خوب زيستن|بابک عباسی
2.99K subscribers
765 photos
416 videos
36 files
584 links
آموزش ْ پُر کردن ظرف نیست، برافروختن آتش است.

مهر ۱۳۹۶
@BabakAbbaasi
Download Telegram
از جمله چیزهایی که ممکن است نگرش آدمی را به زندگی (و مرگ) عوض کند چیزی است که فیلسوفان اگزیستانس آن را «تجربه‌های مرزی» نامیده‌اند: از دست دادن یک عزیز، جدایی، شکست، طرد شدن، بیماریِ روبه‌مرگ،
...بیماریِ رو به مرگ.

یکی از دوستانم که از همراهان کانال «خوب زیستن» است، روایتی را از مواجهه‌اش با بیماریِ رو به مرگ برای ما نوشته است که در دو پست بعد می‌آورم:
https://t.me/eudemonia
گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر جهت می‌دهد. تو جهت خودت را تغییر می‌دهی اما طوفان دنبالت می‌کند. تو باز می‌گردی اما طوفان با تو میزان می‌شود. این بازی مدام تکرار می‌شود. مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده‌دم. چرا؟

چون این طوفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این طوفان در درون توست! بنابراین تنها کاری که می‌توانی بکنی تن دادن به آن است، یک راست قدم گذاشتن درون طوفان، بستن چشمها، گذاشتن چیزی در گوش‌ها که شن در آن نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمت و سویی، و نه حتی مفهوم زمان ...و طوفان که فرو نشست، یادت نمی‌آید چه به سرت آمد و چطور زنده مانده‌ای. حتی مطمئن نخواهی شد که طوفان واقعاً به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است: «از طوفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی. معنی طوفان همین است»
تجربۀ من در مواجهه با سرطان چنین تجربه‌ای بود. جدال‌های درونی برای پذیرش آن، حس کردن سایۀ سنگین مرگ بر سرم و کارهای نکرده و امیدهای برباده‌رفته. اولین مواجهه ترس بود و اشک. چرا که همه می‌دانند سرطان یعنی چی و همین باعث هول و هراس می‌شود. این‌که تقریباً نیمی از مبتلایان به سرطان جان خود را از دست می‌دهند. اما من می‌دانستم که نیمی از آنان به سبب مهلک بودن سرطان جان ندادند، بلکه از وحشت و ترس نام آن یا عوارض و مشکلات درمان، قالب تهی کرده‌اند. بنابراین تصمیم گرفتم، با در نظر گرفتن احتمال مرگ، که در واقع برای همه هست و شاید برای من بیشتر، به آن فکر نکنم و بیماری را با همهٔ جوانب آن در آغوش بگیرم. در طوفان قدم گذاشتم و تمام مصائب آن را پذیرا شدم. کسی که تجربۀ چنین طوفانی را داشته باشد، خواهد دانست که به هیچ وجه تحمل سختی‌ها و تغییراتی که در جسم و روان اتفاق می‌افتد آسان نیست. سختی این بیماری فقط مربوط به ناملایمات جسمی نیست، بلکه به واقع روح و روان با آن درگیر می‌شود، چرا که این هیولا معلوم نیست از کجا آمده که راهش را سد کنی و معلوم نیست به کجا می رود. حتی اگر قبل از این بیماری خود را صاحب قدرت فیل می‌دیدی، حالا حس می‌کنی که کمتر از پشه هستی و توانایی هیچ کاری نداری و قدرت دفاع به شدت از تو سلب شده است.
باری، طوفان بالاخره فرونشست اما دانستم که این آخرینش نیست. از دور دست‌ها، همچنان می‌توان تلاطمی را دید که به طوفان قبلی مربوط است و می‌توان طوفان بعدی را نیز در ذهن مجسم کرد. اما حال در این فرصت بسیار کوتاه و محدود چه می‌توان کرد. چه بسیار چیزها که باعث خشم، ناراحتی، غم و افسردگی می‌شدند، اما با آمدن این طوفان اهمیت خود را از دست دادند و چه چیزهایی از زندگی روزمره که هیچ توجهی به آنها نمی‌شد و حال اهمیت پیدا می‌کنند. آنچه مهم است این است که پس از طوفان اگر زنده بیرون آمدی دیگر آدم قبلی نخواهی بود.
ادامه👇🏼
@eudemonia
ادامه👇🏼
اگر حس کنی که فرصتی دوباره برای زندگی به تو داده شده، همانند کسی خواهی بود که از برزخ برگشته است، دوست داری به همه بگویی که چقدر تابش خورشید صبحگاهی و شعاع نور سرخ در افق، چقدر آبی دریا، چقدر لطافت گلهای بهاری، زردی برگهای پاییزی و سفیدی برف زمستانی زیبا است، چقدر طعم غذایی که از گلو پایین برود خوب است و چند ساعت خواب چه لذتی دارد و توانایی انجام کارها و ایستادن و قدم برداشتن عادی چه موهبتی است، و با درک اینها می‌فهمی که دنیا با همه نقص‌ها و کم و کاستی‌ها همچنان زیباست. زیباست چون تو فرصت دوباره‌ای داری که به هر میزان که می‌توانی، یاد بگیری، بفهمی، محبت کنی و تجربه کنی ولی از همه مهمتر خودِ خودِ خودت باشی. وجودت، جسمت، روحت را دریابی و خویشتن یار خود باشی. ارزش وقت را بهتر از قبل درک می‌کنی و لذت‌ها بیشتر در عمق جانت رخنه می‌کند. برای رهیدن از تجربۀ گذشته و هول آینده، سعی می‌کنی زمان حال را بهتر دریابی و همین ذهنت را از شلوغی و آشفتگی خالی می‌کند. از آدم‌های سمی و منفی بیشتر پرهیز می‌کنی و از موقعیت‌های نادلخواه، چرا که زندگی و وجود تو بیش از اینها ارزشمند است. چرا که این زندگی توست نه هیچ کس دیگر. همین‌ها باعث می‌شود که به طرز عجیبی آمادۀ اقدام‌های بزرگ و مهم شوی، نه مثل قماربازی که آخرین کارت شانس خود را در دست دارد، بلکه مانند انسان فقیر و بی‌چیزی که پس از صبر و تحمل زیاد در میانۀ عمر ناگهان میراثی بزرگ و ارزشمند به دستش رسیده است... با خودت می‌گویی هیچ چیز تصادفی نیست... و به‌طرز عجیبی همانند کسی که تا ابد فرصت دارد، برای خودت برنامه می‌ریزی، کارهایی که دوست داشتی انجام بدهی و نکردی، جاهایی که نرفتی، کتابهایی که نخواندی و چیزهای مهمی که هنوز دربارۀ آنها نمی‌دانی.. و به اینها می‌گویند «فراغت»، که به تعبیر آرش نراقی، به معنی شل کردن پنجه‌های ساعت بیرونی بر گلوگاه زندگی است. در اینجاست که زمان درونی خود را باز‌می‌یابی و وقت خود را ارزش می‌نهی و به تعبیر عرفا «تو را وقت خوش می‌شود»، چرا که «طعم شیرین وقت را چشیده‌ای». پس در همۀ اینها این تو هستی که اهمیت داری، نه علاقه، تنفر، نگاه و میل و توجه دیگران. و جالب است که عجله هم نداری چون قرار نیست به چیز عجیب و خاصی برسی، زندگی همین الان هم به اندازۀ کافی لذت‌بخش و هیجان‌انگیز است....پس دست از شکایت برمی داری..
این تجربیات به هیچ وجه به این معنا نیست که اکنون آدم کامل‌تری شده‌ام یا چشم بصیرتی نسبت به امور پیرامون پیدا کرده و واقعیات برزخی آنها را می‌بینم. نه، من همان آدم سابق هستم و شاید از دید دیگران هیچ فرقی نکرده باشم. همه چیز عادیِ عادی است و من هستم و همان صفات کم و بیش خوب و بدم، با این تفاوت که نگاهم به خودم تغییر کرده است. من ضمن پذیرش خودِ فعلی‌ام، سعی دارم وجود شخصی و مهارت نیمه‌کارۀ خودم را ارتقا بدهم و تکمیل کنم. قرار نیست انسان خیلی خاصی بشوم اما به قول نویسندۀ کتاب«چهار میثاق»، اگر بیشترین تلاشم را کنم، هر چه بشود، ارزشمند است.

