خوب زيستن|بابک عباسی
2.99K subscribers
765 photos
416 videos
36 files
584 links
آموزش ْ پُر کردن ظرف نیست، برافروختن آتش است.

مهر ۱۳۹۶
@BabakAbbaasi
Download Telegram
🧭 قطب‌نمای سفر زندگی شما
📕مجله موفقیت نیمۀ دوم دی ماه 97
🖌نویسنده: مرتضی کشمیری
📌قسمت اول
در شمارۀ قبل ریشه‌های نارضایتی را بررسی کردیم. دیدیم چسبیدن به افکار و واقعیت دانستن آنها به علاوۀ اجتناب از موقعیت‌هایی که در آنها افکار و احساس‌های ناخوشایندی را تجربه می‌کنیم، چطور باعث می‌شود بیشتر اوقات ناراضی باشیم. حالا می‌خواهیم ببینیم چطور می‌توان رضایتمندی را در زندگی افزایش داد.
بعضی از ما برای دوری از افکار و احساس‌های ناخوشایند، منطقۀ امنی پیدا کرده‌ایم و تمایل نداریم پا را از آن فراتر بگذاریم. بعضی دیگر احساس سردرگمی می‌کنیم و نمی‌دانیم چطور رضایتمندی بیشتری را تجربه کنیم. بعضی از ما هم در طول روز سرمان شلوغ است و برای هیچ کاری وقت کافی نداریم، اما شب که می‌شود احساس می‌کنیم کار مفیدی انجام نداده‌ایم و اگر با خودمان صادق باشیم اعتراف می‌کنیم بخش اعظم مشغله‌هایی که برای خودمان ایجاد کرده‌ایم برای آن است که حواس‌مان پرت شود و افکار و احساس‌های دشوار را تجربه نکنیم. بعضی هم می‌دانیم انجام چه کارهایی ما را از صمیم قلب راضی می‌کند، اما از این کارها چنان دور شده‌ایم که حتی فکر کردن به آنها هم وجودمان را به آتش می‌کشد. به این ترتیب زندگی‌مان روز به روز تهی‌تر می‌شود و معنا و سرزندگی‌اش را از دست می‌دهد.
حال تصور کنید می‌خواهیم به سفری برویم که با برداشتن هر قدم احساس رضایتمندی و سرزندگی بیشتری کنیم. ابتدا به یک قطب‌نما یا جهت‌یاب نیاز داریم؛ لازم است بدانیم چه مسیری را در پیش بگیریم و چه قدم‌هایی را برداریم. در رویکرد مبتنی بر پذیرش و پایبندی، به این قطب‌نما که لحظه به لحظه رفتار ما را هدایت می‌کند «ارزش» می‌گویند. ارزش‌ها صفاتی کلی هستند که نشان می‌دهند دوست داریم چه جور انسانی باشیم و در جنبه‌های مختلف زندگی رفتارمان چگونه باشد. ارزش‌ها بایدها و نبایدها یا قوانین و مقررات نیستند و درست یا غلط ندارند. بلکه بیانگر سلیقۀ ما هستند. فرض کنید طعم مورد علاقۀ شما میان بستنی‌ها، طعم زعفرانی است. نمی‌توانیم بگوییم این انتخاب، درست یا غلط است. این طعمی است که به شما احساس خرسندی و سرزندگی می‌دهد. رفتار کردن بر اساس ارزش‌هایی که انتخاب کرده‌ایم به ما احساس سرزندگی و رضایتمندی می‌دهد و تمایل پیدا می‌کنیم روز به روز این رفتار را افزایش دهیم.
📌ادامه دارد
@mindfulliving
🧭 قطب‌نمای سفر زندگی شما
📕مجله موفقیت نیمۀ دوم دی ماه 97
