The Empty Flow
104 subscribers
642 photos
48 videos
7 files
131 links
Your brain is constantly eating itself.

https://t.me/SecretPulseBot?start=9WM6ilrCQ2Qw
Download Telegram
The Empty Flow
Corey Taylor – Snuff (Acoustic Live)
So, save your breath, I will not hear
I think I made it very clear
You couldn't hate enough to love
Is that supposed to be enough?
I only wish you weren't my friend
Then I could hurt you in the end
I never claimed to be a saint
Ooh, my own was banished long ago
It took the death of hope to let you go
❤‍🔥22🍓1😭1
Night Shift
Lucy Dacus
Am I a masochist, resisting urges to punch you in the teeth
Call you a bitch and leave?
Why did I come here? To sit and watch you stare at your feet?
What was the plan? Absolve your guilt and shake hands?
2
Feel So Low
Porcupine Tree
So see how long I can last
You can pretend that I don't exist for you
And I can laugh about it now
But I hated every minute
I was waiting for your e-mail
And each day that you forgot to call
1
Smother
DAUGHTER
I sometimes wish I'd stayed inside
My mother
Never to come out
1
Poison Tree
Grouper
دفن شدن زیر مه‌آلودگی مغز، سکوت مطلق و رها کردن دنیا.
1
فکر کنم ما «هوش» رو بیش از حد شبیه به یه ویژگی مستقل و قابل‌اندازه‌گیری تصور می‌کنیم؛ انگار مثلا یه چیزی داخل مغز یا یک سیستم وجود داره که اگه فقط اون سیستم رو سریع‌تر و بزرگ‌تر کنیم، می‌تونه به شکل نامحدود رشد کنه. در حالی که حتی خود هوش انسانی هم اساسا جدا از جهان اطرافش وجود نداره. حتی اون چیزی که ما به عنوان هوش فردی می‌شناسیم، فقط حاصل مغز یک فرد نیست؛ حاصل زبان، آموزش، فرهنگ، بدن، تجربه و انباشت چند هزار ساله‌ی دانش و تکنولوژیه. ما از صفر شروع نمی‌کنیم. مغز ما روی یک کوه عظیم از چیزهایی که انسان‌های قبل از ما فهمیدند، ساخته میشه. و خب این وسط حتی تجربه‌ی حسی و حرکتی هم توی تولید هوش نقش بسزایی داره؛ ما جهان رو فقط با «فکر کردن» نمی‌شناسیم، بلکه با بدنمون داریم توش حرکت می‌کنیم، به چیزها دست می‌زنیم، باهاشون برخورد می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم و از پیامد رفتارهامون بازخورد می‌گیریم. پس شاید هوش نه چیزی که صرفا درون یک موجوده، بلکه چیزی باشه که از رابطه‌ی اون موجود با جهان شکل می‌گیره.
👍21
حالا اینجا یک سوال جالب درباره‌ی AI ایجاد می‌شه. اگه یک سیستم بدن نداشته باشه، جهان رو به معنای واقعی حس نکنه و توش حرکت نکنه، تا کجا می‌تونه از همون جهانی که ما براش ساختیم فراتر بره؟ حتی اگه تمام دانش بشر رو در اختیارش بذاریم، این دانش خودش محصول یک تاریخ طولانی از موجودات دارای بدنه که در محیط زندگی کردند و با مسائل واقعی مواجه شدند. شاید به همین خاطر صرفا بیشتر کردن قدرت محاسباتی یا سرعت پردازش، لزوما به معنای تولید نوع جدیدی از هوش نباشه. اگه هوش برای رشد به رابطه‌ی علّی با جهان نیاز داشته باشه، AI برای اینکه واقعا از هوش انسانی عبور کنه، باید بتونه تجربه‌ای تولید کنه که صرفا بازترکیب تجربه و دانش قبلی ما نباشه؛ باید یه طورایی به جهانی دسترسی پیدا کنه که چیزی تازه برای یاد گرفتن ازش وجود داشته باشه. و اینجا به نظرم شاید یه محدودیت خیلی جالب وجود داشته باشه. شاید AI بتونه با سرعتی خیلی سریع‌تر از انسان، در جهانی که ما برایش ساختیم فکر و عمل کنه، اما برای فراتر رفتن از هوش طبیعی و اون جهان، صرفا هوش بیشتر کافی نباشه و به تجربه‌ی بیشتر و متفاوتی از جهان نیاز داشته باشه.
