Forwarded from |•🌸 عاشقونگی 🌸•|
می روی که خوشبخت شوی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده...
مانده
برای اوج گرفتنش
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه!
#محسن_حسینخانی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده...
مانده
برای اوج گرفتنش
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه!
#محسن_حسینخانی
#پارت_نه
کیارش بعد از تقریبا نیم ساعت جلوی یک شرکت ماشین رو نگهداشت
سردرد شرکت و خوندم... [شرکت ساختمان سازی ایران سازه]
لبخند زدم:-مرسی کیارش
متقابلا لبخندی به صورتم پاشید و گفت:-خواهش میکنم عزیزم هروقت کارت تموم شد بهم زنگ بزن بیام دنبالت
چشمامو بازو بسته کردم و گفتم:-باشه چشم...خداحافظ
با لبخند گفت:-مواظب خودت باش عزیزم به امیددیدار.
هیچ وقت بهم نمیگفت خداحافظ.
یک چشمک ریز بهش زدم و به سمت شرکت رفتم،یک ورودی باریک که پله میخورد میرفت بالا و بغل پله ها آسانسور داشت و کنار آسانسور باز دوتا پله به پایین میخورد و پارکینگ بود...
از بنر مشکی رنگی که کنار آسانسور زده بودند متوجه شدم شرکت طبقه ی چهارم قرار داره
سوار آسانسور شدم و دکمهے چهار رو فشار دادم،در آسانسور بسته شد و موزیک ملایمی گوشم را نوازش کرد.
طبقهے چهارم...با صدای خانم آسانسور دار که بهم میگفت رسیدم طبقهے چهارم به خودم اومدم و از آسانسور پیاده شدم.
یک درب قهوهاے رنگ شیک جلوم بود،زنگ و زدم که طولی نکشید یک پیرمرد کلاه دار در را باز کرد
لبخند زدم و گفتم:-سلام پدر جان من برای استخدام اومدم
-سلام دخترم بفرما تو خوش آمدی
با گفتنِ:ممنون وارد شرکت شدم
سمت چپ آشپزخانه بود که پیرمرد رفت آنجا و روبرو سرویس بهداشتی که از آرم رویش فهمیدم و سمت راست یک میز که خالی بود و دوتا اتاق که یکی روبرویم بود و دیگری سمت چپ.
به سمت میز که قطعا میز منشی بود رفتم،چند مین بعد یک خانم جوان با چهرهاے معمولی بدون هیچ آرایشی از اتاق روبروی میزش بیرون آمد و با دیدنِ من با لبخند گفت:-سلام خانم بفرمائید؟
متقابلا لبخند زدم و گفتم:-سلام من سوگند آرادمنش هستم برای استخدام مزاحم شدم.
در حالی که مینشست روی صندلیِ چرخدارش گفت:-اوه بله عزیزم خوش آمدی صبر کن به رئیس اطلاع بدم برین تو اتاق.
با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم و او تلفن را برداشت تا رئیس را از حضور من مطلع سازد.
کیارش بعد از تقریبا نیم ساعت جلوی یک شرکت ماشین رو نگهداشت
سردرد شرکت و خوندم... [شرکت ساختمان سازی ایران سازه]
لبخند زدم:-مرسی کیارش
متقابلا لبخندی به صورتم پاشید و گفت:-خواهش میکنم عزیزم هروقت کارت تموم شد بهم زنگ بزن بیام دنبالت
چشمامو بازو بسته کردم و گفتم:-باشه چشم...خداحافظ
با لبخند گفت:-مواظب خودت باش عزیزم به امیددیدار.
هیچ وقت بهم نمیگفت خداحافظ.
یک چشمک ریز بهش زدم و به سمت شرکت رفتم،یک ورودی باریک که پله میخورد میرفت بالا و بغل پله ها آسانسور داشت و کنار آسانسور باز دوتا پله به پایین میخورد و پارکینگ بود...
از بنر مشکی رنگی که کنار آسانسور زده بودند متوجه شدم شرکت طبقه ی چهارم قرار داره
سوار آسانسور شدم و دکمهے چهار رو فشار دادم،در آسانسور بسته شد و موزیک ملایمی گوشم را نوازش کرد.
طبقهے چهارم...با صدای خانم آسانسور دار که بهم میگفت رسیدم طبقهے چهارم به خودم اومدم و از آسانسور پیاده شدم.
یک درب قهوهاے رنگ شیک جلوم بود،زنگ و زدم که طولی نکشید یک پیرمرد کلاه دار در را باز کرد
لبخند زدم و گفتم:-سلام پدر جان من برای استخدام اومدم
-سلام دخترم بفرما تو خوش آمدی
با گفتنِ:ممنون وارد شرکت شدم
سمت چپ آشپزخانه بود که پیرمرد رفت آنجا و روبرو سرویس بهداشتی که از آرم رویش فهمیدم و سمت راست یک میز که خالی بود و دوتا اتاق که یکی روبرویم بود و دیگری سمت چپ.
به سمت میز که قطعا میز منشی بود رفتم،چند مین بعد یک خانم جوان با چهرهاے معمولی بدون هیچ آرایشی از اتاق روبروی میزش بیرون آمد و با دیدنِ من با لبخند گفت:-سلام خانم بفرمائید؟
متقابلا لبخند زدم و گفتم:-سلام من سوگند آرادمنش هستم برای استخدام مزاحم شدم.
در حالی که مینشست روی صندلیِ چرخدارش گفت:-اوه بله عزیزم خوش آمدی صبر کن به رئیس اطلاع بدم برین تو اتاق.
با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم و او تلفن را برداشت تا رئیس را از حضور من مطلع سازد.
Forwarded from |•🌸 عاشقونگی 🌸•|
آدم ها نیـاز دارند
لااقل به یک نفر
یک نفر که همه جوره بلدشان باشد،
کسی که اگر در مسیرِ دشوارِ زندگی خسته شدی
صندلیت باشد!
کسی که تمام عیار هوایت را داشته باشد
و با هربار دیدنش دلت پر از زندگی شود؛
که مثلِ نورِ خورشید
به زندگی تاریک و پر از خستگیت بتابد
آدم ها نیاز دارند
به فردی که مثالِ کوهی استوار باشد
که با خیالِ راحت به او تکیه کنند
و بابتِ حضورِ او،
فردایشان را دوست داشته باشند...
آدم ها به تکیــه کــردن نیـــاز دارند
اگـــر تکیه گاهشان نمیشوید
لطفــی کنید و در زندگیشان نقش پرتگاه را هم بازی نکنید!
لااقل به یک نفر
یک نفر که همه جوره بلدشان باشد،
کسی که اگر در مسیرِ دشوارِ زندگی خسته شدی
صندلیت باشد!
