چند سالی هست که خودم را دوست ندارم. راستش را بخواهید از خودم بیزارم. توی این مدت چند ماهه که انگار دوباره به دنیا آمدهام قصد کردم از علت این تنفر برانگیز بودن سر در بیاورم و امروز سرش را فهمیدم.
اینکه عزت آدم در بینیازی است. آدمی که نیازمند باشد ذلیل و منفور میشود.
من قبلا آدم بینیازی بودم. سرم توی لاک خودم بود. برای خودم مینوشتم و خودم برای خودم داستان میخواندم. اما از یک جایی به بعد این مزخرفات را علنی کردم. از وقتی تلگرام آمد ریز ریز فرستادمشان این گروه و آن گروه. بعد هم کلابهاوس آمد و یک اعتماد به نفس کاذب به من الصاق کرد که باعث شد جرأت کنم و این طرف و آن طرف بروم داستان بخوانم. از دست زدن و تشویق مخاطبها خوش خوشانم بشود غلط زیادی کنم و دو تا کتاب بدهم بیرون.
حالا شدیدا نیازمند شدهام. محتاجم به دیده شدن. خوانده شدن. تشویق شدن. قبلا نوشتن برایم الزامی نبود. اما حالا نیاز دارم به نوشتن. آخ! کجا رفت آن روزهای خوش مناعت طبع و بی نیازی؟
آن وقت این آدمی که کنار بقیهی احتیاجاتش یک مرتبه این همه نیازمندی های تلنبار شده پیدا کرده باشد ذلیل نباشد؟ حتی پیش چشم خودش منفور نمیشود؟
اینکه عزت آدم در بینیازی است. آدمی که نیازمند باشد ذلیل و منفور میشود.
من قبلا آدم بینیازی بودم. سرم توی لاک خودم بود. برای خودم مینوشتم و خودم برای خودم داستان میخواندم. اما از یک جایی به بعد این مزخرفات را علنی کردم. از وقتی تلگرام آمد ریز ریز فرستادمشان این گروه و آن گروه. بعد هم کلابهاوس آمد و یک اعتماد به نفس کاذب به من الصاق کرد که باعث شد جرأت کنم و این طرف و آن طرف بروم داستان بخوانم. از دست زدن و تشویق مخاطبها خوش خوشانم بشود غلط زیادی کنم و دو تا کتاب بدهم بیرون.
حالا شدیدا نیازمند شدهام. محتاجم به دیده شدن. خوانده شدن. تشویق شدن. قبلا نوشتن برایم الزامی نبود. اما حالا نیاز دارم به نوشتن. آخ! کجا رفت آن روزهای خوش مناعت طبع و بی نیازی؟
آن وقت این آدمی که کنار بقیهی احتیاجاتش یک مرتبه این همه نیازمندی های تلنبار شده پیدا کرده باشد ذلیل نباشد؟ حتی پیش چشم خودش منفور نمیشود؟
❤4😢2👍1
من حالا دیگر در آستانهی فسیل بودگی قرار دارم. اما از همان جوانی هم نتوانستم بفهمم چطور آدمها به خاطر عقایدشان میتوانند از هم متنفر بشوند. چطور یک نفر را میتوانند به خاطر عقیدهاش بایکوت،سرکوب و سربه نیست کنند.
نمیفهمم چرا در پاسپورت از دین و مذهب آدم میپرسند. اینکه در ایران خودمان یک نفر غیر شیعه مصدر کار نیست به کنار،چرا مسیحی ها راحت میتوانند به آمریکا سفر و مهاجرت کنند؟
وقتی فکر میکنم میبینم خودم هم هنوز کامل نتوانستهام از این مرداب بیرون بیایم خودم هم آدمها را بر مبنای عقایدشان قضاوت میکنم.مثلا بین مذهبیها و سکولارها از سکولارها بیشتر بدم میآید. چون هردویشان آدم ها را بر مبنای عقیدهی شان دسته بندی میکنند. فقط سکولارها دروغگو ترند. با آنکه گفتهاند مذهب باید برود داخل پستوی خانهها اما خودشان در عمل عقیدهشان را ملاک قضاوت و سنجش آدمها میدانند.
