منتظر بودم که شرایط طوری شود که بتوانم یک خانه ساده اجاره کنم.هر روز با گونی و دستکش دنبال ضایعاتی ها بودم و آخر وقت، به گاراژ ضایعاتی ها می رفتم و زباله ها را تحویل می دادم. در طول روز، ستایش کنارم مینشست و به کتاب هایی که هیچ وقت فرصت یادگیریشان را در مدرسه پیدا نکرده بود نگاه می کرد. سعی می کردم جمع و تفریق و خواندن و نوشتن را یادش بدهم اما ستایش با شرایطی که داشتیم، نمی توانست رنگ مدرسه را ببیند.دو ماهی به همین طریق گذشت.خداروشکر پول خورد و خوراک و بنزینمان در می آمد. هر روز به فکر این بودم که ضایعات بیشتری پیدا کنم بلکه آخر وقت، بیشتر نصیبم شود. پول زیادی نداشت اما جای شکرش باقی بود که زندگی ام میگذشت.یک روز در گاراژ ضایعاتی ها بودم که یکی از کارگرانی که آنجا بود، فکر دوگانه کردن ماشین را به ذهنم انداخت. راست میگفت اگر ماشین دوگانه میشد، خرج کمتری برای بنزین صرف
میشد.کم و بیش، بار اسباب و وسیله هم بهم میخورد.سعی می کردم در طول روز، یک ساعتی بچه ها را در پارک رها کنم تا کمی طعم بچگی زیر زبانشان باشد و یادشان نرود که آن ها هم حق بازی کردن دارند.یک سال به همین طریق گذشت. من و بچه هایم یک سال تمام در ماشین می خوابیدیم و برای حمام و دستشویی از سرویس های بیرون استفاده می کردیم. دلم برای مادرم حسابی تنگ شده بود. دلم از همه این بی مهری هایی که خانواده ام نسبت به من داشتند پر بود. مگر میشد کسی 10 خواهر و برادر داشته باشد که همگی دستشان به دهنشان میرسد اما زیر آسمان شهر، داخل ماشینی بخوابد که تمام سرمایه اش شده! تازه حتی یک نفر از خانواده اش هم پیگیر مرده و زنده بودنش نباشند. خانواده نخاله احمد، صدبرابر بهتر از خانواده من بودند حداقل روز دادگاه تنهایش نذاشتند.بعد از یک سال، سر و کله خیر قدیمی ام پیدا شد. پدر فاطمه که فکر می کرد در این مدت زندگی رو به راهی دارم و کنار خانواده ام زندگی می کنم، پیام داد و از احوالم پرسید. وقتی گفتم که دوباره به اصفهان برگشتم، گفت که فاطمه هم آمده و دلش برای من تنگ شده. خلاصه بعد از مدت ها به یک مهمانی ویژه دعوت شده بودیم. با بچه ها حمام رفتیم و دوش گرفتیم و تر و تمیز شدیم. به آدرسی که داده بود رفتیم. فاطمه خانه بود. پیشوازمان آمد. روبوسی کردیم و وارد خانه شان شدیم.آقا محمد با بچه ها بازی می کرد. من و فاطمه هم غرق صحبت بودیم. در میان صحبت هایم متوجه شد که از احمد جدا شده ام. هرچند که باز هم نمی دانست در این یک سال کجا زندگی می کنم.آقا محمد ستایش و امیرعلی را به انتهای پذیرایی برد تا من و فاطمه راحت تر حرف بزنیم. برای بچه ها کیک و خوراکی آورد. انقدر گرم صحبت با فاطمه بودم که متوجه نشدم ستایش سیر تا پیاز زندگیمان را کف دست آقا محمد گذاشته.
وقتی خداحافظی کردیم، آقا محمد عادی بود اما وقتی برگشتم، ثانیه به ثانیه از او پیام می آمد.حسابی ناراحت و عصبانی بود که چرا در این مدت چیزی به او نگفتم. من هم که نمی خواستم از کسی کمک بگیرم، یکی در میان جوابش را می دادم. صبح که شد، زنگ زد. با عصبانیت گفت دختر مگه قرار نشد پیش خانوادت بمونی؟ پس ستایش چی میگه که خونه ندارید؟ راست میگه؟گفتم: کی میگه خونه نداریم؟ ماشینم خونمه. توش زندگی می کنیم. راحتم هستیم.این حرف را که زدم عصبانی تر شد و گفت: این شد زندگی؟ بچه ها رو با خودت این ور اونور میبری؟ کمر بچه داغون میشه تو ماشین. پس چرا داداشت کاری نکرد؟گفتم: همون روز که شما برگشتید، منم برگشتم.خواهر و برادرام موقعیت و شرایطشون برای نگهداری از ته تغاری خونه جور نبود. تو این یه سالم ازشون خبر ندارم. اونام خبری از من ندارن. اما من راضی ام. زندگیم خوبه. بهتر از روزاییه که احمد شوهرم بود. نگران خونه هم نباشید. پول جمع کردم به زودی یه خونه میگیرم.بعد از آن هر چه آقا محمد زنگ میزد، یکی درمیان جوابش را می دادم. دوست نداشتم حالا که خودم دستم به دهانم میرسد، سربار او باشم. کم کم دست به کار شدم تا یک خانه پیدا کنم. بعد از چند روز یک سوئیت کوچک پیدا کردم که یک دست رختخواب و چهار دست لباس را در آن گذاشتیم. بعد از مدت ها، پاهایمان را دراز کردیم و در خانه خوابیدیم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏2😢2
« زهری که مردان را از پا در می‌آورد »

🌼🍃روزی روزگاری دختر جوانی که از زندگی مشترک خود خسته شده بود ، اندیشه‌ی رهایی از همسرش ـ به بهای جان او ـ در سر پروراند.
بامدادان نزد مادر رفت و گفت:
« مادر ، دیگر طاقتم طاق شده. نه توان ماندن دارم ، نه دل کندن. میخواهم او را بکشم ، اما از داوریِ قانون بیم دارم. آیا میتوانی یاریم کنی؟»

🌼🍃مادر آهسته پاسخ داد: « میتوانم ، دخترم … اما پیش از آن باید کاری انجام دهی.»
دختر با اضطراب پرسید: « چه کاری؟
آماده‌ام هر چه بگویی انجام دهم تا از او خلاص شوم.»
مادر گفت:بشنو:

1. باید با او آشتی کنی ، تا اگر روزی مُرد ، هیچکس به تو گمان نبرد.
2. باید خودت را بیارایی ، جوان و دل‌انگیز باشی در چشمش.
3. با او و خانواده‌اش به مهربانی و احترام رفتار کن.
4. شکیبا باش ، دوست‌ داشتنی باش ، کمتر حسد بورز ؛ بیشتر گوش بده و حرمت نگه دار.
5. بیهوده خرج نکن ؛ حتی اگر پولی به دستت داد ، اسراف نکن.
6. هرگز صدایت را بر او بلند مکن؛ آشتی و مهر را پیشه کن ، تا کسی به تو بدگمان نشود.

🌼🍃میتوانی همه‌ی این‌ها را انجام دهی؟»
دختر گفت: « بله ، میتوانم.»
مادر شیشه‌ای کوچک به او داد و گفت :
« این پودر را هر روز اندکی در غذایش بریز … آهسته او را از پا درمی‌آورد »
سی روز گذشت.
دختر هراسان نزد مادر بازگشت و با چشمانی اشکبار گفت:
« مادر ! دیگر نمیخواهم او را بکشم.
من اکنون عاشقش شده‌ام ؛ او چنان مهربان و آرام گشته که باورم نمیشود.
چه کنم تا اثرِ این زهر از بین برود؟
تو را به خدا کمکم کن !»

🌼🍃مادر لبخندی غم‌ آمیخته زد و گفت:
« نترس دخترم … آنچه به تو دادم چیزی جز نمک نبود!
در حقیقت این تو بودی که با خشونت ، تنش و ناسازگاری‌ات کم‌کم جانِ زندگی‌ات را میکشتی.
از وقتی محبت ورزیدی ، حرمت گذاشتی ، و مهربانی را پیش گرفتی … او نیز دگرگون شد و به مهربانترین همسر تبدیل گشت.»