کسی که تمام عیار هوایت را داشته باشد
و با هربار دیدنش دلت پر از زندگی شود؛
که مثلِ نورِ خورشید
به زندگی تاریک و پر از خستگیت بتابد
آدم ها نیاز دارند
به فردی که مثالِ کوهی استوار باشد
که با خیالِ راحت به او تکیه کنند
و بابتِ حضورِ او،
فردایشان را دوست داشته باشند...
آدم ها به تکیــه کــردن نیـــاز دارند
اگـــر تکیه گاهشان نمیشوید
لطفــی کنید و در زندگیشان نقش پرتگاه را هم بازی نکنید!
#پارت_ده
منشی تلفن رو قطع کرد و برگشت سمت من و با خوشرویی گفت:-بفرما تو عزیزم
با لبخند تشکری کردم و به سمت اتاق قدم برداشتم
در اتاق رو به صدا درآوردم و بعد از شنیدنِ بفرمائید از طرف جناب رئیس وارد اتاق شدم.
یک اتاق قهوه اے رنگ با طرحهای کرم و بسیار شیک یک آقای آراسته و شیک پشت صندلی نشسته بود...چهرهے آرامی داشت و حلقه ے برق زده رو دستش نشان تاهل داشتنش بود.
-سلام
جوابم را به آرامی داد-سلام خانوم بفرمائید؟
-من برای استخدام مزاحم شدم دیروز زنگ زدین که طرح هام قبول شده.
با دستش به مبل قهوهاے رنگ اشاره کرد و گفت:-بله لطفا بنشینید.
جایی که گفته بود نشستم و او بعد از سفارش چایی مقابلم نشست
-من احسان پارسا رئیس شرکت هستم...دیروز طرحهاتون را خودم بررسی کردم خیلی خوب بودند اگر راضی باشید به مدت دوماه با ما قراردادی همکاری کنید بعد از اون اگه مشکلی نبود انشاالله استخدام میشید.
خوب بود ولی نباید به مامان یا ڪیارش چیزے میگفتم وگرنه ڪیارش حتما مخالفت میکرد.
سرم را تکان دادم و گفتم:-خیلی خوبه ممنون.
خواهش میکنمِ جناب پارسا با ورود همان پیرمرد یکی شد
چایی هارا روی میز قرار داد و با گفتن با اجازه از اتاق خارج شد.
-خب خانم....
-آرادمنش هستم
لبخند زد -بله خانم آرادمنش لطفا مدارکتون رو بدید
از توی کیفم تمام مدارک لازم را دادم بعد حدود ده مین تمام مدارکم با یک برگه که امضاے خودش پایش بود مبنی بر همکاری قراردادی جلویم گذاشت و با گفتن:-از فردا میتونید بیاید،بسلامت
دوباره به پشت میزش برگشت.
با گفتنِ با اجازه از اتاق خارج شدم منشی با دیدنم با لبخندی که چهرهاش را دوست داشتنی تر میکرد گفت:-چی شد عزیزم؟
منم متقابلا لبخند زدم و گفتم:- فعلا تا دوماه قراردادی استخدامم
با خوشحالی بلند شد و گفت:-خیلی خوشحالم اینطوری منم دیگه تنها نیستم
دستش را به طرف من دراز کرد و گفت:-من نرگس امیری هستم خوشبختم از آشناییت و همکاریت.
دستشو فشار دادم و گفتم:-منم خوشبختم عزیزم.
دستش را عقب کشید و با اشازه به صندلی کنارش گفت:-بشین عزیزم بیشتر باهم آشناشیم
اول زنگ زدم به ڪیارش بیاد دنبالم و تا اومدن اون من از نرگس دربارهی شرکت و آدمهاش سوال کردم مثل اینکه این شرکت یک شعبهی دیگه تو اصفهان داشت که رئیسش دوست صمیمی آقای پارسا بود.
به گفته های نرگس هرروز باید برای خودم ناهار میآوردم و ساعت کاری هم از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر بود.
با زنگ ڪیارش از نرگس خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم.
منشی تلفن رو قطع کرد و برگشت سمت من و با خوشرویی گفت:-بفرما تو عزیزم
با لبخند تشکری کردم و به سمت اتاق قدم برداشتم
در اتاق رو به صدا درآوردم و بعد از شنیدنِ بفرمائید از طرف جناب رئیس وارد اتاق شدم.
یک اتاق قهوه اے رنگ با طرحهای کرم و بسیار شیک یک آقای آراسته و شیک پشت صندلی نشسته بود...چهرهے آرامی داشت و حلقه ے برق زده رو دستش نشان تاهل داشتنش بود.
-سلام
جوابم را به آرامی داد-سلام خانوم بفرمائید؟
-من برای استخدام مزاحم شدم دیروز زنگ زدین که طرح هام قبول شده.
با دستش به مبل قهوهاے رنگ اشاره کرد و گفت:-بله لطفا بنشینید.
جایی که گفته بود نشستم و او بعد از سفارش چایی مقابلم نشست
-من احسان پارسا رئیس شرکت هستم...دیروز طرحهاتون را خودم بررسی کردم خیلی خوب بودند اگر راضی باشید به مدت دوماه با ما قراردادی همکاری کنید بعد از اون اگه مشکلی نبود انشاالله استخدام میشید.
خوب بود ولی نباید به مامان یا ڪیارش چیزے میگفتم وگرنه ڪیارش حتما مخالفت میکرد.
سرم را تکان دادم و گفتم:-خیلی خوبه ممنون.
خواهش میکنمِ جناب پارسا با ورود همان پیرمرد یکی شد
چایی هارا روی میز قرار داد و با گفتن با اجازه از اتاق خارج شد.
-خب خانم....
-آرادمنش هستم
لبخند زد -بله خانم آرادمنش لطفا مدارکتون رو بدید
از توی کیفم تمام مدارک لازم را دادم بعد حدود ده مین تمام مدارکم با یک برگه که امضاے خودش پایش بود مبنی بر همکاری قراردادی جلویم گذاشت و با گفتن:-از فردا میتونید بیاید،بسلامت
دوباره به پشت میزش برگشت.
با گفتنِ با اجازه از اتاق خارج شدم منشی با دیدنم با لبخندی که چهرهاش را دوست داشتنی تر میکرد گفت:-چی شد عزیزم؟
منم متقابلا لبخند زدم و گفتم:- فعلا تا دوماه قراردادی استخدامم
با خوشحالی بلند شد و گفت:-خیلی خوشحالم اینطوری منم دیگه تنها نیستم
دستش را به طرف من دراز کرد و گفت:-من نرگس امیری هستم خوشبختم از آشناییت و همکاریت.
دستشو فشار دادم و گفتم:-منم خوشبختم عزیزم.
