سُرمـه.
45 subscribers
9 photos
6 videos
نـاگفته‌ها؛
Download Telegram
به مناسبت جمعه‌های خونین🩸
هر فردی به نوعی سرگرمی نیاز دارد، ظاهراً برای رهایی از استرس؛ اما شما به خوبی درک می‌کنید که در واقعیت مردم فقط سعی می‌کنند زنده بمانند و دیوانه نشوند.

نود و نه فرانک _فردریک بیگ‌بدر
روزها رفتند و من دیگر، خود نمی‌دانم کدامینم
آن منِ سر سختِ مغرورم؟ یا منِ مغلوبِ دیرینم؟


" فروغ فرخزاد
چه میکنم؟
موسیقی گوش می‌دهم، کتاب می‌خوانم، کیک می‌پزم، چای دم می‌کنم، می‌نويسم، پوست لبم را عمیق می‌کَنم، پاهایم را یک ضرب و تند تند تکان می‌دهم، ساعت های طولانی می‌خوابم، مدت‌ها به نقطه‌ی نامشخص خیره می‌شوم، زمان زیادی سکوت می‌کنم و تکان نمی‌خورم؛ و غمگینم، غمگینم، غمگینم .
Forwarded from سُرمـه. (ستـآ...)
دزدکی سراغ کتاب هایم رفته بود تا مرا از طریق جملاتی که زیرشان خط کشیده بودم بشناسد.
به غمِ کسی اسیرم که زِ من خبر ندارد

عجب از محبتِ من که در او اثر ندارد

غلط است اینکه گوید به دلی رَه است دل را

دلِ من ز غصه خون شد،دلِ او خبر ندارد!
دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدمها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا،

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،او به من می خندد.

نقش هایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،روز آمد و با پنبه زدود.

دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی،دستها، پاها در قیر شب است.
کوته فکر نباشیم!
[تابستانِ طاقت‌فرسا]
دانی که چنگ و عود چه تَقریر می‌کنند؟

پنهان خورید باده که تَعزیر می‌کنند

ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق می‌بَرند

عیبِ جوان و سرزنشِ پیر می‌کنند

جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اِکسیر می‌کنند

گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تَقریر می‌کنند

ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب

تا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویشِ وقتِ پیرِ مغان می‌دهند باز

این سالِکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد مُلکِ دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فِی‌الجُمله اعتماد مکُن بر ثباتِ دهر

کـ‌این کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
چون است حال بستان؟ ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد، فریاد بی‌قراری

ای گنجِ نوش‌دارو، بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و مارا مجروح می‌گذاری!

یا خلوتی برآور، یا برقعی فروهِل
ورنه به شکل شیرین، شور از جهان برآری

هرساعت از لطیفی، رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید، باران نوبهاری

عودست زیر دامن؟ یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان؟ بنمای تا چه داری!

گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت، گاهی کمان ابرو
این می‌کَشَد به زورم، وآن می‌کُشَد به زاری

عمری دگر بباید بعد از فراق مارا
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

هر درد را که بینی، درمان و چاره‌ای هست
درمانِ درد سعدی، با دوست سازگاری

گنجِ نوش‌دارو/سعدی
درونم را کسی نمی شناسد.
نمیدانم چرا اغلب خیال میکنند من انسان پر تحملی‌ام.هستم اما نه آنقدری که دیگران فکر میکنند. با صلابت به نظر میرسم اما درونم را کسی نمیشناسد. لابد این طور دیده میشوم. شاید خودم را بد معرفی کرده‌ام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره می‌کند. بارها تاب و توانم را سنجیده‌ام خرابم، ناپایدار و شکننده‌ام اما آخر هر ماجرا وقیحانه زنده‌ام و دوام آورده‌ام. بی آن که بفهمم چطور دوستانم تحسین میکنند، نمیدانم از چه میگویند. گاهی لذت میبرم، پنهان نمیکنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش هم میشوم دستشان درد نکند اما آنها خبر ندارند که درونم آشوب است. میخواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدمها نمیدانند که تا کجاها بی خبرند. حس میکنم کسی مرا نمیشناسد این نکته منشأ ناراحتی‌هایم بود. اما سن وسالم که بالاتر آمد درک کردم که زندگی همین است، هیچکس دیگری را نمیفهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کرده ایم ؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگتر میشوم بیشتر درک میکنم که موجودِ مهمی.. بگذریم!
خدایا کفر نمی گویم؛ پریشانم مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیرایی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه بازآیی زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟
خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیراندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمری بینی و اعصابت برای سکه  این سو و آن سو در روان باشد؛ زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می‌شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت، خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می‌دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان و از احساس سرشار است!
این روزا جز تناقض چیزی در چنته ندارم
Forwarded from . هر چیز .
سخن مستانه می‌گویم
ولی هوشیار می‌گردم
“می‌توانم درباره خودم، رنج ها و آدم‌ها، جستجوها و همه‌ی دویدنها و رسیدنها و نرسیدنهایی که داشتم یک بیست و چهار ساعت تمام بدون وقفه و استراحت حرف بزنم،حرف بزنم بدون آنکه حتی به ختم کلام نزدیک شوم؛ اما اگر بخواهم زمان را محفوظ بدارم و در عین حال صریح هم باشم، تنها همین را خواهم گفت که: خسته‌ام.
اگر کسی چراغ را خاموش کند برای همیشه می‌خوابم.”
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد