مجله الکترونیک واو
231 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝در کوچه پس کوچه‌های شیراز


🖌#منصوره_رضایی نوشت:

🔹در کتاب «حافظ ناشنیده پند» چهره جوان حافظ شیرازی را می‌بینیم و می‌فهمیم مثل تمام جوانان در تمام سرزمین‌­ها در تمام ادوار تاریخی، کلّه او هم بوی قرمه سبزی می‌داده، وگرنه چه کسی جرأت دارد توی چشم حاکمان شهر زل بزند و اشعار انتقادی برایشان بخواند؟ حکامی مثل امیر مبارزالدین محمد که خیلی راحت جلوی حملات دشمنان وا می‌دهند و شهر قشنگ شیراز را دو دستی تقدیم حاکمی دیگر می‌کنند.

🔹یکی از خوبی­‌های این کتاب، نثر روان و داستان سر راستش است. درست است شخصیت‌ها تاریخی‌اند اما مثل بعضی از فیلم‌های تاریخی، آری و باری و هرآینه نمی‌گویند و مثل خودمان حرف می‌زنند؛ به همین دلیل، خیلی زود با آن­ها صمیمی می‌شویم و حرف‌هایشان را می‌فهمیم؛ از حاضر جوابی حافظ لذت می‌بریم؛ به شوخ و شنگیِ عبید زاکانی می‌خندیم؛ از بلاهت و تزویر و ریای حاکمان جامعه حرص می‌خوریم و دعادعا می‌کنیم که حافظ جلوی معشوقش کم نیاورد و آخرش به هم برسند!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جای خالی آینده در غیاب کلمه

🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:

🔹بیلی، در دو جا، ما را یاد حضرت موسی می‌اندازد. یکی همان ابتدای کار در توصیف او؛ ویژگی‌های او چنان است که ما به سرعت یاد مسیح می‌افتیم. اما برخی از توصیفاتش هم ما را به یاد حضرت موسی می‌اندازد. آن بدن ورزیده و خوش‌تراش، قدرت انجام کارها، موفق و سرآمد شدن سریعش در هرچیزی و مهم‌تر از همه، لکنتی که در بیان او هست. ما با این تصور اولیه در داستان همراه او می‌شویم و مدام از وجوه مسیحایی‌اش می‌خوانیم.

🔹جدایی قدرت از سخن و حکمت، بحران‌آفرین است تا جایی که می‌تواند آنچه مایه نجات بوده را به نقطه شکست و پایه حسرت بدل کند. انگار ملویل، همان نویسنده نام‌آشنای «بارتلمی محرر» دوباره دارد به تیرگی افق روزگار ما اشاره می‌کند. در زمانه‌ای که قدرت و سخن از هم جدا گشته‌اند، حتی کاری از دست منجی هم برنمی‌آید؛ چون اساساً راه نجات بسته است. وقتی کلمه غایب باشد، دیگر هیچ چیزی اثرِ معجزه‌آسا و شفابخش نخواهد داشت. پس، آینده‌ای نیز پیش روی بشر نخواهد بود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝خاطرات یک کارمند ساده تنبل!

🖌#فاطمه_افروشه نوشت:

🔹با تخفیف بسیار می‌گویم که از اواسط کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» دیگر هیچ چیز جدیدی ارائه نمی‌شود و بعد از اتمام کتاب آدم هیچ تصویر درستی از فضای استارت‌آپی ندارد، جز اینکه می‌داند اینجا آدم‌هایی هستند که اصرار دارند از اصطلاحات انگلیسی استفاده کنند و دلشان را به چیزهای کوچک خوش کنند و حداقل در ظاهر هدفمند باشند. که هیچ کدام از این‌ها فی‌نفسه مشکلی ندارند و در دیگر فضاها هم همین شکل است.