دستش را عقب کشید و با اشازه به صندلی کنارش گفت:-بشین عزیزم بیشتر باهم آشناشیم
اول زنگ زدم به ڪیارش بیاد دنبالم و تا اومدن اون من از نرگس دربارهی شرکت و آدمهاش سوال کردم مثل اینکه این شرکت یک شعبهی دیگه تو اصفهان داشت که رئیسش دوست صمیمی آقای پارسا بود.
به گفته های نرگس هرروز باید برای خودم ناهار میآوردم و ساعت کاری هم از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر بود.
با زنگ ڪیارش از نرگس خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم.
#پارت_یازده
با آسانسور پایین رفتم
ماشین کیارش روبروی در شرکت بود و خودش داخل ماشین نشسته بود...متوجه من نشد آروم درو باز کردم و نشستم از حضورم شایدم عطرم متوجه شد و برگشت سمتم،چهرهاش خسته بود ولی هیچ وقت لبخندو ازم دریغ نمیکرد پس با این حساب با لبخندی شیرین که مطمعن بودم فقط سهمِ منه گفت:-خوبی عزیزم؟
چشمامو بازوبسته کردم و گفتم:-آره خوبم استخدام شدم.
ماشینو روشن کرد و گفت:-خوبه.
پریشان بود و همین نگرانم میکرد با نگرانی گفتم:-کیارش؟
حواسش به جلو بود و آروم گفت:-جانم؟
-چرا پریشونی عزیزم؟
دستمو گرفت و گفت:-چیزی نیست گلم...تو خودتو نگران نکن.
میدونستم حتما یک اتفاقی افتاده وگرنه اصلا سابقه نداشت کیارش کنارِ من اخم داشته باشه!
دوباره گفتم:-کیارش؟
برگشت سمتم و ماشینو کنار خیابون نگهداشت و با لحن آرومی گفت:-جونِ دلِ کیارش؟
چی میگی شیطون؟
گردنمو کج کردم و گفتم:-بگو جونِ سوگند هیچی نشده!
اخم وحشتناکی رو پیشونیش نشست وگفت:-اولا دفعهی آخرت باشه جون خودتو قسم میدی،دوما بله یک اتفاقی افتاده ولی بهت نمیگم تا تنبیه بشه برات که دیگه جون خودتو قسم ندی برام.
بعدم برگشت و بی توجه به من دوباره ماشینو راه انداخت و حرکت کرد،منم مثلا قهر کردم و رومو برگردوندم سمت شیشه و بهش توجه نکردم.
با آسانسور پایین رفتم
ماشین کیارش روبروی در شرکت بود و خودش داخل ماشین نشسته بود...متوجه من نشد آروم درو باز کردم و نشستم از حضورم شایدم عطرم متوجه شد و برگشت سمتم،چهرهاش خسته بود ولی هیچ وقت لبخندو ازم دریغ نمیکرد پس با این حساب با لبخندی شیرین که مطمعن بودم فقط سهمِ منه گفت:-خوبی عزیزم؟
چشمامو بازوبسته کردم و گفتم:-آره خوبم استخدام شدم.
ماشینو روشن کرد و گفت:-خوبه.
پریشان بود و همین نگرانم میکرد با نگرانی گفتم:-کیارش؟
حواسش به جلو بود و آروم گفت:-جانم؟
-چرا پریشونی عزیزم؟
دستمو گرفت و گفت:-چیزی نیست گلم...تو خودتو نگران نکن.
میدونستم حتما یک اتفاقی افتاده وگرنه اصلا سابقه نداشت کیارش کنارِ من اخم داشته باشه!
دوباره گفتم:-کیارش؟
برگشت سمتم و ماشینو کنار خیابون نگهداشت و با لحن آرومی گفت:-جونِ دلِ کیارش؟
چی میگی شیطون؟
گردنمو کج کردم و گفتم:-بگو جونِ سوگند هیچی نشده!
اخم وحشتناکی رو پیشونیش نشست وگفت:-اولا دفعهی آخرت باشه جون خودتو قسم میدی،دوما بله یک اتفاقی افتاده ولی بهت نمیگم تا تنبیه بشه برات که دیگه جون خودتو قسم ندی برام.
بعدم برگشت و بی توجه به من دوباره ماشینو راه انداخت و حرکت کرد،منم مثلا قهر کردم و رومو برگردوندم سمت شیشه و بهش توجه نکردم.
Forwarded from |•🌸 عاشقونگی 🌸•|
نترس...به زبان بياور...
بنويس كه دلت برايم تنگ شده...
اين همه سال...اين همه ماه...
اين همه روز...من نوشتم و
بى پاسخ ماند...
قول ميدهم،همين كه به زبان بياورى...
قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،
پايينِ پنجره ى اتاقت ايستاده ام...
باور كن تنهايىِ ،
عجيب سخت ميگذرد!
#علی_قاضی_نظام
@asheghoonegi
بنويس كه دلت برايم تنگ شده...
اين همه سال...اين همه ماه...
اين همه روز...من نوشتم و
بى پاسخ ماند...
قول ميدهم،همين كه به زبان بياورى...
قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،
پايينِ پنجره ى اتاقت ايستاده ام...
باور كن تنهايىِ ،
عجيب سخت ميگذرد!
#علی_قاضی_نظام
@asheghoonegi
#پارت_دوازده
جلوے خونمون نگهداشت خواستم پیاده بشم که ڪیارش از پشت دستمو کشید که باعث شد دوباره بنشینم،برمگردوند سمت خودش و چونمو گرفت سرمو بلند کرد و با چشمایی که کلافکی و پشیمانی توش مشخص بود گفت:-ببخشید سوگندم نمیخواستم داد بزنم معذرت میخوام ولی ولی تو که میدونی چقدر جونت واسم عزیزه عمره من پس خواهشا دیگه هیچ وقت جونت را قسم نده،تاکید میکنم سوگند هیچ وقت.
دستشو پس زدم و از ماشین پیاده شدم...با اینکه معذرت خواسته بود اما بازم دلخور بودم خودش لوسم کرده بود و حالا باید نازم را میخرید
ڪیارشم از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد درو باز کردم رفتم تو خواستم در را ببندم که آرام هلش داد و وارد حیاط شد
پشت بهش کردم و خواستم برم داخل که از پشت بازومو گرفت و برمگردوند و با صدایی که کلافگی توش مشخص بود گفت:-عزیزِ من سوگندم من که گفتم ببخشید الهی دورت بگردم نمیخوای آشتی کنی؟
بغضم گرفته بود به حدی لوسم کرده بود که دیگه سر چیزای الکی هم قهر میکردم و بغض.
