مجله الکترونیک واو
231 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝تانگوی مرگ

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹ترکیب امپرسیونیسم و سمبولیسم در «مرگ در ونیز» منجر به خلق فضاسازی بی‌نظیری شده‌است. کلمات در این فضا سازی نقشی کلیدی برعهده دارند. برگزیدن واژه‌ها در جهت هدفی مشخص و به‌خدمت‌گرفتن هدفمند کلمه و توصیف، فضای خاصی را برای کتاب خلق می‌کند. «مرگ در ونیز» ورای ترکیب سبک‌های ادبی و مهارت خاص نویسنده‌اش و در پس استعار‌ه‌ها و تمثیل‌ها و توصیف‌ها از اخلاق حرف می‌زند. «ماریو بارگاس یوسا» در کتاب «به تماشای دوزخ» درباره این اثر می‌گوید: «این داستان حتی برای دقیق‌ترین خوانندگان رمز و رازی در خود نهفته دارد.»

🔹عنوان کتاب را هم اگر نادیده بگیریم، فضاسازی کتاب از بوی مرگ انباشته است. «توماس مان» در کتاب «مرگ در ونیز»، مرگ را در شمایل نوجوان زیبای چهارده‌ساله‌ای وصف می‌کند که موهایی طلایی و چهره‌ای مغرور دارد. او در کتاب، داستان نویسنده مسن دست از کار شسته‌ای را روایت می‌کند که برای استراحت به ونیز سفر کرده و در آنجا شیفته پسر نوجوانی به نام «تاچیو» می‌شود. او به آن پسر دل می‌بندد بی‌آنکه حتی گفت‌وگویی میان آن‌ها رقم بخورد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝عاشقانه‌ای لطیف در دل یک رمان سیاسی

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹قصه «دیلماج» درباره مردی است که در دستگاه امیرکبیر، مستوفی‌گری می‌کند. بعد از چندی با ذکاءالملک آشنامی‌شود و پایش به خانه «محمد فروغی» باز شده و تحول آغاز می‌گردد. بعد از آن، حیاتش دست‌خوش عشقی نافرجام قرار می‌گیرد و دفتر قصه طور دیگری ورق می‌خورد تا نهایتا سرنوشت دیلماج داستان در لندن به پایان برسد.

🔹دوره مشروطه به خاطر فرهنگ خاصی که از غرب به کشور وارد شد و درست در برابر سنت و حتی مذهب هم قرار گرفت، داستان‌ساز است. من به شخصه ایده داستان «دیلماج» را تحسین می‌کنم. زیرا توانسته است با زبان داستان تصویر روشن و واقع­‌گرایانه‌ای از دوره و زمانه بسازد. از ویژگی‌های دیگر داستان فرم آن است. خلاقیت در نظرگاه، در ارائه داستان در فرمت نامه‌نگاری؛ یکی دیگر از جذابیت‌های رمان است این که داستان حالت گزارش یا مستندنگاری به خود بگیرد اما عناصر داستانی خود را از دست ندهد و بر اساس پیرنگ داستانی و در سایه خیال و ایده پیش برود، نشانگر قلم توانای نویسنده‌ای کاربلد و مسلط است.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝با تام همسفر شوید

🖌#نفیسه_سادات_موسوی نوشت:

🔹تصویر و تصوری که خیلی از ما با شنیدن کلمه آمریکا به آن فکر می‌کنیم، کشور آمریکاست و نه قاره آمریکا. زبان و فرهنگ و رفاه و پیشرفت و سایر مولفه‌های زندگی مردم در کشور آمریکا، با قاره آمریکا و علی‌الخصوص نیمه جنوبی آن بسیار متفاوت است. تام بخش عمده ماجراجویی‌اش در همین نیمه جنوبی اتفاق می‌افتد و حین این جهانگردی دوچرخه‌ای اطلاعات جذاب، دست اول، جغرافیایی، فرهنگی و گاه تاریخی به مخاطب ارائه می‌کند. اشاره به خرده فرهنگ‌هایی مثل مدل سلام و احوالپرسی، تعارفات غذایی، مدل مهمان‌نوازی و امثال این‌ها از نقاط قوت و جذابیت کتاب «پسری که دور دنیا را رکاب زد» است.

