خوب زيستن|بابک عباسی
2.99K subscribers
765 photos
416 videos
36 files
584 links
آموزش ْ پُر کردن ظرف نیست، برافروختن آتش است.

مهر ۱۳۹۶
@BabakAbbaasi
Download Telegram
Forwarded from مدرسهٔ تردید
🔹با اندوهی عمیق، حوادث هولناک دی‌ماه ۱۴۰۴ را به ملت شریف ایران صمیمانه تسلیت عرض می‌کنیم. مدرسۀ تردید، ضمن ابراز همدردی با خانوادۀ همۀ جانباختگان این حوادث، می‌کوشد با برگزاری این برنامه فرصتی برای فهم بهتر شرایط جاری کشور فراهم کند:

▫️رویداد آزاد

⭕️ آرایش نیروهای سیاسی و اجتماعی در ایران امروز

🔹 سخنرانان:  حسین بیات، اردشير منصوری، رضا یعقوبی

⭕️ زمان: پنجشنبه، ۲۳ بهمن
⭕️ ساعت ۱۹ (به وقت تهران)

حضور در این جلسه آزاد و رایگان است.
برنامه در بستر اسکای‌روم برگزار خواهد شد.

⭕️ لینک مستقیم ورود به رویداد
https://skyroom.online/ch/tardidschool/political-and-social-forces-in-iran
🙏21
Forwarded from نقدگاه
نگاه نقادانه (بخش ۱)
«مردم»

✍️حسین شیخ‌رضایی

@naghdgaah
Forwarded from نقدگاه
در این دنباله از نوشته‌ها تلاش می‌کنم نگاهی نقادانه به برخی مفاهیم، اصطلاحات و استدلال‌هایی که در شرایط جاری می‌شنویم بیندازم. می‌کوشم نظرات شخصی‌ام را حتی‌المقدور دخالت ندهم، و تا جایی که ممکن است با بی‌طرفی و عینیت بنویسم تا بتواند در حکم جعبه‌ابزاری برای بررسی نقادانه سخنانی باشد که می‌شنویم.

حرف‌های تازه‌ای نیست، شاید دوباره شنیدنشان در شرایط فعلی کمک‌کار باشد.

یکی از اصطلاحاتی که به‌محض شنیدنش باید شاخک‌هایمان تیز و بخش نقادانه مغزمان فعال شود «مردم» (یا هم‌ارزهایی مانند ملت، جامعه، افکار عمومی، توده‌های آگاه، صداهای خاموش و ..‌) است. وقتی در گفتار و خطابه سیاسی از «مردم» حرف زده می‌شود، باید بی‌درنگ دقت کنیم که آیا از ابعاد و تعداد و تنوعات این توده سخنی به میان می‌آید، یا از مردم به‌عنوان یک کل یکپارچه، هم‌صدا و هم‌خواست حرف زده می‌شود. چنان‌چه از کلیت یکپارچه، متحد و همگونی به نام «مردم» سخن به میان آید، چند خطر می‌تواند در کمین باشد.

۱. خطر همگون‌سازی
«مردم» در واقع مجموعه‌ای ناهمگون از طبقات، منافع، ارزش‌ها، هویت‌ها و تجربه‌های متضادند. تبدیل کردن آنها به یک «ما»ی واحد اختلاف‌ها را محو، تعارض‌های واقعی را پنهان و اقلیت‌ها و صداهای حاشیه‌ای را نامرئی می‌کند. در نتیجه، سیاست به‌جای حل تعارض، ممکن است اصولا تعارض را از بیخ‌وبن منکر شود.

۲. خطر مصادره نمایندگی
وقتی کسی می‌گوید «مردم فلان‌چیز را می‌خواهند»، معمولاً نظر یا منافع خودش یا یک گروه خاص
را به کل جامعه نسبت می‌دهد. در اینجا نوعی جهش ناموجه رخ می‌دهد از «من/ما» به «همه».

۳. خطر دوگانه‌سازی مردم/دشمنان مردم
وقتی «مردم» یکپارچه فرض شوند، هرکس مخالف باشد «ضد مردم»، «جدا از مردم» یا «دشمن مردم» جا زده می‌شود. با این منطق، مخالفت نامشروع خواهد بود، نقد خیانت تلقی می‌شود، و راه سرکوب اخلاقاً هموار می‌شود.

۴. خطر حذف فرایندهای دموکراتیک
اگر «مردم» یکپارچه و «خواست مردم» روشن و واحد فرض شود، آنگاه چرا باید گفت‌وگو کنیم، انتخابات برگزار کنیم یا نهادهای میانجی (پارلمان، رسانه، احزاب) تشکیل دهیم.

۵. خطر ابهام تعمدی
«مردم» واژه‌ای عاطفی و کش‌دار است و هر کسی می‌تواند معنای دلخواهش را در آن بریزد، بدون نیاز به ارائه تعریف، عرضه اطلاعات یا سنجش واقعیات. این ابهام به گوینده قدرتی ظاهری می‌دهد و مخاطب را خلع سلاح می‌کند.

۶. خطر اخلاقی‌سازی سیاست
وقتی «مردم» یک کل واحد و برحق تصویر شوند، سیاست به میدان رقابت خیر/شر تبدیل می‌شود، نه عرصه رودررویی منافع متعارض که باید از راه‌های مدنی به تعادل برسند. در این فضا، خطا دیگر «اشتباه سیاسی» نیست، بلکه «گناه» و «خیانت» است.

در عرصه اجتماع و سیاست، نه با مردم یکپارچه، که با گروه‌ها، طبقات، اصناف، قشرها و ... که متکثر و عموما دارای منافع متعارض‌اند سروکار داریم. این گروه‌های متکثر بر اساس منافع و مصالح کوتاه و بلندمدتشان ائتلاف‌هایی کوتاه یا بلندمدت می‌سازند و پویایی (دینامیک) اجتماع را شکل می‌دهند.

