This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا شفقت به خود مهم است.
#راس_هریس
#شفقت_به_خود
ترجمه و زیرنویس از #حسین_محمدیزاده
(ترجمهٔ این ویدئو به پیشنهاد کانال «خوب زیستن» و برای نشر اختصاصی در این کانال انجام گرفته است)
@eudemonia
#راس_هریس
#شفقت_به_خود
ترجمه و زیرنویس از #حسین_محمدیزاده
(ترجمهٔ این ویدئو به پیشنهاد کانال «خوب زیستن» و برای نشر اختصاصی در این کانال انجام گرفته است)
@eudemonia
خوب زيستن|بابک عباسی
Photo
#در_دست_ترجمه
«فضایل اجتماعی»
چگونه هدیهای خوب انتخاب کنیم؟
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمۀ #یاسر_پوراسماعیل
🔹یکی از دلایل اینکه خریدن هدیه برای دیگر بزرگسالان ممکن است تا این حد دشوار باشد، این است که از جهتی این موضوع را کاملاً در نظر نگرفتهایم که همۀ ما الان بزرگ شدهایم. به احتمال زیاد، هدیهها بخشِ بسیار ویژهای از کودکی ما بودهاند. مشتاقانه انتظارشان را میکشیدیم، تقریباً فقط به آنها متکی بودیم ـ و کیفیت هدیه میتوانست باعثِ فورانِ شعف یا اندوه در ما شود.
🔹اما از آن زمان تا به حال، بسیاری چیزها عوض شدهاند. اولاً، همۀ ما پول خودمان را داریم. هر چیزی که دوستانمان به احتمال زیاد نیاز داشته باشند، یا خودشان میتوانند بخرند یا ما هم نمیتوانیم برایشان بخریم.
🔹معنای این حرف این نیست که بزرگسالان هیچ خواستهای ندارند بلکه فقط آنچه از ما میخواهند عمدتاً چیزی از سنخ روانی است، نه مادی. دوستانِ بزرگسال ما ـ درست مثل بچهها ـ نیاز دارند که به آنها چیزهایی بدهیم که خودشان نمیتوانند برای خودشان تهیه کنند. اما، برخلاف بچهها، آنچه میخواهند از جنسی نیست که بتوانیم از مغازهها بخریم: آنها تشویق و دلسوزی میخواهند، میخواهند با درک و همدلی به حرفهایشان گوش کنیم؛ کسی را میخواهند که عمق تألمات، روابطشان و کشمکشهایشان را با همکارانشان در محل کار درک کند. آنها مشتاقِ مهربانی، مراقبت و توجه ما هستند. از ما میخواهند در جریان زندگیشان باشیم، حماقتهایشان را ببخشیم و نقاط قوتشان را تحسین کنیم.
🔹آن احساس درماندگی که بر فرایند انتخاب هدیه سایه میافکند ریشهاش در آگاهی پنهان ماست از اینکه چه دشوار خواهد بود که، با موفقیت، شیئی مادی را در جهان شناسایی کنیم که احتمالاً بتواند نیازی واقعی را در یک بزرگسال دیگر برطرف کند. البته ممکن است یک یا دو بار در عمرمان ناگهان آن چیز مناسب را پیدا کنیم، اما احتمالِ رسیدن به چنین چیزی آنقدر ناچیز است که نمیتواند به لحاظ آماری قابلتوجه باشد ـ نشان به آن نشان که خرپشتهها و کمدهایمان پر است از ثمراتِ خوشنیتیهای هرزرفتۀ دیگران.
🔹اما چه بهتر که با معضلِ پیش رویمان بالغانه روبهرو شویم. نمیتوانیم امیدوار باشیم چیزهایی را که جایشان در زندگی دوستانمان خالی است بهدقت حدس بزنیم. در عین حال، گفتن ندارد که خوب است و باید هدیه ببریم، زیرا همۀ ما آنقدر شکنندهایم که نمیتوانیم عشق را باور کنیم بیآنکه جعبهای کادوپیچشده برای تأیید ادعا در کار باشد.
🔹راه حل این است که خواستههایمان را تعدیل کنیم. ما نخواهیم توانست حدود و ثغورِ دقیقترِ خلأهای موجود در حیات مادیِ عزیزانمان را مشخص کنیم. و با وجود این، هنوز میتوانیم آن نوع چیزهایی را که میدانیم مورد نیازِ آنهاست به آنها هدیه دهیم، نه به این دلیل که میتوانیم به اعماق روحشان پی ببریم، بلکه به این دلیل که آنها انساناند. باید تلاشهایمان را بر این کار متمرکز کنیم که برایشان نمونههایی از «مادیاتِ» زندگیِ روزمره بخریم که نسبتاً بهتر از حد متعارفاند: قیچی، خطکش، کِش، مداد، دفترچۀ یادداشت، روغن زیتون، نمک، ناخنگیر، گوشبند، آب معدنی، مایع ظرفشویی ... چیزهایی که میتوان تضمین کرد دوستمان بهشان نیاز دارد و همیشه با کمبودشان روبهروست. با خریدنِ مدلهای نسبتاً باکیفیتترِ این کالاها ـ برای مثال، یافتن یکی از بهترین انواعِ خاکانداز یا قوطیِ تن ماهی ـ بر میزانِ اهمیتی که به آنها میدهیم تأکید خواهیم کرد. اما همین پیشپاافتادگیِ هدیه راهی است برای تن دادن به دوراهیای که مقابلش قرار داریم و راهی است برای اشارهای زیرپوستی به اینکه نقش واقعیِ ما در زندگی دوستانمان یک نوع نقش عاطفی است، نه کاربردی.
🔹اگر در خانۀ دوستانمان با یک قرص نانِ فوقالعاده بزرگ و وسوسهانگیز یا مجموعهای شیک از گیرۀ کاغذ حاضر شویم، با این کار تلویحاً اعلام میکنیم که پی بردن به خلأهای مادیِ واقعی در زندگی دوستانمان ناممکن است ـ در عین حال که مسئولیت حقیقیمان را در قبال آنها کاملاً میپذیریم، که همیشه عبارت بوده است از دوست داشتنشان.
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه: #بابک_عباسی
@eudemonia
«فضایل اجتماعی»
چگونه هدیهای خوب انتخاب کنیم؟
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمۀ #یاسر_پوراسماعیل
🔹یکی از دلایل اینکه خریدن هدیه برای دیگر بزرگسالان ممکن است تا این حد دشوار باشد، این است که از جهتی این موضوع را کاملاً در نظر نگرفتهایم که همۀ ما الان بزرگ شدهایم. به احتمال زیاد، هدیهها بخشِ بسیار ویژهای از کودکی ما بودهاند. مشتاقانه انتظارشان را میکشیدیم، تقریباً فقط به آنها متکی بودیم ـ و کیفیت هدیه میتوانست باعثِ فورانِ شعف یا اندوه در ما شود.
