ازخودنویس | فاطمه محمودپور
26 subscribers
6 photos
19 links
از خودم می‌نویسم تا بهتر فکر کنم و بیشتر رشد کنم

در تلاشم بین درس و تحقیق و نوشتن و هنر
Download Telegram
یک روز خواندن

گاهی هوس کتابی می‌کنم. گاهی هم فقط هوس کتاب می‌کنم. هر کتابی. دلم می‌خواهد فقط بخوانم. دلم کلمه می‌خواهد. بوی تازگی کلمه‌های نو.

دوست دارم چند ساعت کتاب بخوانم. بچه که بودم بعضی موقع‌ها از صبح کتاب می‌خواندم تا شب. کاری نداشتم، خواندن را دوست داشتم و با ذهن آزاد می‌نشستم پایش.

یک بار بابا یک کتاب برایم خریده بود. گفت: «فکر می‌کنی چقدره تمامش می‌کنی؟» گفتم: «یکی دو روزه.» شروع کردم خواندن و یکی دو ساعت بعد تمام شده بود.
چقدر دلم برای یک نفس خواندن تنگ شده.

از این به بعد هر از چند گاهی یک روز یا حتی شده یک نصفه‌روز را خالی می‌کنم و می‌خوانم.

وقتش جور می‌شود. این همه کار پیش می‌آید و همه را می‌گنجانیم در هفته. این هم مثل آن‌ها.
دیگر ولع خواندنم را سرکوب نمی‌کنم.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
4
امروز از چی انگیزه می‌گیرم؟

اول هفته است و می‌خواهم خوب کار کنم. می‌دانم اول هفته و آخر هفته فرقی ندارد برای کار کردن. اما خب اگر همین بهانه باعث می‌شود امروز کَمَکی بیفتم روی روال چرا که نه؟

بگذار این‌طوری انگیزه بگیریم. یک روز اول هفته است، یک روز روزِ اولِ تعطیلاتِ آخر هفته است، یک روز آخر هفته است. هر روز به یک بهانه‌ای.

اما نه. امروز یک علت دیگر هم دارد.
قرار گذاشته‌ام روزی ۴ ساعت کار کنم. کار منظورم چیست؟ هر چی. درس باشد یا نوشتن یک مقاله یا پیگیری کارهای آزمایشگاه. کار ساعت‌های متمرکزی است که روی یادگیری یا برای پیش بردن پروژه‌هایم می‌گذارم.

قرارم روزی ۴ ساعت است. اما همین طوری یلخی نگفته‌ام ۴ ساعت.
کار کردنم این‌طوری است که ۲۵ دقیقه تمرکز و ۵ دقیقه استراحت دارم. ۴ بار تکرار می‌کنم و دو ساعت می‌شود. این یک وعده کار است.
دو وعده می‌شود ۴ ساعت. بهتر بگویم، من قرار گذاشته‌ام روزی ۸ تا نیم ساعت کار کنم.

وقتی می‌گویم روزی ۴ ساعت خیلی کلی است و عملی نمی‌شود. اما وقتی می‌گویم ۸ تا نیم ساعته ملموس‌تر می‌شود. هر زمان کوتاهی هم که به دست بیاورم می‌توانم یکی از نیم ساعته‌ها را در آن بگنجانم و خرد خرد ۴ ساعت را پر کنم.

امروز اول هفته است و من مصمم هستم که این هفته هر روز روزی ۸ تا نیم ساعته را کار کنم. این موتور محرک اصلی‌ام است.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
👍3
کارِ گندیده

کار نباید بماند، بماند می‌گندد.

در دلم می‌گویم خب این که کاری ندارد و انجامش می‌دهم. می‌روم تویش هزار تا مشکل می‌زند بیرون و استرس می‌گیرم چرا زودتر شروع نکردم.

ایده‌ی کاری می‌آید در ذهنم و ذوقش را می‌کنم. وقتی طول می‌کشد و انجامش نمی‌دهم یا کلاً یادم می‌رود یا دیگر برایم جذاب نیست.