تکلیف دست راستی هاشان که مشخص است —چیزی نمانده که عملا فاتحهی همهی دستاوردهای مدرنیته را بخوانند—و دستپختشان را داریم میبینیم. اما چپ ها هم با همه ادا و اطوارشان به اسم عدالت خواهی با هر نوع دگرباشی راحتتر کنار میآیند و احساس همدلی دارند.
بعضی وقت ها فکر میکنم ما هنوز درون قرون وسطی زیست میکنیم. فقط ابزارهایمان پیشرفت کرده و پوز و پرستیژمان زیادتر شده.
به نظرم اگر در آیندهای خیلی دور—مثلا وقتی بشریت کامل منقرض شده باشد—آیندگان فرضی اگر بخواهند این موجود ناطق دوپا را از روی فسیل ها و آثارش قضاوت کنند هر تلاشی که بکنند بین غارنشینان دورهی کرتاسه تا فضانوردان با موشک اسپیس ایکس هیچ تفاوت قابل ذکری نتوانند که پیدا بکنند
نمیفهمم چرا در پاسپورت از دین و مذهب آدم میپرسند. اینکه در ایران خودمان یک نفر غیر شیعه مصدر کار نیست به کنار،چرا مسیحی ها راحت میتوانند به آمریکا سفر و مهاجرت کنند؟
وقتی فکر میکنم میبینم خودم هم هنوز کامل نتوانستهام از این مرداب بیرون بیایم خودم هم آدمها را بر مبنای عقایدشان قضاوت میکنم.مثلا بین مذهبیها و سکولارها از سکولارها بیشتر بدم میآید. چون هردویشان آدم ها را بر مبنای عقیدهی شان دسته بندی میکنند. فقط سکولارها دروغگو ترند. با آنکه گفتهاند مذهب باید برود داخل پستوی خانهها اما خودشان در عمل عقیدهشان را ملاک قضاوت و سنجش آدمها میدانند.
تکلیف دست راستی هاشان که مشخص است —چیزی نمانده که عملا فاتحهی همهی دستاوردهای مدرنیته را بخوانند—و دستپختشان را داریم میبینیم. اما چپ ها هم با همه ادا و اطوارشان به اسم عدالت خواهی با هر نوع دگرباشی راحتتر کنار میآیند و احساس همدلی دارند.
بعضی وقت ها فکر میکنم ما هنوز درون قرون وسطی زیست میکنیم. فقط ابزارهایمان پیشرفت کرده و پوز و پرستیژمان زیادتر شده.
به نظرم اگر در آیندهای خیلی دور—مثلا وقتی بشریت کامل منقرض شده باشد—آیندگان فرضی اگر بخواهند این موجود ناطق دوپا را از روی فسیل ها و آثارش قضاوت کنند هر تلاشی که بکنند بین غارنشینان دورهی کرتاسه تا فضانوردان با موشک اسپیس ایکس هیچ تفاوت قابل ذکری نتوانند که پیدا بکنند
❤3🤷♂1
بله روزگار عوض شده!
حالا مفهوم مردبودن تفاوت زیادی دارد با روزگار گذشته. با عهد پیاز شکستن با مشت ودستمال یزدی تکاندن که بماند، حتی با دورهی نان آوربودن و خودپرداز بودن و مثل قاطر داستان جنایت و مکافات داستایفسکی بارکشیدن.
حالا مرد دیگر بیشتر شده شبیه یک امکان منقضی شده یا یک سبک ادبی رو به اضمحلال.
حالا مرد میتواند پرنسس باشد خانه دار باشد یا حتی دچار افسردگی پس از زایمان بشود.