@eudemonia
Forwarded from سیاهمشق
به گمانم قرار نیست همه را ببخشیم.
تا اگر نبخشیدیم، یا نتوانستیم ببخشیم، یا اصلا نخواستیم که ببخشیم، احساس گناه را هم به خیل احساسات ناخوشایند اضافه کنیم.

@mashghesiah
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اهداف چه تفاوتی با ارزش‌ها دارند؟ راس هریس

#اکت، #راس_هریس، #ارزش‌ها، #اهداف

مترجم: حسین محمدی‌زاده

(ترجمهٔ این انیمیشن به پیشنهاد کانال «خوب زیستن» و برای نشر اختصاصی در این کانال انجام گرفته است)
@eudemonia
تغيير هرگز دردناك نيست. تنها مقاومت نسبت به تغيير دردناك است.
@forgivenesstherapyiran
در اولین شمارهٔ نشریۀ «رود»، نشریه‌ای که مختص معرفی کتاب است، یادداشتی در معرفی کتاب «هنر ظریف بی‌خیالی» نوشته‌ام که اینجا در دو بخش بازنشر می‌کنم:
هنری بهتر از این؟(بخش اول)
چند جمله دربارۀ «هنر ظریف بی‌خیالی»
#بابک_عباسی

▪️هنر ظریف بی‌خیالی، همان‌گونه که در عنوان فرعیِ کتاب آمده است، رویکردی نامتعارف به موضوع خوب زیستن دارد. در این یادداشتِ کوتاه می‌کوشم یکی از وجوه این نامتعارف بودن را توضیح بدهم.