هر جا سخن از «مردم» بود، دقت کنیم که ابعاد و جزئیات و تمایزات درونی آن به رسمیت شناخته می‌شود، یا از این اصطلاح برای مرعوب کردن استفاده می‌شود.


@naghdgaah
👍63👏2
Forwarded from نقدگاه
نگاه نقادانه (بخش ۲)
«خشم»

✍️حسین شیخ‌رضایی، دکتری فلسفه

@naghdgaah
Forwarded from نقدگاه
خشم یکی از شش عاطفه پایه است (در کنار شادی، غم، ترس، تنفر و تعجب). نشانه‌های خشم تقریبا به‌شکلی یکسان در چهره همه انسان‌ها در همه فرهنگ‌ها دیده می‌شود. خشم قدرت جذب دارد، و این یعنی فردی که خشمگین است عموما به‌سرعت و به‌راحتی مرکز توجه دیگران قرار می‌گیرد. همین باعث می‌شود در شبکه‌های اجتماعی، که بر اقتصاد توجه مبتنی‌اند، خشم یکی از ابزارهای اصلی دیده شدن باشد، و افراد خشمگین بیشتر «ویو» بگیرند.

سه عاطفه پایه ترس، خشم و نفرت از آن جهت که معطوف به امور ناخوشایند هستند شباهت‌هایی با هم دارند. اما توجه به تفاوت‌های آنها مهم است. وقتی با چیزی نامطبوع و آزاردهنده روبه‌رو می‌شویم، ترس به ما کمک می‌کند خود را نجات دهیم (احتمالا فرار می‌کنیم)، خشم کمک می‌کند از حق خود دفاع کنیم (احتمالا حمله می‌کنیم)، و نفرت کمک می‌کند از منبع آلودگی دور شویم (احتمالا کنار می‌کشیم).

پیام اصلی ترس به بدن این است که «خطری در کمین است!». پیام اصلی خشم این است که «این منصفانه نیست!». و پیام اصلی نفرت این است که «این آلوده است!» هدف از فعال شدن ترس محافظت از جان و حفظ امنیت است. هدف از فعال شدن خشم برداشتن موانع و اصلاح ظلم است. و هدف از فعال شدن نفرت دوری از منبع آلودگی است. خشم با داغ شدن و انقباض عضلات همراه است و ما را به‌سمت حمله به منبع ایجاد مشکل هدایت می‌کند. خشم به ما انرژی می‌دهد تا تغییر ایجاد کنیم.

در جهان مناسبات انسانی، دو پاسخ شایع به خشم عبارت‌اند از «انتقام» و «انتقال». در سازوکار انتقام، ما به فرد یا گروهی که منبع تولید احساس ناخوشایند است حمله می‌کنیم و با آسیب رساندن به او، خشم خود را خالی می‌کنیم. در سازوکار انتقال، ما چون به هر دلیلی نمی‌توانیم سراغ منبع تولید خشم برویم، به فرد یا گروهی که مسبب ایجاد خشم نبوده حمله می‌کنیم و خشم خود را به آنها منتقل و اصطلاحا بر سر آنها خالی می‌کنیم. هر دو این فرایندها، از آنجا که مستلزم آسیب و زیان رساندن به دیگری هستند، مورد چون‌وچرای فراوان اخلاقی بوده‌اند و توجیه اخلاقی آنها به‌راحتی صورت نمی‌گیرد.

اما این به‌معنای بی‌اهمیتی یا مذموم دانستن خشم نیست. هم خشم شخصی، هم خشم عمومی و هم خشم سیاسی می‌توانند اخلاقی باشند. اگر این خشم‌ها ما را به حرکت درآورند و نشان دهند به ارزش‌هایمان آسیب رسیده، می‌توانند در خدمت عقلانیت قرار گیرند. عقل می‌تواند بر محتوای فراهم‌آمده از خشم متمرکز شود و راهی برای جبران بی‌عدالتی بیابد.

برای درک بهتر این نکته، تمایز بین سه حالت مهم است: «خشمگین شدن»، «خشمگین ماندن»، و «از سر خشم عمل کردن». خشمگین شدن عموما حالتی واکنشی است و فرد کنترل چندانی بر آن ندارد. خشمگین ماندن تاحدودی نیمه‌ارادی است و فرد می‌تواند به کمک عوامل و اقداماتی (مانند زنده نگه داشتن خشم به‌واسطه رسانه‌ها، مرور اتفاقات، تکرار اتفاقات و ...) خود را در حالت خشم نگه دارد یا از آن دور کند. اما از سر خشم عمل کردن تا حدود زیادی ارادی و اختیاری است و فرد می‌تواند تصمیم بگیرد در پاسخ به خشم چه رفتاری از خود بروز دهد.

الگوهای واکنش مناسب و پذیرفتنی به خشم در فرهنگ‌های متفاوت فرق می‌کند و در واقع چنین پاسخ‌هایی برساخته‌های فرهنگی هستند و تنوع اجتماعی و فرهنگی دارند. کاری که در یک فرهنگ در پاسخ به خشم پذیرفتنی و موجه است، ممکن است در فرهنگی دیگر ناموجه تلقی شود.

بنابراین، از سر خشم عمل کردن تنها یک شکل و یک قالب ندارد. لازم نیست خود را محدود به آسیب رساندن به منبع تولید خشم یا انتقال خشم به افراد بی‌گناه کنیم. از سر خشم عمل کردن می‌تواند اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. این کنش وقتی اخلاقی است که بی‌عدالتی و تبعیض را هدف قرار دهد و منجر به رفع آنها شود‌.

در خشم اخلاقی، خشم صرفا به‌مثابه نشانه است و توجه ما را به اصل بی‌عدالتی جلب می‌کند، اما خود خشم بخشی از راه‌حل نیست. خشم نشانه بی‌عدالتی، تحقیر، سرکوب یا ناکامی است و حقیقتی اخلاقی را با خود به همراه دارد. اما به‌خودیِ‌خود راه‌حل نیست. اگر خشم از سطح «نشانه» به سطح «برنامه‌ عمل» منتقل شود، می‌تواند به خشونت، حذف دیگری یا تصمیم‌های شتاب‌زده بینجامد.