کار نباید بماند. هر کاری داری باید خرد خرد و دست و پا شکسته و در وقت اضافه هم شده انجامش دهی.

چون کارهای جدید مدام اضافه می‌شوند و اگر قبلی‌ها آن زیر مانده باشند می‌گندند و آن گندیدگی هم خودشان را خراب می‌کند و هم کارهای جدید را.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2👏1
نمی‌شود از خواب کم کرد

حرف‌هایی مثل کمتر نخواب و بعداً وقت خواب زیاد است و باید بیشتر کار کنی و این‌ها همه چرت است.

بدن خواب می‌خواهد. بارها به طور عملی این را نشانم داده. هر چقدر تلاش کرده‌ام خوابم را کم کنم از جای دیگری جبران کرده و اتفاقاً وقتم هم بیشتر رفته و برنامه‌ام هم به هم ریخته و اعصابم خرد شده و در بدنم هم اتفاق‌هایی افتاده احتمالاً که الان نمی‌فهممشان ولی بعداًها سنم که بالاتر برود صدایش درمی‌آید.

اصلاً به فرسودگی‌اش نمی‌ارزد‌. کم بخوابم چشم‌هایم می‌سوزد و خسته‌ام و سرم درد می‌گیرد و کار نیم ساعته را یک ساعت طول می‌دهم و ناراحتم و حتی پوستم هم سرحال نیست.

بارها و بارها طمع چند ساعت زمان بیشتر همه چیز را به هم ریخته و بارها و بارها مرا به این نتیجه رسانده که نمی‌شود از خواب کم کرد.

درست بخواب. درست کار کن. نگاهت بلندمدت باشد و مستمر کار کنی زمان هم کم نمی‌آوری.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
همیشه که انرژی نداری

همیشه که انرژی نداری. گاهی شل می‌شوی. گاهی مدت طولانی شل می‌شوی‌. ماه‌ها در این حالت می‌مانی.

یعنی چی؟ یعنی آن لحظات پر از انرژی و انگیزه که می‌خواهی سقف دنیا را سوراخ کنی و تغییر کنی وجود ندارند. حال نداری. می‌خواهی فقط به آرامی بگذرانی.

خب چه کنیم؟ آمدیم چند ماه گذشت و آن لحظات انگیزه‌بخش نیامدند. خسته باشی. بدنت فرسوده باشد و جان نداشته باشی. چه کنیم؟

نیازی نیست به انرژی‌های قلمبه. همان کارهای گنده گنده را تکه تکه کن. هر روز یک تکه‌ی کوچک در بی‌حالی بگذران. اصلاً نتیجه‌اش هم برایت مهم نباشد. بدنت این‌قدر را جان دارد. اصلاً حتی نیاز نیست هر روز به آخرش فکر کنی. فقط آن کار را می‌کنی و تمام.

بعد از مدتی بدون این که بفهمی به نتیجه‌ای می‌رسی که هیچ انگیزه‌ی قلمبه‌ای به آن‌جا نمی‌رسید.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
4
یک مرحله جلوتر

شنبه می‌خواهم بروم آزمایشگاه دانشگاه کارشناسی‌ام و سلولی که می‌خواهم روی آن کار کنم را از آن‌ها بگیرم. همه‌ی وسایل و موادی که می‌خواهم را این هفته آماده کردم و قرار شنبه را گذاشتم.

امروز عصر که رسیدم خانه یادم افتاد که بعضی از وسایلم استریل نیست و آن‌جا هم روزهای زوج کله‌ی سحر استریل می‌کنند که من تا بخواهم شنبه وسایلم را از این دانشگاه ببرم آن طرف به آن نمی‌رسم و کارم تا دوشنبه عقب می‌افتد.

حالا فردا صبح باید بروم دانشگاه خودمان و اگر دستگاه را روشن کنند همین آخر هفته یک کاری‌اش کنم که از شنبه بتوانم شروع کنم.