با بغض سرمو برگردوندم که دوباره کلافه تر از قبل گفت:-بغض نکن سوگند،ببخشید دیگه زندگیم آشتی؟
یه فکری زد به سرم آره خیلی وقت بود میخواستم بهش بگم ولی فرصتش نبود باید الان سو استفاده میکردم
آرام گفتم:-به یه شرطی آشتی میکنم.
چونمو گرفت سرمو بلند کرد و گفت:-چه شرطی دورت بگردم؟
جلوے خونمون نگهداشت خواستم پیاده بشم که ڪیارش از پشت دستمو کشید که باعث شد دوباره بنشینم،برمگردوند سمت خودش و چونمو گرفت سرمو بلند کرد و با چشمایی که کلافکی و پشیمانی توش مشخص بود گفت:-ببخشید سوگندم نمیخواستم داد بزنم معذرت میخوام ولی ولی تو که میدونی چقدر جونت واسم عزیزه عمره من پس خواهشا دیگه هیچ وقت جونت را قسم نده،تاکید میکنم سوگند هیچ وقت.
دستشو پس زدم و از ماشین پیاده شدم...با اینکه معذرت خواسته بود اما بازم دلخور بودم خودش لوسم کرده بود و حالا باید نازم را میخرید
ڪیارشم از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد درو باز کردم رفتم تو خواستم در را ببندم که آرام هلش داد و وارد حیاط شد
پشت بهش کردم و خواستم برم داخل که از پشت بازومو گرفت و برمگردوند و با صدایی که کلافگی توش مشخص بود گفت:-عزیزِ من سوگندم من که گفتم ببخشید الهی دورت بگردم نمیخوای آشتی کنی؟
بغضم گرفته بود به حدی لوسم کرده بود که دیگه سر چیزای الکی هم قهر میکردم و بغض.
با بغض سرمو برگردوندم که دوباره کلافه تر از قبل گفت:-بغض نکن سوگند،ببخشید دیگه زندگیم آشتی؟
یه فکری زد به سرم آره خیلی وقت بود میخواستم بهش بگم ولی فرصتش نبود باید الان سو استفاده میکردم
آرام گفتم:-به یه شرطی آشتی میکنم.
چونمو گرفت سرمو بلند کرد و گفت:-چه شرطی دورت بگردم؟
دوستان گلم لطفا وقتے پیام ناشناس میدین و نظر میدن بگین که منظورتون کدوم رمانمه چون من سه تا رمان آنلاین دارم.
Forwarded from عکس نگار
بنام حق
سلام آسمان هستم.
نویسنده رمانهاے"دلمن"تمنا"عشقتبراےمن"خواستنےازجنسگناه"آواےپشیمانے"پناهمباش"بوسهےتیغ"
و حالا با رمان درامِ"آرامشےازجنسبغض"باهاتونم...
لینگ براے عضویت:👇
@arameshiazjenseboghz
مقدمهےرمان"
دلم کمے آرامش میخواست
از جنس عشق از جنس لطافت
آرامشے که آرامکننده باشه نه آزار دهنده
آرامشے از جنس محبت و مهربانے نه از جنس بغض و تنهایی...
دلم میانِ جمعیتے گرگنما به دلِ آرامت خوش بود...دلے که گمان میکردم آرامشے ابدے در خود دارد...فکر نمیکردم آرامشِ دلِ توام از جنسِ بغضِ!
"آرامشےازجنسِبغض"
arameshiazjenseboghz✔️
ژانر"عاشقانه_درام
پایان"تلخ
بقلم:ا_اصغرزاده(آسمان)
این اولین رمانم هست که پایانش تلخِ،طرفداراش جوین بدن👇
@arameshiazjenseboghz
عضو اختصاصے انجمن رمانهاے عاشقانه
@romanhayeasheghane🍂
کپے ممنوع❌
✔️نترس به زبان بیاور
بگو که دوستم داری
مطمعن باش قبل از به اتمام رسیدن جملهات روبروے پنجرهات ایستادهام
باور کن تنهایی عجیب سخت میگذرد.(#علی_قاضی_نظام)
عاشقانهاے تلخ از:👇
ⓐⓢⓔⓜⓐⓝ✔️
سلام آسمان هستم.
نویسنده رمانهاے"دلمن"تمنا"عشقتبراےمن"خواستنےازجنسگناه"آواےپشیمانے"پناهمباش"بوسهےتیغ"
و حالا با رمان درامِ"آرامشےازجنسبغض"باهاتونم...
لینگ براے عضویت:👇
@arameshiazjenseboghz
مقدمهےرمان"
دلم کمے آرامش میخواست
از جنس عشق از جنس لطافت
آرامشے که آرامکننده باشه نه آزار دهنده
آرامشے از جنس محبت و مهربانے نه از جنس بغض و تنهایی...
دلم میانِ جمعیتے گرگنما به دلِ آرامت خوش بود...دلے که گمان میکردم آرامشے ابدے در خود دارد...فکر نمیکردم آرامشِ دلِ توام از جنسِ بغضِ!
"آرامشےازجنسِبغض"
arameshiazjenseboghz✔️
ژانر"عاشقانه_درام
پایان"تلخ
بقلم:ا_اصغرزاده(آسمان)
این اولین رمانم هست که پایانش تلخِ،طرفداراش جوین بدن👇
@arameshiazjenseboghz
عضو اختصاصے انجمن رمانهاے عاشقانه
@romanhayeasheghane🍂
کپے ممنوع❌
✔️نترس به زبان بیاور
بگو که دوستم داری
مطمعن باش قبل از به اتمام رسیدن جملهات روبروے پنجرهات ایستادهام
باور کن تنهایی عجیب سخت میگذرد.(#علی_قاضی_نظام)
عاشقانهاے تلخ از:👇
ⓐⓢⓔⓜⓐⓝ✔️
#پارت_سیزده
چشمامو تو کاسه چرخوندم و با تعلل گفتم:-شب بریم موتور سواری!
چشمهایش را گرد و گفت:-موتور سواری!؟
خیلی عادی گفتم:-آره خب موتور سواری،چرا تعجب کردی؟
دستهایش را بغل کرد و گفت:- اونوقت با چی؟
کیفم را انداختم روی شونهام و گفتم:-با موتور سیاوش!
چشمهایش را محکم بست و با باز کردنش گفت:-باشه عزیزم باشه حالا آشتی؟
دستهامو توهم تاب دادم-آره آشتی
با خنده گونمو بوسید-برو تو عزیزدلم شب با موتور میام.
منم متقابلا بوسش کردم و با بستن در وارد خونه شدم مامان داشت با تلفن صحبت میکرد آرام سلام دادم و وارد اتاق شدم لباسهایم را عوض کردم و روی تخت افتادم...گشنه بودم به ساعت روبروی تختم که شکل گل بود نگاه کردم ۱۲:۴۵ ظهر
از رو تخت بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه چیزی رو گاز نبود یخچال رو باز کردم دوتا سوسیس برداشتم و سرخ کردم خوردم بدون جمع کردن میز رفتم سمت اتاق و به مامان که هنوز داشت با تلفن حرف میزد گفتم بیدارم نکنه.