🔹در قسمت صد هم که بخش پایان کتاب است و بهترین بخش کتاب، نویسنده ادعا می‌کند، حالا که بیرون زده بهتر می‌بیند آنجا چه اتفاق‌هایی دارد می‌افتد که این یکی از عجیب‌ترین ادعاهایی است که من تا به امروز شنیدم. آن هم از سمت کسی که توی هر بخش داشته مصاحبه می‌کرده و برای مدت کمی هم که شده از کارش فاصله گرفته. چه طور ممکن است آدم این دید سطحی و حداقلی که در این صد و شصت و هفت صفحه گفته شده را از یک شغلی که درش فعالیت می‌کند، نبیند و نیاز داشته باشد بیرون بیاید و…

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گفت‌وگو در مهاجرت

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹رضا قاسمی در فضای فرهنگی این روزها آن اندازه که به ادبیات داستانی و داستان‌نویسی شناخته می‌شود به تئاتر و موسیقی شناخته نمی‌شود. چهره‌ای که در سال‌های میانی دهه شصت کشور را ترک کرده و فعالیت ادبی خود را در سال‌هایی که خارج از کشور بوده آغاز کرده و تا قبل از آن در حوزه موسیقی و تئاتر فعالیت حرفه‌ای انجام می‌داده است. او در این کتاب که به بخش‌های مختلفی تقسیم شده و هر بخش در یک چارچوب روشن حرکت می‌کند تجارب خود از زندگی شخصی و فعالیت‌های هنری را بازگو می‌کند. از سال‌های کودکی تا روزهای پس از مهاجرت و تنگناهایی که در آن دست و پا زده تا به موقعیت امروزش برسد.

🔹اولین نکته‌ای که هرقدر در کتاب جلو می‌رویم توجه خواننده را به خود جلب می‌کند انفعال محمد عبدی در گفت‌وگو است. این رویه در گفت‌وگو با سوسن تسلیمی نیز به چشم می‌آمد ولی در این کتاب برجسته و پررنگ است. او در کمترین میزان چالش با قاسمی مقابل او نشسته و بیشتر انگار مشغول کسب فیض است تا یک گفت‌وگوی بلند برای ماندگار شدن در تاریخ!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝حاجی‌بابا؛ شارلاتانِ دوست‌داشتنی

🖌#فاطمه_سلیمانی نوشت:

🔹تا به حال متوجه شده­‌اید که در بعضی از شهرستان‌­ها حتی بچه‌های کوچک­ را با احترام خاصی صدا می­‌کنند؟ مخصوصاً اگر آن کودک پسر باشد. با پیشوندی مثل آقا یا حاجی. حاجی بودن شخصیت اصلی داستان هم از این نوع است. یک مرد سلمانی اصفهانی اسم پسرش را حاجی بابا می­‌گذارد. حاجی حج نرفته: «پیش از این سفر پدرم «حسن دلاک» بیش نبود، اما پس از سفر به لقب «کربلایی» هم ملقب گردید و از برای خوش‌­­آمد مادرم، که مرا لوس و ننر بار می‌­آورد، مرا نیز طرداً للباب حاجی خواندند. این عنوان با اینکه اختصاص به حجاج بیت­‌الله دارد در تمام عمر از من جدا نشد و در همه ­جا چنان مایه عزت و احترامم گردید که الحق سزاوار آن نبودم.»

🔹من «حاجی ­بابا» را به عنوان شخصیت اصلی داستان معرفی کردم. شخصیت اصلی، نه قهرمان. چون او در واقع یک شارلاتان است. یک آدم سوءاستفاده‌­گر که اتفاقاً خیلی جاها نه تنها سرش بی­‌کلاه می‌­ماند بلکه گاهی ممکن است سرش را به باد بدهد. اما با همه شارلاتانی مخاطب با او همراه می‌شود و گاهی برایش نگران.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝همه‌چیز از قورمه‌سبزی شروع شد

🖌#طاهره_آشیانی نوشت:

🔹دیگر توان ندارم بالا بروم. این‌جا بوی قورمه‌سبزی بیشتر شده، احتمالا یکی از واحدهای این طبقه است که قورمه‌سبزی بار گذاشته برای نهار. بو همه سرم را پر کرده و قلبم تیر می‌کشد. از وقتی مادر رفت دیگر قورمه‌سبزی نخوردم. مگر می‌شد خورد، کدام قورمه‌سبزی به پای قورمه‌سبزی‌های مادر می‌رسید؟ یکبار رفته بودم خانه خواهر که همه می‌گفتند آشپزی‌اش شبیه آشپزی مادرم است، قورمه‌سبزی پخت و همان سبک و آیین مادر را رعایت کرد. ظهر شد و قورمه‌سبزی آماده شد و بوی پلوی بدون رشته پیچید توی خانه اما ما مثل غریب‌ترین خواهران دنیا، به‌جای خوردن نشستیم به گریه کردن. مادر دیگر نبود، پدر هم نبود. ما بچه‌ها ادامه آنها بودیم ادامه ژنتیک آنها. اما دلتنگ‌تر از آن بودیم که بتوانیم قورمه‌سبزی بخوریم وقتی مادر نبود.

