عرفان محمودیان
396 subscribers
31 photos
6 videos
1 link
عرفان محمودیان / Erfan Mahmoudian

شاعر
ترانه سرا


صفحه‌ی اینستاگرام:👇🏻
www.instagram.com/erma.official


Admin: @Erfan_mahmoudian
Download Telegram
سی مرتبه آه بکش
بر این روزگار "سیاه"!
که جنگل تمام شد
و نفت دریا ته کشید.
برای روشنایی
از این به بعد
دست هایت را
آتش بزن!!
شاید که زودتر رسیدیم
به آنجا که باید...
#عرفان_محمودیان @Erma_official 📖🍃
یک نامهء رکیک نوشته ام
برای گذشته ای تاریک
و یک نامهء سفید
برای آیندهء مان!

چمدانم را
تنها زمانی دوست دارم
که هیچ خاطره ای را
برای گنجاندن در دل آن جمع نمی‌کنم!
و گاهی هواپیماها را
سارق آسمانی تن های مان می‌دانم
وقتی که ما را می‌برند
اما
ما قلب های مان را
در خانه جا می‌گذاریم!

از خودم خجالت می‌کشم
هنگامی که به پایان این شعر نزدیک می‌شوم
و از شما نیز دلخور و ناراحتم!

ما ، غمگین ترین گناهکاران مظلوم تاریخ هستیم
و بزرگترین گناه مان این است
که نشسته ایم
و برای غم خود کاری نمی‌کنیم...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 📖
از جدل مغرورانه ام با دست هایت کوتاه می‌آیم
تا مرا آهسته بچینی!
که پاییز است
و اگر به دست های تو تسلیم نشوم
هر بارانی که از راه برسد
می‌تواند مرا
مثل غمی رسیده و شیرین
از شاخهء درخت
بشوید و به زمین بیندازد!
#عرفان_محمودیان

@Erma_official 🍃
Channel name was changed to «عرفان محمودیان 📝»
از کودکی عادت داشتم
که خودم از انتهای خواب های بد
بیدار شوم
و دیگران مرا
از ابتدای خواب های خوب
بیدارم کنند!
به خواب های بی مزه
همیشه لبخند میزدم
این را خوب به خاطر دارم!

لباسی نو بر تن می‌کنم
زنگ خانه ام را می‌زنم
و خودم در را
به روی خودم باز می‌کنم
به مهمانی خود می‌روم
از مهمانم با تنهایی پذیرایی می‌کنم
و از تنهایی نجات میابم!

یادم هست یکبار مهمانی قبل از رفتن
به من گفت:
"تو شبیه هیچکس نیستی
جز عکس های کودکی ات
و همین تو را غمگین می‌کند!"

امروز در خبرها خواندم :
"اتوبوسی مسافرهایش را پیاده کرد و بعد
از شدت خستگی
در آغوش دره
تا همیشه
خوابید!"

امروز خبر ها از من خواندند:
"پسری شیشه های قطاری را
با پرتاب سنگ شکست
چرا که از دست یک هواپیما
دلخور بود!"

زنگ خانه به صدا در آمد
مهمان دارم.
پشت در ایستاده
این بار با لباسی نه چندان نو!
من جز یک سنگ باقی مانده از سنگسار قطار
که در جیبم است
در خانه چیزی برای پذیرایی از او ندارم
هرچند که مهمانم شاید شبیه کسی نباشد
اما غریبه نیست!

هواپیما به مقصد رسید
تو اما در همان قطار بودی
من اشتباه نکرده بودم
اما شرمنده ام
مثل همیشه!
مثل همیشه...

لبخند می‌زنم!

#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
دانه ها را به محض جوانه زدن
از خاک بیرون می‌آورم
تا همیشه دانه بمانند ،
به درخت شدن فکر کنند
و نه درخت بودن!
سپس دانه ای تازه می‌کارم
و فکری تازه...

به‌شکل بی‌شکل زیبای "دوست داشتن"
و "داشتن"
به تو فکر می‌کنم!
نه می‌توانم و نه می‌خواهم
که این درخت نروییده اما همیشه زنده را
از خاک بیرون بیاورم!