👍21
از طرفی، همین انباشت دانش باعث می‌شه مسئله‌ی تولید علم هم جالب‌تر شه. علم روی علم ساخته می‌شه و هرچه جلوتر می‌ریم، برای رسیدن به لبه‌ی دانش باید بخش بزرگ‌تری از اون چیزی که قبل از ما تولید شده، یاد بگیریم. پس AI اینجا برای بشریت کمک‌کننده ست اما حتی اگه AI بتونه این انباشت رو خیلی سریع‌تر از ما پردازش کنه، هنوز این سوال وجود داره که چه چیزی قراره به این انباشت اضافه کنه؟ اگه صرفا در همون داده‌ها، زبان‌ها و مفاهیمی که تمدن انسانی تولید کرده حرکت کنه، ممکنه سرعتش تصاعدی بشه، بدون اینکه جهان جدیدی برای شناختن داشته باشه. و فکر کنم احتمالا مسئله‌ی اصلی انفجار هوش اصلا این نباشه که «چقدر سریع می‌تونه فکر کنه»، بلکه این باشه که چقدر می‌تونه تجربه‌ی جدید به صورت مستقل، از جهان تولید کنه. و به نظرم این یک تفاوت مهمه: هوشی که فقط سریع‌تر از ما جهان موجود رو میتونه بخونه، الزاما هوشی نیست که بتونه از جهان شناختی ما عبور کنه. چون تا اینجا عملا با یک انسان با ضریب هوشی بسیار بالاتر از میانگین تفاوت چندانی در توانایی برای فراتر رفتن از هوش بشری نداره. شاید برای رسیدن به اون مرحله، باید نوعی رابطه‌ی علّی مستقل با جهان پیدا کنه؛ و تازه سوال اساسی دقیقا اینجاست: AI برای ساختن هوشی فراتر از هوش انسانی، دقیقا به چه نوع بدن، تجربه و دسترسی به جهان نیاز داره؟
1❤‍🔥1
من واقعا از همون بچگی بیشتر به خوندن کتاب‌های مستند، مثلا علمی و تاریخی و اجتماعی، علاقه‌مند بودم. فقط یه دوره‌ای توی نوجوانی از رمان‌های فانتزی لذت می‌بردم و رمان کلاسیک هیچ‌وقت واقعا برام جذابیتی نداشت. نمی‌دونم دقیقا چرا اینطوری‌ام، چون از یه طرف خیلی دوست دارم تمام کتاب‌های خوب و معروف دنیا رو بخونم و می‌دونم بخش بزرگی از این کتاب‌ها رمان و داستانن، ولی از طرف دیگه هیچ‌وقت به اندازه‌ای که از خوندن یه کتاب مستند لذت می‌برم، از خوندن یه رمان لذت نمی‌برم. حتی درباره‌ی فیلم هم تقریبا همین‌طورم؛ دیدن یه فیلم مستند بیشتر از یه فیلم عادی بهم کیف می‌ده. فیلم‌های هنری با سینماتوگرافی قشنگ و داستان جالب رو هم دوست دارم، ولی اون اسپارکلی‌ که موقع دیدن یه مستند تجربه می‌کنم رو معمولا باهاشون ندارم و حتی ممکنه وسطشون خوابم ببره. فکر می‌کنم چیزی که توی مستند و کتاب‌های nonfiction بیشتر جذبم می‌کنه اینه که حس می‌کنم دارم واقعا یه چیز جدیدی درباره‌ی جهان می‌فهمم و یه تکه‌ی جدید به تصویر ذهنیم از دنیا اضافه می‌شه، نه اینکه فقط دارم یه داستان رو دنبال می‌کنم و باید با شخصیت‌ها و احساساتشون همراه باشم. از طرف دیگه فهمیدم برخلاف چیزی که فکر می‌کنم درباره‌ی بیشتر مردم صدق می‌کنه، من با محتوای نوشتاری خیلی بیشتر ارتباط می‌گیرم. جدا از موزیک و رقص که دنیای خودشون رو دارن، محتوای بصری و صوتی اولویتم نیست. حتی وقتی یه داستان رو دوست داشته باشم، ترجیح می‌دم خودم بخونمش تا اینکه همون داستان رو توی فیلم ببینم. دوست دارم یه ایده رو با صدای سر خودم بخونم، تفسیرش کنم و توی ذهن خودم براش تصویر بسازم، نه اینکه یه نفر دیگه همه‌چیز رو از قبل به صدا و تصویر تبدیل کرده باشه. برای همین مثلا ترجیح می‌دم چندین پیام بلند و بالا بخونم تا یه ویدیوی یوتیوب ببینم؛ نه اینکه ویدیوهای یوتیوب رو دوست نداشته باشم، ولی اگر بحث انتخاب و ترجیح باشه، تقریبا همیشه نوشته رو انتخاب می‌کنم.
