Forwarded from کانال برفکی (فرزاد خدنگ)
من این کتاب را میشناسم
خصوصا برگهی شمارهی بیست و هفت را
تر بودن آشنایی دارد
روزهاییست بیصدای تو
شکستهاند آن روزها درون من
خط، خط،
خط ناخوشی به ضرب گلوله
از استکان چای غروب میکند
به صبح میرسد
که مردهست درون من
ببین چگونه خویش را
فرار میکنم، فرار
که هر خدای بیاوری
مرا نگاه میکند کهاین چیست درون تو
که میکشد تو را
که میکشد مرا
و حرف میزنیم
از شکستهام درون هر استکان چای
که مرگ را غروب میکند
به رنگ خویشتنُ، خط، خط
راه عوض میکنم
مرغان دریایی راه دوست داشتنت را بیشتر بلدند
از مورچههای زیر درخت انجیر حتی
که بیشتر از حیوانات اهلی انجیر دوست دارند
از درخت توت نر توی حیاط الاکلنگ میشوند
و تاب میخورند خاطرات چند سیمخاردار را
موشها جزیی از حملهای احتمالی را تشکیل میدهند
دستمال کاغذیها هم
چندصدبرگ خاطره را دستمالی میکنند
میدانی که به تناسخ اعتقاد دارند
میخواهند در زندگی بعدی درخت انار شوند
هرچند دفتری شدهاند
با شعری از من
که تو هرگز آن را قدم نخواهی زد
۱۵شهریورماه ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۱۳
#فرزاد_خدنگ #شعر #کانال_برفکی
#استاکیسم
@snowychannel
خصوصا برگهی شمارهی بیست و هفت را
تر بودن آشنایی دارد
روزهاییست بیصدای تو
شکستهاند آن روزها درون من
خط، خط،
خط ناخوشی به ضرب گلوله
از استکان چای غروب میکند
به صبح میرسد
که مردهست درون من
ببین چگونه خویش را
فرار میکنم، فرار
که هر خدای بیاوری
مرا نگاه میکند کهاین چیست درون تو
که میکشد تو را
که میکشد مرا
و حرف میزنیم
از شکستهام درون هر استکان چای
که مرگ را غروب میکند
به رنگ خویشتنُ، خط، خط
راه عوض میکنم
مرغان دریایی راه دوست داشتنت را بیشتر بلدند
از مورچههای زیر درخت انجیر حتی
که بیشتر از حیوانات اهلی انجیر دوست دارند
از درخت توت نر توی حیاط الاکلنگ میشوند
و تاب میخورند خاطرات چند سیمخاردار را
موشها جزیی از حملهای احتمالی را تشکیل میدهند
دستمال کاغذیها هم
چندصدبرگ خاطره را دستمالی میکنند
میدانی که به تناسخ اعتقاد دارند
میخواهند در زندگی بعدی درخت انار شوند
هرچند دفتری شدهاند
با شعری از من
که تو هرگز آن را قدم نخواهی زد
۱۵شهریورماه ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۱۳
#فرزاد_خدنگ #شعر #کانال_برفکی
#استاکیسم
@snowychannel
دست های من
به از دست دادن عادت دارد
یک مشت خاکستر
این ققنوسی که داشتم نبود
نیست
خانه ای که در اضلاع بازوهام
آوار سر روی زانوهاست
میبرد به انبوهی از تکه شکسته
لای خاکستر
توی مشت
شب های گریه دار
تا
شب های گریه دار تر
بعد ساکت
به لهجه موج های مرده تا ساحل
( برای ادای احترام، کمی مکث کنید)
غربتی که توی بازدمم هست
یادگار شوم باور کردن هاست
و کفر ببارد به اعتقاد دو چشم
که به شعله های خانه ام خیره بود