▪️قبل از هر چیز، شاید مرور عناوین ۹ فصل‌ کتاب تا حدی گویای حال و هوای نامتعارف کتاب باشد: فصل۱: تلاش نکنید، فصل۲: شادکامی خودش یک مشکل است، فصل۳: شما خاص نیستید، فصل۴: ارزش رنج، فصل ۵: شما دائماً دارید انتخاب می‌کنید، فصل۶: دربارۀ همه چیز اشتباه می‌کنید(من هم همین‌طور)، فصل۷: راه پیشرفت از شکست می‌گذرد، فصل۸: اهمیت «نه» گفتن، فصل۹: ... و بعد می‌میرید.‌

▪️مارک منسون، نویسندۀ جوان کتاب که خودش زندگی پُرفرازوفرودی داشته، می‌کوشد تلقی‌های رایج از خوشبختی، موفقیت، مثبت‌اندیشی و زندگی خوب را زیر سؤال ببرد: «فرهنگ ما امروزه به‌نحوی وسواس‌گونه بر انتظارات مثبت غیرواقع‌بینانه تأکید دارد: خوشحال‌تر باش، سالم‌تر باش، بهترین باش، بهتر از دیگران. باهوش‌تر، سریع‌تر، پولدارتر، جذاب‌تر، محبوب‌تر، مؤثرتر، حسادت‌انگیزتر، ستایش‌انگیزتر..»(ص3-4). او خصوصاً به کتاب‌های موسوم به خودیاری حمله می‌کند و معتقد است تمرکز بر مثبت‌اندیشی و شادی و چیزهای خوب، و از آن سو ترس و اجتناب از شکست و آنچه منفی است، ما را گرفتار «چرخۀ بازخورد جهنمی» می‌کند: اجتناب از احساسات منفی مانند ترس و اضطراب ما را بیشتر دچار ترس و اضطراب می‌کند. به این معنا که در مواجهه با دشواری، که در سرشت زندگی است، مضطرب می‌شویم و چون اضطراب را چیز بدی می‌دانیم از خودِ این مضطرب شدن‌مان هم مضطرب می‌شویم و باز اضطراب‌مان بالا می‌رود و به این نحو اضطراب، مدام خودش را تغلیظ می‌کند تا آنجا که به حملۀ هراس (panic attack) منجر شود. همین چرخه و فرایند دوری در مورد بقیۀ احساسات منفی قابل تکرار است. زندگی خواه ناخواه با چیزهای منفی همراه است و اگر بنای ما بر اجتناب از دشواری‌ها باشد نهایتاً از خودِ زندگی اجتناب خواهیم کرد. به نظر او راه بیرون آمدن از این چرخۀ جهنمی بی‌خیالی است. چگونه؟ با پذیرش تجربه‌های منفی. و به این ترتیب نویسنده به یک دستورالعمل نامتعارف می‌رسد: میل به تجربه‌های مثبتِ بیشتر، خودش تجربه‌ای منفی است. و به نحوی متناقض‌نما، پذیرش تجربه‌ای منفی خودش تجربه‌ای مثبت است. این همان چیزی است که آلن واتس، از مفسران آیین ذن، آن را «قانون نتیجۀ عکس»(The Backwards Law) نامیده است. جستجوی عامدانۀ احوال خوب به احوال بد منجر خواهد شد. اگر هدف‌مان رسیدن به شادکامی باشد، ناشاد خواهیم شد. زیرا اساساً شادی نمی‌تواند هدف باشد. شادی محصول جانبی مواجهه و سروکله زدن با مشکلات است. به گفتۀ مَنسون، بی‌خیالی هم در جهت عکس عمل می‌کند: گشوده بودن در برابر شکنندگی و نقاط ضعف‌تان، به‌نحوی متناقض‌نما شما را بااعتمادبه‌نفس‌تر و کاریزماتیک‌تر خواهد کرد(البته باز به شرط آنکه هدفتان این چیزها نباشد وگرنه نتیجۀ عکس خواهید گرفت!).
@eudemonia

https://t.me/kargadanpub/707
هنری بهتر از این؟ (بخش دوم)
چند جمله دربارۀ «هنر ظریف بی‌خیالی»
#بابک_عباسی

▪️اما آیا بی‌خیالی ممکن است؟ جواب منفی است! زیرا ما خواه‌ناخواه همواره به چیزهایی اهمیت می‌دهیم. فقط اشکال کار ما اینجاست که به چیزهای زیادی اهمیت می‌دهیم و همین است که کام ما را تلخ می‌کند. «کلید رسیدن به زندگی خوب نه در اهمیت دادن به چیزهای بیشتر بلکه در اهمیت دادن به چیزهای کمتر است، اهمیت دادن به آنچه حقیقی، در دسترس و مهم باشد».(ص5)

▪️شاید ظریف بودن هنر بی‌خیالی در همین باشد که نمی‌توان به‌طور کلی بی‌خیال بود. اما می‌توانیم مهمترین چیزهای زندگی‌مان، ارزش‌های بنیادی شخصی‌مان، را معین کنیم، دغدغۀ آن‌ها را -به شکل سالم- داشته باشیم و بقیه را بی‌خیال شویم.

