📝جلال دنیایم را عوض کرد
🖌#طاهره_آشیانی نوشت:
🔹جلال دنیایم را عوض کرد. جلال قصه و درام را به دنیایم وارد کرد. بعد از آن بود که همه چیز را از زاویه روایت و داستان دیدم و میبینم. بعد از «مدیر مدرسه» بود که دیگر کتابهای طلایی و افسانههایی که کتاب میشدند و حتی هزار و یکشب را کنار گذاشتم. با هر کسی میخواستم دوست شوم از او میپرسیدم جلال آلاحمد را میشناسی؟ یا کتاب «مدیر مدرسه» را خواندهای؟ و از همینجا بود که دوستیابی و دوست پیدا کردن روز به روز سختتر شد.
🔹تصمیم من این بود مثل او بنویسم؛ ساده و روان و قابل باور. بعدها که همینگویخوان شدم و درباره نثرش زیاد شنیدم وخواندم که نثر روزنامهای را وارد داستاننویسی کرده با خودم گفتم «جلال» ما هم همین کار را کرد…وقتی دانشجو شدم و به تهران آمدم که سینما بخوانم همه همدورهایهایم در باغ فردوس و مرکز فیلمسازی؛ جلالخوان بودند و از این بابت قحطی آدم نداشتم که با آنها از جلال بگویم و تاثیری که بر ادبیات داشته، بر شخصیت آدمها داشته، بر من داشته که در کوچه پسکوچههای نیشابور بزرگ شده بودم...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#طاهره_آشیانی نوشت:
🔹جلال دنیایم را عوض کرد. جلال قصه و درام را به دنیایم وارد کرد. بعد از آن بود که همه چیز را از زاویه روایت و داستان دیدم و میبینم. بعد از «مدیر مدرسه» بود که دیگر کتابهای طلایی و افسانههایی که کتاب میشدند و حتی هزار و یکشب را کنار گذاشتم. با هر کسی میخواستم دوست شوم از او میپرسیدم جلال آلاحمد را میشناسی؟ یا کتاب «مدیر مدرسه» را خواندهای؟ و از همینجا بود که دوستیابی و دوست پیدا کردن روز به روز سختتر شد.
🔹تصمیم من این بود مثل او بنویسم؛ ساده و روان و قابل باور. بعدها که همینگویخوان شدم و درباره نثرش زیاد شنیدم وخواندم که نثر روزنامهای را وارد داستاننویسی کرده با خودم گفتم «جلال» ما هم همین کار را کرد…وقتی دانشجو شدم و به تهران آمدم که سینما بخوانم همه همدورهایهایم در باغ فردوس و مرکز فیلمسازی؛ جلالخوان بودند و از این بابت قحطی آدم نداشتم که با آنها از جلال بگویم و تاثیری که بر ادبیات داشته، بر شخصیت آدمها داشته، بر من داشته که در کوچه پسکوچههای نیشابور بزرگ شده بودم...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پازل با شکوه زندگی میسون
🖌#معصومه_سعادت نوشت:
🔹«حقیقت آنطور که میسون باتل گفت» رمانی خوشخوان است که پسرکی ده ساله روایتش میکند. داستان این کتاب پر از ماجراهای کوچک است. چند راز کوچک و بزرگ که باید روشن شوند، قلدرهایی که میسون هر روز با آنها سر و کله میزند، رویاها و آرزوهایی که میسون بعد از فوت دوستش فراموششان کرده و حالا با پیدا کردن یک دوست جدید دارد دوباره پیدایشان میکند.
🔹میسون باتل آن قدر شخصیت جالبی دارد که شما دلتان میخواهد بدانید که چطور مشکلاتش را پشت سر میگذارد و مطمئن باشید از تمام کردن کتاب، لذت میبرید. این رمان هم مثل بیشتر رمانهای نوجوان پایانی شاد دارد، اما دانستن این موضوع باعث نمیشود که شما آخر کتاب غافلگیر نشوید یا اشک در چشمتان ننشیند! لزلی کانر موضوعاتی را کنار هم چیده است که به نظر بیربط میآیند، سیبها، خانه درختی، اژدها، خوانش پریشی، قلدری، ویلچیر، سگ هودینی، رنگها، قتل، ابزارآلات، خریدهای آنلاین و….، اما این موضوعات در کنار هم، پازلی را شکل دادهاند که واقعا باشکوه است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#معصومه_سعادت نوشت:
🔹«حقیقت آنطور که میسون باتل گفت» رمانی خوشخوان است که پسرکی ده ساله روایتش میکند. داستان این کتاب پر از ماجراهای کوچک است. چند راز کوچک و بزرگ که باید روشن شوند، قلدرهایی که میسون هر روز با آنها سر و کله میزند، رویاها و آرزوهایی که میسون بعد از فوت دوستش فراموششان کرده و حالا با پیدا کردن یک دوست جدید دارد دوباره پیدایشان میکند.
🔹میسون باتل آن قدر شخصیت جالبی دارد که شما دلتان میخواهد بدانید که چطور مشکلاتش را پشت سر میگذارد و مطمئن باشید از تمام کردن کتاب، لذت میبرید. این رمان هم مثل بیشتر رمانهای نوجوان پایانی شاد دارد، اما دانستن این موضوع باعث نمیشود که شما آخر کتاب غافلگیر نشوید یا اشک در چشمتان ننشیند! لزلی کانر موضوعاتی را کنار هم چیده است که به نظر بیربط میآیند، سیبها، خانه درختی، اژدها، خوانش پریشی، قلدری، ویلچیر، سگ هودینی، رنگها، قتل، ابزارآلات، خریدهای آنلاین و….، اما این موضوعات در کنار هم، پازلی را شکل دادهاند که واقعا باشکوه است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مشت این کتاب باز است
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹ما در کتاب «چهل و یکم» با یک واقعه تاریخی که همان متحدالشکل شدن لباسها و کشتار گوهرشاد است، مواجهیم. از این نظر کتاب حرف تازهای ندارد جز اینکه روایتی از یکی از شخصیتهای حاضر در واقعه ماجرا را برای خواننده بازگو میکند. آن هم شخصیتی که علیرغم میل باطنی در ماجرایی دست دارد که نتیجهاش ریخته شدن خون افراد است، هرچند که ادریس در واقعه ظاهرا نقشی نداشته و اصطلاحا مامور بوده و معذور!
🔹باید گفت داستان تاریخی با رفتن به درون حفرههای تاریخ روایتش را میسازد. به این معنا که نویسنده آنجایی میایستد و سخن میگوید که تاریخ سکوت کرده و دستش خالی است. این هنر نویسنده است که داستانش را در این موقعیت شکل دهد و آن را با روایت تاریخ گره بزند تا باورپذیر باشد. اما در کتاب «چهل و یکم» خبری از این اتفاق نیست و ما یک روایت تخت بدون فراز و فرود از تاریخ را شاهدیم که چیزی اضافه بر آن چیزهایی که با یک جستجو در اینترنت میتوان پیدا کرد، ندارد.
🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹ما در کتاب «چهل و یکم» با یک واقعه تاریخی که همان متحدالشکل شدن لباسها و کشتار گوهرشاد است، مواجهیم. از این نظر کتاب حرف تازهای ندارد جز اینکه روایتی از یکی از شخصیتهای حاضر در واقعه ماجرا را برای خواننده بازگو میکند. آن هم شخصیتی که علیرغم میل باطنی در ماجرایی دست دارد که نتیجهاش ریخته شدن خون افراد است، هرچند که ادریس در واقعه ظاهرا نقشی نداشته و اصطلاحا مامور بوده و معذور!