🔹برای تجربه نازیسته گشتن دور دنیا با دوچرخه، همسفر شدن با تام گزینه مناسبی است. چرا که زاویه دید بکر و خلاقانه آلستر هامفریز، این کتاب را از سایر کتاب‌های سفرنامه‌گونه متمایز کرده است و نوجوان بودن قهرمان اصلی، مخاطب را وادار به چشم‌پوشی از گرفتن ایرادات بنی‌اسرائیلی می‌کند و به خود داستان دل می‌دهد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝زندگی بدون مروارید، یک فریب است

🖌#سعیده_ملایی نوشت:

🔹«مروارید»، حکایت آدم‌های فقیری است که باید فقیر بمانند، زیرا اگر بخواهند سر سوزنی از دنیای معمولی و فقیرانه‌شان خارج شوند، نیروهای بیرونی زیادی در مسیر موفقیت آن‌ها، خلل وارد خواهند کرد زیرا ثروتمند شدن فقیران و برچیده شدن سیستم طبقاتی، با منافع صاحبان قدرت در تضاد است. علاوه بر این «مروارید» حکایت طرز تفکر خرچنگی حاکم بر کشورهای فقیر و عقب‌مانده است، مردمی که شبیه خرچنگ‌های در جعبه، گاهی بیشتر از قدرتمندان، بلای جان خود هستند و نمی‌توانند رشد و ترقی مردم هم‌صنف و هم‌طبقه خود را ببینند.

🔹رمان «مروارید» از آن دسته آثاری است که تاریخ مصرف ندارد و تا زمانی که جوامع از شکاف طبقانی رنج ببرند، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. جان اشتاین‌بک، در رمان «مروارید» به گروه تماشاگر جامعه نیز پرداخته که یگانه هنرشان تماشای حوادث جامعه است تا برای شب‌نشینی‌ها، موضوعی برای نشخوار کردن داشته باشند. نویسنده در قسمتی از داستان آن‌ها را به دسته جوجه‌‌ها تشبیه می‌کند. نگاه او به این قشر از جامعه نگاهی ترحم‌آمیز، آمیخته با نفرت است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝چمدان مامان

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹چمدون قرمز توی صندوق عقب یا روی صندلی‌های عقب جا نشده بود و روی باربند بسته بودیمش. مثل پرچم، توی دست‌انداز‌های کوچه بالا‌وپایین می‌پرید. مامان کم‌کم از شهر خارج می‌شه و درست در انتهای شرقی شهر، وارد یه پارک جنگلی مرتفع و سرسبز می‌شیم. جاده باریک پردرخت رو پیچ می‌زنیم و می‌ریم بالا. اتاقک سوم که متوسطه، با کمی فاصله از بقیه قرار گرفته و نرده‌های چوبی دورش کشیده شده و دو تا سگ بزرگ پشمالو به نرده‌هاش بسته شدن. از گوشه چشم مامان رو می‌بینم با یکی از چمدو‌ن‌ها که از جلوی من رد می‌شه و می‌ره به سمت اتاقک. جلوی چشم‌های گرد‌شده‌ی من، کلید می‌ندازه، در رو باز می‌کنه و می‌گه: «بیا ببین خوشت میاد؟»
«چی؟»
«خیلی کوچیکه. ولی می‌شه توش زندگی کرد...»

🔹از پس‌فردا باید کافه رو باز کنیم. امروز هیچ‌کس جز من و مامان اینجا نبود. به آشپزخونه و انبار سر زدیم و موجودی و روش کارها رو بررسی کردیم. مامان ذوق داره و با هیجان داره خودشو آماده‌ی شروع کار می‌کنه. فردا قراره کارکنای فعلی کافی‌شاپ، بیان و با هم کافه رو آماده بازگشایی کنیم.

🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝دروغی به اسم عدالت

🖌#فاطمه_چگنی نوشت:

🔹برای اینکه بتوانی زندان‌بان آشویتس باشی لزومی ندارد انسان وحشی نامتمدنی باشی که عطشِ خون و قدرت دارد. کافی‌ست با تمام وجود به درستی عقیده‌ای مطمئن باشی، آنگاه، کشتنِ هرتعداد انسان مانعی برایت نخواهد بود. آدام مثل زندان‌بانان قدیمی‌اش تشنه دیوانه‌وارِ عدالت است: خصیصه‌ای که به تو اعتمادبه‌نفس می‌دهد بر صندلی قضاوت بنشینی و درباره اعمال لحظه‌ایِ آدم‌ها حکم کنی، بی‌آنکه بخواهی چیزی از سوابق مجرم بدانی، بی‌آنکه اهمیتی داشته باشد قاتل چگونه قاتل شده، بی آنکه به این فکر مجال بروز بدهی که خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، جای متهم و قاضی می‌توانست تعویض بشود.

🔹«قاضی» یک رمان اخلاقی‌ست. یا یک رمان فلسفی که در بطن جزئیاتِ داستانی که در متون فلسفی به مثال‌های نارسا بدل می‌شوند، سؤالاتی درباره یکی از نهادهای انسانی طرح می‌کند، که در ذهن اکثریت قریب به اتفاق مردم، بدیهی و حتی ضروری فرض می‌شود: چه چیزی به من ـ قاضی ـ این اختیار را واگذار می‌کند که درباره نفسِ عملِ کسی دیگر، که در جایگاه متهم نشسته، تصمیم بگیرم؟ دولت؟ ملت؟ قانون؟

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝تک‌صدا در خیل کتب اشتباهی

🖌#محمد_عربی نوشت:

🔹«ابوباران» ماجرای یک جوان است که در ایران به دنیا آمده ولی ایرانی نیست. اصالت افغانستانی مصطفی نجیب سبب می‌شود مثل دیگر مهاجران زندگی سخت و پرمشقتی در ایران داشته باشد. در جست‌وجوی یافتن کار و آینده بهتر مصطفی نجیب به افغانستان می‌رود تا در سرزمین آباء و اجدادی شانسش را امتحان کند. آنجا هم به عنوان یک ایرانی مطرود می‌ماند و ناکام به ایران بازمی‌گردد. در تلاش مجدد برای رفتن از ایران به ترکیه می‌رود ولی در مسیر رسیدن به یونان دستگیر می‌شود. پایان این تلخکامی‌ها هم‌زمان می‌شود با شروع جنگ سوریه. پیگیری و اصرارهای فراوان این جوان سبب می‌شود تا بالاخره پایش به فرودگاه دمشق برسد.

🔹«ابوباران» یک تک صدا برخلاف جریان عظیمی از کتاب‌هاست که اشتباهی نوشته می‌شوند و بدتر اینکه بزرگ می‌شوند. تک صدایی که شاید این روزها چندان صدایش به جایی نرسد ولی تاریخ ادبیات اثبات کرده آنچه که بر روی میز مطالعه باقی می‌ماند کتابی است که بی‌اعتنا به هیاهوها، قوی و منصفانه نوشته شده است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝قضاوت نکنیم؟

🖌#فاطمه_سلیمانی نوشت:

🔹«اتاق» ماجرای یک مادر و فرزند است در یک اتاق دربسته. یک داستان مادرانه. با اینکه تعداد شخصیت­‌های کتاب کم هستند اما به هیچ عنوان فضای داستان کسل‌­کننده نیست. عده­‌ای «اتاق» را یک کتاب سرگرم‌­کننده می­‌دانند. اما به نظر من «اتاق» یک کتاب نمادگرایانه است که از حسن اتفاق سرگرم‌­کننده هم هست. تعلیق کتاب در ابتدا به این صورت است که «چرا اینگونه شد» و از یک جایی به بعد تبدیل می­‌شود به اینکه «چه می‌­شود».