2
Fade Into You
Mazzy Star
دلم می‌خواد این آهنگ رو توی گوش‌ت زمزمه کنم.
1
من به‌ندرت پیش می‌آید موزیکی را فقط به‌خاطر خود «موزیک بودنش» با کسی به اشتراک بگذارم. آهنگ خوب را که بالاخره هرکس می‌تواند گوشه‌ای برای خودش پیدا کند. اگر قطعه‌ای را برای کسی بفرستم یا جایی بگذارم، حتما پشتش حرفی، منظوری یا حسی وجود دارد؛ وگرنه اصلا معنای به اشتراک گذاشتن چیست؟ من با موسیقی‌ها حرف می‌زنم، خودم را میان آن‌ها پیدا می‌کنم، دیگران را با آن‌ها در آغوش می‌کشم و چیزهایی از آن‌ها یاد می‌گیرم که شاید دست‌کمی از خواندن و نوشتن نداشته باشد. در سرم، هر آهنگ صاحب یک انسان مشخص است؛ پشت بعضی‌هاشان یک خاطره‌ی خاک‌خورده نفس می‌کشد و پشت بعضی دیگر، تصویری کاملا خیالی و برآمده و برخاسته از ذهنم. حتی باور دارم هر ترانه‌ای برای ساعت به‌خصوصی از شبانه‌روز، فصلی مشخص از سال و احوالی دست‌نیافتنی ساخته شده است. نمی‌دانم در این ضرب‌ها و نت‌ها و بافت‌های صوتی چه جادویی پنهان است که این‌همه مشتاقم در آن زندگی کنم. شاید موسیقی، خودِ خودِ زندگی است.
❤‍🔥52
می‌دونید چطوریه؟ من فکر می‌کنم ما توی روابطمون مفهوم «وفاداری» رو با یه چیز کاملا اشتباه و مخرب قاطی کردیم. انگار بهمون یاد دادن دوست داشتن یک آدم یعنی تعقل و استقلال فکریت رو بذاری کنار و کورکورانه هر چی گفت رو تایید کنی. در واقع فکر می‌کنیم اگه دوستمون یا پارتنرمون توی یک جمع حرف اشتباهی زد، باید چشم‌بسته پشتش دربیایم یا اگر نظرمون باهاش فرق داشت و توی جمع مخالفتی کردیم، بهش خیانت کردیم. ولی نه عزیزان دلم، وفاداری واقعا کپی‌کردن مغز دیگران نیست. رابطه —چه رفاقت باشه و چه عشق— فضاییه برای رشد کردن دو تا آدم، نه جایی که فقط صدای همدیگه رو تکرار کنیم تا خیالمون راحت باشه. من می‌تونم با تمام وجودم به درد و دل‌ها، ناراحتی‌ها و عصبانیت‌های دوستم گوش بدم، درکش کنم، کنارش باشم و به احساسش احترام بذارم، اما در عین حال اگه حس کنم کارش اشتباه بوده، خیلی آروم و مهربون بهش بگم: «می‌فهمم حق داشتی ناراحت شی، اما اینجای رفتارت هم درست نبود.» تایید کردن بی‌چون‌وچرای اشتباهات همدیگه، کمک به رشد طرف مقابل نیست. دوست داشتن یعنی نقص‌های طرف مقابلت رو با تمام وجود ببینی، قضاوتش نکنی، بهش حق اشتباه کردن بدی، اما یک فضای امن بسازی تا بتونید با هم حرف بزنید و با هم رشد کنید. یکی از چیزهایی که خیلی می‌بینم و حس خوبی بهم نمی‌ده، این ترسه که «وای نکنه جلوی بقیه به دوستم بگم با این حرفت مخالفم». انگار قراره با یک مخالفت ساده، کل دوستی از هم بپاشه. وقتی من و دوستم توی یک جمع با هم زاویه‌ی فکری داریم، اگه از سر ترس سکوت کنم یا الکی تظاهر کنم