🔹باید گفت داستان تاریخی با رفتن به درون حفرههای تاریخ روایتش را میسازد. به این معنا که نویسنده آنجایی میایستد و سخن میگوید که تاریخ سکوت کرده و دستش خالی است. این هنر نویسنده است که داستانش را در این موقعیت شکل دهد و آن را با روایت تاریخ گره بزند تا باورپذیر باشد. اما در کتاب «چهل و یکم» خبری از این اتفاق نیست و ما یک روایت تخت بدون فراز و فرود از تاریخ را شاهدیم که چیزی اضافه بر آن چیزهایی که با یک جستجو در اینترنت میتوان پیدا کرد، ندارد.
🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝زیرپوست پاکستان
🖌#سیده_مریم_طیار نوشت:
🔹رمان «نبرد تیلهها» بسیار خوشخوان است و صمیمانه نگاشته شده. آنقدر فضاسازی و شخصیتپردازی رمان، دقیق و زیبا انجام شده که مخاطب پس از خواندن رمان، احساس میکند او هم روزگاری دراز در خیابان علمدار کویته زیسته و آن مردم دوستداشتنی و خونگرم را از نزدیک دیده است. او هم با چشم خود شاهد تنشها بوده و همراه با شخصیت رمان، بزرگ شده است. مخاطب با شروع رمان، همراه با اکبر، کودکی میکند؛ همراه با او از اینکه نصیرالدین را از دست داده شوکه میشود و ناخودآگاه اشکش فرو میریزد...
🔹نامی که برای رمان انتخاب شده، بسیار مناسب و متناسب با محتوای استعاری پیاده شده در رمان است و هوش سرشار نویسنده را نشان میدهد. این هوشمندی در افتتاحیه کوتاه، جذاب و پرکشش رمان نیز خودش را به رخ میکشد. طراحی شخصیتهای گیرا و دوستداشتنی، صداقت در بیان حقایق تلخ و شیرین و همچنین دیالوگهای قابل باور که با زیرکی بخشی از بار شخصیتپردازی رمان را نیز به دوش میکشند، از دیگر ویژگیهای مثبت این رمان جذاب است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#سیده_مریم_طیار نوشت:
🔹رمان «نبرد تیلهها» بسیار خوشخوان است و صمیمانه نگاشته شده. آنقدر فضاسازی و شخصیتپردازی رمان، دقیق و زیبا انجام شده که مخاطب پس از خواندن رمان، احساس میکند او هم روزگاری دراز در خیابان علمدار کویته زیسته و آن مردم دوستداشتنی و خونگرم را از نزدیک دیده است. او هم با چشم خود شاهد تنشها بوده و همراه با شخصیت رمان، بزرگ شده است. مخاطب با شروع رمان، همراه با اکبر، کودکی میکند؛ همراه با او از اینکه نصیرالدین را از دست داده شوکه میشود و ناخودآگاه اشکش فرو میریزد...
🔹نامی که برای رمان انتخاب شده، بسیار مناسب و متناسب با محتوای استعاری پیاده شده در رمان است و هوش سرشار نویسنده را نشان میدهد. این هوشمندی در افتتاحیه کوتاه، جذاب و پرکشش رمان نیز خودش را به رخ میکشد. طراحی شخصیتهای گیرا و دوستداشتنی، صداقت در بیان حقایق تلخ و شیرین و همچنین دیالوگهای قابل باور که با زیرکی بخشی از بار شخصیتپردازی رمان را نیز به دوش میکشند، از دیگر ویژگیهای مثبت این رمان جذاب است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝روایتِ جذاب از تاریخِ نهچندان جذاب
🖌#مهدی_خانعلی_زاده نوشت:
🔹«دیلماج» روایتی خیالی از شخصیتی به نام «میرزا یوسفخان مستوفی» است که در اوج تحولات سیاسی ایران در سالهای پایانی حکومت قاجار، ناخواسته وارد یک مسیرِ عجیب و غریب میشود و در میانه راه مهاجرت به فرنگ و حضور در محافل مخفی، دچار تغییرات جدی در شخصیت میشود. دوره تاریخیای که آقای نویسنده برای قصهگویی خود انتخاب کرده، دوران جذابی در تاریخ معاصر ایران نیست؛ دورانی که استبداد قجری در کنار بیکفایتی آن به اوج رسیده و شعلههای بیداری مردم و تلاش برای بازسازی وطن هم به ضرب گلوله و البته ترویج جهل در میان افکار عمومی، به خاموشی گراییده است.
🔹هوشمندی نویسنده در دست گذاشتن بر روی یکی از شخصیتهای واقعیِ این دوران تاریخی و پرداخت خیالی به روندهای مرتبط با وی، اولین گام درخشانی است که توسط شاهآبادی برداشته شده تا «دیلماج» از لبِ تیغ و مرزِ باریکِ یک کتابِ تاریخیِ ایدئولوژیک، به امان و سلامت عبور کند و تبدیل به یک رمانِ جذاب و خواندنی شود.
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#مهدی_خانعلی_زاده نوشت:
🔹«دیلماج» روایتی خیالی از شخصیتی به نام «میرزا یوسفخان مستوفی» است که در اوج تحولات سیاسی ایران در سالهای پایانی حکومت قاجار، ناخواسته وارد یک مسیرِ عجیب و غریب میشود و در میانه راه مهاجرت به فرنگ و حضور در محافل مخفی، دچار تغییرات جدی در شخصیت میشود. دوره تاریخیای که آقای نویسنده برای قصهگویی خود انتخاب کرده، دوران جذابی در تاریخ معاصر ایران نیست؛ دورانی که استبداد قجری در کنار بیکفایتی آن به اوج رسیده و شعلههای بیداری مردم و تلاش برای بازسازی وطن هم به ضرب گلوله و البته ترویج جهل در میان افکار عمومی، به خاموشی گراییده است.
🔹هوشمندی نویسنده در دست گذاشتن بر روی یکی از شخصیتهای واقعیِ این دوران تاریخی و پرداخت خیالی به روندهای مرتبط با وی، اولین گام درخشانی است که توسط شاهآبادی برداشته شده تا «دیلماج» از لبِ تیغ و مرزِ باریکِ یک کتابِ تاریخیِ ایدئولوژیک، به امان و سلامت عبور کند و تبدیل به یک رمانِ جذاب و خواندنی شود.
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پای صحبتهای نخستوزیر سیاه
🖌#عرفانه_معینی نوشت:
🔹دکتر الهی از سوی مجله «تهران مصور» انتخاب شد تا به سراغ شخصی برود و با او مصاحبه کند که تاریخ معاصر همواره کوشیده است تا او را مانند کابینهای که تشکیل داد، «سیاه» معرفی کند؛ اکنون نتیجه آن مصاحبهها تحت عنوان کتابی به نام «سید ضیا عامل کودتا» در دسترس است؛ البته به غیر از مصاحبههایی که او با شخص سیدضیا داشته، کتاب شامل بخشهای دیگری هم میشود از جمله گفتههای کلنل کاظم خان سیاح و محمد ساعد مراغهای درباره سید ضیا.
