من واقعا از همون بچگی بیشتر به خوندن کتابهای مستند، مثلا علمی و تاریخی و اجتماعی، علاقهمند بودم. فقط یه دورهای توی نوجوانی از رمانهای فانتزی لذت میبردم و رمان کلاسیک هیچوقت واقعا برام جذابیتی نداشت. نمیدونم دقیقا چرا اینطوریام، چون از یه طرف خیلی دوست دارم تمام کتابهای خوب و معروف دنیا رو بخونم و میدونم بخش بزرگی از این کتابها رمان و داستانن، ولی از طرف دیگه هیچوقت به اندازهای که از خوندن یه کتاب مستند لذت میبرم، از خوندن یه رمان لذت نمیبرم. حتی دربارهی فیلم هم تقریبا همینطورم؛ دیدن یه فیلم مستند بیشتر از یه فیلم عادی بهم کیف میده. فیلمهای هنری با سینماتوگرافی قشنگ و داستان جالب رو هم دوست دارم، ولی اون اسپارکلی که موقع دیدن یه مستند تجربه میکنم رو معمولا باهاشون ندارم و حتی ممکنه وسطشون خوابم ببره. فکر میکنم چیزی که توی مستند و کتابهای nonfiction بیشتر جذبم میکنه اینه که حس میکنم دارم واقعا یه چیز جدیدی دربارهی جهان میفهمم و یه تکهی جدید به تصویر ذهنیم از دنیا اضافه میشه، نه اینکه فقط دارم یه داستان رو دنبال میکنم و باید با شخصیتها و احساساتشون همراه باشم. از طرف دیگه فهمیدم برخلاف چیزی که فکر میکنم دربارهی بیشتر مردم صدق میکنه، من با محتوای نوشتاری خیلی بیشتر ارتباط میگیرم. جدا از موزیک و رقص که دنیای خودشون رو دارن، محتوای بصری و صوتی اولویتم نیست. حتی وقتی یه داستان رو دوست داشته باشم، ترجیح میدم خودم بخونمش تا اینکه همون داستان رو توی فیلم ببینم. دوست دارم یه ایده رو با صدای سر خودم بخونم، تفسیرش کنم و توی ذهن خودم براش تصویر بسازم، نه اینکه یه نفر دیگه همهچیز رو از قبل به صدا و تصویر تبدیل کرده باشه. برای همین مثلا ترجیح میدم چندین پیام بلند و بالا بخونم تا یه ویدیوی یوتیوب ببینم؛ نه اینکه ویدیوهای یوتیوب رو دوست نداشته باشم، ولی اگر بحث انتخاب و ترجیح باشه، تقریبا همیشه نوشته رو انتخاب میکنم.
❤2
من بهندرت پیش میآید موزیکی را فقط بهخاطر خود «موزیک بودنش» با کسی به اشتراک بگذارم. آهنگ خوب را که بالاخره هرکس میتواند گوشهای برای خودش پیدا کند. اگر قطعهای را برای کسی بفرستم یا جایی بگذارم، حتما پشتش حرفی، منظوری یا حسی وجود دارد؛ وگرنه اصلا معنای به اشتراک گذاشتن چیست؟ من با موسیقیها حرف میزنم، خودم را میان آنها پیدا میکنم، دیگران را با آنها در آغوش میکشم و چیزهایی از آنها یاد میگیرم که شاید دستکمی از خواندن و نوشتن نداشته باشد. در سرم، هر آهنگ صاحب یک انسان مشخص است؛ پشت بعضیهاشان یک خاطرهی خاکخورده نفس میکشد و پشت بعضی دیگر، تصویری کاملا خیالی و برآمده و برخاسته از ذهنم. حتی باور دارم هر ترانهای برای ساعت بهخصوصی از شبانهروز، فصلی مشخص از سال و احوالی دستنیافتنی ساخته شده است. نمیدانم در این ضربها و نتها و بافتهای صوتی چه جادویی پنهان است که اینهمه مشتاقم در آن زندگی کنم. شاید موسیقی، خودِ خودِ زندگی است.
❤🔥5❤2
میدونید چطوریه؟ من فکر میکنم ما توی روابطمون مفهوم «وفاداری» رو با یه چیز کاملا اشتباه و مخرب قاطی کردیم. انگار بهمون یاد دادن دوست داشتن یک آدم یعنی تعقل و استقلال فکریت رو بذاری کنار و کورکورانه هر چی گفت رو تایید کنی. در واقع فکر میکنیم اگه دوستمون یا پارتنرمون توی یک جمع حرف اشتباهی زد، باید چشمبسته پشتش دربیایم یا اگر نظرمون باهاش فرق داشت و توی جمع مخالفتی کردیم، بهش خیانت کردیم. ولی نه عزیزان دلم، وفاداری واقعا کپیکردن مغز دیگران نیست. رابطه —چه رفاقت باشه و چه عشق— فضاییه برای رشد کردن دو تا آدم، نه جایی که فقط صدای همدیگه رو تکرار کنیم تا خیالمون راحت باشه. من میتونم با تمام وجودم به درد و دلها، ناراحتیها و عصبانیتهای دوستم گوش بدم، درکش کنم، کنارش باشم و به احساسش احترام بذارم، اما در عین حال اگه حس کنم کارش اشتباه بوده، خیلی آروم و مهربون بهش بگم: «میفهمم حق داشتی ناراحت شی، اما اینجای رفتارت هم درست نبود.» تایید کردن بیچونوچرای اشتباهات همدیگه، کمک به رشد طرف مقابل نیست. دوست داشتن یعنی نقصهای طرف مقابلت رو با تمام وجود ببینی، قضاوتش نکنی، بهش حق اشتباه کردن بدی، اما یک فضای امن بسازی تا بتونید با هم حرف بزنید و با هم رشد کنید. یکی از چیزهایی که خیلی میبینم و حس خوبی بهم نمیده، این ترسه که «وای نکنه جلوی بقیه به دوستم بگم با این حرفت مخالفم». انگار قراره با یک مخالفت ساده، کل دوستی از هم بپاشه. وقتی من و دوستم توی یک جمع با هم زاویهی فکری داریم، اگه از سر ترس سکوت کنم یا الکی تظاهر کنم موافقم، دارم به شعور خودم و اون توهین میکنم. دوستی واقعی و بالغانه اونقدر ریشهدار و محکمه که با یک «من جور دیگهای فکر میکنم» خراب نمیشه. ما برای اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم، نیازی نداریم همرنگ و کپی همدیگه بشیم. رابطه جای محو شدن در دیگری نیست؛ جای کنار هم موندن دو تا آدم با هویتهای متفاوته. به نظر من بزرگترین احترامی که میتونیم به یک انسان بذاریم اینه که باهاش شفاف و صادق باشیم و اجازه بدیم خودش باشه، همونطور که خودمون هم استقلال فکریمون رو حفظ میکنیم. اینطوریه که کنار هم بزرگ میشیم.