خشم اخلاقی متوجه عمل یا ساختار ناعادلانه است، نه متوجه فرد، گروه، قوم، مذهب یا «دیگری» به‌مثابه یک کل. سازمان‌دهی مسئولانه‌ و اخلاقی خشم یعنی تبدیل آن به مطالبه‌ روشن، تعیین اهداف مشخص، و پرهیز از خشونت کور در واکنش به آن. خشم سیاسی، بدون داشتن افق سیاسی، معمولاً به فرسایش درونی یا خشونت بی‌هدف می‌انجامد. خشم سیاسی اخلاقی می‌تواند به کنش سازنده، به شجاعت مدنی، و به افزایش همبستگی اجتماعی بدل شود. بسیاری از جنبش‌های عدالت‌خواهانه از خشم آغاز شده‌اند، اما با عقلانیت تداوم یافته‌اند.

✍️حسین شیخ‌رضایی

@naghdgaah
4👏1🙏1
Forwarded from نقدگاه
Emotional Displacement
جابه‌جایی هیجانی

✍️ دکتر رضا محقق، روانپزشک و متخصص زوج درمانی


در تروماهای جمعی، خشم اغلب جایی تخلیه می‌شود که امن‌تر است:
نه در برابر منبع اصلی درد، بلکه در رابطه‌ی نزدیک؛ با شریک زندگی، فرزند، دوست صمیمی.
به این پدیده می‌گویند جابجایی هیجان (Emotional Displacement):
وقتی سیستم روانی نمی‌تواند خشم را در جای واقعی‌اش تجربه یا ابراز کند، آن را به کسی منتقل می‌کند که حضورش در دسترس‌تر و امن‌تر است.
اما روابط صمیمی قرار نیست محل تخلیه‌ی زخم‌های جمعی باشند.
اولین قدم درمانی: تشخیص اینکه این خشم «متعلق به اکنون نیست»،
بلکه بازمانده‌ی تجربه‌هایی است که هنوز سوگواری و پردازش نشده‌اند.
آگاهی، مرز، و نام‌گذاری هیجان
سه گام برای جلوگیری از انتقال تروما به رابطه.

@naghdgaah
👍106
سکوت اهل‌نظر و صعود صداهای افراطی
✍🏻سهند ایرانمهر

در روزگاری که بحران بر بحران می‌نشیند و دل‌ها از بیم و اندوه انباشته است، جامعه بیش از آن‌که مجال تأمل داشته باشد، به واکنش پناه می‌برد. فشار معیشت، خاطره زخم‌های تازه، نگرانی از آینده و سایه تهدیدها، روان جمعی را خسته و تندخو می‌کند. در چنین احوالی، جهان به دو رنگ فروکاسته می‌شود: یا این‌سو یا آن‌سو. میانه‌ها متهم‌اند، جملات با بدبینی معنا می‌شوند، هر سخن که با تایید مطلق مخاطب بیان نشود بهانه انتقام از گوینده به جای مقصرین اصلی اوضاع است، احتیاط نشانه ضعف شمرده می‌شود و هر سخن مستقل، به‌جای آن‌که کوششی برای فهم تلقی گردد، به خیانت یا جهالت نسبت داده می‌شود.

این وضع، نه عجیب است و نه بی‌سابقه. روان‌شناسان اجتماعی، از جمله «هنری تاجفل»، نشان داده‌اند که انسان در شرایط تهدید، به مرزبندی‌های سخت‌تر پناه می‌برد؛ «ما» را منزه‌تر می‌بیند و «دیگری» را خطرناک‌تر. بحران، تابِ شنیدن را کم می‌کند. ذهن خسته، پیچیدگی را برنمی‌تابد و به قطعیت‌های ساده دل می‌بندد و عجیب نیست که حتی گاهی دکان پیشگویی و فال و اخبار آینده چنان با اقبال روبرو می‌شود که تحلیل و تدقیق با داده‌ها و یافته‌های علمی و عقلانی در مقایسه با آن چیزی ملال‌آور و بی‌ثمر جلوه داده می‌شود.

در چنین فضایی، سکوتْ دل‌فریب است. آدمی می‌گوید چرا خود را در معرض تهمت و ترور شخصیت بگذارم؟ چرا خویشتن را آماج خشم‌های بی‌امان کنم؟ بسیاری از نویسندگان و اهل نظر، از بیم همین هجوم‌ها، قلم بر زمین می‌گذارند و عده‌ای هم از هراس تنهایی یا تخریب یا به سودای مریدپروری ناگهان به یکی از دوسوی ماجرا تغییر مسیر می‌دهند اما باید از خود پرسید: اگر در هنگامه‌ای که عقلانیت و‌ تحلیل دقیق میدان به حاشیه رانده می‌شود، آنان که می‌توانند به سنجش و استدلال سخن بگویند نیز خاموش شوند، چه چیزی چراغ همراهی و گفت‌وگو میان مردم را روشن نگاه خواهد داشت؟

سکوت در روزگار آرامش، شاید انتخابی شخصی باشد؛ اما در روزگار التهاب، کنشی است با پیامد عمومی. میدانِ سخن، خلاء را برنمی‌تابد. اگر زبان استدلال کنار رود، زبان حذف و تحقیر میان‌ مردمان و در حق یکدیگر پیش می‌آید.