🔹آنچه که در طول مصاحبه توجه مخاطب را جلب میکند صراحت کلام سید ضیا است. او بدون هیچ ابایی درباره رابطه و طرز فکرش نسبت به انگلستان صحبت میکند و در مصاحبه اول وقتی از او میپرسند که چرا شما طرفدار انگلیسها هستید اینطور جواب میدهد: «تاریخ سیصد ساله اخیر نشان داده و ثابت کرده است که انسان در دوستی با انگستان ضرر میکند… اما دشمنی با انگلستان موجب محو او میشود… در تمام مدت زندگیام، ضرر این دوستی را کشیدهام اما حاضر نشدهام محو شوم».
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#عرفانه_معینی نوشت:
🔹دکتر الهی از سوی مجله «تهران مصور» انتخاب شد تا به سراغ شخصی برود و با او مصاحبه کند که تاریخ معاصر همواره کوشیده است تا او را مانند کابینهای که تشکیل داد، «سیاه» معرفی کند؛ اکنون نتیجه آن مصاحبهها تحت عنوان کتابی به نام «سید ضیا عامل کودتا» در دسترس است؛ البته به غیر از مصاحبههایی که او با شخص سیدضیا داشته، کتاب شامل بخشهای دیگری هم میشود از جمله گفتههای کلنل کاظم خان سیاح و محمد ساعد مراغهای درباره سید ضیا.
🔹آنچه که در طول مصاحبه توجه مخاطب را جلب میکند صراحت کلام سید ضیا است. او بدون هیچ ابایی درباره رابطه و طرز فکرش نسبت به انگلستان صحبت میکند و در مصاحبه اول وقتی از او میپرسند که چرا شما طرفدار انگلیسها هستید اینطور جواب میدهد: «تاریخ سیصد ساله اخیر نشان داده و ثابت کرده است که انسان در دوستی با انگستان ضرر میکند… اما دشمنی با انگلستان موجب محو او میشود… در تمام مدت زندگیام، ضرر این دوستی را کشیدهام اما حاضر نشدهام محو شوم».
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹فهم جهان برابر است با رمزگشایی از آن شکلهای آشکار شدهای که، چه کلامی و چه غیرکلامی، همچون متنهایی تلقی میشوند که گویی میخواهند چیزی بگویند. در واقع جهان را رمزگشایی کرده، همچون کتابی که میخواهد چیزی بگوید، مورد خوانش قرار میدهیم. «پروژه پدری» در واقع با این نگاه قابلیت فهم، تحلیل و معرفی دارد. مثل اینکه بپذیریم رابطه پدران و فرزندانشان یک برگ از کتاب زندگی است که باید نشانهشناسی شود و با او مانند یک رازوارگی برخورد کرد و سعی کرد آن را کشف کرد.
🔹شروع کتاب با مقدمهای جذاب از فاطمه ستوده یک مدخل کامل با یک دعوت وسوسهکننده برای شروع کتاب است. ستوده در همین مدخل با صمیمت پرده از حیرت خودش در مواجهه با احساسات پدرانه مردان نویسنده و جوان این مجموعه برمیدارد. در غالب روایتها بارها به این موضوع اشاره شده است که در روند والدی هیچکس حواسش به مردان و پدران نیست. گو اینکه پیشفرض همه ما این است سکوت مردان یعنی رضایت آنها. یعنی همه چیز رو به راه است. آیا مردان نیاز به گفتن و شنیده شدن ندارند؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹فهم جهان برابر است با رمزگشایی از آن شکلهای آشکار شدهای که، چه کلامی و چه غیرکلامی، همچون متنهایی تلقی میشوند که گویی میخواهند چیزی بگویند. در واقع جهان را رمزگشایی کرده، همچون کتابی که میخواهد چیزی بگوید، مورد خوانش قرار میدهیم. «پروژه پدری» در واقع با این نگاه قابلیت فهم، تحلیل و معرفی دارد. مثل اینکه بپذیریم رابطه پدران و فرزندانشان یک برگ از کتاب زندگی است که باید نشانهشناسی شود و با او مانند یک رازوارگی برخورد کرد و سعی کرد آن را کشف کرد.
🔹شروع کتاب با مقدمهای جذاب از فاطمه ستوده یک مدخل کامل با یک دعوت وسوسهکننده برای شروع کتاب است. ستوده در همین مدخل با صمیمت پرده از حیرت خودش در مواجهه با احساسات پدرانه مردان نویسنده و جوان این مجموعه برمیدارد. در غالب روایتها بارها به این موضوع اشاره شده است که در روند والدی هیچکس حواسش به مردان و پدران نیست. گو اینکه پیشفرض همه ما این است سکوت مردان یعنی رضایت آنها. یعنی همه چیز رو به راه است. آیا مردان نیاز به گفتن و شنیده شدن ندارند؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝بیعدالتی تمام نشده!
🖌#فاطمه_نخلی_زاده نوشت:
🔹داستان از آنجا شروع میشود که یک خوک در گشت و گذار روزانهش کودکی را به قتل میرساند. در پی این حادثه، مردم آن منطقه در جستوجوی عامل قتل، به او میرسند که با دندانهای خونآلوده، زیر درختی در حال استراحت است. پس او را دستگیر میکنند تا دادگاه داوری کند و عدالت جاری شود. اگرچه موضوع داستان فضای غریب نوشتههای کافکا را تداعی میکند اما نویسنده در مقدمه کتابش اشاره میکند که ایده نوشتن کتاب برگرفته از واقعیت است و آن را از اسنادی گرفته که نشان میدهند از قرن سیزده تا هجدهم میلادی در اروپا و بهطور خاص در فرانسه برای حیوانات نیز به شکل انسانها دادگاه برگزار میشده تا عدالت و داوری برقرار گردد.
🔹در بخش موخره «محاکمه خوک»، نویسنده نمونهای از به بازی گرفتن وحشیانه خوکها را میآورد تا به آنانی که تصور میکند دوران آن بیعدالتیها به سرآمده یادآوری کند که جنایتها و بیعدالتیهای انسانها نسبت به حیوانات یا در معنای کاملتر، نسبت به فرودستانشان همچنان ادامه دارد و تنها شکل آن عوض شده است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_نخلی_زاده نوشت:
🔹داستان از آنجا شروع میشود که یک خوک در گشت و گذار روزانهش کودکی را به قتل میرساند. در پی این حادثه، مردم آن منطقه در جستوجوی عامل قتل، به او میرسند که با دندانهای خونآلوده، زیر درختی در حال استراحت است. پس او را دستگیر میکنند تا دادگاه داوری کند و عدالت جاری شود. اگرچه موضوع داستان فضای غریب نوشتههای کافکا را تداعی میکند اما نویسنده در مقدمه کتابش اشاره میکند که ایده نوشتن کتاب برگرفته از واقعیت است و آن را از اسنادی گرفته که نشان میدهند از قرن سیزده تا هجدهم میلادی در اروپا و بهطور خاص در فرانسه برای حیوانات نیز به شکل انسانها دادگاه برگزار میشده تا عدالت و داوری برقرار گردد.
