𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Photo
چيزهايى هست كه نمیدانى…
روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوهی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسيد، حتی میشد صدای ذرات معلّق موجود در کابينت را هم شنيد!
اين ساعت از شب که در آن گيج میخوردم اصلاً زمان خوبی برای آدمهای تنها نيست!
راستش من در عصری زندگی میکنم که تکنولوژی آدمها را در خود بلعيده است و نمیشود اين موضوع را ناديده گرفت! مثل خيلیها جای کتاب، پیدیاف میخوانم، جای نامه، پيام میدهم!
جای ملاقات تلفن میزنم و آن شب هم در کمال گنگ احوالی در پيجهای هنری برنامهای به نام اينستاگرام که زادهی همين تکنولوژیست چرخ میخوردم.
خيلی اتفاقی به يک صفحه برخوردم که عجيب جذبم کرد! نامرد قلم گيرايی داشت و هر چه نوشتههايش را میخواندی سير نمیشدی!
در تصاوير و نوشتهها غرق شده بودم که يک چيزی توجهام را جلب کرد!
دختری به نام آذر برای آخرين پست کلی کامنت گذاشته بود! و همانطور که داشتم نوشتهها را میخواندم هی به کامنتها اضافه میشد!
آنقدر هم کامنتهايش طولانی بود که همان چند کلمهی اولی که قربان صدقهی يارو رفته بود را میخواندم و رها میکردم! محو صفحه بودم که تلفن خانه خيلی بیموقع زنگ خورد!
صفحه را بستم و رفتم و تلفن را جواب دادم!
شمارهی ناشناسی بود که هر چه الو گفتم جواب نداد و قطع کرد!
کمی عصبی شدم! اين سومين تماس در اين دو ساعت بود که حرفی نمیزد. دوباره برگشتم به حالت قبل و صفحه را باز کردم و ديدم اين دختر همانطور بیپروا دارد کامنت میگذارد...!
در همان حالت عصبی بدون اينکه بخوانم چه نوشته، زير پست، در پاسخ کامنتهايش نوشتم خانوم محترم بس کن ديگه!
ميبينی جوابت رو نميده انقدر کامنت نذار!
صفحهی گوشی را بستم و پرت کردم روی ميز!
در تاريکی نشسته بودم و داشتم به صدای نفسهای آن مزاحم تلفنی فکر میکردم که گوشی به صدا در آمد!
يک نفر دايرکت پيام داده بود: آقای محترم صاحب اون پيج فوت شده
و اون خانوم نامزدشه که توی اين بيست و چند روز هر شب مدام براش کامنت میذاره!
لطفاً ديگه چيزی بهش نگو. گناه داره بندهی خدا!
دستانم يخ کرد و لبهايم خشکيد!
دوباره برگشتم به پيجش تا گند کاریام را پاک کنم که کامنت آخر آذر دلم را لرزاند! نوشته بود:
عزيزم شب از نيمه گذشت!
زنگ زدم جواب ندادی،
پيام دادم جواب ندادی،
من ميز را رزرو کردهام و جلوی کافه منتظرم!
کافهچی کمکم دارد جمع و جور میکند که برود،
خواهشاً زودتر خودت را برسان، مردم چپچپ نگاهم میکنند!
بدون تو میترسم
اگر باران بگيرد چه؟
گوشی را خاموش کردم و داشتم آخرين نخ سيگار را روشن میکردم که دوباره تلفن خانه زنگ خورد!
راستش اين بار بايد به اين شمارهی ناشناس و نفسِ شناس بگويم:
فلانی جان!
حرفت را بیملاحظه بگو
نگذار برای وقتی که ديگر نمیتوانم جوابت را بدهم!
على سلطانى
چيزهايى هست كه نميدانى
روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوهی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسيد، حتی میشد صدای ذرات معلّق موجود در کابينت را هم شنيد!
اين ساعت از شب که در آن گيج میخوردم اصلاً زمان خوبی برای آدمهای تنها نيست!
راستش من در عصری زندگی میکنم که تکنولوژی آدمها را در خود بلعيده است و نمیشود اين موضوع را ناديده گرفت! مثل خيلیها جای کتاب، پیدیاف میخوانم، جای نامه، پيام میدهم!
جای ملاقات تلفن میزنم و آن شب هم در کمال گنگ احوالی در پيجهای هنری برنامهای به نام اينستاگرام که زادهی همين تکنولوژیست چرخ میخوردم.
خيلی اتفاقی به يک صفحه برخوردم که عجيب جذبم کرد! نامرد قلم گيرايی داشت و هر چه نوشتههايش را میخواندی سير نمیشدی!
در تصاوير و نوشتهها غرق شده بودم که يک چيزی توجهام را جلب کرد!