▪️به گفتۀ منسون، ایدۀ بی‌خیالی راه ساده‌ای است برای جهت‌دهی مجدد به انتظارت‌مان در زندگی و انتخاب اینکه چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. پروراندن این توانایی منجر به حالتی از «روشن‌بینی عمل‌گرایانه» خواهد شد که حاصل کنار آمدن با رنج‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی است. «این‌که فارغ از هر کاری که انجام می‌دهیم، زندگی پر از شکست، فقدان، پشیمانی، و مرگ خواهد بود. زیرا روزی که با همۀ مزخرفاتی که زندگی به سوی شما پرت می‌کند کنار آمدید(و مطمئن باشید مزخرفات زیادی به سمت شما پرت خواهد کرد، به حرفم اعتماد کنید) هرچند به معنای ملایم، از لحاظ روحی شکست‌ناپذیر خواهید بود. آخر، تنها راه غلبه بر درد این است که اول یاد بگیریم چگونه آن را تحمل کنیم»(ص21)

▪️اما نامتعارف بودن کتاب جنبۀ دیگری هم دارد. نویسنده تلاش نکرده است از خود تصویری پاک و منزه ارائه کند یا در مقام دانای کل به نصیحت بپردازد. موضع نویسنده در این کتاب، انتقال تجربیاتش است؛ تجربیاتی که چشم‌هایش را به واقعیت گشود و دست‌مایهٔ نگارش این کتاب قرار گرفت، تجربیاتی که آمیخته به مشکلاتی است که در زندگی با آن‌ها مواجه شد. بعضی‌های‌شان را حل کرد و بعضی‌ دیگر همچنان ادامه دارند و هر چه می‌گذرد مشکلات جدیدی به وجود می‌آیند که باید حل شوند. شادکامی در نظر او، حل کردن مشکلات و جایگزین کردن‌شان با مشکلاتی بهتر است. لحن و بیان نویسنده هم خیلی خودمانی است و در بعضی موارد صریح و بی‌پرواست و همین باعث می‌شود این برداشت برای خواننده ایجاد نشود که مخاطب یک معلم اخلاق است که دارد از خوب زیستن حرف می‌زند.

▪️شاید بد نباشد این یادداشت را با معرفی خود منسون از کتابش تمام کنیم: « این کتاب به کم کردن مشکلات یا درد و رنج‌هایتان اهمیتی نمی‌دهد و به همین دلیل است که خواهید دید در گفتارش صادق است. این کتاب‌ْ راهنمای رسیدن به بزرگی و عظمت نیست، و نمی‌تواند باشد زیرا بزرگی تنها یک توهمِ ساختۀ ذهن ماست... به جای آن، این کتاب تلاش می‌کند رنج‌های شما را به ابزار، آسیب‌های روحی‌تان را به قدرت، و مشکلات‌تان را به مشکلاتی کمی بهتر تبدیل کند. این یک پیشرفت واقعی است. به آن به چشم راهنمای «چگونه رنج بکشیم» یا «چگونه بهتر رنج بکشیم» نگاه کنید. این‌که چگونه رنج بردن‌مان همراه با معنا و شفقت و تواضع بیش‌تری باشد. این کتاب دربارۀ سبک‌تر قدم برداشتن در عین تحمل باری سنگین بر دوش‌مان است، کنار آمدن با بزرگترین ترس‌های‌مان و خندیدن به اشک‌های‌مان در حین گریه کردن. این کتاب به شما یاد نمی‌دهد چگونه به دست بیاورید یا برنده شوید بلکه یاد می‌دهد چگونه ببازید و رها کنید. به شما یاد می‌دهد چگونه چشمان‌تان را ببندید و مطمئن باشید که می‌توانید به زمین بیفتید و همچنان حال‌تان خوب باشد». (ص21)

منبع: دوماهنامهٔ رود(نشریهٔ تخصصی معرفی و نقد کتاب)، شمارهٔ اول، نوروز ۹۸

@eudemonia

https://t.me/kargadanpub/707
در آستانۀ سال نو از بعضی دوستانم می‌شنوم که مشغول برنامه‌ریزی برای سال جدید هستند.
بد نیست بعضی از تکنیک‌ها و مشکلات این گونه برنامه‌ریزی‌ها را با هم مرور کنیم:

چرا تصمیمات سال نو، معمولا عملی نمیشن؟

کمتر از ۱۰ درصد از تصمیماتی که افراد برای سال جدید میگیرن، عملی میشن. راهکارهای علمی رفع این مشکل رو در دو مقوله بررسی می‌کنیم؛ یکی عادات و دیگری «داستان شخصی»


مردم فکر میکنن که تغییر عادات کار خیلی سختیه ولی اگر از طریق علمی پیش بریم، واقعا اینطور نیست. ما در زندگی روزمره صدها عادت داریم که حتی خیلیاشون رو یادمون نمیاد کِی ایجاد شدن. عادات، پاسخ‌های رفتاری شرطی‌شده‌ی ما هستن که برای ایجاد یا تغییرشون، در هر صورت باید عادات جدیدی ایجاد کنیم. و این کار سه اصل داره:

۱. باید از گام‌های کوچیک شروع کنیم.
اینکه "از این به بعد بیشتر ورزش میکنم" یا "سالم‌تر غذا میخورم" زیادی بزرگه. به جاش میتونیم بگیم از این به بعد به جای آسانسور از پله استفاده میکنم یا توی آبمیوه‌م کلم هم اضافه میکنم.

۲. عادات جدید رو به عادات موجود اضافه کنیم.
مثلا الان هم هفته‌ای چند بار ورزش میرفتی، از این به بعد تصمیم میگیری 10 دقیقه "بیشتر" ورزش کنی یا هر روز صبح اولین کار به آشپزخونه میرفتی، حالا تصمیم میگیری آماده کردن آب سبزیجات رو هم بهش "اضافه" کنی.