👍6❤1🍓1
متأسفانه خیلی از زنان در خاورمیانه حتی به سواد، اطلاعات و فضایی دسترسی ندارند که بتونند بفهمند چیزی که سالها به عنوان «زندگی نرمال» بهشون معرفی شده، در واقع میتونه اشکالی از ظلم سیستماتیک علیه خودشون باشه. من این رو خیلی ملموس وقتی فهمیدم که زنعموی من، که در ایران زنی باسواد، شاغل و نسبتا مستقلتر از خیلی از زنهای اطرافش بود، بعد از مهاجرت و آشنا شدن با فرهنگها و آدمهای جوامع آزادتر، تازه متوجه شد چقدر از چیزهایی که در زندگیش عادی تلقی میکرده، در واقع عادی نبوده و چقدر توسط مادر و خانوادهاش محدود شده؛ و مهمتر از همه، فهمید چه چیزهایی رو در نوجوانی از دست داده. خودش میگفت هر بار که تفاوت آزادیهای دخترش رو با چیزی که خودش تجربه کرده میبینه، میزنه زیر گریه؛ هم برای خودش، هم برای زنهایی که هنوز حتی فرصت این رو نداشتند که بفهمند در حقشون ظلم شده، و هم از خوشحالی اینکه دختر خودش قرار نیست اونطوری بزرگ شه.
چند وقت پیش کتاب Veils and Words نوشتهی فرزانه میلانی رو میخوندم که در مقدمه دقیقا به همین مسئله میپرداخت. و خب دقیقا یکی دو روز بعد از تموم کردن کتاب، در خلال گفتوگو با زنعموم دقیقا به همین موضوع رسیدیم و حرفهاش باعث شد مقدمهی کتاب دوباره یادم بیاد. میلانی توی این کتاب، با تمرکز بر تجربهی زنان ایرانی و نسبت میان زن، زبان، نوشتن و محدودیتهای اجتماعی، نشون میده چطور خیلی از زنها حتی برای بیان تجربهی خودشون هم با مرزهایی مواجهاند که انقدر درونی و عادی شدند که دیگه به چشم نمیان. و در مقدمه میلانی از تجربهی شخصی خودش و فرایند مواجهه با چیزهایی مینویسه که زمانی براش بدیهی و طبیعی به نظر میرسیدند، اما بعدها از یک زاویهی دیگه معنای کاملا متفاوتی پیدا کردند. به نظرم یکی از تلخترین قسمتهای مبارزه با محدودیتها همینه که در یک سیستم محدودکننده و سرکوبگر گاهی برای فهمیدن اینکه چه چیزهایی رو از ما گرفتند، اول باید امکان دیدن یک زندگی متفاوت رو پیدا کنیم و خیلیها از این فرصت محروم هستند.
چند وقت پیش کتاب Veils and Words نوشتهی فرزانه میلانی رو میخوندم که در مقدمه دقیقا به همین مسئله میپرداخت. و خب دقیقا یکی دو روز بعد از تموم کردن کتاب، در خلال گفتوگو با زنعموم دقیقا به همین موضوع رسیدیم و حرفهاش باعث شد مقدمهی کتاب دوباره یادم بیاد. میلانی توی این کتاب، با تمرکز بر تجربهی زنان ایرانی و نسبت میان زن، زبان، نوشتن و محدودیتهای اجتماعی، نشون میده چطور خیلی از زنها حتی برای بیان تجربهی خودشون هم با مرزهایی مواجهاند که انقدر درونی و عادی شدند که دیگه به چشم نمیان. و در مقدمه میلانی از تجربهی شخصی خودش و فرایند مواجهه با چیزهایی مینویسه که زمانی براش بدیهی و طبیعی به نظر میرسیدند، اما بعدها از یک زاویهی دیگه معنای کاملا متفاوتی پیدا کردند. به نظرم یکی از تلخترین قسمتهای مبارزه با محدودیتها همینه که در یک سیستم محدودکننده و سرکوبگر گاهی برای فهمیدن اینکه چه چیزهایی رو از ما گرفتند، اول باید امکان دیدن یک زندگی متفاوت رو پیدا کنیم و خیلیها از این فرصت محروم هستند.
❤9
بَیان
پذیرش ریشهی غریزی این تمایلات برای برخی افراد نسبتاً فرهیخته مشکل است. آنها تمایل دارند این ترجیحات را به تاثیر رسانه ربط دهند؛ با این استدلال که بدنِ «طبیعی» با این ایدهآلها فاصله دارد و این رسانه است که تصویری غیرواقعی از بدن طبیعی به خورد مردم میدهد.
تصور تقلیلگرایانهی شما این است که منتقدان رویکرد تکاملی، قائل به نقشی صفر و صدی برای رسانه و سرمایهداری هستند و جایگاه غریزه را به کل انکار میکنند؛ در حالی که مسئلهی اصلی در نقطهای دیگر قرار دارد. از منظر اپیدمیولوژی و تحلیل دادههای جمعیتی، میانگین فیزیکی هر جامعه ریشه در واقعیت زیستی همان جغرافیا دارد؛ اما چالش مدرن این است که مغز انسان در محاصرهی یک اپیدمیولوژی رسانهای قرار گرفته و با پدیدهی مرگ میانگین بومی مواجه هستیم. اگر آن قانون بیولوژیک ادعایی صادق بود، توزیع آماری قد و هیکل در اقلیمهای مختلف باید ترجیحات کاملا بومی و متفاوتی خلق میکرد. با این حال، امروزه استانداردهای زیبایی به شدت جهانی و یکپارچه شدهاند. رسانهها میانگین فیزیکی خیابانها را با یک میانگین مصنوعی دیجیتال جایگزین کردهاند؛ به طوری که مغز انسان فریب میخورد و این دادههای پرت مهندسیشده را به عنوان خط پایهی جدید میپذیرد و سپس تلاش میکند کمی بالاتر از این توهم آماری قرار بگیرد. وقتی یک استاندارد بدنی دستکاریشده به عنوان norm بصری تثبیت میشود، غریزه دیگر در حال انتخاب کمی فراتر از میانگین واقعی جامعه نیست، بلکه در حال تقلا برای تطبیق با یک دیتای پرت کاملا مجازی و وارداتی است که از طریق مناسبات سرمایهداری در تمام جوامع به شکلی یکسان دیکته شده است.