دختری به نام آذر برای آخرين پست کلی کامنت گذاشته بود! و همانطور که داشتم نوشتهها را میخواندم هی به کامنتها اضافه میشد!
آنقدر هم کامنتهايش طولانی بود که همان چند کلمهی اولی که قربان صدقهی يارو رفته بود را میخواندم و رها میکردم! محو صفحه بودم که تلفن خانه خيلی بیموقع زنگ خورد!
صفحه را بستم و رفتم و تلفن را جواب دادم!
شمارهی ناشناسی بود که هر چه الو گفتم جواب نداد و قطع کرد!
کمی عصبی شدم! اين سومين تماس در اين دو ساعت بود که حرفی نمیزد. دوباره برگشتم به حالت قبل و صفحه را باز کردم و ديدم اين دختر همانطور بیپروا دارد کامنت میگذارد...!
در همان حالت عصبی بدون اينکه بخوانم چه نوشته، زير پست، در پاسخ کامنتهايش نوشتم خانوم محترم بس کن ديگه!
ميبينی جوابت رو نميده انقدر کامنت نذار!
صفحهی گوشی را بستم و پرت کردم روی ميز!
در تاريکی نشسته بودم و داشتم به صدای نفسهای آن مزاحم تلفنی فکر میکردم که گوشی به صدا در آمد!
يک نفر دايرکت پيام داده بود: آقای محترم صاحب اون پيج فوت شده
و اون خانوم نامزدشه که توی اين بيست و چند روز هر شب مدام براش کامنت میذاره!
لطفاً ديگه چيزی بهش نگو. گناه داره بندهی خدا!
دستانم يخ کرد و لبهايم خشکيد!
دوباره برگشتم به پيجش تا گند کاریام را پاک کنم که کامنت آخر آذر دلم را لرزاند! نوشته بود:
عزيزم شب از نيمه گذشت!
زنگ زدم جواب ندادی،
پيام دادم جواب ندادی،
من ميز را رزرو کردهام و جلوی کافه منتظرم!
کافهچی کمکم دارد جمع و جور میکند که برود،
خواهشاً زودتر خودت را برسان، مردم چپچپ نگاهم میکنند!
بدون تو میترسم
اگر باران بگيرد چه؟
گوشی را خاموش کردم و داشتم آخرين نخ سيگار را روشن میکردم که دوباره تلفن خانه زنگ خورد!
راستش اين بار بايد به اين شمارهی ناشناس و نفسِ شناس بگويم:
فلانی جان!
حرفت را بیملاحظه بگو
نگذار برای وقتی که ديگر نمیتوانم جوابت را بدهم!
على سلطانى
چيزهايى هست كه نميدانى
❤39💔6👏4
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Photo
عموی من بنا بود، تمام عمرش سر ساختمانِ این و آن کار میکرد و نان حلال سرسفره میآورد. عمو با اینکه بیسواد بود درخانهاش یک کتابخانه داشت که کسی حق دستزدن به آن را نداشت و هرکس هرچیز از روی قفسهی کتابخانه نیاز داشت، باید اول از او اجازه میگرفت.
یکبار که خانهشان مهمان بودیم، شنیدم که پسر عموهای دیگرم عمو باقر را مسخره میکنند که سواد ندارد ولی کتابخانهی به آن بزرگی دارد. یکجورهایی انگار که آن کتابخانه را جمع کرده که مثلاً کلاس بگذارد. اما من میدانستم که عمو اگر چه سواد ندارد اما خیلی دوست دارد کسی برایش کتاب بخواند.
عمو از بچگی کار میکرده و هیچ وقت به مدرسه نرفته بود.
آن سالها هم که نزدیک چهل سالش بود، اوضاع مالی بسامانی نداشت و خیلی کار میکرد و وقت رفتن به نهضت یا جای دیگر برای سواد آموختن را نداشت.هر وقت تنها میرفتم خانهشان، بلند میشد یک کتاب از لای کتابهای کتابخانه بیرون میکشید،
لایش را باز میکرد و میگفت، بخوان
معلوم بود تا آنجارا یک نفر دیگر برایش خوانده بود.
یکبار وسط کتاب خواندنها ازش پرسیدم که ماجرای کتابخانه چیست؟
گفت: این کتابها را نگه داشتهام تا وقتی مرتضی بزرگ شد برایم بخواند.
یک روز از سر کار عمو خبر آوردنند که عمو باقر از روی داربست ساختمان افتاده و بیمارستان است.
عمو درحالی که بیشتر کتابهای آن کتابخانه را نخوانده بود یا بهتر بگویم نشنیده بود چند روز بعد از آن اتفاق از دنیا رفت.