🔹بی‌هدف در خیابان‌ها می‌چرخم و به بو‌هایی فکر می‌کنم که خاطره‌ها را برایم زنده می‌کند. چرا «بو» با من این‌کار را می‌کند. مگر مغزم چگونه حس بویایی‌ام را مدیریت می‌‌کند. چه اتفاقی در این بخش مغزم در حال رخ دادن است و قرار است با من چه کند؟

🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝عقیم؛ نه زنانه، نه تاریخی!

🖌#سعیده_ملایی نوشت:

🔹در داستان «شبیه مریم»، عدم اطلاع کافی درباره تاریخ و جغرافیای شهر نوبه باعث شده به کرات کلمه‌های «خورشید»، «پرتوهای طلایی»، «غروب» و «طلوع» را بخوانیم؛ گویی در نوبه فقط خورشید می‌تابد و طلوع و غروب می‌کند و از معابد، نهرها، کلیساها، نیزارها، گندمزارها و نیل زیبای آبی خبری نیست. نوبه و ماهیت سوق‌الجیشی درخشان آن در داستان کوچک شمرده شده و تصویری توام با اشتباه از آن ارائه می‌شود، تا جایی که مخاطب داستان درباره زادگاه فضه دچار سردرگمی می‌شود.

🔹داستان نمی‌تواند انتظارات ما را از یک داستان تاریخی و حتی زنانه برآورده کند، یک احساس عقیم را در مخاطب ایجاد می‌کند، انگار مخاطب بعد از خواندن کتاب در زوایا و خفایای ذهنش در جستجوی تصاویر بالقوه‌ای است که به فعلیت نرسیده‌اند. مخاطب شاید اطلاعات مذهبی در کتاب پیدا کند، اما از لحاظ خواندن داستان تاریخی، برای او تجربه رضایت‌بخشی نیست.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝بی‌سرنوشت

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹چهارسال گذشته و ماریا تقریبا دیگر خود را جزوی از جامعه آلمان می‌داند. آلمانی را نسبتا راحت حرف می‌زند. دوستان آلمانی‌ خوبی دارد. با آنها قرار می‌گذارد، بیرون می‌رود و زندگی سابقش در مجارستان را فراموش کرده است. پدر و مادرش اما فراموش نکرده‌اند. به‌خصوص مادر که توی کلاس‌های اجباری زبان آلمانی برای مهاجران هم ناموفق است. نمی‌تواند حرف «ر» را تلفظ نکند.

🔹حمَد ایستاد جلوی رویش و گفت: «شارلوته بود. من دیدم پاشو خیلی سریع آورد طرف پای تو و کشید عقب.» اشک‌های ماریا شدیدتر شدند. اما به‌زور خندید: «خوب یه‌جورایی حق داره. روز فرهنگ اوناس. نه ما. حق داره که بخواد خودش حتما توی تیم رژه باشه.» حَمَد متعجب پرسید: «اونا؟ مگه تو آلمانی نیستی؟ خیلی شبیه آلمانی‌ها هستی که.»
ماریا نگاهش کرد: «نه. من مجارم.» حَمَد گفت: «باورم نمی‌شه!»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گناه این نگاه‌ها چیست؟

🖌#نیما_اکبرخانی نوشت:

🔹«وگان» انقدری که من فهمیدم، یعنی دوری جستن از خوردن هرچیزی که حیوانی‌ست. گوشت، حال چه از خشکی به دست آمده باشد یا دریا یا مرغان هوا، لبنیات و تخم پرندگان و خلاصه هر فرآورده‌ای که از حیوانات می‌شود گرفت. قصدشان هم اصلا فاز سلامتی جسم و روح و… نیست. رو راست یک فلسفه اخلاقی دارند برای اینکه تا جایی که می‌توانیم نباید حیوانات را رنج دهیم.

🔹«دادن رنج اضافی به حیوانات کار غلطی‌ست و بهتر است دست از این رفتارمان برداریم. اینکه مرغی برای همه عمر در قفسی با ابعادی برابر با اندازه خودش حبس می‌شود که فقط تخم بگذارد و کالری برای کار دیگری نسوزاند یا گاوی که پشت سر هم باردار می‌شود و درست دقایقی پس از زایمان از گوساله‌اش جدا شده و وصل می‌شود به دستگاه شیردوش و برای بهینه شدن تولیدش همیشه یک وری خوابیده روی زمین تا روزی که دیگر به درد نخور شود و برود سلاخ‌خانه و بسیاری مثال‌های دیگر. اینها رنج‌هایی کمتر از مثلا جنگ انداختن سگ‌ها با هم و یا گاو بازی ندارد.»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نه صورتی، نه زرد، نه سیاه؛ روشن!