🖌نویسنده: مرتضی کشمیری
📌قسمت دوم
مهم است بین ارزش‌ها و اهداف تمایز قائل شویم. اگر ارزش‌ها را مسیری بدانیم که در سفر به سوی زندگی بامعنا و سرزنده در پیش گرفته‌ایم، اهداف نقاطی هستند که در طول مسیر از آنها عبور می‌کنیم. ما براساس ارزش‌هایمان رفتار می‌کنیم، اما به آنها نمی‌رسیم. کسی که ماجراجویی برایش ارزشمند است، همواره می‌کوشد از روی ماجراجویی رفتار کند. هیج جایی نیست که احساس کند به انتهای ماجراجویی رسیده است؛ بلکه برای او ماجراجویی مسیری بی‌انتها است که همواره می‌تواند قدم‌های بیشتری در آن بردارد. همین فرد ممکن است به عنوان اولین هدف در مسیر ماجراجویی انتخاب کند که آخر هفته را در یکی از مناطق طبیعی اطراف محل زندگی‌اش بگذراند. اهداف بعدی او می‌تواند سفر به نقاط دور افتادۀ ایران، سفر به کشورهای اطراف و سفر به دور دنیا باشد. از آنجایی که ارزش‌ها مسیر هستند با هر قدمی که برمی‌داریم یک قدم به انسانی که می‌خواهیم باشیم نزدیک‌تر می‌شویم و احساس رضایت بیشتری را تجربه می‌کنیم. در حالی که اگر اهداف‌مان را بدون توجه به ارزش‌هایمان تعیین کنیم، ممکن است وقتی به آنها می¬رسیم جذابیت‌شان را از دست بدهند چون نمی‌دانیم این همه تلاش برای چه بوده است. یا پیش رویمان اهداف بهتری را می‌بینیم که هدفی را که به آن رسیده‌ایم کم‌اهمیت جلوه بدهند. مشکل دیگر زندگی با تمرکز بر اهداف، وقتی بروز می‌کند که به آنها نمی‌رسیم. در این صورت دچار سرخوردگی و ناامیدی می‌شویم. اما اگر تمرکز روی مسیر یا همان ارزش‌ها باشد، دیگر دغدغۀ رسیدن نداریم و با هر قدم احساس سرزندگی‌مان بیشتر می‌شود. یک تمرین خوب برای پیدا کردن ارزش‌ها این است که سخنرانی مجلس ترحیم خود را بنویسیم. دوست داریم زندگی‌مان صرف چه چیزهایی شده باشد. این نشان می‌دهد امروز انجام چه رفتارهایی ما را به انسانی که می‌خواهیم باشیم (مهربان، صبور، مردم‌دار، پرتلاش و ...) شبیه‌تر می‌کند. تا نفس می‌کشیم فرصت داریم این چنین رفتار کنیم.
یادمان باشد وقتی تصمیم می‌گیریم بر اساس ارزش‌هایمان زندگی کنیم همۀ درها به رویمان باز نمی‌شود و همۀ مشکلات از پیش رویمان کنار نمی‌روند. باز هم با افکار و احساس‌های دشواری رو به رو خواهیم شد که گرفتار شدن در آنها می‌تواند سد راهمان شود. برای ماندن در مسیر، نیاز به یادگرفتن و تمرین مهارت‌هایی داریم که ظرفیت تجربه کردن چنین افکار و احساس‌هایی در ما بیشتر شود. در شماره‌های بعدی به این مهارت‌ها خواهیم پرداخت.
@mindfulliving
«زندگی با تعداد نَفَس‌هایی که می‌کِشیم سنجیده نمی‌شود، با لحظاتی که نَفَس‌مان را حبس می‌کند سنجیده می‌شود.»
مآیآ آنجِلُو شاعر امریکایی

انتشارات آنگاه
@angahbooks
Forwarded from سیاهمشق
اگر مثل من، ستون فقرات شخصیت‌تان را با "انتقاد" قالب‌ریزی کرده‌اند، می‌توانید، می‌توانیم، قبل از هر انتقادی از خودمان بپرسیم چرا داریم ایراد می‌گیریم؟
پاسخ صادقانه به این پرسش بگمانم می‌تواند منشأ اتفاقات خوبی باشد.

@mashghesiah
عطا:
«تفاوت «هیچ کاری نکردن» و «یک کار خیلی کوچک را یک سال هر روز تکرارکردن» به زبان ریاضی.»

https://pbs.twimg.com/media/D00e9GMWwAYUDuR.jpg
چیزی به اسم روشن‌شدگی، چیزی به اسم رستگاری وجود ندارد.(شاید روشن‌شدگی و رستگاری فهم همین نکته باشد؛ شاید)

@eudemonia
دوست من اگر مدت‌هاست با افکار، احساسات یا خاطرات دردناکی درگیری
اگر تلاش کرده‌ای آنها را نادیده بگیری یا انکارشان کنی
اگر تلاش کرده‌ای با دارو یا یا مراقبه از دست آنها خلاص شوی
همه کاری کرده‌ای
جز آن که:
در حضور ایشان، هیچ کاری انجام ندهی
و از این عدم تقلا هیچ انتظاری نداشته باشی

#بهوشیاری
#پذیرش
#ذهن_خردمند
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
سمیرا رستگارپور (ناشر کتاب):
«ویژگی‌ مهم این چهار کتاب، دوستی بچه‌ها با ترس‌هاشونه. دیگه نمی‌گیم تاریکی که ترس نداره، مهد که ترس نداره، آدما که ترس‌ ندارن، اون چیزایی که خیال می‌کنیشون ترس ندارن. میگیم آره تاریکی وجود داره، چه‌جوری باهاش دوست شیم. چه‌جوری ازش نترسیم.»

#پذیرش #تمایل
@eudemonia
از جمله چیزهایی که ممکن است نگرش آدمی را به زندگی (و مرگ) عوض کند چیزی است که فیلسوفان اگزیستانس آن را «تجربه‌های مرزی» نامیده‌اند: از دست دادن یک عزیز، جدایی، شکست، طرد شدن، بیماریِ روبه‌مرگ،
...بیماریِ رو به مرگ.

یکی از دوستانم که از همراهان کانال «خوب زیستن» است، روایتی را از مواجهه‌اش با بیماریِ رو به مرگ برای ما نوشته است که در دو پست بعد می‌آورم:
https://t.me/eudemonia
گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر جهت می‌دهد. تو جهت خودت را تغییر می‌دهی اما طوفان دنبالت می‌کند. تو باز می‌گردی اما طوفان با تو میزان می‌شود. این بازی مدام تکرار می‌شود. مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده‌دم. چرا؟

