بازه باز
داشتم فکر میکردم، من داستان میخونم که لذت ببرم. اگر ai بتونه یه روزی داستانی با همین کیفیت اونم هر طور دلم بخواد بنویسه در چند ثانیه. و حتی بتونه تجربه زیسته انسانی هم بازسازی کنه. آیا نمیخونمش؟ صرفا چون دست انسان توش نبوده؟
احتمالا در کوتاهمدت و در عمل، قطعا میخونمش،
چون سیستم پاداش مغز به دنبال روایت و تعلیقه،
حتی اگر مقدمه داستانو بخونم خوشم بیاد مغزم درگیر داستان میشه و میخونه.
چون سیستم پاداش مغز به دنبال روایت و تعلیقه،
حتی اگر مقدمه داستانو بخونم خوشم بیاد مغزم درگیر داستان میشه و میخونه.
👍1
بازه باز
احتمالا در کوتاهمدت و در عمل، قطعا میخونمش، چون سیستم پاداش مغز به دنبال روایت و تعلیقه، حتی اگر مقدمه داستانو بخونم خوشم بیاد مغزم درگیر داستان میشه و میخونه.
مسئله اینه که بخش عمده بار عاطفی ادبیات، نه در ذهن نویسنده، بلکه ذهن خواننده هست که بهش معنا میده.
این ذهن خواننده هست که داستان رو با زخمهای و اثرات روانی ذهنش ترکیب میکنه و لذت میبره.
ادبیات آئینه ماست.
اگر داستانی که ماشین نوشته همین اثر رو بذاره، ناخودآگاه غرق در داستان میشیم.
چون داستان، آئینه ماست.
به این قضیه میگن مرگ مؤلف.
این ذهن خواننده هست که داستان رو با زخمهای و اثرات روانی ذهنش ترکیب میکنه و لذت میبره.
ادبیات آئینه ماست.
اگر داستانی که ماشین نوشته همین اثر رو بذاره، ناخودآگاه غرق در داستان میشیم.
چون داستان، آئینه ماست.
به این قضیه میگن مرگ مؤلف.
👍1
بازه باز
مسئله اینه که بخش عمده بار عاطفی ادبیات، نه در ذهن نویسنده، بلکه ذهن خواننده هست که بهش معنا میده. این ذهن خواننده هست که داستان رو با زخمهای و اثرات روانی ذهنش ترکیب میکنه و لذت میبره. ادبیات آئینه ماست. اگر داستانی که ماشین نوشته همین اثر رو بذاره،…
فکر کنم در این عصر Ai با بزرگترین سوال عمرم به عنوان نویسنده روبهرو شدم،
اگر من داستانی بنویسم،
احتمالا یک دهه بعد هیچکس نمیخونه
و قلم انسان چیزی جز عتیقه نخواهد بود.
پس من برای چی دارم مینویسم؟
نمیتونم بگم برای خودم
چون هر نویسندهای به دنبال خونده شدنه، اینو نمیشه انکار کرد.
اگر من داستانی بنویسم،
احتمالا یک دهه بعد هیچکس نمیخونه
و قلم انسان چیزی جز عتیقه نخواهد بود.
پس من برای چی دارم مینویسم؟
نمیتونم بگم برای خودم
چون هر نویسندهای به دنبال خونده شدنه، اینو نمیشه انکار کرد.
👍4
بازه باز
فکر کنم در این عصر Ai با بزرگترین سوال عمرم به عنوان نویسنده روبهرو شدم، اگر من داستانی بنویسم، احتمالا یک دهه بعد هیچکس نمیخونه و قلم انسان چیزی جز عتیقه نخواهد بود. پس من برای چی دارم مینویسم؟ نمیتونم بگم برای خودم چون هر نویسندهای به دنبال خونده…
تاریخ نشون داده نسلهای بعد بدون کمترین عذاب وجدانی چیزهای قدیمی رو دور میندازن.