🔹اما از آن زمان تا به حال، بسیاری چیزها عوض شدهاند. اولاً، همۀ ما پول خودمان را داریم. هر چیزی که دوستانمان به احتمال زیاد نیاز داشته باشند، یا خودشان میتوانند بخرند یا ما هم نمیتوانیم برایشان بخریم.
🔹معنای این حرف این نیست که بزرگسالان هیچ خواستهای ندارند بلکه فقط آنچه از ما میخواهند عمدتاً چیزی از سنخ روانی است، نه مادی. دوستانِ بزرگسال ما ـ درست مثل بچهها ـ نیاز دارند که به آنها چیزهایی بدهیم که خودشان نمیتوانند برای خودشان تهیه کنند. اما، برخلاف بچهها، آنچه میخواهند از جنسی نیست که بتوانیم از مغازهها بخریم: آنها تشویق و دلسوزی میخواهند، میخواهند با درک و همدلی به حرفهایشان گوش کنیم؛ کسی را میخواهند که عمق تألمات، روابطشان و کشمکشهایشان را با همکارانشان در محل کار درک کند. آنها مشتاقِ مهربانی، مراقبت و توجه ما هستند. از ما میخواهند در جریان زندگیشان باشیم، حماقتهایشان را ببخشیم و نقاط قوتشان را تحسین کنیم.
🔹آن احساس درماندگی که بر فرایند انتخاب هدیه سایه میافکند ریشهاش در آگاهی پنهان ماست از اینکه چه دشوار خواهد بود که، با موفقیت، شیئی مادی را در جهان شناسایی کنیم که احتمالاً بتواند نیازی واقعی را در یک بزرگسال دیگر برطرف کند. البته ممکن است یک یا دو بار در عمرمان ناگهان آن چیز مناسب را پیدا کنیم، اما احتمالِ رسیدن به چنین چیزی آنقدر ناچیز است که نمیتواند به لحاظ آماری قابلتوجه باشد ـ نشان به آن نشان که خرپشتهها و کمدهایمان پر است از ثمراتِ خوشنیتیهای هرزرفتۀ دیگران.
🔹اما چه بهتر که با معضلِ پیش رویمان بالغانه روبهرو شویم. نمیتوانیم امیدوار باشیم چیزهایی را که جایشان در زندگی دوستانمان خالی است بهدقت حدس بزنیم. در عین حال، گفتن ندارد که خوب است و باید هدیه ببریم، زیرا همۀ ما آنقدر شکنندهایم که نمیتوانیم عشق را باور کنیم بیآنکه جعبهای کادوپیچشده برای تأیید ادعا در کار باشد.
🔹راه حل این است که خواستههایمان را تعدیل کنیم. ما نخواهیم توانست حدود و ثغورِ دقیقترِ خلأهای موجود در حیات مادیِ عزیزانمان را مشخص کنیم. و با وجود این، هنوز میتوانیم آن نوع چیزهایی را که میدانیم مورد نیازِ آنهاست به آنها هدیه دهیم، نه به این دلیل که میتوانیم به اعماق روحشان پی ببریم، بلکه به این دلیل که آنها انساناند. باید تلاشهایمان را بر این کار متمرکز کنیم که برایشان نمونههایی از «مادیاتِ» زندگیِ روزمره بخریم که نسبتاً بهتر از حد متعارفاند: قیچی، خطکش، کِش، مداد، دفترچۀ یادداشت، روغن زیتون، نمک، ناخنگیر، گوشبند، آب معدنی، مایع ظرفشویی ... چیزهایی که میتوان تضمین کرد دوستمان بهشان نیاز دارد و همیشه با کمبودشان روبهروست. با خریدنِ مدلهای نسبتاً باکیفیتترِ این کالاها ـ برای مثال، یافتن یکی از بهترین انواعِ خاکانداز یا قوطیِ تن ماهی ـ بر میزانِ اهمیتی که به آنها میدهیم تأکید خواهیم کرد. اما همین پیشپاافتادگیِ هدیه راهی است برای تن دادن به دوراهیای که مقابلش قرار داریم و راهی است برای اشارهای زیرپوستی به اینکه نقش واقعیِ ما در زندگی دوستانمان یک نوع نقش عاطفی است، نه کاربردی.
🔹اگر در خانۀ دوستانمان با یک قرص نانِ فوقالعاده بزرگ و وسوسهانگیز یا مجموعهای شیک از گیرۀ کاغذ حاضر شویم، با این کار تلویحاً اعلام میکنیم که پی بردن به خلأهای مادیِ واقعی در زندگی دوستانمان ناممکن است ـ در عین حال که مسئولیت حقیقیمان را در قبال آنها کاملاً میپذیریم، که همیشه عبارت بوده است از دوست داشتنشان.
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه: #بابک_عباسی
@eudemonia
خوب زيستن|بابک عباسی pinned «همانطور که پیشتر نوشته بودم (اینجا)، مجموعۀ «هنر خوب زیستن» (در #نشرکرگدن) از دل همین کانال کوچک «خوب زیستن» متولد شد. اولین کتاب از این مجموعه #هنر_ظریف_بیخیالی بود، که درنمایشگاه کتاب امسال چاپ سوم آن به دست خوانندگانش خواهد رسید. اما ذیل همین مجموعه…»
#در_دست_ترجمه
بچهدارشویم یا نه
(قسمت اول)
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹جوامع مدرن تا حد زیادی در این باره اتفاق نظر دارند که بچهدار شدن یکی از بامعناترین و لذتبخشترین کارهایی است که آدم میتواند انجام دهد. انتظار میرود زوجهایی که-به هر دلیلی- بچه ندارند به صورت خودکار و تقریباً جهانی سزاوار ترحم و دلسوزی باشند زیرا فرض میشود که فرصت داشتن فرزندان خونی یا تنی را از دست دادهاند. اینکه شخص ممکن است آزادانه انتخاب کند که بچهای نداشته باشد و همچنان به طرز قابلقبولی از انتخابش راضی باشد، یکی از نگرانکنندهترین و غیرقابلفهمترین موضعگیریهای معاصر است.
🔹سازوکار اصلی این تصمیم که بچهدار شویم یا نه، از همان الگویی تبعیت میکند که در مجموعهای دیگر از به اصطلاح «تصمیمهای بزرگ در زندگی عاطفی» مشاهده میکنیم: ازدواج کنیم یا نه، وفادار بمانیم یا نه، راه عقل را در پیش بگیریم یا به ندای قلبمان گوش دهیم...
🔹آنچه مشاهده میکنیم عطش و تلاش بسیار شدیدی است برای تشخیص انتخاب «درست»، که با باور آرمانگرایانهٔ ترسناکی همراه است و آن اینکه همین که این انتخاب را کشف کردیم، دیگر قادر خواهیم بود شکوفا شویم و به آرامش برسیم.
🔹اما واقعیت بسیار متفاوت است، بسیار حزنانگیزتر و جذابتر: دو راهیهای بزرگ زندگیِ عاطفی عموماً هیچ «جوابی» ندارند؛ جواب به معنای چیزی که-جایی در میانهٔ راه-مستلزم یک از دست دادن بزرگ و عنصری از ایثاری خارقالعاده نباشد. هر انتخابی کنیم، به این معنا، اشتباه خواهد بود و ما را در حسرت میگذارد دربارۀ بعضی از جنبههای انتخابی که نکردیم. چیزی به اسم «انتخاب بدون هزینه» وجود ندارد. خط استدلالی که همچنان (به طرز عجیبی) در زندگی معاصر غافلگیری میآفریند.
🔹یک انتخاب خوب، خیلی ساده مستلزم آن است که فکر کنیم برای چه نوع رنجهایی مناسب هستیم-به جای آنکه هدفمان این باشد که با شور و اشتیاقی آرمانگرایانه تلاش کنیم یکسره از غصه و حسرت اجتناب کنیم. برای مثال رنجهایی را که در دو طرف معادلۀ وفاداری/بیوفایی عرضه میشود در نظر بگیرید: لحظاتی وجود خواهد داشت که هر دو گزینه فلاکتبار خواهند بود. پس هرگاه دربارهٔ اینکه چگونه زندگیمان را پیش ببریم گزینههایمان را سبک سنگین میکنیم، باید تا جای ممکن روی آگاهی از سلیقهمان در بدبختی کار کنیم.
✳️تک همسری؛ بدبختیها:
احساس محدود بودن
این فکرِ به حق که «زندگی جای دیگری است»
زودرنجی
داشتن افقی محدود
کنار گذاشتن رابطهٔ جنسی
✳️شرکای متعدد؛ بدبختیها:
آشوب-شرکای سابق عصبانی
تنهایی بلندمدت
فرزندان آسیبدیده
احساس گناه
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
بچهدارشویم یا نه
(قسمت اول)
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹جوامع مدرن تا حد زیادی در این باره اتفاق نظر دارند که بچهدار شدن یکی از بامعناترین و لذتبخشترین کارهایی است که آدم میتواند انجام دهد. انتظار میرود زوجهایی که-به هر دلیلی- بچه ندارند به صورت خودکار و تقریباً جهانی سزاوار ترحم و دلسوزی باشند زیرا فرض میشود که فرصت داشتن فرزندان خونی یا تنی را از دست دادهاند. اینکه شخص ممکن است آزادانه انتخاب کند که بچهای نداشته باشد و همچنان به طرز قابلقبولی از انتخابش راضی باشد، یکی از نگرانکنندهترین و غیرقابلفهمترین موضعگیریهای معاصر است.
🔹سازوکار اصلی این تصمیم که بچهدار شویم یا نه، از همان الگویی تبعیت میکند که در مجموعهای دیگر از به اصطلاح «تصمیمهای بزرگ در زندگی عاطفی» مشاهده میکنیم: ازدواج کنیم یا نه، وفادار بمانیم یا نه، راه عقل را در پیش بگیریم یا به ندای قلبمان گوش دهیم...
🔹آنچه مشاهده میکنیم عطش و تلاش بسیار شدیدی است برای تشخیص انتخاب «درست»، که با باور آرمانگرایانهٔ ترسناکی همراه است و آن اینکه همین که این انتخاب را کشف کردیم، دیگر قادر خواهیم بود شکوفا شویم و به آرامش برسیم.
🔹اما واقعیت بسیار متفاوت است، بسیار حزنانگیزتر و جذابتر: دو راهیهای بزرگ زندگیِ عاطفی عموماً هیچ «جوابی» ندارند؛ جواب به معنای چیزی که-جایی در میانهٔ راه-مستلزم یک از دست دادن بزرگ و عنصری از ایثاری خارقالعاده نباشد. هر انتخابی کنیم، به این معنا، اشتباه خواهد بود و ما را در حسرت میگذارد دربارۀ بعضی از جنبههای انتخابی که نکردیم. چیزی به اسم «انتخاب بدون هزینه» وجود ندارد. خط استدلالی که همچنان (به طرز عجیبی) در زندگی معاصر غافلگیری میآفریند.
🔹یک انتخاب خوب، خیلی ساده مستلزم آن است که فکر کنیم برای چه نوع رنجهایی مناسب هستیم-به جای آنکه هدفمان این باشد که با شور و اشتیاقی آرمانگرایانه تلاش کنیم یکسره از غصه و حسرت اجتناب کنیم. برای مثال رنجهایی را که در دو طرف معادلۀ وفاداری/بیوفایی عرضه میشود در نظر بگیرید: لحظاتی وجود خواهد داشت که هر دو گزینه فلاکتبار خواهند بود. پس هرگاه دربارهٔ اینکه چگونه زندگیمان را پیش ببریم گزینههایمان را سبک سنگین میکنیم، باید تا جای ممکن روی آگاهی از سلیقهمان در بدبختی کار کنیم.
✳️تک همسری؛ بدبختیها:
احساس محدود بودن
این فکرِ به حق که «زندگی جای دیگری است»
زودرنجی
داشتن افقی محدود
کنار گذاشتن رابطهٔ جنسی
✳️شرکای متعدد؛ بدبختیها:
آشوب-شرکای سابق عصبانی
تنهایی بلندمدت
فرزندان آسیبدیده
احساس گناه
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
#در_دست_ترجمه
بچهدار شویم یا نه.
(قسمت دوم و پایانی)
مدرسهٔ زندگی #آلن_دوباتن
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹دقیقاً همین بدهبستانها در مورد پرسش بچهدار شدن هم وجود دارد. هیچ تجربهٔ صادقانهای از سرپرستی کامل نیست مگر اینکه همراه با این حس بسیار قوی و مکرر باشد که بچهها، به نوعی هم معنای زندگی شخص هستند و هم منشأ بدبختی در زندگی او.