🔹این روزها یک جمله کلیشه‌­ای را تقریباً از زبان همه یا اکثر آدم‌­ها می‌­شنویم: «قضاوت نکنید». مخصوصاً در صفحات مجازی و در کامنت پست­‌های جنجال­­‌برانگیز. قضاوت و ضربه ­خوردن از قضاوت هم یکی دیگر از درونمایه‌­های این کتاب است. بدون اینکه شرایط واقعی یک انسان را درنظر بگیریم با سرزنش کردن، او را وارد یک بن‌بست می‌کنیم. بن‌بستی که گاه بیرون آمدن از آن غیرممکن می‌شود. آدم‌­ها بیشتر مواقع نیازی به کمک دیگران ندارند. آنها فقط احتیاج به هم‌دردی دارند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پرسش‌هایی از رمان «دیلماج»

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹حمیدرضا شاه‌آبادی در کتابی با عنوان «دیلماج» زندگی مترجمی در زمان قاجار را روایت می‌کند. شاه‌آبادی چهره میرزا یوسف مستوفی را به نمایندگی از جامعه روشنفکری ایران در دوره قاجار ترسیم کرده است. دوره‌ای که جریان روشنفکری در ایران با تحصیل عده‌ای از جوانان فرنگ‌رفته در حال رشد و رویش بود. باسوادانی که غرب در نگاه آنان کعبه آمالی بود که در طلب وصال آن می‌کوشیدند و در صدد بودند تا ایران را هرچه بیشتر به آن مدینه فاضله شبیه کنند. بی‌آنکه به زیرساخت‌های فرهنگی و دینی کشور توجهی داشته باشند، الگوبرداری صرف از غرب را راهکار ترقی و پیشرفت می‌دانستند.

🔹از مسائل قابل توجه رمان «دیلماج»، چرخش ناگهانی شخصیت اصلی کتاب است. پرسشی که با مطالعه عاقبت میرزا یوسف به وجود می‌آید این است که آیا شاه‌آبادی با نشان دادن چنین چرخش غریبی در زندگی شخصیت رمانش سعی داشته به وضعیت پارادوکسیکالی اشاره کند که همواره گریبانگیر جریان روشنفکری ایران بوده است؟ اما پاسخ این سوال هرچه که باشد نمی‌تواند نحوه این صیرورت را توجیه کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جادو، طلسم، زنان و چیزهای دیگر

🖌#سمیه_جمالی نوشت:

🔹در مقدمه نویسنده «مرگامرگی» آمده قرار است داستان‌هایی بخوانیم از جادو و طلسم، از زنانی که برای حل مشکلات خود دست به سوی عوامل ماورايی می‌برند و این، موتیف و درون‌مایه تکرار شونده تمام قصه‌های «مرگامرگی» است. رئالیسم جادویی «مرگامرگی»، در برخی داستان‌ها به وضوح قابل تشخیص است؛ اما چندان اصراری به غریب بودن ندارد و چندان بعید از ذهن به نظر نمی‌رسد. گویا مدتی زیستن میان این اقوام و حضور در اقلیم و فرهنگ آنان چنین پیامدی می‌تواند داشته باشد.

🔹«مرگامرگی» مجموعه‌ای‌ست از ۲۲ داستان کوتاه. هسته اصلی خرافات، باورها، طلسم جادو و هر آنچه به این شکل می‌شود نام برد است اما هر کدام به شکلی. این نقطه قوت نویسنده است که در داستانی حول همین محور با طنازی می‌نویسد و در جایی ترس را به جان خواننده می‌ریزد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝سوگ‌تراپی

🖌#فاطمه_سادات_موسوی نوشت:

🔹کتاب «لنگرگاهی در شن روان» به جان‌پناهی از آن بازماندگان می‌ماند. کتابی که تجربیات سوگ را در سه بخش جستار، نامه‌نگاری و خاطره‌نویسی ارائه داده است. کتاب تلاش نویسندگانی است برای کنار آمدن با وضع و حال درونی خود که راهی جز نوشتن برای تسکین آلام خود نیافته‌اند. نویسنده در گیر و دار محدودیت‌های کرونایی از شرکت در مراسم عزاداری پدرش محروم شده است. زمانی که پیام‌های تسلیت به سمت او سرازیر شدند، به تنهایی سوگواری کرد و از نحوه مواجهه شوک شدن خود نوشته است. خاطرات پدر خود را در برش‌های زمانی مختلف نوشت.