🌼🍃و ادامه داد:
« بیشتر مردان ذاتاً بد نیستند ؛ این رفتار و شیوه‌ی ماست که پاسخ‌های آنان را می‌سازد.
اگر احترام ، وفاداری ، عشق ، مراقبت و پایبندی نشان دهی … او نیز برایت خواهد بود و از آنِ تو خواهد شد.»
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
زنِ نیک ، ستونِ خانه‌ی خوشبخت است.
خدایا مردان را نصیب همسرانی صالح ، و زنان را بهره‌مند از شوهرانی شایسته گردان
.
3
✍🏼 #درد_و_دل 💚🌤️

#حرف_دل_یه_دل

این یکی برای وقتاییه که دلت سرده از شلوغی دنیا…

از دویدن‌های بی‌وقفه…

از جمعه‌هایی که میاد و میره و تو هنوز خسته‌ای… 😔💭

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا…» 🌿

(سوره جمعه – آیه ۹)

رفیقِ مؤمنم… 🤍🕊️

خدا خودش صدات می‌کنه…

نه با سرزنش… نه با اجبار…

با یه خطاب قشنگ:

ای کسانی که ایمان آوردید… 💎

«إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ…» 🔔🌙

وقتی برای نماز ندا داده میشه…

وقتی اذون می‌پیچه توی شهر…

وقتی صدای “حیّ علی الصلاه” میاد… 🎶🤍

«فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ…» 🏃🏻‍♂️🌿
بدَو…

نه از روی اجبار…

از روی شوق…

از روی نیاز…

از روی دلتنگی برای خدا… 💚

رفیق…

چند بار گفتی:

«کار دارم… بعداً می‌خونم…»؟

چند بار دنیا رو جلو انداختی و نماز رو عقب؟ 💼

ولی خدا میگه:

بیا سمتِ یادِ من…

بیا سمتِ آرامش…

بیا سمتِ خودم… 🌊🤍

«وَذَرُوا الْبَيْعَ…» 💰

یعنی حتی معامله‌تو زمین بذار…

حتی سودتو رها کن…

حتی گوشی‌تو سایلنت کن… 📱🔕

چون یه چیزی مهم‌تر صدات کرده… 💫

رفیق… 🌷

نماز فقط یه وظیفه نیست…

یه پناهگاهه… 🏡💚

یه مکالمه‌ی دونفره‌ست…

بین تو و خدایی که

«يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ…» 🌌

تو لازم نیست همیشه قوی باشی…

لازم نیست همه چی رو کنترل کنی…

فقط کافیه وایسی…

رو به قبله… 🤲🏻🕋

و بگی:
«الله اکبر…» 🌤️🤍

و یه جای قشنگ دیگه میگه:

«ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ…» 🌸

یعنی این برای خودِ تو بهتره…

نه برای خدا…

برای دلِ خسته‌ی تو… 💛

رفیقِ من… 🕊️

هر بار که از شلوغی دنیا جدا میشی
و می‌ایستی برای نماز…

داری انتخاب می‌کنی که
بنده‌ی دنیا نباشی… 🌍

بنده‌ی خدایی باشی که آرومت می‌کنه… 🤍

جمعه که میاد…

اذون که بلند میشه…

دلت رو بردار و بدو سمتِ نور… 🌤️

آروم باش رفیق…

قرار نیست فقط زندگی کنی…

قرارِ بندگی هم هست…الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#داستان_زندگی

#عبرت_1
🕳قسمت اول

میخوام داستان زندگیمو بهتون بگم که با شنیدنش متوجه بشید به هیچکس حتی ،نزدیک ترین شخص زندگیتون نباید اعتمااد کنید اسمم مرجانه به خواهر بزرگتر دارم اسمش مهساست خواهرم همیشه نسبت بهم حساا،،دت و نفرت داشت من گناهی نداشتم تنها گنااهم این بود که قشنگتر از خواهرم بودم و با اومدنم تمام توجهها به من جلب شده بود همین مسئله باعث شده بود که خواهرم بهم حسادت کنه تا جایی که یادمه هر موقع رو چهرم ، آرایش میدید سریع میدوید پیش بابام و شکاا یتمو میکرد همیشه پشت سرم به بابام میگفت من دوست پسر دارم و بینمون درگیری ایجاد میکرد مامان بابامون دیگه خسته شده بودن جوری که دیگه دلشون میخواست هرچه سریعتر به خواستگار خوب برای مهسا پیدا بشه و ازدواج کنه ولی بین خواستگاراش موردی که مورد سلیقه اش باشه نبود و هر خواستگاری هم که خوب بود منو میپ،،،سندیدند چند سال همینجوری پیش رفت و مهسا با تو هم اینکه یه شاا هزاا،ده از راه برسه و باهاش ازدواج کنه مونده بود دیگه ۳۰ سالش شده بودا سن منم به خاطر ندونم کاریهای اون داشت بالا میرفت من حساا ، بدار یه رستوران بزرگ بودم و خیلی دلم میخواست ازدواج کنم ولی متاااسفانه باید منتظر میموندم که مهسا اول ازدواج کنه و مهسا هم به هیچ کدوم از خواستگاراش جواب مثبت نمیداد منم به خاطر اینکه غرورش نشکنه چیزی نمیگفتم من ۲۶ ساالم شده بود و به خواستگار خوب برام اومد به اسم خسرو و مهسا هم که میرفت با مامانم بحث میکرد و میخواست اینم بپرونه تا اینکه گفتم من میخوام به خسرو جواب مثببت بدم و قرار نیست به خاطر مهسا ،آیندمو خراب کنم..

با وجود دلخوریهایی که بینمون به وجود اومد من با خسرو نامزد شدم مهسا هم که دوران نامزدی رو برام تلخ میکرد کاری کرده بود که مامان بابام هیچ کدوم از روزای دوران عقدمون رو اجازه ندادن خونه پدر شوهرم بمونم یا اینکه خسرو خونه ما بمونه توی جشن عروسیمون به خواهرم نگاه کردم که داشت با اخم در گوش مامانم یه چیزی می گفت از اینکه دیدم توی لحظات آخرم میخواد خوشیمو خراب کنه خیلی ناراحت شدم ولی یه دوست صمیمی داشتم به اسم مهناز همیشه از خواهر هم برام بهتر بود ولی اینکه میدونستم این آخرین تلاشهای خواهرمه برای
خراب کردن خوشی من و دیگه قرار نیست تو زندگیم باشه خیالم راحت بود خسرو پسر آروم و خوبی بود وضع ما ا لیشونم از ما خیلی بهتر بود چند تا باغ و زمین داشتند پدرش کشاورزی میکرد خسرو در کنار کمک به پدرش طراحی دکوراسیون داشت ولی کم کم شغل خودشو بیشتر دوست داشت و را اضی نمیشد کنار پدرش به کشاورزی مشغول بشه سه سال اول زندگیمون با سختی های زیادی طی شد در آمدی که از شغل خودش داشت خیلی زیاد نبود و کل درآمد من توی خونه خرج میشد مهناز دوست دوران دبیرستانم بود که از خواهر بهم نزدیک تر بود همیشه حسرت میخوردم که چرا محبتهایی که از خواهرم باید ببینم رو از یه غریبه دارم میگیرم مامان بابای مهناز از هم جدا شده بودن و با مادربزرگش و پدرش که اعتیاد داشت زندگی میکرد مهنازم دلش میخواست خودشو از اون خونه نجات بده با خواهر شوهر و مادر شوهرم خیلی صمیمی شده بودم و خسرو از این بابت خیلی خوشحال بود منم هیچ محبتی از پدر مادرم ندیده بودم و یه جورایی این محبت رو با پدر شوهر و مادر شوهرم جبران میکردم و براشون مثل دختر بودم زمانی به دیدن پدر مادر خودم میرفتم که مطمئن بودم مهسا تو خونه نیست.از حقوق و درآمدی که داشتم هیچ چیزی رو واسه خودم پس انداز نمیکردم و همش توی زندگی خرج میشد که فشااار کمتری روی خسرو باشه و اذیت نشه برای خودم کمتر خرج میکردم و قناعتو از مامانم یاد گرفته بودم.