✳️داشتن بچه؛ بدبختیها:
ناامیدی از خود به عنوان والد
ناامید شدن از نحوهٔ بار آمدن بچهها
حس گناه، خستگی و فرصتهای از دست رفته
حس تداوم بخشیدن به رنجهای بشری
نوچ بودن همهجای خانه
✳️نداشتن بچه؛ بدبختیها:
پیغام دائمی جامعه در اینکه «فرصتسوزی» کردهاید
تنهایی/کسل بودن
نداشتن کسانی که همیشه به شخص زنگ بزنند
اشتیاق پرسوز و گداز برای داشتن آرامشِ ناشی از حضور بچهتان در خانهٔ سالمندان
🔹این بینش که همهٔ انتخابها بهنوعی وحشتناک هستند به بهترین نحو توسط فیلسوف دانمارکی قرن نوزده، سورن کییرکگور، بیان شده است. او انتخابهای ما را با طنز و مطایبه و در عینحال به طرز دلگیری واقعبینانه و با طغیانی آزاردهنده در شاهکارش، یا این، یا آن بیان میکند:
«ازدواج کنید، و پشیمان خواهید شد؛ ازدواج نکنید، و پشیمان خواهید شد؛ چه ازدواج کنید و چه نکنید در هر دو صورت پشیمان خواهید شد. به حماقت جهان بخندید پشیمان خواهید شد؛ برایش گریه کنید هم پشیمان خواهید شد؛ چه به حماقتهای جهان بخندید چه برایش گریه کنید در هر دو حالت پشیمان خواهید شد. یک زن را باور کنید، پشیمان میشوید، باورش نکنید باز هم پشیمان میشوید... خودتان را دار بزنید پشیمان میشوید؛ خودتان را دار نزنید، و باز هم پشیمان خواهید شد. چه خودتان را دار بزنید و چه نزنید از هر کدام پشیمان میشوید. خانمها و آقایان، این جوهر تمام فلسفه است.»
🔹ما سزاوار ترحم هستیم- همه سزاوار ترحماند. ما انتخابهای فاجعهباری خواهیم کرد، رابطههای اشتباهی شکل خواهیم داد. مسیر شغلی اشتباهی در پیش خواهیم گرفت. پساندازهایمان را به طرز احمقانهای سرمایهگذاری خواهیم کرد. سالها صرف دوستی با آدمهای فرومایه و غیرقابل اعتماد خواهیم کرد-و دربارهٔ بچهها هم غالباً اشتباه خواهیم کرد.
🔹اما با یک حقیقت تلخ میتوانیم تسلی پیدا کنیم: هیچ انتخاب بیدردی وجود ندارد. زیرا شرایط هستی بیشتر از اینکه تصادفاً عذابآور باشند ذاتاً اینگونهاند. نمیتوانیم بدون لت و پار شدن از تونل زندگی رد شویم.
🔹برای ماهایی که به بچهدار شدن یا نشدن فکر میکنیم، پیام تاریک است اما در عین تیرگی تسلیبخش است: هر انتخابی کنید در لحظاتی بسیار ناشاد خواهید بود. با هر انتخابی احساس خواهید کرد که زندگیتان را تباه کردهاید-و درست فکر میکنید. نیازی نیست که با اصرار بر اینکه راه دیگر و بهتری میتوانست وجود داشته باشد به بدبختیهایمان بیفزاییم.
🔹در آگاهی از اجتنابناپذیر بودن رنج، به نحوی جالب آرامشی پیدا میشود. در نهایت این تاریکی نیست که سرنوشت ما را تعیین میکند، بلکه امیدی نادرست است که در آن ظالمانهترین رویاها نهفته است: امید به «انتخاب درست».
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
بچهدار شویم یا نه.
(قسمت دوم و پایانی)
مدرسهٔ زندگی #آلن_دوباتن
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹دقیقاً همین بدهبستانها در مورد پرسش بچهدار شدن هم وجود دارد. هیچ تجربهٔ صادقانهای از سرپرستی کامل نیست مگر اینکه همراه با این حس بسیار قوی و مکرر باشد که بچهها، به نوعی هم معنای زندگی شخص هستند و هم منشأ بدبختی در زندگی او.
✳️داشتن بچه؛ بدبختیها:
ناامیدی از خود به عنوان والد
ناامید شدن از نحوهٔ بار آمدن بچهها
حس گناه، خستگی و فرصتهای از دست رفته
حس تداوم بخشیدن به رنجهای بشری
نوچ بودن همهجای خانه
✳️نداشتن بچه؛ بدبختیها:
پیغام دائمی جامعه در اینکه «فرصتسوزی» کردهاید
تنهایی/کسل بودن
نداشتن کسانی که همیشه به شخص زنگ بزنند
اشتیاق پرسوز و گداز برای داشتن آرامشِ ناشی از حضور بچهتان در خانهٔ سالمندان
🔹این بینش که همهٔ انتخابها بهنوعی وحشتناک هستند به بهترین نحو توسط فیلسوف دانمارکی قرن نوزده، سورن کییرکگور، بیان شده است. او انتخابهای ما را با طنز و مطایبه و در عینحال به طرز دلگیری واقعبینانه و با طغیانی آزاردهنده در شاهکارش، یا این، یا آن بیان میکند:
«ازدواج کنید، و پشیمان خواهید شد؛ ازدواج نکنید، و پشیمان خواهید شد؛ چه ازدواج کنید و چه نکنید در هر دو صورت پشیمان خواهید شد. به حماقت جهان بخندید پشیمان خواهید شد؛ برایش گریه کنید هم پشیمان خواهید شد؛ چه به حماقتهای جهان بخندید چه برایش گریه کنید در هر دو حالت پشیمان خواهید شد. یک زن را باور کنید، پشیمان میشوید، باورش نکنید باز هم پشیمان میشوید... خودتان را دار بزنید پشیمان میشوید؛ خودتان را دار نزنید، و باز هم پشیمان خواهید شد. چه خودتان را دار بزنید و چه نزنید از هر کدام پشیمان میشوید. خانمها و آقایان، این جوهر تمام فلسفه است.»
🔹ما سزاوار ترحم هستیم- همه سزاوار ترحماند. ما انتخابهای فاجعهباری خواهیم کرد، رابطههای اشتباهی شکل خواهیم داد. مسیر شغلی اشتباهی در پیش خواهیم گرفت. پساندازهایمان را به طرز احمقانهای سرمایهگذاری خواهیم کرد. سالها صرف دوستی با آدمهای فرومایه و غیرقابل اعتماد خواهیم کرد-و دربارهٔ بچهها هم غالباً اشتباه خواهیم کرد.