ضربان نگاهت را
در رگ‌های سبز نیاز می‌شمارم
دانه ای تازه می‌کارم
دست های هم‌عطر ماه
و چشم های شب پوش ات را
می‌بوسم ،
به رسم ادب شاخه ای از تنم جدا می‌کنم
و در کنار پای تو می‌کارم.
به صدای روشن ساز ستاره هایت
گوش می‌دهم...

نقطهء آغاز سنگی شدن زمین را
نمی‌دانم
اما نقطهء آغاز و استواری آرزوها
کنار پای توست!
که آنجا
همراه دانه ها
نهالی رویاپوش در خاک نشسته است
با نیازی سبز در رگ‌های نگاه اش...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
با اولین برف یکی از زمستان های نه چندان دور
آدم برفی ای درست کردم
در آغوش گرفتمش
و یک نفس به سمت انتهای زمستان دویدم
تا پرواز رنگارنگ پروانه ها را
در روزهای اول بهار
نشانش بدهم،
که ناگهان دیدم
زمستان
تا مرگ آخرین آدم برفی تمدید شده است!

آدم برفی
در آغوشم آب شد
و به زمستان برگشت!

یادم هست
که در بهار آن سال
تمام پروانه ها
مثل گوله های برف
سفید بودند...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…

من عشقم را در سالِ بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.

تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست.
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!
#احمد_شاملو
از دفتر "هوای تازه"📚
@Erma_official 🍃
تو را
تو را که هر غروب
و هر ابر تیره
و هر باران بی وقت و حوصله ای
غمگینت می‌کند؛
بگذار یکبار من
برای غمگین کردنت کاری کنم!
منی که
نه به اندازه‌ی غروب به آفتاب نزدیکم
نه به اندازه‌ی ابر وسیع
و نه به اندازه‌ی باران دریایی...
من مثل تنهایی
پر مدعا و البته شکننده ام!
و همین تو را به خندیدن
وادار خواهد کرد...
#عرفان_محمودیان @Erma_official 🍃
پلنگی پشت خال هایش پنهان می‌شد
تا جنگل همچنان ترسناک باقی بماند
وقتی که درخت ها یک به یک
به زمین می افتادند
بدون هیچ دلیل قانع کننده ای!

درخت گردوی پیر
صنوبر خسته
کاج بیگناه و بیگانه
افرای بی فردا
و رود بی حوصله ای که
هرگز به دریا نخواهد رسید...

مبل، تخت، مجسمه
و کبریت آشپزخانهء ما
کاغذی که این شعر روی آن نوشته شده
و نامه ای
که موقع رفتنت ننوشتی
و روی میز -یک میز چوبی-
نگذاشتی!

اینجا
در این خانه
جنگلی هرچند بی شاخ و برگ برپاست
که پلنگ ترسیدهء غمگینی با خال و خیالی کمرنگ
در آن شاید زندگی
و به دست های تو
در زمان ننوشتن آن نامه
فکر می‌کند...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
بر کدام جنازه زار می زند این ساز؟
بر جنازه یِ کدام مُرده یِ پنهان می گرید
این سازِ بی زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ می موید این سیم و پنجهء نادان؟

بگذار برخیزد مردمِ بی لب خند
بگذار برخیزد!

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه یِ صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه یِ لاجوردینِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گویِ تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهراندر چه می کند
زیرِ دریچه هایِ بی گناهی؟

بگذار برخیزد مردمِ بی لبخند
بگذار برخیزد!
#احمد_شاملو
از دفتر "در آستانه"
@Erma_official 🍃
به دست هایت فکر کردم
وقت چیدن میوهء کال تابستان
وقت شکستن یک شاخهء خشک
وقت آویختن تنهایی ات بر تنهایی!
به دست هایت دور لیوان چای
به دست هایت نزدیک آتش
به دست هایت کنار صورتت در خواب
به دست هایت وقت خواندن شعر
به دست هایت کمی آن طرف تر از دست هایم.