اگر همه‌ی جزئیات کار را در ذهنم یک بار مرور می‌کردم زودتر این کار را می‌کردم و کارم به آخر هفته نمی‌کشید. یادم بماند که در انجام یک پروژه همیشه باید در ذهنم یک مرحله جلوتر از کارم در عمل باشم.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
هم نقشه هم کار

بین برنامه ریختن و کار کردن باید تعادل باشد. هرکدام کم باشند چپه می‌شوم.

گاهی نیاز است سرم را از کار بیاورم بیرون و از بالا نگاه کنم و سبک سنگین کنم و نقشه‌ی راه بکشم.
اما گاهی فقط باید بروم جلو.

هر روز باید حواسم به تعادل این دو تا باشد. مرتب بنویسم و هوشیار باشم که دارم چه می‌کنم. و گاهی هم می‌‌فهمم که الان فقط باید کار کنم.

هر دو که باشند حالم خوب است و کارم جلو می‌رود.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
چیزی که می‌شود

یک برنامه‌ی تخیلی می‌ریزی و وقتی نمی‌شود می‌گویی چرا تنبل بودم.
نمی‌گویی شاید اصلاً نمی‌شد انجامش داد از اول.

معیارت آن تصویر تخیلی ذهنت نباشد. چیزی باشد که می‌شود. چیزی که در عمل می‌شود.

شروع کن ببین اصلاً اوضاع چطور است و چقدر می‌توانی بروی جلو بعد تکلیف مشخص کن.

چون در نهایت چیزی می‌شود که در عمل می‌شود.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
الگویی از خودت

رسیدم خانه غش کردم روی مبل. خیلی خسته بودم. باید کاپشنم را درمی‌آوردم، لباس‌هایم را عوض می‌کردم، می‌رفتم دستشویی، صورتم را می‌شستم، چایی دم می‌کردم، غذا را گرم می‌کردم و تازه می‌نشستم پای کارهای دیگرم. سردم هم بود.

قرار گذاشته‌ام خانه که می‌آیم سریع این کارها را انجام دهم.
امروز حال نداشتم اما. می‌خواستم همان‌جا بنشینم روی مبل.

ولی گفتم: «تو این کارها را انجام نمی‌دهی که فقط راحت شوی. انجام می‌دهی که بدانی که در هر شرایطی به قوانین پایبندی. انجام این کارها بیشتر از فقط تمام کردنشان است، انجام آن‌ها الگویی از خودت برای خودت می‌سازد.»




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
من و بدنم

من و بدنم باید با هم کنار بیاییم. انصافاً من مراعاتش را نمی‌کنم. خواسته‌ی زیادی که ندارد. همین که غذایش را سرموقع بدهم و به اندازه بخوابد کارش را می‌کند. ولی بدبخت همه‌اش خسته است. خب من درست حسابی نمی‌رسم بهش.

غذا که یا دیر و زود می‌شود یا گاهی هم برای سیر کردنش یا از روی هوس آت‌و‌آشغال و فست‌فود و کیک و بیسکوییت می‌دهم بهش.

خواب را باز چند وقتی است بیشتر حواسم هست. اما باز هم کم می‌خوابم. در اوج خواب وزوز ساعت بغل گوش بلند می‌شود و با خستگی می‌کشانمش بیرون.

بنده‌خدا حرفی هم نمی‌زند. با حال داغون پابه‌پایم می‌آید.

اما خب کاسه‌ی صبرش هم گاهی سرریز می‌شود. وسط کار کنار می‌کشد و می‌گوید: «بس است بیگاری، من هم حق و حقوقی دارم.» و می‌گیرد می‌خوابد و کاسه‌کوزه‌ی برنامه‌هایم را به هم می‌ریزد.
یا حتی بدتر، مریض می‌شود و چند روزی می‌فهماندم که قدرت دست کیست.

