شیشه‌ی کبود
160 subscribers
148 photos
30 videos
40 files
40 links
پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود/لاجرم دنیا کبودت می‌نمود.
Download Telegram
دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده
برای نجات دادن حتی!
آخریش، همین روسری نیمه خیس همسایه‌ی افغانی‌مان بود.
صبح جمعه از بند رخت افتاده بود روی درخت گیلاس.
قبل از آنکه دستم به اولین شاخه‌ی خشکیده‌اش برسد
باد بی‌مهر آخر شهریور با خودش برد.
4👌1
داستان معمولا پناهگاه آدم‌هایی است که دنیا برای‌شان جای خوبی برای زندگی نیست.
بعضی ها که دنیای واقعی درون خودش راه‌شان نمی‌دهد،با فرو رفتن و فناشدن در دنیای قصه تسکین پیدا می‌کنند. به خودشان دلخوشی می‌دهند که از واقعیت خشن و نادلخواه فرار می‌کنند.
از شش سالگی تا به امروز ، چهل سال بود که با خواندن داستان روی زخم زیستن مرهم می‌گذاشتم.
اما امروز بالاخره آن روز بد شگون رسید.
روزی که تلخی دنیای حقیقی آن‌قدر زیاد و غیرقابل تحمل شد که مورفین قصه و حکایت هم دیگر جواب کار نیست.
رویا پردازی و کاتارسیس تدبیر قضیه نیست.
کاش اتفاقی می‌افتاد تا درد نفس کشیدن غیر قابل التیام پایان می‌گرفت.
3🔥1💔1
دنیا محتاج است به آدم‌هایی که زندگی‌شان نرم و نازک است. آدم‌هایی که تنها دغدغه‌ی‌شان وقت رانندگی پیدا‌کردن جای پارک باشد. آدم‌هایی که موقع بارندگی گردن بالا بگیرند و دانه‌های باران را بشمرند. آدم‌هایی که عاشق رنگ باشند. لوازم التحریر فروش‌های محل‌شان آن‌ها را با عشق‌شان به روان نویس‌ها و مداد‌رنگی‌های جدید بشناسند. موجوداتی که یک بوق بند دل‌شان را پاره کند. آدم‌هایی که هر وقت اولین دعوای‌ دبستان یادشان بیاید برای مظلومیت هم‌کلاسی‌شان زار زار گریه کنند.
اما جنگ دشمن رنگ و نرم و نازکی زندگی‌است.
این‌جور آدم‌ها اگر شیشه‌ی نازک عمرشان نشکند و تا پایان جنگ دوام بیاورند زندگی‌شان سیاه و سفید می‌شود. دیگر هیچ موقع لطافت به سرانگشت وجودشان بر نمی‌گردد.می‌خواهم شعار بدهم و بگویم در جنگ‌ها دردناک تر از خرابی‌ها و قربانی شدن‌ها، جان‌هایی‌است که می‌مانند و شاهد زندگی‌شان می‌شوند که دیگر به آشیانه بر‌نمیگردند.
3👍1🔥1🥰1
امروز دو تا چیز جدید یاد گرفتم.
اول اینکه. چون الله وردی خان ارمنی بود عدد سی‌وسه را به نیت سن مسیح در هنگام عروج به آسمان در ساخت سی‌و سه پل به کار برد و دیگر اینکه نام دیگر سفالگری فخاری است
3👍1🙏1
مشکل دنیای امروز این نیست که به اصول اخلاقی عمل نمی‌شود،بلکه آسیب اساسی آن‌جاست که عمل به اصول اخلاق دیگر شرافت محسوب نمی‌شود.
دوره‌، دوره‌ی فحاش‌ها و بوقلون صفت ها و مخنث‌هاست.
😢2👍1👏1💔1
نزدیک دویست سال از ایستادن انسان جلوی دوربین به عنوان سوژه‌ی عکاسی می‌گذرد. مدتی کوتاه در مقیاس قدمت انسان خردمند.
پدیده‌ای تازه ، تبدیل فاعل شناسا، موجودی که میلیون‌ها سال با نگریستن هستی را ادراک کرده، به آبژه و منفعل در‌برابر نگاهی سرد و مکانیکی. همان طور که آدم موقع تلفن صحبت کردن نمی‌داند با نگاهش چه کند، در این زل زدن هم دچار سردرگمی می‌شود.