۳. برای شروع و حداقل هفته‌ی اول، تا جایی که ممکنه گام‌های اولیه رو ساده در نظر بگیریم.
برای اینکه یک پاسخ شرطی (عادت) ایجاد بشه، نیاز به حداقل ۳ تا ۷ روز تکرار داره. در آغاز فقط مهم اینه که این مرحله حتما انجام بشه. برای یادآوری میتونیم از کاغذهای چسبون و یادداشت نویسی برای خودمون استفاده کنیم.

اما بخش «داستان شخصی» برای ایجاد تغییرات بزرگ و بلندمدت شاید مهم‌تر باشه.
داستان شخصی تعریفی هست که از اینکه من چه آدمی هستم و چه چیزهایی برام مهمه، در ذهن داریم. ما بیشتر تصمیماتمون رو به طور ناخودآگاه، طوری میگیریم که با اون داستان شخصی که در پس ِ ذهنمون هست منطبق باشه. برای ویرایش این داستان، دو گام رو باید انجام بدیم:

۱. داستان موجود رو به طور واقع‌بینانه بنویسیم و به طور خاص توجه کنیم که کدوم قسمتاش با اهدافی که برای سال جدید میخوایم مشخص کنیم تضاد دارن. مثلا صادقانه بنویسیم که در شرایط پرتنش در خونه و محل کار، زیادی مضطرب میشم.

۲. داستان مطلوبمون رو بنویسیم. داستان وقتی رو بنویسیم که برای زندگی و سلامتی و زمانمون ارزش قائلیم.

این مراحل اونقدر ساده هستن که بعید به نظرمون میاد که واقعا چنان تاثیر عمیق و موثری داشته باشن، ولی تحقیقات نشون دادن که حتی فقط یک بار انجام این مراحلِ ویرایش داستان شخصی میتونه تمام تغییرات مورد نظرمون رو به همراه داشته باشه.

نویسنده:
Dr. Susan Weinschenk
روانشناس، دانشمند علوم رفتاری، نویسنده، استاد دانشگاه ویسکانسین

@eudemonia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قول و قرارهای سال جدید...

(موسیقی موومان دوم از سمفونی شماره ۷ بتهوون است)

@eudemonia
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه،
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
(شاملو)

@eudemonia
Forwarded from سادگی و آهستگی (saint sloth massoud)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشنی کوتاه و تامل برانگیز درباره‌ی...
سادگی و آهستگی
@rayeganbakhsh
Forwarded from Forgiveness.therapy.iran
زندگيتان را به جاي اشياء از ماجراجويي پر كنيد. داستان هايي براي گفتن داشته باشيد نه اشيايي براي نشان دادن.
@forgivenesstherapyiran
در زندگی‌ام چه می‌خواهم؟ می‌خواهم با زندگی‌ام چه کنم.
۷ سؤال مهم برای سال جدید

یادداشتی از #مارک_منسون(نویسندهٔ کتاب«هنر ظریف بی‌خیالی»)

▪️روزی برادرم، زمانی که فقط ۱۸ سال داشت، یکهو مثل جن وسط اتاق پذیرایی ظاهر شد و با غرور به من و مادرمان اعلام کرد که می‌خواهد سناتور شود. در آن لحظه، من داشتم با کاسه‌ی بِرِشتوکم حال می‌کردم، اما گویا مادرم همچین چیزی در جوابش گفت: «چرا که نه قربونت برم.»

▪️تا ۱۵ سال، تمام تصمیمات زندگی برادرم معطوف شده بود به تحقق همین یک هدف. در انتخاب اینکه در چه رشته‌ای درس بخواند، کجا زندگی کند، با چه آدم‌هایی رفت‌و‌آمد داشته باشد و حتی تعطیلات و آخر هفته‌هایش را چطور بگذراند، فقط و فقط به سناتور شدن فکر می‌کرد.

▪️حالا، بعد از نیم‌عمر زندگی کاری، برادرم رئیس یکی از احزاب سیاسی شهرش و نیز جوان‌ترین قاضی ایالت است. تا چند سال دیگر هم قصد دارد خودش را برای بار اول کاندید انتخابات کند.

اما خواهش می‌کنم منظورم را اشتباه برداشت نکنید. برادرم یک استثنا است. این اتفاق به ندرت می‌افتد.

▪️اغلب‌ ما بعد از اینکه درس‌مان تمام می‌شود، می‌رویم سر کار و پول درمی‌آوردیم، اما باز هم نمی‌دانیم که از زندگی‌مان چه می‌خواهیم. خودم بین ۱۸ تا ۲۵ سالگی، مدام داشتم از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم. حتی بعد از اینکه کسب‌وکاری دست‌ و پا کردم، تازه در ۲۸ سالگی بود که فهمیدم از زندگی چه می‌خواهم.

▪️به احتمال خیلی زیاد، شما هم مثل من هستید نه مثل برادرم، و اصلا نمی‌دانید که از زندگی چه می‌خواهید. این چالشی است که تقریبا همه‌ی ما در بزرگسالی دچارش می‌شویم. «قراره با زندگیم چی کار کنم؟» «به چی علاقه دارم؟» «توی چی استعداد دارم؟» گاهی وقت‌ها، آدم‌های ۴۰ یا حتی ۵۰ ساله‌ به من ایمیل می‌زنند و گِله می‌کنند که هنوز نمی‌دانند از زندگی‌ چه می‌خواهند.