چون این طوفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این طوفان در درون توست! بنابراین تنها کاری که می‌توانی بکنی تن دادن به آن است، یک راست قدم گذاشتن درون طوفان، بستن چشمها، گذاشتن چیزی در گوش‌ها که شن در آن نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمت و سویی، و نه حتی مفهوم زمان ...و طوفان که فرو نشست، یادت نمی‌آید چه به سرت آمد و چطور زنده مانده‌ای. حتی مطمئن نخواهی شد که طوفان واقعاً به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است: «از طوفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی. معنی طوفان همین است»
تجربۀ من در مواجهه با سرطان چنین تجربه‌ای بود. جدال‌های درونی برای پذیرش آن، حس کردن سایۀ سنگین مرگ بر سرم و کارهای نکرده و امیدهای برباده‌رفته. اولین مواجهه ترس بود و اشک. چرا که همه می‌دانند سرطان یعنی چی و همین باعث هول و هراس می‌شود. این‌که تقریباً نیمی از مبتلایان به سرطان جان خود را از دست می‌دهند. اما من می‌دانستم که نیمی از آنان به سبب مهلک بودن سرطان جان ندادند، بلکه از وحشت و ترس نام آن یا عوارض و مشکلات درمان، قالب تهی کرده‌اند. بنابراین تصمیم گرفتم، با در نظر گرفتن احتمال مرگ، که در واقع برای همه هست و شاید برای من بیشتر، به آن فکر نکنم و بیماری را با همهٔ جوانب آن در آغوش بگیرم. در طوفان قدم گذاشتم و تمام مصائب آن را پذیرا شدم. کسی که تجربۀ چنین طوفانی را داشته باشد، خواهد دانست که به هیچ وجه تحمل سختی‌ها و تغییراتی که در جسم و روان اتفاق می‌افتد آسان نیست. سختی این بیماری فقط مربوط به ناملایمات جسمی نیست، بلکه به واقع روح و روان با آن درگیر می‌شود، چرا که این هیولا معلوم نیست از کجا آمده که راهش را سد کنی و معلوم نیست به کجا می رود. حتی اگر قبل از این بیماری خود را صاحب قدرت فیل می‌دیدی، حالا حس می‌کنی که کمتر از پشه هستی و توانایی هیچ کاری نداری و قدرت دفاع به شدت از تو سلب شده است.
باری، طوفان بالاخره فرونشست اما دانستم که این آخرینش نیست. از دور دست‌ها، همچنان می‌توان تلاطمی را دید که به طوفان قبلی مربوط است و می‌توان طوفان بعدی را نیز در ذهن مجسم کرد. اما حال در این فرصت بسیار کوتاه و محدود چه می‌توان کرد. چه بسیار چیزها که باعث خشم، ناراحتی، غم و افسردگی می‌شدند، اما با آمدن این طوفان اهمیت خود را از دست دادند و چه چیزهایی از زندگی روزمره که هیچ توجهی به آنها نمی‌شد و حال اهمیت پیدا می‌کنند. آنچه مهم است این است که پس از طوفان اگر زنده بیرون آمدی دیگر آدم قبلی نخواهی بود.
ادامه👇🏼
@eudemonia
ادامه👇🏼
اگر حس کنی که فرصتی دوباره برای زندگی به تو داده شده، همانند کسی خواهی بود که از برزخ برگشته است، دوست داری به همه بگویی که چقدر تابش خورشید صبحگاهی و شعاع نور سرخ در افق، چقدر آبی دریا، چقدر لطافت گلهای بهاری، زردی برگهای پاییزی و سفیدی برف زمستانی زیبا است، چقدر طعم غذایی که از گلو پایین برود خوب است و چند ساعت خواب چه لذتی دارد و توانایی انجام کارها و ایستادن و قدم برداشتن عادی چه موهبتی است، و با درک اینها می‌فهمی که دنیا با همه نقص‌ها و کم و کاستی‌ها همچنان زیباست. زیباست چون تو فرصت دوباره‌ای داری که به هر میزان که می‌توانی، یاد بگیری، بفهمی، محبت کنی و تجربه کنی ولی از همه مهمتر خودِ خودِ خودت باشی. وجودت، جسمت، روحت را دریابی و خویشتن یار خود باشی. ارزش وقت را بهتر از قبل درک می‌کنی و لذت‌ها بیشتر در عمق جانت رخنه می‌کند. برای رهیدن از تجربۀ گذشته و هول آینده، سعی می‌کنی زمان حال را بهتر دریابی و همین ذهنت را از شلوغی و آشفتگی خالی می‌کند. از آدم‌های سمی و منفی بیشتر پرهیز می‌کنی و از موقعیت‌های نادلخواه، چرا که زندگی و وجود تو بیش از اینها ارزشمند است. چرا که این زندگی توست نه هیچ کس دیگر. همین‌ها باعث می‌شود که به طرز عجیبی آمادۀ اقدام‌های بزرگ و مهم شوی، نه مثل قماربازی که آخرین کارت شانس خود را در دست دارد، بلکه مانند انسان فقیر و بی‌چیزی که پس از صبر و تحمل زیاد در میانۀ عمر ناگهان میراثی بزرگ و ارزشمند به دستش رسیده است... با خودت می‌گویی هیچ چیز تصادفی نیست... و به‌طرز عجیبی همانند کسی که تا ابد فرصت دارد، برای خودت برنامه می‌ریزی، کارهایی که دوست داشتی انجام بدهی و نکردی، جاهایی که نرفتی، کتابهایی که نخواندی و چیزهای مهمی که هنوز دربارۀ آنها نمی‌دانی.. و به اینها می‌گویند «فراغت»، که به تعبیر آرش نراقی، به معنی شل کردن پنجه‌های ساعت بیرونی بر گلوگاه زندگی است. در اینجاست که زمان درونی خود را باز‌می‌یابی و وقت خود را ارزش می‌نهی و به تعبیر عرفا «تو را وقت خوش می‌شود»، چرا که «طعم شیرین وقت را چشیده‌ای». پس در همۀ اینها این تو هستی که اهمیت داری، نه علاقه، تنفر، نگاه و میل و توجه دیگران. و جالب است که عجله هم نداری چون قرار نیست به چیز عجیب و خاصی برسی، زندگی همین الان هم به اندازۀ کافی لذت‌بخش و هیجان‌انگیز است....پس دست از شکایت برمی داری..
این تجربیات به هیچ وجه به این معنا نیست که اکنون آدم کامل‌تری شده‌ام یا چشم بصیرتی نسبت به امور پیرامون پیدا کرده و واقعیات برزخی آنها را می‌بینم. نه، من همان آدم سابق هستم و شاید از دید دیگران هیچ فرقی نکرده باشم. همه چیز عادیِ عادی است و من هستم و همان صفات کم و بیش خوب و بدم، با این تفاوت که نگاهم به خودم تغییر کرده است. من ضمن پذیرش خودِ فعلی‌ام، سعی دارم وجود شخصی و مهارت نیمه‌کارۀ خودم را ارتقا بدهم و تکمیل کنم. قرار نیست انسان خیلی خاصی بشوم اما به قول نویسندۀ کتاب«چهار میثاق»، اگر بیشترین تلاشم را کنم، هر چه بشود، ارزشمند است.

