شیشه‌ی کبود
160 subscribers
148 photos
30 videos
40 files
40 links
پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود/لاجرم دنیا کبودت می‌نمود.
Download Telegram
حالا می‌شود بدون پرده پوشی گفت امین الله رشیدی از شجریان بیزار بود. در مصاحبه های معدودی در دو دهه‌ی پایان عمرش با رسانه ها از این تنفر و بلکه کینه رونمایی کرد و خیلی ها فهمیدند.
رضا براهنی هم دل خوشی از هوشنگ گلشیری نداشت. در نقدش به داستان آیینه‌های در دار گلشیری صحنه‌ی آخر کتاب را پیش می‌کشد. در آن صحنه شخصیت اصلی داستان با زن مقیم پاریس همبستر می‌شود. رضا براهنی با اشاره به آن صحنه با یک جور شبه رذالت می‌گوید این صحنه تخیل نیست و واقعا در سفر گلشیری به اروپا ( که بر خلاف بیشتر نویسنده‌ها زیپ شلوار محکمی داشت )اتفاق افتاده است.
این جور تخریب ها باعث بالا رفتن رشیدی و یا براهنی نشد. فقط دست آدم‌هایی که با موسیقی و روشنفکری مشکل ذاتی داشتند باز کرد تا راحت تر اهداف‌شان را جلو ببرند.
البته از حق نگذریم این جور رفتار ها حرمت شکنی را درباره‌ی شمایل های اثر گذار یک جامعه آسان می‌کند و راه پیشرفت آن‌ها را هم بیشتر سنگلاخ می‌کند.
ای کاش این فهم در جامعه‌ی ما وجود داشت که تخریب پرچمداران یک رشته در جامعه در پیشرفت کلی جامعه اثر می‌گذارد.
اگر تنهایی استراتژیک ایران را قبول کنیم و اگر قانع شده باشیم که همسایگان ایران از هر فرصتی برای جلوگیری از توسعه‌ی ایران استفاده می‌کنند رفتار اخیر بعضی گروه‌های سیاسی در تخریب لشکر کشانانه‌‌ی هر چهره‌ی ارزشمند جامعه در فضای مجازی به بهانه‌ی خون‌شویی و ماله کشی و وسط بازی و سکوت بدون بصیرت به نوع دیگری می‌تواند تحلیل شود. تحلیلی که با در نظر گرفتن و ردیابی آبشخورهای مالی تامین کننده‌ی این لشکر کشی‌ها در بعضی از کشورهای رقیب و دشمن به نتایج شگفت آور و شوکه کننده‌ای خواهد رسید
2👍2
من قبلا هم گفته‌ام که زنده ماندنم را مدیون تولستوی بوده‌ام. اگر بخواهم نویسنده‌ها را از لحاظ عظمت تشبیه کنم تولستوی احتمالا کهکشان آندرو مده‌آ باشد و بقیه‌ی نویسنده‌ها ستاره‌هایی یکایک کم‌ فروغ یا درخشان که در سینه‌ی آندرو مده‌آ در حال گذران روزگارند.
اما حتی نویسنده‌ای چون او هم می‌تواند این همه سرشار از تضاد باشد. در سی سالگی سعادت زناشویی را بنویسد که شبیه سریال آیینه تصویری تماما ساده‌انگارانه و یک طرفه از زندگی مشترک عرضه کند و بعد در پایان عمر شاهکاری مثل سونات کرویستر را که به گمان من آیینه‌ی تمام نمای زندگی مشترک باشد.
نکته‌ی مهم این این که هر دو داستان هم جذابند. قلم تولستوی چنان جلایی دارد که حتی رویا پروری رمانتیک یک دختر هفده ساله را بدون دافعه چنان جذاب نقل می‌کند که نمی‌توانی کتاب را تا پیش از اتمام برای یک لحظه کنار بگذاری. اما این عوض شدن تولستوی بی نهایت تکان دهنده‌است و برای نویسنده‌ها آموزنده.
اینکه قدرت نویسندگی از اندیشه‌ی نویسنده و سبک انتخابی او جداست و برای بهبود عملکرد احتیاجی به تغییر اندیشه و یا ایدئولوژی نیست.
اتفاقا دانستن همین نکته باعث می‌شود تا نویسنده تعصب کمتری به عقایدش داشته باشد و بدون سوگیری تنها به روایت ایده‌هایش در داستان بپردازد. در یک کلام هیچ احتیاجی نیست که نویسنده برای یک داستان خوب نوشتن به حقیقت ایده‌ای که انتخاب کرده ایمان داشته باشد.
این را برای آن می‌گویم که خیلی از نویسنده‌ها وقتی داستانی را شروع می‌کنند مثل یک دیکتاتور آمریکای جنوبی شروع می‌کنند به تحمیل سلیقه‌ی اولیه‌ی خودشان به فضا و زمان و شخصیت‌ها.
حال آنکه اگر نویسنده خودش را از این چنبره بیرون بیاورد و به نوشتن تنها به مثابه امرهنری و تلاشی برای کشف و شهود نگاه کند به آسانی در میانه‌ی نوشتن داستان در می‌یابد حقیقت چیزی نبوده که در ابتدای داستان به آن می‌اندیشیده. با تمام وجود ادراک می‌کند که عناصر داستان موجوداتی پویا و سیال هستند که اقتضائات درونی خود را به او تحمیل خواهند کرد. در این نگاه نویسندگی دیگر تنها فرآیندی هنری و یا افشاگرانه‌ی صرف نخواهد بود. در این حالت فرآیند نوشتن یک تلاش فکری برای شناخت عمیق تر هستی در بستری سرگرمی‌آفرین قلمداد می‌شود.