موافقم، دارم به شعور خودم و اون توهین می‌کنم. دوستی واقعی و بالغانه اون‌قدر ریشه‌دار و محکمه که با یک «من جور دیگه‌ای فکر می‌کنم» خراب نمی‌شه. ما برای اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم، نیازی نداریم هم‌رنگ و کپی همدیگه بشیم. رابطه جای محو شدن در دیگری نیست؛ جای کنار هم موندن دو تا آدم با هویت‌های متفاوته. به نظر من بزرگ‌ترین احترامی که می‌تونیم به یک انسان بذاریم اینه که باهاش شفاف و صادق باشیم و اجازه بدیم خودش باشه، همون‌طور که خودمون هم استقلال فکری‌مون رو حفظ می‌کنیم. این‌طوریه که کنار هم بزرگ می‌شیم.
👍61🍓1
متأسفانه خیلی از زنان در خاورمیانه حتی به سواد، اطلاعات و فضایی دسترسی ندارند که بتونند بفهمند چیزی که سال‌ها به عنوان «زندگی نرمال» بهشون معرفی شده، در واقع می‌تونه اشکالی از ظلم سیستماتیک علیه خودشون باشه. من این رو خیلی ملموس وقتی فهمیدم که زن‌عموی من، که در ایران زنی باسواد، شاغل و نسبتا مستقل‌تر از خیلی از زن‌های اطرافش بود، بعد از مهاجرت و آشنا شدن با فرهنگ‌ها و آدم‌های جوامع آزادتر، تازه متوجه شد چقدر از چیزهایی که در زندگیش عادی تلقی می‌کرده، در واقع عادی نبوده و چقدر توسط مادر و خانواده‌اش محدود شده؛ و مهم‌تر از همه، فهمید چه چیزهایی رو در نوجوانی از دست داده. خودش می‌گفت هر بار که تفاوت آزادی‌های دخترش رو با چیزی که خودش تجربه کرده می‌بینه، می‌زنه زیر گریه؛ هم برای خودش، هم برای زن‌هایی که هنوز حتی فرصت این رو نداشتند که بفهمند در حقشون ظلم شده، و هم از خوشحالی اینکه دختر خودش قرار نیست اونطوری بزرگ شه.

چند وقت پیش کتاب Veils and Words نوشته‌ی فرزانه میلانی رو می‌خوندم که در مقدمه دقیقا به همین مسئله می‌پرداخت. و خب دقیقا یکی دو روز بعد از تموم کردن کتاب، در خلال گفت‌وگو با زن‌عموم دقیقا به همین موضوع رسیدیم و حرف‌هاش باعث شد مقدمه‌ی کتاب دوباره یادم بیاد. میلانی توی این کتاب، با تمرکز بر تجربه‌ی زنان ایرانی و نسبت میان زن، زبان، نوشتن و محدودیت‌های اجتماعی، نشون می‌ده چطور خیلی از زن‌ها حتی برای بیان تجربه‌ی خودشون هم با مرزهایی مواجه‌اند که انقدر درونی و عادی شدند که دیگه به چشم نمیان. و در مقدمه میلانی از تجربه‌ی شخصی خودش و فرایند مواجهه با چیزهایی می‌نویسه که زمانی براش بدیهی و طبیعی به نظر می‌رسیدند، اما بعدها از یک زاویه‌ی دیگه معنای کاملا متفاوتی پیدا کردند. به نظرم یکی از تلخ‌ترین قسمت‌های مبارزه با محدودیت‌ها همینه که در یک سیستم محدودکننده و سرکوب‌گر گاهی برای فهمیدن اینکه چه چیزهایی رو از ما گرفتند، اول باید امکان دیدن یک زندگی متفاوت رو پیدا کنیم و خیلی‌ها از این فرصت محروم هستند.
