The Empty Flow
104 subscribers
642 photos
48 videos
7 files
131 links
Your brain is constantly eating itself.

https://t.me/SecretPulseBot?start=9WM6ilrCQ2Qw
Download Telegram
۳-
ایده‌ی مسخره‌ و ذات‌انگارانه‌ی مرد خشن و زن صلح‌طلب و گوگولی،باعث می‌شه نقش پررنگ زنان در پیشبرد و ادامه‌ی سیستم‌های سرکوبگر و ظالم کاملا نادیده گرفته بشه. اینطور نیست که بتونیم زنان برده‌دار رو در تاریخ آمریکا نادیده بگیریم یا زنانی که در میلیتاری‌فورس‌ها به اندازه‌ی مردان در تحقیر و آزار جنسی اسیران نقش داشتند و دارند. در طول تاریخ استعمار، از تجارت برده تا اشغال سرزمین‌های بومی و کلونالیسم انواع قبیله‌ها، تمدن‌ها و فرهنگ‌ها، زنان هم پابه‌پای مردان نقش داشتند و صدالبته از اون سود بردند. و این نکته لزوما به این معنی نیست که بگیم زنان و مردان در تمام اشکال خشونت نقش یکسانی داشتند؛ خیر. این هم خودش شکلی از ساده‌سازیه. مسئله اینه که اگه قراره درباره‌ی قدرت حرف بزنیم، باید زنان رو هم به عنوان subjectهای سیاسی ببینیم، نه فقط قربانیان بی‌اختیار قدرت مردانه. یک زن می‌تونه همزمان تحت سلطه‌ی مردسالاری باشه و از امتیازات نژادی یا طبقاتی خودش سود ببره. می‌تونه در یک ساختار قربانی باشه و در ساختاری دیگر عامل بازتولید سرکوب. می‌تونه علیه یک شکل از oppression مبارزه کنه و همزمان شکل دیگه‌ای از oppression رو بازتولید کنه. این تناقض اتفاقا زنان رو از تصویر کودکانه‌ی «زن معصوم و بی‌خشونت تاریخ» خارج می‌کنه و به عنوان انسان‌های سیاسی، دارای agency، منافع و تضاد به رسمیت می‌شناسه و این حائز اهمیته.
1👍1
۴-
همیشه محافظت از تصویر زن سفیدپوست و معصوم در برابر مردان وحشی بهانه‌ی ایده‌آلی برای توجیه خشونت‌های استعماری و قتل‌عام مردان بومی به عنوان تهدید و خطر بوده و در این روند زن غیرسفیدپوستی که دست به خشونت و اعتراض علیه سیستم می‌زده، زنانگی‌ش‌ زیر سوال می‌رفته و به عنوان یک زن شناخته نمی‌شده چون تصویر ایده‌آل یک زن سفیدپوست رو نداشته.اینجا خود مفهوم «زنانگی» تبدیل به ابزار قدرت می‌شه. اگه زن ایده‌آل زنی باشه که لطیف، بی‌دفاع، صلح‌طلب و نیازمند محافظته، زن غیرسفیدپوستی که مقاومت می‌کنه، می‌جنگه یا علیه نظم موجود شورش می‌کنه، خیلی راحت می‌تونه از این تعریف حذف بشه. در مقابل، تصویر زن سفیدپوست بی‌دفاع می‌تونه بهانه‌ای برای ساختن تصویر «مرد غیرسفیدپوست خطرناک» و مشروعیت‌بخشی به خشونت علیه‌ش بشه. درحالیکه خود این ایده‌ی سفت و سخت باینری از زن و مرد و ذاتی دانستن خشونت مردانه هم ریشه در تفکرات بیولوژی و غربی داره. مسئله این نیست که «علم» یا «زیست‌شناسی» ذاتا غربی و ذاتا سرکوبگرند. مسئله اینه که زیست‌شناسی مدرن غربی در دوره‌هایی از تاریخ برای طبیعی و ذاتی جلوه دادن تفاوت‌های جنسیتی و نژادی مورد استفاده قرار گرفته. یعنی چیزی که ممکن بود محصول یک ساختار اجتماعی، تاریخی یا اقتصادی باشه، به ویژگی طبیعی بدن انسان تبدیل می‌شد و بعد همون تفاوت طبیعی‌شده، برای توجیه سلسله‌مراتب اجتماعی استفاده می‌شد. درحالیکه جوامع بومی و آفریقایی قبل اینکه پای استعمار به زمین‌هاشون باز شه، نگاه نان‌باینری و سیال و بسیار متفاوت‌تری به جنسیت داشتند. مثلا در جوامع پیشااستعماری ایگبو در نیجریه، نقش اجتماعی پذیرفته‌شده‌ای تحت عنوان «دختران مرد» وجود داشت (این یک ترجمه‌ی تحت‌الفظیه). در این ساختار یک دختر نقش پسر خانواده رو می‌پذیرفت و می‌تونست زمین به ارث ببره و رهبری خانواده رو به دست بگیره؛ کارهایی که اروپاییا معتقد بودند زنان از پسشون برنمیان یا شایسته‌ی زنان نیست. نمی‌خوام به هیچ‌وجه جوامع پیشااستعماری آفریقایی رو به عنوان جوامعی کاملا آزاد، نان‌باینری و عاری از تبعیض جنسیتی رمنتسایز کنم. نکته فقط اینه که binary جنسیتی سخت و جهان‌شمولی که امروزه برای ما بدیهی به نظر میرسه، تنها شکل ممکن سازمان‌دهی زندگی اجتماعی انسان‌ها نبوده.
1👍1
۵-
وقتی اینستاگرام بهمون اینو غالب می‌کنه که مرد ذاتا masculine، aggressive و dominant و زن ذاتا feminine، nurturing و peacefulه، در واقع فقط به تعیین یه سری نقش در رابطه نمی‌پردازه بلکه داره یه مدل خاص از انسان و قدرت رو به عنوان یک چیز طبیعی و جهان‌شمول به ما می‌فروشه. بعد همین منطق وقتی وارد فمینیسم می‌شه، تبدیل می‌شه به این ایده که «مردان مشکل جهان‌اند» و «زنان قربانیان طبیعی جهان‌اند». در حالی که فمینیسم اگر قرار باشه واقعا درباره‌ی قدرت باشه، نباید دنبال یک جنسیت مقصر بگرده؛ باید بپرسد قدرت کجا متمرکز شده، چه ساختارهایی این قدرت رو تولید می‌کنند، چه کسایی ازش سود می‌برند و چه کسایی، فارغ از جنسیت، در بازتولیدش مشارکت می‌کنند. چون جنگ فقط از «مردان خشن» ساخته نمی‌شه. جنگ به دولت، مرز، ملی‌گرایی، منابع، سرمایه، استعمار، ارتش، ایدئولوژی و نهادهایی نیاز داره که خشونت رو سازمان‌دهی و مشروع می‌کنند. و اگر همه‌ی این‌ها رو بذاریم کنار و بگیم «مشکل مردها هستند»، دقیقا به خود ساختارهایی که خشونت رو تولید کردند راه فرار می‌دیم که ساختار دیگر مقصر نیست؛ یک جنسیت مقصره. و خب یحتمل همین دلیل محبوبیت این نوع فمینیسم در سوشال‌مدیاست. چون یک دشمن ساده و قابل‌فهم به ما می‌ده. به اندازه‌ای رادیکال هست که بگه «مردان مشکل‌اند»، اما نه اونقدر رادیکال که مجبور بشه درباره‌ی سرمایه‌داری، استعمار، طبقه، نژاد، دولت و سازوکارهای واقعی قدرت حرف بزنه. فمینیسمی که به ما می‌گه «یک زن قوی و بااعتمادبه‌نفس باش»، اما نمی‌پرسه چه کسی تعریف کرده «زن» چیست و می‌گه «مردها رو از خودت دور کن»، اما نمی‌پرسه چرا خشونت در یک ساختار اجتماعی خاص تولید و تشویق می‌شه تا ما ناچار به فاصله گرفتن از موقعیت‌های اجتماعی خاص بشیم. موجی از فمینیسم که فریاد می‌زنه «انرژی زنانه‌ت رو حفظ کن»، اما نمی‌پرسه چرا استقلال، جاه‌طلبی، عقلانیت، پرخاشگری و مراقبت باید به دو جنسیت متفاوت تقسیم بشن و در نهایت جریانی که به جای اینکه ساختار قدرت رو در موضع اتهام قرار بده، یک جنسیت رو متهم می‌کنه. این به‌هیچ‌وجه liberation نیست. فقط patriarchy با رنگ صورتیه. مهم‌ترین چیزیم که باید در مقابله با این ترندها یاد بگیریم همینه که: قرار نیست برای نقد مردسالاری، مردان رو ذاتا خشن و زنان رو ذاتا صلح‌طلب فرض کنیم. اگه با ذات‌گرایی مبارزه می‌کنیم، نمی‌تونیم فقط ذات‌گرایی‌ای رو که به ضرر زنانه رد کنیم و همون منطق رو در جهت معکوس به کار ببریم. چون لحظه‌ای که بگیم «مردان ذاتا خشن‌اند»، دیگه از تحلیل قدرت فاصله گرفتیم و وارد یه سیکل معیوب ذات‌گرایی شدیم. و قطعا دشمن ساده، همیشه برای یک سیستم پیچیده بهتر از یک پرسش پیچیده‌اس.