باز می‌خواهم از تولستوی مثال بیاورم. کاملا مشخص است که او آناکارنینا را با مقاصد اخلاقی نوشته. اما در قسمت‌های از داستان چنان شیفته‌ی آنا می‌شود که هیچ راهی جز همدلی با او برای خودش و البته مخاطب باقی نمی‌ماند.
برای اینکه نوشته‌ی امروزمان کاملا رنگ و بوی روسی بگیرد گریزی هم به برادران کارامازوف بزنیم.
داستایفسکی مسیحی معتقد از زبان ایوان کارامازوف آن‌چنان محکم استدلالات الحادی را مطرح می‌کند که به گفته‌ی خود جناب داستایفسکی هیچ کدام پاسخ‌های مذهبی ادامه‌ی داستان کاملا آن‌ها را خنثی نمی‌کند
4👍3
⁨ ⁨حتما شما هم به این نتیجه رسیده‌اید بعضی‌پدیده‌های‌بی‌نهایت بی ‌ربط نقش عجیبی در سرنوشت شما بازی می‌کنند.ارتباطی که در هر خوانشی خرافه‌ی محض به نظر می‌رسد اما در تجربه‌ی شخصی شما از هستی عجیب معنادار و مهم نقش بازی می‌کند. مثلا من زنی را می‌شناختم که هر بار برنجش ته می‌گرفت به خانه‌اش دزد می‌زد. من و تولستوی هم با هم یک همچین رابطه‌ای داریم. یک بار که مرگ موش خوردم و خوابیدم تا مرگ پنجه‌اش را توی تنم فرو کند یک دفعه یادم آمد باباسرگی را نخوانده‌ام و بلند شدم و خودم را از یک مرگ احمقانه نجات دادم تا بفهمم آخر داستان چه می‌شود. یعنی اگر اندکی تعلیق داستان کمتر بود حالا من احتمالا چند صد گرم خاک زیر یک گور متروک بهشت زهرا بودم. حدود یک هفته پیش با یک مترجم رفتم شهر کتاب. آن‌جا چشمش افتاد به این کتاب شیطان. دستش گرفت و شروع کرد به گله گزاری از یک رفیقش که با خواندن همین یک جلد کتاب هرجا می‌رود درباره‌ی ادبیات روسیه لکچر می‌دهد. چند روز بعد پسرم را بردم یک کتاب فروشی دیگر و دیدم این کتاب را گرفته دستش. آن‌جا مطمئن شدم که بایدآن را بخرم. با آن‌که دیگر حس و حال خواندن ندارم. اما این این کتابچه‌ی کم حجم مثل جعبه‌ی بازی جومانجی من را صدا می‌کرد و عجیب بی‌قرار بود. وقتی عاقبت خواندمش دیدم داستان در طول تاریخ مخاطبی جز من نداشته. جناب تولستوی انگشت اشاره‌اش را مستقیم گرفته طرف من. انگار داستان را از روی زندگی من نوشته. پایانش را که خواندم این ایمان بیشتر شد. فقط پیرمرد برای داستان دو پایان گذاشته بود و من نمی‌دانستم کدام را انتخاب کنم. منتظر یک نشانه بودم و امروز صبح وقتی بعد از بیدار شدن شروع کردم به چک کردن اینستاگرام فهمیدم باید کدام پایان را انتخاب کنم. وقتی صورت رفیقم را دیدم که همه‌ی صفحه‌ی گوشی را پر کرده بود و زیرش نوشته بودند سکته‌ی آقای نویسنده و منتقد در رختخواب بالاخره تکلیفم را فهمیدم. این فهمیدن دقیقا از آن لحظه‌های ادراک غیرقابل توصیف است. دانستن اینکه پایان محتوم نزدیک است. تولستوی این بار هم شروع کرده به طلسم کردن. مثل اینکه خودم یک شخصیت درون داستان باشم آن شخصیت مرتبط با سرنوشت وظیفه‌اش را انجام خواهد داد. حتی اگر خودم هیچ نقشی جز خوابیدن در رختخواب نداشته باشم⁩⁩⁩⁩
2
پرندگان غمگین هم که باشند پرواز می‌کنند هنوز
2🔥1💔1
آخرین روز یک آزتک

از گرسنگی می‌مردند. هردو‌نفر. مثل بقیه‌ی آدم‌های آبادی. چشم انداخت به لب‌های سرخ اشوموکو که هنوز با لج‌بازی وسط صورت تکیده‌اش می‌درخشید. بعد،سر بالا گرفت سمت مزرعه‌ی بی پایان ذرت روی تپه‌ی مقدس.
یک تکه برگ توتون را لوله کرد و گذاشت درون دهانش. باید زنده ماند. حتی به قیمت فوران خشم خدا. هر خدایی هر چقدر هم بی‌رحم باید چند نفر عبادت کننده داشته باشد. از پایین پایش آن دورها هنوز رگه‌های دود زبانه می‌کشید.
ارواح مات‌زده‌ی اهل روستا را دید که همراه زبانه‌های دود چرخان و پیچان بالا می‌رفتند.
