تو که تنها نمیمونی آخرش
پشت تو به کوه عشق آدماست
من ولی تو فصل تنها شدنم
واسه من ستارهای روشن نیست
راه رفتنی نمونده که برم
چارهای به غیر برگشتن نیست
نگران حال و روز من نباش
رد شو از کسی که عاشق تو بود
منم آخر به ستاره میرسم
جا زیاده زیر این گنبد کبود
#علیرضا_آذر
پشت تو به کوه عشق آدماست
من ولی تو فصل تنها شدنم
واسه من ستارهای روشن نیست
راه رفتنی نمونده که برم
چارهای به غیر برگشتن نیست
نگران حال و روز من نباش
رد شو از کسی که عاشق تو بود
منم آخر به ستاره میرسم
جا زیاده زیر این گنبد کبود
#علیرضا_آذر
Forwarded from دِل
بعضیها رو صندلیِ ردیف اول زندگیم نشستن درحالی که من ردیف دومشون هم نیستم.
راست و دروغ آدما رو نمیتونم تشخیص بدم؛تو جدال بین اینکه احمقم یا باید مبنا رو بذارم روی صداقت، دارم از بین میرم.
امشب اون زخم تازهی ناشی از یه ضربه مهلک هستم که باد سرد بهش میخوره؛ گیر کردم تو همون گزگزِ زیر پوست انگار.
فنپیج
بعد از کلاس، بچهها گفتند بمانیم ببینیم چه خبر است. هرچه ساعت جلوتر میرفت، هیاهو در حیاط بیشتر میشد. صندلیها مرتب جمع و داخل کمد قرار گرفته بود. حیاط را شسته بودند و هندوانههای قاچخورده روی سینی چیده شده بود. پیانو را سر جایش قرار داده بودند و میکروفن تنظیم شده بود. همهچیز سر جای خودش بود.
از ظهر گذشته بود. بند و بساطمان را جمع کردیم و کیفهایمان را در زیرزمین گذاشتیم. هنوز خیلی شلوغ نبود؛ چند نفری را از پنجرهی کارگاه دیدم که زیر سایهبان حیاط ایستاده بودند و صحبت میکردند. کسی برای روشن کردن پروژکتور داخل اتاق آمد.
بعد در حالی که وارد حیاط میشدم، تکیهزده به دیوار دیدمش.
برای چند ثانیه چشم در چشم شدیم. فکرم مشغول آنالیز چهرهی آشنایش بود.
زنگ آیفون به صدا درآمد. اسم و فامیلش در ذهنم نقش بست. این بار خارج از قاب تلویزیون و گوشی.
هنوز در گمان بودم که دختری کنار دستش گفت: «بنیامین، اینو!» و صفحهی گوشی را جلوی چشمش برد. خودش بود.
هیجان و ناباوری را توأمان زیر پوستم احساس میکردم. با بچهها وارد حیاط شدیم. طوری که خیلی مشخص نباشد، چند بار دیگر زیرچشمی نگاهش کردم.
همان موهای نیمهفر و کوتاه، چشمهای تماماً مشکی، قامت بلند و کمی لاغر. بعد از شاید هشت،نه سال ذرهای تغییر نکرده بود.
توجهم به اطراف بیشتر جلب شد. یکییکی افراد را زیر نظر داشتم. حضورش برای هیچکس، به جز من، عجیب و غیرمنتظره نبود.
خاطرم نیست از مهسا پرسیدم یا سحر، با تعجب و لبخند گفتم: «او را میشناسی؟»
پاسخ، نه بود.
با خنده و صدای کم در دایرهی خودمان ماجرا را تعریف کردم.
بیشتر از بقیه برای سحر جالب بود. حتی بعدها با لبخند گفت ماجرای آن روز را برای دوستانش هم تعریف کرده است.
پیشنهاد دادند جلو بروم و یک چیزی بگویم. چه میگفتم؟ که من در چهارده پانزده سالگی، وقتی هنوز از مناسبات این دنیا چیزی سرم نمیشد، فنپیج شما را میگرداندم که آرتیستی نهچندان مشهور و کمستاره بودید و حتی از اینکه با پیج اصلیتان پستهایم را لایک میکردید، برای خودم پز میدادم؟ البته که نمیگفتم.
عصر شده بود و حیاط از آدمها شلوغ بود. دختری که چند ساعت پیش صفحهی گوشی را مقابل صورتش گرفته بود، حالا مشغول نواختن پیانو بود و همصدا با او ترانهای تونسی میخواندند. موسیقی که به انتها رسید، صدای دست زدن بلند شد. وجد از چهرهها مشخص بود.
حالا احساس شرمزدگی از تعریف کردن ماجرا رفته بود. سبک شده بودم. طوری که انگار من کاشف بودم و او نتیجهی سالها تحقیق! طرفدار قدیمی او بودن بدل شده بود به یک امتیاز مخفی برای من.
همینطور که آدمها یکییکی بالا میرفتند و قصههایشان را میخواندند، من هنوز با نگاهم محتاطانه دنبالش میکردم. هر بار با دخترها چشم در چشم میشدیم، لبخند میزدیم؛ لبخندی که یعنی فقط من و تو میدانیم داستانش چیست.
شهرزاد ساعتش را نگاه کرد و اشاره کرد برویم. رفتم از زیرزمین کیفهایمان را آوردم. پلههای زیر زمین در آشپزخانه بود. وقتی از در آشپزخانه خارج شدم، همزمان با ورود او بود.
لبخندی زد و کنار رفت.
