گزافه گویی
15 subscribers
34 photos
3 videos
Download Telegram
تپانچه همه‌چیز را فیصله می‌دهد، تپانچه تنها راهِ گریز است.


#داستایوسکی
3
در حقیقت اینجا دیگر آرام و قرار ندارم‌، میجوشم و یک فکر بیشتر در سرم نیست؛ تو...

آلبر کامو به ماریا کاسارس
بی‌خوابی، بی‌خوابی!..
وقتی این‌طرف و آن‌طرف شدنم هم نتیجه نمی‌دهد، آرزو می‌کنم که کاش چندین طبقه زیر زمین خوابیده بودم.

#نامه_به_فلیسه
چراغو خاموش ميكنم. سرمو ميذارم رو بالش . رو پهلوى چپم دراز ميكشم. يه نور نارنجى از صورتم ميزنه بيرون، از قلبم .. اول يه كم ميترسم. بعد يهو ميفهمم، يهو ميفهمم تویی گرم و مهربون. دلتنگتم، دستمو ميگيرى، نوازشم ميكنى. دلتنگ تر ميشم ،محكمتر بغلم ميكنى ، با اينكه نيستى اما هستى.
ميگم يادته كه عاشق صداتم؟ برام ميخونى، آروم و نجوا طور. دلم آروم ميگيره و تا آروم ميگيره تو ميرى..!
بار آخر آشوب بودم اما باز رفتى.. تو اومده بودى كه برى اصلا.
نور نارنجيه .. اونم ميره.
سردم ميشه. پيرهن چهارخونت رو ميپوشم. هنوز‌‌ بوی‌خودتو‌‌ میده.
چشامو‌باز‌‌ میکنم؛ خيلی حس خوبی به خودم ندارم. از هر کی میگه باید کمتر بهش‌فکر کنم که حالم بهتر بشه نفرت دارم. نه اعتماد به‌ نفس برام‌مونده نه حوصله‌شودارم. ته یه چاه تاریک نشستم و تنها وقتایی یکم به زندگی امیدوارم که بالارو نگاه میکنم و توی آسمون ماهو میبینم؛ که اونم همیشه از توی چاه معلوم نیست.کاش میتونستم خاطره‌هایی که نمیخوام یادشون بیفتم رو آرشیو کنم که هیچوقت چشم‌ مغزم بهشون نیفته و انقد همه‌چی واسم یادآوری نشه. کاش تنها نگرانیم مبهم بودن آینده بود نه تاریک بودن گذشته!

پ،ن؛ جدیدا دیگه رفیق خوبی برای رفیقام نیستم‌.

۲۴‌ اردیبهشت ۱۴۰۱
3
«به من گوش کن،
مرا در آغوش بگیر و بگذار بگریم…»

• سیلویا پلات؛ خاطرات روزانه.
4
چقدر سوختم و انتظار داشتم مثل ققنوس دوباره متولد شوم؛ اما فقط خاکسترم در باد پخش شد. دنبال سنگ قبرم اگر می‌گشتی، در باد بایست و نفس بکش. من در عین نبودن، همه جا هستم؛ به عنوان ققنوسی که هیچوقت متولد نشد!
4
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد
4
مغزم خالیه... روی دیوار سفید هیچ‌ چیزی نیست. هیچ‌ چیزی. نمیدونم چرا هروقت خیره میشم بهش به جای هیچی، تمام اشتباهات و غمامو میبینم؛ انگار پرده‌ی سینماست.
همچنان مغزم خالیه. یه پُر از خالی! من پر از خالی بودنم. سرشار از احساس خلاء، لبریز از احساس پوچی...
من ادای آدمای قوی رو در میارم. حتی وقتی خوب نیستم و احساس شکست و افسردگی میکنم مجبورم بگم خوبم. با اینکه خستم از اینکه تلاش کنم همیشه مورد تاییدتون باشم اما همچنان دارم به تلاشم ادامه میدم و به خودم آسیب میزنم؛ چون اون مورد تایید نبودن هم بهم آسیب میزنه.


۱ : الان از اون لحظه‌هاس‌ که یه جای‌گوش دادن به شر و‌ ورای دلم صدای موزیکو زیاد‌میکنم و باهاش میخونم

خوبه دهنم بستم بازه
میخوره تهش به دستت حسرت و درد
که میسره تهش
اشک خوبه خالی کنه
سرتو بالا کن منم همون چی شده مگه
تا بیای به تاب هی میتابم
بهار ندی وسط دی میخوابم
از این زخما خیلی دارم
هی میریزه هی میذارم
پای من میشه به پایه تو خم
من تویی و تو من
بذار روی شونه ها من بخوابم
یعنی سر تو جا بشه رو شونه یه من
جهان میگه جرمه تن توی تن
بزن تک به نفس تک به قدم
باشه طنابه رابطه پاره نشه
که ما به اعدام بمیریم توی هم


پ،ن: امشب یه ماه از تولد من و علی گذشت -_-



۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
👍4
دست کم
کاش تو
ای آخرین فریاد!
تا قرن‌ها
از سوختنم ناله سر کنی!


مایاکوفسکی
3
از هیچ‌کس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشته‌ام. نمی‌خواهم، تنها و خسته‌ام برای همین می‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک. من غلام خانه‌های روشنم.
با شفقت بسیار.
خداحافظ دوستان عزیزم.
6