تمام اهل ده هلاک شده بودند. بعد از خشک‌سالی چند ساله عده‌ای افتادند دنبال استفاده از محصول مزرعه‌ی ذرت مقدس، مثل هر قضیه‌ی دیگری ،عده‌ی دیگری مقابل‌شان بنا گذاشتند به مخالفت. اصلا طولانی شدن مصیبت را زیر سر همین جاهل‌های لامذهب دانستند. دو گروه اول با زبان از خجالت هم در آمدند. بعد توی کوچه و بازار گلاویز شدند و عاقبت کار به خنجر و داس رسید.
دست برد به خنجری که از گردن آویزان کرده‌بود.
منتظر بود هر لحظه اشوموکو خواست دست از پا خطا کند دخلش را بیاورد.
زن خشک مغز تا ثانیه‌ی آخر جنگ تمام جانش را گذاشته بود برای دست نخورده ماندن مزرعه. اما حالا معلوم نبود با چه فکر و نیتی افتاده دنبالش. مطیع و پشیمان.
با هم از تپه بالا کشیدند.
نسیم با خوش خلقی بوی خاک نم‌زده‌ی را زیر بینی‌اش گرفت.
.حالش خوش شد. گذاشت اشوموکو به پیرهن پوسیده‌اش چنگ بیندازد و کشان کشان دنبالش بیاید.
با آخرین ته‌مانده‌ی وجودشان رسیدند بالای تپه.
ذرت‌ها توی غلاف با کاکل‌های نازک‌شان وسط باد مثل زن‌های مست می‌رقصیدند و به تن‌شان پیچ و تاب می‌دادند.
کمی دورتر از مزرعه کوهی از طلا و زیورآلات جلوی خدای زرد رنگ و شیرین مزرعه بالا رفته بود. زن از پشتش شروع کرد به دویدن. خودش را پرت کرد وسط یک تکه‌ی سبز کشتزار و شروع کرد به سجده جلوی ذرت‌ها.
حتی از پشت سر معلوم بود یک چیزی در وجودش دود شده و به هوا رفته. دیگر نتوانست صبر کند. جلو رفت و با دندان‌های سالم و جوانش شروع کرد به بیرون آوردن و جویدن. مثل حیوانات پوزه‌اش را میان ذرت‌ها فرو می‌کرد. خوب که سیر شد برگشت و نگاهی دوباره انداخت به اشوموکو.
زن آرام آواز می‌خواند و باد شوخ طبع و از قصد لباس کوتاهش راکنار می‌زد و تن هنوز از شکل نیفتاده‌اش را بیرون می‌انداخت.
خوشبختی با همه‌ی لج‌بازی بالاخره روی خوش نشان می‌داد. دور دهانش را با پشت دست پاک کرد. نفس بلندی کشید و مشغول سیاحت اشوموکو شد.
روی نوک پا نزدیک زن رفت و بغلش گرفت. اشوموکو مقاومتی نکرد. حتی مرد حس کرد صدای ناله‌ای گرم از سینه‌ی زن می‌شنود.
دست زن را گرفت و برد پشت کوت بلند ارتفاع طلا. خوش نداشت خدای ذرت ،هرچقدر هم از سکه افتاده ، او را در حال تقلا با اشوموکو ببیند.
تن زن طعم آفتاب می‌داد. نگاه انداخت به چشم‌های بسته‌ی زن و فکر کرد حالا که زور خدای ذرت به او نرسیده هیچ بعید نیست خودش هم خدا باشد.
چیزی نمانده بود از لذت لبریز بشود که صدایی بلند شد. نهیبی شبیه رعد. آسمان اما صاف بود. یک گلوله‌ی آتشین افتاد وسط مزرعه‌ی ذرت. زن را کنار زد و از جا جهید. نگاه انداخت پایین پایش . زن مچاله شد و شروع کرد جیغ کشیدن. با تن لخت از خدای زرد عذرخواهی می‌کرد.
همان لحظه مردانی موبور با لباس های قرمز و شمشیرهایی آتشین از دامنه‌ی تپه بالا می‌آمدند. با خنده‌های آرام طلاها را به هم نشان می‌دادند. با قد بلند و قدم‌های محکم شبیه هیچ خدایی نبودند. هر چه مغزش را کاوید نتوانست برای‌شان اسمی پیدا کند. حتی عجیب ترین داستان‌هایی که شنیده بود هم از این موجودات تازه ،که با خودشان ارابه‌های آتش می‌آوردند،چیزی نگفته بود.بعد بوی مطبوعی شنید. از روی شانه‌هانگاه کرد به مزرعه. آتش شعله می‌کشید و باغ بهشت‌شان را می‌بلعید. جلوی چشمش کوت بزرگی از ذرت بو داده لحظه به لحظه با سر و صدا شکل می‌گرفت.
تا وقتی آدم سفیدها بالا آمدند و با شمشیر سرش را جدا کردند هنوز بوی تن آفتاب زده‌ی زن زیر زبانش بود. اندازه‌ی تمام عمر گذشته ذرت بوداده نوش جان کرد.
👏1👌1
هفده سالگی برای دفعه‌ی اول سوار هواپیما شدم. تازه آن موقع فهمیدم شغل ایده‌آلم چیست. مهمان‌دارهواپیما شدن. به جایی تعلق نداشتن. مدام در سفر بودن .یادم می‌آید در دفتر خاطراتم نوشتم: شده باشد با یک کوله پشتی باید از این خراب شده بزنم بیرون تا آسمان‌های خوشرنگ را تجربه کنم.