من هم به تبع او لبخند زدم و از کنارش گذشتم. دیگر ندیدمش. در راه برگشت به خانه بعد از چند بار سرچ کردن فن پیجم را پیدا کردم. از آن روز بیشتر از یک سال گذشته، هر از گاهی پیجش را چک میکنم. ویدیوی آن روز و آوازش را میبینم. هنوز هم آن برخورد برایم شگفتانگیز است. برخورد منِ پانزده ساله با منِ بیست و چهار ساله.
روحش هم خبر ندارد یکی از قدیمیترین طرفدارهایش را دیده و فنپیجش همچنان صد و بیست و سه نفر دنبالکننده دارد چیزی حدود یک چهارم یک پنجم پیج حالای خودش:)))
بعد از کلاس، بچهها گفتند بمانیم ببینیم چه خبر است. هرچه ساعت جلوتر میرفت، هیاهو در حیاط بیشتر میشد. صندلیها مرتب جمع و داخل کمد قرار گرفته بود. حیاط را شسته بودند و هندوانههای قاچخورده روی سینی چیده شده بود. پیانو را سر جایش قرار داده بودند و میکروفن تنظیم شده بود. همهچیز سر جای خودش بود.
از ظهر گذشته بود. بند و بساطمان را جمع کردیم و کیفهایمان را در زیرزمین گذاشتیم. هنوز خیلی شلوغ نبود؛ چند نفری را از پنجرهی کارگاه دیدم که زیر سایهبان حیاط ایستاده بودند و صحبت میکردند. کسی برای روشن کردن پروژکتور داخل اتاق آمد.
بعد در حالی که وارد حیاط میشدم، تکیهزده به دیوار دیدمش.
برای چند ثانیه چشم در چشم شدیم. فکرم مشغول آنالیز چهرهی آشنایش بود.
زنگ آیفون به صدا درآمد. اسم و فامیلش در ذهنم نقش بست. این بار خارج از قاب تلویزیون و گوشی.
هنوز در گمان بودم که دختری کنار دستش گفت: «بنیامین، اینو!» و صفحهی گوشی را جلوی چشمش برد. خودش بود.
هیجان و ناباوری را توأمان زیر پوستم احساس میکردم. با بچهها وارد حیاط شدیم. طوری که خیلی مشخص نباشد، چند بار دیگر زیرچشمی نگاهش کردم.
همان موهای نیمهفر و کوتاه، چشمهای تماماً مشکی، قامت بلند و کمی لاغر. بعد از شاید هشت،نه سال ذرهای تغییر نکرده بود.
توجهم به اطراف بیشتر جلب شد. یکییکی افراد را زیر نظر داشتم. حضورش برای هیچکس، به جز من، عجیب و غیرمنتظره نبود.
خاطرم نیست از مهسا پرسیدم یا سحر، با تعجب و لبخند گفتم: «او را میشناسی؟»
پاسخ، نه بود.
با خنده و صدای کم در دایرهی خودمان ماجرا را تعریف کردم.
بیشتر از بقیه برای سحر جالب بود. حتی بعدها با لبخند گفت ماجرای آن روز را برای دوستانش هم تعریف کرده است.
پیشنهاد دادند جلو بروم و یک چیزی بگویم. چه میگفتم؟ که من در چهارده پانزده سالگی، وقتی هنوز از مناسبات این دنیا چیزی سرم نمیشد، فنپیج شما را میگرداندم که آرتیستی نهچندان مشهور و کمستاره بودید و حتی از اینکه با پیج اصلیتان پستهایم را لایک میکردید، برای خودم پز میدادم؟ البته که نمیگفتم.
عصر شده بود و حیاط از آدمها شلوغ بود. دختری که چند ساعت پیش صفحهی گوشی را مقابل صورتش گرفته بود، حالا مشغول نواختن پیانو بود و همصدا با او ترانهای تونسی میخواندند. موسیقی که به انتها رسید، صدای دست زدن بلند شد. وجد از چهرهها مشخص بود.
حالا احساس شرمزدگی از تعریف کردن ماجرا رفته بود. سبک شده بودم. طوری که انگار من کاشف بودم و او نتیجهی سالها تحقیق! طرفدار قدیمی او بودن بدل شده بود به یک امتیاز مخفی برای من.
همینطور که آدمها یکییکی بالا میرفتند و قصههایشان را میخواندند، من هنوز با نگاهم محتاطانه دنبالش میکردم. هر بار با دخترها چشم در چشم میشدیم، لبخند میزدیم؛ لبخندی که یعنی فقط من و تو میدانیم داستانش چیست.
شهرزاد ساعتش را نگاه کرد و اشاره کرد برویم. رفتم از زیرزمین کیفهایمان را آوردم. پلههای زیر زمین در آشپزخانه بود. وقتی از در آشپزخانه خارج شدم، همزمان با ورود او بود.
لبخندی زد و کنار رفت.
من هم به تبع او لبخند زدم و از کنارش گذشتم. دیگر ندیدمش. در راه برگشت به خانه بعد از چند بار سرچ کردن فن پیجم را پیدا کردم. از آن روز بیشتر از یک سال گذشته، هر از گاهی پیجش را چک میکنم. ویدیوی آن روز و آوازش را میبینم. هنوز هم آن برخورد برایم شگفتانگیز است. برخورد منِ پانزده ساله با منِ بیست و چهار ساله.
روحش هم خبر ندارد یکی از قدیمیترین طرفدارهایش را دیده و فنپیجش همچنان صد و بیست و سه نفر دنبالکننده دارد چیزی حدود یک چهارم یک پنجم پیج حالای خودش:)))