مجله الکترونیک واو
231 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝و جنگ آغاز می‌شود

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹برای هر که اهلِ ادبیات و داستان باشد و با رمان ایرانی آشنایی داشته باشد شکی وجود ندارد که احمد محمود در قله ادبیات رئالیستی (واقع‌گرا) قرار دارد. محمود آن چنان که در گفتگویش با لیلی گلستان گفته بود رسالت ادبیات را جز تعریف انسان، جامعه و فرد نمی‌داند. و اصلا بر همین پایه است که خودش را دارای چنان رسالتی می‌بیند که بسان ناظر در جامعه به وجوه مختلف نظر بیندازد و آن را در قالب داستان برای خواننده ایرانی روایت کند و باز هم بر همین اساس است که آثار محمود مملو از نگاهی انسانی به اجتماع، دردها و مسائل آن است. و دقیقا هین امر است که موجب می‌شود خواننده اثر خودش را از وقایع، موضوع و مضمون داستان‌های واقع‌گرای محمود جدا نبیند.

🔹ابتدای جنگ وقتی محمود خبر کشته شدن برادرش را شنید از تهران راهی جنوب شد. سر از سوسنگرد و هویزه در آورد. جاهایی که به جنگ خیلی نزدیک بودند وقتی بازگشت به قول خودش دلش تلنبار شده بود (و این عبارت چقدر تلخی و سنگینی دارد آن هم برای مرد خوزستانی که اهل سیاست و کلمه بود).

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جای خالی احساسات مردمی در اسناد جنگ

🖌#زینب_سادات_میرفخرایی نوشت:

🔹کتاب «چراغ‌­های روشن شهر» روایت زندگی زهره فرهادی دختر پانزده ساله­ خرمشهری در سال‌­های جنگ است. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در سن خیلی کم امدادگری آموخت و در جهاد کشاورزی مشغول به فعالیت شد. جنگ که آغاز شد، همان روز اول بعد از آنکه مطمئن شد مدرسه تعطیل است، مستقیم به مسجد رفت تا بتواند برای دفاع از شهرش کاری انجام دهد و بعد چون نگران بود خانواده مانع از حضورش در درگیری‌­ها باشند، دیگر به خانه بازنگشت. یک دختر نوجوان که تا آن روز هیچ مسئولیتی نداشت اما حالا در میدان جنگ است و هر روز شاهد صحنه­‌هایی است که همسن و سالانش در نقاط دیگر کشور هیچ تصوری از آنها ندارند.

🔹آنچه که به صورت پیش­ فرض در ذهن مخاطبان کتاب­‌های دفاع مقدس وجود دارد این است که اگر دختری در آن سن و سال اسلحه دست گرفته و از خاکش دفاع کرده است، حتما در خانواده­‌ای بسیار مذهبی و پایبند به اصول و آرمان­‌های انقلاب اسلامی پرورش یافته ­است، اما زهره فرهادی این کلیشه را از بین می‌­برد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝حرف آخر روی تشک کشتی

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹«حسین من چیزی نمی‌دونم… اما می‌دونم اگه دورتادور دنیا رو ابر سیاه بگیره، خورشید می‌درخشه… خورشیدها می‌درخشن… ما قدرت خودمون رو با قدرت خدا قاتی کردیم. قدرت ما به قدرت اون وصله… مثل چاه آب خونه شما تو شمال که به دریا وصله… اما قاتی نمی‌شن، ماهی سفید توی چاه زندگی نمی‌کنه… به هم وصله اما هر کدوم حکم و خاصیت خودش رو داره… مثل جاده و دریا، خیلی کوچیکه… ارزن و کوه هم کوچیکه… قطره و اقیانوس هم باز کوچیکه… تو نمی‌تونی برای من کاری بکنی… من هم نمی‌تونم…»

🔹«همزاد» داستان مکان و زمان است. سیر حرکت قهرمان از روستا و پا گذاشتن به دنیای جدید و عوض شدن صحنه‌ها، مسیر قصه را می‌سازد. داستان پایانی در تعلیق مانده و پر ابهام دارد با این همه به نوعی به همان تشک کشتی که نماد غیرت و مردانگی و پهلوانی است ختم می‌شود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝سرابی پریشان از تردیدهای «بارادین»