🔹اما با یک حقیقت تلخ میتوانیم تسلی پیدا کنیم: هیچ انتخاب بیدردی وجود ندارد. زیرا شرایط هستی بیشتر از اینکه تصادفاً عذابآور باشند ذاتاً اینگونهاند. نمیتوانیم بدون لت و پار شدن از تونل زندگی رد شویم.
🔹برای ماهایی که به بچهدار شدن یا نشدن فکر میکنیم، پیام تاریک است اما در عین تیرگی تسلیبخش است: هر انتخابی کنید در لحظاتی بسیار ناشاد خواهید بود. با هر انتخابی احساس خواهید کرد که زندگیتان را تباه کردهاید-و درست فکر میکنید. نیازی نیست که با اصرار بر اینکه راه دیگر و بهتری میتوانست وجود داشته باشد به بدبختیهایمان بیفزاییم.
🔹در آگاهی از اجتنابناپذیر بودن رنج، به نحوی جالب آرامشی پیدا میشود. در نهایت این تاریکی نیست که سرنوشت ما را تعیین میکند، بلکه امیدی نادرست است که در آن ظالمانهترین رویاها نهفته است: امید به «انتخاب درست».
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
Forwarded from نشر کرگدن
تازههای نشر کرگدن در نمایشگاه کتاب (۴):
هنر ظریف بیخیالی، مارک منسون، ترجمه رشید جعفرپور، چاپ سوم، ۳۵ هزار تومان
@kargadanpub
هنر ظریف بیخیالی، مارک منسون، ترجمه رشید جعفرپور، چاپ سوم، ۳۵ هزار تومان
@kargadanpub
Forwarded from نشر کرگدن
تازههای نشر کرگدن در نمایشگاه کتاب (۴):
هنر ظریف بیخیالی، مارک منسون، ترجمه رشید جعفرپور، چاپ سوم، ۳۵ هزار تومان
@kargadanpub
هنر ظریف بیخیالی، مارک منسون، ترجمه رشید جعفرپور، چاپ سوم، ۳۵ هزار تومان
@kargadanpub
اعضای کانال «خوب زیستن» میتوانند کتاب #هنر_ظریف_بیخیالی را با ۳۰ درصد تخفیف (۱۰ درصد بیشتر از تخفیف معمول در نمایشگاه کتاب)، به قیمت ۲۵۰۰۰ تومان از غرفهٔ #نشر_کرگدن تهیه کنند.
(کافیست به متصدی فروش بگویید که عضو کانال خوب زیستن هستید)
نشانی غرفه: شبستان، ابتدای راهرو ۱۴، روبهروی درِ شمارهٔ ۴۳
@eudemonia
(کافیست به متصدی فروش بگویید که عضو کانال خوب زیستن هستید)
نشانی غرفه: شبستان، ابتدای راهرو ۱۴، روبهروی درِ شمارهٔ ۴۳
@eudemonia
Forwarded from مشق نو
📝📝📝 «چرا باید «بی خیال» باشیم؟»
🔻🔻🔻مروری بر کتاب «هنر ظریف بیخیالی» بهقلم #بامداد_لاجوردی منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
چکیده:
🖊 «هنر ظریف بی خیالی» کتابی درباره زندگی کردن است. این کتاب از چیزها، ارزشها و باورهایی حرف میزند که در اطراف ما وجود دارد و بیآنکه خود متوجه باشیم، زندگی ما را تهی از معنا کردهاند. در حقیقت این کتاب با نگرشی فلسفی به زندگی به پرسش چیستی زندگی پاسخ میدهد؟
🖊 منسون از ارزشهایی در دنیای فعلی یاد میکند که رنج انسان را مضاعف کردهاند. باید گفت ویژگی نگاه نویسنده این است که افسوس سبک زندگی گذشته انسان را نمیخورد و در این ورطه گرفتار نمیشود که یک زندگی گذشته افتخارآمیز وجود داشته و امروزه از دست رفته است. او تمام تمرکز خود را بر این حقیقت گذاشته است تا به انسان نشان دهد می تواند با تغییر درکش از زندگی، بدون بازگشت به گذشتههای دور، از زندگی لذت ببرد.
🖊 هدف مارک منسون از تالیف این کتاب، نقد و بررسی کتب روانشناسی عامه پسند نیست بلکه هدف اصلی وی این است تا به مخاطبانش نشان دهد، چگونه میتوانند ببازند و رها شوند. به تعبیر او، این کتاب، به شما یاد میدهد چگونه چشمتان را ببندید و مطئمن باشید که میتوانید به زمین بیافتید و همچنان حالتان خوب باشد و کمتر اهمیت بدهید و برای بدست آوردن چیزهای بیاهمیت تلاش نکنید و یک کلام بتواند «بی خیال» باشید.
🖊 باید گفت ترجمه رشید جعفرپور روان و خوانا است و البته به طور حتم نحوه ویراستاری بابک عباسی به خوشخوان شدن آن در زبان فارسی کمک کرده است.
📚اطلاعات کتاب. عنوان: هنر ظریف بیخیالی. نویسنده: مارک منسون. مترجم: رشید جعفرپور. ناشر. کرگدن
tinyurl.com/y68td6yz
#کتابخانه
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔸 نشانی وبسایت «مشق نو»:
http://mashghenow.com
🔻🔻🔻مروری بر کتاب «هنر ظریف بیخیالی» بهقلم #بامداد_لاجوردی منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
چکیده:
🖊 «هنر ظریف بی خیالی» کتابی درباره زندگی کردن است. این کتاب از چیزها، ارزشها و باورهایی حرف میزند که در اطراف ما وجود دارد و بیآنکه خود متوجه باشیم، زندگی ما را تهی از معنا کردهاند. در حقیقت این کتاب با نگرشی فلسفی به زندگی به پرسش چیستی زندگی پاسخ میدهد؟
🖊 منسون از ارزشهایی در دنیای فعلی یاد میکند که رنج انسان را مضاعف کردهاند. باید گفت ویژگی نگاه نویسنده این است که افسوس سبک زندگی گذشته انسان را نمیخورد و در این ورطه گرفتار نمیشود که یک زندگی گذشته افتخارآمیز وجود داشته و امروزه از دست رفته است. او تمام تمرکز خود را بر این حقیقت گذاشته است تا به انسان نشان دهد می تواند با تغییر درکش از زندگی، بدون بازگشت به گذشتههای دور، از زندگی لذت ببرد.
🖊 هدف مارک منسون از تالیف این کتاب، نقد و بررسی کتب روانشناسی عامه پسند نیست بلکه هدف اصلی وی این است تا به مخاطبانش نشان دهد، چگونه میتوانند ببازند و رها شوند. به تعبیر او، این کتاب، به شما یاد میدهد چگونه چشمتان را ببندید و مطئمن باشید که میتوانید به زمین بیافتید و همچنان حالتان خوب باشد و کمتر اهمیت بدهید و برای بدست آوردن چیزهای بیاهمیت تلاش نکنید و یک کلام بتواند «بی خیال» باشید.