اما ایستادن جلوی دوربین افراد خانواده خودش تجربه‌ای شگفت‌انگیز تر است. اصلا حسابش جداست.
اینجا دوربین و عکاس با هم به یگانگی می‌رسند. فرزندان با اعتماد و تسلیم و والدین با محبت و وقار به لنز دوربین نگاه می‌کنند.
آدم‌ها از هر نژاد و عقیده و شخصیت دریچه‌ی نگاه‌شان را در این عکس ها با صداقت باز می‌کنند و همین باعث خاص و ماندگار شدن عکس‌های خانوادگی می‌شود.
اما آن ماندگاری و احساس که از این مدل عکس‌ها تراوش می‌کند یک روی ناخوش‌آیندی هم دارد.
وقتی مرگ سراغ سوژه‌ی عکاسی می‌آید دیگر نگاه کردن به تصویر متوفی دل شیر می‌خواهد.
مخصوصا آن‌جا که می‌خواهی برای اعلامیه‌ی فوت یک تصویر خوب انتخاب کنی. شکنجه‌ی اصلی آن‌جا شروع می‌شود.
این وسط البته میزان محبت اعضای خانواده هم تا حدی مشخص می‌شود.
معمولا بچه‌ها می‌گردند و یک عکس مناسب برای پدر و مادرهای‌شان انتخاب می‌کنند.
یک تصویر پر از آرامش و لبخند که به معنای به آسایش و نیک‌فرجامی مرحوم است.
اما وای به روزگاری که پدر و مادرها جوان از دست بدهند.
قدرت فاهمه و توانایی انتخاب را از دست می‌دهند.
به عنوان آدمی که کارش یک عمر چاپ آگهی فوت و کتب ادعیه بوده می‌توانم گواهی بدهم حتی یک پدر و مادر هم نتوانسته عکس خوب برای اعلامیه یا اول کتاب دعا انتخاب کند.
برای همین می‌توانم بگویم احتمالا محبت پدر و مادر به فرزند بیشتر از جهت معکوس آن‌است.
واقعیت‌آن است که این متن را داشتم برای روز جهانی عکاس آماده می‌کردم اما یکی از همین جوان از دست داده ها برای چاپ کتاب دعا مراجعه کرد و ویرانی و به‌هم ریختگی‌اش باعث شد متن از یک نوشته درباره‌ی رازآلودگی جادویی عکس‌ها به این جهت تغییر مسیر بدهد.
حالا با اطمینان به شما می‌گویم اگر حکومت فکر می‌کند با گذشت زمان یا شتاب روند اتفاقات در کشور داغ دل پدرمادرهای جوان از دست داده‌ی مملکت فروکش پیدا می‌کند، محاسبه‌ی اشتباهی انجام داده.
این پدر و مادرها تا دمار از روزگار قاتل بچه‌های شان در نیاورند آرام نمی‌نشینند.
اگر به هر مصلحتی هم آرام بگیرند هیچ وقت ته دل‌شان با باعث و بانی آن فاجعه صاف نمی‌شود.
اگر بنا دارید هم‌چنان انگشت موشک‌های‌تان لای تنگه‌ی هرمز باشد و وسط خیابان پرچم بچرخانید این چیزی که من گفتم را هم یک جای خاطرتان نگه دارید.
🔥4
یک تعزیه‌ی کاملا سکولار

زبانم فلج شده. سقم خشکیده. قلبم جوری می‌تپد انگار تا قله‌ی اورست را یک ضرب بالا رفته‌ام. پیرمرد ساعت ساز یک لیوان آب می‌گذارد جلویم. وزوز گوشم آن‌قدر زیاد شده که اصلا نمی‌شنوم چه می‌گوید. اشاره می‌کند به ساعت کهنه‌ی بالای سرش. نگاهم می‌افتد به پاندول ساعت. چپ چپ راست. عاشق این طور تاب خوردنم.یک لذت کهنه درونش خوابیده. گهواره‌ی مریم همینطور بود. مادر می‌خواباندش آن تو. بعد می‌گفت من تکانش بدهم. چپ راست چپ راست. چشمش از لای نرده‌ی گهواره معلوم بود. یک لحظه خنده یک لحظه گریه. آخر مثل شمع خاموش می‌شد. خواب معصوم. از آن خواب‌ها که وقت دیدنش باید پیشانی‌اش را ماچ می‌کردیم.
