گزافه گویی
15 subscribers
34 photos
3 videos
Download Telegram
چه قشنگ میگه؛ میشنوی صدای قلبم؟ واسه تو‌ میزنه هر بار
4
خدایا من منتظر شادی بزرگی هستم که قلبم را خوشحال و چشمانم را گریان کند، پس آن را به من بشارت ده.

- لاادری
👍5
Forwarded from tootimag
آنان که درگیر چنین افکاری نیستند که: او به من بددهنی کرد، مرا حقیر کرد، بر من غلبه کرد و به یغمایم برد؛ از دست ِ نفرت خویش در امان هستند.
نقاشی ی ژانگ شائوگانگ
@tootim1
ساعت که از یک شب میگذره چقدر سخته در مقابل حال بد و بیقراری‌های شبونه مقاومت کرد. تموم افکاری که تمام روز پسشون میزدی و مینداختی اون تَه‌مَه‌های ذهنت، یهو آوار میشن روی سرت.
شبی رو یادمه که از ترس اینکه فرداش امتحانمو خوب ندم تا خود صبح بیدار بودم؛‏ الان که به اون شب فکر میکنم خندم میگیره.
دنیام چقد کوچیک بود.
ولی‌ من‌می‌ترسم از اینکه یه روزی به این اشکای که‌ واست ریختم بخندم.


پ،ن؛ من دلم‌‌میخواد اونقدر بخوابم که‌ وقتی بیدار‌‌ میشه اسمتو یادم رفته باشه


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
👍5
3
گزافه گویی
Photo
زمانی بود که همین مغز آدمی از هم می‌درید، جان می‌سپرد و همه‌چیز پایان می‌یافت.ولی اینک، مردگان، با بیست زخمِ‌کاری بر سر، باز از جای می‌خیزند و ما را از جایگاهمان می‌رانند: این از چنین قتلی نیز شگفت‌انگیزتر است.
آسمان و تمامی جهان پُر‌اند از نیاکانم. کجا خود را پنهان‌ کنم؟ در شبِ دوزخی! اما چه می‌گویم؟ پدرم قاضی سرنوشت‌ساز دوزخ است.
زندگی رنج است و راز آلود و با این همه حتی در گور نیز ادامه می‌یابد..
خودکشتن بیهوده است، شکلْ دیگر می‌شود و ویران ناشدنی همچنان می‌پاید...‌
مرگی نیست، بیهوده در طلب مرگ فریاد بر‌می‌آوری...
جان‌ها از امید تهی‌اند.

| خیلی کم...تقریبا هیچ |
4
آنچه اکنون هستم به وسیله نیرویى که گلایه‌ها را از درونم به بیرون مى‌کشد به روشنى براى خودم آشکار مى‌شود. یک وقتى در درونم چیزى جز گلایه‌هایى که محرکشان خشم بود، وجود نداشت، تا جایى که، اگرچه از لحاظ جسمانى وضعم خوب بود، ولى در خیابان دست اشخاص ناشناس را مى‌گرفتم زیرا گلایه‌هاى درونى همچون آب در تشتى که با عجله حمل مى‌شود در تلاطم بود.

گزیده ای از دفتر یادداشتهاى روزانه کافکا
2
آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این درد مرا نوبت درمان آید

چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟
آخر این گردش ما نیز به پایان آید

آخر این بخت من از خواب درآید سحری
روز آخر نظرم بر رخ جانان آید

#عراقی
👍2
تشویش
/taSviS/

مترادف تشویش: آشوب، اضطراب، بیم، پریشانی، ترس، دغدغه، دل شوره، دل واپسی، قلق، ناراحتی، نگرانی، واهمه

متضاد تشویش: آرامش، سکون

برابر پارسی: دلشوره، دلواپسی، نگرانی
👍2
😐❤️
هیچ چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فیلم‌ها، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمی‌دانم.