1👍1
شرمنده. هربار سعی می‌کنم کمتر بنویسم، بیشتر می‌نویسم.
🍓41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
باتشکر از انسان عزیزی که این مطالب را می‌خواند.
💋31
راستش را بخواهید، همیشه تلاشم این بوده که در دنیای خودم زندگی کنم و کاری به کار کسی نداشته باشم. نه علاقه‌ای به تحمیل عقایدم دارم و نه می‌خواهم فضای امن کسی را به هم بریزم. همیشه سعی کرده‌ام شفاف باشم تا آدم‌ها تکلیفشان با من روشن باشد و احترامشان حفظ شود. اتفاقا وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که رها و آزادند، حتی اگر ارزش‌هایشان زمین تا آسمان با من فرق کند، باز هم تحسینشان می‌کنم. تفاوت‌ها برایم ترسناک نیستند و از حضور انسان‌های گوناگون استقبال می‌کنم.

اما در کنار همه‌ی این‌ها، یک خط قرمز پررنگ برای خودم دارم: حریم شخصی و استقلالم. من از اینکه تحت کنترل باشم یا کسی بخواهد برایم تعیین تکلیف کند، گریزانم. نمی‌توانم و نمی‌خواهم فقط برای خوشایند جمع یا گرفتن تایید، نقشی را بازی کنم که خودم نیستم. طبیعتا اگر کسی بخواهد از این مرزها رد شود، حریمم را نادیده بگیرد یا به شعورم بی‌احترامی کند، مقاومت می‌کنم و در مقابل چیزی که آزارم می‌دهد، می‌ایستم. و دقیقا همین‌جاست که گره می‌افتد و همه‌چیز سخت می‌شود.
مدام با خودم فکر می‌کنم: «مگر من چه بدی‌ای در حق دیگران کرده‌ام؟ جز این است که فقط سعی کرده‌ام خودم باشم؟» چرا پذیرش این تفاوت، این «نه» گفتن‌ها و این مرزبندی‌ها برای آدم‌ها تا این حد سخت و گاهی غیرقابل‌تحمل است؟ وقتی من می‌توانم آدم‌ها را با تمام گوناگونی‌شان بپذیرم، چرا شخصیت و رفتار من برای آن‌ها این‌قدر سنگین و پس‌زننده است؟ آیا این بهایی است که باید در ازای «خودم بودن» بپردازم؟ و اگر بله، چرا این‌قدر گزاف و سنگین؟

وقتی سعی می‌کنم کمی از احساساتم فاصله بگیرم و از بیرون به ماجرا نگاه کنم، می‌بینم شاید همه‌چیز تقصیر آدم‌ها نیست؛ پای یک شرطی‌شدگی در میان است. روابط روزمره در جامعه‌ی ما انگار روی یک‌سری توافق‌های نانوشته می‌چرخد: «کمی باج بده، کمی سکوت کن، اندکی از موضعت کوتاه بیا تا بپذیریمت خیلی‌ها به روابطی عادت کرده‌اند که در آن مرزها مدام جابه‌جا می‌شوند و آدم‌ها برای حفظ صلح، از خواسته‌های خودشان می‌گذرند. وقتی کسی پیدا می‌شود که می‌گوید: «من به شما احترام می‌گذارم، اما از مرزهایم کوتاه نمی‌آیم»، این معادله به هم می‌خورد. شاید این صراحت برای کسی که سال‌ها یاد گرفته با کنترل‌گری یا دخالت کارش را پیش ببرد، شبیه یک تهدید به نظر برسد. شاید وقتی ما تلاش می‌کنیم بدون نقاب زندگی کنیم، ناخواسته به دیگران یادآوری می‌کنیم که خودشان چقدر برای پذیرفته شدن در این جامعه، از خود واقعی‌شان گذشته‌اند. آدم‌ها معمولا در برابر چیزی که از آن هراس دارند یا برایشان ناآشناست، گارد می‌گیرند؛ و چه چیزی ناآشناتر از یک مرز محکم است؟