اما این را به نسل های بعد از خودم میگویم: یک مرد ممکن است دچار همهجور دگردیسی و تغییر بشود اما به هیچ عنوان نباید یک کیس در آبنمک خوابانده شده باشد
حالا مفهوم مردبودن تفاوت زیادی دارد با روزگار گذشته. با عهد پیاز شکستن با مشت ودستمال یزدی تکاندن که بماند، حتی با دورهی نان آوربودن و خودپرداز بودن و مثل قاطر داستان جنایت و مکافات داستایفسکی بارکشیدن.
حالا مرد دیگر بیشتر شده شبیه یک امکان منقضی شده یا یک سبک ادبی رو به اضمحلال.
حالا مرد میتواند پرنسس باشد خانه دار باشد یا حتی دچار افسردگی پس از زایمان بشود.
اما این را به نسل های بعد از خودم میگویم: یک مرد ممکن است دچار همهجور دگردیسی و تغییر بشود اما به هیچ عنوان نباید یک کیس در آبنمک خوابانده شده باشد
✍1😁1👌1
کاش جنگ تمام میشد. من آدم بزدلی نیستم. اما دلم میسوزد. تصویر بدیعی یا ایدهی جدیدی یا آن حالتهای شهود و جوشش نوشتن بارها به وجودم وارد شده و بعد یک دفعه با صدای انفجاری و فریاد یک مجری و پچپچهی دو رهگذر یا دیدن یک پست و استوری دود میشود میرود هوا و فقط حسرتش باقی میماند. حسرت های پایانی یک ذهن خسته و پا به میانسالی گذاشته
💔4❤1👏1
از وقتی کتابم منتشر شده و یکی دوجایزه اضافه کردم به سیاههی موفقیتهایم فرو رفتهام وسط گرداب تنهایی. خیلی از آنها که با هم حسابی رفیق بودیم دیگر ماه تا ماه هم یک پیام ساده نمیدهند.
هر روز صبح بیدار میشوم و میبینم رفقای گرمابه و گلستان مجازیم دکمهی آنفالو را زدهاند.
راستش را بخواهید افسرده حال میشوم با دیدن این اتفاقات.
اما امروز دو تا پیام خوب و نامنتظر آمد که خوشحالم کرد. هر دو از دور. یکی از لندن. دیگری از کاکی بوشهر.
عکسش را برایتان میفرستم.
باشد که شما هم به شادی رفیقتان خوشحال بشوید.
شاید هم البته ترکم کردید.
هر روز صبح بیدار میشوم و میبینم رفقای گرمابه و گلستان مجازیم دکمهی آنفالو را زدهاند.
راستش را بخواهید افسرده حال میشوم با دیدن این اتفاقات.
اما امروز دو تا پیام خوب و نامنتظر آمد که خوشحالم کرد. هر دو از دور. یکی از لندن. دیگری از کاکی بوشهر.
عکسش را برایتان میفرستم.
باشد که شما هم به شادی رفیقتان خوشحال بشوید.
شاید هم البته ترکم کردید.
❤9👏3🍾1💘1
این را زنان پرده نشین دورهی کرتاسه هم میدانند که نوشتن هیچ چیزش شبیه بقیهی کارهای آدمیزاد نیست. اما شاید جز عدهی کم شماری ندانند برای چند خط نوشتن چه ریشهای از آدم میسوزد. باید از هفت خان گذشت برای چند پارگراف کلمه کنار هم گذاشتن که بقیه شاید حتی به چشم مزخرف هم نگاهش نکنند.
من یک زمانی سر پرشوری داشتم برای کاغذ سیاه کردن. روزی چند صد کلمه نمینوشتم حس گمشدگی داشتم. بعد اما یک حالتی برایم پیش آمد. انگار زمین و زمان دست گذاشتند توی دست هم که من همین چند کلمه را کنار هم نچپانم.