🖌#نفیسه_سادات_موسوی نوشت:

🔹«پاییز آمد»، یک عاشقانه صمیمی است که ما را به سفری پر اضطراب می‌برد. سفری به کوچه پس‌کوچه‌های ذهنی یک دختر جوان که عاشق می‌شود. همسرش را در جای‌جای این کتاب با صفات پسندیده‌ای مثل قوی و پشت‌وپناه توصیف می‌کند و خبری از توصیفات صورتی در کتاب نیست.

🔹شاید بد نباشد خواندن «پاییز آمد» را به فمینیست‌ها پیشنهاد کنید! همان‌ها که اصرار دارند زن ایرانی بعد از انقلاب و به واسطه تفکرات و اعتقادات انقلابی و مذهبی سال‌ها به عقب رانده شده و خانه‌نشین شده و شان و شخصیتی درجه دو پیدا کرده است. فخرالسادات موسوی به خوبی تلاش آنها برای چسباندن این مسائل به انقلاب و اسلام را نقش بر آب می‌کند. دختری که با وجود سن کم، اجازه داشته پابه‌پای مردان فعالیت انقلابی داشته باشد. خواستگارش را خودش به خانواده می‌قبولاند، فعال اجتماعی است و حتی با وجود داشتن دو فرزند کوچک، همسرش او را تشویق می‌کند به سرکارش برگردد.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مدال گرفته‌ها این شکلی‌اند

🖌#محمدصالح_سلطانی نوشت:

🔹«دست‌نیافتنی» پر از اتفاقات عجیب و «پشتِ پرده‌ای» از رختکن تیم ملی کشتی ایران است. برادران خادم، عباس جدیدی و منصور برزگر در روایت‌های حیدری نقش پررنگی ایفا می‌کنند. تشخیص این‌که ادعاهای حیدری تا چه حد عین واقعیتِ رخ داده در تیم ملی کشتی هستند از عهده خواننده کتاب خارج است اما ادبیات به کمک حیدری آمده تا اولین و تا اینجا تنها راوی یک مقطع مهم از تاریخ ورزش کشتی در ایران باشد.

🔹کشتی، ورزش ملی ماست. ورزشی گره‌خورده با آیین‌های کهن مردم ایران و البته مهم‌ترین امیدِ ما برای افتخارآفرینی در مسابقات المپیک. «دست‌نیافتنی» علاوه بر این‌که داستان زندگی علیرضا حیدری را تعریف می‌کند، روایتی از مصائب کشتی‌گیر بودن است. مصائبی که یک رنج بدنی تمام‌عیار را به کشتی‌گیر تحمیل می‌کند. رنجی آمیخته با اضافه و کم کردنِ مداوم وزن، تمرین‌های جانکاه، درگیری‌های فیزیکی سنگین با رقبا و مصدومیت‌های پی‌درپی. کشتی، ورزش پرزحمتی است و «دست‌نیافتنی» در نمایش رنج پررنگ این ورزش، موفق است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝تقابل فقه و عرفان

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹داستان «گاه ناچیز مرگ» را که آغاز می‌کنی بی‌آنکه بخواهی سفر را آغاز می‌کنی. سفری میان دو برزخ. از اندلس و مرسیه راه آغاز می‌شود تا در دمشق آرام گیرد. ضرب آهنگ قلم، یک دست است و ریتم داستان با مضمونش می‌خواند. در میان سطور قصه گرد تاریخ نشسته و زبان روایت با زمان رویداد هماهنگی خوبی دارد لیکن شاهد نثر ادبی با آرایه‌های دشوار نیستیم. فضای سیاست، فرهنگ و معیشت جامعه به خوبی ساخته و پرداخته می‌شود تا فضای داستان با توجه به جزئیات و توصیفات تشکیل شود.

🔹نکته‌ای در داستان موج می‌زند، قیاس «دستاوردهای فیلسوفان در قوانین طبیعی با دیدگاه‌های صوفیه در باب کشف و شهود» است،‌ زیرا شیخ اکبر بر وحی و قلب و عقل تکیه می‌زند که گاهی فقها و علما آن را بر نمی‌تابند و یکی از جذابیت‌های داستان تقابل فقیه و عارف است. نویسنده سعی می‌کند عرفان را به داستان بکشد تا بتواند آن را به مردم روزگار خود باز پیوند دهد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝شکل متعالیِ رنج

🖌#زهرا_پیری نوشت:

🔹«شب‌های روشن»، عاشقانه‌ای کوتاه از داستایفسکی است؛ نامش را از پدیده‌ای فیزیکی در نیمکره شمالی وام گرفته و نگارش آن به دوران آغاز کار نویسنده بر می‌گردد. داستانی که در آن شخصیت اول، احوالاتش در تجربه‌ای چهار شب و یک روزه‌ را روایت می‌کند. او جوانی ۲۶ ساله، ساکن پترزبورگ و به غایت خیال‌پرداز است. تنهاست و در عین حال آدم‌های زیادی را می‌شناسد. گوشه‌گیر است و با وجود این با هرچه که در شهر می‌بیند من جمله ساختمان‌ها و عمارت‌ها، آشنایی دقیق و عجیبی دارد.

🔹اگر بتوانیم احساس را به گونه‌ای بپنداریم که می‌تواند رشد کند و به بلوغ برسد، تکامل پیدا کند و از نواقص رها شود، این تکامل را می‌توان در دو بند پایانی داستان «شب‌های روشن»‌، در خو گرفتن راوی با رنج و رضایت از عشق و پذیرفتن تمام اجزایی که سازنده وجودش هستند یافت. عشق شکل تکامل یافته احساسی بود که با آن رویارویی، در دل مرد به وجود آمده بود. و در آخر شاید بتوان شادکامی از ویرانی به جای مانده از عشق را متعالی‌ترین شکل رنج دانست.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یادبود یک قهرمان

🖌#شیدا_اسلامی نوشت:

🔹«جهان‌پهلوان» که سبک طراحی و تصویرگری‌اش تا حدود زیادی با فرهنگ ایرانی و ساخت گرافیکی روایت چنین داستانی که بخش مهمی از آن در دنیای ذهن و خواب و خاطره می‌گذرد، هم‌خوان است، از آن کتاب‌هایی است که اگر مخاطب نوجوان پیش‌زمینه ذهنی و اطلاعات کافی درباره شخصیت محوری آن نداشته باشد، چندان ارتباطی با آن برقرار نمی‌کند. «جهان‌پهلوان» کتابی است برای یادبود و بزرگ‌داشت تختی، نه معرفی او به مخاطب نوجوان.

🔹نویسنده (تصویرگر) در نقطه اوج ترسیم نبرد تختی با کلایف، به یک‌باره ما را به خاطرات ۲۰ سال پیش قهرمان در محله خانی‌آباد می‌برد؛ جایی که کودکی و نوجوانی حماسه‌ساز ایرانی در آن سپری شده است. پسر کوچکِ دیروز تاب درقفس‌دیدن کبوترها را ندارد و همین باعث شده کفتربازهای محله دوره‌اش کنند تا درس ادبش بدهند. در تعقیب‌وگریزی که رخ می‌دهد، پیداشدن سروکله سگ درنده‌ای که در کابوس ابتدای داستان دیده‌ایم، پیامی هولناک می‌دهد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝این جاده محدودیت سرعت ندارد

🖌#فاطمه_رستمی نوشت:

🔹کتاب «جاده یوتیوب» نوشته محمدعلی جعفری یکی از سفرنامه‌های موجود در مورد بحران حضور داعش در سوریه است؛ روایتی از جنگ مردم سوریه با داعش و دوستدارانش و دلیل حضور نیروهای نظامی ایرانی، افغانستانی، لبنانی، عراقی و… در سوریه و کمک به آنها برای مقابله با اسلام آمریکایی ـ سعودی! «جاده یوتیوب» قصه سفر جعفری و دوستش مجید به سوریه برای ساخت مستند از وضعیت آنجاست. دو نیروی غیرنظامی که ترس‌ها و ندانم کاری‌هایشان در منطقه جنگی مخاطب را یاد صادق مشکینی فیلم سینمایی «لیلی با من است» می‌اندازد. البته آنطور که جعفری در کتابش نوشته، او قرار بوده از این سفر کتاب بنویسد که به هدفش رسیده و «جاده یوتیوب» را راهی بازار کرده، اما همسفر او مجید می‌خواسته از این تجربه، مستند بسازد.