🌚3
بازه باز
فکر کنم در این عصر Ai با بزرگترین سوال عمرم به عنوان نویسنده روبهرو شدم، اگر من داستانی بنویسم، احتمالا یک دهه بعد هیچکس نمیخونه و قلم انسان چیزی جز عتیقه نخواهد بود. پس من برای چی دارم مینویسم؟ نمیتونم بگم برای خودم چون هر نویسندهای به دنبال خونده…
انگار بازی با تاریخ تموم شده
آیندگانی که میان ذهنشون متفاوت از ما خواهد بود.
درکشون متفاوت
احساساتشون متفاوت
نمیتونیم روشون اثر بذاریم
شاید یه عده خیلی خیلی اندکی
ولی مقیاس به شدت کوچیک میشه.
آیندگانی که میان ذهنشون متفاوت از ما خواهد بود.
درکشون متفاوت
احساساتشون متفاوت
نمیتونیم روشون اثر بذاریم
شاید یه عده خیلی خیلی اندکی
ولی مقیاس به شدت کوچیک میشه.
بازه باز
انگار بازی با تاریخ تموم شده آیندگانی که میان ذهنشون متفاوت از ما خواهد بود. درکشون متفاوت احساساتشون متفاوت نمیتونیم روشون اثر بذاریم شاید یه عده خیلی خیلی اندکی ولی مقیاس به شدت کوچیک میشه.
اینکه متون هزاران سال پیش هنوزم برامون جذابه
اینه که دستگاه شناختی انسان هزاران سال هست همون فرمه
مغز، ذهن انسانی
اما الان دستگاه شناختی برتری داره به وجود میاد.
و جهش شناختی برای ذهن انسان شکل میگیره.
اینه که دستگاه شناختی انسان هزاران سال هست همون فرمه
مغز، ذهن انسانی
اما الان دستگاه شناختی برتری داره به وجود میاد.
و جهش شناختی برای ذهن انسان شکل میگیره.
👍2
بازه باز
پیتر واتس در رمان کوربینی دیالوگ جالبی داره
شما فکر میکنید آگاهی یک تاج افتخار است؟ نه، آگاهی فقط یک بار اضافه، یک خطای حافظه در فرآیند تکامل بود؛ یک ضایعهی پرهزینه که سرعت سیستم را میگیرد تا موجود بنشیند و وقتش را با این سوال تلف کند که "من کیستم؟" و برای دردهایش استعاره ببافد.
مغز شما بخش عظیمی از انرژیاش را هدر میدهد تا این توهم را زنده نگه دارد که چون رنج میکشید، در مرکز کائنات ایستادهاید و جهان بدهکار شنیدن قصههای شماست.
اما جهان واقعی، بدون آگاهی کار میکند؛ بسیار سریعتر، بسیار دقیقتر و بینهایت بیرحمتر.
برای پردازش، حل مسئله و خلق، هیچ روحی لازم نیست.
مغز شما بخش عظیمی از انرژیاش را هدر میدهد تا این توهم را زنده نگه دارد که چون رنج میکشید، در مرکز کائنات ایستادهاید و جهان بدهکار شنیدن قصههای شماست.
اما جهان واقعی، بدون آگاهی کار میکند؛ بسیار سریعتر، بسیار دقیقتر و بینهایت بیرحمتر.
برای پردازش، حل مسئله و خلق، هیچ روحی لازم نیست.
👍2
بازه باز
شما فکر میکنید آگاهی یک تاج افتخار است؟ نه، آگاهی فقط یک بار اضافه، یک خطای حافظه در فرآیند تکامل بود؛ یک ضایعهی پرهزینه که سرعت سیستم را میگیرد تا موجود بنشیند و وقتش را با این سوال تلف کند که "من کیستم؟" و برای دردهایش استعاره ببافد. مغز شما بخش عظیمی…
مغز من چقدر مقاومت میکنه تا این جمله رو رد کنه😂
ولی نقدی روی حرفش ندارم الان توی عصر Ai
ولی نقدی روی حرفش ندارم الان توی عصر Ai
تاریخنگاران از رنج ما خواهند نوشت... و در انجام این کار، تمام ماجرای لعنتی را از دست خواهند داد.