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹آلکساندر بارادین فرزند یک شاهزاده گرجی به نام لوکا گِدِوانیشویلی است. او در سال که در سال ۱۸۳۳ در سن پترزبورگ روسیه چشم به جهان گشود و از ۶ سالگی آموختن موسیقی را آغاز و در همین سن آهنگ‌سازی را نیز شروع کرد. پدرش از افسران قدیمی ارتش بود و مایل بود پسرش نیز به ارتش ملحق شود ولی بارادین دل به هوای موسیقی داشت و چون پدرش علاقه او را دید به تشویق او پرداخت. بارادین در سال ۱۸۵۰ به دانشکده پزشکی وارد شد و در سال ۱۸۵۵ با در دست داشتن دیپلم شیمی و طب، استاد شیمی دانشکده شد. او در رشته علمی خود تحقیقات بسیاری انجام داده‌است و رسالات متعددی در شیمی نوشته که کم از آثار موسیقی ندارد.

🔹«بارادین» با یک شروع متفاوت این نوید را به خواننده می‌دهد که با اثری متفاوت روبه‌رو است ولی خیلی زود این نوید تبدیل به سرابی می‌شود که در ادامه خبری از آن نیست. نه تصویری از آنچه در پشت جلد ارائه شده می‌بینیم و نه خودمان می‌توانیم تصویری را از دل این متن پراکنده و پریشان بیرون بکشیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آن نامه که می‌رود به سویش

🖌#کوثر_محبی نوشت:

🔹نامه حامل بخشی از روح فرستنده است. فرآیندی کهن و نوستالژیک است و جدا از همه اینها فرستادن و گرفتنش کیف می‌دهد. هنوز آنقدری از عمر ارتباطات مجازی نگذشته که بشود درباره‌اش از این چیزها گفت یا برایش شعر و کتاب نوشت ولی در عوض سریع و سهل الوصول است و اصلا همین ویژگی‌اش باعث شده نامه برود توی اتاق و به کندی‌اش فکر کند. نظر بنده این است که با حفظ تمام ارتباطات مجازی، به نامه بگویید از اتاق بیرون بیاید؛ دستی به سرش بکشید، برای دوست و آشنا نامه بنویسید و به تماشای ارتقاء کیفیت روابط خود بنشینید.

🔹تاثیر نامه و مناسک مخصوصش روی بدن انسان غیر قابل اغماض است. تمام مراحل انتظار رسیدن نامه، آمدن پست‌چی، باز کردن پاکت نامه، تحریک حس لامسه با در دست گرفتن کاغذ و خواندنش همراه است با ترشح مقادیر قابل توجهی هورمون هیجان در بدن. همان انتظارش اگر طولانی شود به تنهایی می‌تواند مرد جنگی را از پا بیاندازد.

🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝زیستن در عصرِ «شب»

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹با وجود کتاب‌های بسیاری که در نقد کمونیسم نوشته‌شده است آنچه در هیاهوی زمان بیشتر از سایر آثار به چشم می‌خورد، ترس قدرت‌ها از هنر است. بارنز با عریان ساختن ذهنیات شاستاکویچ نشان می‌دهد که چگونه قدرت‌ها در راستای اهداف خود برای مخاطب سلیقه می‌سازند و هر آنچه در سمت‌وسوی نگرششان باشد، ولو اینکه مبتذل و سطحی باشد، ترویج می‌دهند. استالینی که از ذهن شاستاکویچ در کتاب می‌شناسیم نماینده قدرت مرعوب‌کننده‌ای است که با شعارهایی مانند هنر برای مردم است، جامعه را از هنر اصیل دور نگه‌می‌دارد و در نهایت هنرمند را مجبور می‌کند به قیمت جان خود و عزیزانش به آنچه اهداف آن‌هاست تن در دهد.

🔹شاستاکویچ از معدود هنرمندان تاریخ شوروی است که استالین شخصا بر آثار او نقد نوشته‌‌است. یکی از نقد‌هایی که در سال ۱۹۳۶ در روزنامه حکومتی «پراودا» علیه موسیقی این آهنگساز منتشر شد، که به نظر می‌رسد خود استالین آن را نوشته باشد، نقدی بود با عنوان «هیاهو به جای موسیقی».