▪️بخشی از این مشکل به خودِ مفهوم «هدف زندگی» برمی‌گردد. این مفهوم برای خیلی از ما یعنی اینکه هر کدام‌مان برای هدف والایی زاده شده‌ایم و ماموریت کیهانی‌مان این است که به دنبال هدف نوشته شده در طالع‌مان بگردیم. این دقیقا همان طرز فکری است که توجیه می‌کند مثلا فلان سنگ، خاصیت ماوراءالطبیعه دارد یا مثلا عدد شانس‌تان ۳۴ است، اما فقط در روزهای پنج‌شنبه یا زمانی که ماه، قرص کامل باشد.

▪️بگذارید حقیقت را برای‌تان روشن کنم. ما برای مدت نامعلومی قرار است روی این کره‌ی خاکی زندگی کنیم. در طول این مدت، کارهای زیادی انجام می‌دهیم که بعضی‌هاشان باارزش و بعضی دیگر بی‌ارزش هستند. کارهای باارزش به زندگی‌مان معنی و شادی می‌بخشند و کارهای بی‌ارزش، اساسا فقط وقت‌کُشی هستند.

▪️پس وقتی مردم از خودشان سوال می‌کنند که «با زندگیم چی کار باید بکنم؟» یا «هدف زندگیم چیه؟»، در واقع منظورشان این است که «وقت باارزشم رو چطوری می‌تونم پُر کنم؟»
خیلی بهتر است که همین سوال آخر را از خودمان بپرسیم، چون مدیریتش راحت‌تر است و مثل سوال «هدف زندگیم چیه؟» مزخرف نیست. دلیلی ندارد صبح تا شب با ظرف پفک در دست، روی کاناپه وِلو شوید و مدام در فکر اهمیت کیهانی زندگی‌تان باشید. در عوض، تنبلی را کنار بگذارید و سعی کنید بفهمید چه کارهایی به نظرتان باارزش هستند.

▪️یکی از پرتکرارترین سوالاتی که مردم به من ایمیل می‌زنند، این است که باید با زندگی‌شان چه کار کنند و اصلا هدف زندگی‌شان چیست. امکان ندارد که جواب این سوالات، پیشِ من باشد. من شاید تهِ ته‌‌اش همین‌قدر بدانم که مثلا فلان آدم از گپ زدن پای تلفن یا راه انداختن بساط کباب خوشش می‌آید. من هیچ سرنخ به درد بخوری ندارم. اصلا در جایگاهی نیستم که به دیگران بگویم درست و غلطِ زندگی‌شان چیست یا اینکه چه هدفی باید داشته باشند.

▪️خلاصه بعد از مدتی تحقیق، چند تا سوال طراحی کردم که فکر می‌کنم کمک‌تان کنند امور باارزش و بی‌ارزش زندگی‌تان را از هم تفکیک کنید و بتوانید بالاخره به زندگی‌تان معنی بیشتری ببخشید. این سوالات به هیچ‌وجه سوالاتی عصا قورت داده‌ نیستند، بلکه بیشتر به شوخی شباهت دارند. خلاصه اینکه سوالاتم شاید خنده‌دار به نظر برسند، چون پیدا کردن هدف زندگی، اقدامی است که باید جالب و سرگرم‌کننده باشد و نه سخت و طاقت‌فرسا:
ادامه👇🏼
@eudemonia
در زندگی‌ام چه می‌خواهم؟
۷ سؤال مهم برای سال جدید
(سؤال اول)

یادداشتی از #مارک_منسون(نویسندهٔ کتاب«هنر ظریف بی‌خیالی»)


۱. بدمزه‌ترین چیزی که می‌توانید بخورید چیست؟

خُب، این سوال را پرسیدم تا حقیقتی را با شما در میان بگذارم که هیچ‌کس حاضر نیست قبلِ شروع یک مسابقه‌ی سرنوشت‌ساز به بازیکنان تیمش بگوید:

همیشه شرایط بر وفق مراد نخواهد بود.

شاید فکر کنید دارم بدبینانه نگاه می‌کنم و حتی پیش خودتان بگویید: «بی‌خیال بابا، نیمه‌ی پُر لیوان رو ببین.» اما خودم واقعا فکر می‌کنم چیزی که گفتم یک ایده‌ی نجات‌بخش است.

به هر کاری که دست بزنید خلاصه باید یک چیزی را در عوضش فدا کنید. هر کاری قیمتی دارد. هیچ کاری نیست که بی‌وقفه لذت‌بخش و امیددهنده پیش برود. پس در واقع باید از خودتان بپرسید که چه سختی‌ها و فداکاری‌هایی را حاضرید به جان بخرید. ما آدم‌ها وقتی می‌توانیم پای خواسته‌های‌مان بایستیم که بلد باشیم با گیر و گرفتاری‌هایش هم کنار بیاییم و در روزهای اجتناب‌ناپذیرِ بدبیاری، شانه خالی نکنیم.

اگر می‌خواهید در زمینه‌ی فناوری به یک کارآفرین برجسته تبدیل شوید، اما طاقت شکست را ندارید، پس هیچ‌وقت به آرزوی‌تان نخواهید رسید. اگر می‌خواهید به یک هنرمند حرفه‌ای تبدیل شوید، اما جنبه‌اش را ندارید که ببینید اثرتان صدها یا حتی هزاران بار با بداقبالی رو‌به‌رو می‌شود، پس حتما قبل از اینکه شروع کنید کارتان ساخته است. اگر می‌خواهید به یک وکیل کار‌کُشته تبدیل شوید، اما نمی‌توانید سختی ۸۰ ساعت کارِ هفتگی را تحمل کنید، پس بدا به حال‌تان.