بهای اصالت، بهای سنگینی است. تاوان آزاد بودن و تن ندادن به این قراردادهای نانوشته، گاهی نوعی تنهایی عمیق و فرساینده است. پرداختن این بها گاهی آن‌قدر خسته‌کننده می‌شود که آدم را به شک می‌اندازد. اما در نهایت، فکر می‌کنم این تنهایی شبیه یک «الک» عمل می‌کند؛ آدم‌هایی را که فقط نسخه‌ی مطیع و بی‌دردسر ما را می‌خواهند، دور می‌کند. هزینه‌اش سنگین است، نگاه‌های قضاوت‌گرش روان آدم را می‌خراشد و گاهی عمیقا دلگیرکننده است؛ اما وقتی شب به رخت‌خواب برمی‌گردم و با خودم خلوت می‌کنم، دست‌کم خیالم راحت است که برای جا شدن در هیچ جمع و قابی، تکه‌ای از هویتم را نبریده‌ام.
❤‍🔥63🍓2
The Empty Flow
Corey Taylor – Snuff (Acoustic Live)
So, save your breath, I will not hear
I think I made it very clear
You couldn't hate enough to love
Is that supposed to be enough?
I only wish you weren't my friend
Then I could hurt you in the end
I never claimed to be a saint
Ooh, my own was banished long ago
It took the death of hope to let you go
❤‍🔥22🍓1😭1
Night Shift
Lucy Dacus
Am I a masochist, resisting urges to punch you in the teeth
Call you a bitch and leave?
Why did I come here? To sit and watch you stare at your feet?
What was the plan? Absolve your guilt and shake hands?
2
Feel So Low
Porcupine Tree
So see how long I can last
You can pretend that I don't exist for you
And I can laugh about it now
But I hated every minute
I was waiting for your e-mail
And each day that you forgot to call
1
Smother
DAUGHTER
I sometimes wish I'd stayed inside
My mother
Never to come out
1
Poison Tree
Grouper
دفن شدن زیر مه‌آلودگی مغز، سکوت مطلق و رها کردن دنیا.
1
فکر کنم ما «هوش» رو بیش از حد شبیه به یه ویژگی مستقل و قابل‌اندازه‌گیری تصور می‌کنیم؛ انگار مثلا یه چیزی داخل مغز یا یک سیستم وجود داره که اگه فقط اون سیستم رو سریع‌تر و بزرگ‌تر کنیم، می‌تونه به شکل نامحدود رشد کنه. در حالی که حتی خود هوش انسانی هم اساسا جدا از جهان اطرافش وجود نداره. حتی اون چیزی که ما به عنوان هوش فردی می‌شناسیم، فقط حاصل مغز یک فرد نیست؛ حاصل زبان، آموزش، فرهنگ، بدن، تجربه و انباشت چند هزار ساله‌ی دانش و تکنولوژیه. ما از صفر شروع نمی‌کنیم. مغز ما روی یک کوه عظیم از چیزهایی که انسان‌های قبل از ما فهمیدند، ساخته میشه. و خب این وسط حتی تجربه‌ی حسی و حرکتی هم توی تولید هوش نقش بسزایی داره؛ ما جهان رو فقط با «فکر کردن» نمی‌شناسیم، بلکه با بدنمون داریم توش حرکت می‌کنیم، به چیزها دست می‌زنیم، باهاشون برخورد می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم و از پیامد رفتارهامون بازخورد می‌گیریم. پس شاید هوش نه چیزی که صرفا درون یک موجوده، بلکه چیزی باشه که از رابطه‌ی اون موجود با جهان شکل می‌گیره.