#ادامه_دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#داستان_زندگی

#عبرت_2
🕳قسمت دوم

پدر شوهرم گاهی یه مقدار بهمون کمک میکرد سالها به همین منوال گذشت و شرااایط اقتصااا، دیمون همونجور بود و تونستیم یه ماشین قسطی هم بخریم و قصد بچه دار شدن هم نداشتم و تنها کسی که از دررد و رنجم با خبر بود دوستم مهناز بود کم کم به سن ۳۰ سااالگی نزدیک میشدم و مهناز بهم می گفت بهتره دیگه کم کم بچه دار بشم یه روز خسرو باهام تماس گرفت که میخواد با پسر عموش و دوستاش برن کوه ازم خواست براش وسیله و رختخواب آماده کنم وقتی وسایلو آماده کردم با مهناز تماس گرفتم که ببینم کجاست و اگه میتونه بیاد شب و کنارم باشه خیلی دلم میخواست یه دل سییر با مهناز بشینیم حرف بزنیم اون زمان مهناز تو یه شرکت بسته بندی کا ا،ر میکرد و چون که بخشی از در آمدشو به باباش میداد باباش نمیذاشت ازدواج کنه مهناز با یه عالمه خوراکی اومد پیشم و نیم ساعت بعد از اومدن مهناز بود که خسرو هم سر رسید که بیاد وسایلش رو ببره اما تنها نبود و با پسر عموش اومده بود که متوجه شدم نگاه پسر عموش علیرضا همش به مهنازه خسرو هم متوجه این توجه علیرضا به مهناز شده بود و با این حال مهناز هیچ توجهی به علیرضا نکرد وقتی رفتن به مهناز گفتم علیرضا رو دیدی همه حواسش به تو بود گفت نه بابا گفتم پسر خوبیه گفت تو که شرایط من و پدرمو میدونی کافیه بیان خواستگاری و تحقییق کنن مبرن و پشت سرشونم نگاه نمیکنن با خودم گفتم حالا که اینجوری خودشو دست کم گرفته باید براش یه کا ااری انجام بدم تا به هم برسن اون شب کنار هم خیلی بهمون خوش گذشت وقتی خسرو برگشت در مورد علیرضا باهاش حرف زدم خسرو گفت آره درسته از مهناز خوشش اومد ولی ما نباید دخااالت کنیم که اگر در آینده مشکلی پیش اومد بگن تقصییر شماست.خلاصه خانواده علیرضا رفتن خواستگاریش و خیلی خوشحال بودم که بالاخره قراره مهناز هم رنگ خوشبختی رو ببينه يه مدت بعد تصمیم عقد گرفتن و خونواده‌ی منم دعوت کردن روز عقد دوباره خواهرم مهسا تو هم رفته بود و اومد گفت انقدر برات بی‌ارزش بودم که به جای اینکه خواهرتو به پسر عموی شوهرت معرفی کنی رفتی دوست صمیمیتو معرفی کردی تو میدونستی که من از علیرضا خوشم میاد..

بهش گفتم علیرضا از تو دو سال کوچکتره توقع نداری که بیاد یه دختر سی و چند ساله رو بگیره اما ببین تو رو هم فراموش نکردم یکی از فامیلای دور خسرو تازگی خانمشو از دست داده همش ۵۶ سالشه میخواد دوباره ازدواج کنه اگه میخوای تو رو به اون معرفی کنم با این حرفا میخواستم تلافی اون همه سالها رو سرش در بیارم مهسا با کینه بهم نگاه کرد و رفت به سمت سرویس بهداشتی منم از اول تا آخر مجلس به عنوان خواهر کنار مهناز بودم بعد از ازدواج مهناز علیرضا هرجا میخواستیم بریم با هم میرفتیم و رفت و آمدمون با هم زیاد شده بود چیزی که برام عجیب بود این بود که مهسا هم وقتو بی وقت خونه من میومد بیشتر بخاطر اینکه میدونست رفت و آمد علیرضا به خونمون زیاده این کارو میکرد همش مثل مزاحما تو جمعامون حضور پیدا میکرد اما بخاطر مامان بابام که میگفتن افسرده‌ست و هواشو داشته باش تحملش میکردم دو سال به همین منوال گذشت و من بالاخره باردار شدم توی این مدت خیلی با خسرو حرف زدم تا بالاخره راضی شد از اون شغل کم درآمد بیاد بیرون و بره یا پدرش کار کنه مهسا هم به بهونه‌ی وضعیت من و کمک کردن مدام خونمون میومد و گاهی شبا هم خونمون میخوابید ،به خاطر شرایطم دکتر بهم استراحت مطلق داده بود و همیشه از وجود خواهرم میترسیدم مخصوصا که نمیتونستم نیازای خسرو رو برطرف کنم توی اون مدت مهناز هم گاهی میومد پیشم و کمکم میکرد مهسا همیشه بهم میگفت مهناز دوروعه و بهش اعتماد نکن و همیشه قصد داشت بهم بگه مهناز اونجوری که من فکر میکنم نیست و منم حرفاشو به پای حسادتش از ازدواج مهناز و علیرضا میزاشتم پسرم به دنیا اومد و خسرو هم بخاطر کار کردن پیش پدرش وضع ماليش خوب شد و تونستیم یه خونه خوب بخریم و ماشینمونو عوض کنیم به خاطر همون قناعتی که داشتم تو این سالها هیچوقت از خسرو نخواستم چیزی به نامم کنه چند سال همینجوری گذشت دو سال قبل که پسرم ۵ سالش بود و میزاشتمش مهد یه روز مهناز با ترس و دلهره بهم زنگ زد گفت علیرضا از شب قبل برنگشته خونه و هیچ خبری ازش نیست با خسرو تماس گرفتم که بیاد و بریم دنبالش بگردیم.بیمارستانا و سرد خونه و خونه‌ی رفیقاش هیچکدوم از این جاها نبود تا اینکه مهناز تماس گرفت که علیرضا رو اطراف بزرگراه تو ماشین وقتی که تموم کرده بوده پیداش کردن جنجال بزرگی به پاشده بود و خیلی روزای بدی بود مهناز به شدت افسرده شده بود و نمیتونستم تنهاش بزارم.


#ادامه_دارد..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#داستان_زندگی

#عبرت_3
🕳قسمت سوم و پایانی

مهسا کمتر از قبل به خونه ی ما میومد که فکر میکردم بخاطر فوت علیرضا عزاداره نمیتونستم مهناز و تنها بزارم چون اخلاق باباشو میدونستم که قبل چهلم علیرضا مهناز و مجبور میکنه با یکی دیگه ازدواج کنه بعد از چهلم که رفت خونه‌ی خودش برای اینکه تنها نباشه و بلایی سر خودش نیاره به خونه‌ی خودم آوردمش و مراقبش بودم یه هفته بعد تصمیم گرفتیم بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه قرار بود خونواده ی منم باهامون بیان اون شب خواهرمم اومد خونه ی ما موند که وسیله ها رو جمع کنیم و شب خونمون موند نصفه شب صدای پچ پچ شنیدم خونمون سه تا اتاق داشت که مهناز شبایی که خونمون میموند تو اتاق کنار پسرم بود فکر میکردم مهناز کابوس میبینه و صدای اونه تا اینکه متوجه نبودن خسرو تو اتاق شدم پاشدم در اتاقو باز کردم که دیدم خسرو پشت دره وقتی منو دید رنگش پرید و گفت رفته بودم دستشویی و پرسید چرا بیدارم از رنگش که خیلی پریده بود فهمیدم داره دروغ میگه ولی ترجیح دادم باور کنم ساعت ۳نصفه شب بود و خوابم نمیبرد و فکرم مشغول بود به بهونه ‌ی دستشویی رفتم بیرون ببینم خواهرمو مهناز کدومشون بیداره هردوشون خواب بودن و دیگه باورم شده بود اشتباه فکر میکنم فردای اون روز خسرو خیلی به خواهرم مهسا گرم میگرفت و شوخی میکرد که باعث میشد حساسیتم زیاد بشه اون روز عصر که میخواستیم برگردیم خونه مهناز اومد یواشکی بهم گفت دیشب اتفاقی افتاده بود گفتم نه گفت حس کردم صدای تو و خسرو رو شنیدم گفتم مگه چی شده شاید مشکلی پیش اومده وقتی اینو گفت ذهنم حسابی درگیر شد با خودم گفتم پس حتماً صدای خسرو و مهسا بوده چندروز بعد اون ماجرا مهناز هم از خونه مون رفت و گفت موندنش اونجا درست نیست و بالاخره باید به زندگی عادیش برگرده...تشکر کرد که اون مدت تنهاش نزاشتم نتایج پزشک قانونی هم رسیده بود که مشخص شده بود علیرضا با مواد و CHAL مشروب اوور، دوز کرده بود پلیس هم با تحقیق از ماها که گفتیم علیرضا اصلا سمت مواد و...نمی رفت نتونستن به سرنخ برسن و پرونده شو با عنوان اتفاق بستن در حالیکه یه عده میگفتن ممکنه از عمد بوده و خودکشی کرده درای ماشین از داخل قفل بوده و هیچ اثر انگشتی غیر از مهناز و علیرضا پیدا نکردن خونواده ی علیرضا هم بخشی از اموالشو دادن به مهناز ،

یک سال از فوت علیرضا میگذشت که مهناز یه آپارتمان شیک خرید نسبت به پولی که پدرشوهرش بهش داده بود آپارتمان لوکس و گرونی خریده بود که میگفت طلاهاشو،فروخته تو اون مدت من خواهرم مهسا رو از زندگیم دور کرده بودم چون حس کرده بودم با خسرو سرو سری داره برعکس ارتباطم با مهناز مثل قبل خوب بود و رفت و آمد داشتیم تا اینکه یه روز بارونی رفته بودم خرید که یهو بارون شدید شد و موش آب کشیده شده بودم پسرمم هنوز مهد بود وقتی دیدم بارون شدیده و نزدیک خونه ی مهنازم تصمیم گرفتم برم اونجا یه جعبه شیرینی گرفتم و بدون خبر رفتم خونه‌ش و وقتی زنگو زدم جلوی چشمی وایسادم که موقع دیدنم سوپرایز بشه اما بجای مهناز کسی درو باز کرد که با دیدنش شوکه شدم ..بله خسرو بود که یهو سرم داد کشید و گفت تو منو تعقیب میکنی مگه نگفته بودی میری خرید سیلی بهش زدم و گفتم اونی که باید توضیح بده تویی نه من اینجا چیکار میکنی توقع داشتم کتمان کنه ولی تو چشمام نگاه کرد و گفت سه ساله با مهناز در ارتباطه و برای اینکه به هم برسند دست به هرکاری میزنه مهنازم ،با وضعیت بدی اومد جلوم چشمام سیاهی میرفت حالم بد شده بود همه‌ی اون روزا که تو خونم راهش دادم اومد جلو چشمام و اینکه چشمامو بسته بودم و هیچی نفهمیدم زدم بیرون و دو ساعت زیر بارون راه میرفتم تموم وجودم یخ زده بود پسرمو از مهد برداشتم و رفتم خونه ی بابام به این فکر میکردم بخاطر حرفهای کسی که بجای دوست در اصل دشمنم بوده خواهرمو از زندگیم بیرون کردم میدونستم خانوادم به خاطر رفتارم با مهسا ازم ناراحت بودن اما جای دیگه ای نداشتم برم ،،همین که دیدمشون اشکام سرازیر شد خونوادم حمایتم کردن مهسا سه ماه تمام پا به پای من میومد دادگاه و دنبال کارای طلاق و خسرو که منو فقط برای روزای سختی و بی‌پولیش میخواست با ۱۲ تا سکه طلاقم داد پسرمم ازم گرفت افسرده و خونه نشین شده بودم اما خواهرم برام کاری پیدا کرد که دوباره مشغول بشم فهمیدم کسی که در ظاهر خوش رو و مهربون بنظر میاد ممکنه درونش سیاه و بدذااات باشه و برعکس خواهرم که همش فکر میکردم میخواد زندگیمو نابود کنه بهترین دوستمه. اونارو بخدا واگذار کردم و تنها ناراحتیم پسرمه که اجازه نمیده ببینمش میدونستم مهناز یادش داده چون مدتی که با علیرضا بود فهمیده بود نمیتونه بـچه دار بشه الآن به مرگ علیرضا مشكوكم مطمئنم زیر سره مهناز بوده اما نمیدونم چجوری باید ثابت کنم؟

#پایان الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#نورُ_الهداية
نویسنده: م/شه‌بخش

#پارت_2

محمد فقط سری تکان داد.
سعید بی‌آنکه نگاهش کند، با گوشی‌اش به رضا پیام داد که امشب نمی‌تواند بیاید. بعد به ناچار به اتاقی که در اختیارش گذاشته بودند پناه برد تا کمی بخوابد؛ اما خواب از او فراری بود.
سال‌ها بود که شب برایش وقت بیداری بود، نه آرامش.

از اتاق بیرون آمد و در حیاط قدم زد. نسیم خنک شبانه روی صورتش نشست، اما دلش آرام نشد. چند دقیقه بعد دوباره به اتاق برگشت.
نزدیک ساعت سه بامداد بود که صدایی شنید… صدایی آرام، کشیده و روشن.

کسی قرآن می‌خواند.

نمی‌دانست چرا، اما آن صدا دلش را نرم کرد.
بی‌اختیار از اتاق بیرون رفت. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، صدا واضح‌تر می‌شد.
فهمید از اتاق محمد است.

جرئت نکرد جلوتر برود. همان نزدیکی نشست.
با دلی که سال‌ها گرد گناه رویش نشسته بود، گوش سپرد.
کلمات قرآن، آرام و شمرده در فضا می‌پیچیدند.

یکی از اهل معرفت گفته است:

قرآن اگر به گوش دل افتد
سنگ سیه ز شرم، گهر گردد


نمی‌دانست چه شد که اشک‌هایش بی‌صدا سرازیر شدند.
وقتی فهمید گریه می‌کند، ناگهان چیزی درونش ایستاد؛
غرورش… یا شاید همان دیوار همیشگی.

با شتاب اشک‌هایش را پاک کرد، در اتاق محمد را باز کرد و با لحنی خشک گفت:
«میشه تو دلت بخونی؟ می‌خوام بخوابم… اگه بذاری.»

محمد که خودش هم متوجه اوج گرفتن صدایش نشده بود، با تعجب سری تکان داد.
سعید برگشت و این‌بار به خوابی عمیق فرو رفت.

وقتی بیدار شد، تازه یادش آمد محمد برای نماز صبح صدایش کرده بود و او دوباره خوابیده بود.
به ساعت نگاه کرد؛ دو بعدازظهر بود.

با خستگی‌ای که از زیادیِ خواب می‌آمد، از اتاق بیرون رفت.
خانه ساکت بود. محمد نبود.
روی اُپن آشپزخانه یادداشتی گذاشته بود:
« من رفتم مسجد. احتمالاً تا مغرب برنمی‌گردم.»

سعید در دلش خوشحال شد.
چند ساعتی از دست محمد راحت بود.

نمی‌دانست چرا از او خوشش نمی‌آید.
محمد پسری آرام، خوش‌اخلاق و محترم بود؛ هرکس جذبش می‌شد.
شاید تفاوتشان اذیتش می‌کرد.
شاید دیدن چیزی که خودش نداشت.

ساعت‌ها را با گوشی‌اش گذراند؛
دوباره همان پیام‌ها، همان فریب دادن‌ها، همان سرگرمی‌های پوچ.
هدفش را نمی‌دانست، اما همین که حواسش پرت می‌شد برایش کافی بود.

قرار بود فردا با دوستانش به تفریح برود.
با خودش گفت: «مگه محمد بچه‌ست که من باید مراقبش باشم؟»
تصمیمش را گرفته بود؛ هرطور شده فردا می‌رفت.

چند ساعت بعد محمد برگشت.

—«السلام علیکم.»

سعید فقط سری تکان داد.
محمد لباسش را عوض کرد و کنارش نشست.

— «سعید جان، آخر هفته تو مسجد برنامه دعوت و تبلیغ داریم. گفتم اگه دوست داشتی باهام بیای.»

— «نمی‌تونم. فردا دوستام میان دنبالم.»

— «ولی اگه بیای خوبه… مطمئنم از فضا خوشت میاد.»

— «گفتم که نمی‌تونم.»

محمد آرام سر تکان داد.
همان لحظه گوشی سعید زنگ خورد. متین بود.

— «الو؟»

— «به‌به داش سعید! تحویل نمی‌گیریا! رفتی خونه خالت که مراقب بچشون باشی؟ از بس کوچیکه!» و خندید.

سعید نگاهی به محمد انداخت و گفت:
— «آره داداش، فعلاً وضعیت ما اینه. شما چطورین؟»

— «هیچی، فقط یادآوری کنم قرار فردا یادت نره.»

— «مگه میشه یادم بره؟ حتماً میام.»

— «پس منتظرتیم. فعلاً خدافظ.»

گوشی را قطع کرد و به اتاقش رفت.
چقدر اینجا برایش کسل‌کننده بود.
فقط یک شبانه‌روز گذشته بود و کلافه شده بود؛
و قرار بود چند ماه بماند…

بعد از تماس مادرش که احوالشان را پرسید، خوابید.
برای خودش هم عجیب بود که چقدر زود خوابش برد.

---

صبح زود با صدای اذان بیدار شد.

چند دقیقه بعد محمد وارد اتاق شد.
— «داداش بیداری؟ بیا بریم مسجد نمازمونو بخونیم.»

سعید می‌دانست همه فامیل از حال و روزش خبر دارند.
می‌دانست که نماز نمی‌خواند.
اما برایش عجیب بود که چرا محمد، با اینکه این را می‌داند، باز هم دعوتش می‌کند.

نمی‌دانست این خجالت از کجا آمده که نمی‌تواند بگوید نماز نمی‌خواند.

— «نه محمد، ممنون… من تو خونه می‌خونم.»

— «داداش بیا بریم، ثوابش چند برابره. ان‌شاءالله وضو بگیر آماده شو.»

می‌خواست مخالفت کند که محمد دستش را گرفت.
بی‌اختیار بلند شد.

بعد از دوازده سال، وضو گرفت.

آخرین نمازش را هشت‌سالگی، کنار پدر و برادر بزرگش وحید خوانده بود.
بعد از مرگ پدر، همه‌چیز عوض شد.
وحید شب و روز کار می‌کرد تا خرج خانه را بدهد؛ حتی به‌خاطر آن‌ها ازدواج نکرده بود.
اما سعید…
به‌جای کمک، راه دیگری را انتخاب کرده بود.

شیوه وضو گرفتن را خوب به یاد داشت.
آب که روی صورتش می‌ریخت، حس عجیبی داشت؛
انگار چیزی از درونش شسته می‌شد.

در دلش گفت:
«شاید اگر پدرم زنده بود… من این‌طور نمی‌شدم.»

اما جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.


#ادامه_داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_چهل

موقع خواب، اشک هایم بند نمی آمد. یاد روزی افتادم که با احمد به یک خانه خالی رفتیم و مثل الان، بدون وسیله بودیم. وقتی یاد احمد می افتادم چهارستون بدنم می لرزید. چه حیف شد که تمام خاطرات خوبمان به بدترین خاطره ها
تبدیل شد.چند روز بعد موقعی که در خیابان از این ور به آن ور می رفتم تا بار به تورم بخورد، یک نفر برای جابجایی جهاز، جلویم را گرفت. سوار ماشین شد و تا خانه اش، راهنماییم کرد. هر چه می رفتم، به محله مادر احمد نزدیک تر می شدم. از ترس این که دوباره آن ها را ببینم، توقف کردم. دقیقا آدرس را پرسیدم و فهمیدم که یکی از همسایه های همان کوچه است. با این که می ترسیدم اما تا خود کوچه رانندگی کردم. از ماشین پیاده نشدم و منتظر شدم که بارها را داخل کابین بچینند. همان جا زنی که صاحب خانه بود و بار برای او بود، مرا شناخت. گفت: عه، شما ساره ای؟ زن احمد؟گفتم: زن سابق احمد.گفت: آره بابا خبر دارم که جدا شدید. به سلامتی، بار جابجا می کنی؟گفتم: آره. خداروشکر اوضاعم روبه راهه.سرش را تاسف بار تکان داد و گفت: وضع خانواده شوهرت خوب نیست. خواهر شوهرت ازدواج کرده، هر روز قهر و دعوا دارن. صداشون تا هفت تا خونه اینورتر هم میاد.شوهرتم که با اون خانمه که گرفتنش ازدواج کرده. از زندان که آزاد شده اومده پیش مامان و باباش. چند وقت پیش دیدمش. دوباره معتاد شده.با بغض گفتم دیگه نمی خوام بیشتر از این دربارشون بدونم. اونا دیگه به من ربطی ندارن. خود خدا جوابشونو میده.برگشتم و بار را به جایی که باید می رساندم، رساندم. یعنی جواب همه بدی هایی که در حقم کرده بودند این بود؟ هنوز یک شب بی پناهی قسمتشان نشده تا دلم با کاری که کردند صاف شود.اوضاع کارم بهتر شده بود. هر روز بار بیشتری بهم می خورد و پول بیشتری دستم می آمد.شب ها تا جایی که می توانستم، برای ستایش و امیرعلی وقت میذاشتم با ستایش درس هایش را تمرین می کردم و با امیرعلی هم بازی می کردم.در این مدت، کم کم وسایل اولیه خانه را گرفتم. ماشین هم دیگر زوارش در رفته بود و اذیتم می کرد. باید فکری به حالش می کردم. پدر فاطمه هم هر روز تماس می گرفت. میگفت که نباید انقدر سنگین کار کنم. من هم بدون این که به حرف هایش توجه کنم کار خودم را می کردم. دوست نداشتم دست جلوی کسی دراز کنم. حالا که شرایط زندگی ام بهتر شده بود و از پس خودم و بچه هایم بر می آمدم، نمی خواستم چشم به راه کمک دیگران باشم.هر چه او می گفت مخالفت می کردم تا این که دید از پس من بر نمی آید.ظهر یک روز که برای خانه مبارکی آمده بود و دید که در خانه وسایل خاصی نداریم، با ناراحتی گفت: تا کی می خوای کار کنی؟ این طوری که نمیشه زندگی کرد.
گفتم: آقا محمد هزاربار درباره این موضوع حرف زدیم. من نمی تونم کار نکنم اما ازتون می خوام کمکم کنید با پولی که جمع کردم، ماشینمو عوض کنم. اگه یه ماشین بزرگتر و بهتر بگیرم، هم بچه ها موقع بارگیری می تونن توش راحت تر باشن، هم خودم می تونم بارهای بهتری رو جابجا کنم. به نیسان درب و داغون من، بار اساسی نمی خوره.آقا محمد باز هم مخالفت کرد اما من با لبخند گفتم: به نظرتون با این قدر پولی که دارم می تونم کامیونت بخرم؟ یه چیزی مثل فوتون باری؟ قیمتش دستم هست اگه مدل پایین تر بخرم خیلی خوب میشه آقا محمد.آقا محمد گفت: همینم مونده. بشینی پشت کامیون. این ور اون ور بری. هی من میگم نمی خواد کار کنی تو داری دنبال ماشین مردونه می گردی؟ خودم خرجتو میدم. نگران بچه ها هم نباش. بشین تو خونه. کارایی که میشه از خونه انجام دادو انجام بده. این بچه ها رو انقدر این ور اون ور نکشون.گفتم: از شما به ما خیلی رسیده اما من که نمی تونم تا ابد به فکر این باشم که از یه جایی یه خیری بهم برسه. دلم می خواد برای بچه هام زندگی ای که خودم نداشتمو بسازم. باید کم کم وسایل بخرم. سال دیگه ستایشو مدرسه بفرستم. هنوز بدهی هایی که بهتون دارمو تسویه نکردم به دلم افتاده زود اونا رو هم صاف می کنم.آقا محمد با ناراحتی گفت: اونا بدهی نیست. خودم دلم خواسته کمک کنم. انقدر لج بازی نکن. نمی گم کار نکن که. میگم رانندگی و باربری واسه یه زن تو این جامعه خوب نیست. همش باید با مردها سر و کله بزنی.خطرناکه. خدایی نکرده یکی بلایی سرت بیاره چی؟گفتم آقا محمد من اگه می خواستم به این چیزا فکر کنم که الان زبونم لال، خودم و بچه هام از گرسنگی فاتحه خونده بودیم. تا الان خدا کمکم کرده. بعد از اینم کمکم می کنه.موبایلم را برداشتم و گفتم این ماشینه رو ببینید. به نظرم خوبه اما من که از فنی ماشین سر در نمیارم.آقا محمد گفت خب فقط خرید ماشین نیست که باید بری گواهینامه ماشین سنگین بگیری.گفتم خب میگیرم. اصلا از همین فردا اقدام می کنم.آقا محمد که حسابی کلافه شده بود گفت لا اله الا الله. انگار دارم با دیوار حرف میزنم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_چهلویک