با این همه، انصاف آن است که هر خشمی را در یک کفه ننهیم. همه تندی‌ها از یک سنخ نیستند. بخشی از فحاشی‌ها سازمان‌یافته و هدفمند است؛ برای بستن دهان مخالف، برای مرعوب‌کردن، برای پاک‌سازی عرصه از صدای ناهمساز. این، خشونتی است آگاهانه. اما بخشی دیگر، فریاد زخمی است که التیام نمی‌یابد. جامعه‌ای که ضربه‌های پیاپی خورده، طبیعی است که دردمند و آزرده شود. خشم، گاه چهره دیگر اندوه است. اگر این دو را از هم بازنشناسیم، به ارواح خراشیده و آدمیان دردمند نیز همچون دشمن پاسخ خواهیم داد.

از همین‌رو، نوشتن در چنین فضایی، ادعای دانای مطلق بودن نیست. کسی که می‌نویسد، اگر صادق باشد، به جای فروختن توهم یا فهرست آرزوها باید از امکان‌ و راه‌هایی سخن بگوید که مانع زخم‌های بیشتر و رافع ناکامی‌هاست، راهی را نشان دهد که بازیابنده رمق‌ها و آشکارکننده افق‌هاست و بیش از آن‌که داعیه هدایت داشته باشد، دغدغه جمع کردن پراکندگان پریشان و حفظ امکان گفت‌وگو دارد.

ماکس وبر از «اخلاق مسئولیت» سخن می‌گفت این‌که کنشگر باید پیامدهای عمل و ترک عمل خویش را بسنجد. ترک گفتار نیز پیامد دارد. اگر اهل اندیشه کنار بکشند، میدان به رقابت وفاداری‌ها واگذار می‌شود و عقلانیت به حاشیه‌ تبعید می‌گردد.

نوشتن البته بی‌هزینه نیست. طعنه هست، تهمت هست، سوءبرداشت و‌ تخریب هست و تلخ‌تر که نه از یک سو که از همه سو ز منجنیق فلک سنگ فتنه بر «مردِ تحمل» می‌بارد.
مرد مصاف در همه جا یافت می شود
در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

اما هر کس به نحوی بهای آزادی را می‌پردازد. یکی در نان، یکی در جان، یکی در آبرو. سهم اهل قلم، تاب آوردن در برابر خشونت کلامی و پایبندی به منطق است. این نه بزرگ‌ترین هزینه است و نه کوچک‌ترین؛ اما سهمی است که اگر ادا نشود، زبانِ پیراسته عقلانیت آرام‌آرام بین افراد جامعه فرسوده می‌شود.

نوشتن در بحران باید با فروتنی همراه باشد با پذیرش امکان خطا، با پرهیز از تحقیر، با تمایز میان نقد و دشمن‌سازی. باید خشم را فهمید، بی‌آن‌که اسیر آن شد. باید رنج را دید، بی‌آن‌که عقل را تعطیل کرد.
اگر به خشم، با خشم پاسخ دهیم، تنها بر آتش افزوده‌ایم؛ و اگر از بیم خشم خاموش شویم، آتش را بی‌نگهبان گذاشته‌ایم.

سخن گفتن در این روزگار، بیش از آن‌که نمایش دانایی یا جهیدن به معرکه اهانت و اصابت باشد، تلاشی است برای نگه‌داشتن رشته‌ای باریک از معنا. شاید مخاطب اندک باشد، شاید غوغا بلندتر از استدلال باشد؛ اما همین که هنوز جمله‌ای سنجیده در میان هیاهو جاری شود، امیدی هست که گفت‌وگو لااقل میان مردم جامعه یکسره نمرده است.

@sahandiranmehr
👍234👎1
Forwarded from نقدگاه
این تصور که «رسانه» (از رسانه‌های بزرگ و سنتی تا صفحات شخصی ما در شبکه‌های اجتماعی) ابزاری خنثی برای انتقال «پیام» است و به‌راحتی می‌شود به آنها اعتماد یا به آنها استناد کرد، خطایی رایج و مهلک است. در جهانی که بخش بزرگی از شناخت ما از واقعیت به‌واسطه رسانه‌ها شکل می‌گیرد، برخورداری از «سواد رسانه‌ای» شرط ضروری شهروندی آگاهانه است.
مهارت سواد رسانه‌ای به افراد کمک می‌کند در برابر اخبار جعلی، پروپاگاندا، دست‌کاری افکار عمومی و قطبی‌سازی سیاسی آسیب‌پذیر نباشند، انتخاب‌های فرهنگی و سیاسی سنجیده‌تری داشته باشند، و در فضای دیجیتال مسئولانه‌تر مشارکت کنند.

تعریف
سواد رسانه‌ای توانایی مواجهه آگاهانه با رسانه‌ها، تحلیل و ارزیابی نقادانه پیام‌های رسانه‌ای، تشخیص اهداف و منافع پشت آنها، و نیز تولید مسئولانه پیام در بسترهای مختلف ارتباطی است. فرد دارای سواد رسانه‌ای می‌تواند میان خبر و تبلیغ، واقعیت و تفسیر، اطلاع‌رسانی و اقناع تمایز بگذارد و نقش ساختارهای قدرت، اقتصاد و ایدئولوژی را در شکل دادن به پیام‌های رسانه‌ای تشخیص دهد.

اهمیت
یونسکو سواد رسانه‌ای را یکی از مهارت‌های بنیادین قرن بیست‌ویکم می‌داند و تأکید می‌کند که این مهارت شامل توانایی دسترسی، تحلیل، ارزیابی، تولید و انتشار اطلاعات به‌صورت خلاقانه و مسئولانه است. بسیاری از اسناد آموزشی بین‌المللی سواد رسانه‌ای را در کنار تفکر نقادانه، سواد دیجیتال و یادگیری مادام‌العمر قرار می‌دهند.

پنج اصل سواد رسانه‌ای
۱. همه پیام‌های رسانه‌ای برساخته هستند (ساختگی بودن پیام‌ها): هیچ پیام رسانه‌ای بازتاب خنثای واقعیت نیست؛ هر پیام حاصل انتخاب، حذف، زاویه‌دید و نوعی شیوه روایت خاص است.