❤1
بزرگترین تناقض در توجیه تکاملی استانداردهای زیبایی این است که اگر غریزهی ما واقعا به دنبال سلامت و بقاست، چرا تصویر ایدهآل از زن در رسانهها و جامعه، بدنی است که دائما باید کوچکتر و نحیفتر شود و کمترین فضای ممکن را اشغال کند؟ رسانه و سرمایهداری بدنی با کمترین حجم، لاغری مفرط و شکم کاملا تخت را جذاب میدانند. اما از نظر فیزیولوژی، چربی شکم و لگن صرفا یک بافت اضافه نیست؛ یک بافت فعال هورمونی است که در تولید و تنظیم استروژن و چرخهی طبیعی باروری نقش مستقیم دارد. تلاش مداوم برای آب کردن این چربیها تا رسیدن به درصدهای بسیار پایین، بدن زن را از محدودهی سالم خارج میکند و با ایجاد اختلالات هورمونی و قطع قاعدگی، عملکرد سیستم تولیدمثل را به خطر میاندازد. چطور ممکن است غریزهای در خدمت بقا، بدنی نزدیک به سوتغذیه را ایدهآل بداند؟ این الزام نانوشته برای کوچک و شکننده ماندن، ربطی به فرگشت و بیولوژی ندارد؛ یک بازی قدرت است. وقتی استاندارد جامعه زن را مجبور میکند فضای کمتری اشغال کند، عملا او را به موجودی ضعیفتر، با عاملیت کمتر و نیازمند کنترل تبدیل میکند. این استاندارد، انرژی و توان زن را صرف جنگی فرسایشی با فیزیولوژی طبیعی خودش میکند تا بدنی بسازد که در تضاد کامل با سلامت واقعی است.
❤6
بَیان
پذیرش این که هنوز غریزه حرف اول را در ترجیحات جفتگیری بشر میزند برای برخی فرهیختگان مشکل است، چون کل هویتشان به کارکرد قوهی عقل و استدلال گره خورده.
این ادعا که انسانها فقط به دنبال نشانههای بیولوژیک سلامت و بقا هستند، با تاریخ همخوانی ندارد. جوامع انسانی بارها استانداردهایی از زیبایی ساختهاند که دقیقا به بدن آسیب میزدند. مثلا رسم لوتوس در چین باستان که با شکستن استخوانهای پا برای کوچک نگه داشتن آن زیر ۱۰ سانتیمتر، توانایی راه رفتن—که اصلیترین ابزار بقاست—را میگرفتند تا نشانهای از طبقه اشرافی بسازند. یا کُرستهای دوران ویکتوریا که با فشردن شدید قفسه سینه، جابهجایی اندامهای داخلی و ایجاد تنگی نفس، سلامت تنفس و گردش خون را نابود میکردند، اما نماد جذابیت زنانه بودند. و مثالهای متعدد دیگر از قبایل بومی کمتر شناخته شده.
👍4❤1
بَیان
این که پستان و باسن بزرگ و اغراق شدهی زنان در سایتهای پورن بازدید میگیرد، حاصل هوشمندی اتاق فکر سرمایهداری نیست؛ حاصل تکامل چند میلیونسالهی بشر است.
بشر در دنیای فانتزی پورن (یا دنیای فانتزی نظرسنجی انتخاب سایز بازو) دنبال ارضای تمایلات غریزی میگردد و آنچه رسانه برای ارضای این تمایلات در اختیار او میگذارد، الزاماً فرم نرمال و رایج بدنهای موجود در جامعه نیست.
بشر در دنیای فانتزی پورن (یا دنیای فانتزی نظرسنجی انتخاب سایز بازو) دنبال ارضای تمایلات غریزی میگردد و آنچه رسانه برای ارضای این تمایلات در اختیار او میگذارد، الزاماً فرم نرمال و رایج بدنهای موجود در جامعه نیست.
این ادعای شما مبنی بر اینکه پرطرفدار بودن اندامهای اغراقشده در پورن یا نظرسنجیها نتیجهی تکامل چند میلیونساله است و ربطی به رسانه ندارد، یکی از سطحیترین و رایجترین مغالطهها میان طرفداران روانشناسی تکاملی عامیانه است که مدام به آن چنگ میزنند. یک تلاش شبهعلمی برای جا زدن محصولات صنعت و رسانهی مدرن به پای زیستشناسی فرگشتی.
از نظر آناتومیک و فیزیولوژیک، باسن و پستان بسیار بزرگ هیچ ارتباط اثباتشدهای با افزایش نرخ باروری یا سلامت بیولوژیک ندارند. حجم اصلی پستان را بافت چربی تشکیل میدهد نه غدد شیری، بنابراین بزرگی آن نقشی در کیفیت تغذیه نوزاد یا توانایی شیردهی ندارد. چربی بیش از حد لگنی و شکمی نیز نهتنها امتیاز تکاملی نیست، بلکه میتواند ریسک مقاومت به انسولین و اختلالاتی مثل تخمدان پلیکیستیک را بالا ببرد. اشتباه بزرگ اینجاست که شما ترجیح دستساز رسانهای را با انتخاب غریزی یکی میدانید. پورنوگرافی یک صنعت دیجیتال، با نورپردازی و زوایای مهندسیشده و بدنهای دستکاریشده با جراحی است، نه یک محیط طبیعی زیستی. مغز انسان در برابر محرکهای بیشازحد شدید واکنش نشان میدهد و سیستم دوپامین آن تحریک میشود، درست همانطور که با خوردن چیپس و پفک و فستفود به وجد میآید؛ اما این به معنای انطباق تکاملی با سلامت و بقا نیست، بلکه نتیجهی هک شدن سیستم پاداش مغز توسط صنایع مدرن است.