لبخند زدم و گفتم میشه کمک کنی این ماشینو بخرم؟ اگه بتونم بخرمش اوضاع کارم از این رو به اون میشه ها.آقا محمد به ناچار با صاحب ماشین تماس گرفت. ماشین را با هم دیدیم. فوتون باری تر و تمیزی بود اما باز هم پولم کم بود. نیسان را فروخته بودم و کمی از پس اندازم باقی مانده بود. به صاحب فوتون گفتم اگه راضی بشی تو دو تا چک ماشینو بفروشی، منم همین امروز معامله می کنم باهات.صاحب ماشین اول راضی نمیشد اما بعد از چند دقیقه، بالاخره رضایت داد. آقا محمد با صاحب ماشین صحبت کرد و معامله را جوش داد. خیال آقا محمد را بابت پاس کردن چک راحت کردم اما وقتی فهمیدم که بدون این که به من بگوید، با صاحب قبلی ماشین تسویه کرده، خیلی ناراحت شدم.برای گواهینامه ماشین سنگین اقدام کردم. خیلی سخت تر از نیسان بود اما خداروشکر که از پسش برآمدم. حالا من قرار بود تنها زن کامیونت سوار اصفهان باشم.چند روز بعد اقا محمد با شیرینی و سند، به خانه ام آمد. با دیدن سند ماشین در دلم قند آب شد. وای انگار خواب می دیدم. اما قبل از این که چیزی بگوید گفتم: یه شماره حساب بدید. هر ماه هر باری که بهم بخوره، یه بخشیش رو برای شما میریزم تا حسابمون صاف شه.با این که آقا محمد مقاومت می کرد اما با هر روشی که بود شماره حسابش را گرفتم. وای که بعد از رفتن آقا محمد چقدر خوشحال بودم که از این به بعد، بچه ها می توانستند با خیال راحت در ماشین پاهایشان را دراز کنند و زمانی که از این سر شهر به آن سر شهر می رفتیم، استراحت کنند.وقتی ماشین دستم آمد، با دلهره رانندگی کردم اما بعد از چند دور، تمام استرسم از بین رفت. دنبال کارهای بی دردسر و کم خطر بودم. اسباب اثاثیه جابجا می کردم و گاهی، برای گل فروشی و بارهای کلان هم از این شهر به آن شهر می رفتم. تا اینکه آقا محمد دوباره به خانه ام سر زد. مثل همیشه دست پر بود. برای بچه ها خوراکی خریده بود. با این که دلش راضی نبود اما گفت یه کاری پیدا کردم برات که می تونه پول خوبی برات داشته باشه. من با یه تره بار صحبت کردم که بار سبزی از تهران و خوزستان بیاری براشون.اگه به غرور خانم برنمی خوره و کار منو دخالت نمی دونی، می تونی خودتم روی این عمده بارها، پونصد کیلو بار بیاری و بدی به مغازه ها. اینجوری سودشم برای خودت خوب میشه.با خوشحالی گفتم وای این که خیلی فوق العاده است. از کی می تونم کارو شروع کنم؟آقا محمد گفت: به یه شرط. هر وقت تو جاده مشکلی برات پیش اومد به من زنگ بزنی. من خودم خط خوزستان تهران کار می کنم. هواتو دارم. اگه یه وقت ماشین خراب شد، آشنا دارم که تو راه کمکت کنه. تو رو خدا خیره سر بازی در نیاریا.گفتم: قول میدم. وای آقا محمد خیلی خوشحالم. دیگه یعنی کار ثابت پیدا کردم؟ آخه یه روزایی در به در دنبال بارم اما خبری نیست. این طوری یعنی هر روز بار دارم که ببرم و بیارم.آقا محمد گفت: ساعت 7 صبح باید بری، 7 ساعت تو راهی، دو سه ساعتم بارگیری و تخلیه طول می کشه. حدودا 6 ساعتم باید بخوابی گفتم: یه طوری برنامه ریزی می کنم که ستایش و
امیرعلی هم تو راه اذیت نشن.هوا حسابی گرم بود. سه ماه از این شغلی که زندگی زیر و رو کرده بود گذشته بود. خدا را صد هزار مرتبه شکر می کردم که دیگر دغدغه گرسنگی و آوارگی را ندارم و می توانم به رویاهایی که برای بچه هایم دارم فکر کنم. مثلا دلم می خواست ستایش به یک مدرسه غیرانتفاعی برود و دو سالی که از درس عقب مانده را یک دفعه ای جبران کند. انگار نه انگار که دو سال مدرسه نرفته. یا این که لباس های قشنگ برای بچه هایم بخرم و خیالم از بابت یادگیری هایی که هر بچه ای در این دوره و زمانه باید بداند، راحت باشد. در ذهنم برای بچه ها انواع کلاس های آموزشی را تصور کردم. دلم می خواست ستایش و امیرعلی انقدر توانمند شوند که اگر روزی تنها بودند، گلیم خودشان را از آب درآورند. دوست داشتم که به کارهای بزرگتری فکر کنند. دلم نمی خواست مثل مادرشان راننده شوند یا سبزی و باقالی پاک کنند.یک روز که در جاده خوزستان بودیم، آقا محمد زنگ زد. او هم در همان مسیر بار داشت. از آن جایی که راننده های کامیون بهترین رستوران های بین راهی را می شناسند، گفت که در یکی از رستوران های شناس، قرار بگذاریم. بچه ها هم خوشحال بودند که قرار است عمویشان را ببینند.بچه ها وقتی آقا محمد را دیدند خیلی خوشحال شدند. با این که فرشته نجاتم بود اما هنوز هم با او رودربایستی داشتم. حتی وقتی در رستوران بودیم، نتوانستم کامل غذا بخورم.آقا محمد بچه ها را برداشت و داخل ماشینش را نشان داد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_چهلودو