👍21
حالا اینجا یک سوال جالب درباره‌ی AI ایجاد می‌شه. اگه یک سیستم بدن نداشته باشه، جهان رو به معنای واقعی حس نکنه و توش حرکت نکنه، تا کجا می‌تونه از همون جهانی که ما براش ساختیم فراتر بره؟ حتی اگه تمام دانش بشر رو در اختیارش بذاریم، این دانش خودش محصول یک تاریخ طولانی از موجودات دارای بدنه که در محیط زندگی کردند و با مسائل واقعی مواجه شدند. شاید به همین خاطر صرفا بیشتر کردن قدرت محاسباتی یا سرعت پردازش، لزوما به معنای تولید نوع جدیدی از هوش نباشه. اگه هوش برای رشد به رابطه‌ی علّی با جهان نیاز داشته باشه، AI برای اینکه واقعا از هوش انسانی عبور کنه، باید بتونه تجربه‌ای تولید کنه که صرفا بازترکیب تجربه و دانش قبلی ما نباشه؛ باید یه طورایی به جهانی دسترسی پیدا کنه که چیزی تازه برای یاد گرفتن ازش وجود داشته باشه. و اینجا به نظرم شاید یه محدودیت خیلی جالب وجود داشته باشه. شاید AI بتونه با سرعتی خیلی سریع‌تر از انسان، در جهانی که ما برایش ساختیم فکر و عمل کنه، اما برای فراتر رفتن از هوش طبیعی و اون جهان، صرفا هوش بیشتر کافی نباشه و به تجربه‌ی بیشتر و متفاوتی از جهان نیاز داشته باشه.
👍21
از طرفی، همین انباشت دانش باعث می‌شه مسئله‌ی تولید علم هم جالب‌تر شه. علم روی علم ساخته می‌شه و هرچه جلوتر می‌ریم، برای رسیدن به لبه‌ی دانش باید بخش بزرگ‌تری از اون چیزی که قبل از ما تولید شده، یاد بگیریم. پس AI اینجا برای بشریت کمک‌کننده ست اما حتی اگه AI بتونه این انباشت رو خیلی سریع‌تر از ما پردازش کنه، هنوز این سوال وجود داره که چه چیزی قراره به این انباشت اضافه کنه؟ اگه صرفا در همون داده‌ها، زبان‌ها و مفاهیمی که تمدن انسانی تولید کرده حرکت کنه، ممکنه سرعتش تصاعدی بشه، بدون اینکه جهان جدیدی برای شناختن داشته باشه. و فکر کنم احتمالا مسئله‌ی اصلی انفجار هوش اصلا این نباشه که «چقدر سریع می‌تونه فکر کنه»، بلکه این باشه که چقدر می‌تونه تجربه‌ی جدید به صورت مستقل، از جهان تولید کنه. و به نظرم این یک تفاوت مهمه: هوشی که فقط سریع‌تر از ما جهان موجود رو میتونه بخونه، الزاما هوشی نیست که بتونه از جهان شناختی ما عبور کنه. چون تا اینجا عملا با یک انسان با ضریب هوشی بسیار بالاتر از میانگین تفاوت چندانی در توانایی برای فراتر رفتن از هوش بشری نداره. شاید برای رسیدن به اون مرحله، باید نوعی رابطه‌ی علّی مستقل با جهان پیدا کنه؛ و تازه سوال اساسی دقیقا اینجاست: AI برای ساختن هوشی فراتر از هوش انسانی، دقیقا به چه نوع بدن، تجربه و دسترسی به جهان نیاز داره؟
1❤‍🔥1