🔹اگرچه روایت‌های کتاب نثر روان و جذابی دارند اما از من به شما نصیحت کتاب را با تانی و تامل بخوانید. به سادگی از کنار افسردگی، سردرگمی، بلاتکلیفی، هجوم ناگهانی و بی‌رحمانه عواطف انسان‌هایی که یک درد مشترک داشته‌اند عبور نکنید. توصیفات هولناک راویان را ذره‌ذره ببلعید و سر فرصت با شخصیت‌ها همذات‌پنداری کنید. «لنگرگاهی در شن روان» سوژه‌های خاصی را برای روایت کردن انتخاب کرده است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ماجرای یک حمله سایبری

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹رمان «برنامه‌نویس» نوشته وحید حسنی، رمانی در گونه معمایی و پلیسی است که طی آن با ماجرای علی تهامی دانشجوی کامپیوتر روبه‌رو می‌شویم. علی تهامی دانش و تبحر خاصی در هَک و ورود به سامانه‌های الکترونیکی دارد و می‌خواهد یک کار بزرگ انجام دهد. او با راهنمایی یکی از اساتیدش وارد یک پروژه امنیتی می‌شود و در این مسیر با حقایق زیادی از اتفاقات پیرامونش مواجه می‌شود.

🔹در «برنامه‌نویس» با رمانی طرف هستیم که پیرنگ آن چند لایه است و این لایه‌گان بودنِ روابط علی و معلولی در کل داستان، رمان را مستعد کرده تا موضوعات مختلف در آن امکان طرح داشته باشند. موضوعاتی که بهم پیوستگی دارند اما در عین حال محور و موضوع اصلی کتاب موضوع امنیتی نفوذ است. نویسنده موضوع اصلی را بهانه‌ای قرار داده است تا بر تکیه بر آن مسائلی چون اعتماد و اتکاء به نخبگان ایرانی،‌ اتمسفر علمی دانشگاه‌ها، فرار مغزها، امنیت و… را طرح کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝به شاخ نباتت قسم

🖌#احسان_رضایی نوشت:

🔹به جا آوردن سنت ۷۰۰ساله تفال به دیوان حافظ، مثل هر سنت دیگری، آداب و جزئیاتی دارد که کل حس و حال آن کار، به رعایت همین نکات ریز است. قدم اول و مهمترین بخش ماجرا، نیت فال است. نیت فال باید یک موضوع مشخص و معین باشد که درباره آن تردید داریم. یعنی اگر به نیت امتحان کردن حافظ چیزی بپرسیم که جوابش را می‌دانیم، این روش کار نمی‌کند. بعد از نیت باید فاتحه‌ای به روح خواجه شیراز فرستاد. بعضی‌ها نذر هم می‌کنند. رایج‌ترین نذرها، بردن شمع و نبات بر سر مزار خواجه و قسمت کردن آن بین حاضران است. بعد از نیت و فاتحه، خواجه را قسم می‌دهند. به این شکل که: «ای خواجه حافظ شیرازی، تو که دانای هر رازی، آینده ما را خوب بنوازی».

🔹اینکه چرا از بین همه شاعران، حافظ طرف مشورت ایرانیان قرار می‌گیرد، دلایل مختلفی دارد. بخشی از آن به خاطر شعر خود حافظ است. مثلا معروف است که حافظ، برخلاف دیگر اسطوره شعر فارسی، سعدی هرگز از زادگاهش بیرون نرفت. هرچه سعدی سیر آفاق کرد، حافظ در درون خودش تامل کرد. بازتاب همین نوع زندگی را در شعر او هم می‌شود دید.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝امشب پایان بی‌نوری است

🖌#طاهره_آشیانی نوشت:

🔹چای را سرد خورد. چشمانش را بست و دوباره باز کرد. صداهایی از دور آمد و نشست در گوشش. تا همین پارسال شب یلدایی داشت با شوهر و دخترکش. از یک هفته قبل با هم می‌رفتند خرید. شبِ چله قرمز می‌پوشیدند… انار می‌خوردند و هندوانه و آجیل. شام فسنجان می‌پخت، چه فسنجانی! چقدر می‌خندیدند. آن‌همه خنده و حرف خنده‌دار از کجا می‌آمد. دعوت هیچ‌کس را قبول نمی‌کردند. قرار این بود که شب چله خانه خودشان بمانند. بدون مهمان. خودشان باشند. سه‌نفری طولانی‌ترین شب سال را جشن بگیرند.