اول از همه کارگرمان را گرفتند فرستادند ولایت شان. مجبور شدم جایش کار کنم. هیچ یادم نمیرود یک روز در عرض دوساعت چند تن بار جابهجا کردم و بعدش با تنی که بوی کثافت عرق میداد رفتم یک محفل آنچنانی برای داستان خواندن و قیافههای در هم رفتهی مخاطب هایم هنوز مثل قاشق کشیدن کف ظرف آهنی روی اعصابم خط میاندازد. بعد یک دفعه یک خرجهای پیشبینی نشده اضافه شد به زندگیام که جایی باقی نماند برای اوقات فراغت. بعد کمکم دغدغههای عجیبی وارد شد به زندگیام. یک نفر شروع کرد مدام به هر عنوانی پیام های تمسخرآمیز برایم فرستادن. تا اینجا مشکلی نبود. هر طور شده کلکی سوار میکردم برای نوشتن. هرلحظهای میتوانستم فرو میرفتم به خلسهی خوشطعم تخیل. اما انگار آن دست نامرئی به همین هم راضی نبود. در یک محفلی که همهی دوستانم تقریبا آنجا رفت و آمد داشتند انگ خاکبرسری بارم کردند و با تمام قدرت سعی کردند بایکوتم کنند و البته موفق نشدند. اما کامم را از نوشتن تلخ کردند. یک طوری شد بعد از آن که تمرکزم را برای نوشتن از دست دادم. هربار شروع میکردم به تایپ کردن یاد آن آبروریزی میافتادم و قلبم خون میشد. بعد هم که خورد به خونبارش دی ماه و جنگ.
با این حال از رو نرفتم. اما تا آمدم شروع کنم به آواربرداری متوجه شدم یکی از نزدیکترین عزیزانم مریضی صعب العلاج گرفته. دارد جلوی چشمم تمام میشود. مثل برف روی کوه توچال اول تابستان.
من ولی پرروتر و شاید هم افیون زده تر از این هستم که وا بدهم. دوباره تمام همتم را جمع کردم و شروع کردم به نوشتن. ولی یک اتفاقی افتاده که دیگر نمیتوانم. در تمام این ماجراها یک نفر بود که به من ایمان داشت. مدام به من دلگرمی میداد. بلد راه بود. هر وقت به در بسته میخوردم راهنماییم میکرد. کتاب و کارگاه و جایی برای دیده شدن نشانم میداد. عادت کرده بودم لحظهای که نقطهی آخر را پای داستانی میگذاشتم برایش بفرستم و منتظر نظرهای دقیقش باشم.
اما حالا چند ماه است خانم جوانمرد مرده. دیگر نیست تا وقتی فکر میکردم چیز محشری نوشتهام گوشم را بپیچاند و با همان لحن مودب و آهنگینش برایم پیغام بفرستدکه:((جناب مجتهدی از شما با آن استعداد و چیره دستی بعید بود همچین داستان سست و مهملی بنویسید!))
خانم جوانمرد عزیز رفتی و من نتوانستم آن داستانی را که اندازهی لیاقتت باشد بنویسم و پیشکشت کنم. رفتی و دیگر نمیدانم وقتی از تلخی و بی صفتی اهل ادبیات کلافه میشوم پایین پای چه کسی اشک بریزم. تو آنقدر من را جدی گرفتی که قبل از رفتن ناگهانیات وصیت کردی به عزیزانت که پیگیر روند نوشتن من باشند.
رفتی و مثل پرگاری که سوزنش را گم کرده باشد لنگان لنگان میچرخم شاید دوباره بتوانم دایرهکشیدن را به خاطر بیاورم.
من یک زمانی سر پرشوری داشتم برای کاغذ سیاه کردن. روزی چند صد کلمه نمینوشتم حس گمشدگی داشتم. بعد اما یک حالتی برایم پیش آمد. انگار زمین و زمان دست گذاشتند توی دست هم که من همین چند کلمه را کنار هم نچپانم.