تاریخ هم این ادعای جهانشمول بودن را کاملا رد میکند. این استانداردهای اغراقشده هرگز در تمام دورانها اوج جذابیت نبودهاند؛ در بسیاری از تمدنها مثل چین باستان، دورههایی از تاریخ اروپا یا قبایل بومی، اندامهای ظریف، بدون انحنا یا کاملا پوشیده جذاب شمرده میشدند. فراتر از آن، در دورههای متعددی از تاریخ بشر و در میان بسیاری از فرهنگها، پستان اساسا عضوی جنسیسازیشده نبوده و صرفا کارکردی تغذیهای و والدانه داشته است. تبدیل شدن این فرمهای خاص به یک استاندارد جهانی میلیاردی، دستاورد فیلترها، جراحیهای پروتز، الگوریتمها و اقتصاد سیاسی مدرن است، نه یک کد ژنتیکی دستنخورده از عصر حجر.
از نظر آناتومیک و فیزیولوژیک، باسن و پستان بسیار بزرگ هیچ ارتباط اثباتشدهای با افزایش نرخ باروری یا سلامت بیولوژیک ندارند. حجم اصلی پستان را بافت چربی تشکیل میدهد نه غدد شیری، بنابراین بزرگی آن نقشی در کیفیت تغذیه نوزاد یا توانایی شیردهی ندارد. چربی بیش از حد لگنی و شکمی نیز نهتنها امتیاز تکاملی نیست، بلکه میتواند ریسک مقاومت به انسولین و اختلالاتی مثل تخمدان پلیکیستیک را بالا ببرد. اشتباه بزرگ اینجاست که شما ترجیح دستساز رسانهای را با انتخاب غریزی یکی میدانید. پورنوگرافی یک صنعت دیجیتال، با نورپردازی و زوایای مهندسیشده و بدنهای دستکاریشده با جراحی است، نه یک محیط طبیعی زیستی. مغز انسان در برابر محرکهای بیشازحد شدید واکنش نشان میدهد و سیستم دوپامین آن تحریک میشود، درست همانطور که با خوردن چیپس و پفک و فستفود به وجد میآید؛ اما این به معنای انطباق تکاملی با سلامت و بقا نیست، بلکه نتیجهی هک شدن سیستم پاداش مغز توسط صنایع مدرن است.
تاریخ هم این ادعای جهانشمول بودن را کاملا رد میکند. این استانداردهای اغراقشده هرگز در تمام دورانها اوج جذابیت نبودهاند؛ در بسیاری از تمدنها مثل چین باستان، دورههایی از تاریخ اروپا یا قبایل بومی، اندامهای ظریف، بدون انحنا یا کاملا پوشیده جذاب شمرده میشدند. فراتر از آن، در دورههای متعددی از تاریخ بشر و در میان بسیاری از فرهنگها، پستان اساسا عضوی جنسیسازیشده نبوده و صرفا کارکردی تغذیهای و والدانه داشته است. تبدیل شدن این فرمهای خاص به یک استاندارد جهانی میلیاردی، دستاورد فیلترها، جراحیهای پروتز، الگوریتمها و اقتصاد سیاسی مدرن است، نه یک کد ژنتیکی دستنخورده از عصر حجر.
👍4❤1
بَیان
پذیرش این که هنوز غریزه حرف اول را در ترجیحات جفتگیری بشر میزند برای برخی فرهیختگان مشکل است، چون کل هویتشان به کارکرد قوهی عقل و استدلال گره خورده.
فکر میکنند برتر از حیوان (و البته برتر از انسانهای «کمعقل») هستند چون با فکر تصمیم میگیرند نه با غریزه.
برای این افراد پذیرش این که هنوز غالباً مثل یک انسان بدوی برحسب رانش مرگ و تمایل جنسی رفتار میکنیم دشوار است چون این خیالی فراحیوانی از انسان را در ذهنشان در هم میشکند و کل هویتشان زیر سوال میرود.
فکر میکنند برتر از حیوان (و البته برتر از انسانهای «کمعقل») هستند چون با فکر تصمیم میگیرند نه با غریزه.
برای این افراد پذیرش این که هنوز غالباً مثل یک انسان بدوی برحسب رانش مرگ و تمایل جنسی رفتار میکنیم دشوار است چون این خیالی فراحیوانی از انسان را در ذهنشان در هم میشکند و کل هویتشان زیر سوال میرود.
اینکه مخالفان این نظریه را از قبل «روشنفکران توهمزده که هویتشان به عقل گره خورده» مینامید، «مسموم کردن چشمه» است تا نقد علمی شنیده نشود و هر زاویهای با این تفکر، به حساب انکار غرایز و خودبرتربینی گذاشته شود. اما انسانشناسی فرهنگی و باستانشناسی دقیقا خلاف این ادعای تقلیلگرایانهی شما را ثابت میکنند. انسان در هیچ مقطعی از تاریخ صرفا یک حیوان اسیر رانشهای غریزی نبوده است.
از ابتدای پیدایش جوامع، بشر هرگز تسلیم فرم طبیعی بدن نشده و از هزاران سال پیش با تغییرات عمدی روی بدن(از خالکوبی و زخمهای آیینی گرفته تا تغییر فرم جمجمه با تخته در نوزادان یا کشیدن گردن با حلقههای فلزی) فرهنگ را بر بیولوژی مقدم دانسته و بدن را به ابزاری برای بیان هویت تبدیل کرده است، نه صرفا ماشینی کور برای انتخاب جنسی.
تصویر کاریکاتوری از انسان اولیه که گویی فقط به دنبال جفتگیری و بقا در غارها میچرخیده، با شواهد باستانشناسی همخوانی ندارد. جوامع شکارچی-گردآورنده از همان ابتدا ساختارهای بسیار پیچیدهی خویشاوندی، آیینها و تابوهای سرسختانهای مثل تابوی زنا با محارم و قوانین برونهمسری داشتند؛ قواعدی کاملا فرهنگی که اتفاقا غریزهی خام جنسی را کنترل، مشروط و محدود میکردند.
