شاید علت تمام نرسیدنها همین بود که باید روزگار به ما حالی میکرد که راه را اشتباه آمدهایم.
💔1
اینکه نمیتونم دیگه از صداهای تو مغزم بنویسم، نمیتونم برای دوستام تعریف کنم از چی ناراحتم، اینکه ترجیح میدم فقط خودم درگیر بحران فعلی زندگیم باشم، مال کدوم پلن و مرحله زندگیه؟
💔2
کافهی سید رو واقعا دوس دارم.
ترجیح میدم اگه جایی طولانی بمونم اینجا باشه، با یه پاکت مارلبرو قرمز.
ترجیح میدم اگه جایی طولانی بمونم اینجا باشه، با یه پاکت مارلبرو قرمز.
اظهارات بیخودی
واقعا این روزا کدرم. تاریکم. یه چاه عمیقم که اگه بیایی بالاسرش و صدا بزنی، انعکاس میکنه و میپچه...
تاحالا شده وقتی میخوای عکس بگیری حس کنی اون یکی دستت اضافه ست؟
جیب اینجور وقتا به داد میرسه
جیب اینجور وقتا به داد میرسه
👍1
Forwarded from مارکوپوریو
یه حسی شبیه ۱۵ تا ۱۷ ام دی ماه دارم.
انگار میدونم میخواد یه اتفاقی بیفته ولی نمیتونم ثابت کنم.
انگار میدونم میخواد یه اتفاقی بیفته ولی نمیتونم ثابت کنم.
دیشب اینجا(بجنورد) دوستان کم عقل چس دغدغه انقلابی برنامه چیده بودند تو تجمعات شبانهشون از ورود خانمهای بیحجاب ممانعت به عمل بیارند و اجازه تردد به میدون شهر رو ندند.
حالا برا شب اول نتیجه چیشد؟ دعوا و فحش کاری 🤌
حالا برا شب اول نتیجه چیشد؟ دعوا و فحش کاری 🤌
🗿3
ازینکه میشینم برا دوستای نزدیکم تعریف میکنم و یهو میبینم دارم خیلی اضافه توضیح میدم و اصلا اینهمه توضیح لزومی نداره احساس بدی میگیرم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک عدد نون خامهای سنگین وزن
این تنها عکسی بود که از این دیدار سه هفته ازت گرفتم، لحظهی آخر.
درست وقتی که نگران به جای نشستنم تو اتوبوس فکر میکردی که مبادا بغل مردی بشینم و معذب شم. غمگین بودی که حالا دختر خوندهات داره از آغوش گرمت میره و دیگه اون شبهای پر از حرف و چای و تخمه و درد و دل تا اطلاع ثانوی و دیدار مجدد جمع شد.
زخمهای تنمو مرهم گذاشتی و من رو راهی جادهی زندگی کردی تا فراز و نشیب روزگار رو ادامه بدم و نترسم از پا پس کشیدن.
تویی که با تموم غمها و زخمهای تنت منو محکم بغل کردی تا لحظهای فکر نکنم تنهام.
این عکس تاره، درست مثل آخرین تصویری که ازت از توی اتوبوس با چشمهای پر از اشکم داشتم نگاهت میکردم و قربون صدقهی مادرانگیای که در حقم کردی میرفتم.
درست وقتی که نگران به جای نشستنم تو اتوبوس فکر میکردی که مبادا بغل مردی بشینم و معذب شم. غمگین بودی که حالا دختر خوندهات داره از آغوش گرمت میره و دیگه اون شبهای پر از حرف و چای و تخمه و درد و دل تا اطلاع ثانوی و دیدار مجدد جمع شد.
زخمهای تنمو مرهم گذاشتی و من رو راهی جادهی زندگی کردی تا فراز و نشیب روزگار رو ادامه بدم و نترسم از پا پس کشیدن.
تویی که با تموم غمها و زخمهای تنت منو محکم بغل کردی تا لحظهای فکر نکنم تنهام.
این عکس تاره، درست مثل آخرین تصویری که ازت از توی اتوبوس با چشمهای پر از اشکم داشتم نگاهت میکردم و قربون صدقهی مادرانگیای که در حقم کردی میرفتم.
😭1