اما مثل بقیه‌ی آمال و آرزوها این یکی هم تبدیل شد به حسرت. البته بعد از آن چندباری توانستم سفر خارجی بروم. بهشت روی زمین را ترمینال فرودگاه می‌دانم. نمونه‌ی هولوگرافیک کره‌ی زمین را می‌توانید آن جا ببینید. فضای هفتاد رنگ و پرهیاهویش خفگی سنگین و مزمنی را که سال‌هاست متصل شده به وجودم شفا می‌دهد. با‌خودم قرار گذاشتم هر وقت پول درشتی رسید دستم حتما یک سفر خارجی بروم. وقتی از راه همین نویسندگی یک جایزه‌ی نسبتا مناسب به دست آوردم،دیدم مبلغش دقیقا می‌شود اندازه‌ی بلیط رفت و برگشت تا استانبول. معطل نکردم یک پرواز رفت و برگشت گرفتم که ‌ رفتش ساعت چهار صبح بود و برگشتش ساعت هشت بعد از ظهر. می‌دانستم فرصت نمی‌شود پابه شهر بگذارم. برای همین به استانبول که رسیدم دیگر از ترمینال بیرون نرفتم.شروع کردم به ترمینال گردی. رفتم به اتاق دود و تا توانستم با آدم‌هایی از تمام دنیا سیگار کشیدم،(یک‌بار باید برای‌تان مفصل از تفاوت نوع سیگار کشیدن آدم‌ها بسته به ملیت‌شان تعریف کنم)خانم‌های خوشگل را دید زدم،به آدم‌های خجسته‌ای که لحظه‌ی آخر رسیده بودند به ترمینال و از هول بسته شدن گیت زهره ترک شده بودند کمک کردم. حتی از یک ژاپنی بلند قد تاکردن لباس در سه حرکت را یاد گرفتم. اما آن لذتی که توقعش را داشتم نمی‌چشیدم. یک چیزی کم بود که اصلا نمی‌فهمیدم. هنوز خرخره‌ام را یک دست محکم و نامرئی چسبیده بود. وقت برگشتن با پرواز ترکیش ایر که رسید یک پیرزن ارمنی و دخترش هم‌سفر شدند. پیرزن بیچاره از آن پادرختی‌ها بود. نمی‌توانست از پله‌های هواپیما برود بالا. برایش یک بالابر آوردند. موقع پیاده شدن هم همین قصه بود. اما دخترش ،که خودش شیرین هفتاد سال داشت ، خون دماغ شد و وظیفه‌ی همراهی خانم پیر در بالابر افتاد گردن من.
از در کابین زدم بیرون. هوای کهریزک مشت مشت به صورتم می‌خورد و داغ ناکامی‌ام را تازه می‌کرد. پیرزن مثل یک گربه‌ی خوابیده، مثل یک ایران چروکیده روی ویلچرش وا رفته بود. تکیه داده بودم به نرده‌های بالابر و به چراغ‌های سوسو زن روی کو‌ه‌های شمال تهران نگاه می‌کردم. کرم سیگار زد به سرم. تا آمدم سیگار روشن کنم یک مهماندار خانم پرواز هم که آن‌جا بود هوس کرد و یک نخ از من گرفت و آتش کرد. نسیم تندتر شده بود و لای موهایش می‌پیچید. یک دستمال قرمز با پرچم ترکیه انداخته بود گردنش. دقیقا همان لحظه، همان ثانیه‌های آخر سفر تمام آن حسی که برایش به یک ترمینال‌گردی احمقانه رفته بودم تجربه کردم.
زل زده بودم ‌به صورت مهماندار. آرامش از صورتش می‌تابید و حلقه‌های دود را بیرون می‌داد. وقتی لبخند روی صورتش پررنگ شد تازه حس خفگی رهایم کرد. آن لحظه فهمیدم وطن جغرافیا نیست. وقتی کوله‌ام را انداختم پشتم و سمت خانه راه افتادم دیگر می‌دانستم وطن سرنوشت آدم‌هاست که اگر دلش با تو صاف نباشد هر جای دنیا بروی آسمانش سیاه می‌شود.
3👏3
اگر کلام نقره باشد سکوت از طلاست و سخنی که ضرورتی بنیادین باعث بیانش شود الماس است
👏21
ظاهرش این است که هر کس بیشتر جنگاور باشد شکست می‌خورد. همین حرف‌ها که بین آدم‌ها رواج دارد که:
دیکته‌ی نانوشته غلط ندارد و چه می‌دانم کمیت است که کیفیت می‌آورد.
اما اگر به تاریخ نگاه بیندازید بیشترین شکست‌ها نصیب آن‌هایی شده که بیشتر از دیگران دنبال صلح بوده‌اند
👍1
عموما و بلکه قطعا "در انتظار گودو" را اثری ابزورد می‌دانند. آن‌چه در فارسی به پوچی و بی معنایی معادل شده. اما به نظرم ساموئل بکت با نبوغ فرا ادبی خودش ریخت‌شناسی جدیدی از انسان عصر مدرن به دست داده است. مخصوصا حالا و در دوران سلطه‌ی شبکه‌های اجتماعی هر انسانی می‌تواند خودش را "لاکی" فرض کند.
برای آن‌که بتوانم منظورم را درست تشریح کنم باید یک نگاهی بی‌اندازیم به مثلا اینستاگرام. حالا به وضوح می‌توانیم بینیم ما سیتی‌زن های مملکت اینستاگرام برای دریافت دوپامین بیشتر شده‌ایم اسیر اسکرول بی‌نهایت. حالا همه یک جورهایی بنده‌های زنجیر به گردن الگوریتم هستیم.