🔹در بخش موخره «محاکمه خوک»، نویسنده نمونهای از به بازی گرفتن وحشیانه خوکها را میآورد تا به آنانی که تصور میکند دوران آن بیعدالتیها به سرآمده یادآوری کند که جنایتها و بیعدالتیهای انسانها نسبت به حیوانات یا در معنای کاملتر، نسبت به فرودستانشان همچنان ادامه دارد و تنها شکل آن عوض شده است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝این کتاب عصا قورت نداده
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹«برف و آفتاب» بازنویسی قصه بیژن و منیژه از شاهنامه است. داستان بیژن و منیژه از آن داستانهای عاشقانه اصیلی ایرانی است که روایت دلدادگی است و البته صفات عالی در این دلدادگی مشهود است. حسنزاده از آنجا که شخصیتهای کتابش در دسته اسطورهها قرار دارند، سعی کرده هم وجه اسطورهای آنها را در شخصیتپردازی رعایت کند و هم ویژگیهایی به آنها نسبت دهد که تفکیکشان از هم در مسیر داستان راحت باشد. مثلا تکیهکلام «آی… آی… آی…» از زبان بیژن یا آوازی که منیژه میخواند که البته در لحن بیژن نوعی طنز دلچسب هم نهفته است همه باعث میشود که خواننده نسبت به کتاب حس خوبی پیدا کند. در واقع تمانم این نکات موجب میشود که با یک داستان بازنویسی شده عصاقورت داده طرف نباشیم و سرزندگیهای آن خواننده را به خود میخواند.
🔹فضاسازی کردن و باورپذیر کردن اسطورهها دیگر نکتهای است که در «برف و آفتاب» به چشم میآید. نویسنده تلاش کرده تا آنجا که اقتضائات یک داستان نوجوان اجازه میدهد به فضاسازی از محیط و جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده دست بزند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹«برف و آفتاب» بازنویسی قصه بیژن و منیژه از شاهنامه است. داستان بیژن و منیژه از آن داستانهای عاشقانه اصیلی ایرانی است که روایت دلدادگی است و البته صفات عالی در این دلدادگی مشهود است. حسنزاده از آنجا که شخصیتهای کتابش در دسته اسطورهها قرار دارند، سعی کرده هم وجه اسطورهای آنها را در شخصیتپردازی رعایت کند و هم ویژگیهایی به آنها نسبت دهد که تفکیکشان از هم در مسیر داستان راحت باشد. مثلا تکیهکلام «آی… آی… آی…» از زبان بیژن یا آوازی که منیژه میخواند که البته در لحن بیژن نوعی طنز دلچسب هم نهفته است همه باعث میشود که خواننده نسبت به کتاب حس خوبی پیدا کند. در واقع تمانم این نکات موجب میشود که با یک داستان بازنویسی شده عصاقورت داده طرف نباشیم و سرزندگیهای آن خواننده را به خود میخواند.
🔹فضاسازی کردن و باورپذیر کردن اسطورهها دیگر نکتهای است که در «برف و آفتاب» به چشم میآید. نویسنده تلاش کرده تا آنجا که اقتضائات یک داستان نوجوان اجازه میدهد به فضاسازی از محیط و جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده دست بزند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آیشمن مامور بود و معذور!
🖌#نیما_اکبرخانی نوشت:
🔹کتاب «آیشمن در اورشلیم» در واقع گزارش و روزنوشتهای نویسنده است از حضور در تمامی جلسات یک دادگاه طولانی. دادگاهی که آرنت از همان ابتدا در دادگاه بودنش و بیطرفیاش تشکیک میکند و معتقد است این دادگاه از همان ابتدا نتیجهاش معلوم است. آیشمن با هیچ فرضی محتمل نیست بیگناه شناخته شود و ممکن نیست صهیونیستها اجازه هدر رفتن آن همه پولی که خرج موساد کردهاند را بدهند.
🔹آیشمن بروکراتی فرومایه است که صرفا برای رشد و پیشرفت در دستگاه حکومت به عضویت حزب و اساس درآمده و فقط و فقط کار اداری کرده است. متاسفانه درست خواندید. آیشمن فقط کار اداری انجام داده است. در دادگاه دفاع میکند و محکم بر سر موضع خود میایستد که من مامور بودم و معذور و اگر میتوانید فقط و فقط یک نفر را معرفی کنید که من کشته باشم. از منظری دیگر راست میگوید، مگر نامهنگاری اداری و پاسخ دادن به مکاتبات را میشود به عنوان فعل قتل در نظر گرفت؟ همه حرف آرنت هم همین است. بالاخره میخواهیم بپذیریم که چیزی به نام مامور و معذور وجود دارد؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#نیما_اکبرخانی نوشت:
🔹کتاب «آیشمن در اورشلیم» در واقع گزارش و روزنوشتهای نویسنده است از حضور در تمامی جلسات یک دادگاه طولانی. دادگاهی که آرنت از همان ابتدا در دادگاه بودنش و بیطرفیاش تشکیک میکند و معتقد است این دادگاه از همان ابتدا نتیجهاش معلوم است. آیشمن با هیچ فرضی محتمل نیست بیگناه شناخته شود و ممکن نیست صهیونیستها اجازه هدر رفتن آن همه پولی که خرج موساد کردهاند را بدهند.
🔹آیشمن بروکراتی فرومایه است که صرفا برای رشد و پیشرفت در دستگاه حکومت به عضویت حزب و اساس درآمده و فقط و فقط کار اداری کرده است. متاسفانه درست خواندید. آیشمن فقط کار اداری انجام داده است. در دادگاه دفاع میکند و محکم بر سر موضع خود میایستد که من مامور بودم و معذور و اگر میتوانید فقط و فقط یک نفر را معرفی کنید که من کشته باشم. از منظری دیگر راست میگوید، مگر نامهنگاری اداری و پاسخ دادن به مکاتبات را میشود به عنوان فعل قتل در نظر گرفت؟ همه حرف آرنت هم همین است. بالاخره میخواهیم بپذیریم که چیزی به نام مامور و معذور وجود دارد؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝حکایت انتخابهای زندگی
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«یکی میان زندگی ما راه میرود» حکایت انتخاب آدمهای قصهاش است. انتخاب و نتیجهای که ناگزیر بر انتخاب مترتب است و بر آن بار میشود و اتفاقا همان است که شخص و زندگیاش را میسازد. بزنگاههایی که ناچاریم در آنها دست به حذف و برگزیدن بزنیم و در سالمندیمان سر فرصت بنشینیم و به آن انتخاب و حذفها و نتایجش بنگریم. این رمان شامل داستانهای موازی است که مانند سایر رمانهای شبیه خودش بناست در جایی از داستان و در نقطهای مشترک این داستانها و شخصیتها با هم تلاقی کنند.
🔹رمانهایی که به شکل موازی روایت میشوند مستعد پرش روایت هستند. یعنی گسلها و حفرههایی که در بخشهایی از رمان به شکل ناخودآگاه از اراده نویسنده ایجاد میشود. این امر ناشی از فاصلهایست که میان روایتها با داستان موازی رخ میدهد. اما در رمان «یکی میان زندگی ما راه میرود» از این پرش خبری نیست و در واقع هر سه داستان در کنار هم و به تنهایی از انسجام کافی و اقناعی برخوردار هستند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«یکی میان زندگی ما راه میرود» حکایت انتخاب آدمهای قصهاش است. انتخاب و نتیجهای که ناگزیر بر انتخاب مترتب است و بر آن بار میشود و اتفاقا همان است که شخص و زندگیاش را میسازد. بزنگاههایی که ناچاریم در آنها دست به حذف و برگزیدن بزنیم و در سالمندیمان سر فرصت بنشینیم و به آن انتخاب و حذفها و نتایجش بنگریم. این رمان شامل داستانهای موازی است که مانند سایر رمانهای شبیه خودش بناست در جایی از داستان و در نقطهای مشترک این داستانها و شخصیتها با هم تلاقی کنند.
🔹رمانهایی که به شکل موازی روایت میشوند مستعد پرش روایت هستند. یعنی گسلها و حفرههایی که در بخشهایی از رمان به شکل ناخودآگاه از اراده نویسنده ایجاد میشود. این امر ناشی از فاصلهایست که میان روایتها با داستان موازی رخ میدهد. اما در رمان «یکی میان زندگی ما راه میرود» از این پرش خبری نیست و در واقع هر سه داستان در کنار هم و به تنهایی از انسجام کافی و اقناعی برخوردار هستند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آواز دل زنان در دستگاه خون
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹قصه حوض هم اولش خون است و هم آخرش. خون جگر از قطرههای خون خشکیده روی تکه پارههای سرگذشت ۶۴ زنی که همیشه از دستانشان خون جاری بود و خشک نمیشد. بس که در تشتهای پر از خون چنگ زده بودند و دل خودشان را خون کرده بودند. کارشان این بود که خون را بشویند و لباسهای رنگین را تطهیر نمایند اما آن خونهای تازه و جوشان هر روز و هر ساعت، روح خودشان را تطهیر میکرد. قصه ۶۴ زن با داغهای زیاد. انگار هر کدام از آنها را در دل، دلهای دیگری هم بود که هر بار دلی نتپید و دق کرد، صاحبش خم به ابرو ننشاند و بوی خون آمیخته با وایتکس را به آن جان دیگرش کشید و باز تاب آورد.
🔹«حوض خون» در دستگاه شور آواز سر میدهد و گویی نفیر سوزانش، روضه میخواند. مصیبت میخواند. روضهاش همیشه تازگی دارد. خون را به خون رج میزند و بر دل میکشاند و خون به دلت میکند. «حوض خون» نگارش سادهای دارد. کلمات احساسی و سانتیمانتال به دنبال خود نمیکشاند اما حقیقت را تصویر میکند. رئالیسم را در عالیترین وجه آن به نمایش میگذارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹قصه حوض هم اولش خون است و هم آخرش. خون جگر از قطرههای خون خشکیده روی تکه پارههای سرگذشت ۶۴ زنی که همیشه از دستانشان خون جاری بود و خشک نمیشد. بس که در تشتهای پر از خون چنگ زده بودند و دل خودشان را خون کرده بودند. کارشان این بود که خون را بشویند و لباسهای رنگین را تطهیر نمایند اما آن خونهای تازه و جوشان هر روز و هر ساعت، روح خودشان را تطهیر میکرد. قصه ۶۴ زن با داغهای زیاد. انگار هر کدام از آنها را در دل، دلهای دیگری هم بود که هر بار دلی نتپید و دق کرد، صاحبش خم به ابرو ننشاند و بوی خون آمیخته با وایتکس را به آن جان دیگرش کشید و باز تاب آورد.
🔹«حوض خون» در دستگاه شور آواز سر میدهد و گویی نفیر سوزانش، روضه میخواند. مصیبت میخواند. روضهاش همیشه تازگی دارد. خون را به خون رج میزند و بر دل میکشاند و خون به دلت میکند. «حوض خون» نگارش سادهای دارد. کلمات احساسی و سانتیمانتال به دنبال خود نمیکشاند اما حقیقت را تصویر میکند. رئالیسم را در عالیترین وجه آن به نمایش میگذارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝طعم تلخ درماندگی
🖌#مرتضی_صالح_آبادی نوشت:
🔹شخصیتهای داستانهای «آتش بازی» اغلب دچار استیصال و درماندگی هستند و زنهای داستانهای فورد عمدتا زنانی هستند که میخواهند پی سرنوشت خود بروند یا زندگی جدیدی را بسازند. «آتشبازی» مجموعه ۹ داستان کوتاه از زندگی افرادی است عمدتا شکستخورده و ناکام که یا خود راوی قصه خویشاند یا فرزندانشان. شخصیتهای داستانهای فورد گاهی به گذشته خود برمیگردند و مسیری که رفتهاند را تحلیل میکنند تا به عیاری از خود دست یابند.
🔹 ریچارد فورد مهارت خاصی در ایجاد موقعیتهای داستانی انسانی و رنج آور دارد. ولی این موقعیتهای رنج آور در لایههای زیرین داستان قرار دارد و چندان توی ذوق نمی زند و گل درشت نیست. جدای از این، داستانهای فورد با روایتهای روان و نزدیک به زندگیشان جاذبه و همدلی ایجاد میکنند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#مرتضی_صالح_آبادی نوشت:
🔹شخصیتهای داستانهای «آتش بازی» اغلب دچار استیصال و درماندگی هستند و زنهای داستانهای فورد عمدتا زنانی هستند که میخواهند پی سرنوشت خود بروند یا زندگی جدیدی را بسازند. «آتشبازی» مجموعه ۹ داستان کوتاه از زندگی افرادی است عمدتا شکستخورده و ناکام که یا خود راوی قصه خویشاند یا فرزندانشان. شخصیتهای داستانهای فورد گاهی به گذشته خود برمیگردند و مسیری که رفتهاند را تحلیل میکنند تا به عیاری از خود دست یابند.
🔹 ریچارد فورد مهارت خاصی در ایجاد موقعیتهای داستانی انسانی و رنج آور دارد. ولی این موقعیتهای رنج آور در لایههای زیرین داستان قرار دارد و چندان توی ذوق نمی زند و گل درشت نیست. جدای از این، داستانهای فورد با روایتهای روان و نزدیک به زندگیشان جاذبه و همدلی ایجاد میکنند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝تانگوی مرگ
🖌#لادن_عظیمی نوشت:
🔹ترکیب امپرسیونیسم و سمبولیسم در «مرگ در ونیز» منجر به خلق فضاسازی بینظیری شدهاست. کلمات در این فضا سازی نقشی کلیدی برعهده دارند. برگزیدن واژهها در جهت هدفی مشخص و بهخدمتگرفتن هدفمند کلمه و توصیف، فضای خاصی را برای کتاب خلق میکند. «مرگ در ونیز» ورای ترکیب سبکهای ادبی و مهارت خاص نویسندهاش و در پس استعارهها و تمثیلها و توصیفها از اخلاق حرف میزند. «ماریو بارگاس یوسا» در کتاب «به تماشای دوزخ» درباره این اثر میگوید: «این داستان حتی برای دقیقترین خوانندگان رمز و رازی در خود نهفته دارد.»
🔹عنوان کتاب را هم اگر نادیده بگیریم، فضاسازی کتاب از بوی مرگ انباشته است. «توماس مان» در کتاب «مرگ در ونیز»، مرگ را در شمایل نوجوان زیبای چهاردهسالهای وصف میکند که موهایی طلایی و چهرهای مغرور دارد. او در کتاب، داستان نویسنده مسن دست از کار شستهای را روایت میکند که برای استراحت به ونیز سفر کرده و در آنجا شیفته پسر نوجوانی به نام «تاچیو» میشود. او به آن پسر دل میبندد بیآنکه حتی گفتوگویی میان آنها رقم بخورد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#لادن_عظیمی نوشت:
🔹ترکیب امپرسیونیسم و سمبولیسم در «مرگ در ونیز» منجر به خلق فضاسازی بینظیری شدهاست. کلمات در این فضا سازی نقشی کلیدی برعهده دارند. برگزیدن واژهها در جهت هدفی مشخص و بهخدمتگرفتن هدفمند کلمه و توصیف، فضای خاصی را برای کتاب خلق میکند. «مرگ در ونیز» ورای ترکیب سبکهای ادبی و مهارت خاص نویسندهاش و در پس استعارهها و تمثیلها و توصیفها از اخلاق حرف میزند. «ماریو بارگاس یوسا» در کتاب «به تماشای دوزخ» درباره این اثر میگوید: «این داستان حتی برای دقیقترین خوانندگان رمز و رازی در خود نهفته دارد.»
🔹عنوان کتاب را هم اگر نادیده بگیریم، فضاسازی کتاب از بوی مرگ انباشته است. «توماس مان» در کتاب «مرگ در ونیز»، مرگ را در شمایل نوجوان زیبای چهاردهسالهای وصف میکند که موهایی طلایی و چهرهای مغرور دارد. او در کتاب، داستان نویسنده مسن دست از کار شستهای را روایت میکند که برای استراحت به ونیز سفر کرده و در آنجا شیفته پسر نوجوانی به نام «تاچیو» میشود. او به آن پسر دل میبندد بیآنکه حتی گفتوگویی میان آنها رقم بخورد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝عاشقانهای لطیف در دل یک رمان سیاسی
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹قصه «دیلماج» درباره مردی است که در دستگاه امیرکبیر، مستوفیگری میکند. بعد از چندی با ذکاءالملک آشنامیشود و پایش به خانه «محمد فروغی» باز شده و تحول آغاز میگردد. بعد از آن، حیاتش دستخوش عشقی نافرجام قرار میگیرد و دفتر قصه طور دیگری ورق میخورد تا نهایتا سرنوشت دیلماج داستان در لندن به پایان برسد.
🔹دوره مشروطه به خاطر فرهنگ خاصی که از غرب به کشور وارد شد و درست در برابر سنت و حتی مذهب هم قرار گرفت، داستانساز است. من به شخصه ایده داستان «دیلماج» را تحسین میکنم. زیرا توانسته است با زبان داستان تصویر روشن و واقعگرایانهای از دوره و زمانه بسازد. از ویژگیهای دیگر داستان فرم آن است. خلاقیت در نظرگاه، در ارائه داستان در فرمت نامهنگاری؛ یکی دیگر از جذابیتهای رمان است این که داستان حالت گزارش یا مستندنگاری به خود بگیرد اما عناصر داستانی خود را از دست ندهد و بر اساس پیرنگ داستانی و در سایه خیال و ایده پیش برود، نشانگر قلم توانای نویسندهای کاربلد و مسلط است.
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹قصه «دیلماج» درباره مردی است که در دستگاه امیرکبیر، مستوفیگری میکند. بعد از چندی با ذکاءالملک آشنامیشود و پایش به خانه «محمد فروغی» باز شده و تحول آغاز میگردد. بعد از آن، حیاتش دستخوش عشقی نافرجام قرار میگیرد و دفتر قصه طور دیگری ورق میخورد تا نهایتا سرنوشت دیلماج داستان در لندن به پایان برسد.
🔹دوره مشروطه به خاطر فرهنگ خاصی که از غرب به کشور وارد شد و درست در برابر سنت و حتی مذهب هم قرار گرفت، داستانساز است. من به شخصه ایده داستان «دیلماج» را تحسین میکنم. زیرا توانسته است با زبان داستان تصویر روشن و واقعگرایانهای از دوره و زمانه بسازد. از ویژگیهای دیگر داستان فرم آن است. خلاقیت در نظرگاه، در ارائه داستان در فرمت نامهنگاری؛ یکی دیگر از جذابیتهای رمان است این که داستان حالت گزارش یا مستندنگاری به خود بگیرد اما عناصر داستانی خود را از دست ندهد و بر اساس پیرنگ داستانی و در سایه خیال و ایده پیش برود، نشانگر قلم توانای نویسندهای کاربلد و مسلط است.
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝با تام همسفر شوید
🖌#نفیسه_سادات_موسوی نوشت:
🔹تصویر و تصوری که خیلی از ما با شنیدن کلمه آمریکا به آن فکر میکنیم، کشور آمریکاست و نه قاره آمریکا. زبان و فرهنگ و رفاه و پیشرفت و سایر مولفههای زندگی مردم در کشور آمریکا، با قاره آمریکا و علیالخصوص نیمه جنوبی آن بسیار متفاوت است. تام بخش عمده ماجراجوییاش در همین نیمه جنوبی اتفاق میافتد و حین این جهانگردی دوچرخهای اطلاعات جذاب، دست اول، جغرافیایی، فرهنگی و گاه تاریخی به مخاطب ارائه میکند. اشاره به خرده فرهنگهایی مثل مدل سلام و احوالپرسی، تعارفات غذایی، مدل مهماننوازی و امثال اینها از نقاط قوت و جذابیت کتاب «پسری که دور دنیا را رکاب زد» است.
🔹برای تجربه نازیسته گشتن دور دنیا با دوچرخه، همسفر شدن با تام گزینه مناسبی است. چرا که زاویه دید بکر و خلاقانه آلستر هامفریز، این کتاب را از سایر کتابهای سفرنامهگونه متمایز کرده است و نوجوان بودن قهرمان اصلی، مخاطب را وادار به چشمپوشی از گرفتن ایرادات بنیاسرائیلی میکند و به خود داستان دل میدهد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#نفیسه_سادات_موسوی نوشت:
🔹تصویر و تصوری که خیلی از ما با شنیدن کلمه آمریکا به آن فکر میکنیم، کشور آمریکاست و نه قاره آمریکا. زبان و فرهنگ و رفاه و پیشرفت و سایر مولفههای زندگی مردم در کشور آمریکا، با قاره آمریکا و علیالخصوص نیمه جنوبی آن بسیار متفاوت است. تام بخش عمده ماجراجوییاش در همین نیمه جنوبی اتفاق میافتد و حین این جهانگردی دوچرخهای اطلاعات جذاب، دست اول، جغرافیایی، فرهنگی و گاه تاریخی به مخاطب ارائه میکند. اشاره به خرده فرهنگهایی مثل مدل سلام و احوالپرسی، تعارفات غذایی، مدل مهماننوازی و امثال اینها از نقاط قوت و جذابیت کتاب «پسری که دور دنیا را رکاب زد» است.