9
بَیان
پذیرش ریشه‌ی غریزی این تمایلات برای برخی افراد نسبتاً‌ فرهیخته مشکل است. آنها تمایل دارند این ترجیحات را به تاثیر رسانه ربط دهند؛ با این استدلال که بدنِ «طبیعی» با این ایده‌آل‌ها فاصله دارد و این رسانه است که تصویری غیرواقعی از بدن طبیعی به خورد مردم می‌دهد.
تصور تقلیل‌گرایانه‌ی شما این است که منتقدان رویکرد تکاملی، قائل به نقشی صفر و صدی برای رسانه و سرمایه‌داری هستند و جایگاه غریزه را به کل انکار می‌کنند؛ در حالی که مسئله‌ی اصلی در نقطه‌ای دیگر قرار دارد. از منظر اپیدمیولوژی و تحلیل داده‌های جمعیتی، میانگین فیزیکی هر جامعه ریشه در واقعیت زیستی همان جغرافیا دارد؛ اما چالش مدرن این است که مغز انسان در محاصره‌ی یک اپیدمیولوژی رسانه‌ای قرار گرفته و با پدیده‌ی مرگ میانگین بومی مواجه هستیم. اگر آن قانون بیولوژیک ادعایی صادق بود، توزیع آماری قد و هیکل در اقلیم‌های مختلف باید ترجیحات کاملا بومی و متفاوتی خلق می‌کرد. با این حال، امروزه استانداردهای زیبایی به شدت جهانی و یکپارچه شده‌اند. رسانه‌ها میانگین فیزیکی خیابان‌ها را با یک میانگین مصنوعی دیجیتال جایگزین کرده‌اند؛ به طوری که مغز انسان فریب می‌خورد و این داده‌های پرت مهندسی‌شده را به عنوان خط پایه‌ی جدید می‌پذیرد و سپس تلاش می‌کند کمی بالاتر از این توهم آماری قرار بگیرد. وقتی یک استاندارد بدنی دستکاری‌شده به عنوان norm بصری تثبیت می‌شود، غریزه دیگر در حال انتخاب کمی فراتر از میانگین واقعی جامعه نیست، بلکه در حال تقلا برای تطبیق با یک دیتای پرت کاملا مجازی و وارداتی است که از طریق مناسبات سرمایه‌داری در تمام جوامع به شکلی یکسان دیکته شده است.
1
بزرگ‌ترین تناقض در توجیه تکاملی استانداردهای زیبایی این است که اگر غریزه‌ی ما واقعا به دنبال سلامت و بقاست، چرا تصویر ایده‌آل از زن در رسانه‌ها و جامعه، بدنی است که دائما باید کوچک‌تر و نحیف‌تر شود و کمترین فضای ممکن را اشغال کند؟ رسانه و سرمایه‌داری بدنی با کمترین حجم، لاغری مفرط و شکم کاملا تخت را جذاب می‌دانند. اما از نظر فیزیولوژی، چربی شکم و لگن صرفا یک بافت اضافه نیست؛ یک بافت فعال هورمونی است که در تولید و تنظیم استروژن و چرخه‌ی طبیعی باروری نقش مستقیم دارد. تلاش مداوم برای آب کردن این چربی‌ها تا رسیدن به درصدهای بسیار پایین، بدن زن را از محدوده‌ی سالم خارج می‌کند و با ایجاد اختلالات هورمونی و قطع قاعدگی، عملکرد سیستم تولیدمثل را به خطر می‌اندازد. چطور ممکن است غریزه‌ای در خدمت بقا، بدنی نزدیک به سوتغذیه را ایده‌آل بداند؟ این الزام نانوشته برای کوچک و شکننده ماندن، ربطی به فرگشت و بیولوژی ندارد؛ یک بازی قدرت است. وقتی استاندارد جامعه زن را مجبور می‌کند فضای کمتری اشغال کند، عملا او را به موجودی ضعیف‌تر، با عاملیت کمتر و نیازمند کنترل تبدیل می‌کند. این استاندارد، انرژی و توان زن را صرف جنگی فرسایشی با فیزیولوژی طبیعی خودش می‌کند تا بدنی بسازد که در تضاد کامل با سلامت واقعی است.