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝بی‌پرده با عقاید بیمارگونه بشر

🖌#فاطمه_نخلی_زاده نوشت:

🔹از ویژگی‌های بارز و برجسته «تونل» این است که خواننده را بی‌پرده و عریان با ذات بشر، تفکرات و عقاید ترسناک و در عین حال طبیعی برای یک انسان که در کاستل می‌بینیم رویارو می‌کند. همه تفکرات و احساساتِ کاستل در عین بیمارگونه بودن برای ما ملموس و قابل درک است. علاوه بر این، لحن صادقانه نویسنده، مطالعه این اثر را برایمان جذاب‌تر می‌کند.

🔹«مردی در یک ارودگاه کار اجباری تقاضا کرده بود چیزی به او بدهند که بخورد و گرسنگی‌اش را فرو بنشاند، و آن‌ها او را مجبور کرده بودند که موشی را زنده زنده بخورد. بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیز معنا ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم؛ بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند، و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آوازخوانی الهه جنگ در آتش‌باران

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹«پاییز آمد» خاطرات فخرالسادات موسوی، همسر شهید احمد یوسفی، فرمانده سپاه زنجان به قلم گلستان جعفریان است. این کتاب با راوی اول شخص در خط زمانی مستقیم از کودکی فخرالسادات شروع می‌شود. راوی خود فخرالسادات است و گلستان جعفریان به عنوان نویسنده هوشمندانه و درست در پس کلمات راوی پنهان شده است.

🔹کتاب «پاییز آمد» فقط روایت ماجرای زندگی فخری نیست، بلکه این روایت و زندگی‌نوشت، خود بستری است برای آشنایی با طبقه‌ای از افراد سپاهی که در دهه شصت گرفتار دگماتیسم (جزم‌اندیشی) بودند. خواننده از خلال صحبت‌های احمد با فخری است که نسبت به رفتارهای عجیب و محدود‌کننده آنها آگاه می‌شود. اینکه فردی به همسرش اجازه خیلی از کارهای معمولی در خارج از منزل را ندهد حتی همان موقع هم که فضا مملو از آرمان‌خواهی ایدئولوژیک بود، امری غریب و غیرقابل پذیرش به نظر می‌رسید. اما در این میان احمد را می‌بینیم که در عین‌حال که متشرع است اما از همسرش می‌خواهد برای او آواز بخواند و حتی از شستن لباس و ظرف در منزلش هیچ ابائی ندارد.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نوشتن برای لوازم آرایشی، آری؛ سفارشی نویسی، نه!

🖌#احمد_تقی_خانی نوشت:

🔹آن‌قدر اثر ضعیف سفارشی در بازار هست که هر نویسنده‌ای را مطمئن می‌کند که سفارش چاه ویل و سنگ لقّی است که نباید طرفش رفت. واقعیت این است که نویسنده‌های ضعیف و فرصت‌طلب از سر بی‌پولی و زرنگ‌بازی آنقدر کتاب سفارشی در پاچه ناشران تشنه کرده‌اند که نویسندگان بر این باورند که اگر ناشران سراغشان رفته‌اند پس لابد آن‌ها را ضعیف شمرده‌اند و در جا سفارش را قبول نمی‌کنند که مبادا در جرگه سفارشی‌نویسان دیده شوند.

🔹باید بدانیم و بپذیریم مزایایی که در کار سفارشی هست، در کار دیگری نیست. کار سفارشی به‌واسطه اینکه از سوی نشر و بر اساس نیاز بازار و خلأهای آن شکل گرفته می‌تواند، یک خال‌زنی باشد و خیلی راحت‌تر از کارهای دیگر تولید و دیده و فروخته شود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝این ارکستر رهبر ندارد

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹«همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» کمتر تصویر دارد و بیشتر روایت است. روایتی که گزارش یک فرد است. رضا قاسمی به عنوان یک نوازنده و روشنفکر تلاش می‌کند در کتابش عناصر روشنفکری را وارد کند ولی هیچکدام از این‌ها کار نمی‌کند و آن چیزی که از آن به عنوان داستان انتظار داریم اتفاق نمی‌افتد. کتاب می‌خواهد از «رنج» سخن بگوید. رنج مهاجرت و تنهایی. رنجی که مهاجران با آن شبانه‌روز دست به گریبان هستند و شب و روزشان با آن گره خورده است. جنونی که در شخصیت‌های درست شخصیت‌پردازی نشده کتاب هستند حاکی از وضعیت مهاجران است. 