🖊 باید گفت ترجمه رشید جعفرپور روان و خوانا است و البته به طور حتم نحوه ویراستاری بابک عباسی به خوشخوان شدن آن در زبان فارسی کمک کرده است.
📚اطلاعات کتاب. عنوان: هنر ظریف بیخیالی. نویسنده: مارک منسون. مترجم: رشید جعفرپور. ناشر. کرگدن
tinyurl.com/y68td6yz
#کتابخانه
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔸 نشانی وبسایت «مشق نو»:
http://mashghenow.com
Telegraph
چرا باید «بی خیال» باشیم؟
«هنر ظریف بی خیالی» کتابی درباره زندگی کردن است. این کتاب از چیزها، ارزشها و باورهایی حرف میزند که در اطراف ما وجود دارد و بیآنکه خود متوجه باشیم، زندگی ما را تهی از معنا کردهاند. در حقیقت این کتاب با نگرشی فلسفی به زندگی به پرسش چیستی زندگی پاسخ میدهد؟…
«به آنها بگویید زندگی فوقالعادهای داشتم»
(لودویگ ویتگنشتاین)
(۲۶ آوریل ۱۸۸۹– ۲۹ آوریل ۱۹۵۱)
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود،
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
(شاملو)
@eudemonia
(لودویگ ویتگنشتاین)
(۲۶ آوریل ۱۸۸۹– ۲۹ آوریل ۱۹۵۱)
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود،
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
(شاملو)
@eudemonia
Forwarded from Farnoudian Contemplations
یکم. خانم جولی ویلیامز میگوید که همسرم رفت پیش دکتر و گفت "صادق باش مومن، سرطانه؟" و دکتر کمی من و من کرد و گفت "راستش شکّم به سرطان میبره". بعد هم که بالا و پایین و تست و آزمایش، معلوم شد که سرطان روده پیشرفته دارم و معالجه نه امروز و دیروز، که باید سالها قبل شروع میشده. بعد میگوید که آقای همسر که وکیل متخصص مالیات است، آن شب توی بیمارستان نشسته بود و حساب و کتاب و تحقیق میکرد که سرطان روده بزرگ استیج چهار، هشت درصد شانس زنده ماندن دارد و اگر دکتر این را گفت، شاید شانس بیشتر باشد و اگر آن را گفت کمتر، و من گفتم که "بچه جان، این احتمالها را بگذار کنار که اگر دعوا سر احتمال بود، من امروز اصلا زنده نبودم ."
دوم. خانم جولی ویلیامز قصه زندگیش را از روز اول، و حتی قبل از روز اول، تعریف میکند که در ویتنامِ درگیر جنگ، نابینا به دنیا آمدم و آنجا رسم است که بچه یک ماه اول را تمام و کمال با مادر است. یک ماه که گذشت، مادربزرگم من را بغل کرد و کمی که بیناییم را امتحان کرد، گفت بچه نابینا را ببرید عطاری و به عطار بگویید که یک دارویی بده و بچه را خلاص کن. پدر و مادر هم من را بردند و آنکه با رفتنم مخالفت کرد، خانوادهام نه، که آقای عطار بود. اگر نرفته بود گل بچیند و بله را گفته بود، امروز اینجا نبودم. احتمال اینکه بگوید نه چ، از هشت درصد کمتر بود، ولی گفت نه و من را برگرداندند خانه و مادربزرگم که گفت "خب ببریدش عطاری دومی"، مادر مادربزرگ درآمد که هر طور به دنیا آمده همانطور هم زندگی میکند و نجاتم داد.
سوم. دو ماه و نیمه که بودم آمریکا از جنگ ویتنام آمد بیرون و اهالی ویتنام شمالی ریختند و یک بلبشوی غریبی شد و خانواده ما شب با سیصد نفر دیگر پریدند توی قایق که از دریای فیلیپین و اقیانوس آرام رد شوند و بروند کالیفرنیا برای پناهندگی و از بس گریه میکردم کم مانده بود توی آب غرقم کنند ولی ماندم و از اقیانوس گذشتم. احتمال ماندنم از هشت درصد کمتر بود، ولی با بدبختی رسیدیم و کمی که جا افتادیم، پدر و مادرم بردندم دکتر که بینایش کن. از قضای روزگار شانس آن عمل از هشت درصد بیشتر بود ولی من بینا نشدم و کمبینا شدم. بعد فرستادندم مدرسه کمبینایان و آنقدر اصرار کردم که میخواهم با فک و فامیل و دخترخاله و پسرخاله مدرسه بروم که از مدرسه کمبینایان بیرونم آوردند و با آنها فرستادندم مدرسه و آنجا شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم دانشگاه. بعد دوباره شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم هاروارد. بعد فکر کردم که تمام زندگی بچههای فامیل را همه جا فرستادند و به من گفتند که تو کمبینایی و نرو، عقدهاش توی دلم مانده. قبل از سی سالگی هفت عصای آهنین و هفت جفت کفش آهنین پیدا کردم و دور هفت قاره چرخیدم. از دزدی و تجاوز و قتل میترسیدم و فکر میکردم که کمبینای تنها برای ناتوها و بیشرفهای این دنیا چه لقمه راحتی است، ولی رفتم. خلاصه که کلا یک زندگی داشتهام، از اول تا آخرش یا رنج بوده یا اراده. این هم جز این نیست. تمام تلاشم را میکنم، اگر ماندم، ماندم؛ اگر نه هم نه. مرگ هم بخشی از زندگی است. تلاش برای زنده ماندن هم زیرمجموعه این بخش است. حالا بگو هشت درصد.
چهارم. خانم جولی ویلیامز درصد را کنار گذاشت و گفت این هم یک گرفتاری مثل گرفتاریهای دیگر. خیلی روزها احتمال بودنم از هشت درصد کمتر بوده، این هم یکی دیگر. یا مثل عبور از اقیانوس شدنی است یا مثل عمل چشم نشدنی. اول با همسرش رفتند و یک آپارتمان خوب پیدا کردند که با خیال راحت توش بمیرد و دو فرزندشان هم آنجا بزرگ شوند. بعد هم برای بچهها از اول تا آخر آنچه توی خانه میگذشت نوشت. از آنجا که پیانو را چه کسی کوک میکند تا اینجا که من که رفتم چه کنید. گفت که همهچیز را برایتان آسان و حاضر و آماده کردم، اما یک چیزی است که نمیتوانم و آن هم درد بزرگ شدن در نبود من است. درد را هر آدمی باید جدا بکشد و مسوولیتش را بپذیرد، این یکی هم درد شماست. همه اینها را هم نوشت و توی کتابی جمع کرد و با شرکت رندوم هاوس برای چاپشان قرارداد بست و چشمهایش را بست و رفت.