۲. رسانه‌ها از زبان و فنون و ابزار خاصی استفاده می‌کنند: تصویر، موسیقی، تدوین، تیتر، قاب‌بندی، آمار و روایت‌پردازی ابزارهایی‌اند که معنا را شکل می‌دهند و بر احساس و برداشت مخاطب اثر می‌گذارند.

۳. مخاطبان پیام‌ها را متفاوت تفسیر می‌کنند: پیش‌زمینه فرهنگی، تجربه‌زیسته، باورها و موقعیت اجتماعی باعث می‌شود افراد یک پیام واحد را به شکل‌های متفاوت بفهمند.

۴. رسانه‌ها حامل ارزش‌ها و ایدئولوژی‌ها هستند: در پیام‌های رسانه‌ای معمولاً نگرش‌هایی به قدرت، جنسیت، طبقه، ملیت، اخلاق و سبک زندگی بازنمایی یا تثبیت می‌شود.

۵. بیشتر پیام‌های رسانه‌ای هدف اقتصادی یا سیاسی دارند: رسانه‌ها اغلب برای جلب‌توجه، سود مالی، نفوذ سیاسی یا شکل دادن به افکار عمومی تولید می‌شوند، نه صرفاً برای اطلاع‌رسانی خنثی.

پنج اصل تکمیلی
۶. زمینه تولید پیام مهم است: برای فهم یک پیام باید شرایط تولید آن را شناخت: چه نهادی آن را ساخته، در چه زمانه‌ای، با چه محدودیت‌ها و اهدافی. بدون توجه به این زمینه، تحلیل ناقص می‌ماند.

۷. مالکیت رسانه و ساختار قدرت بر محتوا اثر می‌گذارند: اینکه رسانه متعلق به دولت، شرکت‌های خصوصی، گروه‌های سیاسی یا پلتفرم‌های دیجیتال باشد، بر اولویت‌ها، خطوط قرمز و روایت‌های آن تأثیر مستقیم دارد.

۸. الگوریتم‌ها و فناوری‌ها در دیده شدن پیام‌ها نقش دارند: در رسانه‌های دیجیتال، آنچه می‌بینیم صرفاً نتیجه انتخاب آگاهانه ما نیست؛ الگوریتم‌ها بر اساس داده‌ها، ترجیحات و منافع تجاری محتوا را فیلتر و برجسته می‌کنند.

۹. تولید رسانه‌ای نیز بخشی از سواد رسانه‌ای است: سواد رسانه‌ای فقط تحلیل نیست؛ توانایی تولید محتوا به‌صورت مسئولانه، دقیق و اخلاقی نیز مهم است. هر کاربر امروز بالقوه یک تولیدکننده رسانه است.

۱۰. تفکر نقادانه باید با مسئولیت اخلاقی همراه باشد: هدف سواد رسانه‌ای صرفاً شکاکیت نیست، بلکه داوری منصفانه، احترام به حقیقت، پرهیز از بازنشر اطلاعات نادرست و مشارکت مسئولانه در گفت‌وگوی عمومی است.

✍️ حسین شیخ‌رضایی

@naghdgaah
👍8👌3👏1
Forwarded from Critic l مریم نصر
✍🏻

زبان فارسی هیچ وقت به اندازه امروز کتاب و آدم کتاب‌خوان نداشته است. ایران هیچ وقت به اندازه امروز زن و مرد تحصیل‌کرده و اهل‌فکر نداشته است. امکانات فضای مجازی هم هست. برای همین راحت نمی‌شود قصه ساخت. قصه‌ها شوقی برنمی‌انگیزند و راحت باور نمی‌شوند. رسانه مثل گذشته کافی نیست، صدای بلند مثل سابق ساکت نمی‌کند، انحصارطلبی راحت پذیرفته نمی‌شود.
تقسیم‌بندی‌ ما (خوب‌ها) /دیگران (بدها) مثل گذشته کار نمی‌کند که همکار من اهل سنت است و دوست من عرب است و شوهر او ترک است و این دوستم حجاب کامل دارد و روزه می‌گیرد و آن یکی هیچ حجاب و اعتقاد ندارد و همه کنار هم زندگی می‌کنیم و هم را «به چهره» می‌شناسیم.

تعداد آدم‌هایی که بسادگی حاضر نیستند همرنگ جماعت شوند بیشتر از هر زمان دیگری است. برای همین حمله و هجوم و ارعاب هم قدرت سابق را ندارد. اساساً ترس قدرت سابق را ندارد، نه برای ساکت کردن و نه برای جلب همراهی و مشارکت.

کار سخت شده است، برای همه سخت شده است. هر استعاره‌ای که رونمایی می‌شود ظرف چند روز ترک می‌خود؛ مثلا مدتی «جنگ تمیز» باب شده بود.
تازگی پیامی در اینستاگرام دست‌به دست می‌شود که «موافق حمله نظامی دو سه هفته‌ای به ایران» است چون

سرطان بدخیمی به جان ایران افتاده است که احتمالاً درمانش فقط یک «جراحی» است با درد و رنج، ولی خوب می‌شویم

(قلب سبز، قلب سفید، قلب قرمز)


استعارۀ «بیماری»، استعاره محبوبی است و از میان بیماری‌ها «سرطان» از همه محبوب‌تر است چون مستلزم درمان تهاجمی و آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر است. سانتاگ در بیماری به مثابه استعاره مشخصاً درباره استفاده از استعاره «سرطان» برای توجیه خشونت ریشه‌سوز نوشته است و در ضمن به این نکته هم اشاره کرده که استفاده از چنین استعاره‌هایی چگونه بر فهم مردم از بیماری سرطان تأثیر منفی می‌گذارد.

صرف‌نظر از اینکه رای ما مردم عادی چه اهمیتی برای تصمیم برجنگ دارد؛ آنقدر که من دیده‌ام توجیه‌ها «نمی‌گیرند»، ولی تلاش برای ساختن قصه ادامه دارد. قصه‌هایی مثل آنچه خالد حسینی برای افغانستان نوشت و تصویری که از آمریکا ساخت. قصه‌هایی مثل آنچه درباره ضرورت نجات زنان افغانستانی نوشتند تا حمله نظامی از آن‌سر دنیا را موجه جلوه دهند و مثل امروزی فراموش کنند کدام قصه از کی و چی بود.