چشمامو تو کاسه چرخوندم و با تعلل گفتم:-شب بریم موتور سواری!
چشمهایش را گرد و گفت:-موتور سواری!؟
خیلی عادی گفتم:-آره خب موتور سواری،چرا تعجب کردی؟
دستهایش را بغل کرد و گفت:- اونوقت با چی؟
کیفم را انداختم روی شونهام و گفتم:-با موتور سیاوش!
چشمهایش را محکم بست و با باز کردنش گفت:-باشه عزیزم باشه حالا آشتی؟
دستهامو توهم تاب دادم-آره آشتی
با خنده گونمو بوسید-برو تو عزیزدلم شب با موتور میام.
منم متقابلا بوسش کردم و با بستن در وارد خونه شدم مامان داشت با تلفن صحبت میکرد آرام سلام دادم و وارد اتاق شدم لباسهایم را عوض کردم و روی تخت افتادم...گشنه بودم به ساعت روبروی تختم که شکل گل بود نگاه کردم ۱۲:۴۵ ظهر
از رو تخت بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه چیزی رو گاز نبود یخچال رو باز کردم دوتا سوسیس برداشتم و سرخ کردم خوردم بدون جمع کردن میز رفتم سمت اتاق و به مامان که هنوز داشت با تلفن حرف میزد گفتم بیدارم نکنه.
#پارت_چهارده
با احساس نوازش دستی چشمهایم را باز کردم.
ڪیارش با لبخند محوی چشم به صورتم دوخته بود و با دستش صورتم و موهایم را نوازش میکرد
با دیدن چشمهای بازم گفت:-پاشو تنبل خانم حاضرشو!
با صدای خواب آلود گفتم:-کجا؟
دستم را کشید و نیم خیزم کرد و گفتم:-مگه نمیخواستی بریم موتور سواری دِ زودباش دیگه!
با شنیدن موتور مثل جت از رو تخت پریدم و رفتم سمت کمد لباسام دو مین نکشید حاضر شدنم.
ڪیارش با دیدن کارام سرشو تکون داد و گفت:-چقدر هولی تو دختر؟
حاضر و آماده جلوش وایسادم و گفتم:-بریم من حاضرم.
از رو تخت بلند شد و با گرفتن دستم از اتاق خارج شدیم ساعت نزدیک هشت شب بود.
مامان نبود و به گفتهی کیارش با خاله رفتن بودن عیادت یکی از فامیلا.
با ذوق به موتور قرمز رنگ سیاوش نگاه میکردم که ڪیارش کلاه کاسکت و گرفت سمتم و گفت:-بذارش سرت.
دستشو پس زدم و گفتم:-نمیخوام.
اخم کرد و ایندفعه با تحکم گفت:-بذار سرت سوگند
با لجبازی گفتم:-نمیخوام بدون کلاه بیشتر میچسبه.
اخمش شدید شد و خواست دوباره چیزی بگه که گفتم:-ڪیارش اذیت نکن بخدا باز قهر میکنما.
پوفی کشید و سوار شد بعد از روشن کردن موتور گفت:-سوارشو!
سوار شدم و با ذوق دستامو به هم زدم که باعث شد کیارش اعتراض گونه بگه:-دستاستو دورم حلقه کن وول نخور.
به گفتش دستامو دورش حلقه کردم و سفت چسبیدم که راه افتاد خیلی آروم میرفت که به اعتراض من سرعتش را زیاد کرد.
خیلی کیف میداد.
ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خانه،مامان تنها بود و به اسرار ڪیارش را شام نگهداشت...سوپ ماهیچه با ماهی های سرخ شده که غذای مورد علاقهی من بود که الحق هم خوشمزه شده بود.
بعد از شام بابا و ڪیارش داشتن دربارهی والیبال ایران که زمانش فردا بود صحبت میکردند میوه را گذاشتم جلویشان روی میز و خودم نشستم روبروی ڪیارش.
بعد از خوردن میوه عزم رفتن کرد رو کرد سمت بابا:-با اجازه عموجان رفع زحمت کنم.
بابا باهاش دست داد:بسلامت پسرم
با مامان هم خداحافظی کرد و رفت سمت حیاط منم دنبالش رفتم تو حیاط دستمو گرفت و بعد از بوسیدن پیشونیم گفت:- برو تو قشنگم هوا سرده.
چشمامو بازوبسته کردم:-مواظب خودت باشـ
چیزی نگفت و با نگاه عمیقی به چشمام رفت.
با احساس نوازش دستی چشمهایم را باز کردم.
ڪیارش با لبخند محوی چشم به صورتم دوخته بود و با دستش صورتم و موهایم را نوازش میکرد
با دیدن چشمهای بازم گفت:-پاشو تنبل خانم حاضرشو!
با صدای خواب آلود گفتم:-کجا؟
دستم را کشید و نیم خیزم کرد و گفتم:-مگه نمیخواستی بریم موتور سواری دِ زودباش دیگه!
با شنیدن موتور مثل جت از رو تخت پریدم و رفتم سمت کمد لباسام دو مین نکشید حاضر شدنم.
ڪیارش با دیدن کارام سرشو تکون داد و گفت:-چقدر هولی تو دختر؟
حاضر و آماده جلوش وایسادم و گفتم:-بریم من حاضرم.
از رو تخت بلند شد و با گرفتن دستم از اتاق خارج شدیم ساعت نزدیک هشت شب بود.
مامان نبود و به گفتهی کیارش با خاله رفتن بودن عیادت یکی از فامیلا.
با ذوق به موتور قرمز رنگ سیاوش نگاه میکردم که ڪیارش کلاه کاسکت و گرفت سمتم و گفت:-بذارش سرت.
دستشو پس زدم و گفتم:-نمیخوام.
اخم کرد و ایندفعه با تحکم گفت:-بذار سرت سوگند
با لجبازی گفتم:-نمیخوام بدون کلاه بیشتر میچسبه.
اخمش شدید شد و خواست دوباره چیزی بگه که گفتم:-ڪیارش اذیت نکن بخدا باز قهر میکنما.
پوفی کشید و سوار شد بعد از روشن کردن موتور گفت:-سوارشو!
سوار شدم و با ذوق دستامو به هم زدم که باعث شد کیارش اعتراض گونه بگه:-دستاستو دورم حلقه کن وول نخور.
به گفتش دستامو دورش حلقه کردم و سفت چسبیدم که راه افتاد خیلی آروم میرفت که به اعتراض من سرعتش را زیاد کرد.
