You shine in my heart.
6 subscribers
47 photos
در آرزوی یک زندگی شاید رویایی...

@Gorbulu

ناشناس :

https://telegram.me/dar2delbot?start=send_jAXXNyQ

زندگیتون قشنگ ^-^
Download Telegram
غم‌انگیز است که بفهمی آنقدر که فکر میکنی مهربان نیستی برایش... که بفهمی آنقدر که بنظر می‌آید آرامش نیستی...
میگم من وقتی خوابم میاد منطقم کار نمیکنه. میگه تو خوابت میاد هیچیت کار نمیکنه. :)))
یادت هست که به تو گفتم کله گردالیِ کله قشنگ و تو به من گفتی جوجو و من کله گردالیِ قشنگت را ماچ کردم؟ یادت هست؟
یادت هست تو به من گفتی خوشگل و بعد من خوشگل شدم؟ و تو به من گفتی به من افتخار میکنی و من گردنم آمد بالا و دراز شد و خوشحالی مرا به سقف چسباند؟ یادت هست؟
این روزا سر دلبرمون شلوغه. ما هم دلمون تنگ. هی زل میزنیم به دیوار هی میگیم روز وصال کجاست که دست های مرا به دست هایت برساند؟ دیوارم زل میزنه تو چشمون هیچی نمیگه. ساکتِ ساکته. گاهی گچاش میریزه به حالمون. ما هم یاواش میخونیم دلم تنگه پرتقال من، گلپر سبز قلب زار من...
حقیقتن ده روز گذشته برام روزای سختی بودن. هر روز یکی دو تا خبر بد، یکی دو تا اتفاق بد. دارم له میشم...
خیلی سعی کردم مثبت بمونم، خیلی سعی کردم زندگیمو دوست داشته باشم، خیلی سعی کردم مثل قیلما بخندم، ولی نشد. حقیقتش همینه. شاید واقعن زندگی من مثل پستای اول اینجا قشنگ نیست.شاید زندگی من مثل همین پسته. کسی چه میدونه چرا من مستحق دو سال خوشحالی بودم... کسی چه میدونه چقدر دیگه طول میکشه تا دوباره خوشحال بشم!
دلم میخواست این چنل همش حسای خوبم باشه، ولی کم آوردم. زندگی من از ده روز پیش چیزی جز ناراحتی نبوده واسم. منو ببخشید...
امروز خواهرم برای افطاری دعوتم کرده. حوصله آدما رو ندارم.
Ugh
یعنی چند روزه من کلن گوشه تخت افتادم گریه میکنم. یا گوشه صندلی. فرق نمیکنه. منتقل میشم فقط. خیلی خسته م و دوست دارم زندگی ده روز وایسه تا بهش برسم. واقعن چیه این همه کثافت؟
عزیزم این دوری که دارد کش میاید مرا غمگین میکند، ولی هیچ چیز مرا از دوست داشتنت باز نخواهد داشت. زندگی آبستن وصال است. چه اهمیتی دارد چقدر طول میکشد؟ آنچه که مهم است این است که روزی، وصل من و تو هم خواهد رسید و آن روز من همه چیز را بهار خواهم دید. حتی چشم هایت را..
آه، کودک غمگینم... همه چیز خوب خواهد شد. در مزرعه هایمان گندم هایی خواهد بود به زردی خورشید، و ما از آنها نان درست خواهیم کرد تا سیر شویم، و روزی، جایی، باران خواهد بارید، و ما دیگر تشنه نخواهیم بود، و خانه ای خواهیم داشت از گِل یا چوب یا سنگ، تا آسوده بخوابیم.
آه، کودک غمگینم... به زودی جنگ تمام میشود، پدرت به خانه می آید و بالاخره آغوشی برای پناه بردن خواهیم داشت. من برایت تمام لالایی های دنیا را خواهم خواند و تا وقتی که خوابت ببرد نوازشت خواهم کرد و برایت قصه ی آدم های دیگری که خوب شدند را خواهم گفت... همه چیز خوب خواهد شد عزیزم. ما خوب خواهیم شد...
روزی میرسد که دست هایت را جلوی همه میگیرم...
شب هایی که بدون دست هایت توی موهایم میخوابم، میمیرم.
من طاقت ناراحتیشو ندارم...
روبروی خونه مون عروس داماد اومدن.
جدیدن هرچی عروسی میبینم دلم میشکنه. :(
هر روز این دوری برام سخت تر و سخت تر میشه و بیشتر خلقمو کج و کوله میکنه. هر روز از اینکه نیست ناراحتم. از اینکه همین لحظه دستشو نمیتونم بگیرم توی دستم. از اینکه نمیتونم لباسشو براش اتو کنم چون دلش میخواد تمیز خط بیفته. از اینکه نمیتونم توی بغلش بیدار شم ناراحتم. از همه چیز خسته م.
« حالا که هیچ خنده ای از ته دل نیست و هیچ عاطفه ای خالص نیست، بیا و مثل همیشه با استثنایی بودنت همه ی قانون ها را تبصره دار کن. بیا و دلیل لبخند خالصانه ی من باش... »
امروز و دیروز و روز قبلش دیدمت.
اینجا رو دوباره آخرای تلگرامم دیدم. برام هنوز باورش سخته که پارسال عقد کردیم :))))))))))