انسان برخلاف سایر حیوانات، موجودی فرهنگپذیر و معناساز است؛ توانایی بشر در کارهایی که در تضاد مستقیم با بقا و تکثیر ژنهاست (مثل روزهداری، تجرد اختیاری یا فدا کردن جان پای یک عقیده) نشان میدهد که انسان هیچگاه صرفا متغیری از هورمونها نبوده است. نقد این تقلیلگرایی زیستی، نشانهی انکار حیوان درون یا توهم عقلانیت نیست، بلکه دفاع از عاملیت فرهنگی و پیچیدگی واقعی تاریخ نوع بشر است.
از ابتدای پیدایش جوامع، بشر هرگز تسلیم فرم طبیعی بدن نشده و از هزاران سال پیش با تغییرات عمدی روی بدن(از خالکوبی و زخمهای آیینی گرفته تا تغییر فرم جمجمه با تخته در نوزادان یا کشیدن گردن با حلقههای فلزی) فرهنگ را بر بیولوژی مقدم دانسته و بدن را به ابزاری برای بیان هویت تبدیل کرده است، نه صرفا ماشینی کور برای انتخاب جنسی.
تصویر کاریکاتوری از انسان اولیه که گویی فقط به دنبال جفتگیری و بقا در غارها میچرخیده، با شواهد باستانشناسی همخوانی ندارد. جوامع شکارچی-گردآورنده از همان ابتدا ساختارهای بسیار پیچیدهی خویشاوندی، آیینها و تابوهای سرسختانهای مثل تابوی زنا با محارم و قوانین برونهمسری داشتند؛ قواعدی کاملا فرهنگی که اتفاقا غریزهی خام جنسی را کنترل، مشروط و محدود میکردند.
انسان برخلاف سایر حیوانات، موجودی فرهنگپذیر و معناساز است؛ توانایی بشر در کارهایی که در تضاد مستقیم با بقا و تکثیر ژنهاست (مثل روزهداری، تجرد اختیاری یا فدا کردن جان پای یک عقیده) نشان میدهد که انسان هیچگاه صرفا متغیری از هورمونها نبوده است. نقد این تقلیلگرایی زیستی، نشانهی انکار حیوان درون یا توهم عقلانیت نیست، بلکه دفاع از عاملیت فرهنگی و پیچیدگی واقعی تاریخ نوع بشر است.
👍4❤3❤🔥1
من فمینیست نیستم؛ چون فمینیست بودن واقعا دشوار است.
حقیقتا، زنستیزی به اندازهای عمیق، تاریخی و لایهلایه هست که ما اصلا نمیفهمیم چطور در ناخودآگاهمون نفوذ کرده و روی کوچکترین افکار روزمرهمون تاثیر میذاره. ما در دنیایی چشم باز کردیم که زنها قرنها از همهچیز حذف شده بودند؛ برای همین تمام اسطورهها، قصهها، تعاریف قدرت و حتی تصورمون از یک «آدم نرمال»، با متر و معیار زیست مردانه ساخته شده. حقیقتش اینه که ما همگی زنستیز و Male-centered به دنیا میآییم. این یک ویروس فکریه، یک ترومای ریشهدار که از روز اول به خورد همهی ما دادند. خیلی از ما —حتی بدون اینکه متوجه باشیم— سالهاست داریم توی مداری زندگی میکنیم که از Male Validation تغذیه میکنه یا حول منافع و نگاه مردها میچرخه. بیرون کشیدن خودمون از این باتلاق، دقیقا مثل کار کردن روی ترومای کودکیه؛ یک جراحی روانی دردناک، مداوم و خودانتقادی بیرحمانه میخواد تا بتونی ذرهذره این کثافت رو از روانت بیرون بکشی. برای همین میگم ما به این راحتیها نمیتونیم اسم خودمون رو بذاریم «فمینیست». بالفرض اگر خیلی هنر کنیم، اگر شبانهروز روی مغزمون کار کنیم و این لایههای شرطیشدگی رو بتراشیم، نهایتا میرسیم به جایی که «کمتر زنستیز باشیم» و مرکزیت ذهنیتمون رو از مردانگی دور کنیم. فمینیست بودن یک لیبل آماده برای بیوگرافی اینستاگرام نیست، هرچند ابتذال سوشال مدیا دقیقا به همین نقطه رسوندش. فمینیسم اینستاگرامی یعنی متنفر بودن نمایشی از مردها، ساختن ریلزهایی با کلیشههای برعکس که ادای مبارزه را درمیارند، یا فحشهای بیخاصیت دادن به این و آن. اوج تلاش این جریان، حتی مبارزه با کالاانگاری زن نیست؛ بلکه «کالای گران کردن» زنه. تمام دغدغهشون در رابطه خلاصه شده به اینکه مرد بدون چونوچرا دستورات زن رو اجرا کنه، تمام هزینهها رو بپردازه و در نقش یک خدمتگزار بیاراده ظاهر بشه. نهایت گفتمان انقلابیشون اینه که توی دیت اول «چه کسی باید پول کافه رو حساب کنه؟»؛ درحالیکه در همین جغرافیا هر روز داره زنکشی ناموسی اتفاق میوفته و سیستم حقوقی و سنتی نفس زنان رو بریده. این تقلیلگرایی مضحک چه ربطی به تفکر نقادانه داره؟ این مسخرهبازیها آدم رو دقیقا شبیه چپهای دلقک غربی میکنه که فقط برای حفظ ژست روشنفکری و ضدیت با یک مفهوم، حاضرند چشمشون رو روی کثافتهای بدتر ببندند و دست به دامن مرتجعترین و بنیادگراترین سیستمها بشن. بیشتر این چهرههای معروف اینستاگرام که اسم خودشون رو گذاشتهاند فعال حقوق زنان، شومنهای بیخاصیتی هستند که نه ساختار رو میفهمند و نه کلمهای حرف تازه دارند. اگر پای فاند تروریستها، وایرال شدن و سوار شدن روی ترندهای بیخطر جهانی وسط باشه، نفر اول صف هستند؛ اما وقتی پای فجایع عمیق و واقعی خاورمیانه پیش میاد —از قوانین آپارتاید جنسیتی در افغانستان تا سرکوب و احکام سنگین علیه زنان در ایران و زنکشیهای ناموسی در منطقه— تمام کنشگریشون خلاصه میشه به یک استوری غمانگیز، بازنشر تصویر زنی قربانی و چند هشتگ تکراری «صدای زنان فلانجا باشید». هیچکس هم از این سلبریتیها نمیپرسه دقیقا صدای این زنها رو به چه کسی برسونیم؟ به حکومتها و سیستمهای توتالیتر و فاسدی که خودشون معمار این توحش سیستماتیک هستند؟ یا به بدنهی مردسالار و سنتی جوامعی که بخش بزرگی از مردهاش حافظ و مجری همین تاریکیاند؟ این آه و نالهها قراره کدوم گره رو باز کنه، وقتی شهامت ندارید بگید این سیستمها و فرهنگهای پوسیده از ریشه باطل و غیرقابل اصلاحاند؟ و خب بدبختی هم وقتیه که یاد گرفتن فمینیسم به همین سلبریتیها و کپیپیست کردن از ترندهای چپ غربی خلاصه میشه، هر جنس از گفتوگوی واقعی با مردها هم به بنبست کامل میخوره. مردی که در این جغرافیا زندگی میکنه و امکان گفتوگو هم باهاش وجود داره، نه دغدغههای فانتزی و ایزولهی زن غربی براش ملموسه که وقتی میشنوشون گارد نگیره، و نه میتونه این حجم از مردگریزی، متلکپرانی و تمسخر بیخاصیت رو وقتی هیچ منطق اساسی، منطقی و ساختاری پشتش نیست تحمل کنه. نتیجهاش چیه؟ تبدیل شدن یک گفتمان عمیق و ضروری به یک جنگ خالهزنکی در توییتر و اینستاگرام، رادیکالتر شدن گارد مردها، و در نهایت سوزوندن پلهای ارتباطی بدون اینکه سر سوزنی آگاهی تولید شده باشه. مبارزه با زنستیزی با هشتگ زدن، موجسواری و چسبوندن القاب روشنفکرانه به خودمون پیش نمیره. تا وقتی نفهمیم این سم چطور توی رگهای خودمون هم جریان دارد، تمام این ادعاها شوخیه. ما اول باید طاقت این رو داشته باشیم که دست ببریم داخل ذهن خودمون، زنستیز درونیمون رو بیرون بکشیم و دنیا رو بدون محوریت مردها نگاه کنیم. و تا اون روز، فمینیست دونستن خودمون، فقط ژست توخالیه.
حقیقتا، زنستیزی به اندازهای عمیق، تاریخی و لایهلایه هست که ما اصلا نمیفهمیم چطور در ناخودآگاهمون نفوذ کرده و روی کوچکترین افکار روزمرهمون تاثیر میذاره. ما در دنیایی چشم باز کردیم که زنها قرنها از همهچیز حذف شده بودند؛ برای همین تمام اسطورهها، قصهها، تعاریف قدرت و حتی تصورمون از یک «آدم نرمال»، با متر و معیار زیست مردانه ساخته شده. حقیقتش اینه که ما همگی زنستیز و Male-centered به دنیا میآییم. این یک ویروس فکریه، یک ترومای ریشهدار که از روز اول به خورد همهی ما دادند. خیلی از ما —حتی بدون اینکه متوجه باشیم— سالهاست داریم توی مداری زندگی میکنیم که از Male Validation تغذیه میکنه یا حول منافع و نگاه مردها میچرخه. بیرون کشیدن خودمون از این باتلاق، دقیقا مثل کار کردن روی ترومای کودکیه؛ یک جراحی روانی دردناک، مداوم و خودانتقادی بیرحمانه میخواد تا بتونی ذرهذره این کثافت رو از روانت بیرون بکشی. برای همین میگم ما به این راحتیها نمیتونیم اسم خودمون رو بذاریم «فمینیست». بالفرض اگر خیلی هنر کنیم، اگر شبانهروز روی مغزمون کار کنیم و این لایههای شرطیشدگی رو بتراشیم، نهایتا میرسیم به جایی که «کمتر زنستیز باشیم» و مرکزیت ذهنیتمون رو از مردانگی دور کنیم. فمینیست بودن یک لیبل آماده برای بیوگرافی اینستاگرام نیست، هرچند ابتذال سوشال مدیا دقیقا به همین نقطه رسوندش. فمینیسم اینستاگرامی یعنی متنفر بودن نمایشی از مردها، ساختن ریلزهایی با کلیشههای برعکس که ادای مبارزه را درمیارند، یا فحشهای بیخاصیت دادن به این و آن. اوج تلاش این جریان، حتی مبارزه با کالاانگاری زن نیست؛ بلکه «کالای گران کردن» زنه. تمام دغدغهشون در رابطه خلاصه شده به اینکه مرد بدون چونوچرا دستورات زن رو اجرا کنه، تمام هزینهها رو بپردازه و در نقش یک خدمتگزار بیاراده ظاهر بشه. نهایت گفتمان انقلابیشون اینه که توی دیت اول «چه کسی باید پول کافه رو حساب کنه؟»؛ درحالیکه در همین جغرافیا هر روز داره زنکشی ناموسی اتفاق میوفته و سیستم حقوقی و سنتی نفس زنان رو بریده. این تقلیلگرایی مضحک چه ربطی به تفکر نقادانه داره؟ این مسخرهبازیها آدم رو دقیقا شبیه چپهای دلقک غربی میکنه که فقط برای حفظ ژست روشنفکری و ضدیت با یک مفهوم، حاضرند چشمشون رو روی کثافتهای بدتر ببندند و دست به دامن مرتجعترین و بنیادگراترین سیستمها بشن. بیشتر این چهرههای معروف اینستاگرام که اسم خودشون رو گذاشتهاند فعال حقوق زنان، شومنهای بیخاصیتی هستند که نه ساختار رو میفهمند و نه کلمهای حرف تازه دارند. اگر پای فاند تروریستها، وایرال شدن و سوار شدن روی ترندهای بیخطر جهانی وسط باشه، نفر اول صف هستند؛ اما وقتی پای فجایع عمیق و واقعی خاورمیانه پیش میاد —از قوانین آپارتاید جنسیتی در افغانستان تا سرکوب و احکام سنگین علیه زنان در ایران و زنکشیهای ناموسی در منطقه— تمام کنشگریشون خلاصه میشه به یک استوری غمانگیز، بازنشر تصویر زنی قربانی و چند هشتگ تکراری «صدای زنان فلانجا باشید». هیچکس هم از این سلبریتیها نمیپرسه دقیقا صدای این زنها رو به چه کسی برسونیم؟ به حکومتها و سیستمهای توتالیتر و فاسدی که خودشون معمار این توحش سیستماتیک هستند؟ یا به بدنهی مردسالار و سنتی جوامعی که بخش بزرگی از مردهاش حافظ و مجری همین تاریکیاند؟ این آه و نالهها قراره کدوم گره رو باز کنه، وقتی شهامت ندارید بگید این سیستمها و فرهنگهای پوسیده از ریشه باطل و غیرقابل اصلاحاند؟ و خب بدبختی هم وقتیه که یاد گرفتن فمینیسم به همین سلبریتیها و کپیپیست کردن از ترندهای چپ غربی خلاصه میشه، هر جنس از گفتوگوی واقعی با مردها هم به بنبست کامل میخوره. مردی که در این جغرافیا زندگی میکنه و امکان گفتوگو هم باهاش وجود داره، نه دغدغههای فانتزی و ایزولهی زن غربی براش ملموسه که وقتی میشنوشون گارد نگیره، و نه میتونه این حجم از مردگریزی، متلکپرانی و تمسخر بیخاصیت رو وقتی هیچ منطق اساسی، منطقی و ساختاری پشتش نیست تحمل کنه. نتیجهاش چیه؟ تبدیل شدن یک گفتمان عمیق و ضروری به یک جنگ خالهزنکی در توییتر و اینستاگرام، رادیکالتر شدن گارد مردها، و در نهایت سوزوندن پلهای ارتباطی بدون اینکه سر سوزنی آگاهی تولید شده باشه. مبارزه با زنستیزی با هشتگ زدن، موجسواری و چسبوندن القاب روشنفکرانه به خودمون پیش نمیره. تا وقتی نفهمیم این سم چطور توی رگهای خودمون هم جریان دارد، تمام این ادعاها شوخیه. ما اول باید طاقت این رو داشته باشیم که دست ببریم داخل ذهن خودمون، زنستیز درونیمون رو بیرون بکشیم و دنیا رو بدون محوریت مردها نگاه کنیم. و تا اون روز، فمینیست دونستن خودمون، فقط ژست توخالیه.
❤🔥6❤3
Forwarded from بیگانه
چجوری یک عده هرروز تولید محتوای مفید میکنن؟ من تا یه مفهوم رو توی خودم دولاپ کنم و به نتیجه برسونم و یه مدت چیزهایی که ازش توی سرم هست رو بنویسم خیلی طول میکشه. اصلا چجوری زمان میدن به مفاهیم تا داخلشون پخته بشه و بالغ بشه؟
👍3
راستش اینجا آنقدر همهچیز تا خرخره در فساد فرو رفته و بوی عفونت و مرگ میدهد که حرف زدن از هر دغدغهی استانداردی، رسما مضحک و بیفایده است. ما در یک طویلهی تاریک گیر افتادهایم که تنها فضیلت در آن «زنده ماندن» است و تنها دانش به درد بخور، «چگونه زنده ماندن». هر بحثی خارج از دایرهی بقا، یک شوخی تلخ است. ساختار، از اساس معیوب و متعفن است. اگر بخواهیم با توهم وجود مفاهیمی مثل «قانون»، «فرهنگ»، «دیالوگ» یا «آزادی» در این لجنزار قدمی برداریم، فقط دو گوش دراز و یک دم به خودمان چسباندهایم و چیزی جز یک الاغ عصاری نیستیم؛ خری که چشمبند به او زدهاند تا دور خودش بچرخد و نهایت دستاوردش، فرو رفتن در باتلاق یا دریافت یک لگد محکم در دهانش است.
💊3❤1
حتی فمینیسم و برابری جنسیتی زمانی معنا میدهد که ساختار، زن را به عنوان یک «انسان کامل و صاحب بدن» به رسمیت بشناسد. وقتی در این سلاخخانه، زن بودن به خودی خود یک جرم نانوشته است و برای بدیهیترین حق یک موجود زنده مثل انتخاب پوشش یا قدم زدن در خیابان خون زن روی آسفالت ریخته میشود، حرف زدن از دغدغههایی مثل «دنگ دیت اول»، «منسپلینینگ (توضیح بالا به پایین مردانه)» یا «عیوب فحاشی جنسیتزده»، شبیه بحث دربارهی هارمونی رنگ مبل و پرده در خانهای است که دارد در آتش میسوزد. در سیستمی که قانونش صراحتا زن را نصف مرد میداند و روی تار مو و تن او سند مالکیت زده، اصلا کسی فرصت رسیدن به آرمان برابری را ندارد؛ مبارزهی زنها تقلا برای نفس کشیدن است، و در ابعادی وسیعتر، کل این جغرافیا به زندانی تبدیل شده که حتی نفس کشیدن خود مردهایش هم چیزی جز یک فرسایش فرساینده برای زنده ماندن نیست.
❤2
یک توهم رایج وجود داره که هرچقدر رفرنسهای بیشتری توی کلهت تلنبار کنی، آدم باسوادتر و خفنتری هستی. طرف توی رشته خودش یا توی یه علم خاص، خط به خط کتاب مرجع رو از حفظه و فکر میکنه اگه بتونه تمام صفحات یک کتاب قطور رو از اول تا آخر مثل دستگاه فتوکپی ببلعه، لیس بزنه و بالا بیاره، یعنی به علم مسلط شده اما کافیه یه مسئله بندازی جلوی همین آدم که نیممیلیمتر با قالب کتاب فرق داشته باشه تا ریست فکتوری بشه مغزش دود کنه. نمیتونه یک سوال جدید بپرسه، نمیتونه با دادهها شوخی کنه، نمیتونه چیزی خلق کنه؛ چون مغزش شرطی شده که فقط الگوریتمهای از پیشتعیینشده رو تکرار کنه.