اما این اسکرول بی‌نهایت فقط برای ما دوپامین نمی‌آورد. حس سرخوشی و نشاط.
این الگوریتم توتالیتر و مستبد هنجارها و ارزش های خودش را هم با قدرت حک می‌کند روی سلول‌های خاکستری تحریک شده‌ی ما. ما دیگر هرآن‌چه را او بگوید حقیقت می‌دانیم. آن قدر برای‌مان تکرار شده که با آن حس آشنایی می‌کنیم. برای همین مثل کبوتر انس گرفته لانه‌ی ادراک‌مان را همان جایی می‌سازیم که او بگوید.
از آن بدتر اینکه آن محتوی و مضمونی که ما مدام با انگشت کشیدن روی صفحه به خورد مغز و ذهن‌مان می‌دهیم آگاهی نیست. فیک نیوز را بگذاریم کنار حتی اگر حرف محکمی هم داخلش باشد ریلز سی ثانیه‌ای دیدن آگاهی نمی‌آورد. نهایت چیزی که در کاسه‌ی ادراک بشر می‌ریزد توهم آگاهی‌است.
این می‌شود که مایی که کارگاه خررنگ کنی اینستاگرام اطلاعات و داده به دست آورده‌ایم کم کم همان‌طور فکر می‌کیم که شبکه های اجتماعی بگوید. دنیا را طوری می‌بینیم که متصدی و ارباب الگوریتم بخواهد.
حالا برگردیم به در انتظار گودو و صحنه‌ی فکر کردن لاکی را به یاد بیاوریم.
یک انسان که موجود قبلا فرهیخته و پردانشی بوده نه تنها زنجیر به گردن انداخته و بدون نیاز به هیچ اعمال خشونتی به اربابش خدمت می‌کند،بلکه حتی به اذن و فرموده‌ی او فکر هم می‌کند. این تفکر هم امری مستقل و متکی به ذهن لاکی نیست. این فرآیند تنها بعد از آن اتفاق می‌افتد که پوتزو کلاه مخصوص تفکر را روی سرش می‌گذارد.
بشریت از آغاز عصر شکار تا به حال همیشه عاشق رنجیر خودش شده. با تقدیس پدرسالاری، با خوش خدمتی به ارباب، با گرفتار شدن در چنگال بروکراسی اداری و الیناسیون.
اما در طول تاریخ بشر قرن بیست و یکم تنها نسل انسان است که نه تنها به زنجیر بر گرده‌اش خو کرده و انس گرفته بلکه هر روز آن‌را صیقل می‌دهد و برق می‌اندازد.
⁨ از نه اسفند به این طرف یک زن چفیه به سر می‌ایستد ضلع شمال شرقی میدان انقلاب. یک موجود لاغر اندام که دودستش را تا جایی که می‌تواند به سمت آسمان دراز کرده.
با دست چپ علامت پیروزی نشان می‌دهد، با دست راستش پرچم جمهوری اسلامی بالا می‌برد.
من یقین دارم زلزله هم نمی‌تواند اندازه یک میلیمتر او را تکان بدهد. اگر لبخند درد‌آلود و لپ‌های قرمزش نبود و نگاه زورکی مهربانش به رهگذران، راحت می‌شد با یکی از مجسمه‌های نه چندان معروف مادام توسو اشتباه گرفته بشود.
اوائل از این انسان-شیء عجیب و غریب متنفر بودم. بعدا مجبور شدم به عزمش احترام بگذارم. کمی که گذشت دیگر با دیدنش ترس تمام صد و هشتاد و هفت سانتی متر وجودم را بر می‌داشت.
حس می‌کردم این یک مشت پوست و استخوان پرچم به دست با این قدرت بی مثالش در سکوت و بی‌حرکت و بدون تغییر ماندن ذاتش ، آن هم برای هفت ماه،تجلی ذات باری‌تعالی است.
اما حالا که زن دیگر تبدیل شده به بخشی از هویت میدان انقلاب، حالا که این میدان که یک زمان جای مشت های گره کرده بود و بعد شد جولانگاه کوپن فروش‌ها، بدون او یک چیزی کم دارد،با دیدنش خجالت می‌کشم. هر بعد از ظهر که یواشکی چشمم را از نگاه بی‌زوالش می‌دزدم شرم تمام وجودم را بر می‌دارد. بیشتر البته از خودم خجالت می‌کشم. این که هیچ پول و تشویق و ترفیع و انگیزه‌ی مادی به من قدرت نداد تا این همه مهمل باشم.
من که یک عمر له‌له زدم برای فهم معنای ابسوردیسم حالا تبلور تمام عیارش را در یک زن نیمه جذاب ایدئولوژی زده پیدا کرده‌ام. یک موجود مجسمه نما که مطمئنم هر وقت این نمایش ابزورد تحسین برانگیز تمام بشود برای اینکه دست‌هایش دوباره پایین بیاید به جادویی از جنس داستان‌های گابریل گارسیا مارکز احتیاج پیدا می‌کند⁩
👏31👍1
دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده
برای نجات دادن حتی!
آخریش، همین روسری نیمه خیس همسایه‌ی افغانی‌مان بود.
صبح جمعه از بند رخت افتاده بود روی درخت گیلاس.