قصه نوشتن سخت شده، زیر آفتاب هیچ قصه‌ تازه‌ای نیست و از بختِ بدِ قصه‌گوها آدم‌ها بیش از آنچه مصلحت باشد خوانده‌اند؛ آن‌هم به فارسی با ترجمه خوب و چاپ تمیز.

@neocritic
14👍6👎4
بر دلم گَرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه‌ی مهر آیینم

هموطنان عزیز از هر گروه و سلیقه و اندیشه:

جایی که امروز دارد بمباران می‌شود، «ایران» نام دارد.
مختصات جغرافیایی این مکان در نقشه، در نیمکره شمالی، در غرب آسیا مشخص است. این سرزمین یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع وسعت دارد.

مدارس، ورزشگاه‌ها، درمانگاه‌ها، ادارات، شهرداری‌ها و خانه‌هایی که دارند بمباران می‌شوند، (و با کاهش اهداف ارزشمند نظامی متناسبا قرار است تعدادشان بالا رود تا دیگر چیزی باقی نماند) همه در جغرافیای فوق‌الذکر (ایران) قرار دارند.

انسانهایی که در مکانهای مورد بمباران در جغرافیای ایران کشته و مجروح می‌شوند، ایرانی و هموطن ما هستند.

تلاش روانشناختی خارق‌العاده‌ای لازم است تا ما حقایق بسیط بالا را نبینیم یا فراموش کنیم یا نادیده بگیریم و با فرض ایجاد یک ایران بکلی متفاوت با گذشته و آینده، در لحظه‌ای از عمیق‌ترین بحرانهای جهانی، این ایران فیزیکی را برای ویرانی «حلال» تلقی کرده و تا قربانگاه بدرقه کنیم.

تاریخ به ما نشان داده از به مسلخ فرستادن «ایرانِ موجود» تا حذف «موجودیت ایران» یک قدم بیشتر فاصله نیست.
@dr_iman_fani
11😢3👍1👎1
⭕️ برای محسن چاوشی و ارزش تن به آب زدنش برای ایران

محسن چاوشی در هر دو جنگ ۱۲ روزه و رمضان خوش درخشید و‌ با دو‌ اثر «علاج» و «حسبی‌الله» زبان حال میلیون‌ها هم‌وطنش شد. چرا هنرش توانست چنین نقشی ایفا کند؟ آن‌هم در شرایطی که عموم هنرمندان شاخص‌مان از ترس گرفتن دیسلایک ترجیح دادند سکوت کنند و حتی تعدادی از آن‌ها از ترامپ برای تجاوز به ایران دعوت کردند؟

به نظرم یکی از دلایلش همین است که محسن چاوشی به خاطر سبک زندگی و فعالیت‌های خیریهٔ مستمر و غیرنمایشی‌اش واقعا با طیف وسیعی از «مردمِ معمولی» و متکثر کوچه و بازار و دردها و مسائلشان تماس دارد و دمخور است، برج عاج‌نشین نیست، فارغ از غوغای رسانه‌ها و شبکه‌های دوقطبی می‌بیند که به قول خودش «این وسط جای بزرگی است»، خردِ تجربه‌پایه و عقل سلیم‌ و وجدانش زیر آوار لایک‌بارگی و بمباران رسانه‌ای مدفون نشده و فهمی انضمامی از امر ملی و خیرِ جمعی میلیون‌ها هم‌وطنش دارد.

تجربهٔ توفیق و تأثیر کم‌نظیرِ این دو‌ اثر محسن چاوشی برای سایر هنرمندان و صاحبان تأثیر و آبرو هم درس‌آموز است: وقتی پای امر ملی و خیر همگانی هم‌وطنانتان در میان است از شکستن سکوت و کنش مؤثر و خیس شدن و داوری و دیسلایک نترسید! عافیت‌جویی و تنزه‌طلبی نکنید و در حد وسع‌تان برای آنچه درست و ارزشمند و اقتضای عدالت و شرافت می‌دانید تن به آب بزنید! از قضا عزیزتر هم می‌شوید، همان‌طور که محسن چاوشی از بسیاری از هنرمندان و مؤثرانی که در این دو جنگ سکوت کردند عزیزتر شد.
@jalaeipour
👎118
#گزیده_های_ایران
☑️ من «وسطم»
دلنوشته محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش


به نام خدا
🔹از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر می‌کنم و رصد می‌کنم تا نکته‌ای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!

🔹و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم». «وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر می‌کرد و از پشت تیر به سرش خورده بود.

🔹وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرص‌هایش را به موقع نمی‌رساند…

🔹و این «وسط» خیلی جای بزرگی است و خیلی‌ها در آن جا می‌شوند. اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمی‌تواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!

🔹در این دو ماه قلبم سوخت برای کشته‌شدگان… اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم می‌سوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…

🔹در خانه‌ی من نه صدا وسیما یک‌ریز جمهوری اسلامی را تبیین می‌کند، نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند.

🔹در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثه‌ای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.

🔹در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشته‌اند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار می‌کردند؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینه‌ی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…

🔹و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است. به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم ده‌ها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سال‌ها و شبانه روز محتوا تولید می‌کردند که "سوییس کشور خوبی نیست" اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…

🔹آری همین رسانه کاری با کشور  ِسامورایی‌های متعصب کرد که در خیابان‌ها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بی‌آنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آورده‌اند…

🔹به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمی‌توانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
دیدم نمی‌توانم کنار سلبریتی‌هایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا می‌گویند و تهدید به قرآن‌سوزی می‌کنند و بدون اینکه خنده‌شان بگیرد، بشارت آزادی می‌دهند!