🔹باید گفت «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» رهبر ندارد و نویسنده با این ایده که می‌خواهم راوی تنهایی بی‌وطن‌ها باشم و از رنج آن‌ها سخن بگویم دست به نوشتن زده است ولی سازآرایی او در این ارکستر درست نبوده و صدایی که به گوش می‌رسد فالش است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گزینه‌ای برای شاهنامه‌دوست‌ها

🖌#نفیسه_سادات_موسوی نوشت:

🔹اگر بین نزدیکان خود دوست شاهنامه‌دوست و فردوسی‌خوان دارید کتاب «شب گرفتن ماه» یک گزینه خاص و مناسب برای معرفی یا هدیه به اوست، چرا که اولا کمتر منبع و رمانی به این موضوع پرداخته و زندگی خود فردوسی همواره در هاله‌ای از ابهام برای شاهنامه‌خوانان قرار داشته است. دوم هم اینکه معمولا فقط بخش‌هایی از زندگی فردوسی که به خود شاهنامه ارتباط دارد در منابع و کتاب‌های مرتبط تکرار شده‌اند، مثل داستان امتناع فردوسی از پذیرفتن هدیه ناچیز نقدی سلطان محمود و طعنه زدنش به او، یا امتناع خانواده فردوسی از پذیرفتن هدیه چشمگیری که سلطان محمود پس از مرگ فردوسی آن را به پاس سرودن شاهنامه می‌خواست به ورثه تقدیم کند.

🔹زبان و بیان کتاب، اگرچه به فارسی رایج ما برگردانده شده و اگرچه برای نوجوانانه شدن این قلم همت قابل توجهی صورت گرفته است، اما برای مخاطب عام نوجوان سخت‌خوان و دیرفهم است. در مقابل برای نوجوانی که اهل مطالعات ادبی و متن‌خوانی کلاسیک فارسی باشد بسیار خوش‌خوان و دلچسب خواهد بود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝کشکولی از دغدغه‌های نویسنده

🖌#محمد_عربی نوشت:

🔹ابراهیم اکبری دیزگاه در اولین رمان خود، «برکت»، ماجرای تبلیغ طلبه‌ای به نام یونس را روایت می‌کند که پس از سال‌ها دوری از طلبگی دوباره معمم می‌شود و به روستا باز می‌گردد. اگر در آن داستان نگاه ماجرا به سمت مردمی است که به خاطر عقب‌ماندگی فرهنگی به مرض‌های اخلاقی و رفتاری گرفتار هستند، در «سیاگالش» با طلبه‌ای مواجه هستیم که بیش از مردم به نفس خود توجه دارد. زیرا باور دارد اصلاح مردم پیش از اصلاح نفس امکان ندارد. گویا می‌توان یوسف را نسخه بالغ‌تری از یونس رمان «برکت» دانست. طلبه‌ای که جز کلام وحی سخنی برای گفتن ندارد و از پس هر حادثه‌ای به دنبال کشف بطن و حقیقت ماجراست.

🔹یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در داستان به آن پرداخته می‌شود مساله وحدت است. یوسف که همه چیز را از قاب توحید نگاه می‌کند. سنی و شیعه را نیز واحد و همه را در مسیر رسیدن به الله می‌داند. نویسنده در داستان تفسیر جدیدی از مساله وحدت میان مذاهب ارائه می‌دهد که با نگاه متداول که وحدت را صرفا یک امر فرمایشی و سیاسی تلقی می‌کند، تفاوت دارد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝در کوچه پس کوچه‌های شیراز


🖌#منصوره_رضایی نوشت:

🔹در کتاب «حافظ ناشنیده پند» چهره جوان حافظ شیرازی را می‌بینیم و می‌فهمیم مثل تمام جوانان در تمام سرزمین‌­ها در تمام ادوار تاریخی، کلّه او هم بوی قرمه سبزی می‌داده، وگرنه چه کسی جرأت دارد توی چشم حاکمان شهر زل بزند و اشعار انتقادی برایشان بخواند؟ حکامی مثل امیر مبارزالدین محمد که خیلی راحت جلوی حملات دشمنان وا می‌دهند و شهر قشنگ شیراز را دو دستی تقدیم حاکمی دیگر می‌کنند.