🔹هنوز از نهیب تنها بودن با دخترش تنش می‌لرزید. حالا رسیده بود به شب یلدا. با خودش گفت این شب را هم بگذرانم از سال دیگر همه‌چیز رو‌به‌راه می‌شود. نوروزی که در پیش است دیگر اذیت نمی‌شویم و رعنا به نبود پدر سر سفره هفت‌سین عادت کرده. یک‌بار آن را تجربه کرده...این یلدا هم می‌گذرد. نوروز و یلدای سال آینده او و دخترکش از رنج‌ها عبور کرده‌اند. دخترکش چه گناهی کرده که عاشقی نکند که در میان برگ‌های پاییز ندود تا در میان برف زمستانی آدم برفی درست نکند...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مفهومی به نام فقدان اراده ملت‌ها

🖌#سعیده_ملایی نوشت:

🔹نکته حایز اهمیت در رمان «دیلماج» شباهت جهان‌بینی نویسنده، حمیدرضا شاه‌آبادی و نجیب محفوظ نویسنده مصری در کتاب «سفرنامه ‌ابن‌فطومه» است. دو نویسنده با فاصله زمانی تقریبا زیاد و دو مختصات جغرافیایی متفاوت یکی در ایران و دیگری در مصر به توافقی معنایی دست پیدا می‌کنند و دو شخصیت با مختصات زیستی متفاوت اما با دغدغه‌های یکسان را می‌آفرینند.

🔹شرایط ناگوار زندگی در ایران مشروطه، دعوت به تقدیر برای حل مشکلات و از دست دادن معشوق… میرزا یوسف شخصیت اصلی «دیلماج» را خواسته یا ناخواسته در معرض یک سفر قرار می‌دهد و او را راهی مغرب زمین می‌کند، جایی که به قول او رمز ترقی مردم، جست‌وجوی سعادت انسان نه در آسمان که در زمین است. يوسف قانون و آزادی را گمشده ممالک شرق و کشورش می‌داند. اما او نيز با ناامیدی سفر خود را به پایان می‌رساند و در نهایت سرنوشت او با ابهام به پایان می‌رسد. در هر دو رمان علاوه بر تعارض بین ایمان به تقدیر و اعمال قانون، فقدان مفهوم اراده ملت‌ها را درک می‌کنیم.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝وقتی میرزا قاسمی یک «ما» را نجات می‌دهد

🖌#بهاره_جلالی نوشت:

🔹«کارنامه خورش» تلفیقی از خاطره‌ـ‌خودزندگی‌نامه‌نویسی، نوعی از داستان اول شخص، درآمدی بر آداب غذاخوری ایرانی و کتاب آشپزی‌ست. آغاز این کتاب با یک خاطره که به کلِ مجموعه رنگ روایت می‌زند شروع می‌شود؛ نادرمیرزا از شبی می‌نویسد که با همسرش به دنبال راهی برای گذراندن شب‌های طولانی بودند و به این فکر می‌اُفتند که برای هم چکامه (شعر) بگویند و این اثر از دل این سوالِ کدبانو که در ایران چند نوع خورشت وجود دارد شب به شب، مانند هزار و یک ‌شب، زاده شد و به اتمام رسید.