از آن روز هر وقت میروم خانه عمو باقر و آن کتابخانه را میبینم یاد عمو باقر میافتم و با خودم میگویم؛ قدر کتاب را آدمهای بیسواد بیشتر میدانند.
❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
یکبار که خانهشان مهمان بودیم، شنیدم که پسر عموهای دیگرم عمو باقر را مسخره میکنند که سواد ندارد ولی کتابخانهی به آن بزرگی دارد. یکجورهایی انگار که آن کتابخانه را جمع کرده که مثلاً کلاس بگذارد. اما من میدانستم که عمو اگر چه سواد ندارد اما خیلی دوست دارد کسی برایش کتاب بخواند.
عمو از بچگی کار میکرده و هیچ وقت به مدرسه نرفته بود.
آن سالها هم که نزدیک چهل سالش بود، اوضاع مالی بسامانی نداشت و خیلی کار میکرد و وقت رفتن به نهضت یا جای دیگر برای سواد آموختن را نداشت.هر وقت تنها میرفتم خانهشان، بلند میشد یک کتاب از لای کتابهای کتابخانه بیرون میکشید،
لایش را باز میکرد و میگفت، بخوان
معلوم بود تا آنجارا یک نفر دیگر برایش خوانده بود.
یکبار وسط کتاب خواندنها ازش پرسیدم که ماجرای کتابخانه چیست؟
گفت: این کتابها را نگه داشتهام تا وقتی مرتضی بزرگ شد برایم بخواند.
یک روز از سر کار عمو خبر آوردنند که عمو باقر از روی داربست ساختمان افتاده و بیمارستان است.
عمو درحالی که بیشتر کتابهای آن کتابخانه را نخوانده بود یا بهتر بگویم نشنیده بود چند روز بعد از آن اتفاق از دنیا رفت.
از آن روز هر وقت میروم خانه عمو باقر و آن کتابخانه را میبینم یاد عمو باقر میافتم و با خودم میگویم؛ قدر کتاب را آدمهای بیسواد بیشتر میدانند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤53💔19👏13
محبوب من، تمامِ چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که حالِ تو و حال چشمهایت خوب باشد.
❤23👏8💔8🥴4
تو قرن هجدهم و دورهی موتزارت، در وین، چیزی به نام کنسرت نداشتیم و اگر چیزی بود، مختص به طبقهی آریستوکرات بود. موسیقی رو مردم تو میخانهها و شاید محفلهای خصوصی گوش میدادن که اونم همیشگی نبود. ممکن بود ماهها طول بکشه تا یه بار دیگه موزیک به گوشت بخوره.
❤4👌1
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Photo
حالا این وین بود، تصور کنید مابقی دنیا به چه صورت بوده همین دویست سال پیش. الان امتیاز گوش دادن طبقهی آریستوکرات به موسیقی با کیفیت، در اختیار همهست و در یک کشور نرمال کیفیت زندگی انسان از امپراطورهای روم بیشتره.
❤10👌4👏1🆒1
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Blocktane, Eugene, muun – Frost Lullaby
میفهمم که داری تلاش میکنی تا قوی باشی، اما یادت باشه که یه زخمهایی هیچوقت خوب نمیشن.
سعی کن فراموششون کنی. فراموش کردن هم یهجاهایی یعنی قوی بودن. و اگر اون زخم خوب نشد، و فراموش هم نشد، سعی کن باهاش کنار بیای.
بپذیریش و زندگیت رو پیش ببری. به نظرم «پذیرفتن»، حدِ اعلاء و بزرگمنشانهی قوی بودنه.
سعی کن فراموششون کنی. فراموش کردن هم یهجاهایی یعنی قوی بودن. و اگر اون زخم خوب نشد، و فراموش هم نشد، سعی کن باهاش کنار بیای.
بپذیریش و زندگیت رو پیش ببری. به نظرم «پذیرفتن»، حدِ اعلاء و بزرگمنشانهی قوی بودنه.
❤19💔3
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
میفهمم که داری تلاش میکنی تا قوی باشی، اما یادت باشه که یه زخمهایی هیچوقت خوب نمیشن. سعی کن فراموششون کنی. فراموش کردن هم یهجاهایی یعنی قوی بودن. و اگر اون زخم خوب نشد، و فراموش هم نشد، سعی کن باهاش کنار بیای. بپذیریش و زندگیت رو پیش ببری. به نظرم…
بخشی از نظر چتجیپیتی در مورد پذیرش اینه که گاهی ما میخوایم همه چیز رو تحت کنترل داشته باشیم، اما حقیقت اینه که نمیشه همیشه همه چیز طبق برنامهمون پیش بره. پذیرش یعنی بدونی که تغییرات و نتایج غیرمنتظره بخشی از زندگی هستن و نیازی نیست که همه چیز رو کنترل کنی.