قبل از آنکه دستم به اولین شاخه‌ی خشکیده‌اش برسد
باد بی‌مهر آخر شهریور با خودش برد.
4👌1
داستان معمولا پناهگاه آدم‌هایی است که دنیا برای‌شان جای خوبی برای زندگی نیست.
بعضی ها که دنیای واقعی درون خودش راه‌شان نمی‌دهد،با فرو رفتن و فناشدن در دنیای قصه تسکین پیدا می‌کنند. به خودشان دلخوشی می‌دهند که از واقعیت خشن و نادلخواه فرار می‌کنند.
از شش سالگی تا به امروز ، چهل سال بود که با خواندن داستان روی زخم زیستن مرهم می‌گذاشتم.
اما امروز بالاخره آن روز بد شگون رسید.
روزی که تلخی دنیای حقیقی آن‌قدر زیاد و غیرقابل تحمل شد که مورفین قصه و حکایت هم دیگر جواب کار نیست.
رویا پردازی و کاتارسیس تدبیر قضیه نیست.
کاش اتفاقی می‌افتاد تا درد نفس کشیدن غیر قابل التیام پایان می‌گرفت.
3🔥1💔1
دنیا محتاج است به آدم‌هایی که زندگی‌شان نرم و نازک است. آدم‌هایی که تنها دغدغه‌ی‌شان وقت رانندگی پیدا‌کردن جای پارک باشد. آدم‌هایی که موقع بارندگی گردن بالا بگیرند و دانه‌های باران را بشمرند. آدم‌هایی که عاشق رنگ باشند. لوازم التحریر فروش‌های محل‌شان آن‌ها را با عشق‌شان به روان نویس‌ها و مداد‌رنگی‌های جدید بشناسند. موجوداتی که یک بوق بند دل‌شان را پاره کند. آدم‌هایی که هر وقت اولین دعوای‌ دبستان یادشان بیاید برای مظلومیت هم‌کلاسی‌شان زار زار گریه کنند.
اما جنگ دشمن رنگ و نرم و نازکی زندگی‌است.
این‌جور آدم‌ها اگر شیشه‌ی نازک عمرشان نشکند و تا پایان جنگ دوام بیاورند زندگی‌شان سیاه و سفید می‌شود. دیگر هیچ موقع لطافت به سرانگشت وجودشان بر نمی‌گردد.می‌خواهم شعار بدهم و بگویم در جنگ‌ها دردناک تر از خرابی‌ها و قربانی شدن‌ها، جان‌هایی‌است که می‌مانند و شاهد زندگی‌شان می‌شوند که دیگر به آشیانه بر‌نمیگردند.
3👍1🔥1🥰1
امروز دو تا چیز جدید یاد گرفتم.
اول اینکه. چون الله وردی خان ارمنی بود عدد سی‌وسه را به نیت سن مسیح در هنگام عروج به آسمان در ساخت سی‌و سه پل به کار برد و دیگر اینکه نام دیگر سفالگری فخاری است
3👍1🙏1
مشکل دنیای امروز این نیست که به اصول اخلاقی عمل نمی‌شود،بلکه آسیب اساسی آن‌جاست که عمل به اصول اخلاق دیگر شرافت محسوب نمی‌شود.
دوره‌، دوره‌ی فحاش‌ها و بوقلون صفت ها و مخنث‌هاست.
😢2👍1👏1💔1
نزدیک دویست سال از ایستادن انسان جلوی دوربین به عنوان سوژه‌ی عکاسی می‌گذرد. مدتی کوتاه در مقیاس قدمت انسان خردمند.
پدیده‌ای تازه ، تبدیل فاعل شناسا، موجودی که میلیون‌ها سال با نگریستن هستی را ادراک کرده، به آبژه و منفعل در‌برابر نگاهی سرد و مکانیکی. همان طور که آدم موقع تلفن صحبت کردن نمی‌داند با نگاهش چه کند، در این زل زدن هم دچار سردرگمی می‌شود.
اما ایستادن جلوی دوربین افراد خانواده خودش تجربه‌ای شگفت‌انگیز تر است. اصلا حسابش جداست.
اینجا دوربین و عکاس با هم به یگانگی می‌رسند. فرزندان با اعتماد و تسلیم و والدین با محبت و وقار به لنز دوربین نگاه می‌کنند.
آدم‌ها از هر نژاد و عقیده و شخصیت دریچه‌ی نگاه‌شان را در این عکس ها با صداقت باز می‌کنند و همین باعث خاص و ماندگار شدن عکس‌های خانوادگی می‌شود.
اما آن ماندگاری و احساس که از این مدل عکس‌ها تراوش می‌کند یک روی ناخوش‌آیندی هم دارد.
وقتی مرگ سراغ سوژه‌ی عکاسی می‌آید دیگر نگاه کردن به تصویر متوفی دل شیر می‌خواهد.
مخصوصا آن‌جا که می‌خواهی برای اعلامیه‌ی فوت یک تصویر خوب انتخاب کنی. شکنجه‌ی اصلی آن‌جا شروع می‌شود.
این وسط البته میزان محبت اعضای خانواده هم تا حدی مشخص می‌شود.
معمولا بچه‌ها می‌گردند و یک عکس مناسب برای پدر و مادرهای‌شان انتخاب می‌کنند.
یک تصویر پر از آرامش و لبخند که به معنای به آسایش و نیک‌فرجامی مرحوم است.
اما وای به روزگاری که پدر و مادرها جوان از دست بدهند.