پنجم. آقای نورمن کازینز، روزنامهنگار آمریکایی که خودش سالها با مرگ رفت و آمد و برو بیا داشت، یک روزی گفت که "بزرگترین خسران دنیا مرگ نیست، بزرگترین خسران دنیا این است که آدم وسط وانفسای زندگی آن نور درون را از دست بدهد." این جولی ویلیامزهای این دنیا آمدهاند که محافظان نور درون باشند.
کتاب خانم ویلیامز: https://www.amazon.com/Unwinding-Miracle-Memoir-Death-Everything/dp/0525511350
پادکست «باز کردن گرههای معجزه»: https://www.podcastrepublic.net/podcast/1449737055
@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
دوم. خانم جولی ویلیامز قصه زندگیش را از روز اول، و حتی قبل از روز اول، تعریف میکند که در ویتنامِ درگیر جنگ، نابینا به دنیا آمدم و آنجا رسم است که بچه یک ماه اول را تمام و کمال با مادر است. یک ماه که گذشت، مادربزرگم من را بغل کرد و کمی که بیناییم را امتحان کرد، گفت بچه نابینا را ببرید عطاری و به عطار بگویید که یک دارویی بده و بچه را خلاص کن. پدر و مادر هم من را بردند و آنکه با رفتنم مخالفت کرد، خانوادهام نه، که آقای عطار بود. اگر نرفته بود گل بچیند و بله را گفته بود، امروز اینجا نبودم. احتمال اینکه بگوید نه چ، از هشت درصد کمتر بود، ولی گفت نه و من را برگرداندند خانه و مادربزرگم که گفت "خب ببریدش عطاری دومی"، مادر مادربزرگ درآمد که هر طور به دنیا آمده همانطور هم زندگی میکند و نجاتم داد.
سوم. دو ماه و نیمه که بودم آمریکا از جنگ ویتنام آمد بیرون و اهالی ویتنام شمالی ریختند و یک بلبشوی غریبی شد و خانواده ما شب با سیصد نفر دیگر پریدند توی قایق که از دریای فیلیپین و اقیانوس آرام رد شوند و بروند کالیفرنیا برای پناهندگی و از بس گریه میکردم کم مانده بود توی آب غرقم کنند ولی ماندم و از اقیانوس گذشتم. احتمال ماندنم از هشت درصد کمتر بود، ولی با بدبختی رسیدیم و کمی که جا افتادیم، پدر و مادرم بردندم دکتر که بینایش کن. از قضای روزگار شانس آن عمل از هشت درصد بیشتر بود ولی من بینا نشدم و کمبینا شدم. بعد فرستادندم مدرسه کمبینایان و آنقدر اصرار کردم که میخواهم با فک و فامیل و دخترخاله و پسرخاله مدرسه بروم که از مدرسه کمبینایان بیرونم آوردند و با آنها فرستادندم مدرسه و آنجا شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم دانشگاه. بعد دوباره شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم هاروارد. بعد فکر کردم که تمام زندگی بچههای فامیل را همه جا فرستادند و به من گفتند که تو کمبینایی و نرو، عقدهاش توی دلم مانده. قبل از سی سالگی هفت عصای آهنین و هفت جفت کفش آهنین پیدا کردم و دور هفت قاره چرخیدم. از دزدی و تجاوز و قتل میترسیدم و فکر میکردم که کمبینای تنها برای ناتوها و بیشرفهای این دنیا چه لقمه راحتی است، ولی رفتم. خلاصه که کلا یک زندگی داشتهام، از اول تا آخرش یا رنج بوده یا اراده. این هم جز این نیست. تمام تلاشم را میکنم، اگر ماندم، ماندم؛ اگر نه هم نه. مرگ هم بخشی از زندگی است. تلاش برای زنده ماندن هم زیرمجموعه این بخش است. حالا بگو هشت درصد.
چهارم. خانم جولی ویلیامز درصد را کنار گذاشت و گفت این هم یک گرفتاری مثل گرفتاریهای دیگر. خیلی روزها احتمال بودنم از هشت درصد کمتر بوده، این هم یکی دیگر. یا مثل عبور از اقیانوس شدنی است یا مثل عمل چشم نشدنی. اول با همسرش رفتند و یک آپارتمان خوب پیدا کردند که با خیال راحت توش بمیرد و دو فرزندشان هم آنجا بزرگ شوند. بعد هم برای بچهها از اول تا آخر آنچه توی خانه میگذشت نوشت. از آنجا که پیانو را چه کسی کوک میکند تا اینجا که من که رفتم چه کنید. گفت که همهچیز را برایتان آسان و حاضر و آماده کردم، اما یک چیزی است که نمیتوانم و آن هم درد بزرگ شدن در نبود من است. درد را هر آدمی باید جدا بکشد و مسوولیتش را بپذیرد، این یکی هم درد شماست. همه اینها را هم نوشت و توی کتابی جمع کرد و با شرکت رندوم هاوس برای چاپشان قرارداد بست و چشمهایش را بست و رفت.
پنجم. آقای نورمن کازینز، روزنامهنگار آمریکایی که خودش سالها با مرگ رفت و آمد و برو بیا داشت، یک روزی گفت که "بزرگترین خسران دنیا مرگ نیست، بزرگترین خسران دنیا این است که آدم وسط وانفسای زندگی آن نور درون را از دست بدهد." این جولی ویلیامزهای این دنیا آمدهاند که محافظان نور درون باشند.