ماشینش 18 چرخ بود. بچه ها که حسابی از دیدن اتاقک ماشین لذت برده بودند، به همه جای ماشین سرک کشیدند. آقا محمد به من نگاه کرد و گفت: دلت نمی خواد داخلشو ببینی؟گفتم نه دیگه. دیره.به بچه ها نگاه کرد و گفت: عموها برید تو اتاقک یه کم استراحت کنید.ستایش و امیرعلی هم که تا به حال اتاقک دو تخته داخل ماشین ندیده بودند، از خوشحالی همان جا ماندند.گفتم خیر باشه اتفاقی افتاده؟ چیزی می خواید بگید؟چند ثانیه سکوت کرد و گفت ساره یه چیزی میگم ولی الان هیچ حرفی نزن.منتظر ادامه حرفش شدم. بدون هیچ تردیدی گفت ساره با من ازدواج کن.از پیشنهاد یک دفعه ای اش دهانم باز ماند. اصلا نمیدانم چطور شد که در یک لحظه، تمام زندگی ام مقابلم رژه رفت.با شنیدن خواستگاری اش، پاهایم شل شد و محکم روی زمین افتادم. آرنجم هم به رکاب ماشین برخورد کرد و کبود شد.آقا محمد با دیدن رنگ گچ شده من هول کرد و با ترس گفت: ساره خانم چی شد؟ چرا یه دفعه ای رنگت پرید.به سمت ماشین نگاه کردم تا مطمئن شوم بچه ها حواسشان نیست. لال شده بودم. آقا محمد با ترس گفت: ساره جان غلط کردم. اصلا فراموش کن چی گفتم. تو رو خدا یه چیزی بگو. حرف بزن دارم سکته می کنما. از داخل ماشینش بطری آبی را باز کرد به دستم داد. گفت: یه کم آب بخور. حالت جا بیاد.
خودم هم نمی دانم چرا تا این حد بی حال و بی رمق شدم. همیشه فکر می کردم غش و ضعف کردن برای فیلم و سریال هاست اما طوری از پیشنهادش ضعف کردم که توان راه رفتن نداشتم. آب را از دستش گرفتم و چند جرعه خوردم.کنارم نشست و فقط نگاهم می کرد تا حالم بهتر شود. حتی جرات گفتن کلمه ای را نداشت.بعد از 5 دقیقه که حالم بهتر شده بود برگشتم و گفتم: چطور به فکرت رسید همچین پیشنهادی رو به من بدی؟ من دو تا بچه دارم. از ازدواج بیزارم. منو باش که فکر می کردم تو همه این سال ها، تو فرشته نجاتمی.فکر می کردم از روی خیرخواهی کمک می کنی بهم اما بهم نظر داشتی. دیگه نه می خوام بهم زنگ بزنید نه پیام بدید.آقا محمد گفت: اگه تو دو تا بچه داری منم دو تا بچه دارم. اصلا من غلط کردم که پیشنهاد ازدواج دادم. ولش کن. همشو فراموش کن.با صدای بلندی امیرعلی و ستایش را صدا زدم تا از بالای ماشین، بغلشا کنم و پایین بیاورم.دستانم تاب نداشت. گفت: چه کار میکنی؟ الان بچه ها رو میندازی. به زور جلو آمد و بچه ها را بغل کرد و زمین گذاشت.انقدر حالم بد بود که دلم می خواست یک گوشه بنشینم و گریه کنم. ستایش متوجه رفتار عجیب و غریب بینمان شده بود اما نمی خواستم بویی از خواستگاری عمو جانش ببرد.کمی مکث کردم و گفتم: همون حرفی که تمام کارهای خوبی که برام کردید زیر سوال برد.آقا محمد گفت: من حرف های امروز فراموش کردم. نمی خوام دیگه شما هم بهش فکر کنید. ولی به خدای بالای سرم قسم، تا همین یه ماه پیش من به این پیشنهاد فکر نکرده بودم. هیچ وقت دلم نمیخواست زندگیت بهم بخوره. هم منطقی هم احساسی به این نتیجه رسیده بودم که باهات این قضیه رو مطرح کنم اما فهمیدم که اشتباه کردم. الانم دیگه لال شم که بخوام چیزی بگم. فقط تو رو خدا از من ناراحت نشو.گفتم من از یازده سالگی شوهردار شدم. انقدر سختی کشیدم تو اون زندگی که یه سال تو ماشین خوابیدنم برام اوج خوشبختی بود. هر جایی که رنگی از احمد و خونوادش نبود، من آسایش داشتم.آقا محمد نگاهی به چشم های خیسم کرد و گفت: ولی من می خواستم کاری کنم که تمام سختی هایی که کشیدی رو فراموش کنی. نمی دونم. من که جای تو نبودم که بخوام به جات تصمیم بگیرم. الان هم فقط می خوام همه چی برگرده به قبل. نمی خوام دیدت نسبت به من عوض شه.گفتم آره. بیا دیگه درباره اش حرف نزنیم.گفتم آره. بیا دیگه درباره اش حرف نزنیم. میگم به نظرت چقد دیگه طول میکشه بارو تخلیه کنیم؟آقا محمد به ساعتش نگاه کرد و گفت اگه با همین سرعت بریم پنج ساعت دیگه میرسیم.گفتم ماشینت جاش امنه؟آقا محمد لبخند زد و گفت: نگران ماشین نباش. جای ماشین امنه.چشمامو بستم و بدون این که حواسم به این باشد که مردی کنارم نشسته، خوابم برد. یک ساعت بعد با صدای امیرعلی بیدار شدم.آقا محمد گفت: حالت بهتره؟ستایش و امیرعلی در حال بازی کردن بودند. گفتم: بهترم.نمیدانم چرا دیگر زبانم به گفتن کلمات عادی نمیچرخید. به زور حرف میزدم. سکوت بدی در میانمان بود. هم من معذب بودم و هم آقا محمد.آقا محمد گفت: قراره برم مرز.چند روزی نیستم.گفتم: از کی میرید؟گفت: هفته دیگه.گفتم: حقوقش خوبه؟هر بار که میری مرز و میای برات میصرفه؟آقا محمد گفت: خوبیش که خوبه. اما خطرناکه. باید مراقب راهزنا هم باشی.سعی کردیم تا رسیدن به مقصد فقط درباره کار صحبت کنیم.نزدیک های صبح بود که به خانه رسیدم.خوابم برد اما حتی در خواب هم صحبت های آقا محمد در ذهنم می پیچید.نمی دانم چرا همش یاد کتک هایی که خورده بودم می افتادم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#اذکار
ذکر رفتن به بازار و خیابان

لآ إلهَ إلاّ الله وَحدَهُ لا شريكَ لَهُ. لَهُ المُلكُ وَلَهُ الحَمدُ. يُحيي وَيُميتُ. وَهوَ حيٌّ لايموتُ.بِيَدِهِ الخَيرُ وَهوَ عَلَی كُلّ شيءٍ قَدیر

👈هیچ معبودى به جز خداى یکتا وجود ندارد، او شریکى ندارد، پادشاهى و ستایش از آن او است. او زنده می‌کند و می‌میراند، و او زنده‌اى است که هرگز نمی‌ میرد، نیک و بد در دست اوست، و او بر هر چیزى تواناست.

هرکس هنگام ورود به بازار این ذکر را بخواند

1⃣خداوند برای او هزار هزار نیکی نوشته
2⃣و هزار هزار گناه او پاک شده
3⃣و هزار هزار درجه ی او بلند گشته
4⃣و خانه ای در بهشت برایش می سازد


☝️پس ان شاءالله خود را از این پاداش بزرگ دور نـــکنیم و دوستان و آشنایان خود را با سنت های رسول الله صلی الله علیه وسلم آشنا کنیـــم.
جزاک الله خیرا

اطلاع رسانی کنــیدالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#احکام_رمضان

اشتباهات رایج در رمضان


1⃣تماشای فیلم و سریال

🔹ليس الصِّيامُ من الطَّعامِ والشَّرابِ إنَّما الصِّيامُ من اللَّغوِ والرَّفثِ " ابن خزيمة ١٩٩٦

🔸پیامبر ﷺ فرمودند: مقصد روزه این نیس که نخوریم و ننوشیم  بلکه از کارهای ناروا و بیهوده دورى كنيم


2⃣خواب زیاد

3⃣ترک نماز تراویح

4⃣عدم توبه و ترک گناهان

🔹قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ : مَنْ لَمْ يَدَعْ قَوْلَ الزُّورِ وَالْعَمَلَ بِهِ فَلَيْسَ لِلَّهِ حَاجَةٌ فِي أَنْ يَدَعَ طَعَامَهُ وَشَرَابَهُ "بخارى 1903

🔸رسول الله ﷺ فرمودند: هركس كه دروغ گويي و عمل به مقتضاي آن را ترك نكند، خداوند نيازي ندارد كه او خوردن و نوشيدن را ترك كند.


5⃣تنبلی در انجام نمازهای نافله و تلاوت قرآن

🔹رُبَّ قائِمٍ حَظُّهُ من قِيامِهِ السَّهَرُ، ورُبَّ صائِمٍ حَظُّهُ من صِيامِهِ الجوعُ " ابن ماجه ١٦٩٠

🔸پیامبر ﷺ فرمودند: بسیاری از روزه داران هستند که از روزه جز (تحمل) گرسنگی چیزی ندارند

6⃣تلاوت با سرعت زیاد و عدم تدبر در قرآن

🔹اقْرَأْ فِي سَبْعٍ، وَلَا تَزِيدَنَّ عَلَى ذَلِكَ "  ابي داود ١٣٨٨

🔸پیامبر ﷺ فرمودند: قرآن را در کمتر از یک هفته ختم نکن

🔹كِتَٰبٌ أَنزَلۡنَٰهُ إِلَيۡكَ مُبَٰرَكٞ لِّيَدَّبَّرُوٓاْ ءَايَٰتِهِۦ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ " [سُورَةُ صٓ: ٢٩]

🔸[این قرآن] کتابی است پربرکت که بر تو نازل کردیم تا [مردم] در آیاتش به دقت بیندیشند و خردمندان پند گیرند.

7⃣زیاده روی در خوردن سحری و افطاری

🔹النَّبِيَّ ﷺ يَقُولُ : " الْمُؤْمِنُ يَأْكُلُ فِي مِعًى وَاحِدٍ، وَالْكَافِرُ يَأْكُلُ فِي سَبْعَةِ أَمْعَاءٍ ". صحيح بخاري 5393

🔸رسول الله ﷺ فرمودند: «مؤمن در یک معده، غذا می‌خورد و کافر در هفت معده».

8⃣سحری نخوردن

🔹قال رسول اللَّهِ ﷺ:«فَضْلُ ما بيْنَ صِيَامِنَا وَصِيامِ أَهْل الكتاب أَكْلَةُ السَّحَرِ» " مسلم ۱۰۹۶

🔸پيامبر ﷺ فرمودند:«فرق ميان روزه‌ی ما با روزه‌ی اهل کتاب (مسيحيان و يهوديان) سحری خوردن است.»

9⃣دیر افطار کردن

🔹أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ﷺ قَالَ: «لا يَزَالُ النَّاسُ بِخَيْرٍ مَا عَجَّلُوا الْفِطْرَ». " بخارى 1957

🔸رسول ‏الله ﷺ فرمود: «مردم تا زماني در خير، بسر ميبرند كه در افطار نمودن، عجله كنند». (يعني بلا فاصله پس از غروب آفتاب، افطار نمايند).

 الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#تلنگر

📘 برای چند لحظه تصور کنید
فردا عید سعید فطر است و رمضان تمام شده!

- لباس های مرتب
- بوی غذاهای رنگارنگ
- جمع شدن فامیل دور هم
- پیامک تبریک عید به دیگران
و ...
📕 سپس
نگاهی به عملکرد خود بیندازیم؟
آیا حق رمضان را ادا کرده ایم؟
اصلا به چند درصد تصمیماتی که برای عبادت در این ماه گرفته بودیم ، جامه ی عمل پوشانده
ایم ؟...

#برای کسانیکه چون بنده ی حقیر احساس کم کاری میکنند ؛ یک خبر خوب وجود دارد

🔺هنوز ۲۰ روز رمضان مانده !

🔺واقعا اگر همت وجود داشته باشد
میتوانیم کم کاری ها را جبرا
ن کنیم ...

#نماز جماعت
#ذکر کردن
#قرائت قرآن و تامل در آیات
#صدقه دادن
#صله رحم
#عبادت ویژه در ده شب آخر
#خلوت کردن با الله متعال و اظهار نیاز و - دعا ...
- و ...

🌗 هشدار که :
10 روز گذشت ...
▪️اگر دستمان پر نباشد
اگر از عباداتمان راضی نباشیم
این عید خجسته و مبارک هم رنگ و بوی
خود را نخواهد داشت.

با انتشار مطالب کانال ، در ثواب آن شریک شویدالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
📚داستان عشق مادربزرگ


به چروک صورتش چین انداخت
وگفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون.
اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
"منم تو چهارده سالگی
دلم با پسر سبزی فروش محل بود.
یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت برو یکم سبزی آشی بگیر.
وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود
هم عشق پسر سبزی فروش.
جفتمون دل داده بودیم بهم.
هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه...
منم هرروز هوس آش میکردم
و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم.
چند وقت بعد اومد خواستگاریم.
آقام گفت نه.
گفت تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش.
اونموقع هم مثل الان نبود که زجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن.
وقتی آقات میگفت نه یعنی نه
ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته.
یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش
گفته بود الان داغی...
چند وقت دیگه از سرت میفته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت.
چند وقت بعد از سرم افتاد.
اما از دلم نه."
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه.
این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیفتاده.
همه میگن از سر باید بیافته...
اما دل مهمه.
دله که سرو به باد میده.
دله که مثل قفسه.
یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره.
دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون...
اگه تو دلت افتاده از دستش نده.
چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیفته.

‎‌‌‌‎‌‌
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
دهم رمضان المبارک

«برای مادران، خواهران و دختران مؤمن؛ کسانی که مسئولیت تهیه سحر را بر عهده دارند، اجر عظیم خود را با گلایه کردن از دست ندهید، و نزد خداوند کریم اجر خود را محاسبه کنید و در این وقت بیشتر استغفار و یاد خدا کنید.

به خانواده‌تان با لبخند رضایت برخورد کنید تا آنها نیز شما را با نگاه قدردانی و کلمه‌ای از تشکر ملاقات کنند.

خداوند اجر شما را ارزانی دارد.»

~1رمضان~
~2رمضان~
~3رمضان~
~4رمضان~
~5رمضان~
~6رمضان~
~7رمضان~
~8رمضان~
~9رمضان~
10رمضان
این ایام رفت و دیگر برنمی گردد
اگر تا حالا خوب بودی و استفاده کردی پس همانطور پیش برو
و اگر قصور و کوتاهی کردی پس برگرد و توبه کن
و یادت باشه که خداوند متعال میفرماید:

   *﴿ أَيّاٰمَاً مٌعّدُوٌدَاَتّ ﴾*
« (روزه در ) چند روز  معدود و معینی است»
؛{ أيامًا مَّعْدُودَٰتِ}؛
ربي اجعل أجورنا بها لاتعد

روزهای شمرده شده‌ای است!
پروردگار من، پاداش مارا برای این روزهای اندک (روزهای رمضان) آنگونه قرار ده که قابل شمارش نباشد. (بی اندازه قرار بده)

ماه رمضان زندگی دوباره ایست برای کسى که قلبش با گناهان و خطاها مرده است..🌹❤️
«چند رمضان با تو عهد کردم که دیگر به گناه برنگردم، اما باز برگشتم.
و چندین رمضان در برابر تو ایستادم و گریه کردم، اما باز برگشتم.
پروردگارا، رمضان امسال را برایم همچون تولدی دوباره قرار ده؛ تولدی که با آن، هر آنچه گذشته است را پاک کنی.» 💛
"والدین و خواهران و برادران و عزیزانت را - چه حاضر و چه غایب - با نفس‌های دعای روزه‌ات ملاقات کن. با سجده‌های خاشعانه‌ات، چهره‌هایشان و تپش‌های قلب‌هایشان را صمیمی کن.
زیرا دعا، قوی‌ترین رشته‌های ارتباط و صادق‌ترین شواهد محبت است."الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
🔵 قـــدر رمضان را بدانیم ...

😔امروزه خیلی صدای مرگ و میر جوانان را میشنویم ...

☝️🏼خیلی جوانانی که عمرشون جفا نکرد به این ماه مبارک رمضان ، خیلی از جوانانی که بدون توبه و نماز از این دنیا رفتند ، قدر این فرصتها و روزهای طلایی رو ندانستند ...

🌙برادر و خواهرم رمضان آمده با بوی بهشت و لحظات پر از آرامبخش است ...

💫👈🏼واقعا چه جوانانی که قدر این ماه مبارک را نمیدانند و بخوبی وقتشان را صرف نمیکنند.

🔥خیلی ها هستند زیر تلوزیون و ماهواره با لغویات و سریالهای مبتذل شبشان را میگذرانند روزها هم می خوابند به بهانه روزه ...

😔خیلی ها هستند نه میدونند رمضان چیه نه روزه و نه نماز ...

😌👈🏼 پس مبارک باد تو را ای برادر و خواهرم که در تلاشی دراین ماه رضایت پروردگارت را بدست بیاری ...

👥انسان هیچوقت قدر دو چیز رو بخوبی درک نمیکنه ، یکی وقت یکی سلامتی ...
👌🏼بیاییم قدر این دو نعمت را بدانیم و تا سالمیم جوانیم از این وقت گرانبها استفاده کنیم.

✍🏼مقوله ای است میگه وقت مثل طلاست!
☺️من میگم وقت ارزشش از طلا بالاتر است ...
👌🏼چرا که طلا از دست بدی میتونی بعدا بخریش اما وقت رو هرگز!

🌛پس بیایم در این ماه مبارک با عبادت کارهای نیک رضایت خداوند را بدست بیاوریم ...

🍃و مانند رسولمون دلسوز امت باشیم، برای امت محمدی در همه اوقات دعا کنیم شاید به سبب دعامون یک جوانی به راه راست هدایت شد ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام و احترام همان‌گونه که در سال‌های گذشته نیز انجام می‌شد، در ماه مبارک رمضان امسال نیز اقدام به جمع‌آوری کمک‌های نقدی برای تهیه بسته‌های غذایی نیازمندان می‌کنیم.متأسفانه به دلیل برخی شرایط، امسال کمی دیرتر فرآیند جمع‌آوری را آغاز کرده‌ایم. از این‌رو از همه عزیزانی که تمایل به مشارکت در این کار خیر دارند تقاضا داریم تا در حد توان خود، کمک‌های نقدی خود را به حساب زیر واریز نمایندبه امید اینکه با همکاری و مساعدت یکدیگر، بتوانیم لبخندی بر لب نیازمندان بنشانیم.شماره حساب جهت واریزی ۵۸۹۲۱۰۱۶۶۱۳۲۶۶۷۴راضیه،ریگی بانک سپه
1