@eudemonia
Forwarded from سیاهمشق
به گمانم قرار نیست همه را ببخشیم.
تا اگر نبخشیدیم، یا نتوانستیم ببخشیم، یا اصلا نخواستیم که ببخشیم، احساس گناه را هم به خیل احساسات ناخوشایند اضافه کنیم.

@mashghesiah
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اهداف چه تفاوتی با ارزش‌ها دارند؟ راس هریس

#اکت، #راس_هریس، #ارزش‌ها، #اهداف

مترجم: حسین محمدی‌زاده

(ترجمهٔ این انیمیشن به پیشنهاد کانال «خوب زیستن» و برای نشر اختصاصی در این کانال انجام گرفته است)
@eudemonia
تغيير هرگز دردناك نيست. تنها مقاومت نسبت به تغيير دردناك است.
@forgivenesstherapyiran
در اولین شمارهٔ نشریۀ «رود»، نشریه‌ای که مختص معرفی کتاب است، یادداشتی در معرفی کتاب «هنر ظریف بی‌خیالی» نوشته‌ام که اینجا در دو بخش بازنشر می‌کنم:
هنری بهتر از این؟(بخش اول)
چند جمله دربارۀ «هنر ظریف بی‌خیالی»
#بابک_عباسی

▪️هنر ظریف بی‌خیالی، همان‌گونه که در عنوان فرعیِ کتاب آمده است، رویکردی نامتعارف به موضوع خوب زیستن دارد. در این یادداشتِ کوتاه می‌کوشم یکی از وجوه این نامتعارف بودن را توضیح بدهم.

▪️قبل از هر چیز، شاید مرور عناوین ۹ فصل‌ کتاب تا حدی گویای حال و هوای نامتعارف کتاب باشد: فصل۱: تلاش نکنید، فصل۲: شادکامی خودش یک مشکل است، فصل۳: شما خاص نیستید، فصل۴: ارزش رنج، فصل ۵: شما دائماً دارید انتخاب می‌کنید، فصل۶: دربارۀ همه چیز اشتباه می‌کنید(من هم همین‌طور)، فصل۷: راه پیشرفت از شکست می‌گذرد، فصل۸: اهمیت «نه» گفتن، فصل۹: ... و بعد می‌میرید.‌