🔹یکی از خوبی­‌های این کتاب، نثر روان و داستان سر راستش است. درست است شخصیت‌ها تاریخی‌اند اما مثل بعضی از فیلم‌های تاریخی، آری و باری و هرآینه نمی‌گویند و مثل خودمان حرف می‌زنند؛ به همین دلیل، خیلی زود با آن­ها صمیمی می‌شویم و حرف‌هایشان را می‌فهمیم؛ از حاضر جوابی حافظ لذت می‌بریم؛ به شوخ و شنگیِ عبید زاکانی می‌خندیم؛ از بلاهت و تزویر و ریای حاکمان جامعه حرص می‌خوریم و دعادعا می‌کنیم که حافظ جلوی معشوقش کم نیاورد و آخرش به هم برسند!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جای خالی آینده در غیاب کلمه

🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:

🔹بیلی، در دو جا، ما را یاد حضرت موسی می‌اندازد. یکی همان ابتدای کار در توصیف او؛ ویژگی‌های او چنان است که ما به سرعت یاد مسیح می‌افتیم. اما برخی از توصیفاتش هم ما را به یاد حضرت موسی می‌اندازد. آن بدن ورزیده و خوش‌تراش، قدرت انجام کارها، موفق و سرآمد شدن سریعش در هرچیزی و مهم‌تر از همه، لکنتی که در بیان او هست. ما با این تصور اولیه در داستان همراه او می‌شویم و مدام از وجوه مسیحایی‌اش می‌خوانیم.

🔹جدایی قدرت از سخن و حکمت، بحران‌آفرین است تا جایی که می‌تواند آنچه مایه نجات بوده را به نقطه شکست و پایه حسرت بدل کند. انگار ملویل، همان نویسنده نام‌آشنای «بارتلمی محرر» دوباره دارد به تیرگی افق روزگار ما اشاره می‌کند. در زمانه‌ای که قدرت و سخن از هم جدا گشته‌اند، حتی کاری از دست منجی هم برنمی‌آید؛ چون اساساً راه نجات بسته است. وقتی کلمه غایب باشد، دیگر هیچ چیزی اثرِ معجزه‌آسا و شفابخش نخواهد داشت. پس، آینده‌ای نیز پیش روی بشر نخواهد بود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝خاطرات یک کارمند ساده تنبل!

🖌#فاطمه_افروشه نوشت:

🔹با تخفیف بسیار می‌گویم که از اواسط کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» دیگر هیچ چیز جدیدی ارائه نمی‌شود و بعد از اتمام کتاب آدم هیچ تصویر درستی از فضای استارت‌آپی ندارد، جز اینکه می‌داند اینجا آدم‌هایی هستند که اصرار دارند از اصطلاحات انگلیسی استفاده کنند و دلشان را به چیزهای کوچک خوش کنند و حداقل در ظاهر هدفمند باشند. که هیچ کدام از این‌ها فی‌نفسه مشکلی ندارند و در دیگر فضاها هم همین شکل است.

🔹در قسمت صد هم که بخش پایان کتاب است و بهترین بخش کتاب، نویسنده ادعا می‌کند، حالا که بیرون زده بهتر می‌بیند آنجا چه اتفاق‌هایی دارد می‌افتد که این یکی از عجیب‌ترین ادعاهایی است که من تا به امروز شنیدم. آن هم از سمت کسی که توی هر بخش داشته مصاحبه می‌کرده و برای مدت کمی هم که شده از کارش فاصله گرفته. چه طور ممکن است آدم این دید سطحی و حداقلی که در این صد و شصت و هفت صفحه گفته شده را از یک شغلی که درش فعالیت می‌کند، نبیند و نیاز داشته باشد بیرون بیاید و…

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گفت‌وگو در مهاجرت

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹رضا قاسمی در فضای فرهنگی این روزها آن اندازه که به ادبیات داستانی و داستان‌نویسی شناخته می‌شود به تئاتر و موسیقی شناخته نمی‌شود. چهره‌ای که در سال‌های میانی دهه شصت کشور را ترک کرده و فعالیت ادبی خود را در سال‌هایی که خارج از کشور بوده آغاز کرده و تا قبل از آن در حوزه موسیقی و تئاتر فعالیت حرفه‌ای انجام می‌داده است. او در این کتاب که به بخش‌های مختلفی تقسیم شده و هر بخش در یک چارچوب روشن حرکت می‌کند تجارب خود از زندگی شخصی و فعالیت‌های هنری را بازگو می‌کند. از سال‌های کودکی تا روزهای پس از مهاجرت و تنگناهایی که در آن دست و پا زده تا به موقعیت امروزش برسد.

🔹اولین نکته‌ای که هرقدر در کتاب جلو می‌رویم توجه خواننده را به خود جلب می‌کند انفعال محمد عبدی در گفت‌وگو است. این رویه در گفت‌وگو با سوسن تسلیمی نیز به چشم می‌آمد ولی در این کتاب برجسته و پررنگ است. او در کمترین میزان چالش با قاسمی مقابل او نشسته و بیشتر انگار مشغول کسب فیض است تا یک گفت‌وگوی بلند برای ماندگار شدن در تاریخ!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝حاجی‌بابا؛ شارلاتانِ دوست‌داشتنی

🖌#فاطمه_سلیمانی نوشت:

🔹تا به حال متوجه شده­‌اید که در بعضی از شهرستان‌­ها حتی بچه‌های کوچک­ را با احترام خاصی صدا می­‌کنند؟ مخصوصاً اگر آن کودک پسر باشد. با پیشوندی مثل آقا یا حاجی. حاجی بودن شخصیت اصلی داستان هم از این نوع است. یک مرد سلمانی اصفهانی اسم پسرش را حاجی بابا می­‌گذارد. حاجی حج نرفته: «پیش از این سفر پدرم «حسن دلاک» بیش نبود، اما پس از سفر به لقب «کربلایی» هم ملقب گردید و از برای خوش‌­­آمد مادرم، که مرا لوس و ننر بار می‌­آورد، مرا نیز طرداً للباب حاجی خواندند. این عنوان با اینکه اختصاص به حجاج بیت­‌الله دارد در تمام عمر از من جدا نشد و در همه ­جا چنان مایه عزت و احترامم گردید که الحق سزاوار آن نبودم.»

🔹من «حاجی ­بابا» را به عنوان شخصیت اصلی داستان معرفی کردم. شخصیت اصلی، نه قهرمان. چون او در واقع یک شارلاتان است. یک آدم سوءاستفاده‌­گر که اتفاقاً خیلی جاها نه تنها سرش بی­‌کلاه می‌­ماند بلکه گاهی ممکن است سرش را به باد بدهد. اما با همه شارلاتانی مخاطب با او همراه می‌شود و گاهی برایش نگران.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝همه‌چیز از قورمه‌سبزی شروع شد

🖌#طاهره_آشیانی نوشت:

🔹دیگر توان ندارم بالا بروم. این‌جا بوی قورمه‌سبزی بیشتر شده، احتمالا یکی از واحدهای این طبقه است که قورمه‌سبزی بار گذاشته برای نهار. بو همه سرم را پر کرده و قلبم تیر می‌کشد. از وقتی مادر رفت دیگر قورمه‌سبزی نخوردم. مگر می‌شد خورد، کدام قورمه‌سبزی به پای قورمه‌سبزی‌های مادر می‌رسید؟ یکبار رفته بودم خانه خواهر که همه می‌گفتند آشپزی‌اش شبیه آشپزی مادرم است، قورمه‌سبزی پخت و همان سبک و آیین مادر را رعایت کرد. ظهر شد و قورمه‌سبزی آماده شد و بوی پلوی بدون رشته پیچید توی خانه اما ما مثل غریب‌ترین خواهران دنیا، به‌جای خوردن نشستیم به گریه کردن. مادر دیگر نبود، پدر هم نبود. ما بچه‌ها ادامه آنها بودیم ادامه ژنتیک آنها. اما دلتنگ‌تر از آن بودیم که بتوانیم قورمه‌سبزی بخوریم وقتی مادر نبود.

🔹بی‌هدف در خیابان‌ها می‌چرخم و به بو‌هایی فکر می‌کنم که خاطره‌ها را برایم زنده می‌کند. چرا «بو» با من این‌کار را می‌کند. مگر مغزم چگونه حس بویایی‌ام را مدیریت می‌‌کند. چه اتفاقی در این بخش مغزم در حال رخ دادن است و قرار است با من چه کند؟

🔺متن کامل این روایت را از اینجا بخوانید.
📝عقیم؛ نه زنانه، نه تاریخی!