خیلی کیف میداد.
ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خانه،مامان تنها بود و به اسرار ڪیارش را شام نگهداشت...سوپ ماهیچه با ماهی های سرخ شده که غذای مورد علاقهی من بود که الحق هم خوشمزه شده بود.
بعد از شام بابا و ڪیارش داشتن دربارهی والیبال ایران که زمانش فردا بود صحبت میکردند میوه را گذاشتم جلویشان روی میز و خودم نشستم روبروی ڪیارش.
بعد از خوردن میوه عزم رفتن کرد رو کرد سمت بابا:-با اجازه عموجان رفع زحمت کنم.
بابا باهاش دست داد:بسلامت پسرم
با مامان هم خداحافظی کرد و رفت سمت حیاط منم دنبالش رفتم تو حیاط دستمو گرفت و بعد از بوسیدن پیشونیم گفت:- برو تو قشنگم هوا سرده.
چشمامو بازوبسته کردم:-مواظب خودت باشـ
چیزی نگفت و با نگاه عمیقی به چشمام رفت.
Forwarded from عکس نگار
بنام حق
سلام آسمان هستم.
نویسنده رمانهاے"دلمن"تمنا"عشقتبراےمن"خواستنےازجنسگناه"آواےپشیمانے"پناهمباش"بوسهےتیغ"
و حالا با رمان درامِ"آرامشےازجنسبغض"باهاتونم...
لینگ براے عضویت:👇
@arameshiazjenseboghz
مقدمهےرمان"
دلم کمے آرامش میخواست
از جنس عشق از جنس لطافت
آرامشے که آرامکننده باشه نه آزار دهنده
آرامشے از جنس محبت و مهربانے نه از جنس بغض و تنهایی...
دلم میانِ جمعیتے گرگنما به دلِ آرامت خوش بود...دلے که گمان میکردم آرامشے ابدے در خود دارد...فکر نمیکردم آرامشِ دلِ توام از جنسِ بغضِ!
"آرامشےازجنسِبغض"
arameshiazjenseboghz✔️
ژانر"عاشقانه_درام
پایان"تلخ
بقلم:ا_اصغرزاده(آسمان)
این اولین رمانم هست که پایانش تلخِ،طرفداراش جوین بدن👇
@arameshiazjenseboghz
عضو اختصاصے انجمن رمانهاے عاشقانه
@romanhayeasheghane🍂
کپے ممنوع❌
✔️نترس به زبان بیاور
بگو که دوستم داری
مطمعن باش قبل از به اتمام رسیدن جملهات روبروے پنجرهات ایستادهام
باور کن تنهایی عجیب سخت میگذرد.(#علی_قاضی_نظام)
عاشقانهاے تلخ از:👇
ⓐⓢⓔⓜⓐⓝ✔️
سلام آسمان هستم.
نویسنده رمانهاے"دلمن"تمنا"عشقتبراےمن"خواستنےازجنسگناه"آواےپشیمانے"پناهمباش"بوسهےتیغ"
و حالا با رمان درامِ"آرامشےازجنسبغض"باهاتونم...
لینگ براے عضویت:👇
@arameshiazjenseboghz
مقدمهےرمان"
دلم کمے آرامش میخواست
از جنس عشق از جنس لطافت
آرامشے که آرامکننده باشه نه آزار دهنده
آرامشے از جنس محبت و مهربانے نه از جنس بغض و تنهایی...
دلم میانِ جمعیتے گرگنما به دلِ آرامت خوش بود...دلے که گمان میکردم آرامشے ابدے در خود دارد...فکر نمیکردم آرامشِ دلِ توام از جنسِ بغضِ!
"آرامشےازجنسِبغض"
arameshiazjenseboghz✔️
ژانر"عاشقانه_درام
پایان"تلخ
بقلم:ا_اصغرزاده(آسمان)
این اولین رمانم هست که پایانش تلخِ،طرفداراش جوین بدن👇
@arameshiazjenseboghz
عضو اختصاصے انجمن رمانهاے عاشقانه
@romanhayeasheghane🍂
کپے ممنوع❌
✔️نترس به زبان بیاور
بگو که دوستم داری
مطمعن باش قبل از به اتمام رسیدن جملهات روبروے پنجرهات ایستادهام
باور کن تنهایی عجیب سخت میگذرد.(#علی_قاضی_نظام)
عاشقانهاے تلخ از:👇
ⓐⓢⓔⓜⓐⓝ✔️
#پارت_پانزده
برگشتم داخل و با شب بخیری به مامان بابا به سمت اتاق راه افتادم.
روی تخت دراز کشیدم و با فکر فردا که قراره اولین روز کاریم باشه به خواب رفتم.
با صدای آلارم گوشیم چشمهام را باز کردم.
بعد از شستن دست و صورتم نشستم جلو میز توالت و موهای لخت طلایی رنگمو شونه کردم و یک تکه ریختم رو صورتم و بقیه رو از پشت بافتم یک خط چشم با کرم پودر و رگ گونه و کمی رژ شد کل آرایش من،مانتو شیری رنگ با کیف و کفش قهوهای شال کرم قهوهای با شلوار لی یخی رنگ پوشیدم و بعد از زدن ادکلن و بستن ساعت از اتاق خارج شدم.
بابا داشت صبحانه میخورد
-سلام بابا صبح بخیر.
بابا جواب داد-سلام دخترم صبحت بخیر.
نشستم پشت میز و بعد از چند لقمه صبحانه با تک زنگ کیارش با خداحافظی از بابا از خونه خارج شدم.
نشستم تو ماشین-سلام
مثل همیشه با خوشرویی جواب داد:-سلام خانومم صبح بخیر.
با لبخند جواب دادم:-صبح شماهم بخیرـ
ماشینو روشن کردو با گرفتن دستم راه افتادـ
تو راه بحث سر عروسیِ دختر دایی مامان و خاله که هفتهی دیگه بود،بود.
به پیشنهاد کیارش امروز بعد از تایم کاری میرفتیم خریدـ
جلوی شرکت پیاده شدم:-مرسی عزیزم.
لبخند زدم:-زنگ بزن بیام دنبالت به امید دیدار.
دستمو تکان دادم و داخل شدم.
صدای ماشین کیارشو شنیدم که دور شد.
سوار آسانسور شدم خواستم دکمه رو بزنم که با صدای یک آقا که میگفت:-صبرکنید...دست نگهداشتم.
برگشتم و تا نگاهم افتاد به چشماش....زمان ایستاد قلب منم ایستاد احساس کردم هوا نیست نفس نیست.
با صداش به خودم اومدم
-مرسی که دکمه رو نزدین.
لبخند زورکی زدم:-خواهش میکنم.