اول از همه کارگرمان را گرفتند فرستادند ولایت شان. مجبور شدم جایش کار کنم. هیچ یادم نمیرود یک روز در عرض دوساعت چند تن بار جابهجا کردم و بعدش با تنی که بوی کثافت عرق میداد رفتم یک محفل آنچنانی برای داستان خواندن و قیافههای در هم رفتهی مخاطب هایم هنوز مثل قاشق کشیدن کف ظرف آهنی روی اعصابم خط میاندازد. بعد یک دفعه یک خرجهای پیشبینی نشده اضافه شد به زندگیام که جایی باقی نماند برای اوقات فراغت. بعد کمکم دغدغههای عجیبی وارد شد به زندگیام. یک نفر شروع کرد مدام به هر عنوانی پیام های تمسخرآمیز برایم فرستادن. تا اینجا مشکلی نبود. هر طور شده کلکی سوار میکردم برای نوشتن. هرلحظهای میتوانستم فرو میرفتم به خلسهی خوشطعم تخیل. اما انگار آن دست نامرئی به همین هم راضی نبود. در یک محفلی که همهی دوستانم تقریبا آنجا رفت و آمد داشتند انگ خاکبرسری بارم کردند و با تمام قدرت سعی کردند بایکوتم کنند و البته موفق نشدند. اما کامم را از نوشتن تلخ کردند. یک طوری شد بعد از آن که تمرکزم را برای نوشتن از دست دادم. هربار شروع میکردم به تایپ کردن یاد آن آبروریزی میافتادم و قلبم خون میشد. بعد هم که خورد به خونبارش دی ماه و جنگ.
با این حال از رو نرفتم. اما تا آمدم شروع کنم به آواربرداری متوجه شدم یکی از نزدیکترین عزیزانم مریضی صعب العلاج گرفته. دارد جلوی چشمم تمام میشود. مثل برف روی کوه توچال اول تابستان.
من ولی پرروتر و شاید هم افیون زده تر از این هستم که وا بدهم. دوباره تمام همتم را جمع کردم و شروع کردم به نوشتن. ولی یک اتفاقی افتاده که دیگر نمیتوانم. در تمام این ماجراها یک نفر بود که به من ایمان داشت. مدام به من دلگرمی میداد. بلد راه بود. هر وقت به در بسته میخوردم راهنماییم میکرد. کتاب و کارگاه و جایی برای دیده شدن نشانم میداد. عادت کرده بودم لحظهای که نقطهی آخر را پای داستانی میگذاشتم برایش بفرستم و منتظر نظرهای دقیقش باشم.
اما حالا چند ماه است خانم جوانمرد مرده. دیگر نیست تا وقتی فکر میکردم چیز محشری نوشتهام گوشم را بپیچاند و با همان لحن مودب و آهنگینش برایم پیغام بفرستدکه:((جناب مجتهدی از شما با آن استعداد و چیره دستی بعید بود همچین داستان سست و مهملی بنویسید!))
خانم جوانمرد عزیز رفتی و من نتوانستم آن داستانی را که اندازهی لیاقتت باشد بنویسم و پیشکشت کنم. رفتی و دیگر نمیدانم وقتی از تلخی و بی صفتی اهل ادبیات کلافه میشوم پایین پای چه کسی اشک بریزم. تو آنقدر من را جدی گرفتی که قبل از رفتن ناگهانیات وصیت کردی به عزیزانت که پیگیر روند نوشتن من باشند.
رفتی و مثل پرگاری که سوزنش را گم کرده باشد لنگان لنگان میچرخم شاید دوباره بتوانم دایرهکشیدن را به خاطر بیاورم.