مغز این آدمها از یه جایی به بعد فاسد میشه و میپوسه. وقتی همهی وقتت رو میذاری تا واو به واو گزارههای یک علم رو مثل طوطی ببلعی، عملا به مغزت یاد میدی که فکر کردن حرامه. تو داری مغزت رو شرطی میکنی که فقط یک دستگاه «بازیابی داده» باشه، نه ابزاری برای «تحلیل و تولید». فرمولها و چارچوب اون علم تبدیل میشه به یک قفس نامرئی دور ذهنت؛ هر ایدهای که بیرون از فریم تعریفشدهی اساتید و کتابها باشه رو نه تنها نمیفهمی، بلکه بهش حمله میکنی، چون خارج از سیستمعامل دوزاریته. این آدم مثل رباتی که ارور داده شروع میکنه به درجا زدن. یک مصرفکنندهی وسواسی و تشنهی تایید در امتحاناته، نه یک متفکر. این جماعتی که بهشون میگن خرخوانهای آکادمیک، در واقعیت فلجترین آدمهای اون رشتهان. هیچ سنتزی ندارن، هیچ نظریهی تازهای از توشون درنمیاد، و هیچ کلمهی اصیلی از خودشون ندارند. اگر ازشون بپرسی نظرت درباره فلان پدیده چیه، اول دنبال اسم یه دانشمند و فیلسوف مرده میگردند تا پشت اون سنگر بگیرند؛ چون هویت فکری مستقل ندارند. کل خلاقیتشون تو این خلاصه میشه که زیر تعاریف خط بکشند.
این رو توی سیستمهای آموزشی کشورهایی مثل ایران، هند و چین به وضوح میبینیم. بچهها رو از دوازدهسالگی مینشونند پشت میز، روزی ۸ ساعت تست و فرمول میکنند توی حلقشون، طوری که در المپیادهای جهانی شیمی و ریاضی و فیزیک، مدال طلاها رو درو میکنند. بعد همین بچهها رو میفرستی توی آزمایشگاه یا یک محیط واقعی پژوهش، میبینی رسما فلج مغزیاند. و بعد تعجب میکنند که چرا نوبلها رو اروپاییها و آمریکاییها میبرند؟ معلومه. به این دلیل که اونها شانس این رو داشتند که مغزشون در اسید «حفظیات خشک» ذوب نشه. کشف علمی دقیقا در همون نقطهای اتفاق میافته که تو قوانین تثبیتشده رو به سخره میگیری، از بیرون به ساختار نگاه میکنی و جرات داری یک ایدهی احمقانه و نامتعارف بدی.
کسی که همهی یک علم رو به صورت دگماتیک و مکانیکی میبلعه، خودش رو داخل جعبهی همون علم حبس میکنه و هرگز نمیتونه مرزهای اون علم رو حتی یک میلیمتر جابهجا کنه؛ چون برای جابهجا کردن مرز، اول باید بفهمی که این دیوارها مقدس نیستند، و کسی که تمام عمرش مشغول پرستش و لیس زدن آجربهآجر این دیوارها بوده، توان تخریبشون رو نداره. انباشت افراطی و مکانیکی دانش، لزوما فهم تولید نمیکنه؛ فقط فضای مغز رو اشغال میکنه و قوهی شهود و جسارت فکر کردن رو عقیم میکنه. علم یک داربسته برای اینکه ازش بری بالا و دنیا رو با چشمهای خودت ببینی، نه اینکه تبدیل به بتنی بشه که دورت بریزن و همونجا حبست کنند.
مغز این آدمها از یه جایی به بعد فاسد میشه و میپوسه. وقتی همهی وقتت رو میذاری تا واو به واو گزارههای یک علم رو مثل طوطی ببلعی، عملا به مغزت یاد میدی که فکر کردن حرامه. تو داری مغزت رو شرطی میکنی که فقط یک دستگاه «بازیابی داده» باشه، نه ابزاری برای «تحلیل و تولید». فرمولها و چارچوب اون علم تبدیل میشه به یک قفس نامرئی دور ذهنت؛ هر ایدهای که بیرون از فریم تعریفشدهی اساتید و کتابها باشه رو نه تنها نمیفهمی، بلکه بهش حمله میکنی، چون خارج از سیستمعامل دوزاریته. این آدم مثل رباتی که ارور داده شروع میکنه به درجا زدن. یک مصرفکنندهی وسواسی و تشنهی تایید در امتحاناته، نه یک متفکر. این جماعتی که بهشون میگن خرخوانهای آکادمیک، در واقعیت فلجترین آدمهای اون رشتهان. هیچ سنتزی ندارن، هیچ نظریهی تازهای از توشون درنمیاد، و هیچ کلمهی اصیلی از خودشون ندارند. اگر ازشون بپرسی نظرت درباره فلان پدیده چیه، اول دنبال اسم یه دانشمند و فیلسوف مرده میگردند تا پشت اون سنگر بگیرند؛ چون هویت فکری مستقل ندارند. کل خلاقیتشون تو این خلاصه میشه که زیر تعاریف خط بکشند.
این رو توی سیستمهای آموزشی کشورهایی مثل ایران، هند و چین به وضوح میبینیم. بچهها رو از دوازدهسالگی مینشونند پشت میز، روزی ۸ ساعت تست و فرمول میکنند توی حلقشون، طوری که در المپیادهای جهانی شیمی و ریاضی و فیزیک، مدال طلاها رو درو میکنند. بعد همین بچهها رو میفرستی توی آزمایشگاه یا یک محیط واقعی پژوهش، میبینی رسما فلج مغزیاند. و بعد تعجب میکنند که چرا نوبلها رو اروپاییها و آمریکاییها میبرند؟ معلومه. به این دلیل که اونها شانس این رو داشتند که مغزشون در اسید «حفظیات خشک» ذوب نشه. کشف علمی دقیقا در همون نقطهای اتفاق میافته که تو قوانین تثبیتشده رو به سخره میگیری، از بیرون به ساختار نگاه میکنی و جرات داری یک ایدهی احمقانه و نامتعارف بدی.
کسی که همهی یک علم رو به صورت دگماتیک و مکانیکی میبلعه، خودش رو داخل جعبهی همون علم حبس میکنه و هرگز نمیتونه مرزهای اون علم رو حتی یک میلیمتر جابهجا کنه؛ چون برای جابهجا کردن مرز، اول باید بفهمی که این دیوارها مقدس نیستند، و کسی که تمام عمرش مشغول پرستش و لیس زدن آجربهآجر این دیوارها بوده، توان تخریبشون رو نداره. انباشت افراطی و مکانیکی دانش، لزوما فهم تولید نمیکنه؛ فقط فضای مغز رو اشغال میکنه و قوهی شهود و جسارت فکر کردن رو عقیم میکنه. علم یک داربسته برای اینکه ازش بری بالا و دنیا رو با چشمهای خودت ببینی، نه اینکه تبدیل به بتنی بشه که دورت بریزن و همونجا حبست کنند.
👍3