من واقعا از همون بچگی بیشتر به خوندن کتاب‌های مستند، مثلا علمی و تاریخی و اجتماعی، علاقه‌مند بودم. فقط یه دوره‌ای توی نوجوانی از رمان‌های فانتزی لذت می‌بردم و رمان کلاسیک هیچ‌وقت واقعا برام جذابیتی نداشت. نمی‌دونم دقیقا چرا اینطوری‌ام، چون از یه طرف خیلی دوست دارم تمام کتاب‌های خوب و معروف دنیا رو بخونم و می‌دونم بخش بزرگی از این کتاب‌ها رمان و داستانن، ولی از طرف دیگه هیچ‌وقت به اندازه‌ای که از خوندن یه کتاب مستند لذت می‌برم، از خوندن یه رمان لذت نمی‌برم. حتی درباره‌ی فیلم هم تقریبا همین‌طورم؛ دیدن یه فیلم مستند بیشتر از یه فیلم عادی بهم کیف می‌ده. فیلم‌های هنری با سینماتوگرافی قشنگ و داستان جالب رو هم دوست دارم، ولی اون اسپارکلی‌ که موقع دیدن یه مستند تجربه می‌کنم رو معمولا باهاشون ندارم و حتی ممکنه وسطشون خوابم ببره. فکر می‌کنم چیزی که توی مستند و کتاب‌های nonfiction بیشتر جذبم می‌کنه اینه که حس می‌کنم دارم واقعا یه چیز جدیدی درباره‌ی جهان می‌فهمم و یه تکه‌ی جدید به تصویر ذهنیم از دنیا اضافه می‌شه، نه اینکه فقط دارم یه داستان رو دنبال می‌کنم و باید با شخصیت‌ها و احساساتشون همراه باشم. از طرف دیگه فهمیدم برخلاف چیزی که فکر می‌کنم درباره‌ی بیشتر مردم صدق می‌کنه، من با محتوای نوشتاری خیلی بیشتر ارتباط می‌گیرم. جدا از موزیک و رقص که دنیای خودشون رو دارن، محتوای بصری و صوتی اولویتم نیست. حتی وقتی یه داستان رو دوست داشته باشم، ترجیح می‌دم خودم بخونمش تا اینکه همون داستان رو توی فیلم ببینم. دوست دارم یه ایده رو با صدای سر خودم بخونم، تفسیرش کنم و توی ذهن خودم براش تصویر بسازم، نه اینکه یه نفر دیگه همه‌چیز رو از قبل به صدا و تصویر تبدیل کرده باشه. برای همین مثلا ترجیح می‌دم چندین پیام بلند و بالا بخونم تا یه ویدیوی یوتیوب ببینم؛ نه اینکه ویدیوهای یوتیوب رو دوست نداشته باشم، ولی اگر بحث انتخاب و ترجیح باشه، تقریبا همیشه نوشته رو انتخاب می‌کنم.
2
Fade Into You
Mazzy Star
دلم می‌خواد این آهنگ رو توی گوش‌ت زمزمه کنم.
1
من به‌ندرت پیش می‌آید موزیکی را فقط به‌خاطر خود «موزیک بودنش» با کسی به اشتراک بگذارم. آهنگ خوب را که بالاخره هرکس می‌تواند گوشه‌ای برای خودش پیدا کند. اگر قطعه‌ای را برای کسی بفرستم یا جایی بگذارم، حتما پشتش حرفی، منظوری یا حسی وجود دارد؛ وگرنه اصلا معنای به اشتراک گذاشتن چیست؟ من با موسیقی‌ها حرف می‌زنم، خودم را میان آن‌ها پیدا می‌کنم، دیگران را با آن‌ها در آغوش می‌کشم و چیزهایی از آن‌ها یاد می‌گیرم که شاید دست‌کمی از خواندن و نوشتن نداشته باشد. در سرم، هر آهنگ صاحب یک انسان مشخص است؛ پشت بعضی‌هاشان یک خاطره‌ی خاک‌خورده نفس می‌کشد و پشت بعضی دیگر، تصویری کاملا خیالی و برآمده و برخاسته از ذهنم. حتی باور دارم هر ترانه‌ای برای ساعت به‌خصوصی از شبانه‌روز، فصلی مشخص از سال و احوالی دست‌نیافتنی ساخته شده است. نمی‌دانم در این ضرب‌ها و نت‌ها و بافت‌های صوتی چه جادویی پنهان است که این‌همه مشتاقم در آن زندگی کنم. شاید موسیقی، خودِ خودِ زندگی است.
❤‍🔥52