💔4❤2✍1🕊1
هیچ هنرمندی —حتی یک نویسندهی فرضی درون داستان نویسندهای دیگر — نمیتواند در برابر حقیرترین وسوسهی هنر مقاومت کند. وسوسهی نابغه بودن
خورخه لوییس بورخس
خورخه لوییس بورخس
🔥4❤2👍1
آدمها چون میتوانند تمرکز و تخیل و تفکر داشته باشند ذاتا بخت سیاهی دارند. زندگی با ذهنی که رفتار را بر مبنای هزینه و فایده و آیندهگرایی کنترل میکند معجزهای فاجعه آمیز است. اما بسیاری از انسانها از این فاجعه جان سالم به در میبرند. آدمهایی که به آیینهها جز برای مرتب کردن سر و وضعشان نگاه نمیکنند.
اما بدبخت ترین آدمها آن موجودات خودآزاری هستند که یک روز صبح بلند میشوند. قبل از شستن صورتهای رنج کشیدهیشان به آیینه نگاه میکنند و ناگهان این سوال خانمان برانداز در خیالشان خطور میکند که: واقعا من چه کسی هستم؟
اما بدبخت ترین آدمها آن موجودات خودآزاری هستند که یک روز صبح بلند میشوند. قبل از شستن صورتهای رنج کشیدهیشان به آیینه نگاه میکنند و ناگهان این سوال خانمان برانداز در خیالشان خطور میکند که: واقعا من چه کسی هستم؟
💔4🔥1
بیا فکری به حال زار من کن
منو سرریز عطر نسترن کن
بکِش از آستینم رخت پاییز
لباس سبز نوروزی به تن کن
چنان آواره ام وقتی نباشی
که گویی با جهان بیگانه میشم
بیا با بودنت دنیای من رو
سراسر مثل آغوش وطن کن
تویی هامون دشت سیستانم
تویی زاینده رود اصفهانم
بیا و خاک خشک سینه ام رو
مسیر تازه جاری شدن کن
همه شهرم اگر آشوب باشه
فقط آزرده از دوریت میشم
بیار آشوب خوب دلبخواهم
و زلفت رو پر از چین و شکن کن
اگر از کینه مشتم مثل سنگه
که دائم روی سینه م میفشارم
بیا و با نوازش دست من رو
شبیه پنجه تنبور زن کن
کبوتر بودی و از من رمیدی
نمیدونم که در غربت چه دیدی
سر بوم دلم جای تو خالی ست
بیا و فکر از نو پر زدن کن
پویا رفیعی
منو سرریز عطر نسترن کن
بکِش از آستینم رخت پاییز
لباس سبز نوروزی به تن کن
چنان آواره ام وقتی نباشی
که گویی با جهان بیگانه میشم
بیا با بودنت دنیای من رو
سراسر مثل آغوش وطن کن
تویی هامون دشت سیستانم
تویی زاینده رود اصفهانم
بیا و خاک خشک سینه ام رو
مسیر تازه جاری شدن کن
همه شهرم اگر آشوب باشه
فقط آزرده از دوریت میشم
بیار آشوب خوب دلبخواهم
و زلفت رو پر از چین و شکن کن
اگر از کینه مشتم مثل سنگه
که دائم روی سینه م میفشارم
بیا و با نوازش دست من رو
شبیه پنجه تنبور زن کن
کبوتر بودی و از من رمیدی
نمیدونم که در غربت چه دیدی
سر بوم دلم جای تو خالی ست
بیا و فکر از نو پر زدن کن
پویا رفیعی
👏4❤3🤔1
بالاخره آمد به سرم از آنچه میترسیدم.
خواهرم امروز صبح با من قهر کرد. انتظارش را میکشیدم. همان موقع که به زور یک جلد ماریوتران را به زور از دستم بیرون کشید میدانستم آخر کار به همین جا ختم میشود.
بالاخره عبای شکلاتی را خواند و فهمید چه کثافتی هستم و بعید میدانم تا دنیا دنیاست با من آشتی کند.
