انتعاش
327 subscribers
2 photos
5 videos
5 links
شعرهای حسین چمن‌سرا
Download Telegram
برای شما! من نمی‌خواهم این را
که سگ مفلسِ استخوان‌ است و من نه
شما پوزه‌ورزی کنید و بلیسید
که سگ از شما سفلگان است و من نه
بیهوده‌گرد باش و به عجز اعتراف کن
«کاری نکرد!» باش و به عجز اعتراف کن

گیرم میان ارض و سما جنگ درگرفت
گَردِ نبرد باش و به عجز اعتراف کن

عالم اگر به جور و جَر انکارِ عجز کرد
آخر تو فرد باش و به عجز اعتراف کن

از این سلیطگان طمعِ راستی مدار
یعنی تو مرد باش و به عجز اعتراف کن

بگذارشان به حرب که معروف‌تر شوند
از عُرف، طرد باش و به عجز اعتراف کن

تقدیمِ مرگ باش و دهان از فغان ببند
تسلیم درد باش و به عجز اعتراف کن

یک دم به هیچ مانده! دمی را فروگذار!
صد مُرده سرد باش و به عجز اعتراف کن
وقار اندر این ملک کاری ندارد
که هیچ اندر این ملک یاری ندارد

الا تا نخوانی از این‌ پس وقارش
که با این گرانان وقاری ندارد

نگویی که شد پارس شهر و دیارش
چو کس بینوا شد دیاری ندارد

در این مملکت بینی ار پای‌بستش
به‌ دست خود ایچ اختیاری ندارد

گرفتار تقدیر مانده‌ست ورنه
در این بوم و بر برگ و باری ندارد

چنان کرده دست قضا چارمیخش
که بیچاره راه فراری ندارد

وگرنه در این ملک دلبستگی را
ضیاعی ندارد عقاری ندارد

هنر دارد از ملک دنیا و آن هم
در این مملکت اعتباری ندارد

چگونه بود حال شوریده‌ای را
که غم دارد و غمگساری ندارد

به فضل و هنر پهلوان است اما
ز بی‌آلتی اقتداری ندارد

اگر تهمتن باشد آسیمه گردد
چو هیچ آلت کارزاری ندارد

بدین است خرسند از اوضاع گیتی
که اوضاع گیتی قراری ندارد

ولی با همه بی‌ثباتی ستاره
بجز بر خلافش مداری ندارد

ز بس یاس چون مبدعات‌ است حالش
که اندر کمال انتظاری ندارد

چو کعبه‌ست زیرا که بر پیکر الا
سیه‌طیلسانی شعاری ندارد

در این مملکت نقد و قلب است یکسان
که صراف کامل‌عیاری ندارد

چو مریم دهد روح لیک از یهودان
بجز خاطر شرمساری ندارد

بود پارس چون مصر و چون قوم موسی
هنرمند در وی وقاری ندارد

دریغا که در روزگاری فتادم
که دی‌ماه دانش بهاری ندارد

نشاندم نهالی در این خاک شوره
که شد بر فلک لیک باری ندارد

یکی گنج اندُختم از فضل و دانش
که جز نام گیتی‌سپاری ندارد

به زر افتخار است و آن را ندارم
هنر دارم و افتخاری ندارد

ولی شکر یزدان که شهباز طبعم
بجز اوج عزت مطاری ندارد

بجز کنج عزلت مقامی نجوید
بجز صید حکمت شکاری ندارد

ز اندُخته نفزود اگر هیچ فخرش
از او نیز ننگی و عاری ندارد

قناعت گزیند مناعت فروشد
طمع جز رخ خاکساری ندارد

توکل کند پیشه واندر حوادث
جز از فضل یزدان حصاری ندارد

هنر جوید و بهر مدحت‌گری را
جز از مدح احمد شعاری ندارد

#وقار_شیرازی
... از این‌همه گذشته چه دیدم ز شاعری؟
از او دگر مپرس که دودم رود به سر
سرمایه‌اش ز جان و دل و هوش و عقل و رای
سودش تمام خون دل و پارهٔ جگر
شاعر به ملک پارس چو آن رافضی بود
کاندر دیار روم کند لعن بر عمر
تلخی ز حد برند و نشینند ترش‌روی
زاصغای شعر اگر همه باشد چو نیشکر
شعر ار گهر شود نستاند کسی به پارس
چندین قریض در عوض یک قراضه زر