چپ راست چپ راست . سوار گهواره می‌شدم. جا نمی‌شدم. حسرت خواب راحت ماند به دلم. چپ راست چپ راست مریم را گرفته بودم بغلم توی بهشت زهرا. تکان می‌دادم گریه نکند. صدایش سکوت دفن کردن را بهم نزند. هی یکی آن وسط می‌گفت جزیره‌ی مجنون کربلای چهار. مجنون که آدم بود. کی جزیره شد من نفهمیدم؟ کربلا کی شماره برداشت؟مادربزرگ رفته بود توی قبر. جنازه‌ی دایی را بغل کرده بود. از لای گره کفن صورت لهیده‌ی دایی را نگاه می‌کرد. مثل تخم مرغ هم‌زده. نه چشمش معلوم بود نه دهانش. لالایی می‌خواند و تن نصفه کاره‌ی دایی را تکان می‌داد. چپ راست، چپ راست. نشسته‌ام روی صندلی راک جلوی تلویزیون. اما لذتش کامل نیست. زنم تمام کف خانه را فرش کرده. صندلی ننویی که روی فرش تکان نمی‌خورد. باید محکم‌تر تکانش داد. چپ راست چپ راست. صندلی طاقت وزنم را نمی‌آورد. شترق می‌افتم کف زمین. پرز فرش فرو می‌رود توی صورتم. شانه‌ام می‌خورد به تیزی پایه صندلی. چشمم را از دردمی‌بندم. سرم را این‌طرف آن‌طرف می‌کنم. نرمی فرش پلکم را دست می‌کشد.پیرمرد دست می‌گذارد روی شانه‌ام. چپ راست چپ راست. تکانم می‌دهد. چشماتو باز کن پدرجان!گریه کن! گریه کن!گریه نکنی سکته رو شاخشه بابا جان!
صدایش توی سرم می‌چرخد. مثل توپ پینگ پنگ به یک دیوار ناپیدایی برخورد می‌کند و بر می‌گردد. یک دفعه بغضم می‌شکند. از سکته ترسیدم؟نه! تازه یادم می‌آید چند سال است هیچ کس این طور با من حرف نزده. می‌گذارم حرف‌ش صدبار توی مغزم این طرف و آنطرف برود.
همان‌طور چشم بسته لیوان آب قند را یک نفس سر می‌کشم. شوری اشک با شیرینی قند یکی می‌شود. صدای تیک تاک ساعت مغازه را پر کرده. اما می‌دانم وقتی چشم باز کنم پاندول ساعت بزرگ دیگر تکان نمی‌خورد. دراز می‌کشم و منتظر می‌مانم یک نفر برایم لالایی بخواند. .
6👏1
معمولا بهترین آموزگار دشمن تو است.
او دلیلی برای دروغزنی ندارد.
کاستی‌های تو راناچیز نمی‌شمارد و پنهان نمی‌کند. آشکارش می ‌کند.
پذیرای زخم باش، پذیرای توهین و تحقیر شدن.
اگر به اندازه‌ی کافی نیرومند باشی تمام این تلخ کامی ها را به دانش تبدیل خواهی کرد. بیشتر مردم نمی‌خواهند هوشیاری‌شان برآمده از دشمن باشد. اینان آرامش را در دوستی موافق و همراه می‌جویند.
از این روست که کوچک اندازه باقی می‌مانند.
نیچه
3👍1
منفور شدن در چشم ابلهان بهایی است که باید پرداخت تا یکی از ایشان نبود


—ژان کوکتو
👍4
برادران کارامازوف آخرین اثر داستایفسکی است. یک جورهایی وصیت نامه طور است. وسط درام جناب نویسنده شروع می‌کند به مانیفست دادن. ( البته با رعایت کامل اصل کارناوال و چند صدایی) از همه مهم‌تر مرثیه خواندن پیش پیش برای خدایی که در روسیه‌ی پیشا انقلاب بلشویکی در بستر احتضار افتاده.
احتمالا داستایفسکی در جایی شبیه ایران امروز زندگی می‌کرد. جغرافیایی خسته از خدا، شیفته‌ی غرب و مظاهرش و در عین حال لبریز از یک ناسیونالیزم غلیظ و جوشان. اما از همه چیز مهم‌تر همان خستگی از گفتگوی بی‌فایده با خداست.
بشریت از وقتی خودش را شناخت با مفهوم خدا آشنا شده و از وقتی خدا را شناخته مشغول مکالمه با اوست و غمبارترین وجه خداباوری آن‌که قادر متعال زبان ندارد. سجده‌های طولانی و سیلاب اشک و سوز سینه هیچ وقت جواب مشخصی پیدا نمی‌کند.
همین گنگ زبانی خدا باعث شده تا مردم تمدن سومر آفرینش انسان را محصول زمان مستی خدا بدانند و بازار شکایت از او در طول تاریخ همواره گرم باشد و مشهورترینش کلام عیسای مسیح بالای صلیب باشد که با بغض فرمود:((پروردگارا! چرا من را تنها گذاشتی؟))
بعد از قرن‌ها وحی و رسالت و جنگ نماینده‌های خودخوانده‌ی خدا با هم و کرور کرور کشته در راه رضایتش بالاخره کاسه‌ی صبر بشرمتفکر لبریز شد و شک دکارتی زاییده شد و محکمه‌ی ولتر و روسو برپا و سرانجام در دهلیزهای تازه ساز علم تجربی بشر سرمست از فتح طبیعت خود خدا را در قرن نوزدهم بالای صلیب برد.
اما خودمانیم! مفهوم خدا یک سویه‌ی آرامش بخشی هم دارد. پدری که وقت غصه وتنهایی بالای سرت می‌آ‌ید و دست نوازش بر سرت می‌کشد. خدایی که طرفدار ضعفاست. دلش نمی‌اید هیچ کدام از انسان‌ها شب گرسنه بخوابند و عجیب دوستدار ارزش‌های خانوادگی است.
مخصوصا اگر از خردسالی در محضرش باشی دیگر دل‌بریدن از وجودش برایت سخت و دردآور می‌شود. داستایفسکی با چنین دلبستگی عمیقی کلنجار می‌رود و بنا بر شم قوی انسان شناسی‌اش سقوط تندیس خدا را در روسیه‌ی آن‌روزگار می‌بیند و غصه می‌خورد و همان‌طور که گفتم بالای بسترش از ته دل گریه می‌کند.
و به نظرم از همین روست که شخصیت‌های داستان‌هایش عمیقا درگیر جبر غیرمنصفانه و موقعیت‌های بالذات تراژیک هستند. ریشه‌ی این تراژدی اما فقط در مدرنیته یا پرسش‌ها و تاملات شخصیت ها از مفهوم زندگی نیست.
این تراژدی با خلوص هر چه تمام تر از وقوف انسان‌های داستایفسکی به پایان یک دوره‌ی تاریخی و ورق خوردن اساسی مختصات انسانی سرچشمه می‌گیرد.
این که بشر سرانجام از بی‌پاسخ ماندن تمام درخواست هایش از خدا به ستوه آمده و این پدر ظالم وفراموش‌کار و دمدمی مزاج را به بایگانی خواهدسپرد. آگاهی از دوران محتوم زوال دینداری و پیش بینی غربت نفسگیر و جانکاه برای کسیانی که خدا را نه در شریعت بلکه در رحمانیتی عارفانه وجدان کرده اند.
از شیرین کامی‌های مردم قرن نوزدهم این بود که هنوز ادبیات مسیری برای تشریح احوالش بود. تلخی ورود به دنیای ناامیدی از ادراک معنای جهان با شیرینی سرگرمی به ادبیات زدوده می‌شد.
اما بزرگترین شوربختی انسان قرن بیست ویک همان است که دیگر هیچ پناهگاهی ندارد. این را داستایفسکی های زمانه می‌فهمند و افسوس که هیچ مجالی، هیچ بستری برای افشا کردنش باقی نمانده‌است.
👍51
در حقیقت هیچ رنجی بالاتر از بی مخاطب ماندن تلاش‌های آدمی برای به چشم آمدن نیست و پر خشونت ترین نوع به چشم نیامدن بی پاسخ ماندن تلاش‌های انسان در به مکالمه در آوردن هستی است در بیان معنایش و این صریح ترین نمایش حقارت آدمی است
👍4💯1