فقط خدا کند نرود قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کند.
آن وقت آنها با من معاملهای میکنند که مردم اروپا در قرون وسطی با یهودیها و. جذامی ها هم نمیکردند.
خواهرم امروز صبح با من قهر کرد. انتظارش را میکشیدم. همان موقع که به زور یک جلد ماریوتران را به زور از دستم بیرون کشید میدانستم آخر کار به همین جا ختم میشود.
بالاخره عبای شکلاتی را خواند و فهمید چه کثافتی هستم و بعید میدانم تا دنیا دنیاست با من آشتی کند.
فقط خدا کند نرود قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کند.
آن وقت آنها با من معاملهای میکنند که مردم اروپا در قرون وسطی با یهودیها و. جذامی ها هم نمیکردند.
❤3
در میان انسانها فلاسفه جایگاه والایی دارند. نابغههایی دستنیافتنی که طبیعت و انسان و عالم معنا را با اندیشههای جهانشمول خود تشریح میکنند و در اختیار میگیرند. بالاترین نوع توانایی.
فلسفه خود به نوعی پادشاه علوم تصور میشود علمی باشکوه و بینیاز از تجربه کردنهای بی ارزش در آزمایشگاهها.
اما اگر قدری دورتر برویم و به این دانش سرشار از غرور و تبختر که اصحابی همچون بوعلی سینا و نیچه دارد با دیدی وسیع تر نگاه کنیم بیچارگی حقارت بارش آشکار میشود. یک مرتبه برایمان آشکار میشود که: پادشاه لخت است.
دلیلش هم خیلی موضوع پیچیدهای نیست.
از افلاطون تا مارکس هر دستگاه فلسفه که زمانی مدعی ادراک تمام رازهای هستی و تشریح عالمانهی کائنات بوده بعد از مدتی تبدیل شده به تاریخ.
یک سرگذشت ریشخندآمیز از ظهور و افول فضل فروشی های انسانی جاهطلب و پیروانش در ردیه نویسی به دستگاههای فلسفی گذشته که بعدها مشخص شده در بهترین حالت خیالپردازیهایی یکسویه نگرانه بیشتر نبودهاست.
فلسفه خود به نوعی پادشاه علوم تصور میشود علمی باشکوه و بینیاز از تجربه کردنهای بی ارزش در آزمایشگاهها.
اما اگر قدری دورتر برویم و به این دانش سرشار از غرور و تبختر که اصحابی همچون بوعلی سینا و نیچه دارد با دیدی وسیع تر نگاه کنیم بیچارگی حقارت بارش آشکار میشود. یک مرتبه برایمان آشکار میشود که: پادشاه لخت است.
دلیلش هم خیلی موضوع پیچیدهای نیست.
از افلاطون تا مارکس هر دستگاه فلسفه که زمانی مدعی ادراک تمام رازهای هستی و تشریح عالمانهی کائنات بوده بعد از مدتی تبدیل شده به تاریخ.
یک سرگذشت ریشخندآمیز از ظهور و افول فضل فروشی های انسانی جاهطلب و پیروانش در ردیه نویسی به دستگاههای فلسفی گذشته که بعدها مشخص شده در بهترین حالت خیالپردازیهایی یکسویه نگرانه بیشتر نبودهاست.
❤2🤷♀1
شیشهی کبود pinned «با کلیک بر روی هر کدام از لینکهای زیر، دیوان شعر آن شاعر را خواهید داشت. برای ورود به دیوان هر یک از این مفاخر جهانی، کافی است بر روی لینک آن کلیک کنید. حافظ http://ganjoor.net/hafez خیام http://ganjoor.net/khayyam سعدی http://ganjoor.net/saadi فردوسی ht…»
باید قبول کرد این نسخه های هوش مصنوعی رایگان که دست ما هستند بیشتر کارکرد اسباب بازی طور دارند و به درد سرگرمی میخورند. اما بعضی وقتها یک چشمه هایی هم از خودشان نشان میدهند.