من و بدنم باید با هم کنار بیاییم. باید هوایش را داشته باشم. بیچاره خواهش زیادی ندارد.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
👍4
نجاتِ تمرکزِ به هپروت‌رفته‌ام

چند هفته‌ای تمرکز نداشتم. می‌رفتم دانشگاه، کارم را می‌کردم، اما انگار ذهنم آن‌جا نبود. می‌آمدم خانه، می‌دانستم باید بخوانم که برای کارهای فردایم در آزمایشگاه آماده باشم. اما درگیر چیزی دیگر می‌شدم و نمی‌خواندم. فردایش دوباره گیج بودم.

می‌دانستم باید چه کار کنم، ولی ذهنم اصلاً سمت آن نبود.
شروع می‌کردم نوشتن اما حتی حوصله‌ی بیشتر نوشتن را هم نداشتم. می‌دانستم باید بیشتر بنویسم تا عمقی‌تر بنویسم. اما حوصله نمی‌کردم و از سطح نمی‌گذشتم.

به خاطر همین هپروتی چند باری کارم به گیر خورد. هفته‌ی پیش چهارشنبه سر چیزی که چند دقیقه وقت می‌گرفت و حواسم نبود که همان روز انجامش دهم و دیر شد مجبور شدم آخر هفته بروم دانشگاه و چند باری بروم و بیایم تا درستش کنم.
دیروز صبح هم می‌دانستم که باید بروم دانشگاه، ولی اصلاً انگار که گیج و منگ باشم و خوب نفهمیده باشم تا ۹ خوابیدم و بعد هم که رسیدم دیر شده بود و کسی که باهاش کار داشتم رفته بود و باز به مشکل خوردم.

دیگر واقعاً انگار سرم به سنگ خورده باشد گفتم: «تو چه‌ات شده؟ زودتر جمعش کن.»

دیروز که آمدم خانه نشستم پای کار. وقت هدر ندادم. اصلاً حالم خوب نبود و می‌گفتم فقط کار کنم که این وضع تمام شود. توان این را نداشتم مشکل جدیدی پیش بیاید.
امروز هم مانده‌ام خانه که سر و سامان بدهم همه چیز را. امروز هم بیشتر کار می‌کنم هم بیشتر می‌نویسم.

حس می‌کنم بهتر شده وضع هپروتی‌ام. از دیروز که چسبیده‌ام به کار آمده‌ام وسط بازی. چشمم باز شده و دارم می‌فهمم کجایم.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
آب‌گرم‌کن همیشه سرویس می‌خواهد

آب گرم کم شده. لوله‌ها را باز کردیم و دیدیم هم باید فیلترهایشان سرویس شود و هم بعضی قطعه‌هایشان عوض شود. آب‌گرم‌کن هم تق‌تق صدا می‌دهد. آن را هم چک کردیم. با داداش تکه‌تکه بازش کردیم و دیدیم یک جا هست که آب گیر می‌کند. فردا باید بدهیمش تعمیرکار. شیرش هم آب می‌دهد. باید جدید بخریم برایش.

چه کارش کنیم؟ چاره‌ای هم هست؟ باید تعمیر شود دیگر.
آب‌گرم‌کن و شیر آب و ماشین و کولر و بخاری و... . همه تعمیر می‌خواهند و باز هم تعمیر می‌خواهند و باز هم سرویس می‌خواهند و باز هم.

حالا هر کار خودت را هم مثل این وسایل ببین. چند ماه پیش رسیدگی کردی؟ هفته‌ی پیش برایش برنامه ریختی؟ دیروز برایش وقت گذاشتی و حالا باز هم نیاز به رسیدگی دارد و تو عصبانی شده‌ای؟

فکر می‌کنی کار قبلی بی‌اثر بوده و هر کاری می‌کنی بی‌اثر است؟
چرا اصلاً این‌طوری فکر می‌کنی؟

دیروز رسیدگی می‌خواسته و امروز هم. فردا هم می‌خواهد. این هم مثل آب‌گرم‌کن. همین است دیگر.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
ماندن در بازی

گاهی آن قدر هوشیارم که نیم ساعت را هم از دست نمی‌دهم و گاهی کل روز خانه‌ام و کاری نمی‌کنم. مشکل زمان نیست. حتی خسته هم نیستم. مشکل این است که در بازی نیستم. حواسم نیست و هوشیار نیستم.