که به وهم رستاخیز ققنوس خیره بود
که خیره بود
که ققنوس نبود
نیست
مشتم را که باز میکنم
از لای انگشت هام
خاکستر خانه ام زمین میریزد
04:20
98/6/25
#روزنوشت #خاکستری #بی_رستاخیز
#شعر #شعرسپید
#شعرشنیدنیست #شعر_شنیدنیست
به از دست دادن عادت دارد
یک مشت خاکستر
این ققنوسی که داشتم نبود
نیست
خانه ای که در اضلاع بازوهام
آوار سر روی زانوهاست
میبرد به انبوهی از تکه شکسته
لای خاکستر
توی مشت
شب های گریه دار
تا
شب های گریه دار تر
بعد ساکت
به لهجه موج های مرده تا ساحل
( برای ادای احترام، کمی مکث کنید)
غربتی که توی بازدمم هست
یادگار شوم باور کردن هاست
و کفر ببارد به اعتقاد دو چشم
که به شعله های خانه ام خیره بود
که به وهم رستاخیز ققنوس خیره بود
که خیره بود
که ققنوس نبود
نیست
مشتم را که باز میکنم
از لای انگشت هام
خاکستر خانه ام زمین میریزد
04:20
98/6/25
#روزنوشت #خاکستری #بی_رستاخیز
#شعر #شعرسپید
#شعرشنیدنیست #شعر_شنیدنیست
یک خانواده
دو پسر
که یکی هر صبح
جنگ را بغل میکند و با رژ لب خواهرش
روی آینه
اسم معشوقی را مینویسد
که ندارد
پسر دیگر
که قبل از صبحانه آینه را میبوسد
ته سطل آشغال آشپزخانه
ته سیگارهای پدریش را میکشد
پدر
آخرین خلیفه آینه ها
به تکثیر بچه هاش غبطه میخورد
چند مین ضدنفر
لای کاغذ
کادو پیچ میکند
گلوله های گل داده هم برای دخترش
دخترش
که معادلات آتش بس را عاشق میکند
که هر روز
دنبال رژ لب
زیر لب
شهامت ماشه ها را میشکند
و نه فقط من
حتی ممکن است شما را هم
گلوله باران کند.
#هومن_بهادری
#بی_تاریخ
#شعرشنیدنیست
Https://www.instagram.com/hooman_f.f.e
دو پسر
که یکی هر صبح
جنگ را بغل میکند و با رژ لب خواهرش
روی آینه
اسم معشوقی را مینویسد
که ندارد
پسر دیگر
که قبل از صبحانه آینه را میبوسد
ته سطل آشغال آشپزخانه
ته سیگارهای پدریش را میکشد
پدر
آخرین خلیفه آینه ها
به تکثیر بچه هاش غبطه میخورد
چند مین ضدنفر
لای کاغذ
کادو پیچ میکند
گلوله های گل داده هم برای دخترش
دخترش
که معادلات آتش بس را عاشق میکند
که هر روز
دنبال رژ لب
زیر لب
شهامت ماشه ها را میشکند
و نه فقط من
حتی ممکن است شما را هم
گلوله باران کند.
#هومن_بهادری
#بی_تاریخ
#شعرشنیدنیست
Https://www.instagram.com/hooman_f.f.e
مرهم زخم های از خنجرت بشکفته ام هم تو
شوکرانت را بنوشانی به لبهایم
چه خونخوار بوسه ای از هر دو چشمت کشورم را سمت تسلیمی خود خواند
چه تصمیمی
چه راهی جز رها بودن درون حس مرگی نرم در تنپوشه ای از هر طرف غرق نفسهایت
نجوم کهکشان چشمهای تو
تمامم را به خود محصور کرده
مرا با خود ببر
اینجا نه جای زندگی بی تو
نه جای بی تو تا یک دم فرو بردن
جهان تنها به لبخند تو میارزد؛
و من دلتنگ آن تنگی آغوشم
و دستانی که تن تیزی من را شکل ابریشم بخواباند
بلبخند و تمام زخمهایم را دوا کن
جهان تنها به لبخند تو می ارزد.