داوری شیرازی
همه دهر را گشتم و بازگشتم
کجا یافتم بهتر از خانه آخر
من و عزلتم را به هم واگذارید
شما را چه به شمع و پروانه آخر
چراغ را بکُش و دکمه‌دکمه پیرهنت را
به بادِ قافیه بسپار و روشنای تنت را-

به ساحتِ غزلِ تازه‌ام ببخش و برقصان
به‌‌رنگِ آتشِ شبگیر در بَرَم بدنت را

چراغ را بکُش و شرم را به شوق، رها کن
بدوز بر لبم آنگاه پاره‌‌ی دهنت را‌

تویی تویی که مرا میهنی، ای اول و آخر
منم منم وطنت؛ هان! رها مکن وطنت را

بر آن سرم که مُدامَت، غزل‌غزل بسرایم
و هر نفس بشمارم، نفس‌نفس‌زدنت را
دلا به هر چه گراییدی همه خسارت و حرمان بود
همه تنوع حسرت بود، همه تکامل بحران بود

همه منازعه با سرسام، همه مسامحه با ابهام،
همه تحمل بی‌فرجام، همه امید به نسیان بود

زهی مداومتت در ساخت، خوشا مجاهدتت در باخت
جهان به زورقَکانت تاخت؛ جهود بود، مسلمان بود

مُخنّثی کن و زین تالاب فرار کن که زمین را آب...
تو نوح نیستی و اطناب در آن رسالت، بطلان بود

کجاست شیوه و ترفندت، بهل دواَسبه بخندندت
امان نداد خداوندت، امان، توهّم ایمان بود

به جَهْرِ خویش عداوت کن، به جهد مرگ مَعونت کن
بس است واهمه جرئت کن! حیات، ساحَت حرمان بود
شور این افسانه‌سازان دردسر بسیار داشت
با تغافل ساختم حرفی به‌ گوش کر زدم

بیدل
Forwarded from غزل‌شعر
حاصلم زین مزرع بی‌بر نمی‌دانم چه شد
خاک بودم، خون شدم، دیگر نمی‌دانم چه شد

بیش از این در خلوت تحقیق وصلم بار نیست‌
جست‌وجوها خاک شد، دیگر نمی‌دانم چه شد

سیر حسنی داشتم در حیرت‌آباد خیال‌
تا شکست آیینه‌ام، دلبر نمی‌دانم چه شد

دی من و صوفی به درس معرفت پرداختیم‌
او رقم گم کرد و من دفتر نمی‌دانم چه شد

بیدل‌! اکنون با خودم غیر از ندامت هیچ نیست‌
آنچه بی‌ خود داشتم در بر، نمی‌دانم چه شد
پس از آن‌سان جفا دیدن نمی‌دانم چه باید گفت
سپاس از شیوهٔ مهمان‌کُشِ مهمان‌نوازی‌تان!
من از این خاکِ بی‌برکت، به رفتن می‌کنم هجرت
سخن، کوتاه! زحمت، کم! شما و خاک‌بازی‌تان!
Forwarded from انتعاش
چه ناله سر دهم؟ اوضاع، آنقَدر بد نیست
کمی صبوریِ سلّاخ، سخت میگیرد
پس چرا آخری ندارد مرگ؟
پس چرا هرچقدر می‌میرم،
از تحمل، تهی نمی‌گردم
سبقت از ابتلاء نمی‌گیرم

دربه‌در در پی نزیستنم
بازم از خویشتن رهایی نیست
تا کجا بارِ بی‌هدف بکشم
مُرده را وُسعِ جابجایی نیست