🔹«کارنامه خورش» لذتی جدای از آشپزی‌خوانیِ داستانی دارد. این کتاب سرشار از اطلاعات تاریخی موثق است. نویسنده «کارنامه خورش»، نادرمیرزا، یک شازده قجری مغضوب شده از عهد محمدشاه است که از قضا، برخلاف عمده شاهزاده‌های این خاندان، دانش‌دوست بوده و در دورانی که امارت تبریز را از خانواده‌اش ستانده‌اند و خود منصب مامور امور مالیاتی را از دست داده، به جای شکار و باده‌گساری، به تحریر کتبی چون «جغرافیای دارالسلطنه تبریز» و همین «کارنامه خورش» روی می‌آورد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نشستن پای آتش داستان یک خون‌شریک

🖌#پرستو_علی_عسگر_نجاد نوشت:

🔹داستان، داستان «حبیب» است؛ پسر نوجوان «قربان‌قصاب» که در روستای «بلوطک»، جایی در دامنه کوه آتشگاهی در افغانستان زندگی می‌کند. قوای روس به خاک وطن هجوم آورده؛ وطنی که زیر چکمه ارباب‌ها، خسته و لگدکوب، نفس بخورونمیری می‌کشیده و حالا باید کنار خان، با دشمن خان و رعیت بجنگد؛ به همان قاعده‌ای که نویسنده می‌گوید: «دشمن که بیاید، نمی‌پرسد چه‌کسی خان است و چه‌کسی دهقان.» نه آن‌که فکر کنید با یک رمان سیاه نفرینی مواجه‌اید! هرگز! «آتشگاه»، شیرین و خوش است؛ آن‌طور که بشود در یک نشست تمامش کرد.

🔹«آتشگاه» را که می‌خوانید، مدام باید چشم‌هایتان را ببندید و به احمد مدقق بگویید: «چه خوش می‌گویی!»؛ چون او همان است که چند مشت قند شیرین فارسی دَری توی جیب‌هایش دارد و آن‌ها را هنرمندانه لای داستان‌هایش جاساز می‌کند. آتشگاه، داستانی هم به موازات ماجرای حبیب و آتش رنگی‌اش دارد. کتاب می‌گوید باید به مفهوم آتش، این ناجی همه‌فن‌حریف داستان بیشتر بیندیشیم؛ آتشی که هم سرگرم می‌کند و می‌خنداند، هم می‌سوزاند و مبهوت می‌کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝معجونی از هیجانات رام‌نشدنی یک نوجوان

🖌#شیدا_اسلامی نوشت:

🔹جمشید خانیان در رمان «در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد» معجونی از هیجانات رام‌نشدنی یک نوجوان را به خورد خواننده خود می‌دهد؛ نوجوانی که در آبادان زندگی می‌کند. زبان روایت خانیان، خطی است و در رنگ‌آمیزی جنوبی فضا، الزامات جلب حس صمیمیت و قرابت مخاطب با داستان را رعایت می‌کند؛ جوری که مخاطب به‌زودی و خوبی خود را در کوچه‌ها و خیابان‌های آبادان می‌یابد. ژرف‌نگری و غور نویسنده در دنیای نوجوانی، زیبایی‌شناسی پخته و ارتقا یافته او در گزینش بخش‌های جذاب و آزمودگی قلمش در بیان پنهان‌ترین و شورانگیزترین احساسات بشری همه دست به دست هم داده‌اند تا خانیان هم در ساختاربندی روایت موفق ظاهر شود و هم در مضمون‌نمایی آن.

🔹او در گزینش واژگان به‌گونه‌ای عمل می‌کند که جمعشان تصویرهایی بسازد که نه‌تنها بومی، که ملی و بلکه جهانی درک شود. شناسنامه ادبی خانیان حکم می‌کند او در جولان بی‌محابایش در میدانی که کمتر نویسنده‌ای پا بدان می‌گذارد، عشق و نوجوانی را در طرز ایستادن‌های «کلینت ایستوود»ی در گوشه‌ای از آبادان ترسیم کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝محرومیت تاریخ از بازروایی جذاب داستانی

🖌#فاطمه_چگنی نوشت:

🔹با خواندنِ «دیلماج»، بیوگرافی‌های متعددی که از «راسپوتین» خوانده بودم به ذهنم آمد که یکی از آن‌ها نوشته ادوارد راژینسکی و با ترجمه بیژن اشتری از نشر ثالث منتشر شده. کافی‌ست چنین اثری، یا آثار مشابهش را خوانده باشید تا متوجه نقص‌های عمیق «دیلماج» بشوید، مخصوصا اینکه «دیلماج» در فرمی مشابه یک بیوگرافی نوشته شده که توضیحات نویسنده در میان تکه‌های یادداشت‌های «مستند» و برای تکمیل بیان شده‌اند. راسپوتینِ راژینسکی به خوبی از عهده تبدیل تاریخ از گزاره‌های سرد ردوبدل‌شده میانِ مردهای سیاست‌زده به پدیده‌ای در عمقی بیشتر برآمده است. و در حقیقت، این روایتِ درستِ تاریخ است.