2:40
99/2/24
#شعرشنیدنیست #هومن_بهادری
شوکرانت را بنوشانی به لبهایم
چه خونخوار بوسه ای از هر دو چشمت کشورم را سمت تسلیمی خود خواند
چه تصمیمی
چه راهی جز رها بودن درون حس مرگی نرم در تنپوشه ای از هر طرف غرق نفسهایت
نجوم کهکشان چشمهای تو
تمامم را به خود محصور کرده
مرا با خود ببر
اینجا نه جای زندگی بی تو
نه جای بی تو تا یک دم فرو بردن
جهان تنها به لبخند تو میارزد؛
و من دلتنگ آن تنگی آغوشم
و دستانی که تن تیزی من را شکل ابریشم بخواباند
بلبخند و تمام زخمهایم را دوا کن
جهان تنها به لبخند تو می ارزد.
2:40
99/2/24
#شعرشنیدنیست #هومن_بهادری
تو را که در سینه ام پنهان کردم
با خودم گفتم : زندگی میشود
کمی بلندتر از زیر لب؛
لای در
مرگ نگاهمان میکرد :
تجسم آوای فشار گلو به خفگی
من جانِ کندنی میکَنَم
تو
بلوغ سبز و زهرآلوده آوازخوانی
که نفس از من میگیری و
گام رویشان میگذاری و
میروی تا به هلال شب دست بکشی.
04:26 اوقاتم
5/بهمن/1400
#هومنانه
با خودم گفتم : زندگی میشود
کمی بلندتر از زیر لب؛
لای در
مرگ نگاهمان میکرد :
تجسم آوای فشار گلو به خفگی
من جانِ کندنی میکَنَم
تو
بلوغ سبز و زهرآلوده آوازخوانی
که نفس از من میگیری و
گام رویشان میگذاری و
میروی تا به هلال شب دست بکشی.
04:26 اوقاتم
5/بهمن/1400
#هومنانه
👌1👀1
از
گاو که یونجه
تا
شما که گوشت
من برایتان صرفاً قصابی لاغرم
دیروز زنم فریاد میزد:
خانهمان گاوداری کوچکیست
پسرم گوساله ای که همیشه گرسنه و من
کندترین چاقو ته کشو
زنم فریاد میزد
چاقو تیز کنم
که قبل از سلاخی
همه چیز آماده خونریزی
و هر گلو آمادهست
(دست و پا بزن تا عمر از تنت بزند بیرون)
کشتن بوی غذای تازه میدهد
زنم، دست پخت محشری دارد
پس دستش را برای نهار
لبخند شیرینی میزند گوساله
با دستهای خونیم بغلش میکنم
صورتش را لمس
نفس هاش را تنفس
دستش را
که هنوز طاقت چاقو ندارد اما همچنان نگهش داشته
به گردنم میبرد
لبخند شیرینی میزند گوساله
02:30
1401/6/28
#هومنانه
گاو که یونجه
تا
شما که گوشت
من برایتان صرفاً قصابی لاغرم
دیروز زنم فریاد میزد:
خانهمان گاوداری کوچکیست
پسرم گوساله ای که همیشه گرسنه و من
کندترین چاقو ته کشو
زنم فریاد میزد
چاقو تیز کنم
که قبل از سلاخی
همه چیز آماده خونریزی
و هر گلو آمادهست
(دست و پا بزن تا عمر از تنت بزند بیرون)
کشتن بوی غذای تازه میدهد
زنم، دست پخت محشری دارد
پس دستش را برای نهار
لبخند شیرینی میزند گوساله
با دستهای خونیم بغلش میکنم
صورتش را لمس
نفس هاش را تنفس
دستش را
که هنوز طاقت چاقو ندارد اما همچنان نگهش داشته
به گردنم میبرد
لبخند شیرینی میزند گوساله
02:30
1401/6/28
#هومنانه
گلوله های فرو رفته در تن این عکس
بدنت را کشته است
من، شاعر کپشن های مردهات هستم