رانده از خود، رمیده از اغیار،
نیست با هست‌ونیست پیوندم
از شمارِ دَواب، بیرونم
خلق، دیوانه‌ می‌شمارندم

من هم از عقل بهره‌ای دارم؛
منطقاً نیست را که هستی نیست!
«من» که عمری‌ست نیستم آخر!
«من» که عمری‌ست نیست آخر چیست؟

«من» که جز نیست نیست آه ای عقل!
بهره از تو چگونه بردارد؟
این همه نَقل نُقل‌وارش چیست؟
نیست، هم بهره‌ای مگر دارد؟

پس چرا آخری ندارد درد؟
پس چرا مرگ هم حریفش نیست؟
هرنفس زجر می‌کشم، وین زجر
نوبهاری‌ست که خریفش نیست

دردِ بی‌التیامِ پی‌گیری
دائم از پای درمی‌آورَدم
باز برپای می‌شوم از درد
درد از هوش و روی می‌بَرَدم

درد از ردّ اشک خونینم
مارها گشته، می‌کشد بالا
جسم بی‌جان زنده‌ام را هی
دارها گشته، می‌کشد بالا

نیک از عقل بهره‌مندم، لیک
درد دیوانه‌وار را چه کنم
دانم این سیل، خانمان‌سوز است
با سرشک گریزپا چه کنم

از عنایاتِ آتشینِ فلک
بی‌نصیب از زوال، سوخته‌ام
چون عدم گردنم نمی‌گیرد
چشم بر یأسِ پیر دوخته‌ام

ای فلک ای تکلّفِ احرار
کوفه‌وضعیّ و جز جفا چه کنی
با حسینِ علی چنان کردی
با حسینِ چمن‌سرا چه کنی
به مقام شامخ همسرم، که از تلخی من شاکی‌‌ست؛

بشْکوه، دلفریب، نفس‌گیری و نجیب...
اما برای وصف تو این‌ها مرا کم است
من، هیچ! چنددَه‌سده تاریخ شعر هم
در وصف تو کم است؛ بلی به‌خّدا کم است

از عهدهٔ تو برنمی‌آیم بزرگوار
آنقدر محشری که حریفت نمی‌شوم
آن هم منی که هرچه سروده‌ست، سِحر ناب؛
اعجازپروری که حریفت نمی‌شوم!

مصرع به مصرع آینه‌بندان کنم که چه
می‌ترسم آخر آینه‌هایت زنند چشم
یعنی به خاطر خودت است این تقیّه‌ها
یعنی مراقب توام ای جان به چند چشم

از تو نشانه بس که منِ زندگی‌ستیز
هرچند می‌شود که نباشم، دچارمش
با اینکه دوست‌داشتنی نیست زندگی
محبوب من به خاطر تو دوست دارمش
امشب جنون، پیاله نموده نیام‌ را
هان ای جنون شکوه ببخش اختمام را
در این جحیم، راه ندادند خام را
خونی بریز و عام کن آبِ حرام را
ما هم بر آن سریم که تسلیمِ سر کنیم
بگذار بارِ شانهٔ خود مختصر کنیم

بگذار بی‌نصیبی ما هم هبا شود
بگذار تا غبار حیا برملا شود
آماده است سر که تو را خاک پا شود
این هم فریضه‌ای‌ست! بگو تا ادا شود
ای مرگ! امر کن که ز خود هم حذر کنیم
وز خون خویشتن، لبِ تیغ تو تر کنیم

از بودنِ دوروزه در این قحطی نفس
منظور ما ثنای‌ عدم گفتن است و بس
ورنه چکار دارد آزاده با سپس
تبدیل می‌شویم ز هرکس به هیچ‌کس
محض بقای مرگ، بگو جان سپر کنیم
برجای عقل، جهل و جنون مستقر کنیم