می‌دانم که کار دارم اما دقیقاً نمی‌دانم که الان باید چه کنم. می‌گویم حالا وقت هست. اگر این وسط کار دیگری پیش بیاید گرم آن می‌شوم و همه چیز یادم می‌رود. تازه بعدش به خودم می‌آیم که چرا آن روز که وقت داشتی فلان کارها را نکردی.

چطور ذهنم را هوشیار نگه دارم در این شرایط؟
نوشتن، کار و شفاف کردن.
این سه تا کمکم می‌کنند که در بازی بمانم و حواسم پرت نشود.

با نوشتن درست فکر می‌کنم و عقلم می‌آید سر جایش.
کار کردن می‌اندازدم روی روال و گرمم می‌کند که بیشتر کار کنم.
شفاف کردن هم این است که تا می‌توانم به طور مشخص بگویم قرار است چه کنم. برنامه‌های کلی و مبهم نریزم. اگر بدانم که امروز دقیقاً باید چه کنم راحت‌تر می‌روم سراغش. 



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
ماهی‌گیری در جریان

وقتی ایده‌ای برای نوشتن ندارم شروع می‌کنم اتفاقات روزم را می‌نویسم.
صبح کِی بیدار شدم و چه شد و کجا رفتم و چه کار کردم و چه حسی داشتم.
وسط این نوشتن همیشه چیزی بیرون می‌زند برای یادداشت کانال. گاهی اصلاً ربطی هم ندارد به چیزی که داشتم می‌نوشتم.
نوشتنِ اتفاقات راه‌بازکن است. ذهنم را به جریان می‌اندازد و در این جریان چیزی نصیبم می‌شود.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
👍2
این همه دفتر، دسته به دسته

دفترهای یادداشت‌هایم را گذاشته‌ام توی کمد. یک ردیف کمد پر شده. قبلاً بیشتر در دفتر می‌نوشتم. الان بیشتر تایپ می‌کنم. جدی جدی بخواهم بنویسم و چیزی را حل کنم و کلنجار بروم با خودم تایپ می‌کنم. اما خب گاهی هم هوس کاغذ می‌کنم. همیشه یک دفتر دارم برای نوشتن. قبلاً زودتر پر می‌شد. الان چند ماهی طول می‌کشد.

دفترها را گذاشته‌ام توی کمد. هر بار هم نگاهشان می‌کنم یاد بعد از مردنم و افتادن این دفترها دست دیگران می‌افتم. شاید هم قبل مردنم کسی بخواند. آن دیگر خیلی بد است. اما بعد از مرگ باز بهتر است. اهمیت نمی‌دهی. واقعاً بعد از مرگ مهم نیست کسی نوشته‌هایت را بخواند، نه؟

حالا البته کی حوصله می‌کند لاطائلات مرا بخواند. خودم بعضی موقع‌ها می‌روم سراغشان. که ببینم مثلاً دو سال پیش مثل امروز چه می‌کردم. راستش زیاد ننوشته‌ام چه می‌کرده‌ام. از اتفاقات کم نوشته‌ام. مثلاً چند صفحه درگیر حل کردن یک موضوع بوده‌ام و بیشتر از فکرهایم نوشته‌ام. باید از اتفاقات بنویسم بیشتر.
آره خلاصه که کسی بخواهد بخواند هم بعد از چند خط بی‌خیال می‌شود.

اما دیدن این همه دفتر روی هم حس خوبی می‌دهد. حجم نوشتنم را به چشم می‌بینم.





فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
👍3
با تگرگ‌ها شربت درست می‌کنند

دیشب با تق‌تق صدای تگرگ بیدار شدم. خیلی زیاد بود. انگار قالب قالب یخ می‌ریختند روی پشت‌بام.

نمی‌دانم ساعت چند بود. خواستم ساعت گوشی را ببینم، دیدم دور است. گذاشته بودمش روی میز که وقتی زنگ می‌زند برای خاموش کردنش از جایم بلند شوم و دیگر بلند شوم. البته که بلند می‌شوم خاموشش می‌کنم و دوباره می‌خوابم.

ساعت را ندیدم. خواهرم می‌گفت ۷ صبح بود. من فکر می‌کردم ۵ این‌ها بود. خیلی تاریک بود هوا.

بعدش صدا کمتر شد. چیزی بود بین باران و تگرگ. دیده‌اید یخ‌های بزرگ را که می‌شکنند تکه‌های کوچکی از آن‌ها می‌ماند. فرض کن بریزی‌شان در یک ظرف و رویش آب بریزی. یخ‌های کوچک آب می‌شوند و صدایشان را می‌شنوی. مثل وقتی که شربت می‌خواهی درست کنی.

فکر می‌کردم کلی یخ ریخته‌اند روی زمین و حالا می‌خواهند باهاش شربت درست کنند. شربت آلبالو. خواب می‌دیدم که آلبالو می‌ریزند روی یخ‌ها. صدایش را می‌شنیدم و خوابش را هم می‌دیدم که دوباره خوابم برد.




فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
صبح، قطار، زمان

قطار ۲۰ دقیقه یک بار می‌آید. برای همین وقتی از پله‌برقی‌ها می‌آیی پایین و می‌بینی جمعیت دارند از آن یکی پله‌برقی می‌آیند بالا می‌فهمی قطار همین الان رفته و ۲۰ دقیقه‌ای مهمان ایستگاهی. حالا من امروز عجله نداشتم. اما عجله داشته باشی دیگر گیر افتاده‌ای.

فکر کن صبحانه نخورده‌ای، کل راه را بدوبدو آمده‌ای، پله‌ها را دو تا یکی دویده‌ای که زودتر برسی و الان باید ۲۰ دقیقه بنشینی در ایستگاه. کار دیگری از دستت برنمی‌آید که.

صبح‌ها ۲۰ دقیقه خیلی است واقعاً. البته جدیداً گاهی زود به زودتر می‌آید قطار. ولی اصلاً تو بگو ۵ دقیقه. صبح‌ها ۵ دقیقه هم زیاد است.

راستی گفتم ۵ دقیقه یادم آمد ساعتمان ۵ دقیقه عقب است. دیشب فهمیدم. به خواهرم هم گفتم صبح یادت باشد این ساعت ۵ دقیقه عقب است ها. و همین جمله را به او گفتم که صبح‌ها ۵ دقیقه خیلی است. و خودم امروز صبح یادم رفت که ساعت عقب است. خوب شد امروز عجله نداشتم.

شب‌ها نیم ساعت چطوری می‌گذرد؟ یک ربع چطوری می‌گذرد؟ اصلاً نمی‌فهمم. اما صبح‌ها، صبح‌ها هر دقیقه طلا است. بعضی روزها بعد از کلی بدوبدو می‌گویم اگر یک ربع زودتر بیدار می‌شدم این همه استرس نمی‌کشیدم. واقعاً یک ربع چیست؟ این را آن موقعی که می‌خواهم بیدار شوم بگو به من. آن موقع ۵ دقیقه یک ساعت است.

قطار دارد می‌آید. صدایش را می‌شنوم.


فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
3
دفترچه‌ی کارهایم

هر شب کارهای روز بعد را می‌نویسم در دفترچه‌ام. آن‌قدر ذهن را راحت می‌کند همین نوشتن. خیالت راحت است که چیزی از دست نمی‌رود.