تا آخرین محتوا حاوی غم نان و درد جان
رنجی که بر نیمه انسانیم فشار میآورد
و پوسیدن عاشقانهای این مابین در جریان
گفتم : آنچنان که فکر میکنی هم بد نیست
جسدت تکان نخورد
خندیدیم و لایک کردیم
باور کردیم خانهمان همین اتاق
خانواده بیرون گلوله خورد
خون ریخت روی زمین، قاب را پر کرد
یکنفر کامنت گذاشت : عالی بود
بعد چندتا گل و قلب نارنجی
1402/02/17
02:05
#هومنانه
بدنت را کشته است
من، شاعر کپشن های مردهات هستم
تا آخرین محتوا حاوی غم نان و درد جان
رنجی که بر نیمه انسانیم فشار میآورد
و پوسیدن عاشقانهای این مابین در جریان
گفتم : آنچنان که فکر میکنی هم بد نیست
جسدت تکان نخورد
خندیدیم و لایک کردیم
باور کردیم خانهمان همین اتاق
خانواده بیرون گلوله خورد
خون ریخت روی زمین، قاب را پر کرد
یکنفر کامنت گذاشت : عالی بود
بعد چندتا گل و قلب نارنجی
1402/02/17
02:05
#هومنانه
👌2👀1
چشمم را از کاسه الکل درمیآورم
سر بکشم
از روی میز مردنت دست میکشی
و رنگ رگهات روی لب میخندی
-سلام
یکی از پنجره اندوهم را تماشا میکند
کسی که طبیعتاً چارچوب تنش از من سالم تر و
قصه های مادرش به یاد و
سهم ارث پدریش
صدای باران وقتی که صدای آخرین خاطرهست؛
پیشبینی شده بودم میمیرم
اما اندوهِ پیش تو زندگی کردن سنگینتر
که لای طعم آغوش
قفسی در سینهام از پرنده خالی میشود.
-سلام
کلنجار با خودم رفتم قلبم را قورت بدهم
مرد بودنم تحت تأثیر شکست خوردنهام
توی گلو بغض کرد
بین بوسیدن ماندم چطور گریه کنم
نفهمی دارم از عشق میافتم
(بوی الکل تنها دلیل گریه نکردن)
به پنجره بستگی دارد
باز اندوهی برای تماشا داشته باشم
یا به مردن بپردازم
#هومنانه
سر بکشم
از روی میز مردنت دست میکشی
و رنگ رگهات روی لب میخندی
-سلام
یکی از پنجره اندوهم را تماشا میکند
کسی که طبیعتاً چارچوب تنش از من سالم تر و
قصه های مادرش به یاد و
سهم ارث پدریش
صدای باران وقتی که صدای آخرین خاطرهست؛
پیشبینی شده بودم میمیرم
اما اندوهِ پیش تو زندگی کردن سنگینتر
که لای طعم آغوش
قفسی در سینهام از پرنده خالی میشود.
-سلام
کلنجار با خودم رفتم قلبم را قورت بدهم
مرد بودنم تحت تأثیر شکست خوردنهام
توی گلو بغض کرد
بین بوسیدن ماندم چطور گریه کنم
نفهمی دارم از عشق میافتم
(بوی الکل تنها دلیل گریه نکردن)
به پنجره بستگی دارد
باز اندوهی برای تماشا داشته باشم
یا به مردن بپردازم
#هومنانه
👌2👀1
شعر شنیدنیست
چشمم را از کاسه الکل درمیآورم سر بکشم از روی میز مردنت دست میکشی و رنگ رگهات روی لب میخندی -سلام یکی از پنجره اندوهم را تماشا میکند کسی که طبیعتاً چارچوب تنش از من سالم تر و قصه های مادرش به یاد و سهم ارث پدریش صدای باران وقتی که صدای آخرین خاطرهست؛ پیشبینی…
Hoomananeh - be panjere bastegi darad
<unknown>
5👌4👀1