کتاب خانم ویلیامز: https://www.amazon.com/Unwinding-Miracle-Memoir-Death-Everything/dp/0525511350
پادکست «باز کردن گرههای معجزه»: https://www.podcastrepublic.net/podcast/1449737055
@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس
👍1
Forwarded from نشر کرگدن
مهمانان نشر کرگدن در نمایشگاه کتاب
پنجشنبه، ۱۲ اردیبهشت، ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر
امیرحسین خداپرست، مترجم کتابهای فضیلت و فضایل ذهن
بابک عباسی، دبیر مجموعهٔ معرفتشناسی معاصر
مصلی امام خمینی، شبستان، راهروی ۱۴، غرفهٔ ۱
@kargadanpub
پنجشنبه، ۱۲ اردیبهشت، ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر
امیرحسین خداپرست، مترجم کتابهای فضیلت و فضایل ذهن
بابک عباسی، دبیر مجموعهٔ معرفتشناسی معاصر
مصلی امام خمینی، شبستان، راهروی ۱۴، غرفهٔ ۱
@kargadanpub
#در_دست_آمادهسازی
«شیرینیها و مصائب فرزندآوری»
-فرزندان آدمهای پرافاده
(قسمت اول)
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹اصطلاح «پرافاده» توهینآمیز است، برای همین چندان دور از انتظار نیست که دوست داریم آدمهای پرافاده را جایی دور از خودمان قرار دهیم. آنها کسانی هستند که اخبارشان در روزنامه میآید، یا آن طرفِ شهر زندگی میکنند یا به مدرسهای رفتهاند که ما نرفتهایم. به هر حال بهتر است فکر کنیم خیلی به خانۀ ما نزدیک نیستند.
🔹اما این به معنای نادیده گرفتن یک امر آشکار است: انسانهای پرافاده ممکن است به ما نزدیکتر از آن چیزی باشند که فکر میکنیم. آدمهای پرافاده خانواده تشکیل میدهند؛ بچهدار میشوند. و ما هم ممکن است یکی از آنها باشیم. ما ممکن است فرزندان انسانهای پرافاده باشیم، هر چهقدر هم که این فکرِ عریانْ دردآور باشد، موقعیتی است که مواجه شدن با آن و درک کردن معنایش میتواند درمانبخش باشد.
🔹پرافاده کیست؟ قضیه ربط زیادی به علاقهٔ دیرین به نجیبزادگی ندارد. انسان پرافاده صرفاً کسی است که قضاوت مستقلی ندارد. تنها برای چیزهایی ارزش قائل است که گروه «خودیها» از قضا در آن زمان برایشان احترام قائلاند. آرا و سلایق آدمهای پرافاده ممکن است معقول باشد (یا نباشد)؛ نکتهٔ کلیدی این است که این آرا و سلایق مال خودشان نیست. نمیتوانند نظرشان را دربارهٔ چیزی بگویند تا زمانی که دیگران، اشخاص صاحبنام، برایشان تصمیم بگیرند.
🔹مسئلهٔ بغرنجی وجود دارد که زمانی خود را نمایان میکند که یک آدم پرافاده بچهدار میشود: چگونه باید این موجود جدید را ارزیابی کنند، کسی که دنیا ارزش مشخصی برایش قائل نیست و او هم نمیتواند دنیا را شگفتزده و مبهوت کند؟ او فقط در گهوارهاش مینشیند، آب دهان میریزد و بسیار جیغ و داد میکند. کاری نمیتواند بکند، فقط میتواند باشد. اولین واکنش آدمهای پرافاده معمولاً این است که بگویند به عنوان یک مقولۀ کلی، «بچه دوست ندارند». اگرچه این جمله خیلی معصومانه به نظر میرسد اما این عدم علاقه ریشه در امر بنیادیتری دارد: بچهها دوستداشتنی نیستند نه به خاطر این که شلوغ و نامرتباند، بلکه بیشتر به این خاطر که بر مبنای استانداردهای جهانی تأثیرگذار نیستند.
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
«شیرینیها و مصائب فرزندآوری»
-فرزندان آدمهای پرافاده
(قسمت اول)
#آلن_دوباتن و همکاران
ترجمهٔ #رشید_جعفرپور
🔹اصطلاح «پرافاده» توهینآمیز است، برای همین چندان دور از انتظار نیست که دوست داریم آدمهای پرافاده را جایی دور از خودمان قرار دهیم. آنها کسانی هستند که اخبارشان در روزنامه میآید، یا آن طرفِ شهر زندگی میکنند یا به مدرسهای رفتهاند که ما نرفتهایم. به هر حال بهتر است فکر کنیم خیلی به خانۀ ما نزدیک نیستند.
🔹اما این به معنای نادیده گرفتن یک امر آشکار است: انسانهای پرافاده ممکن است به ما نزدیکتر از آن چیزی باشند که فکر میکنیم. آدمهای پرافاده خانواده تشکیل میدهند؛ بچهدار میشوند. و ما هم ممکن است یکی از آنها باشیم. ما ممکن است فرزندان انسانهای پرافاده باشیم، هر چهقدر هم که این فکرِ عریانْ دردآور باشد، موقعیتی است که مواجه شدن با آن و درک کردن معنایش میتواند درمانبخش باشد.
🔹پرافاده کیست؟ قضیه ربط زیادی به علاقهٔ دیرین به نجیبزادگی ندارد. انسان پرافاده صرفاً کسی است که قضاوت مستقلی ندارد. تنها برای چیزهایی ارزش قائل است که گروه «خودیها» از قضا در آن زمان برایشان احترام قائلاند. آرا و سلایق آدمهای پرافاده ممکن است معقول باشد (یا نباشد)؛ نکتهٔ کلیدی این است که این آرا و سلایق مال خودشان نیست. نمیتوانند نظرشان را دربارهٔ چیزی بگویند تا زمانی که دیگران، اشخاص صاحبنام، برایشان تصمیم بگیرند.
🔹مسئلهٔ بغرنجی وجود دارد که زمانی خود را نمایان میکند که یک آدم پرافاده بچهدار میشود: چگونه باید این موجود جدید را ارزیابی کنند، کسی که دنیا ارزش مشخصی برایش قائل نیست و او هم نمیتواند دنیا را شگفتزده و مبهوت کند؟ او فقط در گهوارهاش مینشیند، آب دهان میریزد و بسیار جیغ و داد میکند. کاری نمیتواند بکند، فقط میتواند باشد. اولین واکنش آدمهای پرافاده معمولاً این است که بگویند به عنوان یک مقولۀ کلی، «بچه دوست ندارند». اگرچه این جمله خیلی معصومانه به نظر میرسد اما این عدم علاقه ریشه در امر بنیادیتری دارد: بچهها دوستداشتنی نیستند نه به خاطر این که شلوغ و نامرتباند، بلکه بیشتر به این خاطر که بر مبنای استانداردهای جهانی تأثیرگذار نیستند.
#کتاب_زندگی
#نشر_کرگدن
دبیر مجموعه و ویراستار: #بابک_عباسی
@eudemonia
فردا در نمایشگاه کتاب مهمان غرفهٔ نشر کرگدن و میزبان اعضای محترم کانال و خوانندگان گرامی مجموعهٔ «هنر خوب زیستن» هستم.
دیدار شما و شنیدن نکات و نظراتتان برایم مغتنم خواهد بود.
دیدار شما و شنیدن نکات و نظراتتان برایم مغتنم خواهد بود.