تا خرتناق، مست و مسلح به انفعال
معلولِ زهرنوشی و مشغول اعتزال
در کارِ انتقالیم از کارِ انتقال
خون‌مرده‌قی‌کنانیم از سرعت زوال
هستی بترس! دیر نباشد که شر کنیم
داروی هستنیم و برآنیم اثر کنیم
Forwarded from انتعاش
سکوتِ برف، که بر گرگ‌ومیش می‌بارید
در آن خلال، که بیدار، «لابُد»ی‌ دارد،
همان مجال که هر آه: ابرِ بهمن‌ماه
همان میانه که هر دم، تفرُّدی دارد،
[بدان جهت که نَفَس در تقیّدِ کس نیست
تو گویی آن نفَسِ مغتنم، «خود»ی دارد]
دقیقه‌ای که جهان ایستاده از «جَه و جَست»
و هر «جهت» ز نظرها تمرّدی دارد
وگر کسی نفسی چشم و گوش وا کرده
-به قیدِ عقلِ مسلّط- تعمّدی دارد!
کلنگ و بیل به دوش از قبور، گورکن‌ی،
عبور کرد -که بُستان، ترددی دارد-
عبور کرد -که این قاف، سایه‌ی سیمرغ-
عبور کرد -که این باغ، هدهدی دارد-
عبور کرد -که این «پورِ زال» را دیدی؟
سپاه مرگ، از این سان، سپهبدی دارد
ستاد و بار فکند و چکید از چشمش،
چه محنتی! که بخارش تصاعدی دارد
نشست بر سر گوری و زیر لب مویید:
خوشم که زجرِ جهان هم برون‌شدی دارد

حسین چمن‌سرا
می‌شود ظاهر به پیری معنی طول امل
جوهر این مو صفای شیر روشن می‌کند

بیدل
جز کُشته در بلادِ تظلّم‌ نیافتیم
در جستجوی باطلِ قاتل شتافتیم

تا آنچه را که نیست به امکان درآوریم
مصرع به مصرع این‌همه کَلپَتره بافتیم

گفتند بر یلانِ ستم‌سوز ما چه رفت
گفتیم از جهنمیان، روی تافتیم

دیوانه‌وار سقف فلک را شکافتند
اسراف بود ما هم اگر می‌شکافتیم

بر انفعال ما صفت ناروا مبند
درخوردِ کوششی، صلتی را نیافتیم
قرار اگر که گرفتم، «خمار» دیدن داشت
نبود دست خودم؛ انتظار، دیدن داشت

سرشکم از نظر افتاد و نعره چاره نکرد
به خون خَفیدنِ این‌ چشمِ زار، دیدن داشت

چه اختیار کند غرقهٔ تبخترِ خون
چه مایه سرخی آن اقتدار دیدن داشت!

چه اختیاری از این چشم‌خانه سرمی‌زد
مغاکِ دیدن... بی‌اختیار دیدن داشت

اگر قرار گرفتم بدین نفس که گذشت
بدان نفس که نیامد، گذار دیدن داشت

نداشتم به صباحی مسامحت چشمی
که ناملایمی روزگار دیدن داشت
بهار، نغمهٔ‌ بعثت سرود پژمردم
هلاکِ نیستی‌ام! دل به غیر نسپردم

طراوتی دو سه دم داشت دهر و زایل شد
پی نشاط عدم، دَه ابد کم آوردم

به لطف منقل و وافورِ عجز و وهم عمیق
از این جهان دو سه دم حظ‌ّ وافری بُردم

هلاکِ نیست، کجا قوّت جفا دارد
اگرچه مرتعتان را به قهر آزردم

به حال خویش رهایم کن ای رسالت سبز
من از بهار گذشتم به هیچ برخوردم

تو هم برو پی پیغمبری موجه‌تر
من از همان که پدر خورده بود، می‌خوردم

برای این سرِ افتان، تبر چه می‌خواهی
بهل‌ سقوط سرم را به گردن تُردم

برو نوای دگر ساز کن خیالت جمع
بنای شکوِه اگر داشتم نمی‌مردم
Forwarded from غزل‌شعر
بهشت و کوثر از حرص و هوس لبریز می‌باشد
به عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا

#بیدل