6
بَیان
پذیرش این که هنوز غریزه حرف اول را در ترجیحات جفت‌گیری بشر می‌زند برای برخی فرهیختگان مشکل است، چون کل هویت‌شان به کارکرد قوه‌ی عقل و استدلال گره خورده.
این ادعا که انسان‌ها فقط به دنبال نشانه‌های بیولوژیک سلامت و بقا هستند، با تاریخ هم‌خوانی ندارد. جوامع انسانی بارها استانداردهایی از زیبایی ساخته‌اند که دقیقا به بدن آسیب می‌زدند. مثلا رسم لوتوس در چین باستان که با شکستن استخوان‌های پا برای کوچک نگه داشتن آن زیر ۱۰ سانتی‌متر، توانایی راه رفتن—که اصلی‌ترین ابزار بقاست—را می‌گرفتند تا نشانه‌ای از طبقه اشرافی بسازند. یا کُرست‌های دوران ویکتوریا که با فشردن شدید قفسه سینه، جابه‌جایی اندام‌های داخلی و ایجاد تنگی نفس، سلامت تنفس و گردش خون را نابود می‌کردند، اما نماد جذابیت زنانه بودند. و مثال‌های متعدد دیگر از قبایل بومی کمتر شناخته شده.
👍41
بَیان
این که پستان و باسن بزرگ و اغراق شده‌ی زنان در سایت‌های پورن بازدید می‌گیرد، حاصل هوشمندی اتاق فکر سرمایه‌داری نیست؛ حاصل تکامل چند میلیون‌ساله‌ی بشر است.

بشر در دنیای فانتزی پورن (یا دنیای فانتزی نظرسنجی انتخاب سایز بازو) دنبال ارضای تمایلات غریزی می‌گردد و آنچه رسانه برای ارضای این تمایلات در اختیار او می‌گذارد، الزاماً فرم نرمال و رایج بدن‌های موجود در جامعه نیست.
این ادعای شما مبنی بر اینکه پرطرفدار بودن اندام‌های اغراق‌شده در پورن یا نظرسنجی‌ها نتیجه‌ی تکامل چند میلیون‌ساله است و ربطی به رسانه ندارد، یکی از سطحی‌ترین و رایج‌ترین مغالطه‌ها میان طرفداران روان‌شناسی تکاملی عامیانه است که مدام به آن چنگ می‌زنند. یک تلاش شبه‌علمی برای جا زدن محصولات صنعت و رسانه‌ی مدرن به پای زیست‌شناسی فرگشتی.

از نظر آناتومیک و فیزیولوژیک، باسن و پستان بسیار بزرگ هیچ ارتباط اثبات‌شده‌ای با افزایش نرخ باروری یا سلامت بیولوژیک ندارند. حجم اصلی پستان را بافت چربی تشکیل می‌دهد نه غدد شیری، بنابراین بزرگی آن نقشی در کیفیت تغذیه نوزاد یا توانایی شیردهی ندارد. چربی بیش از حد لگنی و شکمی نیز نه‌تنها امتیاز تکاملی نیست، بلکه می‌تواند ریسک مقاومت به انسولین و اختلالاتی مثل تخمدان پلی‌کیستیک را بالا ببرد. اشتباه بزرگ اینجاست که شما ترجیح دست‌ساز رسانه‌ای را با انتخاب غریزی یکی می‌دانید. پورنوگرافی یک صنعت دیجیتال، با نورپردازی و زوایای مهندسی‌شده و بدن‌های دستکاری‌شده با جراحی است، نه یک محیط طبیعی زیستی. مغز انسان در برابر محرک‌های بیش‌ازحد شدید واکنش نشان می‌دهد و سیستم دوپامین آن تحریک می‌شود، درست همان‌طور که با خوردن چیپس و پفک و فست‌فود به وجد می‌آید؛ اما این به معنای انطباق تکاملی با سلامت و بقا نیست، بلکه نتیجه‌ی هک شدن سیستم پاداش مغز توسط صنایع مدرن است.