🔹برای تجربه نازیسته گشتن دور دنیا با دوچرخه، همسفر شدن با تام گزینه مناسبی است. چرا که زاویه دید بکر و خلاقانه آلستر هامفریز، این کتاب را از سایر کتابهای سفرنامهگونه متمایز کرده است و نوجوان بودن قهرمان اصلی، مخاطب را وادار به چشمپوشی از گرفتن ایرادات بنیاسرائیلی میکند و به خود داستان دل میدهد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝زندگی بدون مروارید، یک فریب است
🖌#سعیده_ملایی نوشت:
🔹«مروارید»، حکایت آدمهای فقیری است که باید فقیر بمانند، زیرا اگر بخواهند سر سوزنی از دنیای معمولی و فقیرانهشان خارج شوند، نیروهای بیرونی زیادی در مسیر موفقیت آنها، خلل وارد خواهند کرد زیرا ثروتمند شدن فقیران و برچیده شدن سیستم طبقاتی، با منافع صاحبان قدرت در تضاد است. علاوه بر این «مروارید» حکایت طرز تفکر خرچنگی حاکم بر کشورهای فقیر و عقبمانده است، مردمی که شبیه خرچنگهای در جعبه، گاهی بیشتر از قدرتمندان، بلای جان خود هستند و نمیتوانند رشد و ترقی مردم همصنف و همطبقه خود را ببینند.
🔹رمان «مروارید» از آن دسته آثاری است که تاریخ مصرف ندارد و تا زمانی که جوامع از شکاف طبقانی رنج ببرند، حرفهای زیادی برای گفتن دارد. جان اشتاینبک، در رمان «مروارید» به گروه تماشاگر جامعه نیز پرداخته که یگانه هنرشان تماشای حوادث جامعه است تا برای شبنشینیها، موضوعی برای نشخوار کردن داشته باشند. نویسنده در قسمتی از داستان آنها را به دسته جوجهها تشبیه میکند. نگاه او به این قشر از جامعه نگاهی ترحمآمیز، آمیخته با نفرت است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#سعیده_ملایی نوشت:
🔹«مروارید»، حکایت آدمهای فقیری است که باید فقیر بمانند، زیرا اگر بخواهند سر سوزنی از دنیای معمولی و فقیرانهشان خارج شوند، نیروهای بیرونی زیادی در مسیر موفقیت آنها، خلل وارد خواهند کرد زیرا ثروتمند شدن فقیران و برچیده شدن سیستم طبقاتی، با منافع صاحبان قدرت در تضاد است. علاوه بر این «مروارید» حکایت طرز تفکر خرچنگی حاکم بر کشورهای فقیر و عقبمانده است، مردمی که شبیه خرچنگهای در جعبه، گاهی بیشتر از قدرتمندان، بلای جان خود هستند و نمیتوانند رشد و ترقی مردم همصنف و همطبقه خود را ببینند.
🔹رمان «مروارید» از آن دسته آثاری است که تاریخ مصرف ندارد و تا زمانی که جوامع از شکاف طبقانی رنج ببرند، حرفهای زیادی برای گفتن دارد. جان اشتاینبک، در رمان «مروارید» به گروه تماشاگر جامعه نیز پرداخته که یگانه هنرشان تماشای حوادث جامعه است تا برای شبنشینیها، موضوعی برای نشخوار کردن داشته باشند. نویسنده در قسمتی از داستان آنها را به دسته جوجهها تشبیه میکند. نگاه او به این قشر از جامعه نگاهی ترحمآمیز، آمیخته با نفرت است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝چمدان مامان
🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:
🔹چمدون قرمز توی صندوق عقب یا روی صندلیهای عقب جا نشده بود و روی باربند بسته بودیمش. مثل پرچم، توی دستاندازهای کوچه بالاوپایین میپرید. مامان کمکم از شهر خارج میشه و درست در انتهای شرقی شهر، وارد یه پارک جنگلی مرتفع و سرسبز میشیم. جاده باریک پردرخت رو پیچ میزنیم و میریم بالا. اتاقک سوم که متوسطه، با کمی فاصله از بقیه قرار گرفته و نردههای چوبی دورش کشیده شده و دو تا سگ بزرگ پشمالو به نردههاش بسته شدن. از گوشه چشم مامان رو میبینم با یکی از چمدونها که از جلوی من رد میشه و میره به سمت اتاقک. جلوی چشمهای گردشدهی من، کلید میندازه، در رو باز میکنه و میگه: «بیا ببین خوشت میاد؟»
«چی؟»
«خیلی کوچیکه. ولی میشه توش زندگی کرد...»
🔹از پسفردا باید کافه رو باز کنیم. امروز هیچکس جز من و مامان اینجا نبود. به آشپزخونه و انبار سر زدیم و موجودی و روش کارها رو بررسی کردیم. مامان ذوق داره و با هیجان داره خودشو آمادهی شروع کار میکنه. فردا قراره کارکنای فعلی کافیشاپ، بیان و با هم کافه رو آماده بازگشایی کنیم.
🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:
🔹چمدون قرمز توی صندوق عقب یا روی صندلیهای عقب جا نشده بود و روی باربند بسته بودیمش. مثل پرچم، توی دستاندازهای کوچه بالاوپایین میپرید. مامان کمکم از شهر خارج میشه و درست در انتهای شرقی شهر، وارد یه پارک جنگلی مرتفع و سرسبز میشیم. جاده باریک پردرخت رو پیچ میزنیم و میریم بالا. اتاقک سوم که متوسطه، با کمی فاصله از بقیه قرار گرفته و نردههای چوبی دورش کشیده شده و دو تا سگ بزرگ پشمالو به نردههاش بسته شدن. از گوشه چشم مامان رو میبینم با یکی از چمدونها که از جلوی من رد میشه و میره به سمت اتاقک. جلوی چشمهای گردشدهی من، کلید میندازه، در رو باز میکنه و میگه: «بیا ببین خوشت میاد؟»
«چی؟»
«خیلی کوچیکه. ولی میشه توش زندگی کرد...»
🔹از پسفردا باید کافه رو باز کنیم. امروز هیچکس جز من و مامان اینجا نبود. به آشپزخونه و انبار سر زدیم و موجودی و روش کارها رو بررسی کردیم. مامان ذوق داره و با هیجان داره خودشو آمادهی شروع کار میکنه. فردا قراره کارکنای فعلی کافیشاپ، بیان و با هم کافه رو آماده بازگشایی کنیم.
🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝دروغی به اسم عدالت
🖌#فاطمه_چگنی نوشت:
🔹برای اینکه بتوانی زندانبان آشویتس باشی لزومی ندارد انسان وحشی نامتمدنی باشی که عطشِ خون و قدرت دارد. کافیست با تمام وجود به درستی عقیدهای مطمئن باشی، آنگاه، کشتنِ هرتعداد انسان مانعی برایت نخواهد بود. آدام مثل زندانبانان قدیمیاش تشنه دیوانهوارِ عدالت است: خصیصهای که به تو اعتمادبهنفس میدهد بر صندلی قضاوت بنشینی و درباره اعمال لحظهایِ آدمها حکم کنی، بیآنکه بخواهی چیزی از سوابق مجرم بدانی، بیآنکه اهمیتی داشته باشد قاتل چگونه قاتل شده، بی آنکه به این فکر مجال بروز بدهی که خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، جای متهم و قاضی میتوانست تعویض بشود.