👌10
Moments
Dosi
شبیهِ اون لحظهای که محسن نامجو میگه "بگذارید باادب باشم دوستان؛ آبِ دهان به این زندگی…"
👌6❤2🌭1
Harf Bezan | حرف بزن
Faarjam Saidi
پس چای دم میکنم. بیا بشین بغلم. حرف بزنیم. تو حرف بزن، من بغلت کنم. من گوش بدم، تو لبخند بزن.
❤6
طبیعیه که برای حفظ رابطهای که برامون اهمیت داره، ممکنه مجبور شیم یکسری تغییرات توی خودمون ایجاد کنیم. ظاهری، اخلاقی و رفتاری. جزئی.
اما تغییر برای حفظ رابطه تا جایی قابل پذیرشه که ما رو مجبور به "نمایشی رفتار کردن" نکنه. تغییراتی رو که میپذیریم، بدون نقش بازی کردن و نمایش دادن، بپذیریم و خارج از اون رابطه یا دور از چشم پارتنر/دوستمون هم بهش پایبند باشیم.
تغییرات اینچنینی که از نظر خودمون میتونه به استحکام اون رابطه کمک کنه، احتمالن قابل پذیرشه. اما وقتی که حجم و یا شدت اون تغییرات از توان و ذهنیت ما فراتر میره، تبدیل میشیم به بازیگر یه تئاترِ کمدی. بازیگرِ ناشیِ یه تئاتر کمدیِ کممخاطب. دیر یا زود اون بازیگر خسته میشه و تماشاچیها میفهمن که داره مصنوعی بازی میکنه. و دیر یا زود اون تئاتر همهی مخاطبهاش رو از دست میده و سرمایهگذارش ورشکسته میشه!
حدود و مرز این تغییر باید با ذهنیت و افکار ما همخونی داشته باشه. بنابراین لزومی نداره حس کنیم همیشه این ماییم که باید تغییر کنیم. بعضی وقتها باید اونها تغییر کنن، یا همینی که هست رو بپذیرن.
⭐️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
اما تغییر برای حفظ رابطه تا جایی قابل پذیرشه که ما رو مجبور به "نمایشی رفتار کردن" نکنه. تغییراتی رو که میپذیریم، بدون نقش بازی کردن و نمایش دادن، بپذیریم و خارج از اون رابطه یا دور از چشم پارتنر/دوستمون هم بهش پایبند باشیم.
تغییرات اینچنینی که از نظر خودمون میتونه به استحکام اون رابطه کمک کنه، احتمالن قابل پذیرشه. اما وقتی که حجم و یا شدت اون تغییرات از توان و ذهنیت ما فراتر میره، تبدیل میشیم به بازیگر یه تئاترِ کمدی. بازیگرِ ناشیِ یه تئاتر کمدیِ کممخاطب. دیر یا زود اون بازیگر خسته میشه و تماشاچیها میفهمن که داره مصنوعی بازی میکنه. و دیر یا زود اون تئاتر همهی مخاطبهاش رو از دست میده و سرمایهگذارش ورشکسته میشه!
حدود و مرز این تغییر باید با ذهنیت و افکار ما همخونی داشته باشه. بنابراین لزومی نداره حس کنیم همیشه این ماییم که باید تغییر کنیم. بعضی وقتها باید اونها تغییر کنن، یا همینی که هست رو بپذیرن.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌11❤2💔2
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Photo
چه خوب است که میشود تکههایی از معجزه را در اتاقت نگه داری تا آن فضای کوچک برایت به وسعت بهشت زیبا بشود.
من دیدنِ آفتاب از لابهلای برگهای گلهایم که حوالی ظهر زیباترین منظره را برایم میسازد را با هیچچیز عوض نمیکنم.
حال خوب - فضای خوب
— فاطمه فدایی
⭐️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
من دیدنِ آفتاب از لابهلای برگهای گلهایم که حوالی ظهر زیباترین منظره را برایم میسازد را با هیچچیز عوض نمیکنم.
حال خوب - فضای خوب
— فاطمه فدایی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤16👏2💯2🥴1🗿1
یک عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن؛ اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!
به این جور آدما باید گفت من دستم بنده، پنج دقیقه احترام خودتو نگهدار.
— دیالوگی بود از فامیلِ دور
🙂 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
به این جور آدما باید گفت من دستم بنده، پنج دقیقه احترام خودتو نگهدار.
— دیالوگی بود از فامیلِ دور
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😁23👌10👻1🆒1
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Photo
تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت.
— الكساندر آستروفسکی (۱۸۸۶-۱۸۲۳)
❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
— الكساندر آستروفسکی (۱۸۸۶-۱۸۲۳)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌40🥴3🆒1