در مقابل چه تجربه‌های ناخوشایندی می‌توانید تاب بیاورید؟ آیا حاضرید تمام شب را بیدار بمانید و برنامه‌نویسی کنید؟ آیا حاضرید تا ۱۰ سال دیگر تشکیل خانواده ندهید؟ آیا حاضرید تمسخرهای دیگران را تا به ثمر نشستن کارتان تحمل کنید؟

پس حالا به کدام‌یک تمایل دارید؟
حال‌تان از اتفاقات بدمزه‌ای که در مسیر خواهید دید به هم نخورد، چون راه دیگری برای رسیدن به هدف نیست.

https://t.me/eudemonia
در زندگی‌ام چه می‌خواهم؟
۷ سؤال مهم برای سال جدید
(سؤال دوم)

یادداشتی از #مارک_منسون(نویسندهٔ کتاب«هنر ظریف بی‌خیالی»)

۲. چه چیزی در زندگی الآن‌تان هست که کودک ۸ ساله‌ی درون‌تان را به گریه می‌اندازد؟

وقتی بچه بودم، عادت داشتم داستان بنویسم. ساعت‌ها تنهایی در اتاقم می‌نشستم و درباره‌ی خیلی چیزها مثلا موجودات فضایی، اَبَرقهرمان‌ها، جنگجویان بزرگ یا خانواده و دوستانم داستان می‌نوشتم.

می‌نوشتم اما نه به خاطر اینکه کسی داستان‌هایم را بخواند یا والدین و معلم‌هایم را تحت تأثیر قرار دهم. نوشتن را فقط به خاطر لذتش دوست داشتم.

اما بزرگ‌تر که شدم، نویسندگی را بنا به دلایلی کنار گذاشتم و اصلا هم یادم نمی‌آید که چرا.

همه‌ی ما یک جورهایی در اینکه از علایق کودکی‌مان جدا بیفتیم، استعداد داریم. فشارهای اجتماعی و شغلی در اوایل جوانی، چنان شیره‌ی جان‌مان را می‌مکند که دیگر چیزی از علایق کودکی‌مان باقی نمی‌ماند.
به ما یاد داده‌اند که تنها دلیل انجام هر کاری، فقط و فقط چیزی است که در عوضش به دست می‌آوریم.

حول و حوش ۲۵ سالگی بود که دوباره فهمیدم چقدر عاشق نویسندگی هستم. تازه موقعی که کسب‌و‌کار خودم را راه انداختم، یادم افتاد که چقدر از طراحی سایت‌های اینترنتی خوشم می‌آید، کاری که در اوایل نوجوانی فقط از روی تفریح انجامش می‌دادم.

حالا خنده‌دار این است که اگر کودک ۸ ساله‌ی درونم در ۲۰ سالگی از من می‌پرسید که «چرا دیگه هیچی نمی‌نویسی؟» و من جواب می‌دادم که «چون استعدادش رو ندارم» یا «چون هیچ‌کس نوشته‌هام رو نمی‌خونه» یا «چون نوشتن نون و آب نمی‌شه»، حتما پسربچه‌ی ۸ ساله‌ی درونم از مزخرفاتی که تحویلش داده بودم به گریه می‌افتاد.

https://t.me/eudemonia
در زندگی‌ام چه می‌خواهم؟
۷ سؤال مهم برای سال جدید
(سؤال سوم)

یادداشتی از #مارک_منسون(نویسندهٔ کتاب«هنر ظریف بی‌خیالی»)

۳. مشغول شدن به چه کاری باعث می‌شود که غذا خوردن یا حتی دستشویی رفتن، یادتان برود؟

گاهی وقت‌ها اینقدر مشغول می‌شویم که اصلا گذر زمان را نمی‌فهمیم و به خودمان می‌گوییم: «اَه، لعنتی، کِی شب شد!»

فرض کنید وقتی آیزاک نیوتن داشت روی قانون جاذبه کار می‌کرد، مادرش مدام سرش را داخل اتاق می‌انداخت و به آیزاک دلبندش یادآوری می‌کرد که یک چیزی داخل دهانش بگذارد، چون این‌قدر درگیر کارش بود که احتمالا یادش می‌رفت چیزی بخورد.

من هم وقتی پای بازی‌های کامپیوتری می‌نشستم، دقیقا همچین وضعیتی داشتم. بازی‌ کامپیوتری فعالیت به درد بخوری نیست و من سال‌ها درگیر اعتیاد به این بازی‌ها بودم. به جای کارهای مهم‌تری مثل درس خواندن برای امتحان، استحمام منظم یا معاشرت رو در رو با دیگران، مدام نشسته بودم و داشتم بازی می‌کردم.

وقتی از بازی‌های کامپیوتری دست کشیدم، فهمیدم که دلیل اعتیادم، علاقه‌ی شدید به بازی‌های کامپیوتری نبوده است (اگرچه از بازی‌های کامپیوتری خوشم می‌آید). در واقع از پیشرفت خوشم می‌آمد، اینکه در چیزی استعداد داشته باشم و سعی کنم ترقی کنم. خودِ بازی‌های کامپیوتری، مثلا گرافیک یا ماجرای بازی‌ها، خیلی خفن بودند، اما من بدون این چیزها هم می‌توانم زندگی کنم. چیزی که موفقیت و شادی زندگی‌ام را تامین می‌کند، این است که دلم می‌خواهد با دیگران رقابت کنم، بیشتر از همه با خودم.