The Crippled God
The Crippled God
❤2
یه سری شایعه هست که گوگل داره روی یه مدل omni هم کار میکنه که همزمان محتوا، صدا، ویدیو، تصویر، بفهمه و تولید محتوا کنه.
بازه باز
یه سری شایعه هست که گوگل داره روی یه مدل omni هم کار میکنه که همزمان محتوا، صدا، ویدیو، تصویر، بفهمه و تولید محتوا کنه.
یه سری منبع چینی یه سری شایعات دادن که جمنای 4 ممکنه 100 تریلیارد پارامتر داشته باشه یعنی هزاران برابر مدلهای فعلی.
بعید میدونم من، ولی هایپ جالبیه.
بعید میدونم من، ولی هایپ جالبیه.
بازه باز
یه سری منبع چینی یه سری شایعات دادن که جمنای 4 ممکنه 100 تریلیارد پارامتر داشته باشه یعنی هزاران برابر مدلهای فعلی. بعید میدونم من، ولی هایپ جالبیه.
ولی خب گوگل سنگین داره رو ساخت دیتاسنتر و زیرساخت هزینه میکنه، اصلا بعید نیست اگر یه هیولا بده بیرون)
بازه باز
شرکت آنتروپیک، x Ai، و openai توافق کردن سرعت پیشرفت ai رو کاهش بدن.
ولی خب، چین مگه میذاره))
الان وقت یکه تازی چینه
الان وقت یکه تازی چینه
fun main() {
println("Happy Programmer's Day!")
}روز برنامهنویس مبارک اساتید کدزن
بازه باز
fun main() { println("Happy Programmer's Day!") } روز برنامهنویس مبارک اساتید کدزن
رفتم ببینم اسکرینی از اولین برنامهای که نوشتم دارم یا نه
که خب پیداش نکردم.
گالریم خیلی شلوغه.
که خب پیداش نکردم.
گالریم خیلی شلوغه.
بازه باز
رفتم ببینم اسکرینی از اولین برنامهای که نوشتم دارم یا نه که خب پیداش نکردم. گالریم خیلی شلوغه.
ولی یه دیالوگ از یه داستانم پیدا کردم
اسم داستان این بود"مرگ بدون امام"
حدود 7 سال پیش نوشته بودم
اسم داستان این بود"مرگ بدون امام"
حدود 7 سال پیش نوشته بودم
بازه باز
ولی یه دیالوگ از یه داستانم پیدا کردم اسم داستان این بود"مرگ بدون امام" حدود 7 سال پیش نوشته بودم
خب میکرد، او هم انجامش میداد، معلوم است که میکشت.
باید کشته میشد!
نمیشد؟ مگر همان نبود که تحقیرش کرده بود؟
میگفتند نه او قاتل است.
گفت غلط کردهاند، همه میکشن، منم میکشم،
گفتند قانون کارش عدالت است.
گفتم که همه میکشن منم میکشم، چطور پس باقی قاتلان که خونسردانه میکشند کسی به آن ها خرده نمیگیرد؟
ببین دستهای من گرم است، خون من میجوشد خونسرد نیستم، اضطراب دارد مرا میبلعد.
همه میکشند پس منم میکشم.
آیا کسی هست که احساس کند کار بهتری برای محافظت از آنها انجام میدهد؟
باید کشته میشد!
نمیشد؟ مگر همان نبود که تحقیرش کرده بود؟
میگفتند نه او قاتل است.
گفت غلط کردهاند، همه میکشن، منم میکشم،
گفتند قانون کارش عدالت است.
گفتم که همه میکشن منم میکشم، چطور پس باقی قاتلان که خونسردانه میکشند کسی به آن ها خرده نمیگیرد؟
ببین دستهای من گرم است، خون من میجوشد خونسرد نیستم، اضطراب دارد مرا میبلعد.
همه میکشند پس منم میکشم.
آیا کسی هست که احساس کند کار بهتری برای محافظت از آنها انجام میدهد؟