قلبم هنوز رو هزار بود نمیدونم اون حس چی بود که یهو و بیخبر وارد قلبم شد و اونو وادار کرد انقدر تند بزنه!
دستمو آروم بردم سمت قلبم و زیر لب گفتم:-زهرمار چته؟
مرد جوان با لبخند گفت:-من اولین بار اینجا میبینمتون!
-بله چون من دیروز استخدام شدم.
باز لبخند زد:خوشبختم من رادوین آریا هستم،شریک شرکت ایران سازه.
لبخند بی اراده نشست رو لبام: منم سوگند آراد منش هستم دیروز تو شرکت ایران سازه استخدام شدم.
آسانسور ایستاد و رادوین با لبخند درو باز کرد و گفت:-خیلی خوشحالم از همکاریتون بفرمائید.
برگشتم داخل و با شب بخیری به مامان بابا به سمت اتاق راه افتادم.
روی تخت دراز کشیدم و با فکر فردا که قراره اولین روز کاریم باشه به خواب رفتم.
با صدای آلارم گوشیم چشمهام را باز کردم.
بعد از شستن دست و صورتم نشستم جلو میز توالت و موهای لخت طلایی رنگمو شونه کردم و یک تکه ریختم رو صورتم و بقیه رو از پشت بافتم یک خط چشم با کرم پودر و رگ گونه و کمی رژ شد کل آرایش من،مانتو شیری رنگ با کیف و کفش قهوهای شال کرم قهوهای با شلوار لی یخی رنگ پوشیدم و بعد از زدن ادکلن و بستن ساعت از اتاق خارج شدم.
بابا داشت صبحانه میخورد
-سلام بابا صبح بخیر.
بابا جواب داد-سلام دخترم صبحت بخیر.
نشستم پشت میز و بعد از چند لقمه صبحانه با تک زنگ کیارش با خداحافظی از بابا از خونه خارج شدم.
نشستم تو ماشین-سلام
مثل همیشه با خوشرویی جواب داد:-سلام خانومم صبح بخیر.
با لبخند جواب دادم:-صبح شماهم بخیرـ
ماشینو روشن کردو با گرفتن دستم راه افتادـ
تو راه بحث سر عروسیِ دختر دایی مامان و خاله که هفتهی دیگه بود،بود.
به پیشنهاد کیارش امروز بعد از تایم کاری میرفتیم خریدـ
جلوی شرکت پیاده شدم:-مرسی عزیزم.
لبخند زدم:-زنگ بزن بیام دنبالت به امید دیدار.
دستمو تکان دادم و داخل شدم.
صدای ماشین کیارشو شنیدم که دور شد.
سوار آسانسور شدم خواستم دکمه رو بزنم که با صدای یک آقا که میگفت:-صبرکنید...دست نگهداشتم.
برگشتم و تا نگاهم افتاد به چشماش....زمان ایستاد قلب منم ایستاد احساس کردم هوا نیست نفس نیست.
با صداش به خودم اومدم
-مرسی که دکمه رو نزدین.
لبخند زورکی زدم:-خواهش میکنم.
قلبم هنوز رو هزار بود نمیدونم اون حس چی بود که یهو و بیخبر وارد قلبم شد و اونو وادار کرد انقدر تند بزنه!
دستمو آروم بردم سمت قلبم و زیر لب گفتم:-زهرمار چته؟
مرد جوان با لبخند گفت:-من اولین بار اینجا میبینمتون!
-بله چون من دیروز استخدام شدم.
باز لبخند زد:خوشبختم من رادوین آریا هستم،شریک شرکت ایران سازه.
لبخند بی اراده نشست رو لبام: منم سوگند آراد منش هستم دیروز تو شرکت ایران سازه استخدام شدم.
آسانسور ایستاد و رادوین با لبخند درو باز کرد و گفت:-خیلی خوشحالم از همکاریتون بفرمائید.
التماس دعا يعني چه؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻮسی ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﺎ ﺯﺑﺎنی ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی ﺗﺎ ﺩﻋﺎﻳﺖ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺷﻮﺩ !
ﻣﻮسی ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺩﻋﺎﻛﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی !!
(( و این است فلسفه ی التماس دعا))
" در این روز ها و شب ها نگاهم ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯾﺘﺎﻥ است..."
التماس دعا 🙏
┄┄❅✾❅┄┄┄
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻮسی ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﺎ ﺯﺑﺎنی ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی ﺗﺎ ﺩﻋﺎﻳﺖ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺷﻮﺩ !
ﻣﻮسی ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺩﻋﺎﻛﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی !!
(( و این است فلسفه ی التماس دعا))
" در این روز ها و شب ها نگاهم ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯾﺘﺎﻥ است..."
التماس دعا 🙏
┄┄❅✾❅┄┄┄
#پارت_شانزده
از آسانسور خارج شدم و زنگ درب را به صدا درآوردم همان پیرمرد خوش چهره در را باز کرد.
-سلام
رادوین:-سلام مش رحیم.
مش رحیم با خوشرویی جواب سلام هردومونو داد.
وارد شدیم و نرگس با دیدن ما بلند شد اول روکرد سمت رادوین و گفت:-سلام آقای مهندس خوش اومدین.
رادوین جواب داد:سلام ممنون احسان هست؟
منشی با دست به در اشاره کرد: بله هستن بفرمائید!
رادوین با تکان دادن سر به سمت در رفت.
نرگس برگشت سمتم و با لبخند گفت:-خوبی؟
منم متقابلا لبخند زدم:-مرسی عزیزم تو خوبی؟
-خوبم مممون...یک نقشه از تو کشو درآورد داد دستم و گفت:-جناب رئیس گفتن این نقشه رو تا ساعت دو حاضر کنید...اشاره کرد به در سمت چپ و گفت:-اونجا هم اتاقته!
سرم را تکان دادم و با گرفتن نقشه به سمت اتاق رفتم.
یک اتاق که دوتا میز و صندلی روبروی هم بودند و وسط دوتا میز یک پنجره وجود داشت.
نشستم پشت میز سمت راست و کیفم را روی میز قرار دادم و نقشه رو روی میز باز کردم...ساده بود ساعت هشت بود و تا دو تمامش میکردم...لوازم را از توی کیفم درآوردم و شروع کردم.
هرازگاهی سرم را بلند میکردم و گردنم را ماساژ میدادم.
ساعت ده بود که مش رحیم با یک فنجان چایی روبرویم وایسادـ
لبخندی به صورتش زدم و تشکر کردم.
با گفتن نوش جان از اتاق خارج شدـ...بعد از خوردن چایی دارچین که خیلی مزه داد دوباره کارم را شروع کردم.
بالاخره ساعت نزدیک یک بود که کارم تمام شد.
گردن خشک شدمو ماساژ دادم و بلند شدم به سمت اتاق رئیس قدم برداشتم.