🖌#سعیده_ملایی نوشت:

🔹در داستان «شبیه مریم»، عدم اطلاع کافی درباره تاریخ و جغرافیای شهر نوبه باعث شده به کرات کلمه‌های «خورشید»، «پرتوهای طلایی»، «غروب» و «طلوع» را بخوانیم؛ گویی در نوبه فقط خورشید می‌تابد و طلوع و غروب می‌کند و از معابد، نهرها، کلیساها، نیزارها، گندمزارها و نیل زیبای آبی خبری نیست. نوبه و ماهیت سوق‌الجیشی درخشان آن در داستان کوچک شمرده شده و تصویری توام با اشتباه از آن ارائه می‌شود، تا جایی که مخاطب داستان درباره زادگاه فضه دچار سردرگمی می‌شود.

🔹داستان نمی‌تواند انتظارات ما را از یک داستان تاریخی و حتی زنانه برآورده کند، یک احساس عقیم را در مخاطب ایجاد می‌کند، انگار مخاطب بعد از خواندن کتاب در زوایا و خفایای ذهنش در جستجوی تصاویر بالقوه‌ای است که به فعلیت نرسیده‌اند. مخاطب شاید اطلاعات مذهبی در کتاب پیدا کند، اما از لحاظ خواندن داستان تاریخی، برای او تجربه رضایت‌بخشی نیست.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝بی‌سرنوشت

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹چهارسال گذشته و ماریا تقریبا دیگر خود را جزوی از جامعه آلمان می‌داند. آلمانی را نسبتا راحت حرف می‌زند. دوستان آلمانی‌ خوبی دارد. با آنها قرار می‌گذارد، بیرون می‌رود و زندگی سابقش در مجارستان را فراموش کرده است. پدر و مادرش اما فراموش نکرده‌اند. به‌خصوص مادر که توی کلاس‌های اجباری زبان آلمانی برای مهاجران هم ناموفق است. نمی‌تواند حرف «ر» را تلفظ نکند.

🔹حمَد ایستاد جلوی رویش و گفت: «شارلوته بود. من دیدم پاشو خیلی سریع آورد طرف پای تو و کشید عقب.» اشک‌های ماریا شدیدتر شدند. اما به‌زور خندید: «خوب یه‌جورایی حق داره. روز فرهنگ اوناس. نه ما. حق داره که بخواد خودش حتما توی تیم رژه باشه.» حَمَد متعجب پرسید: «اونا؟ مگه تو آلمانی نیستی؟ خیلی شبیه آلمانی‌ها هستی که.»
ماریا نگاهش کرد: «نه. من مجارم.» حَمَد گفت: «باورم نمی‌شه!»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝گناه این نگاه‌ها چیست؟

🖌#نیما_اکبرخانی نوشت:

🔹«وگان» انقدری که من فهمیدم، یعنی دوری جستن از خوردن هرچیزی که حیوانی‌ست. گوشت، حال چه از خشکی به دست آمده باشد یا دریا یا مرغان هوا، لبنیات و تخم پرندگان و خلاصه هر فرآورده‌ای که از حیوانات می‌شود گرفت. قصدشان هم اصلا فاز سلامتی جسم و روح و… نیست. رو راست یک فلسفه اخلاقی دارند برای اینکه تا جایی که می‌توانیم نباید حیوانات را رنج دهیم.

🔹«دادن رنج اضافی به حیوانات کار غلطی‌ست و بهتر است دست از این رفتارمان برداریم. اینکه مرغی برای همه عمر در قفسی با ابعادی برابر با اندازه خودش حبس می‌شود که فقط تخم بگذارد و کالری برای کار دیگری نسوزاند یا گاوی که پشت سر هم باردار می‌شود و درست دقایقی پس از زایمان از گوساله‌اش جدا شده و وصل می‌شود به دستگاه شیردوش و برای بهینه شدن تولیدش همیشه یک وری خوابیده روی زمین تا روزی که دیگر به درد نخور شود و برود سلاخ‌خانه و بسیاری مثال‌های دیگر. اینها رنج‌هایی کمتر از مثلا جنگ انداختن سگ‌ها با هم و یا گاو بازی ندارد.»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.