به دست هایت فکر کردم...
و حالا
با لکنت راه می روم
پریدن از جوی آب می‌ترساندم
و خیابان مرا در خود گم می‌کند...
#عرفان_محمودیان

"برای پدربزرگ عزیزم که امروز به همیشه ها پیوست. یادش سبز"

@Erma_official 🍃
شعر
ارغوان
ما
زندگی
عشق
"بودن" و "هستن"
همگی تنها تر شدیم.
سایه ، کلمه شد...
یادش سبز
#سایه #هوشنگ_ابتهاج
@Erma_official
به شانه ام زده ای
که تنهائی ام را
تکانده باشی
به چه دلخوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟

از دفتر "رنگ های رفتهء دنیا" 📚

@Erma_official 🍃
این پائیز ناخوانده
که به رنگ لاک تو حسادت می‌کند
با دست های تو
زنگ خانه ام را می‌زند
تا کمی خوشرنگ تر شود

مرا به آینه تشبیه کن
در شعرهایی که ننوشته ای!
تو را "سایه و نور" می‌نویسم
در شعرهایی که نوشته ام...

شعرهایی که در انتهای شان
تو به سوی آینه می‌روی
تا نور همیشگی شود
و سایه از وحشت خاموشی
نجات پیدا کند،
اگر که با دست هایت
به نوشتن شعر
یا گرفتن دست هایی که
شعر می‌نویسند
فکر
و خودت را
در آینه تماشا کنی!

#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
کودکانه
شهیار قنبری
"کودکانه"
ترانه و صدا : شهیار قنبری
ملودی :اسفندیار منفردزاده

با کودکانه ترین آرزو ها برای شما در آستانه ی فصل و سالی تازه 💚
نو نفس باشید🌻🌊
@Erma_official 🍃
برای من
که از هر گلی
به غیر از گل‌هایی که
تو برایم می‌آوری، بیزارم
نامه ای بنویس
تا در میان سطرهایش
پنهان شوم

دلم می‌خواهد در آغاز بهار
زانو های کرخت زنبور های عسل را نوازش کنم.
دلم می‌خواهد امسال هم
وقتی که سار ها به شهر ما رسیدند
و توت های تازه کبود شده‌ی حیاط همسایه را
می‌خورند
من درِ خانه را باز کرده باشم
و بتوانم این تصویر را
در چشمانم قاب بگیرم
تا روزی که تو به اینجا آمدی
آن را نشانت بدهم

برای من نامه ا‌ی بنویس
و در آن از خستگی زنبورها
و آمدن سارها بگو ،
من و درخت توتِ پشتِ این دیوار
منتظریم
تا بهار پیدایمان کند...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
تو نسبت خونی داری
با خوشه های انگوری که
از حوصله‌ی من
آویزانند

سرخ
سرخ
سرخ می‌شود
گونه‌ی من
هنوز و همیشه
از بوسه‌ی تو
و صبر انگورهایی که
از رگ های آبی تو
چیده ام.

ناخن بر پوست تو می‌کشم...
بعد از اولین باران
نرگس می‌روید از سر انگشتانم!
تا خانه ام
مست شود
در زمستانی که
می‌پرهیزد و می‌لرزد و نمی‌نوشد!
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
چند قدم از تو دورتر بودم
که صدای زشت افتادنم از درخت
در میان صدای زیبای خرد شدن برگ‌های زیر پایت
گم شد

فصل بدی را
برای بالا رفتن از درخت انتخاب کرده بودم

تقصیر پاییز است
که خرمالوها می‌رسند
تقصیر تو نیست که
دوست‌شان داری
تقصیر من است که هزاران سال پیش
بالا رفتن از شاخه‌ها را فراموش کردم
و خوشبختانه حالا که از درخت افتاده‌ام
نمی‌توانم از تو بپرسم
که چرا می‌رفتی!

وقتی که خرمالوها داشتند
از راه
از درخت
می‌رسیدند...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🍃
از جنس برف‌های آب‌شده‌ی بهمن 
جاری 
عاصی 
سرد 
و آن‌قدر زلال بود 
که خودش را برمی‌داشت 
به خیابان می‌رفت ،
صورتِ کشته‌های‌مان را 
نوازش می‌کرد 
و می‌گفت: 
برخیزید و خون‌تان را 
از روی زمین جمع کنید 
گلوله‌ها مشقی بودند! 
هرچند که مشق مرگ می‌نوشتند... 
برخیزید! 
ای به خاک افتادگانی که 
سهم‌تان از این خاک 
همین سوگنامه‌ی کوتاه است...
#عرفان_محمودیان
@Erma_official 🖤