امروز برای سر گرمی از گروک و چت جی پی تی و کلاود و دیپ سیک پرسیدم با شناختی که از من پیدا کردهاند شبیه کدام شخصیت داستانهای معروفم میبینند.
چهارتایشان گفتند استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی جیمز جویس.
حالا دیگر حالم دست خودم نیست.
چون آن روزهایی که این رمان را خواندم برایم زنده شده.
روزهایی که خودم را در آیینهی ددالوس طلبهی جوانسال مدرسهی دینی میدیدم.
وقتی جناب کشیش از مختصات جهنم برایش میگفت.
راستش را بخواهید سالها قبلش کتاب چهل حدیث خمینی را خوانده بودم و دقیقا همان حس و حال را تجربه کرده بودم.
بعد از خواندن چهل حدیث تا مدتها نیمهی شب بلند میشدم و وضو میگرفتم و در سجده زار زار گریه میکردم و میگفتم: یا رب و لا تجعلنی من اهل بلائک!
و بعد باز مثل ددالوس با چشیدن طعم محبتهای. زمینی با آن فضا بیگانه شده بودم.
و با تجربهی ناکامی پا به عرصهی نوشتن گذاشتم.
وجه ترسناک قضیه این است که من اصلا از این درونی ترین احساسات و محرمانه ترین خاطراتم حتی یک کلام هم با این موجودات هم کلام نشده بودم.
آنها فقط با خواندن داستانها و متنهایم مرا شناسایی کردهاند.
این اتفاق اگر بر مبنای توانایی و نه شانس و اقبال اتفاق افتاده باشد دوران متفاوتی را وعده میدهد.
دورانی که ما انسانها مثل زنی برهنه در آکواریوم هیچ چیزی برای پوشاندن قسمتهای پنهان روانمان در برابر چشم تیزبین این اغیار تازه به دوران رسیده نخواهیم داشت.
امروز برای سر گرمی از گروک و چت جی پی تی و کلاود و دیپ سیک پرسیدم با شناختی که از من پیدا کردهاند شبیه کدام شخصیت داستانهای معروفم میبینند.
چهارتایشان گفتند استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی جیمز جویس.
حالا دیگر حالم دست خودم نیست.
چون آن روزهایی که این رمان را خواندم برایم زنده شده.
روزهایی که خودم را در آیینهی ددالوس طلبهی جوانسال مدرسهی دینی میدیدم.
وقتی جناب کشیش از مختصات جهنم برایش میگفت.
راستش را بخواهید سالها قبلش کتاب چهل حدیث خمینی را خوانده بودم و دقیقا همان حس و حال را تجربه کرده بودم.
بعد از خواندن چهل حدیث تا مدتها نیمهی شب بلند میشدم و وضو میگرفتم و در سجده زار زار گریه میکردم و میگفتم: یا رب و لا تجعلنی من اهل بلائک!
و بعد باز مثل ددالوس با چشیدن طعم محبتهای. زمینی با آن فضا بیگانه شده بودم.
و با تجربهی ناکامی پا به عرصهی نوشتن گذاشتم.
وجه ترسناک قضیه این است که من اصلا از این درونی ترین احساسات و محرمانه ترین خاطراتم حتی یک کلام هم با این موجودات هم کلام نشده بودم.
آنها فقط با خواندن داستانها و متنهایم مرا شناسایی کردهاند.
این اتفاق اگر بر مبنای توانایی و نه شانس و اقبال اتفاق افتاده باشد دوران متفاوتی را وعده میدهد.
دورانی که ما انسانها مثل زنی برهنه در آکواریوم هیچ چیزی برای پوشاندن قسمتهای پنهان روانمان در برابر چشم تیزبین این اغیار تازه به دوران رسیده نخواهیم داشت.
❤5🔥2👍1