از آسانسور خارج شدم و زنگ درب را به صدا درآوردم همان پیرمرد خوش چهره در را باز کرد.
-سلام
رادوین:-سلام مش رحیم.
مش رحیم با خوشرویی جواب سلام هردومونو داد.
وارد شدیم و نرگس با دیدن ما بلند شد اول روکرد سمت رادوین و گفت:-سلام آقای مهندس خوش اومدین.
رادوین جواب داد:سلام ممنون احسان هست؟
منشی با دست به در اشاره کرد: بله هستن بفرمائید!
رادوین با تکان دادن سر به سمت در رفت.
نرگس برگشت سمتم و با لبخند گفت:-خوبی؟
منم متقابلا لبخند زدم:-مرسی عزیزم تو خوبی؟
-خوبم مممون...یک نقشه از تو کشو درآورد داد دستم و گفت:-جناب رئیس گفتن این نقشه رو تا ساعت دو حاضر کنید...اشاره کرد به در سمت چپ و گفت:-اونجا هم اتاقته!
سرم را تکان دادم و با گرفتن نقشه به سمت اتاق رفتم.
یک اتاق که دوتا میز و صندلی روبروی هم بودند و وسط دوتا میز یک پنجره وجود داشت.
نشستم پشت میز سمت راست و کیفم را روی میز قرار دادم و نقشه رو روی میز باز کردم...ساده بود ساعت هشت بود و تا دو تمامش میکردم...لوازم را از توی کیفم درآوردم و شروع کردم.
هرازگاهی سرم را بلند میکردم و گردنم را ماساژ میدادم.
ساعت ده بود که مش رحیم با یک فنجان چایی روبرویم وایسادـ
لبخندی به صورتش زدم و تشکر کردم.
با گفتن نوش جان از اتاق خارج شدـ...بعد از خوردن چایی دارچین که خیلی مزه داد دوباره کارم را شروع کردم.
بالاخره ساعت نزدیک یک بود که کارم تمام شد.
گردن خشک شدمو ماساژ دادم و بلند شدم به سمت اتاق رئیس قدم برداشتم.
#پارت_هفتده
نرگس پشت میز نبود رفتم سمت اتاق رئیس و در را به صدا درآوردم.
با بفرمائیدی داخل شدم...چشم چرخوندم خود رئیس نبودن ولی رادوین آریا که باهاش تو آسانسور آشنا شده بودم روی صندلی نشسته بود نمیدونم چرا وقتی میدمش ضربان قلب میگرفتم سرش پایین بود و با سلام آرام من سرش را بلند کرد و باز من دلم لرزش کرد...
با دیدن من لبخندی زد و گفت:-بفرمائید خانم امرتون؟
صدامو صاف کردم و گفتم:-با آقای پارسا کار داشتم.
بلند شد اومد نزدیکم و گفت:-نیست همین الان رفت بیرون...چیکار داشتین به من بگین.
نقشهی تمام شدهی دستم را نشانش دادم و گفتم:-تمام شد میخواستم بدم بهشون.
نقشه رو از دستم گرفت و به سمت میز رفت و گفت:-الان نگاهی بهش میندازم.
نقشه را روی میز پهن کرد با دقت جز به جز نگاهش کرد...سرش را بلند کرد و با نگاهی شاد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:-خوبه یعنی عالیه،مرسی.
لبخندی روی صورتم نقش بست و رادوین آرام آرام به سمتم آمد
هرقدمی که به من نزدیک تر میشد ضربان قلبم تند تر میشد...نمیدانستم نمیفهمیدم این حسِ ناشناخته چیه که از لحظهی دیدار رادوین تویِ دلم رخنه کرده.
روبرویم ایستاد و با نگاهی عمیق به چشمانم گفت:-چند سالتونه؟
سوالش بی مورد بود ولی جواب دادم:-۲۴
سرش را تکان داد و بی حرف خیره شد به چشمهایم منم نگاهم به نگاه مشکیش بود بدون اینکه بفهمیم کجاییم و بی حواس خیرهی چشمهای هم بودیم و اگر شاید آقای پارسا یهویی در را باز نمیکرد تا آخردنیا هم نگاهمان گرهی هم بود.
آقای پارسا که میخواست حرفی بزند با دیدنِ ما دهنش باز ماند و خیره جفتمون را نگاه کردـ
خجالت زده سر به زیر شدم و با گفتنِ با اجازه از اتاق خارج شدم و در را بستم.
نرگس پشت میز نبود رفتم سمت اتاق رئیس و در را به صدا درآوردم.
با بفرمائیدی داخل شدم...چشم چرخوندم خود رئیس نبودن ولی رادوین آریا که باهاش تو آسانسور آشنا شده بودم روی صندلی نشسته بود نمیدونم چرا وقتی میدمش ضربان قلب میگرفتم سرش پایین بود و با سلام آرام من سرش را بلند کرد و باز من دلم لرزش کرد...
با دیدن من لبخندی زد و گفت:-بفرمائید خانم امرتون؟
صدامو صاف کردم و گفتم:-با آقای پارسا کار داشتم.
بلند شد اومد نزدیکم و گفت:-نیست همین الان رفت بیرون...چیکار داشتین به من بگین.
نقشهی تمام شدهی دستم را نشانش دادم و گفتم:-تمام شد میخواستم بدم بهشون.
نقشه رو از دستم گرفت و به سمت میز رفت و گفت:-الان نگاهی بهش میندازم.
نقشه را روی میز پهن کرد با دقت جز به جز نگاهش کرد...سرش را بلند کرد و با نگاهی شاد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:-خوبه یعنی عالیه،مرسی.
لبخندی روی صورتم نقش بست و رادوین آرام آرام به سمتم آمد
هرقدمی که به من نزدیک تر میشد ضربان قلبم تند تر میشد...نمیدانستم نمیفهمیدم این حسِ ناشناخته چیه که از لحظهی دیدار رادوین تویِ دلم رخنه کرده.
روبرویم ایستاد و با نگاهی عمیق به چشمانم گفت:-چند سالتونه؟
سوالش بی مورد بود ولی جواب دادم:-۲۴
سرش را تکان داد و بی حرف خیره شد به چشمهایم منم نگاهم به نگاه مشکیش بود بدون اینکه بفهمیم کجاییم و بی حواس خیرهی چشمهای هم بودیم و اگر شاید آقای پارسا یهویی در را باز نمیکرد تا آخردنیا هم نگاهمان گرهی هم بود.
آقای پارسا که میخواست حرفی بزند با دیدنِ ما دهنش باز ماند و خیره جفتمون را نگاه کردـ
خجالت زده سر به زیر شدم و با گفتنِ با اجازه از اتاق خارج شدم و در را بستم.