This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کرمخاکیِکوچولو
دیرمیفهمیبهترینروزهایعمرتبود.
نهدروغی،نهکبر،نهغضبی..
دیرمیفهمیبهترینروزهایعمرتبود.
نهدروغی،نهکبر،نهغضبی..
فآش
آرامش درونم وصله به نشونه ها
یهو وسط پیاده روی و حرفامون وایمیسم.
برمیگرده میگه چرا وایسادی؟
میگم یادته به حضرت زهرا گفتیم فلان چی؟
میگه آره...
میگم یادته گفتیم تا کِی؟
انگار همه چیز یادش میاد
با تعجب میگه گفتیم تا فلان موقع؟
میگم آره..
میگه دیدی میشنون؟
میگم آره...
مطمئنم که منو میشنوین...آره...
برمیگرده میگه چرا وایسادی؟
میگم یادته به حضرت زهرا گفتیم فلان چی؟
میگه آره...
میگم یادته گفتیم تا کِی؟
انگار همه چیز یادش میاد
با تعجب میگه گفتیم تا فلان موقع؟
میگم آره..
میگه دیدی میشنون؟
میگم آره...
مطمئنم که منو میشنوین...آره...
در روندی فرسایشی غوطه ورم.
خوندنِ ده بار هر صفحه از کتاب و نفهمیدنش.
جمع کردن وسایل و پخش تر شدنش.
فراموش کردن و نشدنش.
تلاش برای مفید بودن و نبودنش.
به درودیوار زدن برای استمرار داشتن و نداشتنش.
کنترل اضطراب،خشم،غم،ناامیدی و کنترل نداشتنش.
مدام پا گذاشتن روی دل و نفس و پانذاشتنش.
موفق نشدنش،موفق نشدنش،موفق نشدنش...
خوندنِ ده بار هر صفحه از کتاب و نفهمیدنش.
جمع کردن وسایل و پخش تر شدنش.
فراموش کردن و نشدنش.
تلاش برای مفید بودن و نبودنش.
به درودیوار زدن برای استمرار داشتن و نداشتنش.
کنترل اضطراب،خشم،غم،ناامیدی و کنترل نداشتنش.
مدام پا گذاشتن روی دل و نفس و پانذاشتنش.
موفق نشدنش،موفق نشدنش،موفق نشدنش...
گُلبرگ را ز سُنْبُلِ مُشکین، نِقاب کُن
یعنی که رُخ بپوش و جهانی، خراب کُن
بِفْشان عَرَق ز چهره و اطرافِ باغ را
چون شیشههایِ دیدهٔ ما پُرگُلاب کُن
اَیّامِ گُل چو عمر، به رفتن، شتاب کرد
ساقی به دورِ بادهٔ گلگون، شتاب کُن
بُگْشا به شیوه، نرگسِ پُرخوابِ مست را
وز رَشک، چَشمِ نرگسِ رَعنا به خواب کن
بویِ بنفشه بشنو و زُلْفِ نگار گیر
بِنْگَر به رنگِ لاله و عَزْمِ شراب کُن
زآن جا که رسم و عادتِ عاشقکشی توست
با دشمنان، قَدَح کَش و با ما عِتاب کُن
همچون حُباب، دیده به رویِ قَدَح گُشای
وین خانه را قیاسِ اساس از حُباب کُن
حافظ وِصال میطَلَبَد از رهِ دُعا
یا رب! دعایِ خستهدلان، مُسْتَجاب کُن
یعنی که رُخ بپوش و جهانی، خراب کُن
بِفْشان عَرَق ز چهره و اطرافِ باغ را
چون شیشههایِ دیدهٔ ما پُرگُلاب کُن
اَیّامِ گُل چو عمر، به رفتن، شتاب کرد
ساقی به دورِ بادهٔ گلگون، شتاب کُن
بُگْشا به شیوه، نرگسِ پُرخوابِ مست را
وز رَشک، چَشمِ نرگسِ رَعنا به خواب کن
بویِ بنفشه بشنو و زُلْفِ نگار گیر
بِنْگَر به رنگِ لاله و عَزْمِ شراب کُن
زآن جا که رسم و عادتِ عاشقکشی توست
با دشمنان، قَدَح کَش و با ما عِتاب کُن
همچون حُباب، دیده به رویِ قَدَح گُشای
وین خانه را قیاسِ اساس از حُباب کُن
حافظ وِصال میطَلَبَد از رهِ دُعا
یا رب! دعایِ خستهدلان، مُسْتَجاب کُن
یه روز به خودت میای میبینی انقدر دور شده و انقدر نیستش که عکساشو که میبینی حس میکنی ریز جزئیات چهره اش تازه داره یادت میاد.