🔹دیدم حتی نمی‌توانم از اهالی جزیره‌ی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بی‌گناه وطنم کاری نداشته باشند!!

🔹تا اینکه جنگ شروع شد و کمک‌ها رسیدند، همچنان که قبل از ما کمک‌ها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده‌ بودند.

🔹دیدم جنگ است و فقط می‌توانم بخوانم! که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانه‌ای به کشورم یورش می‌برد همین کار را می‌کردم…

🔹برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع می‌کنند خواندم… 
«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است. و براستی خدا برای ما بس است…  
 
🔹اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عده‌ای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!

🔹و آن عده!
آن عده خیلی دیر می‌فهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمی‌کند و علاج واقعی در وطن‌هاست!

🔹این را هم به آن عده‌ای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد می‌کنند می‌گویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان… 

🔹من ترجیحم این است که 
در همین وسط بایستم و بمیرم.
وسط مدرسه میناب،
وسط خانه‌هایی که سفره‌‌هایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابان‌های شهرم…

🖋 محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴

آهنگ جدید چاوشی با نام حسبی الله را اینجا بشنوید و بنیوشید:
t.me/yekhezaran/50119
@yekhezaran
👎1712👍2💩2
Forwarded from Critic l مریم نصر


فیلمی از تجمعات ایرانیان حامی جنگ در خارج ازکشور در پیام‌رسان‌های داخلی دست بدست می‌شود که در آن به انگلیسی از تجمع‌کنندگان می‌پرسند به نظر آنان «کشته شدن این تعداد کودک تا امروز در حمله نظامی آمریکا واسرائیل به ایران ارزشش را داشت؟» و آن‌ها با چهره‌های هیجان‌زده می‌گویند:«صددرصد».

***
کسی نوشته بود در تجمع ایرانیان مخالف جنگ در یکی از کشورهای اروپایی فردی از کشورمیزبان از او پرسیده «چرا مخالف جنگی؟» و وقتی او از خسارتها و کشته‌شدن کودکان دبستانی گفته، آن فرد پاسخ داده «خب دوباره بچه می‌سازید. عوضش به آزادی و دموکراسی می‌رسید»

***
یکی از دوستانم تعریف می‌کرد صبحِ اولین روز حمله نظامی، خواهرش به او زنگ زده و گفته به مدرسه دخترش برود و بچه را بیاورد چون زانوهای خودش از اضطراب قفل شده و حتی نمی‌تواندروی پا بایستد. می‌گفت تا به مدرسه برسد و ماهرخ را در آغوش بگیرد مثل آدمیکه در باتلاقی پر از گل قدم بردارد وزن بدن خودش را بر زمین می‌کشیده و وقتی بچه را بغل کرده انگار زمین رهایش کرده باشد.

هیوم دربخش اخلاق رساله درباره طبیعت بشر به این مسئله، یعنی اهمیت «منظر» افراد در قضاوت اخلاقی، اشاره می‌کند و این واقعیت که دوری و نزدیکی ما به وقایع و پیوندهای احساسی ما با دیگر انسان‌ها بر قضاوتهای ما موثرند.

مثلا اگر از همان حامیان جنگ می‌پرسیدند آیا ارزشش را دارد که فرزند خودشان، همین دختر یا پسر کوچکی که در چمن‌های محوطه تجمع بازی می‌کند، در این جنگ کشته شود؟ احتمالا با همان هیجان که درباره «کودکان میناب»، تکرار نمی‌کردند «صددرصد».
همانگونه که بنا به گفته شاهدان عینی موضع جنگ‌طلبان داخلی هم اغلب تحت تاثیر موقعیت جغرافیایی‌شان در ایران و میزان حملات متغییر است.

گذشتن از «منظر جزئی» افرادِ مشخص مثل دایی ماهرخ و رسیدن به دیدگاهی «کلی و انتزاعی» مثل آن آقایِ غربیِ معتقد به صدور آزادی و دموکراسی از راه جنگ و تجاوز، یکی از دغدغه‌های برخی فیلسوفان اخلاق کلاسیک بود. برخی از این فیلسوفان می‌خواستند با بی‌اثر کردن عواطف، «سوگیری‌ها» را«اصلاح» کنند، و دلیلی هم نداریم برای اینکه خیال کنیم مانند اغلب سیاستمداران یا رسانه‌ها نیات شومی در سر داشته‌اند.

در دنیای معاصر ولی، فیلسوفان اخلاق درمورد میزان اعتبار اصول کلی تردید کرده‌اند: بواسطه تجربیات تلخ بشر از «اصلاح» و هم شک درباره ادعای بی‌طرفی عقلِ سرد، ایستاده در فاصله دورو ایمن.

انواع پژوهش‌های عصب‌شناختی، روانشناختی، اجتماعی و فلسفی نشان داده‌اند نه اصول کلی آنقدرها که ادعا می‌کنند بی‌طرف و جهان‌شمول هستند و نه عواطف آنقدر که ادعا می‌شود کور و گمراه‌کننده.

از قضادر جهانی انسانی، اراده بر پرورش عواطف مثبت در آدمیان می‌تواند به کمک عقلی بیاید که «کور-شفقت» و «بی‌پروا» است و به‌راحتی ابزار توجیه قساوت می‌شود.