وقتی سعی کردم علاقه‌ی شدیدی را که به پیشرفت و رقابت با خودم داشتم، خرج کسب‌ و‌ کار اینترنتی ونویسندگی کنم، همه چیز خیلی رو به‌ راه‌تر شد.

من شیفته‌ی رقابت هستم، اما شاید علاقه‌مندی شما چیز دیگری باشد، مثلا سر و سامان دادن به کارها، غرق شدن در دنیای فانتزی، یاد دادن چیزی به کسی یا حل مشکلات فنی. برای اینکه علاقه‌مندی‌تان را پیدا کنید، لازم نیست فقط به کارهایی فکر کنید که حاضرید به خاطرشان تمام شب را بیدار بمانید. در عوض، ببینید پشت فعالیت‌هایی که جذب‌تان می‌کنند، کدام اصول شناختی نهفته است. با دانستن این اصول به راحتی می‌توانید هر جایی خرج‌شان کنید.

@eudemonia
Forwarded from Forgiveness.therapy.iran
شما هرگز زندگيتان را تغيير نخواهيد داد مگر اينكه در كارهاي روزانه تان تغييري ايجاد كنيد.
رمز موفقيت شما در كارهاي روزمره تان نهفته است.
@forgivenesstherapyiran
در زندگی‌ام چه می‌خواهم؟
۷ سؤال مهم برای سال جدید
(سؤال چهارم)

یادداشتی از #مارک_منسون(نویسندهٔ کتاب«هنر ظریف بی‌خیالی»)‌

۴. چطور می‌توانید خودتان را بیشتر خجالت‌زده کنید؟

قبل از اینکه در چیزی مهارت پیدا کنید و کار بزرگی انجام دهید، اول از همه باید خرابکاری کنید، آن هم بدون اینکه بدانید چه گَندی دارید می‌زنید. خُب، کاری ندارد، فقط کافی است مدام کاری کنید که به طریقی خجالت‌زده شوید. این در حالی است که خیلی‌ از مردم سعی می‌کنند خودشان را در این شرایط قرار ندهند، چون حال‌گیری است.

اما اگر از انجام اموری که شاید خجالت‌زده‌ی‌تان کنند بپرهیزید، محال است که روزی بتوانید کارهای بزرگ انجام دهید. بله، همه چیز به سطح آسیب‌پذیری‌تان برمی‌گردد. شاید همین حالا کاری باشد که دل‌تان می‌خواهد انجامش دهید یا به انجام دادنش فکر می‌کنید و رؤیا می‌بافید، اما انجامش نمی‌دهید. برای انجام ندادنش هم بدون شک دلایل خودتان را دارید و این دلایل را مدام پیشِ خودتان تکرار می‌کنید.

چه دلایلی دارید؟ همین حالا حاضرم شرط ببندم که اگر دلایل‌تان راجع به این است که دیگران در موردتان چه فکری می‌کنند، قطعا دارید بدجوری به خودتان ظلم می‌کنید. اما اگر دلایل‌تان چیزی شبیه به اینها است اشکالی ندارد، مثلا اینکه «نمی‌تونم کسب‌و‌کار خودم رو راه بندازم چون وقت گذروندن با بچه‌هام برام مهم‌تره» یا «پلی‌استیشن بازی کردن وقتم رو می‌گیره، نمی‌ذاره به اندازه‌ی کافی درسای سنتورم رو تمرین کنم، در صورتی که یاد گرفتن سنتور برام مهم‌تره.»

اما اگر دلایل دیگری دارید، مثلا اینکه «مامان بابام از این کار بدشون می‌یاد» یا «اگه این کار رو بکنم، دوستان مسخره‌م می‌کنن،» باید خدمت‌تان عرض کنم که با این بهانه‌تراشی‌ها در واقع دارید از انجام کاری که حقیقتا برای‌تان باارزش است، طفره می‌روید. ترسی که توی دل‌تان را خالی می‌کند حرف دوست و آشنا نیست، بلکه از اهمیت دادن به کاری که در فکرش هستید می‌ترسید.

کارهای بزرگ، ذات‌شان این است که منحصر به فرد و نامتعارف هستند. پس برای اینکه کارهای بزرگ انجام دهیم، باید طرز فکری را که عموم مردم قبولش دارند، کنار بزنیم و دقیقا همین خلاف جهت شنا کردن است که آدم‌ها را می‌ترساند.

از اینکه خجالت‌زده شوید فرار نکنید. اینکه احساس کنید خِنگ و بی‌دست و پا هستید، خودش بخشی از مسیر دستیابی به اهداف مهم و معنی‌دار است. هر وقت از تصمیمات مهم زندگی‌تان بیشتر به وحشت افتادید، بدانید که باید برای عملی‌ کردن خواسته‌ی‌تان بیشتر پافشاری کنید.

https://t.me/eudemonia
هر برگ و‌ هر درخت رسولی‌ست از عدم

نوروز مبارک!

@eudemonia