🔹«قاضی» یک رمان اخلاقیست. یا یک رمان فلسفی که در بطن جزئیاتِ داستانی که در متون فلسفی به مثالهای نارسا بدل میشوند، سؤالاتی درباره یکی از نهادهای انسانی طرح میکند، که در ذهن اکثریت قریب به اتفاق مردم، بدیهی و حتی ضروری فرض میشود: چه چیزی به من ـ قاضی ـ این اختیار را واگذار میکند که درباره نفسِ عملِ کسی دیگر، که در جایگاه متهم نشسته، تصمیم بگیرم؟ دولت؟ ملت؟ قانون؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_چگنی نوشت:
🔹برای اینکه بتوانی زندانبان آشویتس باشی لزومی ندارد انسان وحشی نامتمدنی باشی که عطشِ خون و قدرت دارد. کافیست با تمام وجود به درستی عقیدهای مطمئن باشی، آنگاه، کشتنِ هرتعداد انسان مانعی برایت نخواهد بود. آدام مثل زندانبانان قدیمیاش تشنه دیوانهوارِ عدالت است: خصیصهای که به تو اعتمادبهنفس میدهد بر صندلی قضاوت بنشینی و درباره اعمال لحظهایِ آدمها حکم کنی، بیآنکه بخواهی چیزی از سوابق مجرم بدانی، بیآنکه اهمیتی داشته باشد قاتل چگونه قاتل شده، بی آنکه به این فکر مجال بروز بدهی که خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، جای متهم و قاضی میتوانست تعویض بشود.
🔹«قاضی» یک رمان اخلاقیست. یا یک رمان فلسفی که در بطن جزئیاتِ داستانی که در متون فلسفی به مثالهای نارسا بدل میشوند، سؤالاتی درباره یکی از نهادهای انسانی طرح میکند، که در ذهن اکثریت قریب به اتفاق مردم، بدیهی و حتی ضروری فرض میشود: چه چیزی به من ـ قاضی ـ این اختیار را واگذار میکند که درباره نفسِ عملِ کسی دیگر، که در جایگاه متهم نشسته، تصمیم بگیرم؟ دولت؟ ملت؟ قانون؟
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝تکصدا در خیل کتب اشتباهی
🖌#محمد_عربی نوشت:
🔹«ابوباران» ماجرای یک جوان است که در ایران به دنیا آمده ولی ایرانی نیست. اصالت افغانستانی مصطفی نجیب سبب میشود مثل دیگر مهاجران زندگی سخت و پرمشقتی در ایران داشته باشد. در جستوجوی یافتن کار و آینده بهتر مصطفی نجیب به افغانستان میرود تا در سرزمین آباء و اجدادی شانسش را امتحان کند. آنجا هم به عنوان یک ایرانی مطرود میماند و ناکام به ایران بازمیگردد. در تلاش مجدد برای رفتن از ایران به ترکیه میرود ولی در مسیر رسیدن به یونان دستگیر میشود. پایان این تلخکامیها همزمان میشود با شروع جنگ سوریه. پیگیری و اصرارهای فراوان این جوان سبب میشود تا بالاخره پایش به فرودگاه دمشق برسد.
🔹«ابوباران» یک تک صدا برخلاف جریان عظیمی از کتابهاست که اشتباهی نوشته میشوند و بدتر اینکه بزرگ میشوند. تک صدایی که شاید این روزها چندان صدایش به جایی نرسد ولی تاریخ ادبیات اثبات کرده آنچه که بر روی میز مطالعه باقی میماند کتابی است که بیاعتنا به هیاهوها، قوی و منصفانه نوشته شده است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#محمد_عربی نوشت:
🔹«ابوباران» ماجرای یک جوان است که در ایران به دنیا آمده ولی ایرانی نیست. اصالت افغانستانی مصطفی نجیب سبب میشود مثل دیگر مهاجران زندگی سخت و پرمشقتی در ایران داشته باشد. در جستوجوی یافتن کار و آینده بهتر مصطفی نجیب به افغانستان میرود تا در سرزمین آباء و اجدادی شانسش را امتحان کند. آنجا هم به عنوان یک ایرانی مطرود میماند و ناکام به ایران بازمیگردد. در تلاش مجدد برای رفتن از ایران به ترکیه میرود ولی در مسیر رسیدن به یونان دستگیر میشود. پایان این تلخکامیها همزمان میشود با شروع جنگ سوریه. پیگیری و اصرارهای فراوان این جوان سبب میشود تا بالاخره پایش به فرودگاه دمشق برسد.
🔹«ابوباران» یک تک صدا برخلاف جریان عظیمی از کتابهاست که اشتباهی نوشته میشوند و بدتر اینکه بزرگ میشوند. تک صدایی که شاید این روزها چندان صدایش به جایی نرسد ولی تاریخ ادبیات اثبات کرده آنچه که بر روی میز مطالعه باقی میماند کتابی است که بیاعتنا به هیاهوها، قوی و منصفانه نوشته شده است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝قضاوت نکنیم؟
🖌#فاطمه_سلیمانی نوشت:
🔹«اتاق» ماجرای یک مادر و فرزند است در یک اتاق دربسته. یک داستان مادرانه. با اینکه تعداد شخصیتهای کتاب کم هستند اما به هیچ عنوان فضای داستان کسلکننده نیست. عدهای «اتاق» را یک کتاب سرگرمکننده میدانند. اما به نظر من «اتاق» یک کتاب نمادگرایانه است که از حسن اتفاق سرگرمکننده هم هست. تعلیق کتاب در ابتدا به این صورت است که «چرا اینگونه شد» و از یک جایی به بعد تبدیل میشود به اینکه «چه میشود».
🔹این روزها یک جمله کلیشهای را تقریباً از زبان همه یا اکثر آدمها میشنویم: «قضاوت نکنید». مخصوصاً در صفحات مجازی و در کامنت پستهای جنجالبرانگیز. قضاوت و ضربه خوردن از قضاوت هم یکی دیگر از درونمایههای این کتاب است. بدون اینکه شرایط واقعی یک انسان را درنظر بگیریم با سرزنش کردن، او را وارد یک بنبست میکنیم. بنبستی که گاه بیرون آمدن از آن غیرممکن میشود. آدمها بیشتر مواقع نیازی به کمک دیگران ندارند. آنها فقط احتیاج به همدردی دارند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_سلیمانی نوشت:
🔹«اتاق» ماجرای یک مادر و فرزند است در یک اتاق دربسته. یک داستان مادرانه. با اینکه تعداد شخصیتهای کتاب کم هستند اما به هیچ عنوان فضای داستان کسلکننده نیست. عدهای «اتاق» را یک کتاب سرگرمکننده میدانند. اما به نظر من «اتاق» یک کتاب نمادگرایانه است که از حسن اتفاق سرگرمکننده هم هست. تعلیق کتاب در ابتدا به این صورت است که «چرا اینگونه شد» و از یک جایی به بعد تبدیل میشود به اینکه «چه میشود».
🔹این روزها یک جمله کلیشهای را تقریباً از زبان همه یا اکثر آدمها میشنویم: «قضاوت نکنید». مخصوصاً در صفحات مجازی و در کامنت پستهای جنجالبرانگیز. قضاوت و ضربه خوردن از قضاوت هم یکی دیگر از درونمایههای این کتاب است. بدون اینکه شرایط واقعی یک انسان را درنظر بگیریم با سرزنش کردن، او را وارد یک بنبست میکنیم. بنبستی که گاه بیرون آمدن از آن غیرممکن میشود. آدمها بیشتر مواقع نیازی به کمک دیگران ندارند. آنها فقط احتیاج به همدردی دارند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.