‏از نامه‌‌های ⁦ فروغ⁩ ⁦ فرخزاد⁩به ابراهیم گلستان
3
من آرام گرفته‌ام فلیسه..
حالم بهتر است ولی خودداری‌ام بیشتر از دیروز نیست.
وقتی سر و کارم با خودم باشد ناتوان می‌شوم.
من می‌توانم در فکر خودم، خودم را تقسیم کنم.
می‌توانم کنار تو آرام و خشنود بایستم،
ولی در عین حال شاهد خودآزاری کاملاً بی‌مورد خودم باشم.
در افکار خودم می‌توانم با تحقیر به هر دو نفرمان نگاه کنم.

فرانتس کافکا
#نامه_به_فلیسه
👍2
🖤
3👍2
دلم‌ میخواد رو‌ ماه بشینم جلوی زمین که‌ مثلا خیلی بزرگه یه نخ سیگار‌ بکشم.
شاید مهمترین سوالی‌ که برام پیش بیاد اینه‌ که خونه ‌کجاست؟
اون‌ کره‌ی آبی معلق بین فضای بی نهایت؟
4
تموم طول روز منتظرم شب شه چون شبارو دوس دارم. شب که میشه از شدت خستگی و دلتنگی توی خودم میپیچم. همه‌ی شخصیتای درونمو صدا میکنم که کل وجودمو تیکه پاره کنن...
هیچکس نمیتونه بگه چقدر دلتنگه! حد و اندازه نداره که... یهو به خودت میای میبینی یه چیزی درونت کم شده! میفهمی دلت تنگ شده...
اصلا کی واقعا میدونه چقدر دلم تنگ شده؟! خیلی؛ خیلی رو چجوری بنویسم که خیلی به نظر بیاد؟
کاش جایِ دلتنگ مردنم، یه بار دیگه رو شونه‌ی‌ من خوابت ببره.

وایت هِون میگه که:
ولی من دوست دارم فکر کنم اون هم مثل من شونه‌هاش زیر بار این دوری خم شدن، اون هم کمبودم رو احساس میکنه و اون هم درست شبیه من لبخندهاش واقعی نیستن...شب‌ها با فکر کردن به من و دلتنگی برای زمان‌هایی که توی آغوشش به خواب میرفتم، میخوابه و صبح‌ها با دیدن جای خالیم روزش رو هم مثل قهوه‌ش تلخ‌ شروع میکنه... دلم میخواد به خودش دروغ بگه که حالش بهتر شده اما درد تا مغز استخونش نفوذ کنه و وسط روز اون رو به گریه بندازه...و داشتن دوباره‌ی من بزرگ‌ترین حسرت زندگیش باشه!

پ،ن؛ من‌ مُردم يا زنده‌م دقیق نمیدونم

۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
4👍1
5👍1
به هر حال یه سال از حاصل تفریقمون‌ گذشت.
خۆت لێرە نیت
بەڵام دوای خۆت
ڕەنگی قژت و
تۆنی دەنگت و
بۆنی لەشت
بۆ تەنیاییـم و ژوورەکەم جێ‌هێشتـووە

شێرکۆ بێکەس
3
خوب خوابم می برد، اما پس از یک ساعت بیدار می شوم،‌گویی که سرم را در سوراخی نادرست کرده باشم. کاملا بیدارم، احساس می کنم که ابدا نخوابیده ام یا فقط چشمی برهم گذاشته ام، آنچه پیش رو دارم زحمتِ دوباره خوابیدن است و این احساس که خواب مرا پس می زند. و باقی شب،‌تا حدود پنج، همین طور است، به طوری که می خوابم اما در عین حال رویاهای واضح بیدارم ‌نگه می دارد، من به اصطلاح کنار خودم میخوابم، در حالی که خودم باید با رویاها دست و پنجه نرم کنم. حدود پنج، آخرین رد پایِ خواب محو می شود، فقط رویا می بینم که بسیار خسته کننده تر از بیداری است.


#یادداشت_ها
👍2
«دوستِ عزیزم!
گاهی هم چشم‌های
این رفیقت از اشک پر می‌شود.»
3
2