قدرت فاهمه و توانایی انتخاب را از دست می‌دهند.
به عنوان آدمی که کارش یک عمر چاپ آگهی فوت و کتب ادعیه بوده می‌توانم گواهی بدهم حتی یک پدر و مادر هم نتوانسته عکس خوب برای اعلامیه یا اول کتاب دعا انتخاب کند.
برای همین می‌توانم بگویم احتمالا محبت پدر و مادر به فرزند بیشتر از جهت معکوس آن‌است.
واقعیت‌آن است که این متن را داشتم برای روز جهانی عکاس آماده می‌کردم اما یکی از همین جوان از دست داده ها برای چاپ کتاب دعا مراجعه کرد و ویرانی و به‌هم ریختگی‌اش باعث شد متن از یک نوشته درباره‌ی رازآلودگی جادویی عکس‌ها به این جهت تغییر مسیر بدهد.
حالا با اطمینان به شما می‌گویم اگر حکومت فکر می‌کند با گذشت زمان یا شتاب روند اتفاقات در کشور داغ دل پدرمادرهای جوان از دست داده‌ی مملکت فروکش پیدا می‌کند، محاسبه‌ی اشتباهی انجام داده.
این پدر و مادرها تا دمار از روزگار قاتل بچه‌های شان در نیاورند آرام نمی‌نشینند.
اگر به هر مصلحتی هم آرام بگیرند هیچ وقت ته دل‌شان با باعث و بانی آن فاجعه صاف نمی‌شود.
اگر بنا دارید هم‌چنان انگشت موشک‌های‌تان لای تنگه‌ی هرمز باشد و وسط خیابان پرچم بچرخانید این چیزی که من گفتم را هم یک جای خاطرتان نگه دارید.
🔥4
یک تعزیه‌ی کاملا سکولار

زبانم فلج شده. سقم خشکیده. قلبم جوری می‌تپد انگار تا قله‌ی اورست را یک ضرب بالا رفته‌ام. پیرمرد ساعت ساز یک لیوان آب می‌گذارد جلویم. وزوز گوشم آن‌قدر زیاد شده که اصلا نمی‌شنوم چه می‌گوید. اشاره می‌کند به ساعت کهنه‌ی بالای سرش. نگاهم می‌افتد به پاندول ساعت. چپ چپ راست. عاشق این طور تاب خوردنم.یک لذت کهنه درونش خوابیده. گهواره‌ی مریم همینطور بود. مادر می‌خواباندش آن تو. بعد می‌گفت من تکانش بدهم. چپ راست چپ راست. چشمش از لای نرده‌ی گهواره معلوم بود. یک لحظه خنده یک لحظه گریه. آخر مثل شمع خاموش می‌شد. خواب معصوم. از آن خواب‌ها که وقت دیدنش باید پیشانی‌اش را ماچ می‌کردیم.
چپ راست چپ راست . سوار گهواره می‌شدم. جا نمی‌شدم. حسرت خواب راحت ماند به دلم. چپ راست چپ راست مریم را گرفته بودم بغلم توی بهشت زهرا. تکان می‌دادم گریه نکند. صدایش سکوت دفن کردن را بهم نزند. هی یکی آن وسط می‌گفت جزیره‌ی مجنون کربلای چهار. مجنون که آدم بود. کی جزیره شد من نفهمیدم؟ کربلا کی شماره برداشت؟مادربزرگ رفته بود توی قبر. جنازه‌ی دایی را بغل کرده بود. از لای گره کفن صورت لهیده‌ی دایی را نگاه می‌کرد. مثل تخم مرغ هم‌زده. نه چشمش معلوم بود نه دهانش. لالایی می‌خواند و تن نصفه کاره‌ی دایی را تکان می‌داد. چپ راست، چپ راست. نشسته‌ام روی صندلی راک جلوی تلویزیون. اما لذتش کامل نیست. زنم تمام کف خانه را فرش کرده. صندلی ننویی که روی فرش تکان نمی‌خورد. باید محکم‌تر تکانش داد. چپ راست چپ راست. صندلی طاقت وزنم را نمی‌آورد. شترق می‌افتم کف زمین. پرز فرش فرو می‌رود توی صورتم. شانه‌ام می‌خورد به تیزی پایه صندلی. چشمم را از دردمی‌بندم. سرم را این‌طرف آن‌طرف می‌کنم. نرمی فرش پلکم را دست می‌کشد.پیرمرد دست می‌گذارد روی شانه‌ام. چپ راست چپ راست. تکانم می‌دهد. چشماتو باز کن پدرجان!گریه کن! گریه کن!گریه نکنی سکته رو شاخشه بابا جان!
صدایش توی سرم می‌چرخد. مثل توپ پینگ پنگ به یک دیوار ناپیدایی برخورد می‌کند و بر می‌گردد. یک دفعه بغضم می‌شکند. از سکته ترسیدم؟نه! تازه یادم می‌آید چند سال است هیچ کس این طور با من حرف نزده. می‌گذارم حرف‌ش صدبار توی مغزم این طرف و آنطرف برود.
همان‌طور چشم بسته لیوان آب قند را یک نفس سر می‌کشم. شوری اشک با شیرینی قند یکی می‌شود. صدای تیک تاک ساعت مغازه را پر کرده. اما می‌دانم وقتی چشم باز کنم پاندول ساعت بزرگ دیگر تکان نمی‌خورد. دراز می‌کشم و منتظر می‌مانم یک نفر برایم لالایی بخواند. .