▪️مارک منسون، نویسندۀ جوان کتاب که خودش زندگی پُرفرازوفرودی داشته، می‌کوشد تلقی‌های رایج از خوشبختی، موفقیت، مثبت‌اندیشی و زندگی خوب را زیر سؤال ببرد: «فرهنگ ما امروزه به‌نحوی وسواس‌گونه بر انتظارات مثبت غیرواقع‌بینانه تأکید دارد: خوشحال‌تر باش، سالم‌تر باش، بهترین باش، بهتر از دیگران. باهوش‌تر، سریع‌تر، پولدارتر، جذاب‌تر، محبوب‌تر، مؤثرتر، حسادت‌انگیزتر، ستایش‌انگیزتر..»(ص3-4). او خصوصاً به کتاب‌های موسوم به خودیاری حمله می‌کند و معتقد است تمرکز بر مثبت‌اندیشی و شادی و چیزهای خوب، و از آن سو ترس و اجتناب از شکست و آنچه منفی است، ما را گرفتار «چرخۀ بازخورد جهنمی» می‌کند: اجتناب از احساسات منفی مانند ترس و اضطراب ما را بیشتر دچار ترس و اضطراب می‌کند. به این معنا که در مواجهه با دشواری، که در سرشت زندگی است، مضطرب می‌شویم و چون اضطراب را چیز بدی می‌دانیم از خودِ این مضطرب شدن‌مان هم مضطرب می‌شویم و باز اضطراب‌مان بالا می‌رود و به این نحو اضطراب، مدام خودش را تغلیظ می‌کند تا آنجا که به حملۀ هراس (panic attack) منجر شود. همین چرخه و فرایند دوری در مورد بقیۀ احساسات منفی قابل تکرار است. زندگی خواه ناخواه با چیزهای منفی همراه است و اگر بنای ما بر اجتناب از دشواری‌ها باشد نهایتاً از خودِ زندگی اجتناب خواهیم کرد. به نظر او راه بیرون آمدن از این چرخۀ جهنمی بی‌خیالی است. چگونه؟ با پذیرش تجربه‌های منفی. و به این ترتیب نویسنده به یک دستورالعمل نامتعارف می‌رسد: میل به تجربه‌های مثبتِ بیشتر، خودش تجربه‌ای منفی است. و به نحوی متناقض‌نما، پذیرش تجربه‌ای منفی خودش تجربه‌ای مثبت است. این همان چیزی است که آلن واتس، از مفسران آیین ذن، آن را «قانون نتیجۀ عکس»(The Backwards Law) نامیده است. جستجوی عامدانۀ احوال خوب به احوال بد منجر خواهد شد. اگر هدف‌مان رسیدن به شادکامی باشد، ناشاد خواهیم شد. زیرا اساساً شادی نمی‌تواند هدف باشد. شادی محصول جانبی مواجهه و سروکله زدن با مشکلات است. به گفتۀ مَنسون، بی‌خیالی هم در جهت عکس عمل می‌کند: گشوده بودن در برابر شکنندگی و نقاط ضعف‌تان، به‌نحوی متناقض‌نما شما را بااعتمادبه‌نفس‌تر و کاریزماتیک‌تر خواهد کرد(البته باز به شرط آنکه هدفتان این چیزها نباشد وگرنه نتیجۀ عکس خواهید گرفت!).
@eudemonia

https://t.me/kargadanpub/707
هنری بهتر از این؟ (بخش دوم)
چند جمله دربارۀ «هنر ظریف بی‌خیالی»
#بابک_عباسی

▪️اما آیا بی‌خیالی ممکن است؟ جواب منفی است! زیرا ما خواه‌ناخواه همواره به چیزهایی اهمیت می‌دهیم. فقط اشکال کار ما اینجاست که به چیزهای زیادی اهمیت می‌دهیم و همین است که کام ما را تلخ می‌کند. «کلید رسیدن به زندگی خوب نه در اهمیت دادن به چیزهای بیشتر بلکه در اهمیت دادن به چیزهای کمتر است، اهمیت دادن به آنچه حقیقی، در دسترس و مهم باشد».(ص5)

▪️شاید ظریف بودن هنر بی‌خیالی در همین باشد که نمی‌توان به‌طور کلی بی‌خیال بود. اما می‌توانیم مهمترین چیزهای زندگی‌مان، ارزش‌های بنیادی شخصی‌مان، را معین کنیم، دغدغۀ آن‌ها را -به شکل سالم- داشته باشیم و بقیه را بی‌خیال شویم.