🔹«دیلماج» ملغمه‌ای ناتمام از مرثیه‌ای عاشقانه و تلاشی ناکام برای راز آلودن کردنِ شخصیت اصلی رمان، میرزا یوسف ملقب به دیلماج است. نیمی از رمان به «شعر» عاشقانه می‌گذرد و ناگهان دیلماج خود را در دامانِ لژ فراماسونری ایران می‌یابد که در ایران، یکی از ناشناخته‌ترین نام‌ها و مکاتب است.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جان‌پناهی کلاسیک در روزگار مدرن

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹«آلیور تویست» با گذشت نزدیک به دو قرن از تولدش همچنان خواندنی است. دیکنز داستان آلیور یتیم را، که در نوانخانه بزرگ می‌شود و از آنجا می‌گریزد تا سرنوشتش را بسازد، چنان خوب روایت می‌کند که به سختی می‌توانیم بپذیریم این اثر را در بیست‌وشش سالگی نوشته است. چارلز دیکنز با مختصات داستان‌نویسی به خوبی آشناست. تمام عناصر در جای درستی از داستان قرار گرفته‌اند و حتی حذف پاراگرافی از اثر ممکن نیست و پر بیراه نیست اگر بگوییم «آلیور تویست»، خود کلاس درس نویسندگی است.

🔹تقدیر نقش پررنگی در جهان داستان ایفا می‌کند و همین، از دیگر ویژگی‌های آثار کلاسیک است. اما این نقش پررنگ تقدیر و سرنوشت در «آلیور تویست»، بدان معنا نیست که توالی منطقی حوادث زیر سوال برود و نویسنده از آن غافل شود. «احد علیقیان» در مورد این اثر می‌گوید: «آلیور تویست همه عناصر رمان مدرن را دارد؛ به‌جز یک‌ عنصر که خودآگاهی باشد.» همین عدم وجود خودآگاهی در آلیور، مهم‌ترین مشخصه کلاسیک جهان کتاب است. شاید همین داستان‌های کلاسیک آخرین پناه انسان خسته مدرن باشند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مشابه این کتاب پیدا نمی‌شود

🖌#معصومه_سعادت نوشت:

🔹«وقتی به من می‌رسی» کتابی است که آدم را به فکر فرو می‌برد، اما نه به صورتی که مخاطبش احساس افسردگی کند. ممکن است نوجوانانی که به خواندن کتاب‌های شاد که در آن همه چیز سر جای خودش قرار دارد، عادت دارند، از این کتاب خوششان نیاید، اما برای خواننده‌ای که با فراغ بال به سراغ این کتاب می‌آید، «وقتی به من می‌رسی» یک کتاب چالش‌برانگیز است. کتابی که مشابه آن را در بازار نشر امروز پیدا نخواهید کرد.

🔹اواخر دهه هفتاد میلادی است و یک سری اتفاقات غیر قابل باور دارد رخ می‌دهد. یک روز وقتی میراندا و دوستش سال دارند از مدرسه به خانه می‌روند، کسی به شکم سال مشت می‌کوبد و دوستی سال و آماندا همان‌جا تمام می‌شود. ولی اتفاقات عجیب زندگی آماندا به مشت وسط شکم سال ختم نمی‌شود و بعد از پیدا کردن دوستان جدیدش، یک سری یادداشت‌های عجیب به دست آماندا می‌رسد. آماندا نمی‌تواند حدس بزند چه کسی این یادداشت‌ها را می‌نویسد، اما برایش مثل روز روشن است که نویسنده یادداشت‌ها چیزهایی را می‌داند که هیچ کس دیگری نمی‌داند...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.