6👏1
معمولا بهترین آموزگار دشمن تو است.
او دلیلی برای دروغزنی ندارد.
کاستی‌های تو راناچیز نمی‌شمارد و پنهان نمی‌کند. آشکارش می ‌کند.
پذیرای زخم باش، پذیرای توهین و تحقیر شدن.
اگر به اندازه‌ی کافی نیرومند باشی تمام این تلخ کامی ها را به دانش تبدیل خواهی کرد. بیشتر مردم نمی‌خواهند هوشیاری‌شان برآمده از دشمن باشد. اینان آرامش را در دوستی موافق و همراه می‌جویند.
از این روست که کوچک اندازه باقی می‌مانند.
نیچه
3👍1
منفور شدن در چشم ابلهان بهایی است که باید پرداخت تا یکی از ایشان نبود


—ژان کوکتو
👍4
برادران کارامازوف آخرین اثر داستایفسکی است. یک جورهایی وصیت نامه طور است. وسط درام جناب نویسنده شروع می‌کند به مانیفست دادن. ( البته با رعایت کامل اصل کارناوال و چند صدایی) از همه مهم‌تر مرثیه خواندن پیش پیش برای خدایی که در روسیه‌ی پیشا انقلاب بلشویکی در بستر احتضار افتاده.
احتمالا داستایفسکی در جایی شبیه ایران امروز زندگی می‌کرد. جغرافیایی خسته از خدا، شیفته‌ی غرب و مظاهرش و در عین حال لبریز از یک ناسیونالیزم غلیظ و جوشان. اما از همه چیز مهم‌تر همان خستگی از گفتگوی بی‌فایده با خداست.
بشریت از وقتی خودش را شناخت با مفهوم خدا آشنا شده و از وقتی خدا را شناخته مشغول مکالمه با اوست و غمبارترین وجه خداباوری آن‌که قادر متعال زبان ندارد. سجده‌های طولانی و سیلاب اشک و سوز سینه هیچ وقت جواب مشخصی پیدا نمی‌کند.
همین گنگ زبانی خدا باعث شده تا مردم تمدن سومر آفرینش انسان را محصول زمان مستی خدا بدانند و بازار شکایت از او در طول تاریخ همواره گرم باشد و مشهورترینش کلام عیسای مسیح بالای صلیب باشد که با بغض فرمود:((پروردگارا! چرا من را تنها گذاشتی؟))
بعد از قرن‌ها وحی و رسالت و جنگ نماینده‌های خودخوانده‌ی خدا با هم و کرور کرور کشته در راه رضایتش بالاخره کاسه‌ی صبر بشرمتفکر لبریز شد و شک دکارتی زاییده شد و محکمه‌ی ولتر و روسو برپا و سرانجام در دهلیزهای تازه ساز علم تجربی بشر سرمست از فتح طبیعت خود خدا را در قرن نوزدهم بالای صلیب برد.
اما خودمانیم! مفهوم خدا یک سویه‌ی آرامش بخشی هم دارد. پدری که وقت غصه وتنهایی بالای سرت می‌آ‌ید و دست نوازش بر سرت می‌کشد. خدایی که طرفدار ضعفاست. دلش نمی‌اید هیچ کدام از انسان‌ها شب گرسنه بخوابند و عجیب دوستدار ارزش‌های خانوادگی است.
مخصوصا اگر از خردسالی در محضرش باشی دیگر دل‌بریدن از وجودش برایت سخت و دردآور می‌شود. داستایفسکی با چنین دلبستگی عمیقی کلنجار می‌رود و بنا بر شم قوی انسان شناسی‌اش سقوط تندیس خدا را در روسیه‌ی آن‌روزگار می‌بیند و غصه می‌خورد و همان‌طور که گفتم بالای بسترش از ته دل گریه می‌کند.
و به نظرم از همین روست که شخصیت‌های داستان‌هایش عمیقا درگیر جبر غیرمنصفانه و موقعیت‌های بالذات تراژیک هستند. ریشه‌ی این تراژدی اما فقط در مدرنیته یا پرسش‌ها و تاملات شخصیت ها از مفهوم زندگی نیست.
این تراژدی با خلوص هر چه تمام تر از وقوف انسان‌های داستایفسکی به پایان یک دوره‌ی تاریخی و ورق خوردن اساسی مختصات انسانی سرچشمه می‌گیرد.
این که بشر سرانجام از بی‌پاسخ ماندن تمام درخواست هایش از خدا به ستوه آمده و این پدر ظالم وفراموش‌کار و دمدمی مزاج را به بایگانی خواهدسپرد. آگاهی از دوران محتوم زوال دینداری و پیش بینی غربت نفسگیر و جانکاه برای کسیانی که خدا را نه در شریعت بلکه در رحمانیتی عارفانه وجدان کرده اند.
از شیرین کامی‌های مردم قرن نوزدهم این بود که هنوز ادبیات مسیری برای تشریح احوالش بود. تلخی ورود به دنیای ناامیدی از ادراک معنای جهان با شیرینی سرگرمی به ادبیات زدوده می‌شد.
اما بزرگترین شوربختی انسان قرن بیست ویک همان است که دیگر هیچ پناهگاهی ندارد. این را داستایفسکی های زمانه می‌فهمند و افسوس که هیچ مجالی، هیچ بستری برای افشا کردنش باقی نمانده‌است.
👍51