Minerva
@photography_minerva
سایه بانش را پیشکش تنهای آفتابسوختهی ما کرده بود. درست زمانی که آسمانِ بینهایت ما را ترسانده بود ناجیمان شد؛ فلک را به سقف پیشآمدهاش و اوج را به دارِ عیسی ناصری محدود کرد. زندگی یکبار برای همیشه توصیف شد.
درهای پناهگاه به روی ما همیشه باز بود، اما آغوش پناهدهندگانش نه. فرار از وحشتِ ناشناختهها مشروط بود به شناختنِ وحشتهای آنها. همگی میترسیدند و خوف ما تسکینشان میداد. مجازات همیشه در انتظار بود. اعتراف فایدهای نداشت، ما با گناه به دنیا آمده بودیم. غسل کافی نبود، پلیدی در پوست ما رشد کرده بود. مرگ در نقوش ساختمان حک شده بود. این انتقامِ مردِ تصلیب شده بود. درهای همیشه باز پشت سرمان بسته شدند. تبر میزدم از درونِ بتِ دورمان، تا بگریزم از مرگِ مقدس.
بار دیگر تن لرزانم به آن سوی سایهبان رسیده بود. بار دیگر به اوجِ ساختگیِ ساختمان نگاه کردم، و این بار رعشه مرا به زانوانم انداخت.
آنجا بر فراز جهانِ ما، مرگ با بالهای سیاهش کمین کرده بود. مرگ برخلافِ ساختمان، به یک تکه زمین وابسته نبود. هرکجا که خواهیم رفت خواهد آمد. وحشتِ دنیای آنها هرگز ما را ترک نمیکند.
درهای پناهگاه به روی ما همیشه باز بود، اما آغوش پناهدهندگانش نه. فرار از وحشتِ ناشناختهها مشروط بود به شناختنِ وحشتهای آنها. همگی میترسیدند و خوف ما تسکینشان میداد. مجازات همیشه در انتظار بود. اعتراف فایدهای نداشت، ما با گناه به دنیا آمده بودیم. غسل کافی نبود، پلیدی در پوست ما رشد کرده بود. مرگ در نقوش ساختمان حک شده بود. این انتقامِ مردِ تصلیب شده بود. درهای همیشه باز پشت سرمان بسته شدند. تبر میزدم از درونِ بتِ دورمان، تا بگریزم از مرگِ مقدس.
بار دیگر تن لرزانم به آن سوی سایهبان رسیده بود. بار دیگر به اوجِ ساختگیِ ساختمان نگاه کردم، و این بار رعشه مرا به زانوانم انداخت.
آنجا بر فراز جهانِ ما، مرگ با بالهای سیاهش کمین کرده بود. مرگ برخلافِ ساختمان، به یک تکه زمین وابسته نبود. هرکجا که خواهیم رفت خواهد آمد. وحشتِ دنیای آنها هرگز ما را ترک نمیکند.
❤6😭2
وَهم
وسوسهها گفتن جلد پروژت رو شبیه کمیک ژاپنی طراحی کن و اتفاق افتاد
میتونم تا ابد این کارو انجام بدم
❤🔥13