🔹عنوان «جاده یوتیوب» انتخاب خوبی برای چنین کتابی است. این عنوان ارتباط مستقیمی با موضوع جنگ رسانه‌ای دارد؛ رسانه‌ای که در دست عده‌ای خاص است و تبدیل به پلتفرم لوسی شده که هرچه به مذاقش خوش نیاید را پاک می‌کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ویرانی‌های روحی یک جنگ هشت ساله

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹اشاره به جنگ تحمیلی و بازتاب نبرد با حزبی‌های کومله و دمکرات در مناطق سرد کوهستان کردستان در رمان «سوران سرد»، ضمن اینکه گوشه‌ای از رشادت، فداکاری، همدلی و همراهی سربازان ایرانی را در دفاع از سرزمین خود نشان می‌دهد، ویرانی‌ها و صدمات روحی و روانی آنان را به نمایش می‌گذارد. بنابراین، بررسی روان‌شناسانه آثار جنگ و دفاع مقدس ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است.

🔹«تو رو خدا بس کن! ای همه راه آمدی اینجا که گذشته را باز به خاطرمان بیاری؟… بی‌حوصله می‌نمود. دست از سرمان بردار. ما را به حال خودمان بگذار و برو! ما با کسی کاری نداریم. دلمان نمی‌خواد کسی را ببینیم… کسی باهامان کاری داشته باشه. آمدیم اینجا تو این کوه سیاه و دیوانه که راحت باشیم و چشممان به کسی نیفته. چرا راحتمان نمی‌ذارین…»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گیرنده: مرتضی کیوان

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹«هفت نامه به مرتضی کیوان» از آن کتاب‌هایی است که خواندنش می‌تواند مصداق خواندن دانستنی‌های خطرناک باشد. البته نگران نباشید، آن‌قدرها که فکر می‌کنید خطرناک نیست ولی بارقه‌هایی در خود دارد که می‌تواند هرکسی را که ذره‌ای کله‌اش بوی قورمه‌سبزی بدهد را به سمت پرتگاه بکشاند.

🔹این روزها ندانستن رنج و درد کمتری دارد، برای همین خواندن و دانستن درباره کسی مثل مرتضی کیوان که در برابر استبداد ایستاد و چسب توده‌ای بودن خورد، مضراتش بیشتر از ندانستن درباره اوست. کسی که توده را نه برای توده بلکه به عنوان یک پایگاه برای مبارزه با ظلم و بی‌داد انتخاب کرده بود. حالا یک روز از سالگرد اعدامش می‌گذرد ولی کسی یادش نبود، انگار همه ندانستن را انتخاب کرده‌اند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝خیال‌ورزی؛ جان‌پناهِ جان‌کاه

🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹زه‌زه کودکی گمشده همه آدم‌هاست. کودکی‌ای که «ژوزه مائورو د واسکونسلوس» نویسنده پرتغالی سرخ‌پوست و متولد برزیل در کتاب «درخت زیبای من» جسارت و توان به کلمه درآوردنش را داشته است. او انگار تا آخر عمرش کودک می‌ماند و در دیگر آثارش هم هر وقت دلش می‌خواهد به معجزه کودکی سری می‌زند. کودکی‌ای که البته برای او به‌عنوان یک بچه برزیلیِ متولد شده در یک خانواده فقیر، راحت و آسوده هم نبوده است.

🔹ما چقدر می‌توانیم از خیال به جهان واقع بیاییم؟ تا چه اندازه می‌توانیم درد را با خیال مرهم بگذاریم و کی می‌توانیم حدفاصل و مرز درستی برای این جدایی پیدا کنیم؟ این اتفاق اصولا در داستان‌ها خوب پیش می‌رود اما در دنیای واقعی خیلی سخت است. خیلی سخت است. خیلی اوقات ما مسئله را حل نمی‌کنیم و به عالم خیال پناه می‌بریم. عالمی که هم می‌تواند جان‌پناه باشد هم جانکاه…

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝دنیای حیوانات خوشبخت

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» جهانی را به تصویر می‌کشد که توسط یک حکومت مرکزی اداره می‌شود و همه در آن به زبانی واحد صحبت می‌کنند. هاکسلی در این کتاب به ششصد سال بعد سفر و داستانش را در سال ۲۵۴۰ میلادی در شهر لندن روایت می‌کند.