تاریخ هم این ادعای جهان‌شمول بودن را کاملا رد می‌کند. این استانداردهای اغراق‌شده هرگز در تمام دوران‌ها اوج جذابیت نبوده‌اند؛ در بسیاری از تمدن‌ها مثل چین باستان، دوره‌هایی از تاریخ اروپا یا قبایل بومی، اندام‌های ظریف، بدون انحنا یا کاملا پوشیده جذاب شمرده می‌شدند. فراتر از آن، در دوره‌های متعددی از تاریخ بشر و در میان بسیاری از فرهنگ‌ها، پستان اساسا عضوی جنسی‌سازی‌شده نبوده و صرفا کارکردی تغذیه‌ای و والدانه داشته است. تبدیل شدن این فرم‌های خاص به یک استاندارد جهانی میلیاردی، دستاورد فیلترها، جراحی‌های پروتز، الگوریتم‌ها و اقتصاد سیاسی مدرن است، نه یک کد ژنتیکی دست‌نخورده از عصر حجر.
👍41
بَیان
پذیرش این که هنوز غریزه حرف اول را در ترجیحات جفت‌گیری بشر می‌زند برای برخی فرهیختگان مشکل است، چون کل هویت‌شان به کارکرد قوه‌ی عقل و استدلال گره خورده.

فکر می‌کنند برتر از حیوان (و البته برتر از انسان‌های «کم‌عقل») هستند چون با فکر تصمیم می‌گیرند نه با غریزه.

برای این افراد پذیرش این که هنوز غالباً مثل یک انسان بدوی برحسب رانش مرگ و تمایل جنسی رفتار می‌کنیم دشوار است چون این خیالی فراحیوانی از انسان را در ذهنشان در هم می‌شکند و کل هویتشان زیر سوال می‌رود.
اینکه مخالفان این نظریه را از قبل «روشنفکران توهم‌زده که هویتشان به عقل گره خورده» می‌نامید، «مسموم کردن چشمه» است تا نقد علمی شنیده نشود و هر زاویه‌ای با این تفکر، به حساب انکار غرایز و خودبرتربینی گذاشته شود. اما انسان‌شناسی فرهنگی و باستان‌شناسی دقیقا خلاف این ادعای تقلیل‌گرایانه‌ی شما را ثابت می‌کنند. انسان در هیچ مقطعی از تاریخ صرفا یک حیوان اسیر رانش‌های غریزی نبوده است.

از ابتدای پیدایش جوامع، بشر هرگز تسلیم فرم طبیعی بدن نشده و از هزاران سال پیش با تغییرات عمدی روی بدن‌(از خالکوبی و زخم‌های آیینی گرفته تا تغییر فرم جمجمه با تخته در نوزادان یا کشیدن گردن با حلقه‌های فلزی) فرهنگ را بر بیولوژی مقدم دانسته و بدن را به ابزاری برای بیان هویت تبدیل کرده است، نه صرفا ماشینی کور برای انتخاب جنسی.

تصویر کاریکاتوری از انسان اولیه که گویی فقط به دنبال جفت‌گیری و بقا در غارها می‌چرخیده، با شواهد باستان‌شناسی هم‌خوانی ندارد. جوامع شکارچی-گردآورنده از همان ابتدا ساختارهای بسیار پیچیده‌ی خویشاوندی، آیین‌ها و تابوهای سرسختانه‌ای مثل تابوی زنا با محارم و قوانین برون‌همسری داشتند؛ قواعدی کاملا فرهنگی که اتفاقا غریزه‌ی خام جنسی را کنترل، مشروط و محدود می‌کردند.

انسان برخلاف سایر حیوانات، موجودی فرهنگ‌پذیر و معناساز است؛ توانایی بشر در کارهایی که در تضاد مستقیم با بقا و تکثیر ژن‌هاست (مثل روزه‌داری، تجرد اختیاری یا فدا کردن جان پای یک عقیده) نشان می‌دهد که انسان هیچ‌گاه صرفا متغیری از هورمون‌ها نبوده است. نقد این تقلیل‌گرایی زیستی، نشانه‌ی انکار حیوان درون یا توهم عقلانیت نیست، بلکه دفاع از عاملیت فرهنگی و پیچیدگی واقعی تاریخ نوع بشر است.
👍43❤‍🔥1
Psycho Shit
The Strokes
😭🫶
3