▪️به گفتۀ منسون، ایدۀ بی‌خیالی راه ساده‌ای است برای جهت‌دهی مجدد به انتظارت‌مان در زندگی و انتخاب اینکه چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. پروراندن این توانایی منجر به حالتی از «روشن‌بینی عمل‌گرایانه» خواهد شد که حاصل کنار آمدن با رنج‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی است. «این‌که فارغ از هر کاری که انجام می‌دهیم، زندگی پر از شکست، فقدان، پشیمانی، و مرگ خواهد بود. زیرا روزی که با همۀ مزخرفاتی که زندگی به سوی شما پرت می‌کند کنار آمدید(و مطمئن باشید مزخرفات زیادی به سمت شما پرت خواهد کرد، به حرفم اعتماد کنید) هرچند به معنای ملایم، از لحاظ روحی شکست‌ناپذیر خواهید بود. آخر، تنها راه غلبه بر درد این است که اول یاد بگیریم چگونه آن را تحمل کنیم»(ص21)

▪️اما نامتعارف بودن کتاب جنبۀ دیگری هم دارد. نویسنده تلاش نکرده است از خود تصویری پاک و منزه ارائه کند یا در مقام دانای کل به نصیحت بپردازد. موضع نویسنده در این کتاب، انتقال تجربیاتش است؛ تجربیاتی که چشم‌هایش را به واقعیت گشود و دست‌مایهٔ نگارش این کتاب قرار گرفت، تجربیاتی که آمیخته به مشکلاتی است که در زندگی با آن‌ها مواجه شد. بعضی‌های‌شان را حل کرد و بعضی‌ دیگر همچنان ادامه دارند و هر چه می‌گذرد مشکلات جدیدی به وجود می‌آیند که باید حل شوند. شادکامی در نظر او، حل کردن مشکلات و جایگزین کردن‌شان با مشکلاتی بهتر است. لحن و بیان نویسنده هم خیلی خودمانی است و در بعضی موارد صریح و بی‌پرواست و همین باعث می‌شود این برداشت برای خواننده ایجاد نشود که مخاطب یک معلم اخلاق است که دارد از خوب زیستن حرف می‌زند.

▪️شاید بد نباشد این یادداشت را با معرفی خود منسون از کتابش تمام کنیم: « این کتاب به کم کردن مشکلات یا درد و رنج‌هایتان اهمیتی نمی‌دهد و به همین دلیل است که خواهید دید در گفتارش صادق است. این کتاب‌ْ راهنمای رسیدن به بزرگی و عظمت نیست، و نمی‌تواند باشد زیرا بزرگی تنها یک توهمِ ساختۀ ذهن ماست... به جای آن، این کتاب تلاش می‌کند رنج‌های شما را به ابزار، آسیب‌های روحی‌تان را به قدرت، و مشکلات‌تان را به مشکلاتی کمی بهتر تبدیل کند. این یک پیشرفت واقعی است. به آن به چشم راهنمای «چگونه رنج بکشیم» یا «چگونه بهتر رنج بکشیم» نگاه کنید. این‌که چگونه رنج بردن‌مان همراه با معنا و شفقت و تواضع بیش‌تری باشد. این کتاب دربارۀ سبک‌تر قدم برداشتن در عین تحمل باری سنگین بر دوش‌مان است، کنار آمدن با بزرگترین ترس‌های‌مان و خندیدن به اشک‌های‌مان در حین گریه کردن. این کتاب به شما یاد نمی‌دهد چگونه به دست بیاورید یا برنده شوید بلکه یاد می‌دهد چگونه ببازید و رها کنید. به شما یاد می‌دهد چگونه چشمان‌تان را ببندید و مطمئن باشید که می‌توانید به زمین بیفتید و همچنان حال‌تان خوب باشد». (ص21)

منبع: دوماهنامهٔ رود(نشریهٔ تخصصی معرفی و نقد کتاب)، شمارهٔ اول، نوروز ۹۸

@eudemonia

https://t.me/kargadanpub/707
در آستانۀ سال نو از بعضی دوستانم می‌شنوم که مشغول برنامه‌ریزی برای سال جدید هستند.
بد نیست بعضی از تکنیک‌ها و مشکلات این گونه برنامه‌ریزی‌ها را با هم مرور کنیم:

چرا تصمیمات سال نو، معمولا عملی نمیشن؟

کمتر از ۱۰ درصد از تصمیماتی که افراد برای سال جدید میگیرن، عملی میشن. راهکارهای علمی رفع این مشکل رو در دو مقوله بررسی می‌کنیم؛ یکی عادات و دیگری «داستان شخصی»


مردم فکر میکنن که تغییر عادات کار خیلی سختیه ولی اگر از طریق علمی پیش بریم، واقعا اینطور نیست. ما در زندگی روزمره صدها عادت داریم که حتی خیلیاشون رو یادمون نمیاد کِی ایجاد شدن. عادات، پاسخ‌های رفتاری شرطی‌شده‌ی ما هستن که برای ایجاد یا تغییرشون، در هر صورت باید عادات جدیدی ایجاد کنیم. و این کار سه اصل داره:

۱. باید از گام‌های کوچیک شروع کنیم.
اینکه "از این به بعد بیشتر ورزش میکنم" یا "سالم‌تر غذا میخورم" زیادی بزرگه. به جاش میتونیم بگیم از این به بعد به جای آسانسور از پله استفاده میکنم یا توی آبمیوه‌م کلم هم اضافه میکنم.

۲. عادات جدید رو به عادات موجود اضافه کنیم.
مثلا الان هم هفته‌ای چند بار ورزش میرفتی، از این به بعد تصمیم میگیری 10 دقیقه "بیشتر" ورزش کنی یا هر روز صبح اولین کار به آشپزخونه میرفتی، حالا تصمیم میگیری آماده کردن آب سبزیجات رو هم بهش "اضافه" کنی.

۳. برای شروع و حداقل هفته‌ی اول، تا جایی که ممکنه گام‌های اولیه رو ساده در نظر بگیریم.
برای اینکه یک پاسخ شرطی (عادت) ایجاد بشه، نیاز به حداقل ۳ تا ۷ روز تکرار داره. در آغاز فقط مهم اینه که این مرحله حتما انجام بشه. برای یادآوری میتونیم از کاغذهای چسبون و یادداشت نویسی برای خودمون استفاده کنیم.

اما بخش «داستان شخصی» برای ایجاد تغییرات بزرگ و بلندمدت شاید مهم‌تر باشه.
داستان شخصی تعریفی هست که از اینکه من چه آدمی هستم و چه چیزهایی برام مهمه، در ذهن داریم. ما بیشتر تصمیماتمون رو به طور ناخودآگاه، طوری میگیریم که با اون داستان شخصی که در پس ِ ذهنمون هست منطبق باشه. برای ویرایش این داستان، دو گام رو باید انجام بدیم:

۱. داستان موجود رو به طور واقع‌بینانه بنویسیم و به طور خاص توجه کنیم که کدوم قسمتاش با اهدافی که برای سال جدید میخوایم مشخص کنیم تضاد دارن. مثلا صادقانه بنویسیم که در شرایط پرتنش در خونه و محل کار، زیادی مضطرب میشم.

۲. داستان مطلوبمون رو بنویسیم. داستان وقتی رو بنویسیم که برای زندگی و سلامتی و زمانمون ارزش قائلیم.

این مراحل اونقدر ساده هستن که بعید به نظرمون میاد که واقعا چنان تاثیر عمیق و موثری داشته باشن، ولی تحقیقات نشون دادن که حتی فقط یک بار انجام این مراحلِ ویرایش داستان شخصی میتونه تمام تغییرات مورد نظرمون رو به همراه داشته باشه.

نویسنده:
Dr. Susan Weinschenk
روانشناس، دانشمند علوم رفتاری، نویسنده، استاد دانشگاه ویسکانسین

@eudemonia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قول و قرارهای سال جدید...

(موسیقی موومان دوم از سمفونی شماره ۷ بتهوون است)

@eudemonia
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه،
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
(شاملو)

@eudemonia
Forwarded from سادگی و آهستگی (saint sloth massoud)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشنی کوتاه و تامل برانگیز درباره‌ی...
سادگی و آهستگی
@rayeganbakhsh