عواطف زبان مشترک همه انسان‌ها هستند. می‌توانند «قضاوت‌های ارزشی» ما را عمیق‌تر کنند و وجدان‌ها را بیدارتر. تا بچه‌های هیچ کجای دنیا فقط عددهای «قابل جایگزین» نباشند:


هنا دهقانی، زهرا بهرامی، آتنا چملی‌نژاد، فاطمه درازهی، فاطمه سالاری، رضا جمشیان، اریا بهادری، علی اصغر زارعی، احمد سلطانی، حامد پری‌تقی‌نژاد، مهدیس نظری، امیرقاسم زائی، آراد احمدی‌زاده، سامان کریم‌زاده، فاطمه شهدادی، نادیا شهمیری، پرهام رنبری، محمود غلامیانی، فاطمه رهدار، امیر حسین رسولی، زهرا بهروزی، محمدحسام رئیسی، آتنا رئیسی، بنیامین جنگجو، محمدصدرا زارعی‌پور، مریم پازرک، لینا محمدی، ماندانا سالاری، سارا شایسته، ضحی پسند، اسرا ذاکری، سلمافرازی، فاطمه طاهری‌فرد، زهرا انصاری‌فرد، فاطمه فدوی حکمی، محمد زاری کوهستکی، اطهره زارعی، علیرضا زارعی، محمدرضا شهسواری، سمیرا بسارده، احسان سالمی‌نیا، فاطمه‌زهراکریمی، زینب بهرامی، محمد شهدوستی پور، رضا بارانی، آتنا احمد زاده، خدیجه درویشی،رقیه کریمی، رضا رنجبر، مرضیه بصیری، محمد مهدی چگینی‌نیایی، محمد کیان بهرامی، علی‌اکبرقربانی پاک، حنانه مهدی‌خواه، فرشته سنگرزاده، محمدعلیقربانی، پارسا مختاری‌نسب و...

در کنار بیش از صدو شصت دانش‌آموز کشته‌شده در حوادث دیماه در سراسر کشور

در کنار سی‌وچهار دانش‌آموز کشته شده در جنگ دوازده‌روزه خردادماه

که زندگی کوتاه‌شان در تاریکی سال 1404 گم شد.

@neocritic
15👎2
Forwarded from صادق کاذب
🔸بازگشت به اصول اولیه و بدیهی

در این نه ماهی که از جنگ قبلی گذشته، بارها نوشتم و پاک کردم. در این دو ماهی که از کشتار دی گذشته، صدبار نوشتم و پاک کردم. در این چند روزی که از آغاز تجاوز به ایران گذشته، هی نوشتم و هی پاک کردم. عقل و دلم آرام نبود برای نوشتن.

نه عقل و تدبیری در حکومت دیده‌ام برای اصلاح و جبران، و نه عقل و منطقی در طرفداران تجاوز به ایران. کم‌کم به عقل و احساس خودم هم شک کرده‌ام!

گاهی حس می‌کنم هر چه در این کانال نوشته‌ام بیهوده بوده. کانالی که با هدف خیلی خاصی شروعش نکردم. فقط دعوت برخی دوستان را اجابت کردم تا فکر و خیال خصوصی‌ام را عمومی کنم. نوعی دفتر یادداشت شخصی در ملأ عام. به‌جز معدود آشنایان اولیه کسی را به این کانال دعوت نکردم. حتی از فوروارد و تبلیغ آن هم پرهیز کردم.

اما وقتی آدم شروع می‌کند به حرف زدن یک توقع شکل می‌گیرد که باید ادامه دهد. اگر آدم دربارهٔ «ایکس» حرف بزند، این توقع پیش می‌آید که دربارهٔ «ایگرگ» هم صحبت کند. اگر آدم «الف» را نفی کند، این تصور به وجود می‌آید که «ب» را اثبات کرده است، و آدم مجبور می‎شود توضیح دهد که منظورش اثبات «ب» نیست! بعد از حرف زدن، دیگر حتی سکوت آدم هم معنا پیدا می‌کند.

حس می‌کنم باید بگویم که می‌خواهم سکوت کنم! شبیه سکوت جان کیج پشت پیانو.

وقت حرف‌های فلسفی سرآمده. فرصت بالا رفتن و روان‌گردی نیست. وقت پایین آمدن است و بازگشت به اصول اولیه. به بدیهیات. مثل این که عدل خوب است. جنگ بد است. عقل خوب است. جهل بد است. صبر خوب است. جوگیری بد است. دشمن بد است. ویرانی بد است. دوست خوب است. نان خوب است. آب خوب است. وقت آن است که کسی دعا کند:

خدا بیامرزد کسی را که هر جا هست و هر کاری می‌کند، با عقلی سلیم و دلی آرام انجام دهد. فارغ از حب و بغض‌های هیجانی. برای کارش یا دلیلی خردمندانه داشته باشد یا محبتی بی‌حساب. اگر می‌تواند سنگی از جلوی پای کسی بردارد و مرهمی بر زخمی بگذارد. اگر نمی‌تواند و یار نیست، لااقل بار نباشد و نمک بر زخمی نپاشد. اگر می‌تواند خشمش را با دانش و فهم بیامیزد، و اگر نمی‌تواند صبر پیشه کند. اگر حرف حساب دارد بزند و اگر ندارد سکوت کند. از کینه دوری کند چون کاری که بر جهل و نفرت متکی باشد، جز جهل و نفرت نمی‌زاید.

خدا بیامرزد کسی را که فهمیده دنیا هیچ‌وقت بهشت نخواهد شد. خدا رحمت کند کسی را که فریب «بهشت فردا به قیمت جهنم امروز» را نمی‌خورد. رستگاری اگر باشد، همین‌جاست. همین اکنون. باقی همه افسانه است.

با آرزوی رستگاری برای خودم و شما
با آرزوی کوتاه شدن دست متجاوز از ایران
با آرزوی صبر و مقاومت برای هم‌میهن‌هایم
با آرزوی پایان زمستان و ماندن روسیاهی به زغال

▫️حدود هفت سال و نیم پیش چراغ این کانال را به یاد خدا روشن کردم. امروز با یاد خدا آن را خاموش می‌کنم، به امید اینکه جایی دیگر چراغی نو برافروزم از شعلۀ آتشی که همیشه در دل ماست و هرگز نمی‌میرد.

برای اینکه کسی گمان بد نبرد که این خاموشی از سر یأس و افسردگی است، شعر مولوی را در زیر بخوانید. با حماسی‌ترین لحنی که بلدید.

@sadeghekazeb
7😢2👌2👍1