🔹حکومتی که هاکسلی در کتابش خلق می‌کند، شکل جدیدی از حکومت توتالیتر است که در پوشش تامین‌‌کننده رفاه و آسایش مردم از آنان بهره‌کشی می‌کند. شکل مدرن حکومتی تمامیت‌خواه که توده مردم را با ابزارهای مصرف‌‌گرایی، اعتیاد و شادی‌های کاذب تحت کنترل و فرمان خود درآورده است و هیچکس به این شرایط اعتراضی نمی‌کند. شاید بشر در آینده‌ای نه‌چندان دور، پیش‌بینی‌های هاکسلی را به واقعیت بدل کند و روزی فرا رسد که انسان در ازای به دست آوردن آنچه در معنا، استحاله یافته و «خوشبختی» نامیده می‌شود، بهای سنگینی بپردازد. هنر را، علم را و خدا را. جهان بدون اندیشه و فلسفه و هنر هولناک می‌تواند باشد. نقطه‌ای که زیبایی از معنا تهی می‌شود و به ابتذال می‌رسد. جهان بدون خدا نیز جولانگاه حیوانات است. حیوانات خوشبخت!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝تراژدی یک مسلمانی

🖌#حانیه_مسلمی نوشت:

🔹با رفتن علامه حسن‌زاده، کتاب «معرفت نفس» ایشان را که در هاله سنگینی از خاک بود، از کتابخانه بیرون کشیدم و تکاندم و روی میز گذاشتم. فرصت نشد آن را بخوانم. تقریبا سه هفته روی میزم بود. قهوه ترکی دم می‌کنم و بالاخره طلسم تنبلی‌ام می‌شکند و مشغول خواندن کتاب می‌شوم. عبارتی از ایشان، شوک دقیق و عجیبی به من وارد می‌کند: «هرکس پیامبر را شناخته، خدا را شناخته است و این یکی از معانی حدیث شریف من عرف نفسه فقد عرف ربه است.» هرچه کتاب را بیشتر ورق می‌زنم، بیشتر از پیامبر پر می‌شوم. یعنی رسول آنقدر لطیف و ظریف است که چنان بندبازی، می‌تواند روی نزدیکترین مدار به نور حرکت کند؟ این مدار هنر است و پیامبر هنرمند خالص؟ چنان ملائکه مهیّمین در حیرت از این کتاب دارم می‌سوزم.

🔹تراژدی زمانی رخ می‌دهد که منِ مسلمان، تصویر برازنده‌ای از اسلام در این عالم ثبت نکرده‌ام و خب پاشنه‌آشیل امت می‌شوم و باعث دوباره شهید شدن پیامبر. وقتی تصویری از من وجود ندارد، پس تنها تصاویری که می‌مانند همین کاریکاتورها هستند و هنرنمایی‌های داعش و طالبان و القاعده و…

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

🖌#زینب_مرزوقی نوشت:

🔹خداوند در عالم ذر رو به ذریه آدم کرد. آمدنِ شما را دلیلِ آمدنِ تمام پیشینیان، رسولان، انبیاء و پیامبران خواند و گفت اکنون ماحیِ صحفِ ابراهیم، حادِ توراتِ و احمدِ انجیل عیسی متولد شد. سپس خدای عزوجل رو به آیندگان کرد و فرمود اینک زمین از وجودِ طالب حق و هدایت کننده به سوی آن بهره خواهد برد. در آن لحظه هر که روزنه‌ای از حقیقت در وجودِ او بود به نامِ شما که ریسمانِ الهی است چنگ زد و شما را صدا زد. چنان ستاره‌ای روشن در میان انبوهِ تاریکی؛ خداوند شما را برای روشنایی ما فرستاده بود.

🔹ما مبهوتِ حیرتِ وجودِ شما بودیم و پاک یادمان رفته بود که شما آمدید تا ما جان‌هایمان را در گوشه‌ای از این زندگی وا مگذاریم. حدس می‌زنم در آن لحظه، عالم ذر ولوله‌بازاری بود و هرکس جانش را در کف گذاشته بود تا عزیز و فرستاده خدا بر روی زمین او را بخرد. تمامِ آنچه که داشته‌اند و نداشته‌اند همین یک جان فرود نیامده بر زمین بود اما ارزشش به این بود که این جان از همان ابتدا تمامش به نامِ شما خواهد شد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.