دو ستون دارد. در یکی کارها را از قبل فله‌ای می‌نویسم، دیگری را همان روز یکی یکی پر می‌کنم. کار همان موقع و کار بعدی‌اش را می‌نویسم و وقتی یکی تیک خورد بعدی را اضافه می‌کنم.

این دفترچه تکلیفم را مشخص می‌کند، به معنی واقعی کلمه. راه جلویم معلوم است. حالا سخت است، زیاد است، هر چه که هست باید انجام بدهم و تیک بزنم و بروم بعدی.

یک روز یا حتی یک نصفه روز که در آن نمی‌نویسم آشفته می‌شوم. خودم اصلاً فکر نمی‌کردم برایم این همه اثربخش باشد.

اوایل که شروع کرده بودم نوشتن ته دلم فکر می‌کردم عادت پایداری نشود، که سخت است و بعد از چند وقت رهایش می‌کنم. البته که اولش این شکلی نمی‌نوشتم و در طول زمان نحوه‌ی نوشتنم صیقل خورد، اما نه تنها رها نشد، محکم‌تر هم چسبیده‌ام به آن.
ستون دفترچه‌های روی هم از ۵، ۶ سال پیش تا الان هم گواهی پایداری‌اش.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
توجه به لنگیدن

موقع‌هایی هست که دارد کارَت تمام می‌شود و راحت می‌شوی و می‌گویی خب این هم بگذرد و بروم کار بعدی که ناگهان می‌بینی ته دلت آرام نیست. انگار یک چیزی می‌لنگد. از اول می‌لنگیده و تو اهمیت نداده‌ای و حالا دیگر صدایش زیاد شده و می‌بینی نه، نمی‌شود این‌طوری ولش کرد.
ول نکردنش یعنی چی؟ یعنی یک عالمه زمان بیشتر گذاشتن و حتی از اول شروع کردن و کنده شدن پوستت.

و اگر اهمیت بدهی و دوباره همه‌ی عذابش را به جان بخری وقتت می‌رود، اذیت می‌شوی، اما دلت آرام می‌شود و مهم‌تر از آن، روحیه‌ای را تقویت کرده‌ای که کارها را اصولی انجام می‌دهد.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2
به جای راه‌های فرار

خوابیده‌ام کنار بخاری. پتو رویم است. چشم‌هایم گرم شده و خوابم گرفته. می‌دانم باید بلند شوم کار کنم. اما دوست ندارم. سختم است. گوشی را گرفته‌ام دستم‌. هیچی ندارد. عادت اینستاگرام رفتن را که از سرم انداخته‌ام. پیام‌هایم را هم که جواب داده‌ام.

می‌دانم که باید بلند شوم. کتری را بگذارم داغ شود. چایی بریزم. بروم اتاقم. لپتاپ را روشن کنم و شروع به کار کنم. می‌دانم که عقبم. می‌دانم که فردا مهلت تحویل مقاله است. می‌دانم که نمی‌دانم باید چطور انجامش دهم.

اما حال ندارم بلند شوم. می‌دانم مشکل از این است که کار در ذهنم مبهم است. می‌دانم که اگر شروع به کار کنم این ابهام از بین می‌رود و کار راحت می‌شود. می‌دانم که الان فقط باید چند دقیقه کار کنم و می‌دانم که بعدش به خودم می‌گویم دیدی کاری نداشت و می‌گویم کاش زودتر شروع می‌کردم.

برای دوری از همه‌ی این حرف‌های توی ذهنم آمدم سراغ گوشی و چون هیچی پیدا نکردم رفتم در نوت گوشی تا بنویسم. چه خوب که آدم گوشی را محل فرارش نکند. چه خوب که گوشی هیچ بازی‌ای نداشته باشد و اینستاگرام نداشته باشد و خبری تویش نباشد.

کشیده شدم به نوت گوشی و نوشتم. چه خوب که در این لحظات به جای پناه بردن به راه‌های فرار بنویسم.



فاطمه محمودپور
@f_mahmudpur
2